جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس طلسمها و وردهای جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/05
تولد نقش: 1396/09/13
آخرین ورود: یکشنبه 1 خرداد 1401 20:13
از: قلعه ی نورمنگارد
پستها:
512

تدریس جلسه ی چهارم
گلرت پرودفوت از شاگردان خواسته بود که در کنار خانه ی هگرید گرد هم جمع شوند. پروفسور هگرید حالا مشغول تدریس بود و کلبه اش خالی.
بعد از جمع شدن بچه ها، پروفسور پرودفوت که خود را نامریی کرده بود، روی پله های کلبه پدیدار شد. برعکس همیشه، این جلسه را خارج از ساختمان هاگوارتز برگزار کرده بود و معلوم بود که برای جلسه ی آخر، نقشه هایی دارد..!
- بچه ها، چندتا طلسم رو معرفی میکنم و بعد از اون، میریم سراغ اینکه ببینیم چقدر توی این چهار جلسه یاد گرفتید.
به همراه پروفسور پرودفوت، هملدیر، یکی از الف های خانگی او نیز در آنجا حضور داشت. در تدریس این جلسه، معلوم بود او هم نقشی دارد. پروفسور پرودفوت چوبدستی اش را به سمت الف خانگی گرفت.
- آویس!
چندیدن پرنده از چوبدستی پروفسور پرودفوت خارج شدند و مشغول چرخیدن دور سرش کردند. الف خانگی همچنان بی حرکت ایستاده بود تا اینکه فریاد زد آواداکداورا و بشکنی زد. طلسم سبز رنگی به سوی استاد درس طلسمات و وردها رفت.
- کونفوندوس!
طلسم استاد طلسمات، به یکی از پرندگان برخورد کرد. پرنده تکان کوچکی خورد، سپس با تمام سرعت به سوی طلسم سبز رنگ پرواز کرد. پس از برخورد، پرنده بی جان بر روی زمین افتاد. پروفسور پرودفوت شروع به توضیح کرد.
- تاثیر طلسم آویس رو خودتون دیدید. در مورد طلسم کونفوندوس، این طلسم کسی که بهش برخورد کرده رو گیج میکنه یا گول میزنه؛ و اگر طلسم به اندازه ی کافی قدرتمند باشه، میتونه باعث بشه که اون موجود خودش رو به خطر بندازه. این طلسم، نور یا صدایی ایجاد نمیکنه اما با لرزش کوچکی که هدفتون میخوره، میتونید مطمئن بشید که طلسمتون به هدف خورده. این یکی از سخت ترین طلسم هاییه که میتونید یاد بگیرید و انجامش نیازمند مقدار زیادی تمرکزه..!
پس از تمام شدن سخنان، پروفسور پرودفوت دوباره به سمت الف خانگی برگشت.
- آکوا ارکتو!
- پروتگو دوئه!
فواره ی پرفشاری که از چوب جادوی پروفسور پرودفوت خارج شده بود، پس از برخورد با طلسم دفاعی، دوباره به سمت پروفسور پرودفوت بازگشت اما پروفسور با حرکتی که با دستانش انجام داد، آب هایی که به سمتش بازگشته بودند را به سمت دیگری فرستاد.
- پروتگو دوئه، از شما در برابر عوامل جادویی و فیزیکی محافظت میکنه و طلسم ها رو به سمت فرستنده ی اون طلسم، بر میگردونه. البته طلسم هایی هستن که با این طلسم دفاع نمیشن. برای مثال طلسم مرگ! ...استوپفای دوئه!
- پروتگو!
- طلسم پروتگو از شما در برابر عوامل جادویی و فیزیکی محافظت میکنه ولی طلسم ها رو به سمت فرستندشون بر نمیگردونه..! حالا دیگه راه بیوفتیم... این مکان توسط طلسم پروتگو توتالوم دفاع میشه و تا زمانی که به مقصدمون نرسیدیم، لازم نیست از چیزی بترسید!
پروفسور پرودفوت به همراه شاگردان به سمت قلب جنگل ممنوعه رفتند.
- اینجا جاییه که شما نشون میدید چقدر یاد گرفتید. این طلسم دفاعی تا نیم ساعت دیگه تاثیرش از بین میره و اون موقع، موجودات جنگل ممنوعه دور تا دور این مکان رو فرا گرفتن..! نگران جونتون نباشید. هیچکس قرار نیست بمیره ولی اینکه زخمی نمیشید... نمیتونم در این مورد بهتون قولی بدم..!
شاگردان آماده بودند تا تاثیر طلسم از بین برود و شروع به مبارزه کنند. چوبدستی در دست، پشت به پشت، به جنگل خیره شده بودند که ناگهان الف خانگی کوچکی در میان آنها ظاهر شد!
- ارباب..! هر سه طلسم دفاعی که روی قلعه گذاشتید... پروتگو ماکسیما، فیانتو دوری، ریپلو اینیمیکوم... هر سه شکسته شدن..! قلعه مورد حمله قرار گرفته!
گلرت قوی ترین طلسم دفاعیش رو بر روی قلعه گذاشته بود و شکسته شدن آن نشان میداد شخص قدرتمندی پشت این حمله قرار دارد. طبق دستوری که از پیش داده بود، گالوهین برای خبر دادن به پروفسور دامبلدور و محفل ققنوس، به خانه ی شماره ی دوازده گریمالد رفته و آوندیر برای خبر دادن به اربابش آمده بود.
- آوندیر، حواست به این شاگردا باشه. زندگیشون رو به تو میسپرم! من روی تو حساب میکنم پسر! هملدیر، تو با من میای..! منو به قلعه ببر!
پس از یک بشکن، الف خانگی میانسال و پروفسور درس طلسمات و وردهای جادویی ناپدید شدند و بچه الف خانگی به تنهایی مسئولیت مراقبت از شاگردان را به عهده گرفت.
تکلیف: شما به همراه همکلاسی هاتون وسط جنگل ممنوعه در محاصره ی موجودات جادویی قرار گرفتین و تا زمانی که استادتون برگرده، باید دوام بیارید. توی رولی که مینویسید، باید از هرکدوم از جلساتی که تا حالا تدریس شده، حداقل یک طلسم وجود داشته باشه. جلسه ی اول، دوم، سوم و چهارم.
وردهایی که توضیح داده نشدند:
پروتگو ماکسیما، فیانتو دوری، ریپلو اینیمیکوم: این سه طلسم همون طلسم های دفاعی هستن که توی جنگ هاگوارتز برای دفاع از قلعه به کار رفته بودند. (همونا که هرکس به قلعه نزدیک میشدن رو پودر میکردن!)
توجه:
داستانتون رو منطقی بنویسید. مثلا موجوداتی مثل اژدها یا پنج پا که میدونیم توی جنگل ممنوعه وجود ندارن رو وارد داستانتون نکنید! و...
آوندیر شاید بچه باشه، ولی دوئلیست قابلیه. کمکش رو فراموش نکنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
!Only Raven
!Only Raven

