هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۵۹ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۲:۳۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4755
آفلاین
- بابا... بابا... سواری... سواری!

پسر بچه‌ای خردسال به دنبال باباش میدوئید و از اون طلب سواری می‌کرد! بابای بچه اما خیال نداشت زیر بار بره.
- همین الان با دویدن دنبال من کل خونه رو بازدید کردی. جایی نمونده با سواری نشونت بدم.

بابای بچه خیال داشت با این بهونه اونو دست به سر کنه، اما پسر بچه هم کوتاه بیا نبود.
- اما من نمی‌خوام با پاهام بدوئم اینور و اونور. می‌خوام تو آسمون باشم وقتی می‌گردیم. پا در هوا. سواری!

بابای بچه دیگه حرفی برای پیچوندن بچه‌ش سراغ نداشت. پس تسلیم می‌شه، اما نه اونطور که فکر می‌کنین!
- بشین سرجات دیگه بچه. کمرم درد گرفت از بس هر روز سواری گرفتی. بذار یکمم بابا استراحت کنه خب.

پسر بچه با بغض دست از متر کردن خونه برمی‌داره و یه گوشه می‌شینه. اما اون بچه‌ای نبود که با یه گوشه نشستن روزگارشو سپری کنه، پس طولی نمی‌کشه که دوباره ورجه وورجه کنان بلند می‌شه و می‌ره تا خودش یه جوری خودشو سرگرم کنه.

اونور خونه مامانشو می‌بینه که جارویی رو به صورت افقی پشتش گرفته و داره می‌ره که جارو رو بذاره سرجاش.
چشمای پسرک برقی می‌زنن و با سرعتی که از یه کودک خردسال انتظار نمی‌ره بدو بدو خودشو می‌رسونه به مامانش و با جهشی روی جارو فرود میاد.

برای چند ثانیه‌ی رویایی پسر بچه تو هوا و در حالی که روی جارو نشسته جا به جا می‌شه تا اینکه جارو به خاطر سنگینی بچه خم می‌شه و بچه سَُر می‌خوره و تلپی میفته زمین.
- جارو مگه سواریه؟ یا می‌خوای به مامان برای تمیز کردن خونه کمک کنی؟

قطعا قصد پسر بچه هرچیزی بود جز کمک برای تمیزکاری. مامان بچه هم که اینو می‌دونست بدون اینکه منتظر جواب بمونه می‌خواد جارو رو برداره و ازونجا بره که...

- صبر کن!

بابای بچه که عازم مرلینگاه بود با دیدن این صحنه و رضایت کوتاهی که تو چهره‌ی پسرش نقش بسته بود، ایده‌ی شگرفی به ذهنش خطور می‌کنه. پس بعد از گفتن این حرف به همسرش، برمی‌گرده سمت پسرش.
- تو سواری می‌خواستی نه؟

چشمای بچه از شدت ذوق و شوق شروع به درخشیدن می‌کنه و سرشو به نشانه‌ی موافقت به شدت هرچه تمام‌تر تکون می‌ده.
بابای بچه دوباره نگاهشو از بچه می‌گیره و به سمت جارو می‌ره.
- اگه کاری با این نداری یکم به ما قرضش بده تا سواری بریم.

مامان بچه که کنجکاو شده بود می‌خواست علت این حرکتو بدونه، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بوی غذا که در حال ته گرفتن بود بلند می‌شه. پس جارو رو می‌ذاره و می‌ره تا غذا رو از سوختگی نجات بده.

- چطوری سواری کنیم بابا؟

بابای بچه جارو رو برمی‌داره و بعد از اینکه خودش روی مبلی می‌شینه، چوبدستیشو می‌گیره سمت جارو و وینگاردیوم له وی یوسایی به زبون میاره.
جارو در مقابل چشمان منتظر و حیرت‌زده‌ی پسرک به هوا بلند می‌شه. پسر بچه به سرعت به سمت جارو می‌ره و با جهشی روش جا خوش می‌کنه.
- پیتیکو پیتیکو، برو اسب خوبم!

با صادر شدن فرمان، بابای بچه چوبدستیشو تکون می‌ده و جارو رو به حرکت در میاره تا عرض خونه رو طی کنه.
- حالا این بهتر از کمر بابا نیست؟

برای پسر بچه، هیچی جای کمر بابا و سواری پشت اونو نمی‌گرفت. اما برای اونم سلامتی باباش مهم بود! پس دوباره سرشو به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده و با حرکت پاهاش به باباش می‌فهمونه که بازم می‌خواد جارو رو به حرکت در بیاره.

روزها همینطور می‌گذرن و سواری گرفتن پسرک با جارویی که توسط باباش جادو می‌شد عملی می‌شد تا اینکه...
- مچ درد گرفتم از بس این چوبدستیو تکون دادم بچه. یکمم با پات حرکت کن خب!
- خب بابایی می‌خوای به جاش رو کول خودت سوار بشم؟

بابای بچه با به حرکت در آوردن جارو نشون می‌ده که اصلا چنین قصدی نداره. اما در اعماق ذهنش به دنبال راهکاری بود که حتی مجبور به پرواز و هدایت جارو با چوبدستی هم نباشه طوری که بتونه اختیارشو دست خود پسرک بذاره.

دوباره روزها می‌گذرن، اما این‌بار با تلاش پدر خانواده برای پرواز خودکار جارو و کنترلش توسط پسرک. و این چنین می‌شه که یکی از همین روزا پدر خانواده با مطالعه بیشتر و استفاده از جادوهای بیشتری که روی جارو موندگار بشن، بر خواسته‌ش جامه‌ی عمل می‌پوشونه.
اون دیگه هر روز در حالی که با آسودگی روی مبلی لم داده، پسر شیطونشو می‌بینه که سوار بر جارو ازین سو به اون سو حرکت می‌کنه و دیگه خبری از فریادهای گاه و بیگاه "بابا... سواری!" نمی‌شه.

اما به هر حال پسرک همچنان پر سر و صدا بود و مانع از استراحت راحت باباش می‌شد. پس بعد از تبعید به حیاط و اجبار برای بازی کردن با جاروش خارج از خونه، بچه‌های همسایه هم می‌بینن و دلشون می‌خواد!

پیش‌بینی باقیش ساده‌س که دیگر خانواده‌های جادوگر هم به ساخت جاروهای پرنده رو میارن تا جایی که تبدیل به یک وسیله‌ی عامه در بین جادوگران می‌شه.

همونطور که مشاهده کردین این آرزوی پرواز نبود که جاروی پرنده رو بوجود آورد، بلکه آرزوی سواری یه پسر بچه رو کول باباش بود که ما رو به اینجا رسوند!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷:۱۶ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۹:۳۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
در پاسی از شب که سگ ها پر نمیزدند و مگس ها پارس نمیکردند، آرتور در گوشه ای از انبار، پشت میزش نشسته بود و دل و روده باتری هایش را بیرون ریخته بود و مثلا اون ها رو بررسی می کرد و دربارشون تحقیق میکرد. تماما محو کار خودش شده بود که با لگد مالی به در انبار و ورودش، موهاش ریخت:
-یا عصای مرلین... به خودم ترسیدم خب!
-آرتور! دیگه از دست این جاروی قدیمی زوار در رفته خسته شدم. هر دفعه یه مشکلی براش پیش میاد. با این جارو دیگه نمیتونم برم خرید. رسوندن بچه ها توی اوایل و اواسط ترم های هاگوارتز، با این جارو به ایستگاه کینگزکراس واقعا کار دشواریه. مخصوصا اینکه خودتم زیر جارو آویزون میشی. نمیتونم با این جارو سر کنم.
-اصلا نگران نباش عزیزم. همین فردا میریم و یه جاروی لیموزین 3000 واست میخرم.

