هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۳۷:۱۶ دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۴۱:۳۵ جمعه ۲۷ خرداد ۱۴۰۱
از میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
و مینویسیم که به یاد بماند روزگارانی در هاگوارتز!
رکسان تنها درحال قدم زدن بود..
در دست راست اش غذای مخصوص گربه گرفته بود.
رکسان با بغض به آسمان خیره شده بود
‌- ولی مطمئن بودم که میاد.. همان گربه ای که بهترین دوست او بود.
رکسان تا حدودا دو ساعت بعد همانجا منتظر گربه بود، اما.. :)
رکسان به خوابگاه بازگشت .
حتی برای شام هم به سرسرای بزرگ نرفت !
رکسان تا خودِ صبح نزدیک پنجره نشست و با اشک نامه نوشت.. برای مادرش، خانمِ انجلینا
رکسان درحین نوشتن نامه به خواب فرو رفت!
در ان هوای زمستانی.. رکسان بدون لباس گرم و زیر پتو های گرم و نرم اش به خواب رفت..
چند دقیقه بعد از حاضر شدن هم اتاقی های رکسان او نیز از خواب پرید..
نامه ای که دیشب نوشته بود را پاره کرد.. مثل همیشه وانمود کرد مشکلی ندارد
و مثل همیشه تنها سر میزِ صبحانه نشست با لبخند و قهوه اش را نوشید طوری که انگار هیچ چیز بدی رخ نداده بود !
پ ن : تهش تنها موند..
قرار که نبود پایان شاد باشه.. نه؟!


و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲:۲۲ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۰:۳۱
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 154
آفلاین
یک روز بعد از ظهر توی یکی از کلاس های هاگوارتز که دانش اموز ها رفته بودن و تخته سیاه داشت برای میز و صندلی ها پانتومیم بازی میکرد، نیکلاس فلامل قصه ی ما هفت تا صندلی و دو تا میز را به هم چسباند تا یک تخت دو نفره سایز کینگ برای خودش درست کند، بعد هم کتش را زیر سرش گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت.

نیکلاس خودش را در جسم یک پسر جوان ماگل که داشت با لپتاپش بازی میکرد دید. بازی استراتژیک و اکشنی بود و واقعا حال میداد خصوصا که تیم حریف هم متشکل از لینی، حسن مصطفی، تام جاگسن و یوان ابروکمونی بودند.
نیکلاس یعنی همون پسر جوان قهرمان خودش را انتخاب کرد. لینی هم ریکی را پیک داد. حسن مصطفی مارس شده بود و تام هم ترینت پروتکتور برداشته بود و داشت درو میکرد. یوان هم مثل تسترال از اینور مپ به اونور مپ تله پورت میکرد و زیاد به تیم کمکی نمیکرد. نیکلاس تصمیم گرفت درس خوبی به لینی بدهد چون خیلی از او ناراحت بود. در واقع اصلا از او ناراحت نبود اما پسرجوانی که در خواب جای نیکلاس بود و معلوم نبود اصلا لینی را از کجا میشناسد با لینی چپ افتاده بود و همش قدرت هایش را روی او خالی میکرد. ناگهان لینی فریاد زد ای بابا این کنه منو ول نمیکنه. پسر جوان صدای لینی را از خیلی نزدیک شنید. سرش را از توی لپ تاپ بیرون آورد و به روی به رویش خیره شد که خودش را در محاصره ی هزاران تماشاچی دید. تازه فهمید که در مسابقات جهانی اینترنشنال هستند.

همینطور خواب هچلهف ادامه داشت که نیکلاس با صدای شترقی از خواب پرید گویا یکی از جغد ها سنگی را از بالای برج هل داده بود و سنگ درست روی سقف شیشه ای گلخانه ی کلاس درس فرود امد و نیکلاس را از خواب شوم نجات داد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۴۳ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۳۵ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 361
آفلاین
کتی و قاقارو، کف خانه ریدل ها پهن شده بودند و مانند کسانی که تازه از تیمارستان مرخص شده اند، برای هم ادا در می آوردند. گرچه، چیز نگران کننده ای نبود. وضعیت این دو، اکثر مواقع همین طور بود. کتی، خوشحال بود که عضو مرگخواران شده. اگه عضو محفل بود،تا الان، نگرانش شده بودند و برایش نوبت دکتر میگرفتند. اما در اینجا، تنها از روی آنها رد میشدند و گاها، انگشت و دماغشان را له میکردند. عبور لرد سیاه، از همه دردناک تر بود. به این دلیل که بسیار دقیق، از روی دماغ کتی و پنجه ی قاقارو رد میشد.

- بلند شو قاقارو. بیا بریم یه کاری کنیم.

قاقارو، زبانش را برای کتی بیرون داد و آن طرفی شد.
- خودت برو. دارم زیر آفتاب لذت میبرم.

کتی، لگدی زیر پای قاقارو زد و از جایش بلند شد.
- میرم پیش ارباب... شاید برام کاری داشته باشن.

سپس، با قدم های بلند، به سمت دفتر لرد سیاه، به راه افتاد. بلاتریکس، مانند برج نگهبان، نگاه خطرناک دیگری به دور و بر دفتر لرد سیاه کرد و به سمت مستراح، به راه افتاد. حتی بلاتریکس هم تا حدودی میتوانست خودش را نگهدارد. هر چه نباشد، او هم آدم بود. پس از اینکه بلاتریکس دور شد، چیزی، تالاپی از سقف پایین افتاد.
کتی، خودش را از زمین کند و سعی کرد از حالت پِرِسی خارج شود.

- ارباب؟ اجازه دارم بیام تو؟

قدم های بلند، به سمت در حرکت کرد و در را با شتاب، در صورت کتی کوفت.

- کتی بل! با کدام اجازه به خودت جرعت دادی در دفتر من رو... ملعون؟ کجا غیبت زد؟
لرد سیاه، در را از دیوار فاصله داد و با کتی مواجه شد که مانند برچسب، به در چسبیده بود.
بار دیگر، از حالت پرسی خارج شد و جلوی لرد سیاه تعظیم کرد.
- سلام ارباب... میتونم بیام تو؟
- نه!

خب، این جواب، بسیار هم قانع کننده بود. بار آخری که کتی وارد دفتر لرد سیاه شده بود، آبنبات رنگی هایش را کش رفته بود و کوزه ی گرانبهای یادگاری اش را خرد کرده بود.

- چشم! فقط ارباب... احیانا کاری ندارین که بخواین براتون انجام بدم؟

لرد سیاه، چشمانش را تنگ کرد.
- ترجیح میدادیم با پشمالو نفرت انگیزت داخل ایوان بمانید و دردسر درست نکنید. هر چند...

چوب دستی اش را تکان داد و پارچه و سطل آبی کنار کتی ظاهر شد.
- ماموریت جدیدت تمیز کردن مستراحه، حالا هم از اینجا برو تا قرمه قرمه ات نکردیم.

در، روی صورت کتی بسته شد و دخترک را در حسرت اینکه چرا از جایش بلند شده، باقی گذاشت.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸:۳۷ دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۸:۱۰
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
در تختم غلت زدم ، سعی کردن برای خواب بی فایده بود ؛
از تخت خواب به پنجره ی خوابگاه چشم دوختم ، می توانستم ماه را با درخشش و لکه هایش ببینم ، لحظه ای فکر کردم می توانم پشتش خورشید بخشنده ای را که او را منور می کرد را هم ببینم . ماه را به لبخند پهنی مهمان کردم و او هم به من لبخند زد .
به طرف ساعتم چشم چرخواندم ؛ شاید بگویید مگر ساحره ها هم ساعت دارند ؟ ، باید بگویم گاهی اوقات وجودش خیلی لازم می شود.
بدون اینکه لبخندم را محو کنم ، خم شدم تا بهتر اعداد رمز الود و عقربه های پر افاده ی ساعت را ببینم ، نزدیک نیمه شب {00:00} بود ؛ یعنی ساعت مقدس جادوگر ها .
از تخت و پتوی ابریشمی جدا شدم و از روی تختم یک روسری پشمی برداشتم و دور خودم پیچیدم .
قدم های گیجم را به سمت خروجی خوابگاه دختران هدایت کردم ‌و با چرخواندن سرم نگاهی به دختران خسته ی ریونکلا انداختم ؛
انگار بیهوش شده بودند ، هر روز دیگری بود احتمالا این تا لحظه تن به خواب نداده بودند اما امشب فرق می کرد ، چه ساحره هایی که برای امروز ، چندین روز خواب به چشمانشان راه نیافته بود .
بعد از امتحان همه آنقدر خسته بودند که حتی به من پیله نکردند نتیجه امتحانشان را پیشگویی کنم!!
ته قلبم به زیرک ترین دختران هاگوارتز از احساس افتخار لبریز بود ؛ سرم را دوباره به طرف راهپله ها چرخواندم، لبخندی که هنوز بر لبم بود و نگاه دلسوزانه چشم هایم را هم همینطور .
حس درخشش مردمک چشم های سبز آبی ام در تاریکی را دوست داشتم ، شروع به پیش بردن قدم هایم در تاریکی کردم .
نیازی به چوب دستی و ورد لوموس نداشتم ، به قول مادرم که یکی از اساتید سابق هاگوارتز بوده ، من خود جادو بودم ، همه قلبشان جادوییست ؛
جدای از این حرف ها جانور نمای من روباهی طوسی رنگ بود ، حیوانی که درخشش چشم هایش در تاریکی جلوی پایش را روشن می کند ، من می توانستم مانند یک جغد در شب همه چیز را ببینم .
تق تق قدم هایم تا اتمام راهپله و رسیدن به تالار اصلی ریونکلا ادامه داشت .
به دیوار شیشه ای روبه رویم یعنی همان جایی که پنجره بزرگی که تا سقف تالار کشیده شده بود و با نگاه کردن به آن سوی آن ، می توانستی تا دور دست ها را با نگاهت جستجو کنی ، زل زدم .
روی کاناپه ی رو به روی پنجره نشستم و به توپ بزرگ و نورانی ای که با لقب ماه بر ستاره ها برتری می کرد ، چشم دوختم . نور ماه درون تالار می خزید و سایه کاناپه را روی فرش های تالار رسم می کرد.
می توانستم شب را ببینم ، شبِ آبی پررنگ ، به نظرم بی اساس است که به شب لقب سیاهی داده اند ؛
هر چند از این مطمعن هستم که چیزی که بیشتر از شب آن را به سیاهی اش می شناسند ، موهای پر کلاغی من است ، نگاهم را بین مو های بلندم که تازگی ها کمی کوتاهشان کرده بودم و اقیانوس پر از ستاره های دریایی و نهنگ سفید و نورانی ماه در شب چرخواندم ، مطمعناً رنگ موهایم با پس زمینه تصویر متحرک درون پنجره یکی نبود .
هنوز هم فکر می کنم که نه شب همیشه سیاه است ، نه نور همیشه سفید .
نگاهم را به نوک پاهایی که آن ها را تاب می دادم گره زدم ، تا اینجا ، آمدنم به تالار تاثیری بر روی خستگی ام نگذاشت ، هنوز هم سرحال بودم .
اینبار نگاهم را به انعکاس خودم درون پنجره گره زدم { شاید گِرهی کور } ، شومیزی به جنس لمه و دامنی سفید و بلند ، موهایم را شل بافته بودم و چتری هایم پیشانی ام را قلقک می دادند .
یاد مادرم افتادم که چطور موهایم را شانه می زد .
پنجره ی کوچک دیگری در کنار راهپله کمی باز بود و سوز و سرما داخل میامد ، روسری پشمی ای که مادرم به من داده بود را بیشتر دور خودم پیچیدم ، این حس که در میان سوز و سرمای بیرون کنار شومینه ای خودت را گرم نگه داری آرامش بخش است ، شاید هم کمک کند چشمانم کم کم گرم شوند ، شاید هم یاد مادرم قلبم را گرم نگه داشته بود ، دلم برایش تنگ بود ؛ تنگ تر از یک تُنگ ماهی برای ماه .
ستاره ای دنباله دار رد شد و من آرزویی از ته قلبم زمزمه کردم ، می گویند اگر آرزویت را بلند بگویی برآورده نمی شود خب پس نمی گویم .
نور ماه هنوزم روی صورتم پاشیده می شد و این بار ماه گرفتگی پشت گردنم را قلقک میداد.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۹ ۲۲:۵۷:۱۹
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۰ ۱۷:۴۹:۲۴

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۳۳ شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
بانوی سفید پوش برای اولین بار در تمام عمرش لباس سیاه به تن کرده بود.
زمان برایش نمیگذشت.انگار نمیتوانست ثانیه های بعدی را بپذیرد.زیرا ثانیه ها با خود باور می آوردند.باور به اینکه او چه کسی را از دست داده است.
مرثیه ی باد از میان شاخه های عریان درخت شنیده میشد.زمین سرد بود و هوا بوی مرگ میداد.دنیا آینه شده بود.شاخه ی درختان در بالا و ریشه ها در زیر...ابر ها در بالا و سنگ ها  در زیر...خورشید در آسمان و ((آینا))،خفته زیر خاک...
مورگانا زانو زد.بار دیگر تنهایی را با تمام وجود احساس میکرد.دوستش...خواهرش...مهربان ترینش...اکنون در زیر خاک بود و وجود کوچک مورگانا کمتر از آن بود که روح خاک را در آغوش بکشد.
اما بخشی از روحش را همانجا تا ابد رها میکرد.روحش باد میشد و بر بالای مقبره ی آینا میوزید...باران میشد و خاکش را میشست...سنگ میشد و همانجا تا ابد می ایستاد.
مرثیه ی باد پایان نداشت
زمان از ناراحتی حس حرکت نداشت
و مورگانا اشک میریخت
و اشک میریخت
و‌ اشک...


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۷ ۱:۴۳:۴۶
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۷ ۱:۴۶:۳۹

در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۱۱ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۸:۱۰
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
سوزانا جعبه ویولنش را برداشت و به طرف کلاس حرکت کرد ، وقتی به کلاس رسید پروفسور هنوز از راه نرسیده بود ، به طرف رز رفت و لبخند پهنی زد :
- رزی یه قطعه جدید نوشتم ، بیا اینو بگیر ، نزار نت های آهنگ فرار کنن ، شنیدم تو هاگزمید پول خوبی بابتشون میدن !
رزی شیشه ای را از دست سوزانا گرفت ، سوزانا شروع کرد به نواختن با هر تکان آرشه بر روی سیم های ویولن، نت های شیطون پدیدار می شدند و رز به زحمت اون هارو می گرفت و توی شیشه گیر می انداخت ، آخرای قطعه بود و رزی داشت به زور نت دیگری را در شیشه، که دیگر پر شده بود از صدا هایی که وول می خوردند ، جا می داد که کسی گفت : کافیه دیگه شیشه پر شده ، ممکنه بشکنه ؛
سر همه ی بچه های کلاس به طرف صدا چرخید ، همه اینقدر در آهنگ غرق شده بودند که متوجه ورود پروفسور نشده بودند ، همه برخاستند و سلام کردند ، سوزانا هم ویولن را زمین گذاشت .
پروفسور بعد از سلام و احوالپرسی خطاب به سوزانا گفت : عزیزم تو استعداد خوبی در نواختن داری ، بخاطر زحمتی که کشیدی ، حاضرم اون شیشه رو ازت بخرم ، حالا قیمتش چنده؟
سوزانا سرش را خاراند و با خجالت گفت : خب ، فکر کنم ، بیست و پنج گالیون . ( در واقع بیشتر از این حرفا بود ولی خب سوزانا هم از معلمش خجالت می کشید )
پروفسور خندید و سی و پنج گالیون به سوزانا داد و شیشه را از او گرفت .
سوزانا از ته دل خوشحال بود .


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۳۵ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 361
آفلاین
کتی، نگاهی به دفترچه اش انداخت.
- یعنی مال چیه؟

طبق معمول هر روز، دفترچه اش را باز کرده بود تا اگر تاریخ مهمی بود، یادش نرود، و داخل صفحه، با برچسب بزرگ کیکی مواجه شده بود. پس به جای اینکه برود به کار هایش برسد، کل روز را در خانه نشست و به برچسب بزرگ کیک، خیره. در کل روز، تنها دوبار از جایش بلند شده بود و آن هم، برای زنگ زدن به دیزی و پلاکس و جرمی. دیزی و پلاکس، هیچکدام چیزی نمیدانستند و جرمی نیز، در دسترس نبود.

- بنظر میرسه تولد یکیه. اما کی؟ ارباب؟ نه! نمیشه. امکان نداره. پلاکس و دیزیم که نه... لینی! نه بابا. سدریک چطور؟ نه... اونم نه... جرمی چی؟

دفترش را ورق زد.
- یادم رفته بنویسم. باید دوباره دقیقشو ازش بپرسم و بنویسمش...

کتی، حتی لحظه هم شک نکرد که ممکن است این برچسب، به معنای تولد جرمی باشد.
- شاید ندونم مال کیه. اما بهتره آماده باشم.

پس، از خانه بیرون زد و پس از خریدن یک جعبه شیرین، ( قاقارو التماس کرد. ) یک کیک تولد، شمع، و یک بسته مداد شمعی یه عنوان کادو.

- مداد شمعی برای کادو دادن خوبه. حتی برای کادو دادن به ارباب!

در راه خانه، بسته شیرینی را باز کرد و پانزده شیرینی خودش خورد و هفده شیرینی، قاقارو نوش جان کرد. از راه دور، کسی را دید که در خانه اش ایستاده و ناامیدانه، زنگ در را فشار میداد. کتی، بدون از دست دادن خونسردی، تا دم خانه جلو رفت و بالاخره توانست چهره ی فرد را تشخیص دهد.
- جرمی! اینجا چیکار...

جرمی، با دیدن کیک و کادو، از خوشحالی فریاد زد و بغل کتی پرید.
- کتی! میدونستم! میدونستم یادته...
- کتی، با شرمندگی، جرمی را بغل کرد. جرمی، تنها کسی بود که تولد هیچکدامشان را، هیچوقت فردایش تبریک نگفته بود.

-------------------------------------------------------------
جرمی عزیزم!
ببخشید بابت تاخیرم. تو همیشه بهترین دوستمون بودی. و بدون، ما خیلی دوستت داریم.
تولدت مبارک!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۵۱ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۴۱:۳۵ جمعه ۲۷ خرداد ۱۴۰۱
از میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
این خاطره مربوط میشه به ترم اول کلاس های هاگوارتز...

رکسان همراه با لوسی در سرسرای بزرگ درحال خوردن شام شان بودند
پروفسور مک گوناگال برخواست
_سلام به همگی جادو آموزان
مطلبی هست که باید به اطلاع تون برسونم!
ما در هاگوارتز یک بازی خاص داریم که فکر میکنم بعضی هاتون در دنیای ماگل ها انجام داده باشید!
اسم بازی مافیا هست قوانین ش رو برای کسانی که ثبت نام کنند قبل بازی توضیح میدیم...
محدودیت سنی نداره،با هم گروهی تون بازی میکنید یعنی این که برای مثال هافلپافی ها با چندین هافلپافی دیگه بازی می‌کنند.تا فردا شب وقت دارید برای ثبت نام.!
رکسان که تا به حال بازی نکرده بوده هیجان داشت و می‌خواست هر طور که شده ثبت نام کند!
رکسان تا خود صبح چشم برهم نگذاشت از فکر بازی خواب بر چشمانش نمی نشست!
صبح شده بود رکسان که ردایش را پوشیده بود به سرسرا رفت و درحال خوردن صبحانه بود که چشمش به چهار ظرف افتاد
_سلام عزیزانم! صبحتون بخیر؛همون بازی ای که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.برای ثبت نام در اون کافیه اسم هاتونو رو روی یک کاغذ بنویسید و در اون ها بندازید در ضمن روی هرکدوم علامت گروه ها هست توی ظرف گروه خودتون بندازید! اگر غیر این باشه مجبور میشم محرومتون کنم
رکسان و لوسی بعد از صرف صبحانه شان با عجله نام هایشان را وارد ظرف گریفیندور کردند
و به اولین کلاس درسی شان که پیشگویی بود رفتند!

یک روز گذشت...

_رکسی، رکسی اینجا رو باش اسم ما هم هست
_وایسا ببینم وای آره درسته شماره پنج نوشته رکسان ویزلی هفت هم که تو لوسی ویزلی
پس از چند ثانیه رکسان جیغ جیغ کنان گفت:لوسی امشبه لوسی!!
لوسی که حرفی نمیزد و میخندید
شب که رسید رکسان و لوسی با هم به سالن عمومی رفتند و یک نفر که اسمش ارکوارت بود به آنها آموزش داد به نظر بازی جذابی بود!
لوسی و رکسان کنار هم نشسته بودند!
لوسی بالشتی قرمز را بغل کرده بود!
_من داوطلبم سر صحبت باشم!
رکسان مثل ادم های کاربلد حرف میزد

ان روز تمام شد و روز جدید امد!
_دیشب ناراحت کننده بود!
حمله شد دیشب به...رکسان جان!
رکسان به قدری عصبانی بود که فقط دوست میداشت روی مافیاهایی که به او حمله کرده اند یک آوراکدابرا اجرا کند!
رکسان خارج شد از بازی بله خارج شده بود!
اما تا اخر بازی پیش گاد نشست و با تاسف به همه نگاه میکرد...!
به لوسی ای که هوشش در این جهان نبود و در خواب به سر میبرد میشد گفت!
بله دوستان من این داستان اولین بازی رکسان شجاع ترین دختری بود که دیدم در هاگوارتز بود!


و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۱۰:۲۹ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 115
آفلاین
مرحله اول جام آتش



نماینده گریفیندور

در حالی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، در جنگلی بزرگ می گشت. می گفتند که جنگل ممنوعه پر از موجودات عجیب و اسرار آمیز بود، حال خودش هم جزو این موجودات محسوب می شد. سرش را چرخاند و نگاهی به دم آسیب دیده اش انداخت. چقدر زمان داشت برای اینکه به حالت اولیه اش برگردد؟ آیا درمان می شد؟ البته این اولین بارش نبود که با چنین دردسری روبه رو می شد. به هر حال بیشتر عمرش در تعقیب بود.

" کار زیادی از دستم بر نمیاد، همیشه همینطور بوده. همیشه تنهایی مبارزه کرده م..."

با گفتن این حرف خودش را سرزنش کرد. چطور می توانست جنگیدن دوستانش را نادیده بگیرد؟ چطور توانسته بود چنین فکری بکند؟

" اونا همیشه از من شجاع تر بوده ن. همه شون!"

البته این فقط در حد حرف بود. شجاعت مثال زدنی اش همیشه ورد زبان همکلاسی هایش بود. اما همه چیزش را از دوستان عزیزش داشت.
لبخند تلخی بر لبانش نشست. گروه چهار نفری شان در کل مدرسه مشهور بود. مگر می شد خاطراتش را از یاد ببرد. آری اگر دوستانش نبودند او نیز نبود.

" شاید اگه الان اینجا بودن از حرفم خنده شون می گرفت؛ ولی من از درون ضعیف بودم."

با پیچیدن دردی عمیق درون پایش از راه رفتن ایستاد. نگاهی دقیق به درخت روبه رویش انداخت.

" وقتشه!"

لحظه ای بعد موجود پشمالویی که دقایقی قبل در جنگل پرسه می زد، ناپدید شده بود و جایش را به قامت بلند مردی میانسال داده بود. روی کنده درخت نشست تا نفسی تازه کند. با دقت نگاهش را تا سر تا سر جنگل سوق داد. چقدر مانده بود تا به مقصدش برسد؟
جنگل ساکت بود و موجود عجیب غریبی در نزدیکی پیدا نمی شد.، فقط و فقط تاریکی مطلق.

" چی شده پیرمرد! از تاریکی می ترسی؟"

با فکر کردن به این حرف خنده اش گرفت؛ سپس خودش جواب خودش را داد.

" حالا اونقدر ها هم پیر نیستم."

دستی به صورتش که با ده سال قبلش تفاوت آشکاری داشت کشید.

" حداقل از نظر سنی!"

نگاهی به پای زخمی اش انداخت. آنقدر ها هم که فکر می کرد جدی نبود. بعد از یک ساعت دوباره به راهش ادامه می داد، البته امیدوار بود که در راه با موجود عجیبی برخورد نکند، زیرا دیگر توان جنگیدن نداشت.

" چقدر غرغرو شدم! کل اهدافم رو از یاد برده م."

با گفتن این حرف چشمانش را بست و به صدای جنگل گوش داد. صدایش متفاوت از چیزی که می شناخت بود؟ حس می کرد حتی حال و هوای جنگل نیز با وقتی که جوانتر بود با دوستانش به اینجا می آمدند، متفاوت بود. شاید هم او تغییر کرده بود، به هر حال هر کسی که پا به سن می گذارد، با جوانی اش متفاوت است.
موهایش را از روی صورتش کنار زد. به هدفش فکر کرد. آیا به موقع می رسید؟ آیا می توانست او را ملاقت کند؟ آیا او حرفش را باور می کرد؟

" همه اینا به شانسم بستگی داره و اینکه تا چه حد شبیه باباشه."

با گفتن این حرف لبخند محوی بر روی لبانش شکل گرفت و در خاطرات خوب گذشته غرق شد. روز هایی که با دزدی از آشپزخانه و شب های که با پرسه های یواشکی در جنگل می گذشت. همه و همه یادآور روزهای شیرینی بود که هرگز باز نمی گشتند.
بدون اینکه بداند به خواب عمیقی فرو رفت و در رویای بودن دوباره در مدرسه ای که پر از خاطرات و تلخ و شیرین بود، گم شد. البته شیرینی اش بیشتر از تلخی اش بود زیرا تنها راهی که می تونست ننگی که گریبانش بود را از یاد ببرد همان خاطرات بود.
صبح فردا با قطره ی شبنمی که روی صورتش می خورد، بیدار شد. صدای پرندگان در سرتاسر جنگل شنیده می شد و نسیمی صورتش را نوازش می داد.

" صبح شده؟"

جواب را با گشودن چشمانش و نور خورشیدی که به چشمانش برخورد می کرد، یافت. دستش را سایبان کرد و به دور دست خیره شد. برج هاگوارتز را از فاصله نه چندان دور می دید. پس برخلاف تصورش راه زیادی نمانده بود.
از جایش بلند شد و خود را تکاند. حال که قلعه را دیده بود بر تصمیمش مصمم تر بود بدون تردید به راهش ادامه داد. نباید اینبار شکست می خورد باید همه چیز را درست می کرد.

" من دارم میام، فقط یکم صبر کن!"


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۱۸:۳۸:۴۱



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۵۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 122
آفلاین
- ببین چه کار کردی!

خوشحال بود. امروز روز خوبی بود. البته از بعضی لحاظ، برای او تمام روز هایش ناخوشایند و بد بودند. اما در آن لحظه فکر می‌کرد که شاید توانسته مقداری از نفرت قبلی‌اش به اربابش را نشان بدهد.

آن روز، مثل همیشه از خواب بلند شده بود. اول از هر کاری ردای کثیفش را تکاند تا شاید کمی تمیزتر بشود، و بعد جای خواب کثیفش را مرتب کرد. باید قبل از همه بلند می‌شد و همه چیز را برای ارباب و خانواده‌اش آماده می‌کرد، چرا که انجام ندادن و ناقص انجام دادنش مساوی بود با از دست دادنِ بیشترِ وسایلی که دوست داشت.
- ارباب بد! ارباب بیشعور! وااااای جن بد از اربابش بد گفت، باید کتک خورد!

این روز ها خود درگیرے اش عود کرده بود. از اربابش بد مے گفت و بعد وقتے متوجه مے شد خودش را تنبیه مے کرد و قصه‌ی هر دقیقه اش بود.

هیچوقت اربابش را دوست نداشت و فقط مجبور بود به او خدمت کند و تازه چاره اے هم نداشت. او محکوم بود به خدمت کردن.
امروز بعد بلند شدن از خواب، اولین کارش درست کردن صبحانه بود و فرصت بسیار خوبے براے تلافے کردن.

او تصمیم گرفت صبحانه اے درست کند که همیشه یاد اربابش بماند و وقتے اربابش خواست از آن یاد کند چهره اش در هم برود.

سر میز- موقع صبحانه

- این دیگه چیه! چرا انقدر بد مزه‌ست؟
- من اصلا این کار رو نکرد.

پایان خاطره اول

به اینجا که رسید لبخندی زد و سپس دوباره مشغول فکر شد.

اتاق ارباب

- کے این کار رو با شلوار و رداے من کرده؟
- چے شده عزیزم؟
- لباسای من رو ببین! الان چجوری برم بیرون؟
- پناه بر مرلین!

حدس مے زد کار چه کسے باشد. کار جن دردسر سازشان بود. اگر جنشان جن خوبی نبود، به جایش او ارباب خوبی بود و می‌دانست جنش از چه تنبیهی بیشتر ناراحت میشود.

پایان خاطره دوم

جن خانگی اصلا از اربابش خوشش نمی‌آمد، چون او وسایل موردعلاقه و یادگاری هایش را میگرفت؛ برای همین قرار نبود این پایان خراب‌کاری‌ هایش باشد.

سالن اصلی

مهمانان در سالن اصلی بودند و مشغول حرف زدن با هم بودند. همه به شدت خوشحال بودند و همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت.
جن خانگی همان‌جا فهمید چه کاری مناسب است و سپس تصمیش را گرفت و لبخند زد.

- وقت آوردن کیکه!

جن خانگی که از ذوق و شوق مهمانان و همچنین صاحبش خوشحال بود، کیک را از آشپزخانه خارج کرد و به جلو پیش رفت.

-

هیچکس نمی‌توانست پلک هم بزند. جن خانگی دردسر ساز کیک را با شدت به صورت صاحبش کوبیده و در رفته بود.

پایان خاطره آخر

با اینکه بعد از آن کارش حسابی از خجالت خودش درآمده و از خودش کتک خورده بود، اما این خاطره‌ ی خوبی بود. شاید در آینده تکرارش میکرد.


همه چی جیبت مال منه.
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.