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
جزئیات کاربر

شب بود. درختان جنگل ممنوعه به آرامی تکان میخوردند. تنها نور ماه بود که باعث روشنایی میشد. به نظر می آمد کسی در این تاریکی بیرون نباشد ولی دو نفر کنار درختان در حال جنب و جوش بودند.
- باید با من بیای تو جنگل.
- نه!
اورلا دست دختر سال اولیی را میکشید و سعی می کرد او را داخل جنگل ببرد ولی دختر به این راحتی ها راضی نمیشد تا همراه اورلا بیاید. اورلا که دیگر را از این کش مکش ها خسته شده بود، چوبدستی اش را بیرون آورد و به صورت تحدید آمیزی جلوی دختر تکان داد. اما دختر هنوز هم بی اعتنا بود.
- خوب که چی؟
- اسمت چی بود؟ آها، سارا مطمئنی؟!
اورلا جمله آخرش را با شک گفت و چوبدستی اش به سمت سینه سارا نشانه گرفت و گفت:
- فيليپندو دوئه!
ناگهان سارا با شدتی تصور ناپذیر هل داده شد و با سرعت وارد جنگل شد. اورلا دنبال سارا دوید تا بالاخره یک درخت مانع سارا شد. سارا سرش را که محکم به درخت خورده بود را ماساژ میداد و با عصبانیت به اورلا نگاه میکرد. اورلا که بر اثر این نگاه ها کمی شرمنده شده بود گفت:
- خوب شاید نباید از حالت شارژشده استفاده می کردم... ولی حالا که اومدی تو جنگل باید با من بیای.
سارا که تازه متوجه شده بود وارد جنگل شده، با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.نمیتوانست بدون کمک اورلا برگردد پس مجبور بود همراه اورلا برود. اورلا که انگار متوجه تصمیم سارا شده بود، پوزخندی زد و گفت:
- خوب من رفتم.
سارا سریع دوید و دست اورلا را گرفت. اورلا هم خوشحال در جنگل به راه افتاد.
هر از گاهی صدایی می آمد و باعث میشد سارا به اورلا بچسبد و نگذارد اورلا درست تمرکز کند.
مدتی در سکوت گذشت که بالاخره سارا آن را شکست:
- ارولا. گفتی این یه مسابقه اس که تو با دوستت دادی؟ قراره چی رو پیدا کنیم؟ و اینکه منم یه قسمت از مسابقه هستم؟ یعنی فقط قراره منو سالم ببری و برگردونی؟
- ارولا نه و ارولا! بله قراره یه قلم پر رو پیدا کنیم. تو ام فکر کنم دقیقا همین نقشه رو داری که خودت گفتی. البته مثل اینکه قراره یه راهنمایی هم باشی... اون چیه؟
موجودی کوچک و درخشان دور سر اورلا با سرعت پرواز میکرد. اورلا که با دیدن موجود درخشان تعجب کرده بود، ناگهان کاغذ پوستیی را از زیر شنلش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن آن:
- چو دیدی عجیبی را در هوای شمال غربی، آگاه باش که آن عجب خشک شده راهنمای توست.
سارا که هم گیج شده بود و هم شگفت زده؛ بدون اینکه چشم از موجود درخشان بردارد پرسید:
- اورلا. این چیه؟
- این تنها راهنماییی که بهمون دادن. طبق این یعنی من باید این موجود رو خشک کنم.
اورلا چوبدستی اش را به سختی به طرف موجود نشانه میگرفت که بالاخره ورد را بر زبان آورد:
- پتریفیکوس توتالوس.
موجود درخشان روی زمین افتاد. سارا سریع آن را برداشت ولی تا خواست موجود درخشان را دوباره نگاه کند با یک کاغذ پوستی مواجه شد! او آن را در دست اورلا گذاشت و اورلا هم با صدای بلند آن را خواند:
- آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن.
اورلا و سارا هر دو پاک گیج شده بودند. اورلا که تازه حواسش را به دست آورده بود، چوبدستی اش را کف دستش گذاشت و گفت:
- باید مسیر شمال غربی رو همین طور ادامه بدیم!
سارا هم با این اورلا حواسش جمع شد. اورلا ادامه داد:
- باید یه قطب نمای دقیق داشته باشیم... فروینت تریا.
چوبدستی چند باری دور خودش چرخید و وقتی ایستاد چندین علامت دور آن به وجود آمد. اورلا به بررسی چوبدستی یا قطب نما پرداخت و سارا هم سعی میکرد تا با ایستادن روی پنجه پا بتواند کف دست اورلا را ببیند.
مدتی گذشت و اورلا پس از بررسی های فروان، چوبدستی اش را به صورت عادی گرفت. سارا خودش را به اورلا رساند و هردو به راه افتادند.
حسی به اورلا میگفت که به هدفشان نزدیک میشوند. ایستاد و چشمانش را بست تا افکارش را مرتب کند. او با خودش فکر کرد"آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن. یعنی معنی این جمله چیه؟"
او چشمانش را باز کرد ولی جز تاریکی محض نتوانست چیزی را ببیند. به یاد سارا افتاد.
- سارا اینجایی؟
- آره. تو نمیتونی منو ببینی؟
ناگهان ذهن اورلا روشن شد.
- آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. خودشه! تو اون دختری. باید... لوموس.
نوری ظریف در نوک چوبدستی پدیدار شد و باعث شد اورلا بفهمد سارا به او زل میزند. اورلا خواست قدمی به سمت جلو بردارد که سارا جلوی او را گرفت.
- مگه یاد رفته توی اون کاغذ چی نوشته بود؟ پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن.
- آها آره. پس کلید موفقیت فقط میتونه با...
سپس هر دو باهم گفتند:
- افسون جمع آوری!
اورلا با تعجب به سارا نگاه میکرد.
- تو از افسون جمع آوری رو میشناسی؟
- خوب کتاب زیاد میخونم. مثل اینکه ریونکلاوی ام.
اورلا از هیجان نمیدانست چی کار کند. باید قلم را جمع می کرد. راه دیگری نداشت پس ورد را گفت:
- آکیو قلم پر!
اتفاقی نیفتاد. اورلا تعجب کرد ولی هنوز راه دیگری هم پیش رو داشت.
- آکیو تریا قلم پر!
قلم پری طلایی رنگ شناور در هوا با سرعت به سمت اورلا می آمد. سارا از خوشحالی بالا و پایین میپرید. اورلا از خوشحال خشکش زده بود. قلم پر را در هوا قاپید. نورش خیلی زیاد بود. سارا نزدیک اورلا شد تا بتواند قلم را از نزدیک ببیند. اورلا مشتش را باز کرد. قلم میدرخشید. سارا گفت:
- الان ما بردیم؟
- آره! اگه اون قبل ما رسیده بود به اینجا ما نمیتونستیم قلم رو پیدا کنیم.
سارا لبخندی زد ولی چند ثانیه بعد لبخندش محو شد.
- حالا چه شکلی بهشون خبر بدیم؟
- نمیدونم.
هردو به فکر فرو رفتند. باید چه کار میکردند که این دفعه سارا بود که پیشنهاد داد.
- بدان روشنایی به دست توست. این جوری که من فهمیدم شدت یه طلسم دست توـه، پس همه جا رو روشن کن.
- آفرین. فکر کنم شارژ شده کافی باشه... لوموس دوئه!
نور چوبدستی محوطه اطراف را روشن کرد و توجه اورلا و سارا به تابلویی جذب شد. روی آن نوشته بود:
عقابت میتواند پیام رسانی سریع باشد.
اورلا و سارا با خوشحالی به هم نگاه میکردند و هردو میتوانستند ذهن هم را بخوانند. سارا گفت:
- تو میتونی پاترونوس رو اجرا کنی؟
- بله!
اورلا چوبدستی اش را بالا گرفت ولی یاد چیزی افتاد و باعث شد لبخندی بر لبش نشست.
- میتونیم یه امتحانی بکنیم سارا! میتونیم قدرت پاترونوس رو چندبرابر کنیم پس، اکسپکتو پاترونوم تریا.
عقابی طلایی رنگ و با شکوه از نوک چوبدستی بیرون آمد. پرنده زیبا چند دور روی سر اورلا چرخ زد و بعد جلوی او به صورت ثابت پرواز کرد. اورلا هیجان زده رو به عقاب گفت:
- برو به داور مسابقه بگو، با قلم پر رو پیدا کردیم.
عقابی پس از اتمام حرف اورلا با سرعت اوج گرفت و بالای درختان جنگل پرواز کرد.
ناگهان نور عقاب طلایی باعث شد پایین همان تابلو نوشته ی دیگری ظاهر شود.
با دختر و قلم غیب شو.
اورلا دست سارا را گرفت و با خوشحالی تمام در همان نقطه غیب شد.
- باید با من بیای تو جنگل.
- نه!
اورلا دست دختر سال اولیی را میکشید و سعی می کرد او را داخل جنگل ببرد ولی دختر به این راحتی ها راضی نمیشد تا همراه اورلا بیاید. اورلا که دیگر را از این کش مکش ها خسته شده بود، چوبدستی اش را بیرون آورد و به صورت تحدید آمیزی جلوی دختر تکان داد. اما دختر هنوز هم بی اعتنا بود.
- خوب که چی؟
- اسمت چی بود؟ آها، سارا مطمئنی؟!
اورلا جمله آخرش را با شک گفت و چوبدستی اش به سمت سینه سارا نشانه گرفت و گفت:
- فيليپندو دوئه!
ناگهان سارا با شدتی تصور ناپذیر هل داده شد و با سرعت وارد جنگل شد. اورلا دنبال سارا دوید تا بالاخره یک درخت مانع سارا شد. سارا سرش را که محکم به درخت خورده بود را ماساژ میداد و با عصبانیت به اورلا نگاه میکرد. اورلا که بر اثر این نگاه ها کمی شرمنده شده بود گفت:
- خوب شاید نباید از حالت شارژشده استفاده می کردم... ولی حالا که اومدی تو جنگل باید با من بیای.
سارا که تازه متوجه شده بود وارد جنگل شده، با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.نمیتوانست بدون کمک اورلا برگردد پس مجبور بود همراه اورلا برود. اورلا که انگار متوجه تصمیم سارا شده بود، پوزخندی زد و گفت:
- خوب من رفتم.
سارا سریع دوید و دست اورلا را گرفت. اورلا هم خوشحال در جنگل به راه افتاد.
هر از گاهی صدایی می آمد و باعث میشد سارا به اورلا بچسبد و نگذارد اورلا درست تمرکز کند.
مدتی در سکوت گذشت که بالاخره سارا آن را شکست:
- ارولا. گفتی این یه مسابقه اس که تو با دوستت دادی؟ قراره چی رو پیدا کنیم؟ و اینکه منم یه قسمت از مسابقه هستم؟ یعنی فقط قراره منو سالم ببری و برگردونی؟
- ارولا نه و ارولا! بله قراره یه قلم پر رو پیدا کنیم. تو ام فکر کنم دقیقا همین نقشه رو داری که خودت گفتی. البته مثل اینکه قراره یه راهنمایی هم باشی... اون چیه؟
موجودی کوچک و درخشان دور سر اورلا با سرعت پرواز میکرد. اورلا که با دیدن موجود درخشان تعجب کرده بود، ناگهان کاغذ پوستیی را از زیر شنلش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن آن:
- چو دیدی عجیبی را در هوای شمال غربی، آگاه باش که آن عجب خشک شده راهنمای توست.
سارا که هم گیج شده بود و هم شگفت زده؛ بدون اینکه چشم از موجود درخشان بردارد پرسید:
- اورلا. این چیه؟
- این تنها راهنماییی که بهمون دادن. طبق این یعنی من باید این موجود رو خشک کنم.
اورلا چوبدستی اش را به سختی به طرف موجود نشانه میگرفت که بالاخره ورد را بر زبان آورد:
- پتریفیکوس توتالوس.
موجود درخشان روی زمین افتاد. سارا سریع آن را برداشت ولی تا خواست موجود درخشان را دوباره نگاه کند با یک کاغذ پوستی مواجه شد! او آن را در دست اورلا گذاشت و اورلا هم با صدای بلند آن را خواند:
- آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن.
اورلا و سارا هر دو پاک گیج شده بودند. اورلا که تازه حواسش را به دست آورده بود، چوبدستی اش را کف دستش گذاشت و گفت:
- باید مسیر شمال غربی رو همین طور ادامه بدیم!
سارا هم با این اورلا حواسش جمع شد. اورلا ادامه داد:
- باید یه قطب نمای دقیق داشته باشیم... فروینت تریا.
چوبدستی چند باری دور خودش چرخید و وقتی ایستاد چندین علامت دور آن به وجود آمد. اورلا به بررسی چوبدستی یا قطب نما پرداخت و سارا هم سعی میکرد تا با ایستادن روی پنجه پا بتواند کف دست اورلا را ببیند.
مدتی گذشت و اورلا پس از بررسی های فروان، چوبدستی اش را به صورت عادی گرفت. سارا خودش را به اورلا رساند و هردو به راه افتادند.
حسی به اورلا میگفت که به هدفشان نزدیک میشوند. ایستاد و چشمانش را بست تا افکارش را مرتب کند. او با خودش فکر کرد"آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن. یعنی معنی این جمله چیه؟"
او چشمانش را باز کرد ولی جز تاریکی محض نتوانست چیزی را ببیند. به یاد سارا افتاد.
- سارا اینجایی؟
- آره. تو نمیتونی منو ببینی؟
ناگهان ذهن اورلا روشن شد.
- آنگاه که نتوانستی دختر را ببینی، بدان روشنایی به دست توست. خودشه! تو اون دختری. باید... لوموس.
نوری ظریف در نوک چوبدستی پدیدار شد و باعث شد اورلا بفهمد سارا به او زل میزند. اورلا خواست قدمی به سمت جلو بردارد که سارا جلوی او را گرفت.
- مگه یاد رفته توی اون کاغذ چی نوشته بود؟ پس تکان مخور و کلید موفقیت را جمع کن.
- آها آره. پس کلید موفقیت فقط میتونه با...
سپس هر دو باهم گفتند:
- افسون جمع آوری!
اورلا با تعجب به سارا نگاه میکرد.
- تو از افسون جمع آوری رو میشناسی؟
- خوب کتاب زیاد میخونم. مثل اینکه ریونکلاوی ام.
اورلا از هیجان نمیدانست چی کار کند. باید قلم را جمع می کرد. راه دیگری نداشت پس ورد را گفت:
- آکیو قلم پر!
اتفاقی نیفتاد. اورلا تعجب کرد ولی هنوز راه دیگری هم پیش رو داشت.
- آکیو تریا قلم پر!
قلم پری طلایی رنگ شناور در هوا با سرعت به سمت اورلا می آمد. سارا از خوشحالی بالا و پایین میپرید. اورلا از خوشحال خشکش زده بود. قلم پر را در هوا قاپید. نورش خیلی زیاد بود. سارا نزدیک اورلا شد تا بتواند قلم را از نزدیک ببیند. اورلا مشتش را باز کرد. قلم میدرخشید. سارا گفت:
- الان ما بردیم؟
- آره! اگه اون قبل ما رسیده بود به اینجا ما نمیتونستیم قلم رو پیدا کنیم.
سارا لبخندی زد ولی چند ثانیه بعد لبخندش محو شد.
- حالا چه شکلی بهشون خبر بدیم؟
- نمیدونم.
هردو به فکر فرو رفتند. باید چه کار میکردند که این دفعه سارا بود که پیشنهاد داد.
- بدان روشنایی به دست توست. این جوری که من فهمیدم شدت یه طلسم دست توـه، پس همه جا رو روشن کن.
- آفرین. فکر کنم شارژ شده کافی باشه... لوموس دوئه!
نور چوبدستی محوطه اطراف را روشن کرد و توجه اورلا و سارا به تابلویی جذب شد. روی آن نوشته بود:
عقابت میتواند پیام رسانی سریع باشد.
اورلا و سارا با خوشحالی به هم نگاه میکردند و هردو میتوانستند ذهن هم را بخوانند. سارا گفت:
- تو میتونی پاترونوس رو اجرا کنی؟
- بله!
اورلا چوبدستی اش را بالا گرفت ولی یاد چیزی افتاد و باعث شد لبخندی بر لبش نشست.
- میتونیم یه امتحانی بکنیم سارا! میتونیم قدرت پاترونوس رو چندبرابر کنیم پس، اکسپکتو پاترونوم تریا.
عقابی طلایی رنگ و با شکوه از نوک چوبدستی بیرون آمد. پرنده زیبا چند دور روی سر اورلا چرخ زد و بعد جلوی او به صورت ثابت پرواز کرد. اورلا هیجان زده رو به عقاب گفت:
- برو به داور مسابقه بگو، با قلم پر رو پیدا کردیم.
عقابی پس از اتمام حرف اورلا با سرعت اوج گرفت و بالای درختان جنگل پرواز کرد.
ناگهان نور عقاب طلایی باعث شد پایین همان تابلو نوشته ی دیگری ظاهر شود.
با دختر و قلم غیب شو.
اورلا دست سارا را گرفت و با خوشحالی تمام در همان نقطه غیب شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/29 22:53:57
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ارشد ریونکلاو
*
شب، تالار ریونکلاو:
لینی شمعهای تالار را خاموش میکند. سپس خمیازهکشان به سمت خوابگاه دختران به راه میافتد. اما در کمال تعجب آن شب تاریکتر از همیشه بود. پاسخ این تاریکی را آسمانِ پشت پنجره میدهد. هلال ماه به قدری نازک بود که گویا اصلا وجود نداشت، و همین دلیلی برای تاریکی بیش از حد تالار بود.
- آخ! این چی بود؟

لینی غرولندکنان شروع به مالشِ پای دردآلودش میکند که به راه پلهای برخورد کرده بود. درست است که همهجا تاریک بود، اما مطمئن بود که هنوز مسافتِ لازم برای رسیدن به پلههای خوابگاه دختران را طی نکرده است. بنابراین با بدخلقی پایش را رها کرده و چوبدستیاش را بیرون میآورد.
- لوموس!
چوبدستی نورانیاش را جلویش میگیرد و نگاهی به راهپلهی چوبیای که به آن برخورد کرده بود میاندازد و بلافاصله همه چیز را میفهمد. چهرهاش را در هم میکشد و نگاهی به سقف میاندازد. همانطور که حدس زده بود درِ زیرشیروانی باز بود و پلهاش آویزان!
لینی نور چوبدستیاش را به اطراف میاندازد و پس از اینکه کسی را نمیابد شروع به بالا رفتن از پلهها میکند تا آن ریونکلاویِ خاطی را گیر بیندازد.
- جولیت؟ تو اینجا چی کار میکنی؟

باید حدس میزد که آن ریونکلاویِ بی حواسی که فراموش کرده است راهپله را دوباره جمع کند جولیت است. او همیشه سوتی میداد و اصلا همانند دیگر ریونیها هوش و استعداد لازم را نداشت. اصلا چرا باید کلاه گروهبندی او را در ریونکلاو میانداخت؟
جولیت با تعجبی آمیخته با نگرانی نگاهی به لینی میاندازد که سرش از درِ ورودی بیرون زده بود و با چشمانی گشاد شده به او زل زده بود. لینی با دیدنِ زیرشیروانیای که به لطف جولیت با شمعهایی در سایزهای مختلف روشن شده بود، زیرلب طلسمی را بر زبان میراند و نور چوبدستی خاموش میشود.
پیش از آنکه لینی بخواهد غرغرهایش را آغاز کند و جولیت را مورد سرزنش قرار دهد، جولیت دستش را میگیرد و او را به داخل راهنمایی میکند.
- ببین لینی میدونم از دستم عصبانی هستی ولی بذار برات توضیح بدم. من هرشب اینجا میام و...
- چی؟ هرشب؟

لینی با شگفتی و ناباوری نگاهی به سرتاپای جولیت میاندازد. پس این اولینبارش نبود که بیاجازه به آنجا قدم گذاشته بود. جولیت که متوجه در فکر فرو رفتن لینی شده بود سعی میکند با ادامه دادن حرفهایش تمامِ افکار بدی که به ذهن لینی خطور پیدا کرده بود را کنار بزند.
- قبل از قضاوت حرفامو کامل گوش بده. من به اون چیزایی که هشدار دادین دست نزنیم، دست نزدم. خودت نگاه کن هیچی تکون نخورده!

لینی نگاه این شکلیاش
را از جولیت برمیدارد و به اطراف میدوزد. حق با او بود. به جز شمعهای متعددی که در حال سوختن بودند و چندین وسیله که قبلا در آنجا قرار نداشت و برای اولین بار آنجا میدیدشان، هیچچیز دیگری از جایش تکان نخورده بود و لایهای قطور از گرد و خاک بر رویشان نشسته بود. لینی با آرامش بیشتری به گوش دادن به حرفهای جولیت ادامه میدهد.- خب حالا فقط بشین و نگاه کن که این اتاق چی بهم داده!

جولیت با لحنی که خوشحالی و اشتیاق در آن موج میزد این را بر زبان میراند. لینی با چهرهای اخمو منتظر جولیت میماند. با تکان چوبدستی جولیت، همهی شمعها خاموش میشود. بلافاصله منبع نور با طلسم بعدیِ جولیت عوض میشود.
- لوموس دوئه!
گرههای ابروهای لینی برداشته شده و جای آن را چهرهای سرشار از شگفتی فرا میگیرد. تمام فضای زیرشیروانی بوسیلهی چوبدستی جولیت روشن شده بود. چطور ممکن بود جولیتی که از پس سادهترین طلسمها برنمیآمد، حالا نه تنها به راحتی و با اعتماد به نفس طلسمها را اجرا میکرد، بلکه به یادگیری حالت شارژ شدهی طلسمها مشغول بود!
لینی دهانش را باز میکند تا علت این تغییر بزرگ و پیشرفت جولیت را جویا شود، اما جولیت که همچنان در پوست خود نمیگنجید، با ذوق و شوق دست لینی را میگیرد و ادامه میدهد:
- حالا این یکیو داشته باش! برای اولین باره که دارم امتحانش میکنم اما مطمئنم که از پسش برمیام. من یک ماهه که هرشب دارم تمرین میکنم تا تو دیگه بهم نگی خنگ...
لینی با شنیدن این حرف ناگهان سرش را بالا میآورد و به جولیت نگاه میکند. باورش نمیشد که جولیت متوجه حرفهایش در مورد خودش شده بود. صورت لینی کمی سرخ و سفید میشود.

- نه نمیخواد حس بدی پیدا کنی لینی! اتفاقا این حرفای تو بود که منو به جنبش و حرکت بازداشت. دیگه نمیخواستم مایهی ننگ روونا باشم و تو و همگروهیامو شرمنده کنم. اینجارو ببین...
جولیت همزمان با گفتن این حرف به گوشهای که از چشمان لینی دور مانده بود اشاره میکند. حشراتی بیحرکت افتاده بودند که میشد حدس زد حتما مردهاند.
- من کشتمشون! خودم! به تنهایی! من حتی بلدم آواداکداو...
- هی مواظب باش چوبدستیتو کدوم سمت گرفتی!

لینی که چوبدستیِ جولیت را به سمت خودش دیده بود، ضمن بازداشتن او از ادامهی سخنش، نوک چوبدستی را به سویی دیگر هدایت میکند. جولیت ساکت میشود و شیشهای که جلویش بود را برمیدارد. سپس عنکبوتی را از درونش بیرون آورده و جلویش میگذارد.
- آواداکداورا تریا!
عنکبوت جلوی چشمان حیرتزهی لینی، و جولیتِ شاداب، ابتدا میمیمرد و سپس پودر میشود. طولی نمیکشد که خاکستر(!) آن نیز ذوب شده و به هوا برمیخیزد و به هزاران مادهی معلق دیگری در هوا که از دیدنش عاجز هستیم میپیوندد.
آرامشی که در وجود لینی شروع به روییدن کرده بود، با دیدن جولیت که به راحتی آوادا میگفت و حشرات و احتمالا بعدها انسانها را میکشت، دوباره نابود شده و تبدیل به خشمی فراگیر میشود. اگر اینگونه ادامه میداد دست لرد را نیز از پشت میبست... او تازه دانشآموزِ سال اولی بود!
- جولیت؟

- چیه؟ هی لینی... چرا گردنمو گرفتی... عه ولم کن... هی... چته... داری خواب میبینی... شایدم کابوس... فقط پاشو... آخ... ملت کمک!

ریونیهایی که براثر فریادهای جولیت و احتمالا لینیِ خواب از خواب پریده بودند، با دیدن لینی که در عالمِ خواب گردن جولیت که بالای سرش ایستاده بود را گرفته بود و فشار میداد، با وحشت جلو میآیند. بعد از مقادیری کشمکش بالاخره لینی از خواب میپرد و دست از فشردن گردن جولیت برمیدارد.
لینی که براثر عصبانیتی که در خواب به سراغش آمده بود سرخ شده بود، نفسنفسزنان نگاهش بین اعضای نگران تالار که بالای سرش ایستاده بودند سوئیچ میشود. تا اینکه بالاخره بر روی جولیت ثابت میماند.
- جولیت به من بگو شبا کدوم گوری میری؟

ریونیها با تعجب نگاهشان را از لینی برداشته و به جولیتِ نگران میدوزند. جولیت در حالی که خجالت میکشید و به دستانش ور میرود پاسخ میدهد:
- مرلینگاه... چیه خب مشکل شبادراری پیدا کردم.

ریونیها که شدیدا جلوی خود را گرفته بودند تا نخندند، بالاخره کنترلشان را از دست داده و از خنده منفجر میشوند. لینی نیز نفسی آسوده میکشد که تمام آنچه دیده بود خوابی بیش نبود.
لینی در همان لحظه به خود قول میدهد که دیگر اینقدر سر به سر جولیت نگذارد تا مبادا تبدیل به جولیتِ وحشتناکِ درون خوابش نشود! :|
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
taze vard-e- slythrine
-نع! دیگه به این جام رسیده!

- الان دکمه اش رو می زنم بیاد پایین. هوچی بازی در نیار.

دراکو درون ابر پاتیلِ تالار اسلیترین افتاده، و تا گردن در میان کرم های فلوبر نرم و لزج و چندش آور، دفن شده بود. از چشمانش به راحتی می شد تشخیص داد، که دچار یک حالت هیستریک شده است. خب به احتمال زیاد هر کس دیگری هم که بود، دچار همین حالت می شد.
در بالای پاتیل، آیلین پرنس ایستاده، و با آرامش و خونسردی دکمه هایی را که بر روی صفحه کنترل پاتیل قرار داشتند را امتحان می کرد و در کنارش نیز ورونیکا ایستاده و با لبخندی شیطانی به تاثیر فشار دادن هر دکمه بر روی پاتیل و دراکو می نگریست.
پلووووش!
ظاهرا آیلین دکمه ای را فشار داده بود که، روغن مو های سوخته (!) را به پاتیل می ریخت. حالا دراکو در میان محلولی تیره و پر از فلوبر دست و پا می زد و کمک می خواست. او به روغن مو حساسیت داشت! به سوخته اش که دیگر واویلا!
- پلوخ...دارم... غرق می شم... یکی... کمک ... کنه!
- صبر کن دراکو! من باید طرز کار با این دستگاه رو یاد بگیرم! یک مجله مشنگی نوشته بود که در شرایط اضطراری ذهن انسان سریعتر کار می کنه.

دراکو:

ورونیکا:

دراکو در اون شرایط اگر از پاتیل هم در می آمد می رفت خودش را در دستشویی دخترانه طبقه دوم غرق می کرد... نکند فکر کردید فقط پاتر نسل وسط آن جا را بلد است؟ اگر این چنین فکر کردید، باید بگویم اشتباه کردع و بهتر است، یک سری به کارگاه نمایشنامه نویسی بزنید.
ورونیکا: عاااااااااااااااااااا!
وینگاردیوم لویوسا! 
ورونیکا هنوز "سا" آخر را نگفته بود که ناگهان دراکو از پاتیل به بیرون پرت شده و به بالا پرتاب شد، و چون ردایش به روغن سوخته و عصاره فلوبر آغشته بود مانند "چیز" به سقف چسبید. از طرفی آیلین هم که متود آموزشیاش دچار مشکل شده بود بر سر ورونیکا فریاد زد:
- چرا درش آوردی! تازه داشتم یاد می گرفتم بوقی!

- دوس داشتم ! خوب کردم! عااااااا!
... ارّّه رو حال کردی! فول شارژ، با باتریِ سلولیِ لیتیم یونی.
آیلین خواست چیزی بگوید، اما، از آن جا که از آخرین درگیری لفظی اش با ورونیکا خاطرات خوشی نداشت، تنها چهره اش را در هم کشید و تنها با نگاهی "آیلین اند ورونیکا"یی یک گوشه نشست. و خشمش را در اعماق وجودش نگه داشت، تا موقعیت مناسبی، جهت تخلیه اش به وجود بیاید.
دراکو: یکی من رو بیاره پایین!
آیلین نگاه خشمگینی به دراکو انداخت و سپس با عصبانیت چوبدستی اش را به سمت او تکان داد:
-آواداکدورا!
یک اشعه ی سبز رنگ، در حد نخ از نوک چوبدستی آیلین بیرون زده و با سرعت یک سانتی متر بر دقیقه به سمت سقف رفت.
آیلین:
ملت اسلیترین:
آیلین که شب قبل فراموش کرده بود چوبدستی اش را به شارژ بزند، قدم زنان از تالار خارج شد و به سمت ناکجا به راه افتاد. آن نخ تولد سبز هم همچنان در راه رسیدن به دراکو بود...
پایان.
- نگفتی!
- چی رو؟!
- معمولیش رو.
- معمولی که نقیـه!

- خیار شور.
- خیلی خب بابا قصه نخور. اونم الان یه کاریش می کنم.

و در انتها، سیوروس سرش را از در تالار وارد کرده و گفت:
- اکیو روغن مو!
و روغن مو نیز پرواز کنان به سمت او آمد. او هم شیشهِ مو را روی هوا گرفت و رفت که به مدیریتش برسد!
به پایان آمد و این چرت و/... (خودتون نقطه چین را پرکنید!)
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

آسمان سیاه سیاه بود.نه ستاره ای،نه ماه و مهتابی.صدای موج ها که به صخره خزه بسته می خوردند،با صدای شیون جغدها درهم می آمیخت و اورا وحشت زده میکرد.هر صدایی،هرسایه ای،هر غرشی و حتی صدای نفس های خودش هم دلش را میلرزاند.نگاهش را از موج ها بر گرفت و به درختان بلوط و صنوبر خیره شد که انگار از ترس موج ها به یکدیگر پناه برده اند.
-بیا!
سرش را به سرعت برگرداند.نه سایه ای بود و نه نشانه ای از شخصی دیگر،با این حال مطمئن بود که تنها نیست....نگاه های سنگینی را بر پشتش احساس میکرد.شروع به خواندن آوازی قدیمی کرد:
آنجا که موج ها خروشان میشوند
آنجا که درختان در هم فرو میروند
تردید نکن...چون،هرچه که خواهی بیابی!
درست بود...نباید تردید میکرد،کمی به هیجان نیاز داشت.صدای جنگل اورا فرامیخواند...یا شاید هم صدا،صدای خطر بود!
چندساعت بعد!
برگ ها خش خش کنان خرد میشدند.قدم هایش تند بود و هر از گاهی سکندری میخورد.عرق سرد ترس بر پیشانیش نشسته بود،با این حال ادامه میداد.
-لوموس!
اندک نوری روبه رویش را روشن کرد.نور بی رمق بود و میلرزید..بخاطر لرزش دستان دخترک.
آنجا که جنگل تیره میشود
آنجا که نوایی جز نوای تو نیست
فانوس را بیاب!
-لوموس دوئه!
نور لیمویی رنگی از نوک چوبدستی سرازیر شد.به اطراف نگریست و توانست نور اندکی را که در نور زرد رنگ سوسو میزد ببیند.نور لرزان فانوس اورا به سمت خود فرامیخواند.شعله آن در مقابل آب و باد ایمن بود و از طرح کهنه بدنه فانوس،معلوم بود که سال ها در اینجاست.نمی دانست که برای چه باید فانوس را بیابد و حتی نمیدانست که چرا دنبال چیزی که نمیدانست چیست گشته است.صدای قدم های اطرافش بیشتر شد...جن ها؟پریان؟انسان های وحشی و یا گرگینه ها؟!کدام یک انتظار او را میکشیدند؟!
فانوس زیبا بود و انسان را فریب میداد...شاید گول خورده بود!
قدم ها تبدیل به سایه و سایه ها تبدیل به پیکره های تیره ای شدند که تالاپ تالاپ پایشان در گل و لای شنیده میشد و نفس های گرمشان احساس.
آنجا که سایه ای برمیخیزد
آنجا که خطر پیش می آید
تردید نکن...در نور روان شو!
این بار آواز را جنگل زمزمه میکرد.نمیدانست چرا،اما اطمینانی در دلش به وجود آمد که اورا وادار به اینکار میکرد...وادار به اشتباه!
-لوموس تریا!
نوری به قرمزی رنگ خورشید درحال غروب بر زمین پاشید و چهره اشباح را روشن کرد...آنهارا میشناخت!با این وجود برای یادآوری کمی دیر شده بود...قبل از این که چیزی را به یاد بیاورد در نور قرمز غرق شد...آواز اشباح اورا در معرکه گیر انداخته بود..آیا راهی برای نجات وجود داشت؟!

-بیا!
سرش را به سرعت برگرداند.نه سایه ای بود و نه نشانه ای از شخصی دیگر،با این حال مطمئن بود که تنها نیست....نگاه های سنگینی را بر پشتش احساس میکرد.شروع به خواندن آوازی قدیمی کرد:
آنجا که موج ها خروشان میشوند
آنجا که درختان در هم فرو میروند
تردید نکن...چون،هرچه که خواهی بیابی!
درست بود...نباید تردید میکرد،کمی به هیجان نیاز داشت.صدای جنگل اورا فرامیخواند...یا شاید هم صدا،صدای خطر بود!
چندساعت بعد!
برگ ها خش خش کنان خرد میشدند.قدم هایش تند بود و هر از گاهی سکندری میخورد.عرق سرد ترس بر پیشانیش نشسته بود،با این حال ادامه میداد.
-لوموس!
اندک نوری روبه رویش را روشن کرد.نور بی رمق بود و میلرزید..بخاطر لرزش دستان دخترک.
آنجا که جنگل تیره میشود
آنجا که نوایی جز نوای تو نیست
فانوس را بیاب!
-لوموس دوئه!
نور لیمویی رنگی از نوک چوبدستی سرازیر شد.به اطراف نگریست و توانست نور اندکی را که در نور زرد رنگ سوسو میزد ببیند.نور لرزان فانوس اورا به سمت خود فرامیخواند.شعله آن در مقابل آب و باد ایمن بود و از طرح کهنه بدنه فانوس،معلوم بود که سال ها در اینجاست.نمی دانست که برای چه باید فانوس را بیابد و حتی نمیدانست که چرا دنبال چیزی که نمیدانست چیست گشته است.صدای قدم های اطرافش بیشتر شد...جن ها؟پریان؟انسان های وحشی و یا گرگینه ها؟!کدام یک انتظار او را میکشیدند؟!
فانوس زیبا بود و انسان را فریب میداد...شاید گول خورده بود!
قدم ها تبدیل به سایه و سایه ها تبدیل به پیکره های تیره ای شدند که تالاپ تالاپ پایشان در گل و لای شنیده میشد و نفس های گرمشان احساس.
آنجا که سایه ای برمیخیزد
آنجا که خطر پیش می آید
تردید نکن...در نور روان شو!
این بار آواز را جنگل زمزمه میکرد.نمیدانست چرا،اما اطمینانی در دلش به وجود آمد که اورا وادار به اینکار میکرد...وادار به اشتباه!
-لوموس تریا!
نوری به قرمزی رنگ خورشید درحال غروب بر زمین پاشید و چهره اشباح را روشن کرد...آنهارا میشناخت!با این وجود برای یادآوری کمی دیر شده بود...قبل از این که چیزی را به یاد بیاورد در نور قرمز غرق شد...آواز اشباح اورا در معرکه گیر انداخته بود..آیا راهی برای نجات وجود داشت؟!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