آرتور که از سر ناچاری، قبول کرده بود تا برای مالی جاروی جدیدی بخرد، به سراغ حقوق این ماهش که کمتر از یک هفته بود از وزارت گرفته بود، رفت. به سمت آشپزخونه رفت و دریچه ای رو، رو به زیر زمین باز کرد. واردش شد و با فانوسی که در دست داشت، به دنبال کمد وسایلش گشت تا پول را بردارد. قوانین مالی برای خونه، اجازه نمیداد که آرتور از چوبدستیش، داخل خونه استفاده کنه. آرتور، چندرغاز حقوقش را برداشت و شروع کرد به شمردن. پنج هزار گالیون. با پس اندازی که از حقوق های قبلیش کرده بود، حالا پنج هزار گالیون داشت. کیسه سکه ها رو توی جیبش گذاشت و به سمت اتاق خواب رفت. در اتاق رو که باز کرد، مالی ماهیتابه به دست، پشت در ایستاده بود.
-متاسفانه باید بگم که امشب رو روی کاناپه طبقه پایین میخوابید. و شب های بعد رو. تا زمانی که یه جاروی خوب برام نگیری، از اتاق خواب و تخت گرم و نرم خبری نیست.
-ولی فردا که قرار شد...
-ولی نداره آرتور. شب خوبی داشته باشی.

مالی این رو گفت و در رو روی آرتور بست. به نظر خیلی شاکی بود. آرتور به طبقه پایین رفت و به جمع دوستان قدیمی خودش برگشت. بالشتک کوچک و کاناپه ای سفت که فنرش بیرون زده بود. آرتور کمی خودش رو جا به جا کرد تا جاش رو برای خوابیدن پیدا کنه.

صبح روز بعد-فروشگاه جاروی ناکترن

آرتور و مالی زود اومده بودن، خیلی هم زود اومده بودن. فروشگاه بسته بود و هیچکس توی کوچه پرسه نمیزد. مدتی جلوی در فروشگاه ایستادن. هوا کمی سرد بود و نم نم بارون شروع میشد. نیم ساعتی گذشت و پیرمردی، خمیازه کشان و درحالی که دمپایی اش را روی زمین میکشد، کِلِش کِلِش کنان به سمت فروشگاه اومد. کلیدش را درون قفل انداخت و در را باز کرد. فروشگاه حسابی بهم ریخته بود و کف آن پر از جارو بود. پیرمرد رفت و پشت میزش ایستاد. آرتور و مالی وارد مغازه شدند و کمی به جاروها و فضای بهم ریخته فروشگاه نگاه کردن و حرفی نزدن. پیرمرد که گویی به زور چوب و کتک از خواب بیدارش کرده بودن، همچنان خمیازه ای میکشید. هر دفعه طولانی تر. بعد از خمیازه طولانی که کشید، کمی به آرتور و مالی و فضای بهم ریخته فروشگاه نگاه کرد. کمی که دقت کرد، بالاخره دو گالیونیش افتاد:
-آووو معذرت میخوام. الان اینجا رو مرتب میکنم.

پیرمرد چوبدستی اش را دراورد و تکونی به اون داد. تمام جارو ها، سر جای خودشون روی هوا معلق شدن و فروشگاه ظاهر بهتری پیدا کرد.
-خب... چه جارویی براتون بیارم؟

آرتور صداش رو صاف کرد:
-اهم... خب ما میخواستیم جاروی لیموزین 3000 رو ببینیم.
-درست بالا سرتونه.

آرتور و مالی سرشون رو بالا گرفتن و به جاروی طویلی که بالاسرشون بود نگاه کردن.
-ام... قیمتش چنده؟

پیرمرد از پشت میزش بیرون اومد و به سمت آرتور و مالی رفت. عینکش رو به چشم زد و به اتیکت جارو نگاهی انداخت. حدود دو ساعتی زمان برد تا پیرمرد بتونه اتیکت قیمت رو بخونه.
-قابلتون رو نداره. شصت هزار گالیون. .

آرتور در حالی که به این شکل درومده بود، به جارو و پیرمرد خیره شد. مالی از چهره آرتور فهمید که امکان نداره همچین جارویی رو براش بخره. بعد از گذر مدتی و برگشتن فک آرتور سرجای خودش، آرتور خودش رو جمع و جور کرد.
-ببخشید! کوتاه ترش رو ندارید؟

مالی ضربه ای با آرنجش به بازوی آرتور زد و با لبخندی رو به پیرمرد ادامه داد:
-پس ما میریم یه دوری میزنیم و برمیگردیم.

سپس دست آرتور رو گرفت و به سرعت از فروشگاه خارج شد. مالی، آرتور رو کمی از فروشگاه دور کرد. سپس ایستاد و رو کرد به آرتور:
-مگه نگفته بودی امروز اون جارو رو برام میگیری؟
-خب... چیزه... آخرین بار که جارو خریدم، 28 گالیون بود. فکر نمیکردم انقدر قیمتا رفته باشه بالا.
-معلومه که رفته بالا آرتور. تو اون جارو رو 30 سال پیش به مناسبت تولدم گرفتی. خیلی زمانه که میگذره.

آرتور کمی به اطراف نگاه کرد. نمیدونست باید چیکار کنه. مالی دست آرتور رو گرفت و هر دو به سمت خونه تلپورت کردن. بعد از تلپورت کردنشون به سمت خونه، مالی، ناراضی و عصبانی به سمت آشپزخونه رفت تا به کاراش برسه. آرتور که ناامید شده بود، به سمت انبار رفت و روی صندلیش نشست. توی فکر بود که نگاهش به مجله ای، زیر تعدادی کاغذ افتاد. به سمت میز رفت و مجله رو از زیر کاغذ ها برداشت.
-مجله ماگلی.

آرتور روی صندلیش نشست و با بی حوصلگی، مجله قدیمی ماگلی رو ورق زد. همینطور که ورق میزد نگاهش به یک تبلیغات افتاد. تبلیغات یک خودرو که گویا در اون زمان، یکی از بهترین خودرو های ساخته شده بود. آرتور کمی به تبلیغ نکاه کرد. "تنها 2000 یورو".
-یورو؟ چقدر این کلمه آشناس. به نظر واحد پوله... واحد پول؟

کم کم نیش آرتور باز شد و نگاهش به اتاقک کوچکی که داخل انبارش بود خیره شد. مجله رو کنار گذاشت و به سمت اتاقک رفت. آرتور کاغذ های باطله و اسناد قدیمی اش، چه ماگلی و چه مربوط به وزارت خونه رو توی اون اتاق نگه میداشت. وسایل جلوی در رو کنار زد و وارد اتاق شد و شروع کرد به گشتن کمدهای کوچک و کشو ها. بعد از مدتی گشتن، بالاخره دسته پول های کاغذی ماگلی رو پیدا کرد. از شما چه پنهون، آرتور یه زمانی توی خیابونای لندن و منچستر پرسه میزد و صندوق صدقات ها رو خالی میکرد. دسته پول ها و مجله رو برداشت و بدون اینکه مالی با خبر بشه، به سمت آدرس نوشته شده داخل مجله تلپورت کرد.

