جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1392 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

آسمان انگلستان ست و حال و هوای ناپایدارش، امروز این طور حال می کرد که ابرهای سیاه سنگین را در گسترده ی آسمان پهن کند و فقط نم نم بارانی ببارد. واقعا اگر امروزه ساعت اختراع نشده بود یا شما کسی بودید که از پشت کوه می آمد ممکن بود فکر کنید که خورشید همین حالا غروب کرده و اهالی منطقه برای شام تدارک می بینند؛ اما ساعت اختراع شده و من و شما هم از پشت کوه نیامدیم.. دوازده ظهر بود و باید ناهار را جایگزین شام در جمله ی بالا کنیم.

این باران می تواند هر کسی که را عاشق کند، یا عاشق ها را دیوانه کند به طوری پابرهنه روی چمن های دامنه ی تپه بدوند و مثل اسبهای رم کرده تا صبح شیهه بکشند. حالا که از دامنه ی چمن پوش تپه گفتم این را هم بگویم که طبیعت این جا هم می تواند هر کسی را عاشق کند، یا باز هم مثل دفعه ی قبل عاشق ها را دیوانه کند طوری که مثل کلاغ هایی که نفخ معده دارند یک سره و تا صبح فردا قار قار کنند و خودشان تصور کنند که آواز می خوانند!

ولی اگر کسی به دنبال هوای عاشقانه ای به این جا آمده باشد اسکار ساده لوح ترین تسترال مفت چنگش!

در تپه ای که از یک سمت منظره ی فوق العاده ای از یک دهکده در میان دره ی پایین دست داشت و دور تا دورش بوته زاری سبز به چشم می خورد و نم نم بارانی روش می بارید و هوا همه جوره دو نفره و عاشقانه بود یک چیز ناجوری وجود داشت. چیزی که اگر نبود بهتر بود.

بالای تپه که می رسیدی یک راه انحرافی از میان پرچین های بلند و درختان در هم و بر هم وجود داشت که به سمت همان مورد ناجوری که گفتم می رفت.

درین درختان و شاخه های در هم تنیده و تنه های به هم نزدیکشان خانه ای که بدتر از صدتا سوراخ موش بود، وجود داشت. احتمالا موش ها هم در یک چنین جایی زندگی نمی کرد. اینجا را حتی اگر به جن های باغچه، به عنوان خانه، معرفی می کردی. بدون شک آنها را در حالی می بینی که دوان دوان با آن پاهاش کوچکشان می دوند و بر سر خود می زنند!

اما گابلین ها چرا.. آن گابلین های پست و کوتاه که دقیقا مثل همین خانه کج و کوله و منقوص و به درد نخورند. خانه شبیه مشتی گِل بود که بدون هیچ ذوق هنری تلپ روی دامنه ی تپه کوبانده باشند، بعد با سر انگشت مبارک سوراخهای به جای در و پنجره برایش گذاشته باشند. در آخر هم شاخه و برگ و علف ریخته باشند رویش تا چیزی را مخفی کند. چون چیزی اینجا مخفی بود.. یک مقبره!

مردی که به خاطر شیب تپه دوان دوان پایین می آمد بی رحمانه به همراهش پس گردنی زد و با فریاد گفت:

- احمق! بجنب.. همش چند دقیقه وقت داریم تا خورشید به بالای آسمون برسه.. که اون چند دقیقه رو هم باید طلسمو آماده کنیم.. بدو!

و سپس در حالی که ردا و شنلش ،که هردو سیاه بودند، پشت سرش در پیچ و تاب بود به سمت خونه گابلینها دوید. مرد دوم هم که کلاه و ردای جادوگری مرتبی به تن داشت در حالی که احتمالا معنای غرولندهایش ناسزاهای آبدار و مردانه ای بود؛ به دنبال آن جادوگر خفاش مانند دوید.

مرد خفاش وار همانطور که می دوید توضیحاتش را بلند بلند داد می زد.. انگار که مطمئن بود کسی آن جا نیست:

- خوب حواستو جمع کن! قرار بوده وقتی که ابرها روز رو شب می کنن درست زمانی که خورشید به وسط آسمون می رسه جادوی اسمشونبر عمل کنه و مادر ساحره ش که مقبره ش این جا بوده از مرگ برگرده.. ما باید جلوشو بگیریم و گرنه تا قیامت هم کسی نمی تونه جلوی نسل سالازار اسلایترین رو بگیره.. هر چقدر اون ساحره بیشتر تو قبر بمونه برای همه بهتره.. حالا بدو تا خورشید به وسط آسمون نرسیده!

اما خوب.. این دو جادوگر یقینا یا ساعت نداشتند یا از پشت کوه ها می آمدند.. چون دقایقی از ظهر گذشته بود!

-------------
پ.ن:
یادم رفت بگم اینا رو.. سوژه نه طنزه.. نه جده و در همین حال هم طنزه هم جد، به بیان بهتر طنزوجده.

داستان هم از این قراره که لرد قبر مادرشو به خونه ی گانت انتقال داده تا با یه طلسمی در همون محل زنده ش کنه.. حالا دو نفر مدافع نور و روشنایی که می دونن تو زنده شدن مروپ گانت خیری نیست می خوان برن که جلوی این کارو بگیرن ولی همونطور که دیدید دیر رسیدن و مروپ گانت زنده شده..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وزیر دیگر در 1392/6/22 11:59:52
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1392 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا او توانسته بود تا زمان آغاز رسمی زمان تبلیغات، خانه ی گانت ها را با تمام مرگخواران بست نشینش تبدیل به ستادی غیر رسمی و پرجمعیت کند.

مورفین، فین فینی کرد و پاشد تا سخنرانی حماسی خودش رو ایراد کنه:

_جادوگرا، شاحره ها، فژفژه ها، بلانسبت ماگلها ! چوبدست حل مژکلات جامعه دشت منه! بذارید من بیام وژیر بشم همه شی اوکی میژه! الان تو ژامعه ای زندگی میکنیم که هیشی امید توش نیس...

ملت حاضر نگاهی به هم انداختند و پچ پچ کنان صحبت مورفین را رد کردند. مورفین با خودش گفت: "اصن چوب بالا شر این ملت نباشه نمیشه!" و با ضربه ای به چوبدستش، در اتاق انتهای سالن رو باز کرد. جایی که یه دیوانه ساز زنجیرشده بود. با یک هورت ِ نفس دیوانه ساز همه شادی و امید ملت از بین رفت. مورفین ادامه داد:

_بله! داشتم میگفتم! هیش امیدی نیس...(ملت نا امید و به فنا رفته: تختیــــر!) بژارید من بیام امید میارم با خودم. به هرکدومتون یه کارت هیدیه دادم، برید باهاش تو روشتاها، تبلیغ کنید واشم ... برید دیگه!


(فردای انتخابات)

رادیو وزارت: بنابه گزارش های تایید نشده، مورفین گانت کاندیدای مرگخوار پست وزارت سحر و جادو با کسب 163% آرا ، پیروز شد. به بیانیه ای که بعد از اعلام نتایج در خبرگزاری ها درج شده دقت بفرمایید:

مورفین گلوی خودش رو صاف میکنه و یه قلپ چایی هورت میکشه :

_بهله! بهله! شفیران انتخاباتی بنده تونستن با توزیع سیب زمیـ... ببخشید؛ امید در بین مردم، این اتفاق رو رقم بژنن. من وامدار هیچ گروهی نیشتم... و وزیر همه ی ملت مرگخوار خواهم بود... همین دیگه برید پی کارتون میخوایم یه دو پک خوشحالی بژنیم بالا.


(پس فردای انتخابات _ساعت 7 صبح _ خانه ی گانت)

مرگخوار شماره ی 1: مورفین کجایی؟! برو چهارتا بربری بخر .
مرگخوار شماره ی 2: نیمروی من عسلی باشه ها
مرگخوار شماره ی 3: بربری من خشخاش باشه.
مرگخوار شماره ی 4: سر رات یه کاسه حلیم هم بخر.
مرگخوار شماره ی 3: بعدش بیا این قلنج من رو بگیر اگه زور داشتی.

مورفین به میان سالن پذیرایی اومد و رو به ملت مرگخوار ِ ولو و گرسنه و چترباز گفت:

_ای مرگخوارهای عژیژ من! همتون تو وزارت استخدام شدید. حالا پاشید بریم وزارت.

با خودش گفت که این آخرین باری هست که ملت مفتخور مرگخوار را در خانه ی خودش خواهد دید.:zogh:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/19 1:01:24
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1392 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخواران در خانه ی گانت ها که متعلق به مورفینه کنگر خوردن و لنگر انداختن و مدام از مورفین کار می کشن و مسخرش می کنن. بالاخره مورفین طاقتش طاق میشه و میره شکایت مرگخواران رو به ارباب می کنه که ارباب هم اهمیتی نمیده و حالا ادامه ی ماجرا:

مورفین به این نتیجه رسید که تنها کسی که می تواند کمکش کند و از این تهدید یک فرصت بسازد خودش است. این شد که یک پک چیز قورت داد و فکر کرد و نقشه کشید و صبر کرد تا موعد ثبت نام انتخابات وزارت شد.

شب قبل از ثبت نام مورفین از ارباب مرخصی با سه کروشیو گرفت (توضیح برای غیرمرگخواران: چون مرگخواران حقوق نمی گیرند، مرخصی بدون حقوق معنایی ندارد. بنابراین هرکسی که می خواهد مرخصی بگیرد، بسته به میل ارباب تعدادی کروشیو خورده و سپس با مرخصی اش موافقت می شود. ر.ک بند شماره ی 238 سوگندنامه ی مرگخواران،ویراست سی و هشتم، نشر خانه ریدل) و صبحِ کله ی سحر مدارکش را برداشت و رفت ستاد انتخابات و ثبت نام کرد و بعد هم از دلوروس آمبریج گرفته که مسئول ثبت نام بود تا هر کسی که می دید و می شناخت، همه را دعوت کرد به صرف شام نون و بوقلمون در خانه ی گانت ها.

شب، مورفین با یک دست کت و شلوار شیک و تر و تمیز جلوی در خانه ایستاده بود و از مرگخوارانی که خسته از ماموریت به خانه برمی گشتند با خسته نباشید و تقدیم کارت هدیه ی 1000 گالیونی گرینگاتز استقبال می کرد.

کم کم افراد غیرمرگخوار نیز از راه رسیدند؛

- به به! چاکر فری دست قیچی! خیلی میخوامت داداش. خوش تشریف آوردی. بفرما اینم یه کارت ناقابل پیشکش!. بفرما داخل پذیرایی بشی. منم مهمونا بیان خدمت می رسم.
...
- خیلی خوش تشریف آوردین جناب هری پاتر! قدم سر چشم ما گذاشتین. می فرمودین هیپوگریفی، ابوالهولی، شاخدمی سر می بریدیم. بفرمایید، پذیرایی شید.
...
- نوکرتم غلام تخته. خیلی گلی. بفرما.
...
- سلام جناب آراگوگ. چرا خانوم بچه ها رو نیاوردین؟ البته همون بهتر که نیاوردین. می رفتن تو جون بچه ها اسباب اذیت بود. برای خودشون میگم البته! بچه های ما که به جک و جونور عادت دارن. بفرمایین.
...
- سلام ارباب! نوکرم! جان نثارم! غلامم! ای قدر قدرت! ای عظمت! ای بی نهایت! جون من، این تنو کفن کنی امشبه رو با این کله زخمی و پشمک یکی به دو نکن! آ قربون دایی!... اوووووووخخخ! غلط کردم! بفرمایید ارباب. بفرمایید.
...


بالاخره همه ی مهمانان گشنه ی نون و بوقلمون نخورده آمدند و نون و بوقلمون را خوردند و یک نزاع کوچکی هم بین محفل و مرگخواران درگرفت و طلسم های آواداکداورا و اکسپلیارموس میان طرفین مبادله شد که نتیجه مرگ چهار محفلی و خلع سلاح شدن دو مرگخوار بود.(بعد میگن چرا اعضای محفل کمه!)
بعد از اینکه نزاع تمام شد و سفره ها را جمع کردند مورفین بلند شد که سخنرانی کند.

حالا او توانسته بود تا زمان آغاز رسمی زمان تبلیغات، خانه ی گانت ها را با تمام مرگخواران بست نشینش تبدیل به ستادی غیر رسمی و پرجمعیت کند.

چه حوادثی در پیش است؟
مورفین در سخنرانی اش چه خواهد گفت؟
آیا مورفین می تواند مدعوین را با خود همراه کند؟
آیا جاسوسان شورای مدیران متوجه و مانع تبلیغات غیررسمی مورفین شده و او را رد صلاحیت خواهند کرد؟
آیا در میان مدعوین مخالفین و رقبای مورفین نیز حضور دارند؟ اگر حضور دارند عکس العمل آنها چیست؟ اگر حضور ندارند پس کجایند و چه می کنند؟
آیا مادر تاناکورا با اوشین مهربان خواهد شد؟
آیا ریوزو جنس هایش را از مورفین می خرد؟
این ها پرسش هایی است که آینده پاسخ آنها را خواهد داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/3/20 1:07:02
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/3/20 2:00:22

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1391 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- فکرژو بکن. به من میگن بی ژنبه!خودشون ژیکار کردن به عمرشون که حالا منو مشخره میکنن؟ دیگه دارم اژ دشتشون کلافه میشم! باید یه کاری بکنم!

مورفین چند باری این افکار رو مرور میکنه و بعد از اینکه نامه جیمز رو توی جیب شلوارش و عکس عمه اش رو توی جیب رداش میذاره به سمت اتاقی میره که لرد در اون اقامت میکنه.

- تق تق تق.
- بیا تو.

مورفین در رو باز میکنه، سینه اش رو تا جای ممکن سپر میکنه و تلاش میکنه سرش رو هم بالا بگیره و میگه:

- دایی ژون یه شوالی برای پیژ اومده. اومدم اژت بپرشم.

لرد که مشغول غذا دادن به نجینی بود و زیاد هم حوصله دایی عملی اش را نداشت دستش را روی هوا تکان مختصری داد تا نشان بدهد که حرف هایش را مینشوند.

- ببین، اومدین اینژا شند روز مهمون من شدین. قدمتون روی چشم. ولی...
- ولی؟؟؟؟؟؟؟!!! ولی چی؟!

لرد بعد از گفتن این جمله غذا دادن به نجینی را فراموش میکنه و با خشم به مورفین نگاه میکند. مورفین که میبیند اوضاع حسابی قمر در عقرب شده به طوری کلی بیخیال انتقاد اصلی میشه و میگه:

- ...ولی این مرگخوارا خیلی نامردن. خژالتم نمیکشن. همش منو دشت مینداژن. یه شیزی بهشون بگو دیگه برادرژاده عژیژم. ژشته خب، من دایی توام. برای خودت ژشت میشه.

لرد که این موضوع براش اهمیتی نداشت دوباره مشغول غذا دادن به نجینی میشه و میگه

- اهمیت نده. یه کم میخوان تفریح کنن. حق دارن، حوصله شون تو این خونه سر میره. تو باید بیشتر به فکر سرگرم کردنشون باشی مورفین. حالا هم برو یه چیزی براشون درست کن بخورن. البته قبلش غذای ارباب رو اماده کن. اینقدر که به نجینی غذا دادم خودم گشنم شد. حالا برو پی کارت!

مورفین که دید اوضاع حتی از قبل هم بدتر شد و هیچ پیشرفتی برای دست به سر کردن مرگخوارها حاصل نشد با صورت کبود و گوش هایی که ازشون دود بیرون میزد از اتاق لرد خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1391 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-مورفین غرق در فکر بود.
بگم اینژا لولو داره؟یا بگم وتادیم واگیر داره؟شی بگم؟نکنه باید مژبورشون کنم به هوگو درش یاد بدن؟شاید اینژوری برن..شی کار کنم؟

با مشتی که به شانه اش خورد،فریادی کشید و گفت:بششه بد.
و با حالتی قهر آمیز روشو اونور کرد.لودو زمزمه کرد:دایی اربابم اینقدر بیجنبه میشه؟دایی نیست دایی ای که اینقدر بیجنبه باشه.
سالازار اسلیترین از آن طرف جمع فریاد کشید:نواده ای که اینقدر بی جنبه باشه،نواده مننیست ابله..
-مرگخوار نیست مرگخواری که اینقدر بیجنبه باشه.
-آدم نیست آدمی که اینقدر بیجنبه باشه.
-نوکر نیست نوکری که اینقدر بیجنبه باشه.

ناگهان مورفین جوش آورد.دودی که از گوش هایش خارج میشد چندین نفر را به سرفه انداخت.رنگ پوستش لحظه به لحظه سرخ تر از قبل میشد.مورفین با تمام توان فریاد کشید:بگین کدوم بیعرژه ای اینخدر بیژنبست تا بکشمش.

چشم همه مرگخوارن خیره مورفین شد.هوگو گفت:تو!تو بیجنبه ای ای.. عملی بدردنخور!
مورفین سرش را پایین انداخت و دیگر هیچ کلامی بر زبان نیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1391 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-مورفین، پس این چایی چی شد؟
-مورف؟یه نامه از محفل داری...از طرف جیمز سیریوس پاتر!طرف هر کی که هست یه اسم سه بخشی داره که تک تک بخشاش منحوسه!
-مورفین؟سریعتر کار کن.باید نجینی رو ماساژ بدی.

مورفین گانت نفس نفس زنان سرگرم اجرای خرده فرمایشات لرد و مرگخواران بود.هیکل خمیده و غر زدنهای زیر لبش شباهت عجیبی به کریچر داشت.
-مورفین اینو بیار، مورفین اونو ببر.دو ماهه لنگر انداختن اینجا.دشت به شیاه و شفید نمیژنن.جژالتم نمیکشن.ناشلامتی من دایی اربابم.لم دادن همشون.فردا عشر که رفقا بیان آبرو حیشیت نمیمونه برام.

در گوشه ای از خانه جمع کوچکی از مرگخواران روی زمین نشسته بودند.هوگو ویزلی روی میزی رفته بود و نامه جیمز را با صدای بلند میخواند.هر از چند گاهی وقفه ای برای خاموش شدن قهقهه های مرگخواران میداد.
-ای برادر...ای تکیه گاه من!هر هر هر هر...تکیه گاهو باش.فوتش کنی میره هوا!چشم من هنوز به راه توست.و امیدم به این که توانایی تشخیس نیکی را از بدی پیدا کنی..هر هر هر...بچه ها ببینین تشخیص رو چطوری نوشته این جوجه محفلی.

مورفین سینی چای را روی میز گذاشت و به جمع پیوست.
-هی هوگو...مگه تو آبدارشی نبودی؟بیا شایی دم کن.اون نامه رو بده به من.خشوشیه.روابط خانوادگیه.

هوگو از میزی به روی میز دیگر پرید و به خواندن ادامه داد.
-در ادامه عکسی از عمه مگولی را ضمیمه نامه میکنم که شاید با دیدن چهره پیر و مهربانش چشم دلت بینا شود...بچه ها عمه شو...به جان شما اینم معتاده!هی مورف.اگه این برادرته و ارباب هم برادر زادته...یعنی...اربابم چیز میشه دیگه؟لرد ولدمورت پات...

مورفین بالاخره موفق شد چوب دستیش را بلند کند و نامه را از چنگ هوگو در آورد.
-نخیر...این حشاب کتابا اینژوری نیشت.تو خودتو خشته نکن.اگه ژرأت داری برو به خودش بگو.عکش عمم رو هم بده.بیا شایی دم کن.

هوگو شانه ای بالا انداخت و رو به لودو کرد.
-من آبدارچی کجا هستم؟

لودو:خانه ریدل!
هوگو:و اینجا خانه ریدله؟
لودو:انجمنش هست.تاپیکش نیست.منفی در مثبت میشه منفی.پس نیست!

مورفین بدون توجه به دو مرگخوار بطرف مبلی رفت...که پر بود...مبل دوم و سوم و چهارم هم همینطور.روی کاناپه 18 مرگخوار در سه ردیف روی هم نشسته بودند.مورفین بی خیال مبل و کاناپه و صندلی شد و روی زمین نشست.
-حالا شیکار کنم؟رفقا فردا عشری میان و این قوم مغول اینجا بیتوته کرده.اربابم که هشت.نمیتونم اعتراژکنم.کاش میتونستم کاری کنم که بژارن برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 شهریور 1391 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس سوالی که پرسیده بودو با خشم بیشتری تکرار میکنه . چهره لردسیاه در ذهنش شکل میگیره که اگه بفمه نجینی عزیزش چه اتفاقی واسش افتاده چیکار میکنه . خشم زیادی بهش غلبه میکنه . صدای افکار بلند روفوس تمرکز ذهنیشو بهم میزنه . افکاری از جنس بدست آوردن این ققنوسهای زیبا ! این خشم بلا رو بیشتر میکنه . ایوان رو از جلوی خودش به کناری پرت میکنه . روفوس رو با طلسمی سریع طناب پیچ میکنه . رو میکنه به تری و اماندا که از حرکات بلاتریکس تو این موقعیت متعجب و نگران بودن :

- " شما دو تا بجای زل زدن به من دو تا چاقو ظاهر کنین . ایوان ! تو هم استخون ترقوه ات رو باید در راه نجینی عزیز لردسیاه در فدا کنی . ما تکه هایی از روفوس رو جدا میکنیم و به استخون میبندیم و جلوی ققنوسها میندازیم . اونا وقتی به این طعمه نزدیک شدن از استشمام بوی گوش اشک از چشمشون درمیاد . اون موقع ما باید بی حرکتشون کنیم .

آنتونین پرسید چجوری ؟!

بلاتریکس از لای دندونای کلید شده اش با حرص گفت : " ما جادوگریم ابله ! چی از لردسیاه یاد گرفتی آخه ؟! "

چشمان روفوس از وحشت و ترس بزرگتر نشون میدادن و صورتش سفید شده بود . بلاتریکس درحالی که بالای سر ایوان ایستاده بود و منتظر جدا شدن استخوون ترقوه ایوان بود ، بیتفاوت به این حاله روفوس ، به تری و آماندا نگاه هشداردهنده ای کرد و اونا ناچارا به روفوس نزدیک شدن .

-

لحظاتی بعد .

روفوس بیهوش و کبود زیر درخت افتاده بود و تکون نمیخورد . آماندا از دیدن خون غش کرده بود و تری سعی میکرد خونی که از گوش بازوی روفوس روی گوشت بازوش بودو تمیز کنه . ایوان درحالی که از درد به خودش میپیچید با نفرت استخوون ترقوه اش رو جلوی بلا پرت کرد . چشمان بلا برق زد .

تری جلو اومد و گوشت رو به استخوون بست . بلا وردی خوند و استخوون روی زمین حرکت کرد و به آرومی در نزدیکی ققنوسها بی حرکت شد . ققنوسها از بوی عجیب گوشت تازه به استخوون نزدیک شدن .

بلا روی چشمای ققنوسی که نزدیکتر بود تمرکز کرده بود . چیزی مثل اشک درخشید . بله ! آخرش موفق شدن .

نگاه سردی به ایوان انداخت و گفت :

" این ورد باید دو نفری اجرا بشه . همزمان با من تکرار کن . "

دو جادوگر چوبدستیاشونو همزمان بالا بردن و فریاد زدن : " ایموبایلیوس !!! "

ققنوسهای دیگه از صدای بلند اونا پراز کردن . ققنوس زیبایی که جلوتر بود ابتدا حرکت پرهاش آروم و سپس بی حرکت روی زمین افتاد . بلاتریکس سریع به سمت ققنوس رفت . بطری کوچیکی ظاهر کرد و قطرات اشکی که توی چشم ققنوس جمع شده بودو توی بطری هدایت کرد . با پیروزی و غرور ایستاد . بطری رو توی جیب رداش گذاشت و به این فک کرد که امشب که لردسیاه از سفر برمیگیرده ، نجینی با فلسهای تازه و نیش زهرآگینش به استقبالش خواهد رفت .



پایان سوژه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1391/6/21 17:23:59
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1391 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس یکدفعه عصبانی شد و سر فلور و بقیه ی مرگخوار ها داد زد:
چی ؟فرار کنیم.ای احمق های به درد نخوره پس مار نازنین ارباب چی؟
بلاتریکس در حال داد زدن چوبدستیشو در آورده بود تا اولین مرگخواری که نزدیکش میشد رو با کوشیوی لذت بخشی ادب کنه اما هیچ کدوم از مرگخوار ها نزدیکش نشدن.
مرگخوار ها که با دیدن چوبدستیه بلاتریکس وحشت کرده بودن عقب عقب میرفتن وهیچ کدومشون توجهی به ققنوس های زیبایی که به خاطر جیغ بلاتریکس به اونجا اومده بودن نداشتن.
ایوان که دیگه به این وردا عادت کرده بود با آرامش بیشتری عقب عقب میرفت و چشمشو از چوبدستیه بلا برداشته بودکه ناگهان چشمش به ققنوس ها افتاد.
_هی اونجا رو نگاه کنید.
بلاتریکس داشت وردی به سمت ایوان میفرستاد که فلور و تری با هم گفتند:
وای ققنوس.
با این حرف مرگخوار ها چشمشون به ققنوس ها افتاد و بلا هم از طلسم کردن ایوان منصرف شد و به سمت ققنوس ها برگشت.
مرگخوارها از ترس اینکه ققنوس ها فرار کنن حرکتی نمی کردند.
_حالا باید چی کار کنیم ؟
این سوالی بود که بلاتریکس به آرامی از بقیه پرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1391 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آهنگی که مرگخوارها با خوشحالی زیر لب زمزمه میکردند همه جا را در بر گرفته بود.همه با بیشترین سرعتی که میتوانستند قدم برمیداشتند و به جلو میرفتند.
بلاخره چند ققنوس زیبا پیدا شد.تری با شوق و ذوق که انگار به ققنوس شکلاتی نگاه میکند، محو آنها شد و داد زد:
-بیا بغلم!

چندین قدم به جلو برداشت که ناگهان ققنوس پرواز کرد و یک مشت از موهای تری را کند و فرار کرد.تری با تجب دستی به سرش زد و گفت:
-هــــــــــــــــی!؟چی کار میکنی؟
روفوس گفت:
-احمق، اون ققنوسا که رام نیستن.مگه نمیدونی؟

لا که تا این لحظه ساکت مانده بود با صدای غمگینی گفت:
--اما...ما چی کار کنیم؟رام کردنشون خیلی زمان میبره.
ایوان حرف او را ادامه داد:
-و ممکنه نسخه ی فلور دیه نتونه بیشتر از این اون نسخه های وحشی رو سرگرم نگه داره.

با این حرف ایوان، مشکلی به ذهن فلور رسید.او نالید:
-و باید به فکر این باشیم که چه جوری در ریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1391 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی این قسمت سوژه کش داده شده! با اجازه یکم جلو می برمش!

~~~~~~~~~~

- بلا بذار حداقل نقششو بگه شاید به درد بخور بود.

ایوان تشکر میکنه و ادامه میده : فلور ، تو یه جوری با نسخه ت ارتباط برقرار کن و کاری کن که رفتارش باهات خوب بشه و ازت اطاعت کنه.

فلور : خب؟

- خب بعدش با هم از اون عشوه ها بیاین دیگه! چیکار می کردین که جادوگر ها رو محو خودتون میکردین و بعضی هاشون هم غش می کردن؟!

تری که از ایده ی ایوان خوشش اومده بود ، واسه جایزه ی ایوان یه شکلات از جیبش در میاره و میذاره تو دهنش!

فلور از غار بیرون میره و چشم همه ی نسخه ها اون رو دنبال می کنه! فلور به طرف نسخه ی خودش میره. نسخه ابتدا با تعجب نگاهی به فلور میکنه. فلور که از روحیات خودش خبر داشته ، شروع میکنه به تعریف و تمجید از نسخه ش! نسخه هم خوشش میاد و دستشو به طرف فلور دراز میکنه.

همه :

بلا : فلور چی گفت که نسخه ش داره این کارو میکنه؟

فلور روی دست نسخه ش میشینه و اشاره میکنه که دستش رو ببره بالا. نسخه دستش رو کنار گوشش میگیره ، فلور چیزی میگه ، نسخه هم با تکون دادن سرش به فلور می فهمونه که قبول کرده! فلور و نسخه کارشون رو شروع می کنن...

مرگخوار ها از دور شاهد بودند که فلور و نسخه ش چطوری دارن همه رو محو خودشون میکنن. حتی نسخه ی ایوان کبوتر رو پرت کرد اون طرف و به نسخه ی فلور زل زده بود. فلور به مرگخوارا اشاره کرد. همه از غار خارج شدند.

فلور به نسخه ش چیزی گفت ، نسخه دستش رو پایین آورد و فلور پایین پرید. فلور به نسخه چشمکی زد و نسخه به کارش ادامه داد و حواس همه ی نسخه ها را پرت کرد تا فلور و دوستانش بروند.

تری شتابان به سمت فلور رفت و خودش رو تو بغلش انداخت و گفت : آفرین فلور ، کارت عالی بود! بیا این شکلات مال تو!

فلور از کار تری خنده ش میگیره و میگه : مال خودت تری!

تری هم خوشحال و شاد و خندون شکلات رو تو دهنش میذاره!

همه به طرف ققنوس ها روانه میشن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده