ارشد ریونکلاو
*شب، تالار ریونکلاو:لینی شمعهای تالار را خاموش میکند. سپس خمیازهکشان به سمت خوابگاه دختران به راه میافتد. اما در کمال تعجب آن شب تاریکتر از همیشه بود. پاسخ این تاریکی را آسمانِ پشت پنجره میدهد. هلال ماه به قدری نازک بود که گویا اصلا وجود نداشت، و همین دلیلی برای تاریکی بیش از حد تالار بود.
- آخ! این چی بود؟

لینی غرولندکنان شروع به مالشِ پای دردآلودش میکند که به راه پلهای برخورد کرده بود. درست است که همهجا تاریک بود، اما مطمئن بود که هنوز مسافتِ لازم برای رسیدن به پلههای خوابگاه دختران را طی نکرده است. بنابراین با بدخلقی پایش را رها کرده و چوبدستیاش را بیرون میآورد.
- لوموس!
چوبدستی نورانیاش را جلویش میگیرد و نگاهی به راهپلهی چوبیای که به آن برخورد کرده بود میاندازد و بلافاصله همه چیز را میفهمد. چهرهاش را در هم میکشد و نگاهی به سقف میاندازد. همانطور که حدس زده بود درِ زیرشیروانی باز بود و پلهاش آویزان!
لینی نور چوبدستیاش را به اطراف میاندازد و پس از اینکه کسی را نمیابد شروع به بالا رفتن از پلهها میکند تا آن ریونکلاویِ خاطی را گیر بیندازد.
- جولیت؟ تو اینجا چی کار میکنی؟

باید حدس میزد که آن ریونکلاویِ بی حواسی که فراموش کرده است راهپله را دوباره جمع کند جولیت است. او همیشه سوتی میداد و اصلا همانند دیگر ریونیها هوش و استعداد لازم را نداشت. اصلا چرا باید کلاه گروهبندی او را در ریونکلاو میانداخت؟
جولیت با تعجبی آمیخته با نگرانی نگاهی به لینی میاندازد که سرش از درِ ورودی بیرون زده بود و با چشمانی گشاد شده به او زل زده بود. لینی با دیدنِ زیرشیروانیای که به لطف جولیت با شمعهایی در سایزهای مختلف روشن شده بود، زیرلب طلسمی را بر زبان میراند و نور چوبدستی خاموش میشود.
پیش از آنکه لینی بخواهد غرغرهایش را آغاز کند و جولیت را مورد سرزنش قرار دهد، جولیت دستش را میگیرد و او را به داخل راهنمایی میکند.
- ببین لینی میدونم از دستم عصبانی هستی ولی بذار برات توضیح بدم. من هرشب اینجا میام و...
- چی؟ هرشب؟

لینی با شگفتی و ناباوری نگاهی به سرتاپای جولیت میاندازد. پس این اولینبارش نبود که بیاجازه به آنجا قدم گذاشته بود. جولیت که متوجه در فکر فرو رفتن لینی شده بود سعی میکند با ادامه دادن حرفهایش تمامِ افکار بدی که به ذهن لینی خطور پیدا کرده بود را کنار بزند.
- قبل از قضاوت حرفامو کامل گوش بده. من به اون چیزایی که هشدار دادین دست نزنیم، دست نزدم. خودت نگاه کن هیچی تکون نخورده!

لینی نگاه این شکلیاش

را از جولیت برمیدارد و به اطراف میدوزد. حق با او بود. به جز شمعهای متعددی که در حال سوختن بودند و چندین وسیله که قبلا در آنجا قرار نداشت و برای اولین بار آنجا میدیدشان، هیچچیز دیگری از جایش تکان نخورده بود و لایهای قطور از گرد و خاک بر رویشان نشسته بود. لینی با آرامش بیشتری به گوش دادن به حرفهای جولیت ادامه میدهد.
- خب حالا فقط بشین و نگاه کن که این اتاق چی بهم داده!

جولیت با لحنی که خوشحالی و اشتیاق در آن موج میزد این را بر زبان میراند. لینی با چهرهای اخمو منتظر جولیت میماند. با تکان چوبدستی جولیت، همهی شمعها خاموش میشود. بلافاصله منبع نور با طلسم بعدیِ جولیت عوض میشود.
- لوموس دوئه!
گرههای ابروهای لینی برداشته شده و جای آن را چهرهای سرشار از شگفتی فرا میگیرد. تمام فضای زیرشیروانی بوسیلهی چوبدستی جولیت روشن شده بود. چطور ممکن بود جولیتی که از پس سادهترین طلسمها برنمیآمد، حالا نه تنها به راحتی و با اعتماد به نفس طلسمها را اجرا میکرد، بلکه به یادگیری حالت شارژ شدهی طلسمها مشغول بود!
لینی دهانش را باز میکند تا علت این تغییر بزرگ و پیشرفت جولیت را جویا شود، اما جولیت که همچنان در پوست خود نمیگنجید، با ذوق و شوق دست لینی را میگیرد و ادامه میدهد:
- حالا این یکیو داشته باش! برای اولین باره که دارم امتحانش میکنم اما مطمئنم که از پسش برمیام. من یک ماهه که هرشب دارم تمرین میکنم تا تو دیگه بهم نگی خنگ...
لینی با شنیدن این حرف ناگهان سرش را بالا میآورد و به جولیت نگاه میکند. باورش نمیشد که جولیت متوجه حرفهایش در مورد خودش شده بود. صورت لینی کمی سرخ و سفید میشود.

- نه نمیخواد حس بدی پیدا کنی لینی! اتفاقا این حرفای تو بود که منو به جنبش و حرکت بازداشت. دیگه نمیخواستم مایهی ننگ روونا باشم و تو و همگروهیامو شرمنده کنم. اینجارو ببین...
جولیت همزمان با گفتن این حرف به گوشهای که از چشمان لینی دور مانده بود اشاره میکند. حشراتی بیحرکت افتاده بودند که میشد حدس زد حتما مردهاند.
- من کشتمشون! خودم! به تنهایی! من حتی بلدم آواداکداو...
- هی مواظب باش چوبدستیتو کدوم سمت گرفتی!

لینی که چوبدستیِ جولیت را به سمت خودش دیده بود، ضمن بازداشتن او از ادامهی سخنش، نوک چوبدستی را به سویی دیگر هدایت میکند. جولیت ساکت میشود و شیشهای که جلویش بود را برمیدارد. سپس عنکبوتی را از درونش بیرون آورده و جلویش میگذارد.
- آواداکداورا تریا!
عنکبوت جلوی چشمان حیرتزهی لینی، و جولیتِ شاداب، ابتدا میمیمرد و سپس پودر میشود. طولی نمیکشد که خاکستر(!) آن نیز ذوب شده و به هوا برمیخیزد و به هزاران مادهی معلق دیگری در هوا که از دیدنش عاجز هستیم میپیوندد.
آرامشی که در وجود لینی شروع به روییدن کرده بود، با دیدن جولیت که به راحتی آوادا میگفت و حشرات و احتمالا بعدها انسانها را میکشت، دوباره نابود شده و تبدیل به خشمی فراگیر میشود. اگر اینگونه ادامه میداد دست لرد را نیز از پشت میبست... او تازه دانشآموزِ سال اولی بود!
- جولیت؟

- چیه؟ هی لینی... چرا گردنمو گرفتی... عه ولم کن... هی... چته... داری خواب میبینی... شایدم کابوس... فقط پاشو... آخ... ملت کمک!

ریونیهایی که براثر فریادهای جولیت و احتمالا لینیِ خواب از خواب پریده بودند، با دیدن لینی که در عالمِ خواب گردن جولیت که بالای سرش ایستاده بود را گرفته بود و فشار میداد، با وحشت جلو میآیند. بعد از مقادیری کشمکش بالاخره لینی از خواب میپرد و دست از فشردن گردن جولیت برمیدارد.
لینی که براثر عصبانیتی که در خواب به سراغش آمده بود سرخ شده بود، نفسنفسزنان نگاهش بین اعضای نگران تالار که بالای سرش ایستاده بودند سوئیچ میشود. تا اینکه بالاخره بر روی جولیت ثابت میماند.
- جولیت به من بگو شبا کدوم گوری میری؟

ریونیها با تعجب نگاهشان را از لینی برداشته و به جولیتِ نگران میدوزند. جولیت در حالی که خجالت میکشید و به دستانش ور میرود پاسخ میدهد:
- مرلینگاه... چیه خب مشکل شبادراری پیدا کردم.

ریونیها که شدیدا جلوی خود را گرفته بودند تا نخندند، بالاخره کنترلشان را از دست داده و از خنده منفجر میشوند. لینی نیز نفسی آسوده میکشد که تمام آنچه دیده بود خوابی بیش نبود.
لینی در همان لحظه به خود قول میدهد که دیگر اینقدر سر به سر جولیت نگذارد تا مبادا تبدیل به جولیتِ وحشتناکِ درون خوابش نشود! :|