لندن-اتوگالری خودرو

آرتور کمی سر و وضعش رو مرتب کرد و وارد اتو گالری شد. اولین فروشنده ای که داخل اتوگالری دید، به سراغش رفت. مجله رو از زیر کتش دراورد و نشون فروشنده داد.
-ببخشید آقا. من دنبال این خودرو میگردم. داخل مجله همین آدرس رو نوشته.

فروشنده نگاهی به خودرو کرد و بعد از مدتی، پوزخندی زد:
-عذر میخوام جناب. ولی شما حدود چهل سالی دیر اومدید.
-الان از کجا میتونم این خودرو رو پیدا کنم؟
-خودرو های بهتری هستن. چرا یه نگاهی به اونها نمیندازید؟
-نه قربان. من باید هرجور شده این خودرو رو پیدا کنم.
-حالا که انقدر مصمم هستید تا این خودرو رو خریداری کنید، امممم... حدود سه تا خیابون اونورتر، یه اوراقی خودرو هست. فکر میکنم اونجا بتونید همچین ماشینی رو پیدا کنید.

آرتور تشکر کرد و به سرعت به سمت اوراقی خودرو رفت. طولی نکشید که به اوراقی رسید. نگاهی به اطراف کرد. سر در ورودی اوراقی نوشته بود "قبرستان خودرو ها". آرتور وارد شد و خوب به اطراف نگاه کرد تا کسی رو پیدا کنه.
-چیزی میخواستید؟

شخصی با ظاهری کثیف و سیاه، پشت سر آرتور ایستاده بود و سیگاری گوشه لبش بود. گویا نگهبان اونجا بود و در حال گشت زدن، آرتور رو توی قبرستان دیده بود.
-بله. من دنبال این خودرو میگردم.

نگهبان مجله رو از آرتور گرفت و نگاهی بهش انداخت.
-پس اومدی دنبال عتیقه. میخوای بخریش؟
-باید اول خودرو رو ببینم و قیمتش رو بهم بگید.
-خیلی خب. دنبالم بیا.

آرتور به دنبال نگهبان راه افتاد. از بین تکه های آهن که روی هم انباشته شده بودن گذشتن و به خودرو نزدیک تر شدن.
-کم تر کسی پیدا میشه که به این آشغال دونی بیاد و بخواد خودرویی رو بخره. از خریدش مطمئنی؟ ببینم اصلا چیشد که خواستی بخریش؟
-اممم... خودروهای قدیمی رو دوست دارم.

نگهبان، نگاه مشکوکی به آرتور کرد.
-اینم از فورد آبی رنگ که میخواستی.

خودروی آبی که گویا این چهل سال رو توی قبرستون افتاده بود، پر از خاک شده بود و شیشه هاش شکسته بودن. آرتور خوب به خودرو نگاه کرد.
-قیمتش؟
-چند پیشنهاد میدی؟
-دو هزار گالی... چیز... دو هزار یورو.
-این خودرو دیگه عتیقس. حداقلش ده هزارتا می ارزه.
-دو هزار تا.
-پنج هزار بده خیرشو ببینی.
-دو هزار.
-سه هزار تا دیگه آخرش.
-قبول.

آرتور پول خودرو رو پرداخت کرد و پشت فرمونش نشست. طبق گفته نگهبان، آرتور داشبورد رو باز کرد و کلید خودرو رو برداشت و استارت زد. بعد از کلی استارت زدن، در عین ناباوری، فورد روشن شد. آرتور با همون خودرو که لاستیک هاش کم باد بودن و کم کم چرخ هاش داشتن در میومدن، مسیر لندن تا خانه ویزلی ها رو رفت. بالاخره رسید و از خودرو پیاده شد. نگاهی به خودرو انداخت و شروع کرد به تمیز کردن و تعمیر فورد آبی. بعد از اینکه حسابی به ظاهر خودرو رسید و شیشه های شکسته خودرو رو با افسون تعمیر، به حالت اولش دراورد، کاپوت فورد رو باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. اوضاع خوبی نداشت. پس دوباره از چوبدستیش استفاده کرد و سعی کرد قطعات داخل خودرو رو به حالت اولشون برگردونه.
-ریپارو.

بعد از مدتی نگه داشتن چوبدستی به سمت قطعات درونی فورد، تمام قطعات، با سر و صدایی زیاد، سر جاشون برگشتن. آرتور کاپوت خودرو رو بست و دست به کمر، با رضایت به اون نگاه کرد.
-بهتره برم مالی رو خبر کنم.
-بیب.

آرتور به سمت فورد برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد. ابتدا فکر کرد که با تعمیر خودرو، بوق ماشین سر جاش برگشته و صداش درومده، ولی با صدای بوق دوم و سوم، متوجه شد که اتفاقی داره برای خودرو میافته. پس از چند ثانیه، خودروی آبی رنگ، خود به خود استارت خورد و در سمت راننده اون باز شد. آرتور به آرامی به سمت خودرو رفت و پشت فرمونش نشست. دستش رو به سمت فرمون برد و هردو دستش رو روی فرمون گذاشت. ناگهان خودرو خود به خود به حرکت درومد و از روی زمین بلند شد.
-یا اسطوخودوووووس...

ماشین به پرواز درومد و آرتور رو برای مدتی دور تا دور خونه چرخوند و به آرامی جلوی در خونه، فرود اومد. از سر و صدای فورد و آرتور، مالی و تمام ویزلی ها به بیرون از خونه اومدن تا ببینن چه اتفاقی افتاده. با دیدن فورد و آرتور که پشت فرمونش نشسته بود، همگی تعجب کردن. آرتور نفس عمیقی کشید و خودش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد.
-خب عزیزم... اینم از وسیله نقلیه جدید. یه فورد آنجلای آبی پرنده.
-آرتور.

مالی به سمت آرتور دوید. آرتور آغوشش رو باز کرد ولی مالی از کنارش رد شد و فورد آبی رو بغل کرد.
-باورم نمیشه آرتور که همچین چیزی رو خریدی.
-مبارکت باشه. خب... کیا میخوان یه دوری باهاش بزنن؟ همگی سوار شید. قراره مادرتون ما رو ببره بچرخونه.

همگی سوار فورد شدن و مالی با ترس و لرز، پشت فرمون نشست.
-خب... فقط کافیه پاتو روی اون پدال سمت راست بذاری و هر وقت خواستی بایستی، اون وسطی رو فشار بدی. خیلی آسونه.
-تو اینو از کجا میدونی آرتور؟ مطمئنی که درست کار میکنه؟
-بالاخره من روی وسایل مشنگی خیلی تحقیق میکنم. نگران نباش. قبل از تو امتحانش کردم. درست کار میکنه.

مالی پاش رو روی پدال گذاشت. فورد آنجلا، بوقی زد و به سمت آسمون حرکت کرد و در حالی که مالی و بقیه ویزلی ها جیغ میزدن، اونها رو برد تا دوری توی آسمون لندن بزنن.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲:۲۵ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۰:۵۵:۲۱
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 45
آفلاین
یک روزی از روز های گرم تابستان بود ، یک مردی از سرکار خود برگشته و وارد خانه شده بود و خواست بنشیند و روزنامه ی را بخواند و خستگی در کند که صدای ناهنجار زنش آمد.
_باز تو نشستی اون روزنامه رو بخونی ، پاشو برو ظرفارو بشور.

در همان زمان بود که آن مرد آرزو کرد کسی بر رویش وردی نابخشودنی بزند و آن ثانیه ها ثانیه های آخر عمرش باشد؛ولی دیگر فایده ای نداشت و باید تاوان زن ذلیل بودنش را پس میداد و دستانش را آسفالت میکرد؛ولی این روند طول نکشید، روزی مردی پی برد که میشود کاری کند که با جادو خود به خود ظروف شسته بشوند و دیگر مانند ماگل ها دستانشان را آسفالت نکنند؛ مرد ظرف شستن خودکار با جادو را ابدا کرد و فکر کرد که میتواند یک دقیقه راحت استراحت کند.او وقتی که خواست بنشیند و روزنامه ای بخواند باز صدایی آمد.

_چرا تو دوباره یدقیقه باز نشستی و اون روزنامه کوفتی رو دستت گرفتی؟ پاشو برو خونه رو گرد گیری کن.

بعد از درست شدن ظرفشویی خودکار جادویی باز هم کار های زیادی برای انجام دادن بود ،برای مثال گرد گیری که از بس خاک ها را تنفس کرده بودند که از بیماری های تنفسی شدید جان میدادن؛ولی باز هم اونا فکر کردند و گرد گیری خود کار جادوییی رو ساختند تا مجبور به تنفس خاک ها نباشن.ولی باز هم کار ها تموم نشدند ، یکی از مهم ترین آن کار ها میشود به بردن بچه ها به هاگوارتز اشاره کرد که در آخر با ساخت ایستگاه کینگزکراس به پایان رسید.
قضیه از آنجا شروع شد که وقتی که هنوز ایستگاه کینگزکراس افتتاح نشده بود مرد ها با سختی و گذراندن چندین مرحله ناجور،یا از ناکجا آباد سر در میاوردند یا همان وسط راه بطور مرموزی مفخود عسل میشدند ، برای همین‌هم یک فرد که اتفاقا همسر وزیر سحر و جادو بود ایده ساخت یک وسیله ماگلی بنام قطار و داد تا مردان دیگه مجبور به مفخود عسلی نباشن که آخرش هم ایده این بدبخت به اسم زنش ثبت شد.
هنوزم که هنوزه این زنان در حال درآوردن کار ها از زیر بوته ها هستند(باور کنین این کارا از زیر بوته ها به عمل میاد )؛ و بدتر از آن هم این بود که زنان به نام خودشان ایده های مردان را ثبت میکردند.
ولی چکنیم دیگر مجبوریم.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۷:۰۶:۴۳
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۷:۰۸:۲۲
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۸:۱۸:۳۴

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱:۵۰ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۰:۴۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
_نهه...نمیدم...مال منه.
_مسخره بازی در نیار اگلی...ایده مال من بود. تو داری از روش اسکی میری تقلید میکنی.

رکسان، دستمال آشپزخانه ی خودکار را از دست پافت بیرون کشید.
حالا اگلانتاین برای تکلیف استاد سوجی، چه موضوعی را انتخاب می کرد؟
_مهم نیست...اون که نمیدونه واقعا چه اتفاقی افتاد...من از زبون خودم این داستانو شرح می دم.

پافت قلم و کاغذی برداشته و شروع به نوشتن کرد:
_روزی روزگاری، پسر جوانی بودندی به اسم اگلانتاین پافت...او برادر بزرگتری داشتندی که همیشه او را آزرده خاطر می ساختندی. شبی از شب ها، پافت لباس خوابش را بر تن کردندی، آماده ی خوابید شدندی؛ وقتی کم کم، چشمهایش خسته و سرش سنگین شدندی، احساس کردندی سطل آبی بالای سرش قرار دارندی وقتی به خود آمدندی، سطل آب روی سرش ریختندی و صدای خنده ی وحشتناک برادرش بلند شدندی، او مجبور شدندی دستمالی اختراع کردندی، تا قبل از آنکه مادرش بیایندی و تخت خیس اگلانتاین را ببینندی و فکر های بدی به سرش بزنندی، تخت را تمیز کردندی، و به این صورت شدندی که دستمال آشپزخانه ی خودکار اختراع شدندی.
پ.ن: تکلیف رکسان تحریف شده و محتوایی نادرست دارد.

_تو موضوع منو انتخاب کردی؟ آره؟
_چیز...نه رکسان...این یه چیز دیگه ست.

ماهیتابه ای بر سر پافت فرود آورندی و پافت را بیهوش کردندی...به هرحال ماهیتابه را هم ماگل ها اختراع کردندی.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳:۵۷ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۷:۲۵
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
اول اکتبر
صفحه اول دفترچه خاطرات ربکا لاک وود


سلام دفترچه خاطرات من! : )
میخوام تو اولین صفحه دفترچه ام از پیدایشش بگم... از پیدایش دفترچه ای که همه از داشتنش خوشحالن! دفترچه ای که آینده رو پیش روت میذاره، اگه صاحبش بخوایی!...

***

روزی دخترک جادوگر کوچکی، برای داشتن تکه نانی به کتابخانه جادویی ای سر زد. اول از هر چیز، کتابدار هشدار داد. هشدار به دخترکی که جز کفشی نو، چیز زیبایی نداشت... اما هر چه زن فریاد میزد، دخترک پافشاری بیشتری میکرد.
-خواهش میکنم بهم کمک کنین! خواهش میکنم ازتون خانم! یه تیکه نون... اگه یه تیکه نون زیاده یه شکلات. یه سکه سه سنتی... یه کتاب خیلی خیلی ارزون!
-اگه نری به پلیس خبر میدم که تو داری ایجاد مزاحمت میکنی. ساعت 10 شبه من میخوام کتابخونه رو ببندم! معلوم نیست اگه یکی از بیرون اینجا رو ببینه، چی فکر میکنه درباره کتابخونه من! برو بیرون!

دخترک بعد از جر و بحث کوتاهی، نای داد خواهش کردن هم نداشت! نفس عمیقی کشید و مصمم چشمانش را به چشمان سبز زن دوخت.
-میشه به من یه دفترچه بدین؟!
-این دفترچه نوئه رو چرا نگاه میکنی؟ اینو میخوای؟ اونم تو؟!
-من چمه؟

زن نمیدانست چگونه هم به سوالات دخترک سمج جواب دهد، و هم دفترچه ای که دستش دور آن حلقه شده بود تا زا آن دخترک شود، را به او ندهد!

-خانم؟... من چرا نمیتونم اونو داشته باشم؟
-چون... چون تو اگه پول داشتی حتما بهت میدادمش!
-پول؟...

