جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 5 شهریور 1384 08:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه نویل اون معجون رو ساخت همه به سوی قلعه حرکت کردن و وقتی به راهی نگاه کردن که باید ازش برمی گشتن :
نویل و برتی: حالا چه جوری این همه راه رو برگردیم؟؟
اندرو : نکنه می خواین اینجا بمونین؟؟
نویل : اصلا!!اما....
اندرو : اما بی اما.راه بیفتین خیلی زود به یه قسمت کوهستانی می رسیم و تا شب نشده باید اونجا باشیم و فردا از اون می ریم پایین.
نویل : مطمئنی...
اندرو : کاملا!

چند ساعت بعد.

اندرو : باید مقاومت کونین با اینکه باد میاد باید....
نویل : خفه می شی یا نه؟؟
اندرو :
برتی : بس کنین دیگه!!
اندرو : باشه.رسیدیم.بیاین زیر این جا پناه بگیریم.

فردا صبح

اندرو : خب بچه ها این جا همون جایی که اون دفعه ازش بالا اومدیم و پایین رفتنش سخت تر خواهد بود.خب مثل اون دفعه اروم از این سراشیبی ها پایین می ریم.
نویل : طناب که داری؟؟
اندرو : طناب؟؟نه نویل این جا نمی شه با طناب رفت چون سر بالایی که نیست.
نویل : وای!!
برتی : مطمئنم که ما می تونیم.
نویل : خیلی اعتماد به نفس داریهاپپ!!!
اندرو : خب حالا دست همدیگه رو می گیریم و میریم پایین.نویل دستمو بگسر نویل ...نه...
نویل : اوهههههه......
(نویل داره با تمام سرعت به سمت پایین می ره.)
اندرو : اومدم نویل !!
نویل : منو بگیر خواهش می کنم.
اندرو : اهان بیا دستمو بگیر.
نویل : وای مرسی نزدیک بود...
برتی : منم اومدم!!
اندرو : نه برتی!!
اما دیگه کار از کار گذشته بود و اون داشت با سرعت به سمت اونا می اومد و همه با هم به سرعت به سمت اخر سراشیبی می رفتن.
اندرو : اخیش.این طوری زودتر رسیدیم.
نویل : ولی خیلی بد بود.
برتی : من که کیف کردم!!
اندرو : به همچنین.
نویل : خب باید سریع به سمت قلعه بریم.

چندین ساعت بعد

برتی : فکر کنم دارم قلعه رو می بینم.
اندرو : میاین بدویم؟زودتر می ریم!!
نویل و برتی : تو چه جونی داری؟؟
اندرو : به هر حال من که رفتم.
نویل : اصلا دلم نی خواد عقب بیفتم.
برتی : منم همینطور.
و همه با هم به سوی در قلعه می دوین و رسیدن به اون.اندرو زودتر از همه رفت توی قلعه.

(ادامه بدهید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 5 شهریور 1384 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هنري از شدت درد و ناراحتي از مرگ دوست وفادارش ريكو نتوانسه بود به خوبي بخوابد.در تمام شب چند دقيقه به خواب مي‌رفت و دوباره با صورتي عرق كرده از خواب بيدار مي‌شد.در همان چند دقيقه خواب لحظه‌ي مرگ ريكو مو به مو برايش تدايي مي‌شد، سپس خنده‌هاي مستانه‌ي فردي را مي‌شنيد كه از دوردست‌ها مي‌آمد،بعد وارد محوطه‌اي مي‌شد كه تمام اطراف آن ستون‌هايي احاطه كرده بوند و سقفي نداشت...در مركز محوطه چيزي بسيار درخشان وجود داشت و از سر هرستون نوري خيره كننده مي‌تابيد...سپس چند نفر كوتوله به حالت ضد نور به سمتش مي‌آمدند و ...ناگهان از خواب بيدار مي‌شد ...جيني را در كنار خود روي صندلي در حالي كه غرق در خواب بود مي‌ديد و متوجه مي‌شد كه خواب ديده است.
او تصميم گرفت كه از سپيده به بعد نخوابد زيرا با به خواب رفتن نتنها استراحت نمي‌كرد بلكه خسته‌تر مي‌شد.سعي مي‌كرد حداقل براي چند لحظه مرگ ريكو را فراموش كند ولي هر چه بيش‌تر سعي مي‌كرد بيش‌تر آن صحنه برايش شفاف‌تر مي‌شد..تمام صحنه موبه‌مو در مقابل چشمانش شكل مي‌گرفت:
"_باورم نميشه لو رفته باشيم
_گويا اونا هم جاسوس دارن...انگار يه خون..."
ناگهان هنري متوجه شد كه ريكو درحال گفتن مشخصات جاسوس بوده.هنري در افكاري غير از مرگ ريكو غوطه‌ور شد:
"يعني منظور ريكو چي بوده....يه خون‌خوار....يه خون‌پاك...نه بابا ريكو كه به خون‌پاك و اين چور چيزا اعتقاد نداشت....يه خون‌آشام...يعني چي بوده...آه ريكو....دوست عزيزم...چرا منو تنها گذاشتي..."
دوباره در مقابل چشمان هنري مرگ ريكو تدايي شد... نمي‌دانست چه كار كند...خيلي برايش سخت بود،او حتي نتوانسته بود جسد ريكو را هم براي تدفين آماده كند ....جسد در اختيار مرگ‌خواران باقي مانده بود...هنري در اين فكر فرو رفت كه ممكن است مرگ‌خواران با ريكو چه كنند و اصلاً از صحنه‌اي كه در مقابلش پدبدار شد خوشحال نشد.
هنري در افكار خود غوطه‌ور شده بود كه ناگهان اِما از در وارد اتاق شد...هنري از ديدن او تعجب كرد زيرا اصلاً متوجه ورودش نشده بود.اما جيني را بيدار كرد...جيني كه هنوز خواب‌آلود بود گفت:
_چيه...چه خبر شده...اِه اما تويي...جلسه شروع شده؟
_بله...و هنوز پايين ادامه داره...مي‌توني بري ....اما نه ...صبر كن ازت بايد تست بگيرم.
جيني كه تازه سرحال آمده بود؛ كمي تعجب كرد وگفت:
_ تست چي؟
_بيا بيرون اتاق تا بهت بگم.
بعد هردوي آن‌ها از اتاق بيرون رفتند.هنري از رفتار عجيب و غريب اما تعجب كرد به خصوص كه هنوز اما را درست نمي‌شناخت.بعد از حدوداً‌ ده دقيقه اما وارد اتاق شد در حالي كه چهره‌اش هم ناراحتي را نشان مي‌داد و هم شادي را.اما با دستپاچگي رو به هنري گفت:
_ اِه....سلام هنري من اما عضو جديدم...ببينم حالت خوبه؟
اما بلافاصله متوجه مصخره بودن سؤالش شد و با عجله گفت:
_منظورم اينه كه بهتره؟
_هي...چي بگم..به هرحال مرسي...مشكلي پيش اومده؟
_ مرگ دوست خيلي سخته...منم در غمت شريك بدون...در واقع همه‌ي ماها رو.
_ممنون...خب توي جلسه چي‌گفتين...از شواليه چه خبر...در واقع از بقيه چه خبر؟
_سلامتي...منظورم اينه كه از شواليه يه نامه رسيده كه بايد خونسرد باشيم و به اسلي‌ها توجهي نكنيم...از بقيه هم...خبري فعلاً نيست.
_آهان...خب؟
_چي خب؟
_خب با من كاري داشتي؟
_آهان ...ببين من فكر مي‌كنم تو به بيماريه خطر ناكي مبتلا شدي...در واقع تو مبتلا به M.S.D شدي..و خطر مرگ تو رو تهديد مي‌‌كنه...
هنري از شنيدن اين چملات بهتش زد...دهانش باز مانده بود و خيره به اما نگاه مي‌كرد امّا نه اورا مي‌ديد و نه چهره‌اش را. بعد از چند ثانيه كه به خود آمد گفت:
_ گفتي به چي مبتلام...اصلاً از كجا مي‌گي كه من بيمار شدم؟
اما كه تازه فهميده بود هنري به حرف‌هاي او گوش نمي‌كرده ،خود را جمع و جور كرد و روي صندلي كنار تخت هنري نشستو گفت:
_خب از روي علائمت مي‌گم...در حقيقت تو بايد توسط درخت سر كانج مورد حمله قرار گرفته‌باشي...
هنري در كلام اما پريد و گفت:
_ ولي من توسط هيچ درختي مورد حمله قرار نگرفتم..و حال جسمانيم هم خيلي خوبه فقط از...
دوباره صحنه‌ي مرگ ريكو در مقابل هنري به تصوير كشيده شد و اشك در چشمانش حلقه زد، به سختي بغض خود را فرو داد وادامه داد:
_فقط از اتفاق ديشب خسته و ناراحتم...همين...مي‌فهمي اما؟
ولي گويا اما اصلاً به هنري توجهي نمي‌كردو در حالي كه از كيفش چيزي شبيه به يك قلم پر بيرون مي‌آورد گفت:
_چي.هان...آره مي‌فهمم.
سپس در حالي كه آن وسيله در دستش بود به هنري نزديك شد، آستين هنري را بالا زد و گفت:
_بايد ازت تست بگيرم..تا مطمئن‌تر بشم.
و وسيله‌ي قلم مانند را در دست هنري فرو كرد و چند قطره خون از هنري گرفت.خون‌ها را در بطريي كوچك ريخت.هنري دوباره با حالتي عصبي گفت:
_ببين من مريض نيستم...ببين اما دارم بهت مي‌گم من مورد حمله‌ي هيچ گياه با حيووني قرار نگرفتم...مي‌فهمي؟
امّا اما دومرتبه اصلاً به هنري توجهي نكرد و گفت:
_ تا 10 دقيقه‌ي ديگه نتيجه معلوم مي‌شه....چيزي گفتي هنري؟
هنري اين‌بار تنها از بيني خود با صداي نسبتاً بلندي هوا را خارج كرد.بعد از ده دقيقه اما گفت:
_خب آزمايش كه چيزي نشون نمي‌ده...
_ نه‌گفتم مريض نيستم.
_ خب به هر حال بايد تا 3 روز در قرنطينه بموني تا مطمئن بشيم...
اما در حال حرف زدن بود كه ناگهان جيني در را باز كرد و با سرعت به كنار هنري رفت و گفت:
_آه عزيزم...چي‌شده...من مطمئنم كه خوب مي‌شي...خودم پرستاريتو مي‌كنم...اصلاً نگران نباش.
هنري از اينكه شنيده بود جيني او را عزيزم صدا كرده، نمي‌توانست حرف بزند...اين كلمه باعث شده بود تمام عصبانيتش را از اما و ناراحتيش از مرگ ريكو را فراموش كند.بعد از چند لحظه كه به خود آمد متوجه شد كه اما سعي دارد جيني را از اتاق بيرون كند.هنري رو به جيني گفت:
_چيزي نيست...نگران نباش..من هيچيم نيست اينا توهمات يه دختر كه ...هيچي...به هر حال من هيچيم نيست..در اولين فرصت ميام بيرون...
امّا ديگر اماو جيني از اتاق خارج شده بودند به همين خاطر هنري ساكت شد و سعي كرد به جاي فكر به مرگ ريكو به حرف‌هاي جيني فكر كند.اين امر باعث مي‌شد از ناراحتيش كاسته شود.
(ادامه بديد..اما بي‌خودي منو مريض نكن)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: جمعه 4 شهریور 1384 02:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حال فرانک گفت:راستی اما کجاست؟
گمنام: من چه میدونم بابا...
فرانک:من میرم دنبالش.
مری:آره خوبه برو.
فرانک راه افتاد و به طرف اتاق اما حرکت کرد.هنگامی که به اتاق اما رسید در زد و بعد وارد اتاق شد.
فرانک:اه...سلام اما.خوبی؟
اما در حالی که کتاب بزرگ و قطوری در دست داشت و ورق میزد گفت:سلام.خوبم.مرسی
فرانک: چی کار میکنی؟
اما:دارم مطالعه میکنم.
فرانک:حالا که جلسست؟
اما:جلسه مهم تر از جون هنریه؟واقعا که.
فرانک:نه اصلا منظورم این نبود اما مگه هنری...؟
اما:اون حالش خیلی بده.اون M.S.D گرفته.وحشتناکه.
فرانک:M.S.D چیه دیگه؟
اما :من میام به همه توضیح میدم.تو برو همه رو جمع کن.حتی جینی
فرانک:باشه ولی؟...
اما:برو دیگه.
فرانک:باشه.
و از در رفت بیرون.
.-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.- .-
جلسه:
اما:ببینید من امروز متوجه شدم که جون هنری کا ملا در خطره.فقط ازتون خواهش میکنم تا 3 روز اصلا پیش من یا اون نرید چون ممکنه به بیماری آلوده بشید.
مری:اما ،اما بگو چی شده.
اما:الان وقت ندارم.جون هنری در خطره.از فرانک بپرسید.
و اونها رو ترک کرد و به اتاقی که هنری در آنجا بود رفت.

.-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.- .-
بچه ها لطفا اگه میشه کارتون رو ادامه بدید ولی درمان هنری رو به عهده ی من بگذارید
در ضمن:منظور از بیماری هنری اینه:
در اون حمله هنری توسط گیاه سرکانج زخمی شده و به بیماری M.S.D مبتلا گشته است.تعجب نکنید ولی شاید خیلی خطرناک باشه پس به عهده ی من.
.-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.-._.-._. .-._.- .-
مرسی ادامه بدید لطفا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23

Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
روميلدا:فكر كنم ديگه بسه بهتره استراحت كني.
جيني: من پيشش ميمونم تا اگه كاري داشت براش انجام بدم.
مري:باشه ماهم ميريم پايين تا يه نامه به شواليه بنويسيم و بهش خبر بديم.
بعد از رفتن بقيه جيني يه صندلي كنار تخت هنري ظاهر ميكنه و كنارش ميشينه.
جيني: عزيزم...ميدونم كه اون دوستت بود ولي...خوب تو الان به ارامش و استراحت نياز داري...بهتره بهش فكر نكني و يكم بخوابي.
هنري :تو ميفهمي داري چي ميگي!!!
جيني: ام....من ميرم پايين يكم معجون تقويت كننده برات بيارم.
وسريع از اتاق خارج ميشه.
در سالن
همه مشغول بحث بودن كه جيني وارد ميشه
روميلدا: پس چرا امدي.
جيني:خوب امدم يكم معجون تقويت كننده بردارم و ....
مري :و چي....تازه مگه نمي تونستي همونجا اين كار رو بكني
جيني:خوب من بهش گفتم بهتره ديگه بهش فكر نكنه اونم عصباني شد و منم فرارو بر قرار ترجيح دادم.
روميلدا: بهتره برگردي پيشش .
جيني:باشه.
مري: درضمن فردا صبح جاسه داريم و هنري هم بايد در جلسه باشه.
جيني: فكر نمي كنم بتونه.
روميلدا:چاره اي نيست
جيني در حال كه يك ليوان پر از معجون تقويت كننده در دست داشت به اتاق هنري بر ميگرده
جيني:هنري ايو نو بخور برات خوبه .حالت رو بهتر ميكنه.
هنري ليوان رو مي گيره و مشغول خوردن معجون مي شه.
جيني: در ضمن فردا صبح جلسه داريم و تو هم بايد شركت كني.پس بهتره الان استراحت كني.
هنري:
جيني:من همين جا پيشت ميمونم اگه كاري داشتي صدام كن.
و به طرف صندلي ميره وروش ميشينه.
هنري:از لطفت منونم.
جيني:خواهش ميكنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(به امید خوش بختی جینی و هری) :bigkiss:
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جيني:بدوييد هنري به هوش اومده

همه با عجله به طرف هنری میرن و میبینن که روی زمین نشسته و ناله میکنه

جینی:هنری ....حالت خوبه؟
هنری با گیجی به گروهی که احاطه اش کرده بودند نگاهی میکند و با سستی سرش رو به علامت مثبت تکان می دهد
رومیلدا:هنری میتونی بگی که چه اتفاقی افتاد؟
مری:فکر نکنم در وضعیتی باشه که بتونه جواب بده
هنری با صدای ضعیفی که به زحمت شنیده میشد کفت:اونو کشتن ....اونو کشتن ....
گمنام:چی؟بلندتر حرف بزن
ایوانا برای اینکه بتواند بشنود میگوید:هیس ...داره یه چیزایی میگه
گمنام:خودم میدونم
رومیلدا و مری همزمان برمیگردن و نگاهی به ایوی و گمنام میندازن
ایوی:باشه
رومیلدا دوباره به طرف هنری برمیگردد و میگوید:هنری ..بهتره یه کم استراحت کنی
مری:آره .....گمنام کمک کن ببریمش به اتاقش
گمنام با عجله جلو می اید و به هنری کمک میکند تا بتواند بایستد ولی هنری که بی اندازه ضعیف شده بود دوباره روی زمین می افتد
جینی:ای وای ...یه کاری بکنین
مری:خودمون هم تو همین فکریم
رومیلدا:فهمیدم
و با حرکتی چوبدستی اش را تکان میدهد و ان را به طرف هنری نشانه میگیرد

بعد از 5 دقیقه:

ایوی:فکر کنم که خوب شد
مری:موافقم
گمنام:حالا میتونه حرف بزنه....جینی تو ازش بپرس
جینی:اوکی........هنری ....عزیزم
هنری سرش را بالا می آورد و نگاهی به جینی میکند
جینی:هنری میتونی به ما بگی که چی شد؟
هنری:ریکو ....ریکو....کشتنش....جاسوسمون رو کشتن

همه با این حرف نگاههای وحشت زده ای بهم میکنن و ...
رومیلدا:چه طور ممکنه؟
هنری:اونها بهش شک کرده بودن و تحت تاثیر طلسم میفرستنش پیش من ....من به رفتارش مشکوک شدم و وقتی ریکو به حال عادی دراومد فریاد زد و به من گفت که فرار کنم ولی مرگخواها تعدادشون خیلی زیاد بود ....دیوانه سازها هم بودن....یکی شون به ریکو طلسم آواداکدورا رو فرستاد و .....
جینی:باشه ...باشه ..فهمیدیم
هنری:اونا ریکو رو کشتن

همه به هم نگاهی انداختند و .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مري با عجله نامه رو از رزي ميگيره و ناگهان صداي ناله اي از هنري بلند ميشه
همه به سرعت خودشون رو به هنري ميرسونن
روميلدا:هنري تو حالت خوبه؟
ايوانا:چه اتفاقي برات افتاده هنري
مري:شما ها حالتون خوبه اون ناي حرف زدن نداره اون وقت شما داريد سوال پيچش ميكنيد؟
رزي:واي من نميتونم به صورتش نگاه كنم بايد ضد عفوني بشه
مري:پس چرا واستادي رزي
رزي:چي كار كنم؟
مري:عجله كن معجون ضد عفوني كننده

بعد رزي به سرعت معجون رو مياره و مري به كمك روميلدا صورت و دست و پاهاي هنري رو ضد عفوني و با ند پيچي ميكنن

جيني:من هميشه به مامانم ميگفتم بذار برم درمانگر بشماا
ويكي:مطمئني ماما نت نذاشت يا نمره هات؟
جيني:نخيرم..
مري:بس كنيد الان موقعه ي دعوا نيست
روميلدا:بايد ببينيم براي هنري چه اتفاقي افتاده
مري:من كه نميتونم ذهنشو بخونم بايد به هوش بياد
گمنام: پس بيايد فعلا بريم نامه رو بخونيم
ايوانا:آره راست ميگه
مري:باشه ولي جيني تو پيشش بمون
جيني:باشه

وقتي همه به جز جيني دوباره توي تالار اصلي جمع شدن
ايوانا:من ميترسم مري اون لكه ها وحشتناكه
مري:جاي هيچ نگراني نيست
بذار ببينم اين كار ميكنه ......ااااارررر...آپارسيوم...
ولكه ها پاك شدن

ياران وفادار من درود

خوشنودم كه دوباره ارتش ما رو به قوي شدن ميرود
لرد تاريكي ها قصد حمله را دارد ولي ما تا ميتوانيم بايد خونسردي خود را حفظ كنيم
شادي و عشق را از قلب هايتان دور نكنيد
دوست شما شواليه سفيد

پيوست:لكه هاي خون براي حيوان شكار شده ايست كه چو بدون آنكه بداند بر پوست ريخته

مري:ديديد گفتم جاي نگراني نيست
همه:
روميلدا:آخيس خيالم....
اين صداي جيني بود كه حرف روميلدا رو قطع كرد

جيني:بدوييد هنري به هوش اومده
ادامه بديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در صحراي گورونندو!!! به طرف كوههاي سرنادو!!!!

چو: من تشنمه!
شواليه: ميخواستي آبتو تا آخر نخوري! من آب ندارم بهت بدم!
چو: اسيو آب!!!!
شواليه: به همين خيال باش كه برسه اينجا!!!
چو: چند ساعت رو ميتونم تحمل كنم!
شواليه:ببينيم!!! البته ترجيح ميدم بيشتر از اونو تحمل كني!
چو: هان!؟
شواليه: اينجا يه موجودي هست...به آب حساسه! الان خوابيده! تا وجود آب رو احساس كنه بيدار ميشه!!!
ژو: چرا به من نگفتي!؟
شواليه: نيازي نبود بگم! اگه اون موجود رو شكست بديم ميتونيم بفهميم كجاي كوههاي سرنادو ميشه شمشير لويس رو پيدا كرد! در ضمن اون موقع تو ميتوني جايي كه ميخواي رو ببيني!
چو: تا حالاش كه غير از صحرا هيچ چيزي نديدم!
شواليه: نه ميخواستي ببيني! اون هيولا مرز بين خشكي و سبزيه!
چو: اون...چي گفتي؟ هيولا؟
شواليه: تو اونجارو فقط وقتي كوچيك بودي ديدي...قبل از اينكه اين هيولا بياد اينجا اومدين اينور...فقط من موندم اونور.
چو: اونوقت تو چجوري اومدي اينور!؟
شواليه: به تو چه!
چو:
هردو ساكت شدند.
چند دقيقه بعد:
- من...من با جارو اومدم.
- چي؟؟؟؟تو كه از جارو بدت ميومد!
-من تا ارتفاع خيلي بالايي رفتم...تا بلكه از قد اون بلنتر باشم..ولي نتونستم و اون منو گرفت.و...
چو: اون تورو گرفت؟؟؟ تو چرا الان زنده اي؟؟؟؟؟؟؟؟
- هيچوقت دستگير شدن به معناي مردن نيست! نبايد نا اميد شد! اون منو توي يه دره انداخت...و من...من اونجا اونو ديدم...شمشير جادويي لويس!!!
- چرا برش نداشتي!!!
-اون نذاشت!
-اون!؟
-آه. لويسا!!!
-اون كيه؟؟
-اون..اون محافظ شمشيره...بايد باهاشس مبارزه كني تا شمشيرو بدست بياري. و من اون موقع خسته و درمانده بودم...به لويسا گفتم يه روز برميگردم...اون براي اينكه من از شمشير دور باشم به من كمك كرد از اونجا بيام بيرون....
و اون هيولا منو پيدا نكرد...
نگاه چو به روبرويشان دوخته شده بود:
-منظورت اون هيولاست؟

جلوي آنها هيكل غول پيكري با فلسهاي سرخ و آتشين نعره ميزد.
_______________
چقدر چرت و پرت نوشتم! الان شواليه مياد منو ميكشه! داستان زندگاني ساختم واسه خودم!
_______________
مادام رزمرتا لطفا اينجوري نقطه چين نذار! بد درمياد نمايشنامت!
_______________
همه اعضاي جديد لطفا ايديهاي ياهوشونو بهم بدن. يه كار كوچولو باهاشون دارم كه بايد بصورت زنده باشه!!!! هركي طفره بره عضو قلعه نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ايوانا مي خواست شروع کنه به خوندن که!

فرانک:اونجا رو اون کيه!

مري: ممکنه جاسوس باشه!

ولي کسي نمونده بود به حرفش گوش کنه همه رفته بودن بالا سر جسد ا ببخشيد هنري!

ملت هنري رو به درمانگاه قلعه منتقل کردن و...

نامه ي شواليه!

ايوانا شروع کرد به خواندن:درود بر همه ي شما دلاوران!

همه:عليک درود!

ايوانا ادامه داد: همون طور که مي دونيد لرد حمله کرده!ما هم بايد مواضع خودمون رو خفظ کنيم و..ي با..د بد..نيد که...!

ملت: چرا چرت و پرت مي خوني!

ايوانا:از اينجا ديگه نامه قابل خوندن نيست رو خون باشيده!

ملت: چـــــــي؟خون؟

ايوانا:(اره خون!...خون؟...چي خون؟...)و يهو غش مي کنه!

مري:واي خداي من يعني چه اتفاقي افتاده!

گمنام:هر کي مي دونه بدونه ولي من که نمي دونم!

روميلدا:چرا چرت و پرت مي گي!

فرانک: لابد از تاثيرات خبر بده!

اما رو مي کنه به طرف جيني: نظر تو چيه؟

جيني:من نظري ندارم!

گمنام:بابا چرا چرت پرت مي گيد حالا يعني همه بايد تو اين نمايشنامه ديالوگ داشته باشن!

همه:اره!

گمنام:ولي به هر حال بايد يه فکري کرد!

ملت:هوم...!

=============================

دوست ندارم اينو بگم ولي ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.



1.618
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هنري در كافه‌اي در بين راهي زيبا و سرسبز نشسته و مشغول نوشيدن چاي داغ بود.همه چيز مرتب به نظر مي‌آمد...قرار بود امروز جاسوسش خبر‌هاي مهمي بياورد...هنري با تمام وجودش منتظر بود كه ببيند جاسوسش موفق شده و توانسته است اطلاعات را ازچنگ اسليتيريني‌ها بيرون بكشد. فنجان چاي را به لب‌هايش نزديك مي‌كرد كه ناگهان جغد سفيد رنگي برروي ميز در مقابلش نشست.جغد زيبايي بود و اين مسئله باعث شده بود احساس خوبي در هنري به و جود آيد.نامه‌ي به پاي جغد را باز كرد...در درون نامه با دست‌خط زيبايي نوشته بود:
"سلام هنري عزيز.....امروز طبق قرار ....جاي هميشگي...قربانت"
هنري با خوشحالي از جايش بلند شد ، 2 نات روي ميز گذاشت و به سمت جاده رفت و در نزديكي يك بوته‌ي زيباي رز قرمز ايستاد و غيب شد.
***
هنري در كنار درختي با برگ‌هاي پهن و سبز روشني ظاهر شد. خورشيد در حال غروب بود ومنظره‌اي زيبا ولي دلگير به وجود آورده بود.چند قدم به داخل جنگل برداشت جنگلي زيبا و پر درختي بود به گونه‌اي كه ديگر آسمان از زير درختان ديده نمي‌شد هنري در محوته‌اي احاطه شده از تمشك‌هاي وحشي ايستاد و منتظر شد.چند لحظه بعد در همان جايي كه هنري ظاهر شده بود جواني به سن وسال هنري و با ظاهري جذاب و موهايي مشكي پديدار شد.پسر به جايي كه هنري بود نگاهي انداخت و فرياد زد:
_اوه..هنري...سلام...چه طوري؟
هنري با دست‌پاچگي به اطراف نگاه كرد و گفت:
_سلام...آروم چه خبرته ريكو....مي‌خواي همه بفهمن كه ما اينجاييم؟
_ نه بابا كسي نيست كه بخواد بفهمه...
اما هنري از اين‌كه ريكو فرياد مي‌زد تعجب كرده بود او به عنوان يك فرد امنيتي هرگز اين‌چنين عمل نكرده بود.ريكو به سمت هنري آمد و او را درآغوش گرفت و گفت:
_به هرحال خوشحالم كه دوباره مي‌بينمت...
_منم خوشحالم...خبر جديد چي‌داري؟
_خب به من نگفتي كه براي چي اين خبر‌هارو مي‌خواي...من دوستم هنري؟
هنري از اين حرف ريكو تعجب كرد، او هرگز درباره‌ي اين موضوع با هنري صحبت نكرده بود ناگهان در ذهن هنري فكري جرقه زد:
"نكنه دستگيرش كردن و تحت امر ديگرانه"
هنري از اين فكر به وحشت افتاد چوب‌دستيش را در‌‌آورد و به گونه‌اي كه ريكو متوجه نشود به سمت او گرفت و در ذهنش گفت:"رومپيريو" ناگهان ريكو بر روي هنري افتاد.بعد از چند لحظه كه سرحال آمد به هنري گفت:
_فرار كن هنري...فرار كن..من نتونستم..اونا چند نفر بودن...
ريكو در حال حرف زدن بود كه همه جا شروع به يخ زدن كرد... گياهان پژمرده مي‌شدند...آسمان سياه مي‌شد...بعد از چند لحظه تمام اطرافشان را عده‌اي سياه‌پوش در حالي كه كلاه‌هاي بالاكلاو بر سر داشتند احاطه كرده‌ بودند، در پشت‌سر آن‌ها تعداد زيادي ديوانه‌ساز ايستاده بودند...هنري ديگر آماده‌ي نبرد شده بود.ريكو هم كه سر حال آمده بود، ايستاد و چوب‌دستيش را در‌آورد و پشت به هنري آماده نبرد شد.هنري گفت:
_ باورم نمي‌شه لو رفته باشيم.
_گويا اونا هم جاسوس دارن...انگار يه خون...
ريكو نتوانست جمله‌اش را تمام كند زيرا نوري سبز رنگ از طرف يكي از سياه‌پوشان به او خورد...هنري برگشت...تاب ديدن اين صحنه‌ را نداشت...ريكو به آرامي بر روي تمشك‌هاي وحشي كه هم‌اكنون يخ زده بودند افتاد. صورت زيبا و جذاب ريكو از تيغ‌ تمشك‌هاي وحشي پر از خون و سوراخ شد.هنري از ديدن چهره‌ي سابقاً زيباي ريكو مملو از خشم شده بود...به سرعت چوب‌دستيش را به سمت سياه‌پوشان گرفت اما قبل از اين‌كه بتواند كاري كند سياه‌پوشان همگي افسوني به سمت وي فرستادند...هنري بلافاصله در درون خود گفت:"گيوتاتوباكتوس" هنري روي زانو افتاد ولي تعداد زيادي از مرگ‌خواران كاملاً نقش زمين شده بودند...به كار بردن اين افسون در مقابل اين همه جادوگر خيلي خسته‌اش كرده بود اما بقيه سياه‌پوشان دوباره به سمت هنري نفرين‌هايي فرستادند...هنري نيز دوباره همان افسون را به كار برد ولي اين‌بار تمام صورتش خوني شد...مطمئناً نمي‌توانست بيش‌تر از اين ادامه دهد آن‌ها تعدادشان زياد بود و نمي‌شد فقط از افسون برگردان اختراعي خودش استفاده كند...بايد كاري مي‌كرد...تمام نيروي خود را در زانو‌هايش جمع كرد و ايستاد و قبل از اين‌كه كسي از مرگ‌خواران بتواند كاري كند زمزه كرد:
_اينديسيو
آتشي به سمت مرگ‌خوران رفت و رداي بسياري از آن‌ها را سوزاند..اين كار هنري باعث شد تا بتواند از دست آن‌ها فرار كند...به سرعت به سمت درختي كه در آن ‌جا ظاهر شده بود حركت كرد...درخت ديگر مثل سابق نبود ...تمام برگ‌هاي زيبايش يخ زده بودند...هنري ضعيف و خسته شده بود...قطرات سرخ خون از صورت كرخ شده‌اش سرازير مي‌شد...ناگهان يك مرگ‌خوار كه تازه از دست آتش رها شده بود فرياد زد:
_ديوانه‌ساز‌ها بگيريدش...عجله كنيد نگذاريد به درخت برسه
همه‌ي ديوانه ساز‌ها به سمت هنري كه به سختي قدم برمي‌داشت و سعي مي‌كرد بدود حركت كردند...او را احاطه كردند... مرگ‌خوار فرياد زد :
_ببوسيدش...زودباشيد
همه‌ي ديوانه ساز ها به هنري نزديك شدند...تواني در بدن هنري براي دفاع نبود...اما او بايد خود را نجات مي‌داد... چوب‌دستيش را بلند كرد و از اعماق وجودش فرياد زد:
_اكسپكتوپاترونوم
اما بعد از اين‌كه مرگ ريكو را ديده بود ديگر شادي براي او معنايي نداشت....سپر كم رنگي ظاهر شد ... و بعد از مدتي از بين رفت ..ديوانه‌سازها هر لحظه نزديك‌تر مي‌شدند...ديگر با صورت هنري فاصله‌اي نداشتند...هنري يك بار ديگر تمام نيرويش را جمع كرد و با صدايي چند برابر دفعه‌ي قبل فرياد زد:
_اكسپكتوپاترونوم
ققنوسي زيبا و نقره‌فام از نوك چوب‌دستي هنري بيرون آمد و شروع به حركت مابين ديوانه ساز‌ها كرد...دوانه‌ساز‌ها يكي پس‌از ديگري پراكنده مي‌شدند..هنري با لختي تمام شروع به قدم برداشتن به سمت درخت كرد...چشمانش را بست..يك سياه‌پوش فرياد زد:
_اودا كداورا
نوري سبز رنگ به سمت هنري حركت كرد ولي قبل از آنكه به هنري برخورد كند او از آن‌چا غيب شد...افسون به درخت برخورد كرد و درخت به دو نيم تقسيم شد.
***
هنري خسته و خون‌آلود در مقابل قلعه ظاهر شد...با تمام نيرويي كه برايش باقي مانده بود به سمت در قلعه قدم برمي‌داشت هر قدم لحظه‌ي مرگ ريكو را در ذهنش تدايي مي‌كرد ...قطره‌هاي اشك از گوشه‌ي چشم هنري سرازير شدند و خون‌هاي خشكيده بر صورت هنري را بار ديگر خيس كردند...جاي زخم‌هايش شروع به سوختن كرده بودند.... وقتي به در قلعه رسيد ديگر نايي برايش نمانده بو خود را بر روي در انداخت و در را باز كرد...يك قدم به داخل برداشت و ديگر همه‌چيز در مقابلش سياه شد...هنري با شدت تمام روي زمين مرمرين قلعه‌ افتاد..زمين مرمرين و درخشان قلعه هم‌اكنون با خوني كه از هنري مي‌آمد مانند ياقوت قرمز درخشاني شده بود.
========================================
ببخشيد طولاني شد...
به گمنام:
برادر يا خواهر عزيز اين‌جا يه تاپبك جديه و فقط شواليه تصميم‌گيري‌هاي اساسي رو مي‌گيره...پس خواهشاً مسائل طنز رو به اساس نمايش‌نامت تبديل نكن و از زبان شواليه حرف‌هاي اساسي رو كه تا حالا شواليه نگفته نزن...........باتشكر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ايوا نا شروع به خواندن نامه كرد كه يه دفعه در باز مي شه .روميلدا و مري بلند مي شن وچوب دستي هاشون رو بالا مي ارن و اماده ي پرتاب افسون ها ميشن . همه با تعجب به درنگاه مي كنن كه حالا كاملا باز بودو خر واري از چمدان ها ووسايل مختلف در حالي كه در هوا شناور بودن وارد مي شن همه از تعجب سر جاشون خشكشون زده بود.
همه:
بلاخرهمه ي وسايل كاملا وارد اتاق مي شن و پشت سر اونها جيني وارد مي شه در حالي كه رداي سفريش
بر تن و چوب دستي به دست داشت.
همه:
روميلدا:
مري:ميشه بپرسم يك دفعه كجا غيبت زد؟
جيني:نه
روميلدا چوب دستيش رو به طرف جيني مي گيره
جيني: باشه مي گم چرا ميزني
روميلدا :اولا من كه كاري هنوز نكردم.دوما بخاطر اينكه حقته
جيني:معلومه ديگه رفته بودم وساييلم رو بيارمو چند تا كار داشتم كه بايد انجام مي دادم
مري:اينجا كه همه چيز هست
جيني:هيچ چيز وساييل خود ادم نميشه
روميلدا و مري:
جيني:
جيني: پس بقيه كجان؟ اينا كين؟
مري:وقتي كه جنابعالي تشريف نداشتين رفتن به ما موريت
روميلدا:و مارو اينجا تنها گذاشتن
جيني: شما كه همچين تنها هم نيستين و به اما وگمنام و.....اشاره كرد.
تازه منم كه هستم
مري:اينا اعضاي جديدن
جيني:ورودتون رو به قلعه تبريك مي گم.
ايوانا :حالا ميشه نامرو بخونم
جيني: كدوم نامه؟
مري: از طرف شواليست.
بعد ايوانا مشغول خواندن نامه مي شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(به امید خوش بختی جینی و هری) :bigkiss:

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.