جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  141 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 20 مهر 1398 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد تکلیفآوردم😼

میازار موری که دانه کش است...
استاد نمره ی خوبی بده را خوش است..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1398 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور.
ارشد گریفیندور هستم.
این هم از تکلیفم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مهر 1398 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور
من http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=343056 نوشتم .
اگه امتیازی اضافه می کنید ، بی زحمت به گریفیندور اضافه کنید . اگه هم کم می کنید فقط از من کم کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1398 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اینم دفترچه خاطرات هاگوارتزمن پروفسور فقط یک وقت صفحه دیگه ای رو نخون دقیقا همین صفحه است بقیه اش خیلی خصوصیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1398 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1398 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس ماگل‌شناسی هیچوقت کلاس محبوبی نبود. دانش‌آموزانِ ماگل‌زاده از قبل همه‌چیز را در مورد ماگل‌ها می‌دانستند، و اصیل‌زاده‌ها معمولا تمایلی به شناخت ماگل‌ها نداشتند. طبیعی بود که این درسِ اختیاری، کمترین تعداد دانش‌آموزان را داشته باشد.

اما آن روز، همان اندک دانش‌آموزهای حاضر در کلاس هم چندان کنجکاو و مشتاقِ ماگل‌شناسی به نظر نمی‌رسیدند. درحالی که منتظر استادشان بودند، با چشم‌های خواب‌آلود و خمیازه‌های پشت سر هم، آرام مشغول پچ پچ کردن بودند. به همین دلیل وقتی که در کلاس به اندازه‌ی یک وجب باز شد و یک پرتقال درشت، عرض کلاس را تا صندلی معلم قل خورد، کسی متوجه نشد.

سوجی از کف زمین روی صندلی و بعد روی میز معلمی‌اش جست زد و از روی میز داد زد:
- سلّااااام بچه‌ها!

تقریبا همه‌ی دانش‌آموزها تازه متوجه حضور سوجی در کلاس شدند. کلاس در سکوت فرو رفت و سوجی ادامه داد:
- احتمالاً همه‌تون می‌دونید من کی هستم؛ سوجی، و طبیعتاً استاد ماگل‌شناسی‌تون. این ترم من یه برنامه‌ی جدی و مدوّن برای تدریس دارم و چهارتا مطلب کلی رو درباره‌ی زندگی ماگل‌ها و تعاملش با دنیای جادویی قراره بررسی کنیم. مبحث این جلسه‌ی ما، یک جورایی مقدمه‌ای برای جلسات دیگه‌ست. «نقش تکنولوژی ماگلی در زندگی امروز جادوگران». ازتون می‌خوام به این فکر کنید که کدوم یکی از وسایلی که به صورت روزمره استفاده می‌کنید در اصل اختراع ماگل‌ها هستن؟

هیچکس جوابی نداد، چون درواقع کسی حواسش به پرتقال سخنگوی روی میز نبود. فقط یکی از ریونکلاوی‌ها سرش را بلند کرد و گفت:
- میشه یه بارم سوالتو بپرسی سوجی؟

سوجی این بار کمی بلندتر گفت:
- پرسیدم از کدوم تکنولوژی‌های ماگلی به صورت روزمره استفاده می‌کنید؟

ریونکلاوی مذکور بی‌درنگ گفت:
- هیچ کدوم. من اصیل‌زاده‌ام، خونواده‌ی ما علاقه‌ای به وسایلای ماگلی نداره.

سوجی لبخند زد. این دقیقا جوابی بود که دلش می‌خواست. در ادامه پرسید:
- خب، حالا که از هیچ وسیله‌ی ماگلی‌ای استفاده نمی‌کنی؛ میشه برام به طور خلاصه یه روز عادیت در خونه رو توصیف کنی؟
- هوووم... از خواب که بیدار میشم... خب، صبحونه می‌خورم و... اممم، با برادرام توی حیاط کوییدیچ کوچیک بازی می‌کنیم. بعد ناهار می‌خوریم. عصرا مادرم از رادیو سلستینا واربک باز می‌کنه و... احتمالا یه مقدار شطرنج جادویی بازی کنیم و... نمی‌دونم. می‌خوابیم دیگه.
- خب، بذار یک جور دیگه به این روز زیبات نگاه کنیم. تو هر روز از تخت خوابت بلند میشی. تخت خواب یه اختراع ماگلیه. در ظرف‌هایی که ماگل‌ها ساختن، نونی می‌خوری که یک نانوای ماگل پخته و گندمش رو یک کشاورز ماگل کاشته. بعد سوار جارویی میشی که ماگل‌ها اختراع کردن و جادوگرها فقط کاربردش رو تغییر دادن. از رادیویی که یه اختراع ماگلیه آهنگ می‌شنوید و بعد شطرنج رو که ماگل‌ها اختراع کردن رو بازی می‌کنی. جزئی‌تر اگر بخوام نگاه کنم، پارچه رو هم ماگل‌ها ساختن، پس حتی لباس‌هایی که تنته هم اختراع ماگلی محسوب میشن، و فقط در قالب یک ردا به هم دوخته شدن.