و به کفش های نوی صورتی اش خیره شد. تازه آنها را از مغازه دسته دوم فروشی خریده بود. کفشی نداشت و هر روز پاهایش زخم بودند. کفشی خرید تا پاهایش را سالم نگه دارد، ولی مثل اینکه آنها هم ماندگار نبودند.
-اومــــم... میخوایین کفشامو بهتون بدم؟ من هر مغازه ای رفتم یا هر کتابخونه ای رفتم، بهم یا گفتن سوادشو نداری، یا میگفتن کفش دسته دوم ازت نمیگیریم.
-تو در هر صورت سوادشو نداری که بنویسی! حق دارن!
-نه!... ندارن! من میتونم تو اون دفترچه اسممو یا تاریخ هر روز رو بنویسم!
-اوه... ببخشید عزیزم!...

رفتار زن نرم شد. مهربان تر و نرم تر... آنقدرها نرم که از گونه هایش، چون اشک جاری شد. چوبدستی اش را برداشت و روبه دفترچه خاطرات گرفت. زمزمه های آرامی را زیر لب جاری کرد.
-این دفترچه، همواره و همه جا، اتفاقات روزی را که انتخاب کنی را نشانت خواهد داد. و تو خواهی فهمید، که چه باید کرد و چه نباید انجام داد...
از آن لحضه به بعد، دخترک صاحب و سازنده از آن نوع دفترچه شد. همه او را به نام ستاره ی شب میشناختند. تمام دفترچه های ساخته شده از آن زمان به بعد، نماد ستاره آبی، مانند چشمان آبی دخترک را دارد. آری... رزالین استار، تنها کسی است که میتواند دل سامانتا مون لایت سنگدل را نیز نرم کند...
***
خسته ام و دستم، خسته تر از مغزم. بهتره تا صدایی گوشمو به خودش جذب نکرده تلاش به خوابیدن کنم. خفاش بودنه دیگه...
ساعت 3 شب
خوابگاه دختران ریونکلاو


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۴۶:۴۱ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۷:۴۳
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 142
آفلاین
- بابایی؟
- جان بابایی؟
- خواستن شدم که پرسیدن بشم که چرا ما از چوبدستی برای اجرای طلسم‌ها استفاده کردن می‌شیم؟
- منظورت چی بودن می‌شه؟
- خب چرا چوبدستی؟ چرا لواشک نه؟ چرا آبنبات چوبی نه؟
- این داستان طولانی هستن می‌شه... مطمئنی دوست داشتن داری شنیدن بشی؟
- بله بابایی!
- خب... راستش گریک اولیوندر یه روز توی خونه‌ش نشستن شده‌بود و همین‌جوری که من و تو هستن می‌شیم، اونم با دخترش فیلم دیدن می‌کرد. ناگهان دخترش فیلمی گذاشتن کرد... حدس بزن اسم فیلم چی بود؟
- خون آشام؟ بتمن؟ آنابل؟ مبارز؟
- سیندرلا!
-
- خب گفتن می‌شدم... اون یه فیلم ماگلی بود که رگه‌هایی از جادو در اون وجود داشتن می‌شد. توی اون فیلم، فرشتهء مهربون یه چوب سمت سیندرلا گرفتن می‌شه و اون رو خوشگل و ترگل ورگل کردن می‌کنه!تا قبل از اون فیلم، جادوگرا با هر چی که دستشون میومد جادوی وجودشون رو منتقل کردن می‌شدن ولی در اون لحظه، گریک اولیوندر از این حرکت ماگل‌ها استفاده کردن شد و اولین چوبدستی رو ساخت! همه از کارش استقبال کردن شدن و اون کلی معروف شدن شد... اونم با ایده‌ای که مال ماگلا بودن می‌شد!

بچه نگاهی به رابستن انداخت و سری به نشانهء تایید تکان داد. او با خودش فکر می‌کرد اگر ماگل‌ها نبودند چقد زندگی سخت و تاریک می‌شد.
- بابایی، تو این همه اطلاعات راجع به آقای اولیوندر رو از کجا آوردن می‌شی؟

رابستن نیشی چاکاند و چشمکی به دخترش زد.
- دونستن نمی‌شم... شاید من توی زندگی قبلیم گریک اولیوندر می‌شدن بودم!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۲۹ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۱:۴۷
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
- در روزگاران بسیار دور، روزگاران بسیار بسیار دور، روزگاران خیلی خی...
- ای بابا بسه دیگه!
- خیلی خب ببخشید! داشتم می گفتم؛ در روزگاران دور، جادوگری به نام جویی در شهر دور افتاده ای زندگی می کرد. جویی جادوگر قابلی نبود، به نوعی می شد گفت فشفشه ی فراموش شده ای بود که از شهر خودش بیرون انداخته شده و مدت ها می شد که از قدرت جادویش استفاده نکرده بود.

جویی افسردگی ناشی از طردشدگی گرفته بود. روزها بر روی مبلِ ماساژور مخصوصش در خانه می نشست و به نقطه ای نامعلوم در رو به رویش خیره می شد. جویی تا حد امکان حرکتی نمی کرد و همواره سعی داشت که از روی مبل راحتش بلند نشود و به کارِ خسته کننده ی زل زدنش به رو به رو بپردازد. برای غذا نیز فقط پیتزا می خورد؛ پیتزاهای آماده ای که از قبل به تعداد زیادی سفارش داده و کنارش تلنبار کرده بود. پیتزاهایی که تمام زندگی اش شده بودند.

جویی شب ها نیز بر روی همان مبل می خوابید؛ زیرا اتاق خوابش در طبقه ی بالا قرار داشت و حتی تصور این که از آن همه پله بالا برود نیز برایش غیرممکن و به نظرش بیهوده بود.

به نظر جویی سخت ترین کار در دنیا حرکت کردن بود. پس از افسردگی شدیدش، تمام نظریاتش درمورد زندگی تغییر کردند. حالا او به پیتزا عشقی فراوان می ورزید و شبانه روز چیزی جز پیتزا نمی خورد. به نظرش حرکت کردن فقط وقت تلف کردن و هدر دادن انرژی خود بود؛ از نظر او تلاش برای به حرکت درآوردن ماهیچه ها برای حرکت، امری بیهوده بود که هیچ فایده ای نداشت. از این رو او شبانه روز بر مبلِ ماساژورِ راحت نشستن را ترجیح داده بود.

در یک روز گرم و آفتابی، جویی مانند همیشه بر روی مبلش نشسته و به قالیِ زیر پایش پایش خیره شده بود. در همین حال، گوشه ی کوچکی از ذهنش روشن شد.
گوشه ی روشن در ذهنش زمزمه کرد:
- بلند شو جو، بلند شو و تحولی عظیم در دنیای جادوگری ایجاد کن. بلند شو و اولین چیزیو که مقابلت دیدی تغییر بده. تو فشفشه نیستی، تو جادوگر قابلی هستی که می تونی همین الان جادوی بزرگی بکنی؛ اینو به خودت ثابت کن جو، فقط کافیه از جات بلند شی!

همین جرقه ی کوچک در ذهن جویی باعث شد تا انگیزه بگیرد، غول بزرگ اعتیاد افسردگی را کنار بگذارد و از جایش برخیزد تا اولین چیزی را که مقابلش می بیند، متحول کند.

جویی چشمانش را بست. با اراده ای محکم و تلاشی بسیار از جایش بلند شد. استخوان های بدنش که از مدت های طولانی نشستن خشک شده بودند، نفسی تازه کردند.