دانش اموز جدید!
-----------
گیبن آرام ولی این دفعه پر سر و صدا از کلاس خارج شد ! فکر اینکه با درس های امروز میتونه دشمنانش رو مغلوب کنه یک لحظه راحتش نمیگذاشت !
به دنبال کوچک ترین بی احترامی از طرف دیگران بود با خشمی که او داشت شاید میتوانست ولدمورت رو هم به زانو در بیاره (گهی لپ لپ کند گه دانه دانه !)
اما به طور عجیبی همه اون روز خوش رفتار شده بودند. در حال قدم زدن در راهرو ها بود که شخصی با او برخورد کرد . بالاخره موقعیت ایجاد شد، گیبن چوبدستیشو دراورد و برای گفتن کروشیو دوئه اماده شده بود اما قبل از اینکه بتونه از طلسمش استفاده کنه صدایی اون رو از تصمیمش منصرف کرد !
-اممم.متاسفم که خوردم بهتون! :pretty:
این صدای ویولت بودلر بود که با اوای دل نشینش عذرخواهی کرد و دور شد !
- نه خیر مث اینکه امروز قرار نیست ما کسیو ضربه فنی کنیم !
مدت زمان زیادی از گفتن این حرف نگذشته بود که صدای فریادی از سمت دریاچه توجه او را به خودش جلب کرد . پله ها را دو تا یکی پایین پرید و به سمت صاحب صدا دوید به امید اینکه بتونه از طلسم هایی که یادگرفته استفاده کنه !
-بجنبید حراج واقعی ! انواع وسایل جادویی دزدیده شده از دزدان دریایی . فقط امروز !
این صدای نکره ی دالاهوف بود که از روی کشتی سعی میکرد اجناس خودشو بفروشه .
-هی دالاهوف! تو ریون بهت خوش میگزره ؟ شنیدم دارن مث تسترال ازت کار میکشن .
با گفتن این حرف صدای خنده ی عده ای از جماعت اسلی بلند شد . دالاهوف هم که هیچوقت توهین به گروهش رو نمیتونست بپذیره جلو امد و با دستان کلفتش گیبن رو هل داد و پخش زمین کرد .
- هووف. فقط همین؟ فقط همین قدر بلدی آبی بد قواره ؟
اما گیبن و دالاهوف هیچکدام متوجه جمعیتی که در دور ان ها جمع شده بود نبودند! در این حین زاخاریاس و وندلین به طرفداری از گیبن و لینی و ریتامبیز به طرفداری از دالاهوف به پا خواستند !
در این حین صدای اسنیپ که از برج ستاره شناسی با بلند گو داد میزد شنیده شد !
-
با صدای اسنیپ صدای جیغ و سوت ملت دانش اموز بلند شد . انواع طلسم های زرد و بنفش و سبز در بین زرد پوشان و ابی مغزان رد و بدل میشد !
-استیوپفای !
-وردیمیلیوس دوئه!
-الاهمورا تریا !
با خارج شدن این طلسم از چوبدستی گیبن دریچه ای مخفی زیر پای ریتا باز شد و اورا به سمت حلقه های چاه نفت برد !
لینی وارنر هم که نتوانست از جادوی اکسپلیارموس وندلین جاخالی بده چوبدستیش به سمتی پرت شد و خودش هم بسیار ارام از کادر خارج شد !
حال فقط انتونین دالاهوف بود که یک نفری در برابر سه هافلپافی مقاومت میکرد !
در همین حال که هوا رو به تاریکی میرفت و ملت تماشا چی پفیلا هایشان تمام شده بود !
اسنیپ تصمیم به قطع کردن مسابقه گرفت برای مدیرهاگوارتز هیچ چیز مهم تر از سر وقت خوابیدن دانش اموزان نیست! پس در بلند گو فریاد زد :
-ادامه ی مبارزه به وقت دیگری موکول میشه اما فعلا برای این
قسمت :
هافلپافیان :
دالاهوف :
-----------
گیبن آرام ولی این دفعه پر سر و صدا از کلاس خارج شد ! فکر اینکه با درس های امروز میتونه دشمنانش رو مغلوب کنه یک لحظه راحتش نمیگذاشت !
به دنبال کوچک ترین بی احترامی از طرف دیگران بود با خشمی که او داشت شاید میتوانست ولدمورت رو هم به زانو در بیاره (گهی لپ لپ کند گه دانه دانه !)
اما به طور عجیبی همه اون روز خوش رفتار شده بودند. در حال قدم زدن در راهرو ها بود که شخصی با او برخورد کرد . بالاخره موقعیت ایجاد شد، گیبن چوبدستیشو دراورد و برای گفتن کروشیو دوئه اماده شده بود اما قبل از اینکه بتونه از طلسمش استفاده کنه صدایی اون رو از تصمیمش منصرف کرد !
-اممم.متاسفم که خوردم بهتون! :pretty:
این صدای ویولت بودلر بود که با اوای دل نشینش عذرخواهی کرد و دور شد !
- نه خیر مث اینکه امروز قرار نیست ما کسیو ضربه فنی کنیم !
مدت زمان زیادی از گفتن این حرف نگذشته بود که صدای فریادی از سمت دریاچه توجه او را به خودش جلب کرد . پله ها را دو تا یکی پایین پرید و به سمت صاحب صدا دوید به امید اینکه بتونه از طلسم هایی که یادگرفته استفاده کنه !
-بجنبید حراج واقعی ! انواع وسایل جادویی دزدیده شده از دزدان دریایی . فقط امروز !
این صدای نکره ی دالاهوف بود که از روی کشتی سعی میکرد اجناس خودشو بفروشه .
-هی دالاهوف! تو ریون بهت خوش میگزره ؟ شنیدم دارن مث تسترال ازت کار میکشن .
با گفتن این حرف صدای خنده ی عده ای از جماعت اسلی بلند شد . دالاهوف هم که هیچوقت توهین به گروهش رو نمیتونست بپذیره جلو امد و با دستان کلفتش گیبن رو هل داد و پخش زمین کرد .
- هووف. فقط همین؟ فقط همین قدر بلدی آبی بد قواره ؟
اما گیبن و دالاهوف هیچکدام متوجه جمعیتی که در دور ان ها جمع شده بود نبودند! در این حین زاخاریاس و وندلین به طرفداری از گیبن و لینی و ریتامبیز به طرفداری از دالاهوف به پا خواستند !
در این حین صدای اسنیپ که از برج ستاره شناسی با بلند گو داد میزد شنیده شد !
-
~hufflepuff VS ravenclaw~
~ROUND ONE ~
~FIGHT ~
~ROUND ONE ~
~FIGHT ~
با صدای اسنیپ صدای جیغ و سوت ملت دانش اموز بلند شد . انواع طلسم های زرد و بنفش و سبز در بین زرد پوشان و ابی مغزان رد و بدل میشد !
-استیوپفای !
-وردیمیلیوس دوئه!
-الاهمورا تریا !
با خارج شدن این طلسم از چوبدستی گیبن دریچه ای مخفی زیر پای ریتا باز شد و اورا به سمت حلقه های چاه نفت برد !
لینی وارنر هم که نتوانست از جادوی اکسپلیارموس وندلین جاخالی بده چوبدستیش به سمتی پرت شد و خودش هم بسیار ارام از کادر خارج شد !
حال فقط انتونین دالاهوف بود که یک نفری در برابر سه هافلپافی مقاومت میکرد !
در همین حال که هوا رو به تاریکی میرفت و ملت تماشا چی پفیلا هایشان تمام شده بود !
اسنیپ تصمیم به قطع کردن مسابقه گرفت برای مدیرهاگوارتز هیچ چیز مهم تر از سر وقت خوابیدن دانش اموزان نیست! پس در بلند گو فریاد زد :
-ادامه ی مبارزه به وقت دیگری موکول میشه اما فعلا برای این
قسمت :
! hufflepuff WINS
هافلپافیان :
دالاهوف :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

- به من نگاه کن!
دخترک ترسیده آرام سرش را بالا آورد و به چشم های خاکستری و بی احساس پسر سال آخری نگاه کرد. پسر چوب جادویش را بالا آورد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که دخترک از طریق خواندن لب هایش فهمید طلسمی که پسر خواند چه بود " ایمپریو تریا" !
قبل از اینکه دختر بتواند عکس العملی انجام دهد به عروسک دستی پسر تبدیل شده بود. البته اگر هم می توانست کاری کند فایده ای نداشت اگر حالت شارژ نشده ی طلسن بود شاید شانسی برای مقابله با آن داشت ولی در حالت فرا شارژ؟ مطمئنا هیچ کاری از دست دختر بر نمی آمد.
- این وسیله خیلی مهمه و نباید به هیچ وجه بهش دست بزنی اصلا حق نداری کاغذ دورش را باز کنی...فهمیدی چی گفتم؟
دختر بی روح سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد و پسر حرفش را ادامه داد:
- این رو باید ببری تو هاگوارتز... من نمی دونم که چه جوری خودت یه راهی خودت پیدا کن فقط بای این رو ببری تو هاگوارتز اونجا به یه پسری می دی...
و یک قطعه عکس را به سمت دختر گرفت. دختر به فرد روی عکس نگاه کرد و فورا او را شناخت گرچه تابه حال با او صحبت نکرده بود ولی می دانست او ارشد اسلیترین است. همان طور که به عکس خیره شده بود با لحن بی روحش پرسید:
- پسره در جریانه؟
- آره تو فقط بده بهش و سریع دور شو و راجب این قضیه با هیچ کس صحبت نمی کنی...فهمیدی؟
دختر این بار زحمت سر تکان دادن را هم به خودش نداد و بی توجه به پسر از کافه ی خلوت خارج شد و به خیابان های پر برف هاگزمید وارد شد. در بین راه دائما در فکر بود تا راهی پیدا کند و جوری که لاکهارت نفهمد وسیله را به هاگوارتز وارد کند.
هنگامی که به قلعه رسید سر تا پایش را برف گرفته بود و همین یک خوش شانسی حساب می شد و می توانست زودتر برود تو. حالا وقت اجرای نقشه بود. چوب دستی اش را در آورد و خیلی آرام ورد " اد اُبیِکتوم پریموم موماتوم " را گفت و چیزی که پسر به او داده بود در دستانش به پاکت برتی بات تبدیل شد.
طلسمش که تمام شد صف هم جلوتر رفته بود و نوبت دختر رسیده بود. دختر مغروانه جلو رفت و اجازه داد لاکهارت او را بگردد ولی آن روز برخلاف روز های گذشته لاکهارت جلوی در نبود بلکه استاد دفاع در برابر سیاه جلوی در ایستاده بود.
رنگ از چهره ی دختر پرید مطمئن بود که پروفسور خیلی سریع وسیله ی سیاهی که دستش بود را پیدا می کرد ولی الان نمی توانست عقب بکشد، روحیه ی هافلپافی اش بهش چنین اجازه ای نمی داد یک هافلپافی تا وقتی که کارش را تمام نمی کرد دست نمی کشید.
جلو رفت، پروفسور مشکوکانه به رز نگاه کرد و چند دقیقه ی بعد وسیله ای که در دست داشت پر رنگ تر می شد انگار اشعه های جادویی ازش پرتاب می شد. پروفسور نگران به وسیله ی دختر نگاه می کرد.
دختر در کسری از ثانیه فهمید که باید چه کار کند، شاید طلسم فرمان بهش گفته بود که در این زمان از طلسم فراموشی استفاده کند. دختر بر روی پروفسور تمرکز کرد و زیر لب گفت:
- ابلیوییت دوئه!
حالت شارژ شده از فراموشی مطلق گرفتن مثل لاکهارت جلوگیری می کرد و در عین حال حافظه را پاک می کرد.دخترک موفق شد وظیفه اش را انجام هد شی وارد هاگوارتز شده بود.
دخترک ترسیده آرام سرش را بالا آورد و به چشم های خاکستری و بی احساس پسر سال آخری نگاه کرد. پسر چوب جادویش را بالا آورد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که دخترک از طریق خواندن لب هایش فهمید طلسمی که پسر خواند چه بود " ایمپریو تریا" !
قبل از اینکه دختر بتواند عکس العملی انجام دهد به عروسک دستی پسر تبدیل شده بود. البته اگر هم می توانست کاری کند فایده ای نداشت اگر حالت شارژ نشده ی طلسن بود شاید شانسی برای مقابله با آن داشت ولی در حالت فرا شارژ؟ مطمئنا هیچ کاری از دست دختر بر نمی آمد.
- این وسیله خیلی مهمه و نباید به هیچ وجه بهش دست بزنی اصلا حق نداری کاغذ دورش را باز کنی...فهمیدی چی گفتم؟
دختر بی روح سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد و پسر حرفش را ادامه داد:
- این رو باید ببری تو هاگوارتز... من نمی دونم که چه جوری خودت یه راهی خودت پیدا کن فقط بای این رو ببری تو هاگوارتز اونجا به یه پسری می دی...
و یک قطعه عکس را به سمت دختر گرفت. دختر به فرد روی عکس نگاه کرد و فورا او را شناخت گرچه تابه حال با او صحبت نکرده بود ولی می دانست او ارشد اسلیترین است. همان طور که به عکس خیره شده بود با لحن بی روحش پرسید:
- پسره در جریانه؟
- آره تو فقط بده بهش و سریع دور شو و راجب این قضیه با هیچ کس صحبت نمی کنی...فهمیدی؟
دختر این بار زحمت سر تکان دادن را هم به خودش نداد و بی توجه به پسر از کافه ی خلوت خارج شد و به خیابان های پر برف هاگزمید وارد شد. در بین راه دائما در فکر بود تا راهی پیدا کند و جوری که لاکهارت نفهمد وسیله را به هاگوارتز وارد کند.
هنگامی که به قلعه رسید سر تا پایش را برف گرفته بود و همین یک خوش شانسی حساب می شد و می توانست زودتر برود تو. حالا وقت اجرای نقشه بود. چوب دستی اش را در آورد و خیلی آرام ورد " اد اُبیِکتوم پریموم موماتوم " را گفت و چیزی که پسر به او داده بود در دستانش به پاکت برتی بات تبدیل شد.
طلسمش که تمام شد صف هم جلوتر رفته بود و نوبت دختر رسیده بود. دختر مغروانه جلو رفت و اجازه داد لاکهارت او را بگردد ولی آن روز برخلاف روز های گذشته لاکهارت جلوی در نبود بلکه استاد دفاع در برابر سیاه جلوی در ایستاده بود.
رنگ از چهره ی دختر پرید مطمئن بود که پروفسور خیلی سریع وسیله ی سیاهی که دستش بود را پیدا می کرد ولی الان نمی توانست عقب بکشد، روحیه ی هافلپافی اش بهش چنین اجازه ای نمی داد یک هافلپافی تا وقتی که کارش را تمام نمی کرد دست نمی کشید.
جلو رفت، پروفسور مشکوکانه به رز نگاه کرد و چند دقیقه ی بعد وسیله ای که در دست داشت پر رنگ تر می شد انگار اشعه های جادویی ازش پرتاب می شد. پروفسور نگران به وسیله ی دختر نگاه می کرد.
دختر در کسری از ثانیه فهمید که باید چه کار کند، شاید طلسم فرمان بهش گفته بود که در این زمان از طلسم فراموشی استفاده کند. دختر بر روی پروفسور تمرکز کرد و زیر لب گفت:
- ابلیوییت دوئه!
حالت شارژ شده از فراموشی مطلق گرفتن مثل لاکهارت جلوگیری می کرد و در عین حال حافظه را پاک می کرد.دخترک موفق شد وظیفه اش را انجام هد شی وارد هاگوارتز شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

ارشد راونکلاو*
تکلیف: رولی بزنید و هر سه حالت شارژ نشده، شارژ شده و فراشارژ شده رو به تصویر بکشید.
شب بود و طبیعتا خب همه جا تاریک بود! دالاهوف، آرام قایق پاروییش را به ساحل رساند و در حالی که روی نوک انگشتانش پاورچین، پاورچین راه میرفت به سمت مرکز جزیره حرکت کرد.
در افسانه های دزدان دریایی گفته شده که این جزیره متروکه در اقیانوس آرام، گنجی دارد که اگر شخصی آن را بیابد صاحب همه گنج های نهفته میشود!
مشخص است که هر جادوگر و البته دزد دریایی جاه طلبی، آرزوی کلید همه قفل های بسته را دارد. از جمله آنتونین دالاهوف. دالاهوف چوبدستیش را از درون جیب شلوارش بیرون کشید و آرام زیر لب زمزمه کرد: "لوموس"!
چوبدستی نوری ضعیف، سفیدرنگ و البته پایدار بوجود آورد که اجازه میداد دالاهوف راهش را پیدا کند و به جلو برود. درون دستان او یک نقشه بود که بی شباهت به نقشه غارتگر هاگوارتز نبود. در نقشه همه موجودات زنده و غیر زنده جزیره مشخص بودند و هر حرکتی نیز مشخص میشد.
طبیعتا در آن وقت نیمه شب پنجشنبه همه خوابیده بودند و به ندرت تکاپایویی در نقشه دیده میشد. دالاهوف طبق نقشه جلو میرفت: دومین صخره، اولین آبشار، ششمین درخت گردو و...
خود خودش بود. نفس او در سینه اش حبس شد.
زیر لب آرام زمزمه کرد: "لوموس دوئه" و در نور زرد لیمویی چوبدستی که قویتر و درخشان تر شده بود، نشانی که در افسانه ها به آن اشاره شده بود را دید. اژدهای شش سر. اژدهای شش سر حک شده روی یک تکه سنگ به بزرگی یک انسان.
دالاهوف که آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود نزدیکتر شد که ناگهان صدها چوب سوزان بالای سرش روی درخت ها روشن شد. چوب های سوزان درون دست آدمخوارهایی بود که در یک دستشان چوب و در دست دیگرشان نیزه بود. مرد و زن، روی شاخه های درخت ها نشسته بودند و با حالتی عاشقانه دالاهوف را مینگریستند.
یکی از آن ها که بنظر می آمد سر دسته بقیه باشد، با احترام و کمر نود درجه خم شده به دالاهوف نزدیک شد و گفت:
_ پادشاه برگشت. پادشاه به وطنش برگشت. پادشاه ندانست که مردمش چه مدت طولانی منتظر او بود. به افتخار پادشاه: هولا هولا هولا!
و جزیره یک صدا گفت: "هولا هولا هولا"
دالاهوف که طبق تجربه قبلی میدانست تا چند ثانیه بعد روی هوا و روی دستان آدمخواران به سمت قله کوه برده خواهد شد از خیر گنج گذشت و با صدای بلند فریاد زد:
_"لوموس تریا"
نوری قرمز رنگ به شدت نورخورشید در ظهر، تابید و مدام خاموش و روشن شد ولی سر دسته آدمخواران در حالی که هنوز نود درجه خم شده بود، عینک دودیش را به چشم زد و گفت:
_ این چیزها قدیمی شد. پادشاه دیگر نتوانست از دست مردمش در رفت.
و دالاهوف شروع به دویدن و فرار کردن به سمت قایق پاروییش در ساحل جزیره آدمخواران کرد در حالی که مردمانش با عینک دودی به دنبالش میدویدند...
تکلیف: رولی بزنید و هر سه حالت شارژ نشده، شارژ شده و فراشارژ شده رو به تصویر بکشید.
شب بود و طبیعتا خب همه جا تاریک بود! دالاهوف، آرام قایق پاروییش را به ساحل رساند و در حالی که روی نوک انگشتانش پاورچین، پاورچین راه میرفت به سمت مرکز جزیره حرکت کرد.
در افسانه های دزدان دریایی گفته شده که این جزیره متروکه در اقیانوس آرام، گنجی دارد که اگر شخصی آن را بیابد صاحب همه گنج های نهفته میشود!
مشخص است که هر جادوگر و البته دزد دریایی جاه طلبی، آرزوی کلید همه قفل های بسته را دارد. از جمله آنتونین دالاهوف. دالاهوف چوبدستیش را از درون جیب شلوارش بیرون کشید و آرام زیر لب زمزمه کرد: "لوموس"!
چوبدستی نوری ضعیف، سفیدرنگ و البته پایدار بوجود آورد که اجازه میداد دالاهوف راهش را پیدا کند و به جلو برود. درون دستان او یک نقشه بود که بی شباهت به نقشه غارتگر هاگوارتز نبود. در نقشه همه موجودات زنده و غیر زنده جزیره مشخص بودند و هر حرکتی نیز مشخص میشد.
طبیعتا در آن وقت نیمه شب پنجشنبه همه خوابیده بودند و به ندرت تکاپایویی در نقشه دیده میشد. دالاهوف طبق نقشه جلو میرفت: دومین صخره، اولین آبشار، ششمین درخت گردو و...
خود خودش بود. نفس او در سینه اش حبس شد.

زیر لب آرام زمزمه کرد: "لوموس دوئه" و در نور زرد لیمویی چوبدستی که قویتر و درخشان تر شده بود، نشانی که در افسانه ها به آن اشاره شده بود را دید. اژدهای شش سر. اژدهای شش سر حک شده روی یک تکه سنگ به بزرگی یک انسان.
دالاهوف که آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود نزدیکتر شد که ناگهان صدها چوب سوزان بالای سرش روی درخت ها روشن شد. چوب های سوزان درون دست آدمخوارهایی بود که در یک دستشان چوب و در دست دیگرشان نیزه بود. مرد و زن، روی شاخه های درخت ها نشسته بودند و با حالتی عاشقانه دالاهوف را مینگریستند.
یکی از آن ها که بنظر می آمد سر دسته بقیه باشد، با احترام و کمر نود درجه خم شده به دالاهوف نزدیک شد و گفت:
_ پادشاه برگشت. پادشاه به وطنش برگشت. پادشاه ندانست که مردمش چه مدت طولانی منتظر او بود. به افتخار پادشاه: هولا هولا هولا!
و جزیره یک صدا گفت: "هولا هولا هولا"

دالاهوف که طبق تجربه قبلی میدانست تا چند ثانیه بعد روی هوا و روی دستان آدمخواران به سمت قله کوه برده خواهد شد از خیر گنج گذشت و با صدای بلند فریاد زد:
_"لوموس تریا"

نوری قرمز رنگ به شدت نورخورشید در ظهر، تابید و مدام خاموش و روشن شد ولی سر دسته آدمخواران در حالی که هنوز نود درجه خم شده بود، عینک دودیش را به چشم زد و گفت:
_ این چیزها قدیمی شد. پادشاه دیگر نتوانست از دست مردمش در رفت.

و دالاهوف شروع به دویدن و فرار کردن به سمت قایق پاروییش در ساحل جزیره آدمخواران کرد در حالی که مردمانش با عینک دودی به دنبالش میدویدند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/05
تولد نقش: 1396/09/13
آخرین ورود: یکشنبه 1 خرداد 1401 20:13
از: قلعه ی نورمنگارد
پستها:
512

اسلیترین
دراکو مالفوی:
موضوعش خوب بود و رو به رو شدن دراکو با مجازات شکستش جالب بود.
این پست جدی بود و پست های جدی معمولا به توصیفات بیشتری نیاز دارن. شاید در برخی شرایط خاص، توصیف فضا اونقدرها مهم نباشه و تمرکز اصلی روی دیالوگها باشه، اما اینجور پستهای جدی خیلی خاص هستن و خیــــــــــلی کم استفاده میشن. سعی کن توصیفات کافی توی رولهات ارائه بدی. پستها رو با شتاب ننویس و بذار خواننده خودش رو توی اون فضا ببینه.
نکته ی دیگه،
نقل قول:
بعضی طلسم ها هستن که لحظه ای نجام میشن. یعنی وقتی انجامشون دادی و اون نور خارج شد، دیگه تمومه و میتونی طلسم بعدی رو اجرا کنی و طلسم مرگ هم از همین دسته طلسم هاست. در مورد طلسم هایی که مثل اینها نیستن، مثل طلسم شکنجه و... واسه فیلیوس توضیح دادم، برو اونجا بخون.
نکته ی آخر، وقتی طلسمی میزنی و جا خالی داده میشه، حتما ذکر کن که چه اتفاقی واسش افتاده. برای مثال، طلسم مرگ اگر به یه جسم غیر زنده بخوره، ایجاد انفجار میکنه. این رو هم به عنوان کمبود توصیف در نظر گرفتم و جداگونه به خاطرش نمره کم نکردم.
27
ورونیکا اسمتلی:
جوری که طنز نوشتی، بی اراده من رو یاد رول های طنز وندلین انداخت. البته اون رول ها کمی پخته تر هستن. ایرادهای کوچیکی داشت پستت و نبود شکلک ها هم به شدت احساس میشد.
نقل قول:با ردا توی تخت خواب؟!
نقل قول:
بعد از استاد، یک کاما نیاز بود و به نظرم اگر اینجوری مینوشتی، قشنگ تر میشد حتی.
"استاد، ما با هم شوخی داریم!
"
شکل صحیحش، "فوق العاده" هستش.
با توجه به کمبود شکلک ها و اشکالاتی که بعضی جاها وجود داشت، فکر می کنم 29 عادلانه باشه.
نمره ی گروه: 34
ریونکلاو
فیلیوس فلیت ویک:
سرعتی که پستت داشت زیاد بود و اتفاقات رو با سرعت پیش بردی.
میتونستی نحوه ی ورود قاتل به خونه ی فلیت ویک رو توضیح بدی. و دوئل رو طولانی تر توضیح بدی چون فلیوس ممکنه چوبدستیش رو با خودش توی تخت خواب نبره و...
بهتر بود یکم بیشتر اکشن بهش میدادی.
طلسم لوی کورپوس به صورت لحظه ای به کار نمیره. بعضی طلسم های دیگه هستن که بعد از انجامشون، باید کنترلشون کنی؛ بعضی طلسمها برای مدت مشخصی، بعضی دیگه تا زمانی که تاثیر طلسم رو بخوای از بین ببری. برای مثال، واسه فیند فایر برای یه مدت باید چوبدستی رو ثابت نگه داری تا طلسم کامل اجرا بشه، بعد از اون دوباره میتونی طلسم اجرا کنی. ولی طلسمی مثل لوی کورپوس و طلسم شکنجه فقط تا زمانی اثر میکنه که با چوبدستی جادوی انجام شده رو داری کنترل میکنی و اگه چوب جادوت رو پایین بیاری، تاثیر طلسم از بین میره. به طور کلی، اکثر طلسمهایی که شخص طلسم شده رو در حالت خاصی نگه میداره، از این گروه هستن. در مورد طلسم هایی که به صورت لحظه ای انجام میشن، به توضیحاتی که به دراکو دادم توجه کن.
27
آلتیدا:
اینقدر که جامع بود، میشد حتی به عنوان پست تدریس ازش استفاده کرد.
این پست دوتا اشکال داشت. اول این که توی توصیفات هیچ وقت از شکل مختصر شده ی کلمات استفاده نکن. دوم این که ویولت عاشق حیووناست و هیچ وقت اونها رو شکنجه نمیده. سعی کن شخصیتهایی که ازشون توی رولها استفاده میکنی رو بیشتر بشناسی. از مورد اول گذشتم چون توی یه پست به این طولانی فقط یه اشکال اینجوری وجود داشت. از مورد دوم اگر ارشد بودی نمیگذشتم و حتی دو نمره هم به خاطرش کم میکردم! با این حال، چون تازه واردی و هنوز همه رو نمیشناسی، و اینکه از رولت خوشم اومد، این یکی رو هم در نظر نمیگیرم.
با ارفاق 30.
اوتو بگمن:
انصافا بزنم لهت کنم؟!
تو چطوری بدون اینکه بدونی دنبال چی میگردی، ریتا رو آکیو کردی؟! ها؟! این، توی پستای طنز هم غیر قابل قبوله حتی! :vay:
نقل قول:
کسی از مرتیکه واسه یه ساحره استفاده نمیکنه!
قبل از اینکه رول بزنی، متن درس رو با دقت بخون!
27 با ارفاق!
تری بوت:
سوژه ی دستبرد تری به خوابگاه جالب بود.
معلوم بود رول رو با سرعت نوشتی. توصیفات خوب بود ولی میتونست بیشتر و بهتر باشه. واسه همین یک نمره ازت کم میگنم تا با حوصله ی بیشتری بنویسی. این رو دوباره بخون و بعد از بازنویسی توی ناگفته ها بزن. بعد از اون بده لینی واست نقدش کنه.
نمره ی این پست، از 28 بیشتر و کمتر از 29 هستش ولی چون 28.5 نداریم،29.
گریک اولیواندر:
رول خوبی بود و با اینکه نوشتن رول های اول شخص [از نظر خود من] کمی سخت تره، ولی خوب نوشته بودی. با این حال جسته و گریخته ایراداتی داشت. که ترجیح میدم بدی لینی توی زیر ذره بین واست کامل نقد کنه.
28
کلاوس بودلر:
اگرچه بی اشکال نبود، اما یه رول بودلری اصیل بود و به همچین رولی نمیشه 30 نداد!
از سوژه اش خوشم اومد ولی چندجا توی کاما گذاری مشکل داشتی که اون رو هم به خاطر رول خوبت بخشیدم.
30 حلال حلال!
نمره ی گروه: 46
گریفندور
رون ویزلی:
سوژه ی جالبی بود ولی بهتر از اینها میشد پرداخت بهش. البته از اون حالت هری و رون هم خوشم اومد. به عنوان دوتا شاگرد تنبل، خوب به تصویر کشیده بودیشون.
طلسمات رو وقتی میخوای توی دیالوگها بیان کنی، بعدشون علامت تعجب بذار. برای مثال: ریپارو!
نقل قول:
همین یک خط چندتا نکته داشت. اول این که بعد از خط تیره، اسپیس باید بزنی. البته توی بقیه این کار رو کرده بودی و فقط این یکی جا مونده بود.
بعد از اون، جمله ی دوم تکمیل نشده و من نمیدونم دقیقا چه چیزی میخوای بگی. طلسم تارونتالگرا، چی؟!
نکته ی بعدی، این شکلک به نظر من به اینجا نمیخورد.
رولت جسته و گریخته ایرادهایی داشت که بعضی با یه دوباره خونی، ممکن بود رفع بشن. با توجه به این که تازه وارد هستی، 28!
نمره ی گروه: 31
هافلپاف
وندلین:
ایراد ظاهری درش وجود نداشت ولی میتونستی بهتر از این بنویسی.
با ارفاق 30.
رز زلر:
نقل قول:
ماهی مرکب ناز می کردن؟! این عکس ماهی مرکبه. اگه راس میگی، شما برو نازش کن!

چند جا شکلک اضافی گذاشتی. برای مثال، اینجا:
نقل قول:
و اینجا:
نقل قول:
بعد از اون، سعی کن از شکلک ها فقط جاهایی که بهشون نیازه استفاده کنی. توی این دوتا جا، برای توصیف فضا، دیگه به شکلک نیاز نداشتی چون توی توصیف صحنه نوشته بودی این موضوع رو.
شکلک به جز در شرایط خاص، که اون هم برای نشون دادن حس خود نویسنده اس، فقط توی دیالوگها کاربرد داره.
نقل قول:
در پایان این جمله، باید نقطه میذاشتی.
توی پستت غلط های املایی و تایپی وجود داره. مثل: پرت بزند و "هول شوده بودند" اما به خاطر اینها ازت نمره کم نکردم.
از سوژه ی رولت خوشم اومد.
27 حلال!
نمره ی گروه: 34
دراکو مالفوی:
موضوعش خوب بود و رو به رو شدن دراکو با مجازات شکستش جالب بود.
این پست جدی بود و پست های جدی معمولا به توصیفات بیشتری نیاز دارن. شاید در برخی شرایط خاص، توصیف فضا اونقدرها مهم نباشه و تمرکز اصلی روی دیالوگها باشه، اما اینجور پستهای جدی خیلی خاص هستن و خیــــــــــلی کم استفاده میشن. سعی کن توصیفات کافی توی رولهات ارائه بدی. پستها رو با شتاب ننویس و بذار خواننده خودش رو توی اون فضا ببینه.
نکته ی دیگه،
نقل قول:
مرگخوار طلسم قبلی را قطع کرد و طلسم دیگری به سوی دراکو فرستاد.
بعضی طلسم ها هستن که لحظه ای نجام میشن. یعنی وقتی انجامشون دادی و اون نور خارج شد، دیگه تمومه و میتونی طلسم بعدی رو اجرا کنی و طلسم مرگ هم از همین دسته طلسم هاست. در مورد طلسم هایی که مثل اینها نیستن، مثل طلسم شکنجه و... واسه فیلیوس توضیح دادم، برو اونجا بخون.
نکته ی آخر، وقتی طلسمی میزنی و جا خالی داده میشه، حتما ذکر کن که چه اتفاقی واسش افتاده. برای مثال، طلسم مرگ اگر به یه جسم غیر زنده بخوره، ایجاد انفجار میکنه. این رو هم به عنوان کمبود توصیف در نظر گرفتم و جداگونه به خاطرش نمره کم نکردم.
27
ورونیکا اسمتلی:
جوری که طنز نوشتی، بی اراده من رو یاد رول های طنز وندلین انداخت. البته اون رول ها کمی پخته تر هستن. ایرادهای کوچیکی داشت پستت و نبود شکلک ها هم به شدت احساس میشد.
نقل قول:
ردای سرخ رنگ درازی به تن داشت که روی آن نشانه سبز اسلایترین می درخشید.
نقل قول:
- استاد با هم شوخی داریم.
بعد از استاد، یک کاما نیاز بود و به نظرم اگر اینجوری مینوشتی، قشنگ تر میشد حتی.
"استاد، ما با هم شوخی داریم!
"شکل صحیحش، "فوق العاده" هستش.
با توجه به کمبود شکلک ها و اشکالاتی که بعضی جاها وجود داشت، فکر می کنم 29 عادلانه باشه.
نمره ی گروه: 34
ریونکلاو
فیلیوس فلیت ویک:
سرعتی که پستت داشت زیاد بود و اتفاقات رو با سرعت پیش بردی.
میتونستی نحوه ی ورود قاتل به خونه ی فلیت ویک رو توضیح بدی. و دوئل رو طولانی تر توضیح بدی چون فلیوس ممکنه چوبدستیش رو با خودش توی تخت خواب نبره و...
بهتر بود یکم بیشتر اکشن بهش میدادی.
طلسم لوی کورپوس به صورت لحظه ای به کار نمیره. بعضی طلسم های دیگه هستن که بعد از انجامشون، باید کنترلشون کنی؛ بعضی طلسمها برای مدت مشخصی، بعضی دیگه تا زمانی که تاثیر طلسم رو بخوای از بین ببری. برای مثال، واسه فیند فایر برای یه مدت باید چوبدستی رو ثابت نگه داری تا طلسم کامل اجرا بشه، بعد از اون دوباره میتونی طلسم اجرا کنی. ولی طلسمی مثل لوی کورپوس و طلسم شکنجه فقط تا زمانی اثر میکنه که با چوبدستی جادوی انجام شده رو داری کنترل میکنی و اگه چوب جادوت رو پایین بیاری، تاثیر طلسم از بین میره. به طور کلی، اکثر طلسمهایی که شخص طلسم شده رو در حالت خاصی نگه میداره، از این گروه هستن. در مورد طلسم هایی که به صورت لحظه ای انجام میشن، به توضیحاتی که به دراکو دادم توجه کن.
27
آلتیدا:
اینقدر که جامع بود، میشد حتی به عنوان پست تدریس ازش استفاده کرد.
این پست دوتا اشکال داشت. اول این که توی توصیفات هیچ وقت از شکل مختصر شده ی کلمات استفاده نکن. دوم این که ویولت عاشق حیووناست و هیچ وقت اونها رو شکنجه نمیده. سعی کن شخصیتهایی که ازشون توی رولها استفاده میکنی رو بیشتر بشناسی. از مورد اول گذشتم چون توی یه پست به این طولانی فقط یه اشکال اینجوری وجود داشت. از مورد دوم اگر ارشد بودی نمیگذشتم و حتی دو نمره هم به خاطرش کم میکردم! با این حال، چون تازه واردی و هنوز همه رو نمیشناسی، و اینکه از رولت خوشم اومد، این یکی رو هم در نظر نمیگیرم.
با ارفاق 30.
اوتو بگمن:
انصافا بزنم لهت کنم؟!
تو چطوری بدون اینکه بدونی دنبال چی میگردی، ریتا رو آکیو کردی؟! ها؟! این، توی پستای طنز هم غیر قابل قبوله حتی! :vay:
نقل قول:
- مرتیکه بی رحم! داری می کَنی!
کسی از مرتیکه واسه یه ساحره استفاده نمیکنه!

قبل از اینکه رول بزنی، متن درس رو با دقت بخون!
27 با ارفاق!
تری بوت:
سوژه ی دستبرد تری به خوابگاه جالب بود.
معلوم بود رول رو با سرعت نوشتی. توصیفات خوب بود ولی میتونست بیشتر و بهتر باشه. واسه همین یک نمره ازت کم میگنم تا با حوصله ی بیشتری بنویسی. این رو دوباره بخون و بعد از بازنویسی توی ناگفته ها بزن. بعد از اون بده لینی واست نقدش کنه.
نمره ی این پست، از 28 بیشتر و کمتر از 29 هستش ولی چون 28.5 نداریم،29.
گریک اولیواندر:
رول خوبی بود و با اینکه نوشتن رول های اول شخص [از نظر خود من] کمی سخت تره، ولی خوب نوشته بودی. با این حال جسته و گریخته ایراداتی داشت. که ترجیح میدم بدی لینی توی زیر ذره بین واست کامل نقد کنه.
28
کلاوس بودلر:
اگرچه بی اشکال نبود، اما یه رول بودلری اصیل بود و به همچین رولی نمیشه 30 نداد!
از سوژه اش خوشم اومد ولی چندجا توی کاما گذاری مشکل داشتی که اون رو هم به خاطر رول خوبت بخشیدم.
30 حلال حلال!
نمره ی گروه: 46
گریفندور
رون ویزلی:
سوژه ی جالبی بود ولی بهتر از اینها میشد پرداخت بهش. البته از اون حالت هری و رون هم خوشم اومد. به عنوان دوتا شاگرد تنبل، خوب به تصویر کشیده بودیشون.
طلسمات رو وقتی میخوای توی دیالوگها بیان کنی، بعدشون علامت تعجب بذار. برای مثال: ریپارو!
نقل قول:
-نخیر بعضی از طلسم ها هیچ نوری از خودشون پخش نمی کنن. اما بعضی مثل طلسم تارونتالگرا.![]()
همین یک خط چندتا نکته داشت. اول این که بعد از خط تیره، اسپیس باید بزنی. البته توی بقیه این کار رو کرده بودی و فقط این یکی جا مونده بود.
بعد از اون، جمله ی دوم تکمیل نشده و من نمیدونم دقیقا چه چیزی میخوای بگی. طلسم تارونتالگرا، چی؟!
نکته ی بعدی، این شکلک به نظر من به اینجا نمیخورد.
رولت جسته و گریخته ایرادهایی داشت که بعضی با یه دوباره خونی، ممکن بود رفع بشن. با توجه به این که تازه وارد هستی، 28!
نمره ی گروه: 31
هافلپاف
وندلین:
ایراد ظاهری درش وجود نداشت ولی میتونستی بهتر از این بنویسی.
با ارفاق 30.
رز زلر:
نقل قول:
سعی می کرد اسلیترینی های بی خیال که کنار دریاچه نشسته بودند و یخمک پرتغالی می خوردند و ماهی های مرکب را ناز و نوازش می کردند، را نادیده بگیرد.
ماهی مرکب ناز می کردن؟! این عکس ماهی مرکبه. اگه راس میگی، شما برو نازش کن!

چند جا شکلک اضافی گذاشتی. برای مثال، اینجا:
نقل قول:
گرمای تابستان هم به خواب آلود بودن افراد کمک می کردبه طوری که به غیر از ریونی ها _ و هرمیون _ کسی به درس گوش نکند و به جای آن کمی پرت بزند.![]()
و اینجا:
نقل قول:
ولی نسیم خنکی که گهگاهی به داخل کلاس سرک می کشید این کار غیر ممکن می کرد.![]()
بعد از اون، سعی کن از شکلک ها فقط جاهایی که بهشون نیازه استفاده کنی. توی این دوتا جا، برای توصیف فضا، دیگه به شکلک نیاز نداشتی چون توی توصیف صحنه نوشته بودی این موضوع رو.
شکلک به جز در شرایط خاص، که اون هم برای نشون دادن حس خود نویسنده اس، فقط توی دیالوگها کاربرد داره.
نقل قول:
در کنار رز ، لاک گربه اش را روی پاهایش گذاشته بود و به جای گوش دادن به درس با گربه بازی می کرد:
در پایان این جمله، باید نقطه میذاشتی.
توی پستت غلط های املایی و تایپی وجود داره. مثل: پرت بزند و "هول شوده بودند" اما به خاطر اینها ازت نمره کم نکردم.
از سوژه ی رولت خوشم اومد.
27 حلال!
نمره ی گروه: 34
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
!Only Raven
!Only Raven

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/05
تولد نقش: 1396/09/13
آخرین ورود: یکشنبه 1 خرداد 1401 20:13
از: قلعه ی نورمنگارد
پستها:
512

طلسمات و وردهای جادویی
جلسه ی سوم
جلسه ی سوم
بچه ها همه در جای خود نشسته بودند. پروفسور پرودفوت وارد کلاس شد. کلاسهای او همواره مملو از شگفتی بودند. پروفسور پس از انجام چند طلسم مفرح برای جلب کردن توجه کلاس، با طلسم شعله های زنگولهی آبی، کار خود را شروع کرد. با چوبدستی به دست چپش اشاره کرد و با حرکت سریع آن، آتشی با شعله های آبی رنگ در دستش قرار داشت.
- شعله های زنگوله ی آبی، یا به شکل ساده تر، آتش سرد یا شعله های آبی، طلسمیه که آتش خیلی خاصی رو ایجاد می کنه. این آتش جادویی همون جور که از اسمش معلومه، شعله هایی به رنگ آبی روشن داره... تنها به چیزهایی که دقیقا بالای اون قرار دارن گرما میده...
پروفسور، چوبدستی را دوباره به سمت دست چپش گرفت و با آن به آتش آبی رنگ اشاره کرد. سپس کلمه ی آکوا اِرِکتو را اجرا کرد. فواره ی کوچکی از آب از نوک چوبدستی خارج شد و بر روی دستش ریخت. اگرچه دستش خیس شده بود، اما تغییری در آتش آبی رنگ ایجاد نشد. پس از این نمایش، استاد سخنانش را ادامه داد.
- ... و ضد آبـه! این آتش رو به راحتی میشه بدون هیچ آسیبی، توی دست گرفت و توسط شخصی که به وجودشون آورده قابل تغییر مکان یا بازگشت به جای اولیه ی خودشه. اگرچه گیاهان و پارچه ها رو میسوزونه، میشه اون رو به درون یه شیشه ی مربا یا چیزی مانند اون منتقل کرد.
در جیب کیفش دست کرد و شیشه ی مربایی را بیرون آورد و پس از قرار دادن آتش آبی رنگ در آن، شیشه ی مربا را در کلاس معلق نمود.
شاگردان با شگفتی مشغول تماشا بودند که استاد جوان با حرکتی پرده های کلاس را کشید و تمام شمع های کلاس را خاموش کرد. تنها چیزی که هنوز به جدال با تاریکی می پرداخت، نور مطبوعِ آتش آبی رنگ بود.
- طلسم های اجرا شده رو به سه حالت میتوان گروهبندی کرد. اول،...
پروفسور چوبدستی اش را بالا گرفت و نوک آن را با لوموس روشن کرد. نور ضعیف سفید رنگی از نوک چوبدستی خارج میشد.
- ... حالت شارژ نشده. توی این حالت، طلسمی با کمترین سطح انرژی نسبت به دو حالت دیگه رو ایجاد میکنیم. برای مثال، اگر بخوایم جایی از نوری استفاده کنیم که زیاد جلب توجه نکنه، از حالت شارژ نشده ی لوموس استفاده می کنیم.
ماندانگاس فلچر و ریگولوس بلک با دقت در حال یادداشت برداری بودند. گلرت لبخندی زد و پس از آن، نور خارج شده از چوب دستی به رنگ زرد لیمویی تغییر پیدا کرد و کلاس را روشن تر نمود.
- حالت دوم، حالت شارژ شده. توی این حالت، طلسم، قدرت بیشتری از حالت قبلی داره و روشنایی قابل قبولی هم ایجاد میکنه. این حالت توی طلسم ها، بیشتر از بقیه استفاده داره چون هم متعادل تره و هم پایدارتر.
کلاوس با دقت در حال یادداشت برداری از سخنان استاد و اضافه کردن نکته های گفته شده به توضیحات نوشته شدهی درون کتاب بود. نور چوبدستی دوباره تغییر کرد و تمام کلاس را در خود غرق نمود. نور قرمز رنگ تپنده ای که با قدرت خود، همهی شاگردان را مجبور به بستن چشم هایشان کرد. نور قرمز رنگ با حالت نوسانی چنان کم و زیاد میشد که چشمان بستهی استاد را نیز آزرد. استاد، با گفتن "نوکس"، خروج نور از چوبدستی را متوقف کرد و در حالی که شاگردان هنوز چشمان خود را مالش میدادند، در نوری که آتش آبی رنگ به کلاس ارزانی داشته بود، دست چپش را گویی چیزی در آن باشد نگه داشته و به ادامه ی تدریس پرداخت.
- حالت فراشارژ شده، قدرتمند ترین حالت از بین این سه حالته ولی بسیار ناپایداره. از کاربردهای طلسم لوموس، گذشته از دادن روشنایی، توانایی نشان دادن ورودی گذرگاه های مخفی رو هم داره. برای حالت شارژ نشده، تنها گفتن خود طلسم کافیه. مثلا اگر فقط بگید "لوموس"، حالت شارژ نشدهی طلسم روشنایی براتون اجرا می شه. برای حالت شارژ شده، باید بگید "لوموس دوئه" و برای حالت فراشارژ شده، "لوموس تریا" گفته میشه. برای طلسم های دیگه هم همین قائده برقراره.
استاد پس از کشیدن نفسی عمیق، چوبدستی اش به سمت فضای خالی بالای سرش گرفت.
- وردیمیلیوس!
گوی سبز رنگی از نور، از چوبدستی خارج شد و در فضای بالای سر استاد معلق ماند. اتاق کمی روشنتر شد و با ترکیب آبی و سبز، به رنگ آبی رنگ پریده ای در آمد. اکنون شاگردان کتابی را در دست استادشان می دیدند که تا چند لحظهی پیش نمی دیدند. کتابی که پیش از شروع کلاس با طلسم دیس ایلوژنمنت نامریی شده بود و استاد جوان پس از اینکه با نور قرمز رنگ، شاگردان را مجبور به بستن چشمانشان کرد، از کیفش در آورده، و در دست گرفته بود.
چند لحظه بعد، گوی سبز رنگ نور خاموش شد و کتاب دوباره ناپدید.
- استفاده ی اصلی طلسم وردیمیلیوس برای نشون دادن مکان اشیائیه که مخفی شدن. مخصوصا با جادوی سیاه! البته از این طلسم توی دوئل ها هم میشه استفاده کرد و اگر چوب دستی رو به سمت شخصی بگیری، اون شخص رو با جرقه مورد حمله قرار میدی. برای دوئل، حالت شارژ نشده و فراشارژ شده ی این طلسم به رنگ سبزه و حالت شارژ شده اش قرمز رنگه. اما گوی نوری که تولید میکنه، همواره سبز رنگه. طلسم وردیمیلیوس دوئه و وردیمیلیوس تریا اگر به تعداد دفعات کافی بر روی یک گرگنما اجرا بشوند، توانایی مطیع کردن موجود رو هم دارن.
پروفسور، که تدریس این جلسه اش را تمام کرده بود، کتاب نامریی را درون کیف گذاشت؛ شمع های کلاس را دوباره روشن کرد؛ شیشه ی مربا را فراخواند و پس از قرار دادن آن در کیفش، از کلاس خارج شد.
تکلیف: رولی بزنید و هر سه حالت شارژ نشده، شارژ شده و فراشارژ شده رو به تصویر بکشید.
ویرایش:
با توجه به اینکه این طلسم ها بیشتر حالت غیر حجومی دارند، رول نوشته شده اگر در مورد یه ماجراجویی باشه، پتانسیل بالایی خواهد داشت.
لازم نیست هر سه حالت، از حالت های یک طلسم باشند. برای مثال، میشه از حالت شارژ نشده ی لوموس استفاده کنید، حالت شارژ شده ی وردیمیلیوس و حالت فراشارژ شده ی پورتگو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1394/5/16 0:05:50
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1394/5/16 0:41:33
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1394/5/16 0:41:33
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
!Only Raven
!Only Raven

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