سوجی نفس عمیقی کشید و تدریسش را اینگونه به پایان برد:
- خب. جمع‌بندی می‌کنم. ببینید بچه‌ها، خیلی از وسایلایی که در دنیای جادویی روزمره ازشون استفاده میشه، یا کاملاً ماگلی هستن، یا اولش ماگلی بوده‌ن و بعداً با جادو ترکیب شدن. خیلی خیلی وسایلای کمی هستن که از صفر توسط جادوگرا ساخته شده‌ باشن. مثلا ماگل‌ها جارو و قالیچه داشتن، جادوگرا پرنده‌ش کردن. ماگل‌ها شطرنج داشتن، جادوگرا مهره‌هاش رو متحرک کردن. میل‌های بافتنی ماگلی جادو میشن تا خودبه‌خود بافتنی ببافن. توی وزارت سحر و جادو از آسانسورهای جادویی استفاده میشه و حتی همین هاگوارتز، یک مدل جادویی از یک آکادمی شبانه‌روزی ماگلیه. پس جادوگرها هرگز نمی‌تونن خودشون رو از تکنولوژی و ابداعات ماگلی جدا بدونن و به عبارت دیگه؛ عار دونستن استفاده از وسایل ماگلی مسخره‌ست.

وقت دادن تکالیف بود. سوجی گفت:
- همونطور که گفتم، خیلی از لوازم روزمره‌ی جادوگرها، در اصل ماگلی بوده‌ن و بعداً توسط جادوگرها بهشون جادو اضافه شده. پس برای جلسه‌ی بعد، می‌خوام این کار رو انجام بدید: به دفترچه خاطرات هاگوارتز برین و برام در مورد پروسه‌ی جادویی شدن یکی از اختراعات ماگلی در گذشته رول بنویسید. این رول تنها تکلیف شماست و سی نمره داره. و دقت کنید، درسته تدریس من جدی و خشک بود، اما شما در سبک نوشتارتون آزادید. حتی چه بهتر اگر طنز بنویسید! همین دیگه، خداحافظ بچه‌ها.

این را که گفت، از روی میزش به زمین جهید و به بیرون از کلاس قل خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوجی در 1398/7/1 20:31:35
ویرایش شده توسط سوجی در 1398/7/1 20:37:26
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1398 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز ترم 23 هاگوارتز


تدریس کلاس ماگل شناسی تا پایان پاییز 98، بر عهده‌ی اساتید گروه گریفیندور است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات و بررسی جلسه ی آخر ماگل شناسی


ریونکلا:

نولا جانسون: 17 + 7 = 24
خب نولا... اول از سوال دوم شروع میکنم. خوبه که خیلی خوب منظورمو فهمیدی و اجرا کردی، و به عنوان اولین خرت پرت نویسی و اولین چیزی که کاملا براومده از ذهنت بوده خیلی خوب بود... آفرین. ولی سعی کن نوآور تر باشی، چیزایی که کمتر دیده شدن رو ببینی... چشماتو باز نگهدار. همیشه.
و در مورد روایت اول شخص، به نظر من کاربرد های خیلی خاصی داره. اما نمیشه برای همه ی نمایشنامه های روزمره استفاده ش کرد... در موردش یه مقدار بیشتر وسواس به خرج بده.
نوشته ی تکلیف اولت، بد نبود. مخصوصا قسمت توصیف ریسه ها... ولی کاش بیشتر توضیح میدادی... نولا چطوریه؟ حسش؟ علاقه ش؟ رفتاراش؟ مادرش چی؟ توصیف این صحنه های کوچیک خیلی میتونه کمک کنه.
از نظر نگارشی هم... فعلا همینو من بهت تذکر بدم که نیازی نیست از چندین علامت تعجب استفاده کنی... در واقع بهتره این کارو نکنی. چون به مفهوم تعجب اضافه نمیکنن ولی به ظاهر پست میتونن آسیب بزنن.
موفق باشی.
لینی وارنر:30
همه چیز خوب بود... خرت و پرتت جدی بود! خرت و پرت جدی هم خوبه! :)))
جیسون ساموئلز: 21 + 5 = 26
در مورد سوال اول، خوب بود. واکنش واقعا عالی بود! :)) اما خب، حس کردم اون وسطاش یه مقدار زیادی بی حوصله و برای رسیدن به اون قسمت آخر نوشته شده بود :)
و در مورد سوال دوم، تو هم مث بعضی دیگه از بچه ها به جای آزاد گذاشتن و سیال گذاشتن ذهنت، یه موضوع انتخاب کردی و یه پاراگرف راجبش نوشتی، ولی خب سعی کردی ارتباط هایی ایجاد کنی و به خاطر همون پنج نمره شو گرفتی... :)
لایتینا فاست: 22 + 7.5= 29.5
تکلیف اولت واقعا کامل بود و عالی... اما در مورد تکلیف دوم. ارتباط دادن و توصیف و کش دادن و سیال بودن ذهنت واقعا قابل لمس بود. صرفا به خاطر اینکه یه موضوع انتخاب کردی و راجبش سعی کردی سیال شی کم کردم :)

هافلپاف:

دورا ویلیامز: 21 + 5 = 26
سلام دورا. پست تکلیف اولت خوب بود. خوشحالم که واقعا داری پیشرفت میکنی و روز به روز بهتر میشی، فقط حتما حتما بازخوانی رو فراموش نکن، چون حس میکنم کلمه ی جا افتاده داشتی، مثلا " گوشی دورا در آمد". از طرف دیگه هم برای راحت تر شدن خوندن پستت و بهتر شدن، بعد از علائم نگارشی فاصله بزن.
اما در مورد تکلیف دوم. تو یه موضوع انتخاب کردی. یک موضوع رو نوشتی با هر چیزی که راجب اون موضوع به ذهنت رسید. به خاطر اینکه دقیقا هدف بی موضوع و از ذهن برآمده نویسی بود نمره کم کردم و چون با وجود انتخاب موضوع سعی کردی آزاد بنویسی بقیه ی نمره ت اوکیه. :)
رز زلر: 18 + 6= 24
رز باز هم حجم زیادی از مبهم نویسی... میدونی من خودم طرفدار بی موضوع نویسی و سوژه جلو نبردن هستم. ولی توی نوشته های تک پست یه چیزی برای پردازش نیازه... یه موضوع نیازه... و یه شفافیت.
و در مورد تکلیف دوم، تو هم موضوع انتخاب کرده بودی و خب غلط نگارشی هم داشتی، ولی به خاطر اون قسمت آخر که واقعا هدف سوال بود، 6 نمره :)
آملیا فیتلوورت: 21 + 3= 24
تکلیف اول خوب بود. خوشحالم که گفتی فانی بافت چیه :)) قسمت کاربردهای فانی بافت خوب بود...
هرچند دقیقا متوجه نشدم آخرشو، بحث قیمت ها رو.
و اما تکلیف دوم. آملیا تو خرت و پرت نگفتی. تو یه موضوع انتخاب کردی و در مورد اون یه پاراگراف کوتاه نوشتی. نه ارتباطی ایجاد کردی و نه نشونی از ازاد گذاشتن ذهن توش بود... انگار ذهنت فقط متمرکز بود که خب. خرت و پرت کتاب باشه. چار خط راجب کتاب بنویسیم... یه نگا به تکالیف دیگه بنداز، و حتی بهتر از اون، چون هافلی هستی میتونم اینو بهت پیشنهاد کنم که یه سر به پست های زنگ انشا و توضیحاتشون بزنی. :)
جسیکا ترینگ: 15 + 8 = 23
جسیکا... سوال اول رو نوشته بودی که نوشته باشی انگار... بدون هیچ سوژه ای، هیچ هدفی، حتی هیچ شخصیتی... و حتی تا حدی بدون توجه به چیزی که سوال ازت خواسته...
اما سوال دوم واقعا خوب بود. جدای از اینکه من زیاد از وصل کردن این به رماتیسم، از نظر سلیقه ای، راضی نیستم، ولی واقعا خوب نوشته بودیش.
و توصیه ی دوستانه... یه سوژه ی مصرف شده برای شخصیت پردازی رو خیلی خیلی سخت میتونی جا بندازی... برای همین توی انتخاب سوژه ی ماسک مواظب باش.