جویی چشمانش را باز کرد و به اولین چیز در مقابلش خیره شد: قالیِ زیر پایش!
جویی به خود قول داده بود که کار بزرگی با اولین چیزی که می بیند بکند، بنابراین الان باید هرطور شده بلایی سر قالی می آوَرد.

مدت زیادی جویی کاری جز زل زدن به قالی نکرد. پس از گذشت یک ساعت، متوجه شد که دوباره به حالت اولیه اش بازگشته، فقط با این تفاوت که به جای این که بر مبلش باشد، به حالت ایستاده به قالی زل زده و هنوز هیچ اقدامی برای ایجاد تحول عظیمش نکرده است.

تصمیم گرفت با قا‌‌لی کاری کند که زندگی اش را تغییر دهد‌. مدتی فکر کرد که ناگهان فکر فوق العاده ای به ذهنش رسید؛ او باید حرکت را برای خود آسان می کرد!

بنابراین چوبدستیِ خاک خورده اش را برداشت و تصمیم گرفت پس از مدت ها جادو کند. چوبدستی را به سمت قالی گرفت و وردی بر زبان راند.

در چهار گوشه ی قالی، چهار چرخ کوچک پدیدار شدند. جویی سر از پا نمی شناخت، او به خودش ثابت کرده بود که فشفشه نیست!

به سرعت بر روی قالیِ چرخدار پرید تا برای اولین بار طعم حرکت بدون زحمت را بچشد. مدتی با قالی چرخدارش خوش بود تا این که متوجه شد با این قالی نمی تواند از پله ها بالا برود. دلش برای اتاقش تنگ شده بود؛ می خواست هرطور شده به اتاقش برود.

بنابراین از قالی پیاده شد. وردی به زبان آورد و چرخ ها ناپدید شدند. سپس نفسی عمیق کشید، چشمانش را بست و وردی طولانی و سخت را با هزار زحمت و مشقت رو به قالی خواند.

اندکی بعد چشمانش را باز کرد و با دیدن چیزی که مقابلش بود، از شادی نفسش در سینه حبس شد؛ جادویش درست کار کرده بود: قالی به اندازه ی پنج سانتیمتر از زمین بلند شده و در هوا معلق بود.

جویی با خوشحالی بر روی قالیچه پرید و با هدایتش به سمت طبقه ی بالا، به دیدار اتاق خوابش پس از مدت های طولانی رفت.

پس از آن نیز درحالی که سوار بر قالیچه ی پرنده اش شده بود، به طرف سازمان ثبت اختراعات پرواز کرد تا تحول عظیمش در صنعت حمل و نقل جادوگران را به اطلاع عموم برساند.

و اینگونه بود که قالیچه ی پرنده، این اختراع مهم و پرسود، توسط جادوگری خسته و ناامید و عاشق پیتزا، به وجود آمد. بنابراین گاهی در زندگی خسته باشید و جز نشستن بر روی صندلی ماساژور محبوبتان، کاری نکنید تا اختراعات خودشان به سمتتان هجوم آورند و تحولی عظیم در دنیای جادوگری به وجود آورید!



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۳ ۱:۲۲:۴۱

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۰ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۱:۱۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
_بابا یه توصیفی، فضا سازی‌، یه کوفتی اول بنویس، بعد دیالوگ بگو!
_نه...اینجوری من بیشتر دوست دارم...همون اول کار زارت پرت میشه توی داستان!
_زارت چیه بی ادب؟
_یعنی خیلی ناگهانی و یکهو....چیزه حالا...به اولش گیر نده...بگو ببینم شخصیت‌پردازیش خوبه یا صرفا تیپ هستن؟

دو جادوگر ابتدایی در حال نوشتن رمانی بر روی تخته سنگ بودند...چرا تخته سنگ؟ چون ابتدایی بودند و این داستان هنوز به قبل از اختراع قلم پر برمیگردد...حالا مشخص شد که اختراع مورد نظر قلم پر است؟

_من خسته شدم مومبابومبا...بیا بقیه‌اش رو تو انجام بده!
_مومبابومبا؟
_آره دیگه...همین الان این اسم رو بر تو اطلاق کردم...یه اسمی باید داشته باشی دیگه...فکر کردم چه اسم ابتدایی و غارنشین طوری خوبه، این به نظرم رسید! بیخیال حالا...بیا این تیشه و چکش و میخ و تخته سنگ و سایر ادواتی که برای این منظور لازم هست رو بگیر و بقیه رمان رو بنویس!
_برو عامو...من حالش رو ندارم....این کنده‌کاری‌ها خیلی سخته...من اصلا اینجوری نمتونم!
_منم خسته شدم خب...چیکار کنیم؟
_من دیدم که توی این غار پایینی این آدما کلاغ دارن!
_خب؟
_بعد هی از دم اون کلاغ پَر میکَنن!
_خب؟
_بعد ته اون پر رو میکُنن تو جوهر!
_خب؟
_بعد با اون قسمت جوهری روی پوست حیوون‌ها مینویسن!
_خب؟
_خب و شیر الاغی که هر روز صبح میدوشی و میخوری!
_آها...حالا فهمیدم منظورت رو...خب...آره...خیلی کارمون راحت میشه...ولی بازم یکخورده دستمون خسته میشه!
_به اونش هم فکر کردم...ببین اونا بی جادو و استعداد هستن...ما میتونیم اون پر رو طلسم کنیم و گاری کنیم صرف اینکه موضوعی توی ذهنمون بود، اون رو روی کاغذ بنویسه!
_پسر....تو نابغه‌ای...حالا بیا بگو ببینم بد نشد اینهمه دیالوگ پشت سر هم دارم مینویسم تو رمان؟
_نه باو...خیلی هم هنرمندانه‌اس....هرکسی نمیتونه این کار رو بکنه!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۱ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
یک روز گرم تابستانی دیگر،در خانه ی ریدل می گذشت.
اما دقیقا مثل هر روز،یک موضوعی باعث شلوغی در خانه ی ریدل شده بود.
اینبار موضوع سر دیانایی بود که نمی خواست به حمام برود و گابریلی که به زور میخواست اورا به حمام ببرد.
-انیوووووو ولم کننن!
-دلت واسه خودت نمیسوزه؟عرق سوز شدی!
-انیوووو نمی خواااامم
-بذار با وایتکش بشورمت،درد نداره که
-انیوو نمی..

اما اینبار با وارد شدن دروئلا به اتاق،دهن دیانا بسته شد و گابریل دوش متحرک حمام را پشتش قایم کرد.
-اینجا چه خبره؟

گابریل نگاه شاکی به دیانا انداخت.
-میخوام ببرمش حموم،
نمیاد! نگاهش کن چقدر کثیف شده

دیانا که حسابی سرخ شده بود داد زد.
-انیو من با زبونم خودمو تمیز میکنم، دروغ نگو!

گابریل خواست چیزی بگوید که دروئلا حرفش را قطع کرد.
-دیانا،یه نگاه به حموم و اون دوش متحرک بنداز...به نظرت اینا از کجا اومدن؟

دیانا نگاهی به دوش کرد و سرش را تکان داد.
-نمیدونم...از تو آب؟

گابریل دستش را روی سرش گذاشت.
-تو یه خنگی دیانا دوشا رو جادوگرا اختراع کردن که ما راحت تر حموم کنیم

دروئلا سرش را با تاسف برای آن دو تکان داد.
-دوش حموم رو مشنگ ها اختراع کردن و جادوگرا اون رو به روش جادویی درست کردن...آه انگار همین دیروز بود که دوش حموم رو برای اولین بار آوردن اینجا...

فلش بک سال های خیلی قبل
-ما اینجوری سختمونه حموم کنیم ، دستمون درد میگیره با لگن روی سرمون آب بریزیم،
ما نمی خوایم!

دروئلا دست هایش را از روی گوشش برداشت و با تعجب به دختر جوانش،بلاتریکس نگاه کرد که هر بار زمان حمام لرد سیاه میرسید،اینگونه کلافه میشد .
-به چی فکر میکنی بلا؟

بلاتریکس با این حرف مادرش از فکر درآمد و به او نگاه کرد.
-باید یه راه برای راحت حموم کردن پیدا کنیم ، ارباب هربار اینجوری شکایت میکنن ازما...شنیدم مشنگ ها یه چیزی اختراع کردن به اسم گوش، یا یه همچین چیزی که واسه راحت حموم کردنه،باید برم بدزدمش!

دروئلا با سر تایید کرد و به بلاتریکس که ازدر بیرون میرفت نگاه کرد.

خانه ی مرد پیر دائم الحمامِ مشنگ
پیر مرد،برای دهمین بار در آن روز لیف دسته دار را روی شانه ی چروکیده ی بی رنگ و رویش میکشید و آواز گوش خراشی میخواند.
بلاتریکس از پشت پنجره به درون حمام سرک میکشید و سعی میکرد دید خود را نسبت به دوش واضح تر کند.
کمی بعد بلاتریکس طلسمی را روی پیرمرد دائم الحمام اجرا کرد،و پس از خشک شدن مرد به سمت دوش رفت و شروع به باز کردن میله ی آن کرد.
دیگر موفق شده بود که یک دفعه زنِ ، مرد دائم الحمام وارد حمام شد و با بلاتریکس مواجه شد...

این قسمت به علت خشونت زیاد حذف گردیده


چند ساعت بعد
مروپ با لگن در دستانش از حمام بیرون آمد و کنار دروئلا نشست.
-عزیز مامانو خوب تمیز کردم؛ مثل آینه برق میزنه پسر مامان!
برم یه اسپند دود کنم،یه وقت چشم نخوره پسر مامان!

سپس مروپ فوت کنان از آنجا دور شد و بلا فاصله بعد از آن بلاتریکس نفس زنان به همراه میله ی درازی که سرش مانند یک کاسه ی سوراخ سوراخ بود، از در وارد خانه شد.
-ارباب کجان؟...دوش آوردم،با یه ذره جادو سر همش میکنم!

فلش فوروارد

-اینجوری بود که اولین دوش وارد خونه ی ریدل شد و بعدش حموم برامون کار راحتی شد..بلاتریکس با سختی اولین دوشو به اینجا آورد.

دیانا متاثر سرش را تکان داد.
-اومو ، ولی من هنوزم نمی خوام حموم کنم!

دروئلا با حرص نفسش را بیرون داد و در اتاق را باز کرد.
-مارو باش سه ساعت داریم واسه کی لالایی میخونیم!

سپس دیانا و گابریل را که دوباره شروع به دعوا کرده بودند را تنها گذاشت...




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۰۷ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۱:۲۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 384
آفلاین
تو یه روز سرد و ابری هاگوارتز که حتی بید کتک زن هم اگر خودشو تکون میداد، خرد میشد، دانش آموزا با اجازه کتبی اولیاشون رفته بودن هاگزمید و خوش میگذروندن. البته یه عده شون هم بودن که چون امتحانات پایان ترم نزدیک بود، به جای رفتن به هاگزمید رفته بودن کتابخونه و داشتن درس میخوندن، البته کتابخونه زیاد وسایل گرمایشی نداشت و مجبور بودن با قندیل هایی که از سوراخ های بینیشون بیرون زده بود هم کنار بیان.

یکی از این دانش آموزا، فنریر گری بک پونزده ساله بود که نشسته بود و کتاب تاریخ قطورش رو با بی حوصلگی ورق میزد، گاهی هم با قندیلای آویزون از بینیش بازی بازی میکرد و به سیستم گرمایشی هاگوارتز درود میفرستاد.

بعد از چند دقیقه، حوصله فنریر از ورق زدن و بازی کردن با قندیلاش سر رفت و در نتیجه روی یکی از صفحات متوقف شد تا کتاب رو بخونه...

فلش بک به سال 1847میلادی، خیابان جلوی شهرداری لندن، انگلستان،

- ... و اکنون این انقلاب بزرگ در صنعت حمل و نقل را به تمام جامعه تبریک میگم. سرویس اتوبوس لندن پس از آخرین اصلاحات و اطمینان از امنیت به زودی در اختیار جامعه قرار میگیره!

جمعیت کم کم داشتن از جلوی شهرداری پراکنده میشدن... به غیر از دو مرد که با کت و شلوار سیاه و بیش از حد گشاد، دورتر از بقیه وایساده بودن و نگاه میکردن.
- آب دهنتو جمع کن ویزلی... داری زیادی توجه جلب میکنی!
- نمیتونم ارنی... نمیتونم. این اختراع میتونه دنیای مشنگی رو عوض کنه... همچنین دنیای جادویی رو.
- توئم با این افکار مسخره ت... اول صبحی چرا اصن منو کشوندی آوردی اینجا؟
- اومدیم اختراع ببینیم خب... اونم اختراع مشنگی!
- که چی؟
- که یه نمونه شو بدزدیم و واسه جادوگرا هم بسازیمش؟
- نه ها؟ بدون اطلاع وزارت؟
- آره بابا! وزارت کِی به فکر مردم بوده که الان باشه؟ فقط ویزلی ها همیشه در خط اول خدمت رسانی بو...
- باز شروع شد.

آرچیبالد ویزلی و مردی که اسمش ارنی بود، رفتن به سمت یه کافه کوچیک. پشت یه میز دو نفره نشستن و برای خودشون نوشیدنی سفارش دادن. اونا جادوگرای خوشحال و خوش گذرونی بودن.
آرچیبالد توی وزارت خونه کار میکرد. توی بخش حفاظت از اطلاعات جادویی در مقابل مشنگ ها. یه مرد لاغر و قد بلند با موهای قرمزی که تا روی شونه هاش بلند شده بودن. همیشه هم عینک آفتابی به چشم داشت.
ارنی هم یه مرد میانسال بود با عینک ته استکانی. اونم از خانواده اصیل زاده پرنگ بود. هیکلش لاغر بود، قدش متوسط بود و موهاش داشتن جو گندمی میشدن.

آرچیبالد و ارنی نوشیدنی هاشون رو خوردن... و بعد از چند دقیقه شخصی اومد و کاغذ صورت حساب رو جلوشون گذاشت.

- میگم ارنی... تو پول مشنگی داری؟
- من فکر میکردم تو داشته باشی.

ارنی و آرچیبالد بهم نگاه کردن. و بعد آرچیبالد گارسون رو صدا کرد.
- آشپزخونه کجاست ما بریم ظرفا رو بشوریم؟

ساعتی بعد:


آرچیبالد و ارنی از در عقب کافه با اردنگی به بیرون پرت شدن. انتظار چنین برخوردی بعد از شستن ظرف هارو نداشتن. دو جادوگر از روی زمین بلند شدن و به آسمون که تاریک شده بود نگاه کردن.
- فردا صبح اول وقت دم ساختمون شهرداری میبینمت. دوتا جوراب بلند هم با خودت بیار.

آرچیبالد بلافاصله بعد از گفتن این جمله، با صدای پاق بلندی غیب شد و ارنی رو تنها گذاشت.

صبح روز بعد، جلوی ساختمان شهرداری:

ازدحام جمعیت و نیروهای امنیتی جلوی ساختمان شهرداری به حدی زیاد بود که سگ هم میتونست صاحبش رو گم کنه. البته چندتا سگ هم صاحبشون رو جدی جدی گم کرده بودن.
و بعد بالاخره در محاصره نیروهای پلیس، یک عدد اتوبوس بنفش از خیابون کناری جلو اومد. اتوبوس بعد از اینکه چند نفر رو له کرد، جلوی ساختمون شهرداری ایستاد و شهردار ازش پیاده شد.
شهردار پشت میز سخنرانیش رفت و توی میکروفون گفت:
- این شما و این هم اولین اتوبوس دنیا که به ملکه عزیزمون تقدیم شده و به عبارت دیگه ای اتوبوس سلطنتیه! ملکه عزیزمون امروز اندکی کسالت داشتن و نتونستن در بین ما باشن، ولی از دیدن این اختراع شگفت انگیز، بسیار خرسند شدن.

ملت فریادهای شادی کشیدن و شهردار هم دستور داد بین ملت کیک و شیرینی پخش بشه که خیلی دیگه خوشحال بشن، که ناگهان...

- هیچکس از جاش تکون نخوره! این یه سرقت مسلحانه ست!

آرچیبالد ویزلی که یه جوراب سیاه رو روی صورتش کشیده بود این رو با نعره گفت، در حالی که یه ترکه چوب رو توی دستش به سمت ملت گرفته بود.
ملت مطمئن بودن آرچیبالد تا دو دیقه قبل اونجا نبوده. همچنین مطمئن بودن راننده اتوبوس ازش پیاده شده. ولی در اون لحظه یه نفر توی اتوبوس بود و داشت سعی میکرد روشنش کنه.
- میگم که... من بلد نیستم اینو روشن کنم.

آرچیبالد زد توی صورت خودش. کاملا به استیصال رسیده بود. و بعد هم در حالی که ملت پوکرفیس شده بودن و حتی پلیس ها هم نمیدونستن باید با دوتا خل وضع چیکار کنن، رفت سمت اتوبوس.

و بعد به پشت سرش نگاه کرد و هجوم نیروهای پلیس رو دید. در نتیجه با یه طلسم درهای اتوبوس رو قفل کرد. اتوبوس کاملا ضد گلوله و ضد ضربه بود و جلوی همه ضربات نیروهای پلیس که سعی میکردن بدون آسیب زدن بهش وارد بشن رو میگرفت.

- خب... چیکار کنیم حالا؟

ارنی از شدت نگرانی داشت عرق میریخت. ولی آرچیبالد آروم تر بود. اون به سمت پنجره های اتوبوس رفت و تک تک پرده های مخملی رو کشید تا مشنگ ها نتونن داخل اتوبوس رو ببینن.

- الان میشه بگی چیکار کنیم آقای مغز متفکر؟
- ها؟ آها! صبر کن یه لحظه.

آرچیبالد دستش رو تا آرنج کرد توی جیب شلوارش و شروع کرد به گشتن. یه تیکه سوسیس در آورد، یه تیکه کیک، چندتا گالیون، یک عدد بابانوئل زنده در اندازه واقعی، سه چهارتا پری... و در نهایت یک عدد گوی بلوری که به رنگ بنفش میدرخشید.
آرچیبالد به گوی نگاه کرد. بعدشم به ارنی...

- میگم آرچی، چشمات چرا همچین شدن؟

آرچیبالد چیزی نگفت. به جاش رفت جلوی ارنی، و بعد قبل از اینکه ارنی بتونه حرکتی انجام بده، گوی رو کرد توی حلق ارنی.
ارنی به حالت "وات د هان؟" به آرچیبالد نگاه کرد... و بعد نور بنفشی پوستش و چشماش رو روشن کرد.
چند ثانیه بعد، یه موجود مربعی با شلواری مکعبی از توی سوراخ دماغ ارنی خارج شد...
- کی جرئت کرده آرامش من رو بهم بزنه؟

آرچیبالد که پشت یکی از صندلی های تخت خواب شوی اتوبوس قایم شده بود، آروم سرش رو بیرون آورد و گفت:
- درود بر روح بابا اسفنجی کبیر... درخواستی ازتون داشتم که...
- درخواست؟ فانیِ بی ارزش! تو داری با جد بزرگ خاندان شلوار مکعبی که توی آناناس زندگی میکنن صحبت میکنی! درخواست میکنی؟ دماغوی مو قرمز!
- ببینید جناب شلوار مکعبی، پیشنهادی که دارم واقعا از زندگی تو یه گوی کوچیک خیلی بهتره. yworry:
- قبل از گفتن پیشنهادت، من چندتا شرط دارم.

آرچیبالد از توی جیبش یه دفترچه یادداشت در آورد، و بعد با انگشت تفیش شروع کرد به یادداشت کردن.

- شرط اولم اینه که تمام ثروت خاندانتون به نسل های آینده خاندان من میرسه و شما فقیر میشید، شرط دومم اینه که تمام پسرهای نسل های آینده ت هم کچل میشن.
- A small price for salvation. حالا میشه من بگم چه درخواستی دارم؟
- بگو!
- ببین، شما باید با این اتوبوس و ارنی ترکیب شی و به این اتوبوس سرعت بالا و قابلیت انعطاف پذیری بدی که بشه اتوبوس دنیای جادویی و جادوگرا خیلی خفن بشن و راحت مسافرت کنن.
- جدی جدی از زندگی تو گوی بهتره ها... گوی زیاد جای حرکت نداشت.
- آره بابا. ارنی هم الکی ادای راننده هارو در میاره حتی که راحت باشی تو و نخوای جواب ملتو بدی.
- قبوله. کجا رو امضا کنیم؟
- مبارکه آقا... امضا هم نمیخواد. فقط الان مارو از اینجا ببر بیرون جان من. دارن از سر و کول اتوبوس میرن بالا این مشنگا.

روح پدر جد باب اسفنجی که قراره در آینده هم کارتونش توی شبکه های مشنگی ساخته بشه، رفت توی ماشین، خودش رو با ارنی و ماشین مخلوط کرد، به ارنی زندگی جاودانه بخشید و ماشین رو با تمام سرعت راه انداخت و مشنگارو له کرد و رفت تا اتوبوس شوالیه برای اولین بار شروع به کار کنه!

پایان فلش بک!

فنریر سرشو از روی کتاب بلند کرد و یه نگاه به اطرافش انداخت.
- خواب دیدم فکر کنم. بلند شم برم آشپزخونه یه چندتا جن خون... چیز... غذا بخورم.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.