هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۰۰ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۸:۵۹
از قاقارو میترسی؟
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
پیام: 137
آفلاین
در روزگاران قدیم، که دایناسور ها و اژدهایان همه چیز را لت و پار میکردند و درختان خون خوار، هر چه را که نزدیکشان میشد مییخورند و جادوگران هم چوب های خود را بر سر و دماغ یکدیگر فرو میکردند، 4 دوست بودند که اشتباهی وارد داستان شده بودند.

- فکر میکنم سر پیچ اشتباه پیچیدیم. قرار بود به رول کتی بریم. اینجا کجاست؟
- کتی، صد هزار بار بهت گفتم باید به سمت راست بپیچیم!
-پلاکس! این رول منه! من دارم این رولو مینویسم! این رول منه نه تو! و آدرسشم من بلدم، نه تو!
- بسه. دیگه دعوا نکنین. سرمو بردین. بیایین راه بیفتیم داره شب میشه. تا حالا 4 بار آدرسو اشتباه اومدیم. کتی مطمئنی آدرسو درست یادداشت برداری کردی؟

کتی، شکاکانه به دیزی نگاهی انداخت و سرش را در نقشه ی بزرگی که نصف اندازه ی خودش بود، فرو کرد.
-آره. مطمئنم!

پلاکس آهی کشید و برای صدمین بار تلاش کرد کاغذ آدرس را از کتی بگیرد.
- میتونی بدیش به من. اینجوری دیگه راهو اشتباه نمیریم و زود میرسیم.

و با این حرف، قاقارو غرشی کوچک و ترسناک به پلاکس کرد. پلاکس کمی عقب پرید و لبخندی زورکی کرد.

- واقعا؟
- آره واقعا!

کتی هم که خسته و بد عنق شده بود، کمی غرغر کرد و بالاخره تسلیم و کاغذ را به پلاکس داد.
- بیا!

در همان لحظه، جرمی به ساعتش نگاهی انداخت و با لحن خسته ای گفت:
- نمیشه. اگر الان بخوایم از اون دروازه رد بشیم و به یه رول دیگه بریم دایناسور ها میخورنمون. آسمونو نگاه کنین! اونها در شب از همه چی خطرناک ترند. ما اونقدر در حواسمون به جر و بحث بود که متوجه نشدیم وارد رول اشتباه شدیم و از دروازه دور شدیم.

راست میگفت. موقع آمدن سر هر چیزی که با یکدیگر مخالف بودند، بحث میکردند. بیشتر از همه، کتی و پلاکس!

- بهتره همین جا یه ذره اتراق کنیم. من یکم خوراکی آوردم. بیایین بشینیم...

ناگهان، غرشی سهمگین فضا را پر کرد. پلاکس، دیزی و جرمی بالافاصله از جا پریدند اما کتی هیچ واکنشی نشان نداد و شروع کرد به باز کردن کاغذ دور ساندویچش.
- تقصیر خودتونه. میخواستین اول به قاقارو غذا بدین.

هر 3 سرشان را جوری به سمت قاقارو چرخاندند که نزدیک بود رگ گردنشان بیرون بزند. قاقارو، با غرور دم پشمالویش را دورش پیچید و غری کوچک کرد.
- تقصیر خودتونه. باید اول به من غذا میدادین.

هر 3 نفر، سگرمه هایشان را توی هم کشیدند و به زوجی که دست روی دست هم گذاشته بودند تا سکتشان بدهد، خیره شدند. کتی شانه اش را بالا انداخت.
- به من مربوط نیست خودتون حلش کنین.

پس از چندی آتش بس کردند و شروع کردند به غذا خوردنشان.

- آتیشمون داره خاموش میشه. جرمی، چراغ قورو بده! میخوام برم چوب بیارم.

کتی، نگاهی به صورت جرمی انداخت و چماغ بزرگی از کیفش درآورد و به سمت دیزی گرفت.
- حتما چوبتو خونه جا گذاشتی...

نگاهی به بقیه دوستانش کرد و دید آنها هم همچنین وضعی دارند.
مثل اینکه هیچ کدوم چوبمونو نیاوردیم. جرمی هم یادش رفته بیاره. بیا با این مشعل درست کن و برو.

دیزی با صورتی به شکل علامت سوال به کتی نگاه کرد که خودش را روی کنده چوبی که نشسته بود، جمع کرده بود.

- تو که چیز به این بزرگی رو تو کیفت جا کرده بودی، سختت بود اون چراغ قورو ورداری بیاری؟

کتی چند ثانیه به دماغ دیزی خیره و شانه اش را انداخت. از کیفش، چیز پف دار سفیدی بیرون کشید و رفت زیر پتو تا خوراکی نیمه شبش را بخورد.

-هی کتی! گفته باشم... قاقارو رو خودت باید بگیری تو بغلت تا خوابش ببره...

جرمی که دید خمیازه ی کتی شروع شد، حرفش را با بغض ادامه داد.
- دیشب تو خواب کلی پنجول انداخت...

بالاخره هر سه، به خواب رفتند.

و این تازه اول راه بود...




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۱۳ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۲۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 58
آفلاین
روی تخت نشسته بودم و سرم را با کتابی درباره زندگی ماگل‏ ها گرم کرده بودم. چوبدستی‏ ام را پشت گوشم گذاشته بودم تا با نور آن، بتوانم کتاب را بخوانم.
-هی میکی، تا حالا دقت کردی ماگل ها چقدر زندگی شون سخته؟
-نه‏‏ خیر دقت نکردم. حالا هم اون نور رو تو چشم من ننداز لطفا که میخوام بخوابم!

میوکی این را گفت و پشتش را به من کرد و پتو را روی سرش کشید. من هم زیر لب "نوکس"ـی گفتم و نور چوبدستی را خاموش کردم. به بالشتم تکیه دادم و همینجور در تاریکی اتاق، به جای نامعلومی خیره شدم و منتظر ماندم. موقع شام، سر میز ریونکلاو، یکی از دانش آموزان گفته بود جن‏ های خانگی که در آشپزخانه کار می کنند، نصف شب‏ ها وقتی همه خوابند به خوابگاه‏ ها و سالن عمومی گروه ‏ها می آیند تا نظافت کنند. من هم در این فکر بودم که اگر حرف آن هم گروهی‏ ام حقیقت نداشته باشد، با چه طلسمی می توانم حقش را کف دستش بگذارم که دیگر چاخان نکند و من را تا سه صبح بیدار نگه ندارد.
همچنان به فضای تاریک رو به روی تختم زل زده بودم که موجودی کوچک در انتهای اتاق ظاهر شد. کمی که جلوتر آمد توانستم بهتر ببینمش. لاغر بود و قامتی خمیده داشت و تکه پارچه کهنه ای به دور خودش پیچیده بود. انگار داشت زیر لب با خودش حرف می زد. بشکنی زد و لباس هایی که از کشو بیرون ریخته بودند همانطور که در هوا معلق شدند، تا شده و مرتب به درون کشو برگشتند. دوباره بشکن زد و کتاب ‏های درسی‏ مان به ترتیب کلاس هایی که فردا داشتیم روی هم چیده شدند. خواست بشکن دیگری بزند که چشمش به من افتاد و به عقب پرید. آنقدر درگیر نظافت بود که اصلا متوجه من نشد که داشتم به او زل می زدم. از تختم پایین آمدم و جلوی او ایستادم. جن خانگی هم کمی عقب رفت.
-اممم سلام. تو از جن‏ های آشپزخونه ای؛ درسته؟
-یک جن خانگی با دانش آموزان صحبت نکرد.
-ولی الان که داری صحبت می کنی.
-گال دانش آموزان رو دوست نداشت! اونها... اونها... گال فقط با مدیر صحبت کرد!
-من فقط ازت میخوام یه کمکی بهم کنی و اگه به نظرت این کار بدیه، پس هیچی.
-گال باید کمک کرد؛ ولی فقط توی نظافت و پختن غذا کمک کرد!
-بیا...

به سمت گنجه پایین تختم رفتم و درش را باز کردم. گال هم با ‏احتیاط و آرام پشت سرم آمد و کمی دورتر از گنجه ایستاد. دستم را درون صندوقچه ای بردم که با افسون گسترش تشخیص ناپذیر، فضای داخلش چندین برابر شده بود.
-ای وای... پس کوش...؟

گال با تعجب به من خیره شده بود و منتظر بود چیزی را از درون گنجه بیرون بیاورم. ولی من همچنان با حس لامسه ام سعی داشتم جعبه هایی که دنبالشان بودم را پیدا کنم.
-خب... ببین من ازت می‏خوام بهم کیک ‏پزی یاد بدی. واسه شروع کار هم چندتا نمونه واست آوردم که ببینی سطحم خوبه یا نه. آها، اینو که می‏ بینی کیک تولد داداشمه؛ حدودا مال چندماه پیشه. آخی یادش بخیر، چقدر استرس داشتم مامانم نفهمه کیک پختم... هعی چه زود گذشتا!

گال دهانش از تعجب باز مانده بود و چشم از کیک شکلاتی درون جعبه بر نمی ‏داشت.
-کیک باید فاسد شد! ولی این چرا توی این مدت فاسد نشد؟!
-خب با افسون نگهدارنده دیگه! ینی واقعا نمی‏دونی؟ بگذریم... حالا امیدی بهم هست؟
-گال نتونست فهمید. گال تونست امتحان کرد؟
-آره آره خودمم یکمی بهش ناخنک زدم.

جن خانگی با انگشتش کمی از کیک را برداشت و در دهانش گذاشت.
-کیک خیلی خوشمزه بود! گال فکر نکرد یه دانش آموز تونست اینقدر خوب کیک پخت!
-خب پس حالا بریم آشپزخونه که یکم بیشتر بهم یاد بدی!
-نه! دانش آموزان نتونست به آشپزخونه رفت! جناب مدیر اگه فهمید گال یه دانش آموز به آشپزخونه راه داد، گال رو تنبیه کرد!
-خب پس باید یه جای دیگه بریم. زیر بید کتک‏ زن چطوره؟ البته زیرِ زیرش که نه... ولی همون دور و برها فکر کنم خوب باشه.

منتظر جواب گال نماندم و بساط کیک ‏پزی ‏ام را از گنجه برداشتم و بیرون رفتم. جن خانگی هم دنبالم آمد. بدون کوچک‏ترین صدایی از راهرو ها گذشتیم و به بیرون قلعه، نزدیک بید کتک‏ زن رسیدیم و همان جا وسایل‏مان را گذاشتیم. گال با یک بشکن، آتشی روشن کرد. من هم آرد و تخم مرغ و وانیل و بقیه مواد را درون کاسه ای ریختم و با حرکت چوبدستی‏ ام آنها را هم زدم.
-دانش آموز باید قالب رو چرب کرد، بعد خمیر رو توی اون ریخت و بعد به اون حرارت داد.
-همین؟ خب اینو که خودمم می‏ دونستم. کار دیگه ‏ای نباید کنم؟ چیز جدیدی نمی‏ خوای بهم یاد بدی؟ چه‏ می‏ دونم، فوت کوزه ‏گری ای، چیزی.
-کوزه‏ گری؟! گال نفهمید این یعنی چی. گال فکر کرد باید کیک ‏پزی یاد داد!

خواستم معنی این اصطلاح مشنگی را که جدیدا از برادرم شنیده بودم به گال توضیح بدهم که چشمم به گربه زشتی افتاد. او رو به ما بُراق شده بود و خیلی عصبی به نظر می ‏رسید. پشت سرش، پیرمردی فانوس به‏ دست جلو آمد و گربه را بغل کرد.
من و گال هر دو خشکمان زده بود.
آرگوس فیلچ در حالی که داشت گربه‏ اش را نوازش می ‏کرد، با لبخندی شیطانی گفت:
-یه دانش آموز بیرون تخت‏ خوابه! جناب مدیر از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نمی‏شن...

گال خودش را غیب کرد و فیلچ به سمت من آمد؛ یقه لباسم را گرفت و من را کشان کشان به داخل قلعه برد...


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹:۰۵ پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور

کورمک مک لاگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸:۲۱ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۲۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
-رون : هیی هری پس کورمک کجاس نمیبینمش.
-هری در این لحضه گفت نمیدونم رون اینجا سر شام که نیومده نمیدونم کجاس...

-جینی : فکر کنم تو سالن اجتماعاته خیلی ناراحت بود فکر کنم...

-رون گفت عه چرا مگه چی شده که ناراحته
-جینی : نمیدونم، داداش تو برو دنبالش ببین چی شده کمکش کن...

-رون گفت باشه میرم ببینم چی شده.
کورمک... کورمک کجایی تو کورمک چرا نمیای...
-کورمک گفت رون چی میگی اینجام.
-چی شده کورمک چرا نمیای چرا ناراحتی بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم...

-کورمک : رون میخوام پیش دامبلدور باشم..میخوام بهش کمک، کنم میخوام جلو مرگخوار ها واستم...
ولی نمیدونم چجوری
-رون گفت : این که اشکالی نداره کورمک برو پیش دانبلدور تو دفترش بهش همینارو بگو اون بهت میگه باید چیکار کنی...

-وای رون ممنون میرم پیشش همین الان میرم نمیخوام وایستم

-رون : باشه برو

-ع...عه... پروفسور دامبلدور.. پروفسور

-دامبلدور : کورمک مک لاگن درست گفتم... اینجا چیکار میکنین

-پروفسور من میخوام بهتون کمک کنم میخوام جلو مرگخوار ها وایستم
باید چیکار کنم خواهش میکنم...

-دامبلدور : هههه پسرم اگه واقعا میخوای که کمک کنی باید اول عضو محفل ققنوس بشی
ولی باید اول اماده بشی یاد بگیری
پس باید اول بری عضو الف.دال بشی یاد بگیری بعدا عضو محفل ققنوس بشی...

-وااای پروفسور واقعا خیلی خوشحالم من امادم عضو الف.دال بشم...

-افرین پسرم حالا برو تالار اصلی کیک بسیار خوشمزه ای برای بهترین دانش اموزان اماده شده.

-چشم پروفسور...



(Aleksander viliyam)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۱:۴۷ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
روی تختش نشسته بود و دفترچه خاطراتش را ورق میزد و گه گاهی روی یکی از صفحات مکثی میکرد. سپس دوباره دفترچه را ورق میزد تا اینکه روی صفحه‌ای ایستاد و لبخندی روی لبش نمایان شد! شروع به خواندن محتویات دفترچه‌اش کرد:

«
ʚجرعت و حقیقتɞ

سلام
دفترچه خاطرات عزیزم...
امروز با آلنیس اورموند توی حیاط مدرسه در حال گشت زدن بودیم و من در حال خوردن آبنبات های برتی بات بودم که آلن گفت:

_هی میکی... حوصلم سر رفت
_زیرشو کم کن سر نره
_نمیخوام حوصلم سر رفت
_خب...چیکار کنم حوصلت سر نره؟
_راستش تازگیا یه بازی ماگلی یاد گرفتم به اسم "جرعت و حقیقت" که تازگیا وارد دنیای جادوگری شده چطوره امتحانش کنیم؟
_هممم... منم شنیدم ولی بلد نیستم
_خب چیزی نیست که من بلدم یادت میدم بیا بریم بازی کنیم
_باشه

و بعد از اینکه آلن بهم نوع بازی رو یاد داد رفتیم تا باهم بازی کنیم حالا اینم بماند که قبل بازی یه آبنبات با طعم جن خاکی از شانسم در اومد و هنوزه هنوزه مزه بدش از دهنم نرفته
خلاصه رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم چوبدستی رو گذاشتم وسط،چرخوندیمش و باز هم از شانس زیبای من همون اولین بار نوک چوبدستی به سمت من افتاد و الن ازم پرسید «جرعت یا حقیقت» منم همینجوری شانسی جرعت را انتخاب کردم که ای کاش نمی‌کردم
همون لحظه آلن با قیافه‌ای شیطانی شروع به حرف زدن کرد:

_خیلی خب پس وقتی هوا تاریک شد باید تنهایی بری داخل جنگل نزدیک مدرسه
_ اونجا؟حالا چرا شب؟ نمیشه صبح برم؟
_نه باید وقتی هوا تاریک شد بری اونجا
_اما آخه...
_چیه نکنه ترسیدی؟

اونموقع چون نمیخواستم کم بیارم قبول کردم تا وقتی هوا تاریک شد برم داخل جنگل
آقا چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم داخل جنگل و تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم یهو یه روح سفید پوش پرید جلوم و من هم با یه جیغ فرا بنفش به سمت مخالف اون روح فرار کردم انقد تند میرفتم که جلوم رو ندیدم و شتلق... افتادم توی یه چاله آب و کل بدنم کثیف شد
همون لحظه بود که صدای خنده شنیدم وقتی برگشتم دیدم آلن دلشو گرفته داره میخنده
تازه فهمیدم اون چیزی که یه لباس سفید پوشیده بود الن بود اونموقع انقدر ترسیده بودم متوجع نشده بودم. با قیافه‌ای زار بهش گفتم:

_بعدا حسابتو میرسم
هیچی دیگه آخرش یکم دیگه تو جنگل موندیم و برگشتیم خونه فقط من از اونروز به بعد دیگه هیج وقت تو اینجور بازی ها "جرعت" رو انتخاب نکردم! الانم برگشتیم تو خوابگاه من خواستم برم حموم که فهمیدم آب قطعه پس گفتم تا وقتی که آب وصل بشه بیکار نشینم و خاطرات امروزم رو بنویسم »

همینطور که لبخندش پررنگ تر شده بود دفترچه را بست، نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_عجب روزایی داشتیما


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۱۳ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹

گریفیندور

کورمک مک لاگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸:۲۱ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۲۲:۲۶ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
وای دارم دیوونه میشم
یعنی عضو کدوم یکی بشم
مرگخوار یا محفل ققنوس

نمیدونم واقعا عضو کدوم بشم ادم بدی بشم یا ادم خوبی

اگه عضو مرگخوارا بشم بهم میگن کورمک ادم بدیه نمیخوام اینجوری بشه.

تازه خودمم دوست دارم که ادم خوبی بشم و به البوس دامبلدور و بقیه کمک بزرگی کنم.
میخوام ادم مفیدی برای دنیای جادوگری باشم.
اره من کورمک مک لاگن میخوام عضو محفل ققنوس بشم و مفید باشم.

فردا روز بزرگیه روزیه که من میخوام برم و عضو محفل ققنوس باشم
واییی خیلی هیجان دارم ارزومه که عضو محفل باشم

ولی نمیتونم تا فردا صبر کنم باید همین الان برم عضو بشم
اره فکر خوبیه الان میرم.

ا...اها پیدا کردم اینجا فرم پر میکنن

وای چی بشه اگه بشه خیلی خوب میشه واقعا

عه بزار ببینم اینجا نوشته که باید اول عضو الف.دال بشید تا اونجا بهتون اموزش بدن

واااای اموزش بدن چههه خوب میشه اگه اموزش بدن
اونوقت خیلی خوب میتونم به محفل کمک کنم

اره میرم عضو الف.دال میشم هووورا.

خب اینم از فرم الف.دال حالا باید منتظر بشم تا بهم اموزش بدن
واقعا خیلی خوشحالم که تو محفل عضو میشم و در الف‌.دال اموزش میبینم






(Aleksander viliyam)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۱۷ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۸:۵۹
از قاقارو میترسی؟
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
پیام: 137
آفلاین
-یکم ساکت باش دارم تمرکز میکنم!
- کتی، نمیتونم ساکت باشم. این... خیلی خوبه!

کتی، چشمانش را در کاسه چرخاند و باز روی دفترش خم شد.
- باشه یکم آروم تر باهاش بازی کن و آروم تر میو کن. پشمالوی خوبی هم باش. خب؟
- اوهوم!

قاقارو دلش میخواست کتی او را مانند یک انسان فرض کند. اما از بس دلش پیش قلب نرمی بود که کتی بهش داده بود، متوجه نشد کتی او را پشمالو خطاب کرده. قاقارو، کاملا در این حالت بود.
تصویر کوچک شده
- عاشقشم.

کتی نگاه خسته ای به پشمالو کرد. چوبش را بلند کرد و چادر را کمی تاریک تر کرد تا بتواند بخوابد.
- دیشب کلا بیدار بودم یکم آروم باش میخوام بخوابم.

و بلافاصله پس از گذاشتن سرش بر روی بالش، به خوابی عمیق فرو رفت. چون از دیشب خسته بودند و قاقارو به خاطر قلب، از جایش جم نمیخورد، چادر زده بودند و حالا هم همان جا به خواب رفته بودند.

پس از مدتی......

سوزی از سرما، کتی را از جا پراند.
- قاقارو؟

قاقارو هم مانند کتی، قلبش را بغل گرفته بود و به خواب رفته بود اما حالا...

- قاقارو؟

قاقارو به این شکل از خواب پرید.
تصویر کوچک شده
- هان، چته؟
- از این آسمون چی میفهمی؟

قاقارو که هنوز هم متوجه نشده بود قلبش نیست، به آسمان نگاهی انداخت.
- ما خیلی خوابیدیم. خورشید طلوع کرده و هوا یکم سوز داره. نسیمم میوزه. خب؟

کتی، نگاهی عجیب به قاقارو انداخت.
- مهم ترین و باز هم مهم ترین چیزی که باید میفهمیدی این بود که چادرمون رو دزدیدن.

قاقارو به طرز وحشتناکی از جا پرید.
- وای! یعنی قلبمم دزدیدن؟

و وحشت زده دنبال عروسک کوچکش گشت.
- نیستش.

قاقارو چکی به خودش زد تا اگر خواب است بیدار شود.
- نیستش. دزدیدنش!

کتی، لبخندی غمگین زد و قاقارو را بغل گرفت.
- بیا اینجا فعلا.

پشمالوی کوچک، مدام اشک میریخت. موهای نزدیک چشمانش به کلی خیس شده بود.
- حالا من چیکار کنم؟ وقتی قلبم نیست؟

و دستان پشمالویش را روی قلبش گذاشت. در همان لحظه کتی مصمم شد هر طور که شده، قلب را برایش پیدا کند.


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۴۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۲۲
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 139
آفلاین
آنچه گذشت ۱
آنچه گذشت 2


دیزی با پلاکس که برای خرید به کوچه دیاگون آمده بود خداحافظی کرد و به سمت کتی برگشت.
اما کتی خریدش را کرده بود و با لبخند پهنی اورا تماشا میکرد.

_ بریم یه دوری بزنیم و برگردیم خونه.
_ بریم.

بعد از یک ساعت چرخ زدن در کوچه دیاگون بلاخره آنها پشت درب خانه استرتون ایستادند و:
_ زینگ زینگ.

جرمی خامه لیمویی را بر روی زمین گذاشت و از آشپزخانه که در طبقه دوم بود به سمت درب دوید و یکی دوباری هم با زمین برخورد کرد.
و وقتی رسید با پلاکسی مواجه شد که در را باز کرده بود و کتی و دیزی ای که مشغول در آوردن کت هایشان بودند.

_ عه دیر رسیدم! من میرم ادامه شام رو حاضر کنم‌.

_ منم خیلی خسته ام و میرم بخوابم.

کتی این را گفت و به سمت کوچک ترین اتاق خواب خانه رفت، در را بست و به آرامی قفلش کرد.

_ حالا وقته شوخیه!

پلاکس، جرمی و دیزی روی مبل های کوچک نزدیک به هم نشستند.

_ کیک ات کی حاضر میشه جرمی؟

_یک ساعت دیگه تقریباً!

_ خوبه، ما هم تو این فاصله اتاق پذیرایی رو تزیین میکنیم که اگه کتی خواست بیاد اینطرف چیزی نبینه!

_ حله!

جرمی به سمت آشپزخانه رفت و دیزی و پلاکس هم به اتاق پذیرایی رفتند و مشغول شدند.

ساعت نزدیک به هشت شب بود که پشت در اتاق کتی حاضر شدند.

_ کتیییی!؟
_ کتی بیدار شوووو!
_ کتییییی بیاااا بیروووون!

کتی شتاب زده در را باز کرد.

_ چی شده بچه ها؟
_ یه لحظه بیا.
_ صبر کنین، اول شما بیاین داخل کارتون دارم.

سپس دستشان کشید و وارد اتاق شد.

_ اینا رو برای شما گرفتم!

کتی مشتش را باز کرد و آبنبات ها را به سمت بقیه گرفت.
جرمی با خوشحالی آبنبات زردی را برداشت:
_ آخجون آبنبات لیمویی!

دیزی و پلاکس هم هرکدام یک آبنبات برداشتند.

___________________________

_ تو کی ای؟
_ خودت کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟
_ اینجا کجاست، جریان چیه؟

بحث بین سه نفرشان کم کم بالا گرفت و چیزی نمانده بود که دعوا راه بیفتد.
کتی از کارش بسیار پشیمان شده بود:
_ بچه ها، بچه ها دعوا نکنید.
_ این کیه؟ تو چرا تو خونه منی؟
_ من کتی ام، جرمی ما چند وقته اینجا زندگی میکنیم، ما دوست هستیم!
_ دروغ نگو، شما اومدین وسایل منو بدزدید!


ساعت ها از نیمه شب میگذشت و کتی موفق شده بود آنها را متقاعد کند اگر کمی بخوابند همه چیز درست میشود.
کتی در حالی که خمیازه میکشید وارد اتاق پذیرایی شد تا کتابی که دیروز مشغول خواندنش بود بردارد.
با بازکردن در با ریسه ها و شمع ها و چراغ های معلق در هوا مواجه شد، آرام داخل رفت و چشمی چرخاند.
اتاق به زیبایی تمام تزیین شده و بوی لیمو پیچیده بود.
با دهان باز همه چیز را از نظر گذرانید و بلاخره بالای کیکی که روی میز بود متوقف شد.

_ تولدت مبارک‌ کتی!

ناخودآگاه روی زمین نشست:
_ امروز تولدم بوود!

½---------------½

تولدت مبارک کیت کت


کتی، ممنون، فقط ممنون که هستی. تولدت مبارک.
امیدوارم همیشه ی همیشه روی لب هات خنده و تنت سلامت باشه.



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۵۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۹:۵۲ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 112
آفلاین
آنچه گذشت...

***


کتی دست دیزی را می کشید و گام های بلند بر می داشت. دیزی با اینکه کلافه شده بود به روی خودش نیاورد تا نقشه هایی که با جرمی و پلاکس کشیده بود لو نرود. هر دو جلو رفتند تا بالاخره به مقصد رسیدند.

- کتی خیلی دور نشی ها.
- نه بابا! تازه، مگه من بچه م؟
-

کتی به این سو و آن سوی مغازه می دوید اما دنبال چیز خاصی نمی گشت. دیزی به او زل زده بود و امیدوار بود کتی چیز گران قیمتی را انتخاب نکند.

کتی بدو بدو از کنار قسمت خوراکی ها گذشت و سر راه نزدیک بود به چند شیشه معجون عشق بر بخورد و آنها را روی زمین بریزد، سپس ناگهان متوقف شد. چند قدم به عقب رفت و به قفسه ای رنگارنگ زل زد. بالای قفسه نوشته شده بود: «آبنبات های فراموشی موقت با تمامی طعم ها».

کتی منتظر فرصتی ماند تا حواس دیزی پرت شود. اما انگار دیزی تمایلی به دیدن چیزی جز خرابکاری های کتی نداشت. کتی به سمت دیزی دوید و در حالی که گردن کج کرده بود و معصومانه به او نگاه می کرد گفت:
- دیزی جونم! میشه لطفا اون پنج گالیون توی کیفت رو بهم بدی؟
- مگه چی می خوای بخری؟
- دیزی دیگه! من که گناه دارم برات، بـــــــــــــزارم بـــــــــــــرم؟
- باشه بیا بگیر.

و دست در جیبش کرد و سکه ها را به کتی داد. چیزی بیرون مغازه نظر کتی را جلب کرد و او که منتظر موقعیتی برای راحت شدن از نگاه های همیشه مراقب دیزی بود، از جا پرید و جیغ جیغ کنان گفت:
- اونجا رو!

دیزی چرخید و با پلاکس که داشت از پشت پنجره آنها را تماشا می کرد مواجه شد. رو به کتی کرد و گفت:
- دختر خوبی باش تا برگردم. باشه؟
-

و سپس به سمت پلاکس رفت. کتی هم از خدا خواسته رفت و چند آبنبات برداشت. دو تا لیمویی و دو تای دیگر را هم اتفاقی برداشت. لیمویی ها را به قصد جرمی برداشته بود، چون می دانست جرمی آبنبات لیمویی دوست دارد و هیچ جوره نمی تواند به آن «نه» بگوید.

اما در همان لحظه، پلاکس داشت چیز های مهمی را به دیزی می گفت:
- ببینم تا الان که نفهمیده؟
- نه بابا خیالت راحت. راستی چرا جرمی نیومد.
- انقدر التماس کرد تا بذارم کیک بپزه!
- کلکسیون لیمو هاش رو که از جلوی دستش برداشتی؟
- آره.
- خونه رو که تزئین کردین دیگه؟
-

½---------------½


♥تولدت مبارک کیت کت♥


مرسی که همیشه هوای همه رو داشتی و در هر صورتی که بود جا نزدی و مثل یک سد محکم پشت ما وایستادی.
امیدوارم همیشه موفق باشی و به آرزو هات برسی.
انقدر هم اونجوری معصومانه نگاه نکن.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۴ ۱۱:۳۸:۴۷

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۴۴:۵۸ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۹:۳۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
از زیر سقف آسمان☆✓
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 58
آفلاین
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. هنوز ده دقیقه به زمان قرارش با جرمی مانده بود. عجیب بود، جرمی همیشه نیم ساعت زودتر سر قرار ها می آمد ولی الان دیزی زودتر رسیده بود. به مغازه های دور اطراف نگاهی انداخت. هنوز نه دقیقه مانده بود. درون مغزش تمامی القاب بدی را که بلد بود، به جرمی نسبت داد. حجم القاب بد به قدری زیاد بود که نه دقیقه به سرعت نور گذشت ولی باز هم خبری از جرمی نبود. در آن بین صدای ملچ ملوچی توجه او را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت و با کسی که در بین بسته های بزرگ مارشمالو استتار کرده بود، رو به رو شد.

-تو هم قراره باهامون بیای؟

کتی که یک بسته کامل مارشمالو در دهانش خالی کرده بود، اهم اهوم کنان سعی کرد جواب دیزی را بدهد.

-اهمی، اهم اوهم ایهام آهن اهیم.اوهش نمی اوهونه.

شما هم وقتی با یک خوره مارشمالو دوماه هم خانه باشید، به سادگی میتوانید این زبان را ترجمه کنید.

-که گفتی 'جرمی ، بهم گفت بیام باهم بریم، خودش نمیتونه'. راه بیفت بریم بازی یه ربع دیگه شروع میشه.

-اهم اهیم.


دیزی و کتی راه افتادند. کوچه دیاگون از پوستر ها و پرچم های تیم های کوییدیچ استدلال و سمفونیس پر شده بود. هر از گاهی فرد ملعونی با جارو اش ویراژ میداد و برای طرفدار تیم مقابل کری میخواند.

دیزی و کتی به تریا فلورین فورتسکیو رسیدند بر خلاف تمامی مغازه ها، دیوار های تریا با پارچه های زرد تزئین شده بود و هر چند لحظه یک بار شعار ' نه قرمز ، نه آبی، فقط زرد طلایی ' شنیده می شد. دیزی وارد تریا شد اما کتی همان جا ایستاده بود و بر و بر دیزی را نگاه میکرد.

-چته؟ چرای نمیای تو؟
-مگه قرار نبود بریم فروشگاه شوخی ویزلی؟
-نـــــه؛ قرار بود بیایم اینجا، کوییدیچ ببینیم.
-یعنی جرمی بهم دروغ گفت؟
-من چه میدونم! بازی شروع شد، سریع بیا داخل.

دیزی دست کتی را گرفت و او را به طرف در کشید ولی باز کتی تکان نخورد و با چشمانی که حتی سنگ را هم آب میکرد، در چشمان دیزی زل زد.

-نمیشه بریم فروشگاه ویزلی ها؟ من گناه دارم.
-اممم.....
-فکر کن کوییدیچ رو هم دیدی، چیزی عوض میشه؟نـــــــــــــــه
-امممم....
-بیا بریم دیگه.
-امممم... باشه بریم.
-آخ جون! بدو بریم.

این گونه بود که دیزی کتی را به کوییدیچ ترجیح داد و همراه کتی به راه افتاد. هیچ چیز مانند نگاه های معصومانه کتی نمیتوانست دیزی را از لذت دیدن کوییدیچ منصرف کند.

½---------------½

♥تولدت مبارک کیت کت♥


ممنون بابت اینکه همیشه هرچی بهت گفتیم( منظورم خودمم ، پلاکس و جرمی) گوش دادی و بهشون عمل کردی.

امیدوارم در زندگیت موفق و پیروز باشی.



My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۲۴ شنبه ۶ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۹:۵۲ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 112
آفلاین
کریسمس: کادوی عجیب
پارت ۱: عمد یا سهو؟


- کتی بل! کتی بل! کتی آل دِ وِی! اوه وات فان ایت ایز تو راید این ئه وان کَت او اسلِی!

کریسمس اومده! همگی دور هم جمع شدند و خوشحالند! کلی کادو! کلی نوشیدنی و کیک! درخت های تزئین شده! و کلی چیز های باحال!
خارج از جنب و جوش درون قلعه، بر خارج از آنجا، سرما و یخبندان، حکمفرما بود. تمام زمین ها و درخت ها، سفید پوش شده بودند. همگی مراقب بودند، تا سرما نخورند. کتی خوشحال بود؛ لباسی را که به مناسبت کریسمس دریافت کرده بود به تن داشت و دور خودش می دوید و بالا و پایین می پرید و شعر می خواند. جرمی، پلاکس و دیزی هم یک کنار نشسته بودند و داشتند کادوهایشان را باز می کردند. هر چهار نفر در آن هوای سرد، لباس های پشمی و گرمی به تن داشتند.

- خب جرمی، نوبت توئه!
- باشه دیزی.

سپس جرمی، در حالی که چشمانش را بسته بود و لبخند به لب داشت، کاغذ دور کادویش را پاره کرد. صدای شعر کتی بالا رفت و پلاکس و دیزی هم هورا کشیدند و تشویق کردند؛ جرمی زیر چشمی نگاه کرد و گفت:
- وای! اینجا رو باش! یک بسته دیگه! اینکه سیاهه! پس شما ها چرا هورا کشیدید؟
- دیدیم باز کردی خواستیم یکم جَو بدیم تو ذوق کنی.
- آهان، مرسی قانع شدم!

سپس در جعبه را طوری باز کرد که فقط خودش داخلش را ببیند و چشمانش را ریز کرد و نگاهی به درونش انداخت.

- خب جرمی، بگو بابات برات چی فرستاده؟
- خب... معجون عشقه!
- خب؟
- خب که خب دیگه! حتما خواسته باهام شوخی کنه!

جرمی به نقطه ای خیره شد؛ در آن لحظه نمی دانست که این معجون، به چه دردش می خورد. آیا برای شوخی است یا دلیلی دارد.
سپس دوباره دستش را درون جعبه کرد و با آن، شروع به جست و جو کرد.

- افسون شده است! انگار یک کیسه بزرگه! فکر کنم اینم یک شوخیه!

هر لحظه دستش بیشتر وارد کیسه می شد. وقتی دستش تا شانه وارد جعبه شده بود، چشم هایش از قبل باز تر شد، اخمی کرد و سعی کرد با لمس کردن، متوجه بشود آن چیست. انگار چیزی پیدا کرده بود. به سختی دستش را دراورد و به آن نگاهی کرد:
- یک مهره شطرنجه... فیل! و البته یک پاکت نامه.

همواره لبخند بر لب داشت؛ ولی کسی نمی دانست که هدایا، چقدر ذهن او را مشغول کرده است. پاکت را به دیزی داد و از او خواست تا آن را باز کند؛ سپس، خودش فیل را با فاصله کمی از صورتش، در دست گرفت و با نگاهی ورانداز کرد.

- هی! اینجا رو باش! روش اسمم رو حکاکی کرده! باز هم مثل همیشه روی فرستادش حکاکی کرده! با همون خط خوش!
- جرمی!
- هوم؟
- تو این پاکت، نامه نیست فقط... سه تا مهره دیگه ست!
- مهره؟
- آره. سرباز و اسب و رخ! روی هر کدوم هم... اسم ما حک شده! روی سرباز نوشته دیزی... روی رخ هم نوشته پلاکس...

سپس مهره را به پلاکس داد و ادامه داد:
- و روی اسب هم...

کتی سریع جستی زد و مهره اسب را از دست دیزی چنگ زد و ورجه وورجه کنان با خوشحالی گفت:
- کتی!

سپس بدو بدو از آنان دور شد.

- به نظرتون این چه معنی میده؟
- من که واقعا گیج شدم جرمی. نمی دونم چرا بعد از این همه گذشت از مسابقات شطرنج باز هم...

کتی از پشت، دوان دوان خود را به آنها رساند و دستش را سر شانه دیزی گذاشت و حرفش را قطع کرد:
- داشتین چی می گفتین بدون من؟

جرمی از پلاکس چشم برداشت و به مهره ای که در دست کتی جا خوش کرده بود زل زد و گفت:
- چیز خاصی نبود کتی.

ادامه دارد...


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.