گریفندور:

آرتور ویزلی: 21 + 6= 27
پست اول خوب بود. هم آرتورانه بود و هم طنز خوبی داشت یکی دو جا (رکورد نیم ساعته مثلا ) و هم طبق سوال بود. فقط بازخوانی یادت نره برای اشکالات نگارشی... غلط املایی هم داشتی و "بغل" درسته...
اما تکلیف دوم!! بهت آفرین میگم. ذهن خرت و پرت طوری داری :)))
یه مقدار زیاده روی کردی و نامفهومش کردی. مفهوم خیلی جملات رو از بین بردی، ولی از اینکه وقتی گفتم ذهنو بی قید و بند کنین، به عنوان یه تقریبا تازه وارد واقعا تونستی این کارو بکنی خیلی خوشم اومد... کنترلش کن... در طنز نویسی استفاده ش میتونی بکنی، ولی کنترل شده! به خاطر این غیر قابل کنترلی نمره کسر شد، ولی خوب بود.
آرسینوس جیگر:30
زنگ انشا راه انداختی واس خودتا :)))
پروتی پاتیل:19 + 8 = 27
پروتی تکلیف اولت از نظر رول رول بدی نبود، ولی خب مطلقا هیچ ربطی به شخصیت پردازی و واکنش ها و رفتار ها و ایده ها نداشت. از طرف دیگه خوشحالم که پادما رو واردش کردی. جای اون یکی قل (!) رو به شخصه یه کمی توی ایفات خالی میدیدم. و اما، چند جا نقطه ویرگول زدی در حالی که جمله تموم شده و وابستگی ای به جمله ی بعد نداره، اینجور موقع ها از نقطه استفاده کن.
آنجلینا جانسون: 21 + 8 = 29
سوال دوم که خیلی خوب بود. خیلی. خرت و پرت مرتبط و کنترل شده. خیلی خوب بود واقعا. از این سبک میتونی توی تک پست هایی مثل خاطرات یا زنگ انشا استفاده کنی، و اگر جای مناسبشو پیدا کنی و به موقع ازش استفاده کنی، برای طنز نویسی هم به دردت میخوره... و اما سوال اول، خیلی خوشم میاد که بی حوصله از هیچ قسمتی رد میشی و به همه چیز میپردازی، ولی مواظب باش که زیاده از حد یه قسمت رو طولانی نکنی که کشش رو از دست بده. و از طرف دیگه، غلط نگارشی رو هم مواظب باش :)
خیلی خوب بود آنجلینا. مرسی.
مینروا مک گونگال: 16 + 8= 24
مینروا حس میکنم رولت رو به شدت بی حوصله نوشتی... اشکالای دستوری داشتی حتی. تایپی به کنار. و خب... یه چیزایی مثل کد شکلک اشتباه این حسو میده که حتی یه بار هم نگاش نکردی و فقط فرستادی که بره... ولی در مجموع، اگر بیشتر بهش پرداخته بودی، یه چیز خرت و پرت از یه فرهنگ دیگه سوژه ی خوبی بود. بهت تبریک میگم.
آلیشیا اسپینت: 19 + 4 = 23
حجم زیاد و خیلی زیاد و واقعا غیر قابل چشم پوشی ای غلط نگارشی بود... کلاه آ رو واقعا فراموش نکن... وسط کلمه ها مواظب باش اسپیس نزنی. و مهم تر از نگارش و این حرف ها که زدم، برای قسمت های توصیفی و روایتی رول هات، یه سبک رو انتخاب کن... یا محاوره و یا رسمی... این تغییر لحن و تغییر طرز نوشتن خیلی خوب نیست :)
و در مورد تکلیف دوم... تو صرفا راجب به کلمه ی خرت و پرت نوشتی. یه موضوع که در موردش یه پاراگراف پیدا کنی که بنویسی... درحالی که دقیقا اصل قضیه این بود که بدون موضوع و با یه ذهن کاملا شناور بنویسی... ولی به خاطر تلاشت برای ارتباط دادن یه مقدار از نمره رو گرفتی... ولی توی این سوال هم واقعا غلط نگارشی زیاد بود... حتما حتما حتما بازخونی نوشته هات یادت باشه.
کتی بل: 22 + 4 = 26
کتی خب طبیعتا از امتیاز اول مشخصه که توی تکلیف اولت ایراد و اشکالی ندیدم... صرفا همون طور که برای کوییدیچ بهت گفتم، یه مقدار بیش از حد گاهی روی یه چیزی میمونی و خب این با حوصله ی خواننده میتونه بد بازی کنه... البته سلیقه ایه فک میکنم و شاید یه نفر این شکلی اصلا خیلی خیلی بیشتر حال کنه.
اما کتی، توی سوال دوم، تو مطلقا هیچ مفهومی رو به هیچی وصل نکردی. حتی هیچ مفهومی رو نرسوندی. فقط جمله ها رو به هم چسبوندی. جمله ها رو خراب کردی. بی مفهوم کردی. به این فکر کن، آیا میتونی این پاراگراف رو وسط یه پست طنز به کار ببری؟ یا مشابه این پاراگراف رو؟ یا حتی وسط زنگ انشا حتی؟ نمیشه. درسته؟:)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1396 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خرت و پرت مورد علاقه‌تون چه بود و بقیه درباره‌ش چه کردن؟ (22 نمره)


- بچه ها از اینا خریدم!

لایتینا با ذوق و جیغ وارد تالار عمومی ریونکلاو شد. شی‌ای که تو دستش بود رو به سرعت تکون میداد. حتی هدفونشم روی گوشش نبود، شاید چون منتظر واکنش همگروهی هاش بود.

- چه جالب.

صدای یکی از ریونکلاوی ها به زور شنیده شد اما لایتینا اصلا متوجه هویت فرد مذکور نشد. اما روحیه دختر، جوری نبود که به این زودی‌ها دل‌شکسته شه. لایتینا شی‌ای رو که تو دستش بود را برد بالای سر دای.
- دای! نگاه چقد خوشگله. نگاه سیاهم هست.
- لایت الان وقت این حرفا نیست، من خوابم میاد.

دای تا اومد پتو رو روی سرش بکشه؛ اما لایتینا سریع‌تر از اون عمل کرد و پتو رو گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد.

دای:

به هرحال دای خون‌آشام بود و علاوه بر اون همیشه زیر پتو خواب بود، همه‌ی این‌ها دست به دست هم دادن تا دای با دیدن نور تالار، واکنش نشون بده. لایتینا هم خوشحال از این واکنش شی‌ توی دستشو جلوی چشم‌های نیمه باز دای تکون میداد.
- نگاش کن. نگاش کن چقد خوبه.
- لایت، میشه انقدر اون تفنگتو...

- تفنگ؟

با حرف کلاوس، همه‌ی نگاه ها به سمت لایتینا برگشت.

- لاتین نظرت چیه که اون تفنگو بذاری کنار. قهر میکنما.
- لیسا، ده بار گفتم بهت. لایتـ... ینا!

لایتینا بدون این که حواسش باشه تفنگو به سمت لیسا میگیره. لیسا هم با دیدن لوله تفنگ که دقیقا جلوی اونه هول میکنه.
- ببین لاتین... چیز... لایت. اون خطرناکه، منم چوبدستیمو تو خوابگاه...

درست در همین لحظه بود که کلاوس تکون کوچکی به چوبدستیش داد. تفنگ از دستای لایتینا جدا شد و با پروازی کوتاه و سریع، تو دستای کلاوس جا گرفت. پسر عینک‌شو جا به جا کرد و با احتیاط شروع به بررسی تفنگ کرد.
- من اینو پیش خودم نگه میدارم تا دست کسی مثل لاتینا نباشه.
- کلاس! اونو بدش به من!
- کلا.. و.. س!

کلاوس اینو گفتو سعی کرد تفنگو از دست لایتینایی که در تقلا بود تا وسیله‌شو بگیره، دور نگه داره. چند لحظه‌ای لایتینا از دست و پای کلاوس بالا رفت و سرانجام موفق شد تا تفنگو به دست بیاره.
- گفتی این کتاب برات خیلی ارزشمنده؟

لایتینا اینو با لبخند شرورانه‌ای گفت و تفنگ به سمت یک کتاب که روی زمین بود گرفت. کلاوس تو ذهنش خیلی راحت تونست آینده نزدیکی که به وسیله دختر، برای کتاب عزیزش رقم میخورد رو تصور کنه... یه سوراخ توی تمام صفحات! با فکر به این سرنوشت حتی جادو کردن رو هم فراموش کرد و به سمت لایتینا شیرجه رفت.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد...
کلاوس تونست دست لایتینا رو منحرف کنه، اما به سمت هدف بدتری. دست دختر که آماده شلیک بود به سمت پیکری خوابیده روی زمین نشانه رفت و چون انگشتش برای شلیک آماده بود، در حالی که هدفِ لوله‌ی تفنگ، پسری دراز کشیده بود؛ ماشه رو فشار داد.

- آخه لایت، تو با خواب من چه مشکلی داری؟ چرا وقتی تازه خوابم برده خیسم می‌کنی؟

دای این رو گفت و با عصبانیت پتو و بالششو برداشت و به سمت دیگه‌ای رفت.

- لاتینا... اون تفنگ‌ِ آب‌پاشه؟

کلاوس با تعجب به لایتینا نگاه کرد. دختر هم که معلوم بود خودش گیج شده به تفنگ آب‌پاشی که تو دستش بود نگاه کرد.
- خب... نه... یعنی آره. به هرحال باحاله دیگه.

لایتینا این رو گفت و با فشار دادن ماشه، باز هم به در و دیوار آب پاشید.

- به هرحال اگه واکنشی نشون نمیدادم کتابم خیس می‌شد.

کلاوس با این حرف به خودش اطمینان داد که کارش درست بودن و دختر رو که مشغول آب بازی بود رو، تنها گذاشت.

خرت و پرت‌طور بنویسید. (8 نمره)


دقت کردین وقتی میخواین یه کاری کنین، ابروباد و مه خورشید و فلک در کارند تا شما اون طوری که میخواین کار رو انجام ندید؟

مثلا میاید درباره همین چیپس...
چیپس اصولا خوراکی پر طرفداریه. یعنی امکان نداره یه بسته چیپس وجود داشته باشه و یه سری آدم تا آرنج توش در تقلا نباشند.
خلاصه که وقتی شما یه بسته چیپس دارید و میخواید اون رو بخورید، سعی میکنید، برید یه مکان ساکت و خلوت مثل بیابون و یا حتی شاید هم دستشویی.
در صورتی که همچین مکانی پیدا نکردید و دور و برتون اثراتی از تمدن و جنب و جوش آدما بود، سعی میکنید اون رو با کمترین صدا باز و در نتیجه نوش جان کنید. اما خب... نمیشه! آقا نمیشه دیگه. همیشه انقدر این کار با سر و صدا انجام میشه که تا قاره بغلی هم متوجه میشن شما میخواید چیپس بخورید و میان تا با شما شریک بشن.
حتی مورد داشتیم طرف رفته محفظه شیشه‌ای با فضای خلا برای خودش درست کرده تا صدای چیپس خوردنش شنیده نشه، بعد بسته چیپسه جیغ زده و شیشه های محفظه شکسته. دیگه خودتون میتونید حدس بزنید چه تسترال تو تسترالی شده.

یا مثلا شما نشستید تو اتاق، فردا هم امتحان دارید. بعد واقعا دارید درس میخونیدا. گوشی و این جور وسایل وسوسه برانگیز مشنگی رو هم گذاشتید یه ور دیگه و مثل بچه های خوب درستونو میخونید. بعد از این که خیالتون راحت شد درستونو خوندید، میرین سمت گوشی‌تون تا استراحت کنید و در همین لحظه با پیامی از طرف دوستتون مواجه میشید:
فردا امتحان نداریم!

درسته که امتحان ندارید ولی چه فیلم ها و سریال هایی که به جای درس خوندن میتونستید ببینید.

کلا زندگی هیچ وقت اون طوری که میخواید نیست، شما باید خودتونو باهاش وفق بدید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/6/6 23:49:11
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1396 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)

یه روز دیگه آغاز شده بود و ملت همگی رفته بودن سر کارهاشون، همه به غیر از کتی که نشسته بود یه گوشه خونه گریمولد و روی نقاشی مادر سیریوس که داشت با تمام وجود عربده میکشید، نقاشی میکشید. اونم نه هر نوع نقاشی ای، کتی داشت برای مادر سیریوس سیبیل میکشید. احتمالا اگه سیریوس در اون لحظه اونجا بود، از شدت خنده تا میشد.

به هرحال، کتی بعد از اینکه یکبار دیگه کلمه "گند زاده عنتر" مثل پتک خورد توی گوشش، روی سیبیل نقاشی شده مادر سیریوس، یه فن سیبیل آتیشی اجرا کرد که باعث شد پوست صورت خانم بلک بره و از زیرش جمجمه ش بزنه بیرون.
کتی بعد از اینکه با حس رضایت کامل از شاهکاری که خلق کرده بود، عینک ریبن به چشم زد و با همون عینک رو به دوربین یه ژست "باب راس" وارانه گرفت، از جاش بلند شد و رفت طبقه بالا.

همونطور که از پله ها بالا میرفت و به صدای غیر دلنشین چرق چرق پله ها گوش میکرد، یهو چشمش از پنجره به بیرون افتاد و بالاخره اولین چیز جالب اون روز رو دید.
کتی وسط میدون گریمولد، دوتا بچه لات رو دید که داشتن با یه چیزای کاغذی تو دستشون بازی میکردن. البته کتی زیاد از سر و وضع اونا خوشش نیومد. مخصوصا که شلوارهاشون انگار داشت از پاشون میفتاد.
و کتی هم اصلا به شلوارهای اونا اهمیت نمیداد. حتی به خودشون هم اهمیت نمیداد. کتی به چیزی که تو دستشون بود اهمیت میداد. در نتیجه بعد از چند ثانیه، دوباره به طبقه پایین برگشت.

کتی به چپ و راست نگاه کرد. کسی اون اطراف نبود. مالی داشت توی آشپزخونه پیاز پوست میکند، تابلوی مادر سیریوس هم هنوز درگیر لب و لوچه کنده شده ش بود. آرتور و بقیه هم که بیرون از خونه بودن.

به همین ترتیب، کتی بعد از اینکه نقشه خونه رو روی بدنش خالکوبی کرد و حسابی مایکل اسکافیلد و فرار از زندان شد، سینه خیز به طرف در خونه رفت، بعد هم انگشتشو کرد توی سوراخ کلید، و سعی کرد بقیه دستش رو هم بکنه، که البته سوراخ کلید که تعجب کرده بود و موهاش ریخته بود، همچین اجازه ای نداد.

کتی یکم برای سوراخ کلید نچ نچ کرد و اصلا هم به حرفای سوراخ کلید که میگفت میتونه از دستگیره استفاده کنه اهمیت نداد. پس رفت طبقه بالا، تمام پتوهای پاره و نم گرفته خونه گریمولد رو برداشت، گره زدشون بهم و بعد از اینکه پنجره رو به کمک گوشه تابلوی مادر سیریوس شکست، شروع کرد به خونه نوردی. البته به سمت پایین.
یک ثانیه بعد، کتی از خونه پنهان و پوسیده شماره دوازده رسید به زمین آشکار و سخت.

کتی بعد از پتوهای گره کرده رو پرت کرد سمت دوربین و فیلم بردار، و باعث کله ملق شدنشون شد، رفت به سمت اون بچه های بی ادب و بیتربیت.
اون بچه ها که هنوز داشتن با اون چیزای کاغذی توی دستشون بازی میکردن، زیر چشمی به کتی نگاه کردن.

- سلام بچه ها!

و اونا هم اصلا توجهی نکردن.

- این چیه دستتون؟
- پوله بچه جون... پول! ننه بابات ندادن دستت تا حالا؟

کتی هرچی فکر کرد، فقط کلمات گالیون، سیکل و نات به ذهنش رسید. و البته یادش اومد که این سه کلمه، توی محفل ققنوس فقط رویا و خاطره هستن حتی. پس کتی همونطور شاد خندان یک قدم جلو اومد.
- نه... ندادن دستم. میشه شما بدید دستم؟

پسرا یه نگاه کردن بهم دیگه.
- نوچ.

- یخورده.

پسرا اصلا قصد نداشتن پولشون رو بدن دست کتی، کتی هم این رو خوب فهمید. در نتیجه اومد جلو و گفت:
- یه چیزی ازتون افتاد زمین...

پسرا پایین رو نگاه کردن، و یک ثانیه بعد با صدای تلق بلندی که همزمان نشونه برخورد سرهاشون با هم دیگه، و همینطور خالی بودن جمجمه هاشون بود، افتادن زمین و کتی در حالی که چشماش تبدیل شده بودن به دلار، دسته پول هارو از روی زمین برداشت، و بعد چشماش از حالت دلار، به قلب تغییر شکل دادن و کشی که دور پول ها بود رو برداشت و در حالی که شلنگ تخته مینداخت، خودشو از بین آجرای خونه شماره یازده و سیزده، کشید تو خونه شماره دوازده که خیلی کار محیر العقولی بود.

همون شب، وقت شام:

اون شب هم مثل همه شبای دیگه، ملت محفلی دور میز فکسنی شام نشسته بودن. حتی روی بعضی صندلیا هم دو نفر نشسته بودن که البته اکثریتشون ویزلی بودن.
بهرحال، ملت محفلی نشسته بودن و سعی میکردن بدون توجه به آوازی که هاگرید با صدای نخراشیدش میخوند هیچ به فکر گوش و روان ملت نبود، سوپ پیازشونو بخورن، که یهو آرتور شروع کرد به نعره زدن:
- مااااااااااااار! توی سوپ من مار رفته!

به دنبال این نعره آرتور، کل ملت محفلی بلند شدن و شروع کردن دویدن دور اتاق؛ البته غیر از کتی که همونطور که نشسته بود، داشت قهقهه میزد. کتی بعد از اینکه حسابی قهقهه زد، خم شد سمت کاسه سوپ آرتور و کش سیاه رو از توی کاسه در آورد.
و محفلیا متوقف شدن.
اولین نفر، مالی بود که در حالی که داشت با ملاقه به کتی اشاره میکرد، گفت:
- اون چیه دستت؟
- چی چیه؟
- همون سیاهه!
- آها... این... نمیدونم... از دوتا بچه مشنگ گرفتم بیرون از خونه.
- از خونه رفتی بیرون؟!
- نه... خونه چیه؟

مالی به شدت سعی کرد با ملاقه نزنه تو سر کتی. و موفق هم شد که جلوی خودشو بگیره.
کم کم بقیه اعضای محفل هم به اعصاب خودشون مسلط شدن و اومدن جلو برای بررسی کش کتی.
و کتی شروع کرد به تردستی.

اولین کاری کرد که کرد، این بود که زد به وسیله کش موهاشو بهم گره زد که باعث شد موهای نصف محفلیا بریزه.
و بعد برای نشون دادن میزان محکم بودن چیزی که مشنگا ساختن، شروع کرد به کشیدن کش...
و کش در رفت!

کش که از کشیده شدن زیادی توسط کتی خسته شده بود، یهویی ناراحت شد و به پرواز در اومد و مستقیم برخورد کرد به دماغ هاگرید. هاگرید هم که روی سه تا صندلی نشسته بود، از شدت درد نعره زد و خورد زمین. صندلی ها هم زیرش پودر شدن، و بعد هاگرید که عین بچه ها گریه میکرد، "مَمَن بیا منو بشور" گویان از سالن غذا خوری دوید بیرون. بقیه محفلی ها هم که انگار چوبه های جادوگر سوزی قرون وسطی رو دیده بودن، دوتا پا داشتن، سه چهارتای دیگه هم قرض کردن و سریع از آشپزخونه دویدن بیرون، در رو هم قفل کردن روی کتی.

- و در آخر فقط کش باقی ماند و دیگر هیچ!

2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان


میدونین استاد...صرفا گربه چیز خوبیست و اینگونه شد که شاید ندونید ولی کاملا درسته و این در حالیه که میشه اما هیچ چیز غیر ممکن نیست.
شاید تا به حال اما دریغ از گذر زمان که حتی میشود بود چرا رفتی من بی قرارم که دارم میرم خونه و بخواب. اینها میتونه خرت و پرت باشه درحالی که خیلیا میخوان ولی شاید باورت نشه که من گربه رو ترجیح میدم.

دریغ از کمی عقل در وجود خرت و پرت که ولی حالا چرا روزی ز سر سنگ گربه ای به هوا خواست. خرت و پرت را دور نریزید چون به در آید چه بسا خسته و کوفته شوند این دل داغ دیده را. خلاصه که خرت و پرت و گربه خوبست ولی بدونید که شاید البته در حالی که حتی. مرلین را شکر که الحمدالمرلین وگرنه والا به مرلین.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1396/6/6 22:19:45
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده