جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] خاطرات یاران ققنوس
- 1 -
- سلام! من کوینم. چرا اینجا اینقدر تاریکه؟!

- آواداکداورا!
پرتوی سبزی اخترک تاریکی که با جمجمههای ریز و درشت پوشیده شده بود را لحظهای روشن کرد. طلسم با مخلوق ریزنقش برخورد کرد و او را در بر گرفت. لحظهای بعد که اشعهی سبز خاموش شد، کوین همچنان سر پا بود.
- چطور... چطور ممکنه؟! این طلسم هر انسان و حیوانی رو نابود میکنه!
- اوه... انسان و حیوان؟ من که گفتم اسمم کوینه. اسم تو چیه؟
مرد سیاهپوش جا خورد! این موجود چطور جرئت میکرد اینقدر گستاخانه برخورد کند؟
- من لرد سیاه هستم! کسی که همه از شنیدن اسمش لرزه بر اندامشون میفته!
- اوه، ولی تو که خیلی سفیدی.

لرد سیاهِ سفیدپوست نعره زد:
- من کسی هستم که جهان رو پر از سیاهی میکنه!
- چرا؟
- به آسمان بالای سرت نگاه کن، مخلوق ضعیفالجثه! چی میبینی؟
کوین به بالای سرش نگاه کرد.
- یه عالمه ستاره.
- بین ستارهها، بچهی نادان!
- اوه... سیاهی...
- این طبیعت جهانه، سیاهی بیانتها. توازن در سیاهیه و ستارگان ناچیز هرگز نمیتونن این سیاهی رو به کلی پاک کنن!
قلب کوچک کوین دیگر تحمل نداشت، به سرعت راهش را کشید و از آن اخترک دور شد.
- 2 -
کوین بر روی تلی از خرت و پرتها ایستاده بود. به نظرش این اخترک میتوانست متعلق به یک کلکسیونر، یک آدم شلخته، تنبل، خرت و پرت جمعکن و یا افراد مشابه باشد.
- آهااای!

صدای خرناس بلندی آمد و ظاهراً چرت مردی که بین این همه وسیلهی نامربوط تشخیص داده نمی شد، پاره شد.
- کیه؟

- من کوینم. سلام. شما آشغال جمعکنی؟
مرد بلند شد، کت و شلوارش را تکاند، دستی به موهایش کشید و با امیدواری به کوین نگاه کرد. امیدی که در اولین نگاه خشکید!
- بازم یه بچه! همش یه بچه! همتون یه بچهاین! اه!

کوین با تعجب گفت:
- نه نه نه! من کوینم! یه کوین! نگفتی، تو یه آشغال جمعکنی؟
- برو بابا بچه! خجالتم نمیکشه! من دزدم.

- همیشه دزد بودی؟
دزد جواب داد:
- نه خب، اگه پست جدی باشه من یه برادر حسرت کشیدهی تنهام که کلی به آدم ایده واسه نوشتن میده. ولی پست تو شکلک داره، که یعنی الان فعلاً یه دزدم!
- حالا چیا میدزدی؟
البته میشد از ظاهر اخترک کلمهی «همه چی» را فهمید.
- همه چی.
- واقعاً؟

- آره. حتی یه سری هورکراکس اربابم دزدیدم. که البته تا جا داشت کروشیو خوردم. یه بارم قمههای رودولفو دزدیدم که اونم مچم رو گرفت و همشونو دونهدونه از پهنا فرو کرد توی حلقم.

دزد، به گوشهای خیره شد و ادامه داد:
- لعنتیا، همیشه از پهنا فرو میکنن!

کوین علاقهاش را به دزد از دست میداد. برعکس قیافهی خوب، بوی خوبی نمیداد. چیزی نپرسیده بود که دزد ادامه داد:
- حتی تو رو هم میتونم بدزدم!

- من رو از کی بدزدی؟

دزد به پایین نگاه کرد، دست چپش را به دهان برد و به آرامی، انگشت اشارهاش را گزید. بعد از مکث کوتاهی، سر بلند کرد تا جوابی بدهد که دید مهمان ناخواندهاش دیگر در اخترک نیست.
- 3 -
اخترک بعدی به نظر خالی از سکنه مینمود. کوین گیج و سرگردان کمی روی آن سیارک کوچک این طرف و آن طرف رفت. دست آخر با صدای بلند گفت:
- آهای! سلااام! من کوینم، کسی اینجا نیست؟
ناگهان از پشت سر کوین صدای «پاق» بلندی آمد.
- کمــــک!
اوه... من رو ترسوندی!
تو دیگه چه موجودی هستی؟- وینکی جن مترسونندهی خوووب؟

کوین به ظاهر عجیب جن نگاه کرد و گفت:
- چه جالب! تو اولین جنی هستی که من توی عمرم دیدم! کارِت چیه؟
- وینکی روز و شب برای مردم مجانی کار کرد، زمینها رو تمیز کرد، غذا پخت، گردگیری کرد، محفلی کشت، وینکی همه کار کرد!
- چقدر خوب! ولی... آخه چرا این همه کار میکنی؟
وینکی طوری که انگار یاد خاطرهی غمگینی افتاده باشد جواب داد:
- وینکی سالها بود که کار کرد و کار کرد تا بتونه با پولهاش اون مسلسل طلایی رو که پشت ویترین دید رو بخره. آخه وینکی روی اون مسلسل کراش داشت.
- آخی! یعنی اون مسلسل این همه گرونه که سالهاست داری کار میکنی ولی نتونستی پولش رو جور کنی؟
- کوین جن بیدقت بود! وینکی گفت که سالهاست برای مردم مجانی کار میکنه! وینکی جن مجانیکارکن خوووب؟

- اوه!
کوین ضمن اینکه از بیدقتیاش به خنده افتاده بود، در دلش زمزمه کرد: «جنها هم به اندازهی آدم بزرگا عجیب و غریبن!» دست آخر رو کرد به او و برای دلداریاش گفت:
- آره، وینکی جن خوب!
- وینکی از اینکه جن خوب باشه متنفر بود!
وینکی الان رفت و خودش رو آتیش زد و خاکسترش رو توی معدهی تسترالای ارباب چال کرد!
با غیب شدن وینکی، کوینِ متحیر اخترک را ترک کرد.
- 4 -
کوین به آرامی روی اخترک بعدی فرود آمد. احساس کرد که زیر پایش، چیزی به نرمی یک گل له شد.
- چیکار داری می کنی؟!
کوین به دختری که روبرویش، پست یک تلسکوب ایستاده بود چشم دوخت. موهایش را با روبان بسته بود و یک طرف صورتش رد سوختگی عجیبی دیده می شد.
اخترک هم کم عجیب نبود. روی آن تا جایی که کوین می دید یک تلسکوپ بزرگ، یک جارو، یک چماق، تعدادی برگه ی چرک نویس، چند کتاب و تعداد زیادی از گلهای ریزی که کوین تا به حال ندیده بود و اسمشان را نمی دانست...
- پاتو نذار روی قاصدکا!
...بله، تعداد زیادی گلهای ریز «قاصدک» دیده می شد.
- اسم من کوینه.
تو چی هستی؟دختر «چی» را به حساب شغل گذاشت.
- من نگهبانم.

- اوه، نگهبان؟ نگهبان چی؟
دختر با اعتماد به نفس، لبخند کج و معوجی زد و گفت:
- نگهبان خیلی چیزا... قاصدکا، بلاجرها، اژدهاها، لبخندا...
کوین با تعجب پرسید:
- چیا؟
- لبخندا.
- نگهبان لبخند چیکار می کنه؟

لبخندی که روی صورت دختر نقش بسته بود پهنتر و کمی زشتتر شد. به تلسکوپ اشاره کرد و گفت:
- من با این به اخترکای دیگه نگاه میکنم و مواظبم که ساکنینش لبخنداشون رو از دست ندن.
کار جالبی بود. کوین پرسید:
- همهی اخترکا؟

- همهی اخترکای تحت حفاظتم...
- مثلا کدوم اخترکا؟
دختر اخمی کرد و گفت:
- بیشترشون خصوصیان. نمیتونم بگم! ولی محض نمونه... اون بالا، آره همونجا... اخترک جیمزتدیاس.
و یک سوال دیگر در ذهن کوین شکل گرفت:
- تا بحال شده از کارت خسته بشی؟
دختر، کمی بیتوجه به کوین، در عالم خودش جواب داد:
- درست همون لحظهای که فکر میکنم ساکنین یکی از این اخترکا دیگه من رو فراموش کردن، درست همون لحظه میفهمم که به یاد منن.
این جواب سوال کوین نبود، ولی کوین برای اولین بار، سوالش را تکرار نکرد.
- دلم میخواد برم اخترک جمزتدیا.
- من که صلاح نمی دونم کسی بره روی اخترکی که یه گرگ و داداشش زندگی میکنن.

کوین سری تکان داد و رفت.
- 5 -
اخترک بعدی تماماً با پرزهای سفیدی فرش شده بود و کوین به سختی توانست جایی برای ایستادن پیدا کند. در مرکز جایی که انگار این پرزها از آن سرچشمه میگرفتند، مرد سفیدپوشی ایستاده بود...
البته، کوین که دقیق نگاه کرد، نه آن پرزها درواقع «پرز» بودند و نه آن مرد سفیدپوش بود، بلکه...
- چقدر ریش!

- اوه، یه فرزند روشنایی دیگه!
کوین با خودش فکر کرد که آن مرد ریشو که تا بحال او را ندیده بود، چطور او را شناخته... که بلافاصله یاد خاطرهای افتاد و گفت:
- ببخشید اعلیحضرت، شما هم یه پادشاه هستید، درسته؟
- نه فرزندم، من نه اعلیحضرتم و نه پادشاه. من دامبلدورم.
- اوه، شما دامبلدورها هم مثل پادشاهها همهی آدمها رو میشناسید!

دامبلدور لبخندی زد و با لحنی پدرانه گفت:
- همینطوره پسرجان. همهی مردم فرزندان روشنایی هستن. میدونی، زمانی بوده که فقط ستارهها در جهان بودن. بعد با از هم پاشیدن بعضی ستارهها، سیارات به وجود اومدن. از سیارات هم ما موجودات زنده... ما همه فرزندان ستارههاییم.
- چه قشنگ! ولی من کسی رو میشناسم که جور دیگهای فکر میکنه.
دامبلدور ذهن کوین را خواند.
- میدونم، اونها کسایی هستند که اصل و ریشهشون رو فراموش کردند. کسایی که وقتی به بالای سرشون نگاه میکنن، به جای ستارههایی که به آسمون قشنگی میبخشن، سیاهی رو میبینن.
کوین، غرق در حرفهای دامبلدور، جواب نداد. دامبلدور چشمکی زد و گفت:
- ولی جای نگرانی نیست. آخه هنوز هم هستن کسایی که وقتی به آسمون نگاه میکنن، نه تنها ستارهها رو میبینن، بلکه به فکر گلهایی که در هر ستاره فقط یکی ازش وجود داره هم هستن!
- و روباهها... و حلزونها...

- درسته. و به همین خاطره که من هنوزم به آدما امیدوارم!
کوین و دامبلدور، بدون آن که دلیلش را بدانند، برای مدتی طولانی خندیدند. شاید کوین باید در تصورش از «آدمبزرگها» تجدید نظر میکرد. اما دیگر وقتش شده بود که آن اخترک را هم ترک کند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
~ Le Petit Kevin ~
زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!
... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

با هر قدمش روی پله ها، ابری از گرد و خاک به هوا بلند میشد. اخم کرده بود و سعی میکرد خارش چشم چپش را نادیده بگیرد. چندبار پلک زد. آب دهانش را قورت داد. به پاگرد رسیده بود. روبروی قاب ایستاد، نفس عمیقی کشید. دست هایش را از هم باز کرد و با حرکتی سریع پرده ها را کند و به کناری انداخت.
- حرومزادهی کثیف! گندزاده ی گاو! خائن به اصل و نسب ...
جیمز با جیغ بلندتری دهان ساحره ی درون قاب را بست: حرومزاده عمته، ننه بابام عقد کرده بودن! کثیف باباته، صب دوش گرفتم! گندزاده اربابته، خونم اصیله! گاو خودتی، من آدمم! خائن به اصل و نسب اگر بودم الان اینجا نبودم، حالا دهنتو ببند و گوش کن!
خانوم بلک نگاه خشمگینش را به چشم های میشی جیمز دوخت. رگ های خونی درون سفیدی چشم هایش می تپیدند. قفسه سینهاش بالا و پایین میرفت و به جای نفس کشیدن، خس خس میکرد.
جیمز یک قدم جلو آمد و به غباری نگاه کرد که روی چشم های پیرزن نشسته بود. دستی روی قاب کشید و غبار را پاک کرد. چهره خانوم بلک بیست سال جوانتر شد.
جیمز انگشتان خاکآلودش را با شلوار جینش پاک کرد و پشت به خانوم بلک، نشست روی زمین و به قاب تابلو تکیه زد. حالا که از او "گوش" خواسته بود، مطمئن نبود که حرفی برای گفتن داشته باشد. در واقع انتظار این سکوت را نداشت. اینطور تصور میکرد که سر یکدیگر داد میکشند و ناسزا میگویند و بعد وقتی هر دو خسته و خالی شدند، جیمز دوباره پرده ها را میکشد و ساحره دوباره میخوابد. اما خانوم بلک در سکوتی بیسابقه، درون قاب عکسش نشسته بود و انتظار میکشید.
- توی قاب عکس بودن چه جوریه؟
اگر جیمز سرش را برمیگرداند میتوانست ببیند که خانوم بلک چندباری دهانش را باز کرد و بست. دلیلی نداشت ناسزا بگوید اما سالها بود که جز به ناسزا، زبانش باز نشده بود. سالها بود که آن صدای ظریف سرد و آرام را که موهای تن سیریوس را سیخ میکرد و لبخند را بر لب ریگولوس میاورد، از یاد برده بود. حنجره کاغذیاش از جیغ های پیاپی زخمی بود و وقتی بالاخره شروع به صحبت کرد، جیمز برای شنیدن صدایش مجبور شد گوشش را به تابلو بچسباند.
- بیمصرف.
جیمز ساکت ماند. چیزی را قورت داد که لحظهای به نظرش آمد شاید سیب آدمش بوده، چرا که با جملات بعدی خانوم بلک، احساس میکرد بخشی از وجودش را کندهاند.
- نگاه میکنی و کاری ازت برنمیاد. میبینی خونهت شده لونه خون لجنیها ولی تو چسبیدی یه گوشه و جز نگاه کردن هیچی ازت برنمیاد.
خانوم بلک به جیمز نگاه نمیکرد. چشمهایش به نقطهای نامعلوم روی پلکان خیره مانده بود.
لحظاتی در سکوت گذشت و بعد خانوم بلک پلک زد، انگار تازه به یاد آورده بود کجاست. سرش را تکان داد و به موهای بهم ریخته جیمز خیره شد که هنوزم پشت به او نشسته بود، جیغ زد:
- گورتو گم کن پسر پاتر! از خونه من گمشو بیرون!
جیمز ایستاد. زیرلب زمزمه کرد: میدونی که با فحش دادن هم کاری ازت برنمیاد؟
- پس این پرده های لعنتی رو بکش! پرده ها رو بکش و از جلوی چشمای من دور شو!
جیمز مقاومتی نکرد. تکانی به چوبدستی اش داد و پرده ها را دوباره آویخت. صدای لرزان خانوم بلک خاموش شد اما در سر پاتر ارشد، کسی با صدای خودش فریاد میزد: "این پرده های لعنتی رو بکش!"
فلش بک – مروری بر یک هفته قبل:
سالها از مرگ دامبلدور می گذشت. لرد ولدمورت افسانه شده بود و نام و نشانی از مرگخوارها باقی نمانده بود. محفل منحل شده بود چرا که وزارتخانه ی پاک وزیر کینگزلی، نیازی به پشتیبانی نداشت. هری پاتر میتوانست لبخند بزند که سالهاست هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز روبراه است، اگر صبح آن روز زمستانی، خبر ناپدید شدن ویلای صدفی و ساکنینش، در وزارتخانه نمیپیچید.
- ویزلی ها ناپدید شدن هری. بیل، همسرش و بچه هاش. وحشتناکه. واقعا وحشتناکه.
- یکی انگار خونه رو از جا کنده!
- نتونستیم با هیچکدوم از اعضای خونواده تماس بگیریم قربان.. راه های ارتباطی رو از دست دادیم، هیچ جغدی وارد منطقه نمیشه، هیچ آپاراتی امکان پذیر نیست، شبکه پروازشون بسته شده!
هری در بهت و وحشت گزارشهای کارکنانش را میشنید. زبانش قفل شده بود و ذهنش کار نمیکرد. چطور باید به جینی میگفت؟ رون چه حالی میشد؟ برادرهای ویزلی؟ مالی و آرتور؟
هرمیون را میدید که با آشفتگی در دفترش بالا و پایین میرفت و گزارشها را بارها و بارها میخواند. موهای وزش به هم ریخته بودند و میشد ترس را در چشمهایش دید.
- عجب تعطیلاتی شده!.. رون.. به رون چی بگم؟
هری دستش را لای موهایش فرو برد و سرش را تکان داد. برای اولین بار در تمام زندگیاش، امیدوار بود زخم صاعقه مانندش تیر بکشد، تا شاید حداقل کسی را داشته باشد که بشود او را مسئول همه ی خبرهای بد دانست.
***
حال ویزلیها روبراه نبود. مالی رنگ بر چهره نداشت و آرتور کلافه طول اتاق را قدم میزد. جرج روی صندلی آشپزخانه نشسته بود، آرنج هایش را روی زانوانش گذاشته و شقیقه هایش را میمالید. چشم های جینی خیس بود و چارلی لیوان نوشیدنی اش را برای بار پنجم پر میکرد.
در این میان، پرسی در سکوت به رون خیره شده بود که سعی میکرد خبر را هضم کند:
- یه بار دیگه بگو هری، یعنی چی که هیچ راه ارتباطی ای نیست؟
هری پاتر برای دوازدهمین بار در آن روز، توضیح داد:
- جغدها از آسمون ویلا برمیگردن، گفتن آپارات غیرممکنه ولی من امتحان کردم. درست جلوی خونه ظاهر شدم اما خونه اونجا نیست. زمین صافه. انگار هیچوقت هیچ ساختمونی اونجا نبوده. پودر پرواز کار نمیکنه، شومینه شون از شبکه تحت کنترل وزارت حذف شده. انگار آب شدن رفتن زیر زمین.
هرمیون هقهق خفه ای کرد. رز شانه ی مادرش را فشرد. هوگو با نگرانی به جیمز چشم دوخته بود که نگاه جدیای به اطراف آشپزخانه پناهگاه انداخت و وقتی کسی را که میخواست، پیدا نکرد، بدون جلب توجه بقیه از در پشتی آشپزخانه بیرون رفت.
تدی در زمین کوییدیچ پشت خانه بود. سوار بر جارو، بی هدف به دور حلقه ها میچرخید.
جیمز اولین دسته جارویی را که روی زمین دید قاپید و خودش را به برادرخوانده اش رساند که حالا درون یکی از حلقه ها نشسته بود و جارویش با جادویی ساده، کنار حلقه معلق بود.
- تدی خوبی؟
- هوم؟
- خوبی؟
- آره باو.
جیمز جارویش را رویروی تدی متوقف کرد و روی آن دراز کشید، دست هایش را گذاشت زیر سرش و خیره به ستاره ها گفت:
- ویکی حالش خوبه.
تدی با صدایی که انگار قبلا ضبط شده بود تکرار کرد:
- آره باو.
- خیلی زود دوباره میبینیش.
- اهین.
- همه چیز درست میشه.
- اهوم.
جیمز به پهلو برگشت، تدی به او نگاه نمیکرد. توجهش را به شبپره ای جلب کرده بود که روی بند کفش ورزشیاش نشسته بود. صدای جیمز را نمیشنید. فقط تایید میکرد، سر تکان میداد و لبخند میزد. پس جیمز هم میتوانست لبخند بزند، میتوانست راضی از اینکه تدی را سرحال آورده، سر جارویش را کج کند و به پناهگاه برگردد و برای صرف یک نوشیدنی کره ای به چارلی بپیوندد که حالا دیگر میشد صدای عربدههایش را از پنجره های باز آشپزخانه شنید.
اما جیمز لبخند نزد. با چشمهای خسته و نگران به لبخند لرزان تدی نگاه کرد که هنوز چشم از شب پره برنداشته بود.
چه باید میکرد؟
نگاهش را به سمت پناهگاه برگرداند. چرا هیچکس حواسش به تدی نبود؟ همه نگران بیل و فلور و بچه ها بودند. چرا کسی دلواپس تدی نبود؟ باید کاری میکرد. باید آپارات را یاد میگرفت. باید دنبال دختردایی اش میگشت و او را به تدی برمیگرداند. روی جارو نشستن و جمله های تکراری را تحویل برادرش دادن، کمکی نمیکرد. حرف زدن هیچوقت کمکی نمیکرد.
- من آپارات کردم. نبودن. نبود.
تدی بالاخره سرش را بالا گرفت و به جیمز نگاه کرد.
جیمز سقوط کرد. هرچند که هنوز روبروی تدی، صحیح و سالم، روی جارویش نشسته بود.
***
- آخه چه راهی داری جز انتظار؟
تدی لبخند میزد اما نگاهش را از جیمز میدزدید.
جیمز، کلافه از سکوت برادرش، بدون فکر زمزمه کرد:
- زندگیتو بکن!
تدی ناگهان سرش را به طرف جیمز چرخاند. نگاه یک گرگ خشمگین در چشمهایش، مو را به تن پاتر کوچک سیخ کرد. هنوز لبخند میزد اما حالا با دندان های بهم فشرده. آرام گفت:
- من "الان" باید پیش ویکتوریا باشم! تو متوجه نیستی!
جیمز متوجه نبود. تمام تلاشش را میکرد که درک کند اما تدی حق داشت، جیمز متوجه نبود. جیمز هیچوقت کسی شبیه به ویکتوریا را نداشت. نه حالا نیمه پریزاد، یک ساحره معمولی، یک مشنگ حتی! سرش را پایین انداخت. لیوان چای داغ را محکم میان انگشتانش فشرد. فکر کرد. حالا که ویکتوریا نداشت، مهمترین آدم زندگیاش که بود؟
هری پاتر در آشپزخانه، برای پیدا کردن ظرف سس، همسرش را صدا زد. جینی ویزلی از اتاق لیلی با صدای بلند گفت"تو جادوگری، هری پاتر!". هری کوبید روی پیشانیاش و چوبدستیاش را برای ادای ورد احضار بیرون کشید.
آلبوس از اتاق لیلی بیرون دوید و صدای لیلی به گوش جیمز رسید که غر میزد "بذار منم برم مامان، شب مشقامو مینویسم!"
جیمز به آلبوس نگاه کرد که حالا با جاروی اسباب بازی لیلی کنار تدی نشسته بود و او را در مورد ورزش فوتبال سوال پیچ میکرد. تدی که اصلا شبیه به یک دقیقه پیشش نبود، با همان لبخند همیشگی گوش میکرد و با هیجان جواب میداد. رگه های خاکستری در موهای فیروزهای اش هرچند کمرنگ، از دید جیمز مخفی نمانده بود. جیمز جرعهای از چایاش نوشید و به تماشای برادرخواندهاش نشست.
از وقتی به یاد می آورد تدی آن اطراف بود. از وقتی چشمهایش را به دنیا گشوده بود، تدی آنجا بود که پشتیبانش باشد. همکلاسی های مشنگش در دبستان، همیشه نالان از برادر و خواهرهای بزرگترشان، باور نمیکردند که جیمز برای تعطیلی مدرسه بال بال میزد چون دلش برای برادرخواندهاش تنگ شده بود.
خیلی زود، جیمز برای آلبوس، تبدیل شده بود به یکی از همان برادر بزرگتر های آزاردهنده. عنوانی که به تدی نمیآمد. هیچوقت. هرگز باهم نجنگیده بودند، هرگز قهر نمیکردند، هرگز از گپ زدن با هم خسته نمیشدند. اما حالا این سکوت، جیمز را میترساند. چشمغره جدی تدی از پیش چشمانش محو نمیشدند. فقط میخواست کمک کند. فقط میخواست نگرانیاش را کمتر کند، حالش را بهتر کند.
عاقبت این قصه را میدانست. فراموشی. عاقبت ویلای صدفی از زیر یک شنل نامرئی غولپیکر سرک میکشید و همه به این شوخی بیمزه میخندیدند.
لیوان خالی چایاش را گذاشت روی میز. زیرلب چیزی راجع به قدم زدن گفت و از خانه بیرون رفت.
وقتی به اندازه کافی از چشمانی که ممکن بود از پنجره شاهدش باشند، دور شد، چوبدستیاش را بیرون کشید:
- اکسیو برومستیک، اکسیو بکپک.
چشمش به پنجره باز اتاقش بود. جایی که کوله پشتی و جارویش در نبردی خاموش، برای خروج از قاب پنجره، رقابت میکردند. عاقبت کوله پشتی سنگینش که جیمز شب قبل آن را آماده کرده بود، جارو را کنار زد و به سمت جیمز پرواز کرد. پاتر ارشد آن را توی هوا قاپید و پرید روی آذرخشش و بی معطلی به سمت لندن، روانه شد.
پایان فلش بک
جیمز پاکتی را به پای میوز بست و به چشم های جغدش نگاه کرد. با دقت و شمرده برای پرنده دیکته کرد:
- اینو میبری میدی پروفسور مک گونگال، مدیر هاگوارتز، تا خودش برام جوابو ننوشت و به پات نبست از روی میزش جم نمیخوری!
میوز هوهویی کرد. بالهایش را گشود و از پنجره باز اتاق نشیمن خانه گریمولد بیرون رفت.
همان شب، مینروا مک گونگال تای کاغذ نامه را باز کرد.
پروفسور مک گونگال عزیز،
همونطور که حتما توی روزنامه ها خوندین، خونه دایی من با محتویاتش گم شدن و وزارت هم مونده تو کف. بابام همیشه میگه آلبوس دامبلدور جواب همه سوالا رو میدونست. باعث تاسفه که دامبلدور الان پیش ما نیست. بیشتر از هر وقت دیگه ای الان به راه حل های عاقلانه ی یک بزرگتر، برای حل مشکل نیاز داریم...
لبخندی کمرنگ بر لب های مینروا نقش بست.
برای همین، من تصمیم گرفتم این نامه رو برای شما بفرستم که بزرگواری کنید و بدینش به تابلوی آقای دامبلدور، بلکه فرجی شد!
ارادت، جیمز.
اثری از لبخند روی لب های مینروا نبود. اما برعکس او، آلبوس دامبلدور نشسته در قاب عکس پشت سرش که در نامه جیمز سرک میکشید، قهقهه میزد.
میوز که شاهد خشم مینروا و پرتاب کردن دمپاییاش به سمت تابلوی دامبلدور بود، شنید که خنده دامبلدور بلندتر شد و بعد در قهقهه ی بقیه تابلوهای مدیران، گم شد. میوز سورس اسنیپ را دید که اشک خنده را از گوشه چشمش پاک میکرد و آرزو کرد ای کاش میتوانست و جیمز را با خودش میآورد تا تماشای این لحظه های مفرح را از دست ندهد.
همان زمان – دره گودریگ – منزل پاترها:
- مث دایی بیل اینا! انگار آب شده رفته زیر زمین.
تدی جسورانه پاسخ لیلی را داد:
- نرفته زیر زمین، رفته بالا آسمون، جاروش نیست. کوله پشتیش هم نیست. چندبار بگم میفهمی؟
جینی یکی از ابروهایش را بالا انداخت اما چیزی نگفت. مثل هر مادر دیگری، نگران فرزندش بود اما تا به حال تدی را در این حال ندیده بود. لیلی بغض کرد و از اتاق جیمز بیرون دوید. تدی توجهی نکرد، لباس ها و کتاب های جیمز را طوری کنار میزد انگار هربار امیدوار بود پاتر ارشد را زیر یکی از شلوارهای جین پیدا کند.
هری که کنار پنجره ایستاده بود، چشم از آسمان سرخ رنگ زمستانی برداشت و به تدی نگاه کرد:
- دنبال چی میگردی تد؟
- باید یه یادداشتی چیزی گذاشته باشه. نمیتونه همینطوری بره!
- تدی..
- نمیتونن همینطوری برن! نمیتونن یهو بذارن برن!
- تدی!
- نمیشه یهو غیبشون بزنه. چطوری میتونن یهو گم و گور شن؟!
- تد ریموس لوپین!
با فریاد هری، تدی بالاخره سرش را بالا گرفت. بینیاش سرخ بود و موهایش تماما رنگ خاکستری گرفته بودند. مردمک چشمهایش گرد شده بودند و نبض پلکش میزد.
هری با اخم، توضیح داد:
- من جغد فرستادم براش، دوتا کاراگاه هم دنبالشن، الانم منتظرم سپر مدافعم برگرده. برادرخونده ی تو پسر منم هست. آروم باش.
- آرومم.
جواب "آروم باش" همین بود. "آرومم". آرام بود یا نبود، جوابش تغییری نمیکرد. شرمنده از اینکه کنترلش را از دست داده، از اتاق بیرون رفت تا از لیلی دلجویی کند.
جینی به هری نگاه کرد. صدایش را پایین آورد و پرسید:
- رفته گریمولد باز؟
- هوم.
- چرا آخه؟
هری با سرش به بیرون اشاره کرد، جایی که صدای خنده های لیلی روی کول تدی دوباره به گوش میرسید. جواب داد:
- نمیتونه تدی رو تو این حال ببینه.
جینی سرش را تکان داد:
- نباید تنهاش میذاشت.
- نه نباید. نمیدونم چی فکر میکنه با خودش.
- شامش؟
- کریچرو فرستادم.
- به تدی چی بگیم؟
- نمیدونم..میگیم زودتر رفته هاگوارتز.
جینی آهی کشید و به دانه های برف که تازه شروع به نشستن در قاب پنجره کرده بودند نگاه کرد. بخار بازدمش روی شیشه نشست و میان قطرات برف آب شده، شکلی ساخت شبیه به زخمی که سالها بود به دیدنش روی صورت بیل، عادت کرده بودند.
صبح روز بعد – خانه گریمولد:
- ارباب پاتر چرا هیچی نخورد؟ کریچر کلی تدارک دید.
- کریچر واسه خودش تدارک دید. گفتم بهت صبخونه نمیخورم من. یه لیوان چایی بده بهم با دوتا شکلات.
- ارباب اشتباه کرد. صبحونه مفید بود. صبحونه باید خورد ارباب. وگرنه کریچر سر ارباب را برید وصل کرد کنار سر اجداد کریچر.
کریچر تعظیمی بلند بالا کرد که با چشم های گرد متعجب و شاکی جیمز رودررو نشود و بعد به آشپزخانه برگشت.
- هوهوههو!
جیمز از جا پرید. پنجره را باز کرد و میوز را که بالهای حنایی و سفیدش دیگر کاملا برفی شده بودند آورد تو. پاکت را از پایش باز کرد و حیوان را بی توجه به هوهوهای هیجان زدهاش {که تدی هربار حدس میزد توصیف جغدهای مادهایست که در راه دیده و جیمز تقریبا مطمئن بود که تقلیدصدای گیرنده های نامه هایش است.} کنار شومینه گذاشت و پشت میز نشست و نامه اش را باز کرد:
آقای پاتر عزیز،
عرضتون به خدمت مدیر فقید مدرسه رسید. ایشون هم اصرار داشتند که وسایل نقره ای قدیمیشون رو از انباری به جلوی تابلوشون منتقل کنیم تا بتونن آزمایشات لازم روانجام بدن نظارت کنن. به هر تقدیر پاسخ آلبوس دامبلدور رو عینا نقل میکنم:
" تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش!"
پیغامگیر مدیران اسبق، مینروا مک گونگال!
جیمز:
در جایی دورتر از میدان گریمولد، تد ریموس لوپین نامه ای فریادکش را مهر و موم کرد. نام جیمز را نوشت و آن را به بوقک سپرد که نامه را به نوک گرفت و بالهایش را باز کرد تا آماده پرواز شود. تدی پرندهاش را دید که از روی میز تحریرش بلند شد. نامه سرخ میان نوکش میدرخشید.
-نه!
تدی این را فریاد زد و جغد را در هوا گرفت. بوقک گیج و پریشان، صدایی حاکی از نارضایتی از گلویش درآورد و نامه را انداخت. نامه باز شد و تدی با شنیدن صدای خشمگین خودش، جغد را رها کرد و سرجایش روی زمین نشست. حرف هایش حق بودند. گله داشت. جیمز نمیبایست تنهایش میگذاشت. نه در این حال و روز. اما.. از خشم خودش میترسید.
از صدای دورگهش که در اتاقش طنین میانداخت، میترسید. خوشحال بود که مادربزرگش خانه نیست. باید به جیمز میگفت، اما مجبور نبود نامه اش را در این پاکت های سرخ مهر کند.
نفس عمیقی کشید. سر بوقک را نوازش کرد. از بطری آب روی میزش یک جرعه نوشید و با قلمی معمولی، مشغول نوشتن روی یک کاغذ پوستی شد.
***
- ارباب چرا اینجا بود؟
- هوم؟
- ارباب چرا توی کریسمس پیش خونواده ش نبود؟ ارباب مارم زا به راه کرد. ماهم توی تعطیلات بود، به خاطر ارباب کریچر هم مجبور شد از آشپزخانه هاگوارتز و اکیپ رفقاش جدا موند اومد تو این خونه به ارباب خدمت کرد. ارباب هم که هیچ کوفتی نخورد. ارباب چه مرگش بود؟
جیمز شانههایش را بالا انداخت و جواب داد:
- خودمم نمیخواستم بیام. ولی ممنونم که پرسیدی.
- دوست پشمآبی ارباب کجا بود؟ حالش خوب بود؟
قلب جیمز در سینه فرو ریخت. نمیخواست در مورد تدی حرف بزند. خوب میدانست که تدی کجاست و حالش چطور است. حتما نگران جیمز بود، نگران و دلتنگ ویکتوریا، خسته از فشار روزهایش، تدی تنها مانده بود و جیمز اینجا، ناسزاهای کریچر را به گوش جان میشنید چون لایقشان بود.
بوقک شاید به موقع رسید. با سر به پنجره کوبید و رشته افکار کریچر و بند دل جیمز را پاره کرد. جن خانگی پنجره را باز کرد و جغد به داخل اتاق سر خورد و خودش را به جیمز رساند. با اوقات تلخی پایش را جلو آورد و وقتی جیمز نامه را باز کرد، بی آنکه منتظر نوازش همیشگی روی نوکش باشد، دمش را به جیمز و میوز کرد و بدون وقت تلف کردن از پنجره بیرون پرید.
جیمز هنوز به ردپای بوقک روی برف لبه پنجره چشم دوخته بود. قلبش تند میزد و مطمئن نبود طاقت آنچه قرار است بخواند را دارد یا نه. با دستهایی لرزان پاکت نامه را پاره کرد. چشم هایش روی کلمات میدویدند و لرزش دستهایش شدت میگرفت. ترسیده بود. نامه انگار از جادوگری غریبه بود، نه مردی که سالها بود جیمز را میشناخت.
نامه را کنار گذاشت و خودش را روی کاناپه انداخت. چیزی درونش میجوشید که تقلا میکرد بیرون بجهد. خشم بود، بغض بود یا پشیمانی؟ اشتباه کرده بود. کم گذاشته بود. به تدی حق میداد. ولی و اما نداشت. تای کاغذ را دوباره باز کرد. با هر بار خواندن، ادبیات نامه غریبه تر مینمود و دستخط آشناتر.
جیمز نامه را بارها مرور کرد. خورشید غروب کرده بود و خانه ی متروکه گریمولد رو به تاریکی میرفت. کریچر گم و گور شده بود. صدایی ترق و تروق آتش شومینه، سکوت اتاق را میشکست. ساعت ها بود که روی کاناپه دراز کشیده و به کاغذ نامه خیره شده بود. با چشم هایی که حالا بیشتر خسته بودند تا ناباور، جمله هایی را که دیگر حفظ شده بود، از رو میخواند.
وقتی بالاخره تنها منبع روشنایی اتاق، آتش شومینه بود، جیمز نامه را کنار گذاشت. بیزار از خودش، به آنچه روزها بود پشت پرده ی شرم، گلویش را میسوزاند، اجازه ظهور داد.
***
صبح روز بعد – وزارتخانه سحر و جادو :
- یه بار دیگه بخون!
جیمز نفسش را با خشم بیرون داد و در جواب هری، باز خواند:
- تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی...گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.
رون با ابروهای درهم کشیده زمزمه کرد:
- از مردهت هم خیری به ما نمیرسه دامبلدور. چرا همیشه معما میگی جای جواب آخه.
هرمیون با چشمهایی تنگ به جیمز نگاه میکرد اما او را نمیدید.
- تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی.. گوش نامحرم..تا نگردی آشنا..رمز..نامحرم.. هری!!
هری و رون از جا پریدند. جیمز هیجانزده به زندایی اش نگاه میکرد.
هرمیون برای یک لحظه با ناباوری به هری نگاه کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگوید از دفتر هری بیرون دوید.
جیمز مات و مبهوت به در باز پشت سر زنداییاش نگاه کرد، پرسید:
- کجا رفت!؟
هری و رون که به نظر نمیرسید خیلی تعجب کرده باشند، یکصدا جواب دادند:
- کتابخونه وزارت.
***
تدی ساده دلگیر نمیشد، زود میبخشید و هرگز قهر نمیکرد. جیمز همه اینها را میدانست، اما هنوز از رو در رویی با بهترین رفیقش میترسید. خوب میدانست که تدی به محض دیدن او، اخم هایش را باز میکند. موهایش را به هم میریزد و طوری میخندد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. آنچه جیمز را نگران میکرد، بلایی بود که ناخواسته بر سر گرگینه صبورش آورده بود. ترس از اینکه چیزی، هرچند نادیدنی، کم شده باشد. ترس از حفرهای که در دلش داشت و میترسید مبادا در دل برادرخواندهاش هم جا خوش کرده باشد.
نفسش را در سینه حبس کرد و در زد.
- بله؟
در را هل داد و وارد شد. تصویری لحظه ای از اتاق تدی را دید و بعد احساس کرد پاهایش از زمین جدا شدهاند.
- تو کجا بودی!؟
تدی با قهقههای این را گفت و جیمز را روی تختش انداخت. بعد وقتی جیمز سرگرم مالیدن دندههایش بود، تدی صندلی اش را جلو کشید و برعکس روی آن نشست و با چشمانی مشتاق به جیمز خیره شد.
- من ..
درست همانطور بود که انتظارش را داشت. به تدی نگاه کرد. همان رفیق همیشگی بود. همان لبخند همیشگیاش را بر لب داشت و موهایش در نگاه اول، به رنگ همان فیروزهای آشنا بودند. جیمز ناگهان دریافت که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. که حتی روی عذرخواهی هم برایش نمانده. ولی لبخند تدی صمیمانه تر از آن به نظر میرسید که فیک باشد. آنقدر صمیمی که اگر جیمز خط برادرخواندهاش را نمیشناخت، ممکن بود به جعلی بودن آن نامه شک کند.
پس شاید.. شاید ویکتوریا خبر را پیش از جیمز به او رسانده بود، شاید خوشحالیاش برای همین بود، شاید میدانست..
- تدی! ویکتوریا..
جیمز غمی را که بر چشم های خندان برادرخواندهاش سایه انداخت میشناخت. نمیدانست!
جیمز با اشتیاق غریقی برای هوا، به تنها خبر خوشی که به همراه داشت چنگ زد:
- ویکتوریا و بقیه رو پیدا کردیم! ویلای صدفی گم نشده بود! سرجاشه! دایی بیل جادوی رازداری رو ناقص اجرا کرده بود! خودشونم نمیدونستن که از دید بقیه پنهون شدن، حال همشون خوبه! منم اومدم ببرمت پیششون!!
تدی با فریادی از شادی صندلیاش را به کناری انداخت و به هوا پرید. با قدم های بلند خودش را به کمدش رساند، لباس هایش را با عجله کنار زد. با صدای بلند خندید. نمیدانست چه کار میکند. به سمت آینه دوید. گونه هایش از لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، درد گرفته بودند. دستی به موهایش کشید. باز خندید و دوباره فریاد زد. به سمت جیمز دوید و او را در آغوش کشید.
قبل از اینکه با آپارات لوپین جوان، اتاق دور سرشان بچرخد، جیمز توانست تار موهای خاکستری تدی را ببیند که پیش چشمانش، ریشه هایشان به آرامی، دوباره، آبی فیروزهای را نوشیدند.
- حرومزادهی کثیف! گندزاده ی گاو! خائن به اصل و نسب ...
جیمز با جیغ بلندتری دهان ساحره ی درون قاب را بست: حرومزاده عمته، ننه بابام عقد کرده بودن! کثیف باباته، صب دوش گرفتم! گندزاده اربابته، خونم اصیله! گاو خودتی، من آدمم! خائن به اصل و نسب اگر بودم الان اینجا نبودم، حالا دهنتو ببند و گوش کن!
خانوم بلک نگاه خشمگینش را به چشم های میشی جیمز دوخت. رگ های خونی درون سفیدی چشم هایش می تپیدند. قفسه سینهاش بالا و پایین میرفت و به جای نفس کشیدن، خس خس میکرد.
جیمز یک قدم جلو آمد و به غباری نگاه کرد که روی چشم های پیرزن نشسته بود. دستی روی قاب کشید و غبار را پاک کرد. چهره خانوم بلک بیست سال جوانتر شد.
جیمز انگشتان خاکآلودش را با شلوار جینش پاک کرد و پشت به خانوم بلک، نشست روی زمین و به قاب تابلو تکیه زد. حالا که از او "گوش" خواسته بود، مطمئن نبود که حرفی برای گفتن داشته باشد. در واقع انتظار این سکوت را نداشت. اینطور تصور میکرد که سر یکدیگر داد میکشند و ناسزا میگویند و بعد وقتی هر دو خسته و خالی شدند، جیمز دوباره پرده ها را میکشد و ساحره دوباره میخوابد. اما خانوم بلک در سکوتی بیسابقه، درون قاب عکسش نشسته بود و انتظار میکشید.
- توی قاب عکس بودن چه جوریه؟
اگر جیمز سرش را برمیگرداند میتوانست ببیند که خانوم بلک چندباری دهانش را باز کرد و بست. دلیلی نداشت ناسزا بگوید اما سالها بود که جز به ناسزا، زبانش باز نشده بود. سالها بود که آن صدای ظریف سرد و آرام را که موهای تن سیریوس را سیخ میکرد و لبخند را بر لب ریگولوس میاورد، از یاد برده بود. حنجره کاغذیاش از جیغ های پیاپی زخمی بود و وقتی بالاخره شروع به صحبت کرد، جیمز برای شنیدن صدایش مجبور شد گوشش را به تابلو بچسباند.
- بیمصرف.
جیمز ساکت ماند. چیزی را قورت داد که لحظهای به نظرش آمد شاید سیب آدمش بوده، چرا که با جملات بعدی خانوم بلک، احساس میکرد بخشی از وجودش را کندهاند.
- نگاه میکنی و کاری ازت برنمیاد. میبینی خونهت شده لونه خون لجنیها ولی تو چسبیدی یه گوشه و جز نگاه کردن هیچی ازت برنمیاد.
خانوم بلک به جیمز نگاه نمیکرد. چشمهایش به نقطهای نامعلوم روی پلکان خیره مانده بود.
لحظاتی در سکوت گذشت و بعد خانوم بلک پلک زد، انگار تازه به یاد آورده بود کجاست. سرش را تکان داد و به موهای بهم ریخته جیمز خیره شد که هنوزم پشت به او نشسته بود، جیغ زد:
- گورتو گم کن پسر پاتر! از خونه من گمشو بیرون!
جیمز ایستاد. زیرلب زمزمه کرد: میدونی که با فحش دادن هم کاری ازت برنمیاد؟
- پس این پرده های لعنتی رو بکش! پرده ها رو بکش و از جلوی چشمای من دور شو!
جیمز مقاومتی نکرد. تکانی به چوبدستی اش داد و پرده ها را دوباره آویخت. صدای لرزان خانوم بلک خاموش شد اما در سر پاتر ارشد، کسی با صدای خودش فریاد میزد: "این پرده های لعنتی رو بکش!"
***
فلش بک – مروری بر یک هفته قبل:
سالها از مرگ دامبلدور می گذشت. لرد ولدمورت افسانه شده بود و نام و نشانی از مرگخوارها باقی نمانده بود. محفل منحل شده بود چرا که وزارتخانه ی پاک وزیر کینگزلی، نیازی به پشتیبانی نداشت. هری پاتر میتوانست لبخند بزند که سالهاست هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز روبراه است، اگر صبح آن روز زمستانی، خبر ناپدید شدن ویلای صدفی و ساکنینش، در وزارتخانه نمیپیچید.
- ویزلی ها ناپدید شدن هری. بیل، همسرش و بچه هاش. وحشتناکه. واقعا وحشتناکه.
- یکی انگار خونه رو از جا کنده!
- نتونستیم با هیچکدوم از اعضای خونواده تماس بگیریم قربان.. راه های ارتباطی رو از دست دادیم، هیچ جغدی وارد منطقه نمیشه، هیچ آپاراتی امکان پذیر نیست، شبکه پروازشون بسته شده!
هری در بهت و وحشت گزارشهای کارکنانش را میشنید. زبانش قفل شده بود و ذهنش کار نمیکرد. چطور باید به جینی میگفت؟ رون چه حالی میشد؟ برادرهای ویزلی؟ مالی و آرتور؟
هرمیون را میدید که با آشفتگی در دفترش بالا و پایین میرفت و گزارشها را بارها و بارها میخواند. موهای وزش به هم ریخته بودند و میشد ترس را در چشمهایش دید.
- عجب تعطیلاتی شده!.. رون.. به رون چی بگم؟
هری دستش را لای موهایش فرو برد و سرش را تکان داد. برای اولین بار در تمام زندگیاش، امیدوار بود زخم صاعقه مانندش تیر بکشد، تا شاید حداقل کسی را داشته باشد که بشود او را مسئول همه ی خبرهای بد دانست.
***
حال ویزلیها روبراه نبود. مالی رنگ بر چهره نداشت و آرتور کلافه طول اتاق را قدم میزد. جرج روی صندلی آشپزخانه نشسته بود، آرنج هایش را روی زانوانش گذاشته و شقیقه هایش را میمالید. چشم های جینی خیس بود و چارلی لیوان نوشیدنی اش را برای بار پنجم پر میکرد.
در این میان، پرسی در سکوت به رون خیره شده بود که سعی میکرد خبر را هضم کند:
- یه بار دیگه بگو هری، یعنی چی که هیچ راه ارتباطی ای نیست؟
هری پاتر برای دوازدهمین بار در آن روز، توضیح داد:
- جغدها از آسمون ویلا برمیگردن، گفتن آپارات غیرممکنه ولی من امتحان کردم. درست جلوی خونه ظاهر شدم اما خونه اونجا نیست. زمین صافه. انگار هیچوقت هیچ ساختمونی اونجا نبوده. پودر پرواز کار نمیکنه، شومینه شون از شبکه تحت کنترل وزارت حذف شده. انگار آب شدن رفتن زیر زمین.
هرمیون هقهق خفه ای کرد. رز شانه ی مادرش را فشرد. هوگو با نگرانی به جیمز چشم دوخته بود که نگاه جدیای به اطراف آشپزخانه پناهگاه انداخت و وقتی کسی را که میخواست، پیدا نکرد، بدون جلب توجه بقیه از در پشتی آشپزخانه بیرون رفت.
تدی در زمین کوییدیچ پشت خانه بود. سوار بر جارو، بی هدف به دور حلقه ها میچرخید.
جیمز اولین دسته جارویی را که روی زمین دید قاپید و خودش را به برادرخوانده اش رساند که حالا درون یکی از حلقه ها نشسته بود و جارویش با جادویی ساده، کنار حلقه معلق بود.
- تدی خوبی؟
- هوم؟
- خوبی؟
- آره باو.
جیمز جارویش را رویروی تدی متوقف کرد و روی آن دراز کشید، دست هایش را گذاشت زیر سرش و خیره به ستاره ها گفت:
- ویکی حالش خوبه.
تدی با صدایی که انگار قبلا ضبط شده بود تکرار کرد:
- آره باو.
- خیلی زود دوباره میبینیش.
- اهین.
- همه چیز درست میشه.
- اهوم.
جیمز به پهلو برگشت، تدی به او نگاه نمیکرد. توجهش را به شبپره ای جلب کرده بود که روی بند کفش ورزشیاش نشسته بود. صدای جیمز را نمیشنید. فقط تایید میکرد، سر تکان میداد و لبخند میزد. پس جیمز هم میتوانست لبخند بزند، میتوانست راضی از اینکه تدی را سرحال آورده، سر جارویش را کج کند و به پناهگاه برگردد و برای صرف یک نوشیدنی کره ای به چارلی بپیوندد که حالا دیگر میشد صدای عربدههایش را از پنجره های باز آشپزخانه شنید.
اما جیمز لبخند نزد. با چشمهای خسته و نگران به لبخند لرزان تدی نگاه کرد که هنوز چشم از شب پره برنداشته بود.
چه باید میکرد؟
نگاهش را به سمت پناهگاه برگرداند. چرا هیچکس حواسش به تدی نبود؟ همه نگران بیل و فلور و بچه ها بودند. چرا کسی دلواپس تدی نبود؟ باید کاری میکرد. باید آپارات را یاد میگرفت. باید دنبال دختردایی اش میگشت و او را به تدی برمیگرداند. روی جارو نشستن و جمله های تکراری را تحویل برادرش دادن، کمکی نمیکرد. حرف زدن هیچوقت کمکی نمیکرد.
- من آپارات کردم. نبودن. نبود.
تدی بالاخره سرش را بالا گرفت و به جیمز نگاه کرد.
جیمز سقوط کرد. هرچند که هنوز روبروی تدی، صحیح و سالم، روی جارویش نشسته بود.
***
- آخه چه راهی داری جز انتظار؟
تدی لبخند میزد اما نگاهش را از جیمز میدزدید.
جیمز، کلافه از سکوت برادرش، بدون فکر زمزمه کرد:
- زندگیتو بکن!
تدی ناگهان سرش را به طرف جیمز چرخاند. نگاه یک گرگ خشمگین در چشمهایش، مو را به تن پاتر کوچک سیخ کرد. هنوز لبخند میزد اما حالا با دندان های بهم فشرده. آرام گفت:
- من "الان" باید پیش ویکتوریا باشم! تو متوجه نیستی!
جیمز متوجه نبود. تمام تلاشش را میکرد که درک کند اما تدی حق داشت، جیمز متوجه نبود. جیمز هیچوقت کسی شبیه به ویکتوریا را نداشت. نه حالا نیمه پریزاد، یک ساحره معمولی، یک مشنگ حتی! سرش را پایین انداخت. لیوان چای داغ را محکم میان انگشتانش فشرد. فکر کرد. حالا که ویکتوریا نداشت، مهمترین آدم زندگیاش که بود؟
هری پاتر در آشپزخانه، برای پیدا کردن ظرف سس، همسرش را صدا زد. جینی ویزلی از اتاق لیلی با صدای بلند گفت"تو جادوگری، هری پاتر!". هری کوبید روی پیشانیاش و چوبدستیاش را برای ادای ورد احضار بیرون کشید.
آلبوس از اتاق لیلی بیرون دوید و صدای لیلی به گوش جیمز رسید که غر میزد "بذار منم برم مامان، شب مشقامو مینویسم!"
جیمز به آلبوس نگاه کرد که حالا با جاروی اسباب بازی لیلی کنار تدی نشسته بود و او را در مورد ورزش فوتبال سوال پیچ میکرد. تدی که اصلا شبیه به یک دقیقه پیشش نبود، با همان لبخند همیشگی گوش میکرد و با هیجان جواب میداد. رگه های خاکستری در موهای فیروزهای اش هرچند کمرنگ، از دید جیمز مخفی نمانده بود. جیمز جرعهای از چایاش نوشید و به تماشای برادرخواندهاش نشست.
از وقتی به یاد می آورد تدی آن اطراف بود. از وقتی چشمهایش را به دنیا گشوده بود، تدی آنجا بود که پشتیبانش باشد. همکلاسی های مشنگش در دبستان، همیشه نالان از برادر و خواهرهای بزرگترشان، باور نمیکردند که جیمز برای تعطیلی مدرسه بال بال میزد چون دلش برای برادرخواندهاش تنگ شده بود.
خیلی زود، جیمز برای آلبوس، تبدیل شده بود به یکی از همان برادر بزرگتر های آزاردهنده. عنوانی که به تدی نمیآمد. هیچوقت. هرگز باهم نجنگیده بودند، هرگز قهر نمیکردند، هرگز از گپ زدن با هم خسته نمیشدند. اما حالا این سکوت، جیمز را میترساند. چشمغره جدی تدی از پیش چشمانش محو نمیشدند. فقط میخواست کمک کند. فقط میخواست نگرانیاش را کمتر کند، حالش را بهتر کند.
عاقبت این قصه را میدانست. فراموشی. عاقبت ویلای صدفی از زیر یک شنل نامرئی غولپیکر سرک میکشید و همه به این شوخی بیمزه میخندیدند.
لیوان خالی چایاش را گذاشت روی میز. زیرلب چیزی راجع به قدم زدن گفت و از خانه بیرون رفت.
وقتی به اندازه کافی از چشمانی که ممکن بود از پنجره شاهدش باشند، دور شد، چوبدستیاش را بیرون کشید:
- اکسیو برومستیک، اکسیو بکپک.
چشمش به پنجره باز اتاقش بود. جایی که کوله پشتی و جارویش در نبردی خاموش، برای خروج از قاب پنجره، رقابت میکردند. عاقبت کوله پشتی سنگینش که جیمز شب قبل آن را آماده کرده بود، جارو را کنار زد و به سمت جیمز پرواز کرد. پاتر ارشد آن را توی هوا قاپید و پرید روی آذرخشش و بی معطلی به سمت لندن، روانه شد.
پایان فلش بک
جیمز پاکتی را به پای میوز بست و به چشم های جغدش نگاه کرد. با دقت و شمرده برای پرنده دیکته کرد:
- اینو میبری میدی پروفسور مک گونگال، مدیر هاگوارتز، تا خودش برام جوابو ننوشت و به پات نبست از روی میزش جم نمیخوری!
میوز هوهویی کرد. بالهایش را گشود و از پنجره باز اتاق نشیمن خانه گریمولد بیرون رفت.
همان شب، مینروا مک گونگال تای کاغذ نامه را باز کرد.
پروفسور مک گونگال عزیز،
همونطور که حتما توی روزنامه ها خوندین، خونه دایی من با محتویاتش گم شدن و وزارت هم مونده تو کف. بابام همیشه میگه آلبوس دامبلدور جواب همه سوالا رو میدونست. باعث تاسفه که دامبلدور الان پیش ما نیست. بیشتر از هر وقت دیگه ای الان به راه حل های عاقلانه ی یک بزرگتر، برای حل مشکل نیاز داریم...
لبخندی کمرنگ بر لب های مینروا نقش بست.
برای همین، من تصمیم گرفتم این نامه رو برای شما بفرستم که بزرگواری کنید و بدینش به تابلوی آقای دامبلدور، بلکه فرجی شد!
ارادت، جیمز.
اثری از لبخند روی لب های مینروا نبود. اما برعکس او، آلبوس دامبلدور نشسته در قاب عکس پشت سرش که در نامه جیمز سرک میکشید، قهقهه میزد.
میوز که شاهد خشم مینروا و پرتاب کردن دمپاییاش به سمت تابلوی دامبلدور بود، شنید که خنده دامبلدور بلندتر شد و بعد در قهقهه ی بقیه تابلوهای مدیران، گم شد. میوز سورس اسنیپ را دید که اشک خنده را از گوشه چشمش پاک میکرد و آرزو کرد ای کاش میتوانست و جیمز را با خودش میآورد تا تماشای این لحظه های مفرح را از دست ندهد.
همان زمان – دره گودریگ – منزل پاترها:
- مث دایی بیل اینا! انگار آب شده رفته زیر زمین.
تدی جسورانه پاسخ لیلی را داد:
- نرفته زیر زمین، رفته بالا آسمون، جاروش نیست. کوله پشتیش هم نیست. چندبار بگم میفهمی؟
جینی یکی از ابروهایش را بالا انداخت اما چیزی نگفت. مثل هر مادر دیگری، نگران فرزندش بود اما تا به حال تدی را در این حال ندیده بود. لیلی بغض کرد و از اتاق جیمز بیرون دوید. تدی توجهی نکرد، لباس ها و کتاب های جیمز را طوری کنار میزد انگار هربار امیدوار بود پاتر ارشد را زیر یکی از شلوارهای جین پیدا کند.
هری که کنار پنجره ایستاده بود، چشم از آسمان سرخ رنگ زمستانی برداشت و به تدی نگاه کرد:
- دنبال چی میگردی تد؟
- باید یه یادداشتی چیزی گذاشته باشه. نمیتونه همینطوری بره!
- تدی..
- نمیتونن همینطوری برن! نمیتونن یهو بذارن برن!
- تدی!
- نمیشه یهو غیبشون بزنه. چطوری میتونن یهو گم و گور شن؟!
- تد ریموس لوپین!
با فریاد هری، تدی بالاخره سرش را بالا گرفت. بینیاش سرخ بود و موهایش تماما رنگ خاکستری گرفته بودند. مردمک چشمهایش گرد شده بودند و نبض پلکش میزد.
هری با اخم، توضیح داد:
- من جغد فرستادم براش، دوتا کاراگاه هم دنبالشن، الانم منتظرم سپر مدافعم برگرده. برادرخونده ی تو پسر منم هست. آروم باش.
- آرومم.
جواب "آروم باش" همین بود. "آرومم". آرام بود یا نبود، جوابش تغییری نمیکرد. شرمنده از اینکه کنترلش را از دست داده، از اتاق بیرون رفت تا از لیلی دلجویی کند.
جینی به هری نگاه کرد. صدایش را پایین آورد و پرسید:
- رفته گریمولد باز؟
- هوم.
- چرا آخه؟
هری با سرش به بیرون اشاره کرد، جایی که صدای خنده های لیلی روی کول تدی دوباره به گوش میرسید. جواب داد:
- نمیتونه تدی رو تو این حال ببینه.
جینی سرش را تکان داد:
- نباید تنهاش میذاشت.
- نه نباید. نمیدونم چی فکر میکنه با خودش.
- شامش؟
- کریچرو فرستادم.
- به تدی چی بگیم؟
- نمیدونم..میگیم زودتر رفته هاگوارتز.
جینی آهی کشید و به دانه های برف که تازه شروع به نشستن در قاب پنجره کرده بودند نگاه کرد. بخار بازدمش روی شیشه نشست و میان قطرات برف آب شده، شکلی ساخت شبیه به زخمی که سالها بود به دیدنش روی صورت بیل، عادت کرده بودند.
صبح روز بعد – خانه گریمولد:
- ارباب پاتر چرا هیچی نخورد؟ کریچر کلی تدارک دید.
- کریچر واسه خودش تدارک دید. گفتم بهت صبخونه نمیخورم من. یه لیوان چایی بده بهم با دوتا شکلات.
- ارباب اشتباه کرد. صبحونه مفید بود. صبحونه باید خورد ارباب. وگرنه کریچر سر ارباب را برید وصل کرد کنار سر اجداد کریچر.
کریچر تعظیمی بلند بالا کرد که با چشم های گرد متعجب و شاکی جیمز رودررو نشود و بعد به آشپزخانه برگشت.
- هوهوههو!
جیمز از جا پرید. پنجره را باز کرد و میوز را که بالهای حنایی و سفیدش دیگر کاملا برفی شده بودند آورد تو. پاکت را از پایش باز کرد و حیوان را بی توجه به هوهوهای هیجان زدهاش {که تدی هربار حدس میزد توصیف جغدهای مادهایست که در راه دیده و جیمز تقریبا مطمئن بود که تقلیدصدای گیرنده های نامه هایش است.} کنار شومینه گذاشت و پشت میز نشست و نامه اش را باز کرد:
آقای پاتر عزیز،
عرضتون به خدمت مدیر فقید مدرسه رسید. ایشون هم اصرار داشتند که وسایل نقره ای قدیمیشون رو از انباری به جلوی تابلوشون منتقل کنیم تا بتونن آزمایشات لازم رو
" تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش!"
پیغامگیر مدیران اسبق، مینروا مک گونگال!
جیمز:

***
در جایی دورتر از میدان گریمولد، تد ریموس لوپین نامه ای فریادکش را مهر و موم کرد. نام جیمز را نوشت و آن را به بوقک سپرد که نامه را به نوک گرفت و بالهایش را باز کرد تا آماده پرواز شود. تدی پرندهاش را دید که از روی میز تحریرش بلند شد. نامه سرخ میان نوکش میدرخشید.
-نه!
تدی این را فریاد زد و جغد را در هوا گرفت. بوقک گیج و پریشان، صدایی حاکی از نارضایتی از گلویش درآورد و نامه را انداخت. نامه باز شد و تدی با شنیدن صدای خشمگین خودش، جغد را رها کرد و سرجایش روی زمین نشست. حرف هایش حق بودند. گله داشت. جیمز نمیبایست تنهایش میگذاشت. نه در این حال و روز. اما.. از خشم خودش میترسید.
از صدای دورگهش که در اتاقش طنین میانداخت، میترسید. خوشحال بود که مادربزرگش خانه نیست. باید به جیمز میگفت، اما مجبور نبود نامه اش را در این پاکت های سرخ مهر کند.
نفس عمیقی کشید. سر بوقک را نوازش کرد. از بطری آب روی میزش یک جرعه نوشید و با قلمی معمولی، مشغول نوشتن روی یک کاغذ پوستی شد.
***
- ارباب چرا اینجا بود؟
- هوم؟
- ارباب چرا توی کریسمس پیش خونواده ش نبود؟ ارباب مارم زا به راه کرد. ماهم توی تعطیلات بود، به خاطر ارباب کریچر هم مجبور شد از آشپزخانه هاگوارتز و اکیپ رفقاش جدا موند اومد تو این خونه به ارباب خدمت کرد. ارباب هم که هیچ کوفتی نخورد. ارباب چه مرگش بود؟
جیمز شانههایش را بالا انداخت و جواب داد:
- خودمم نمیخواستم بیام. ولی ممنونم که پرسیدی.
- دوست پشمآبی ارباب کجا بود؟ حالش خوب بود؟
قلب جیمز در سینه فرو ریخت. نمیخواست در مورد تدی حرف بزند. خوب میدانست که تدی کجاست و حالش چطور است. حتما نگران جیمز بود، نگران و دلتنگ ویکتوریا، خسته از فشار روزهایش، تدی تنها مانده بود و جیمز اینجا، ناسزاهای کریچر را به گوش جان میشنید چون لایقشان بود.
بوقک شاید به موقع رسید. با سر به پنجره کوبید و رشته افکار کریچر و بند دل جیمز را پاره کرد. جن خانگی پنجره را باز کرد و جغد به داخل اتاق سر خورد و خودش را به جیمز رساند. با اوقات تلخی پایش را جلو آورد و وقتی جیمز نامه را باز کرد، بی آنکه منتظر نوازش همیشگی روی نوکش باشد، دمش را به جیمز و میوز کرد و بدون وقت تلف کردن از پنجره بیرون پرید.
جیمز هنوز به ردپای بوقک روی برف لبه پنجره چشم دوخته بود. قلبش تند میزد و مطمئن نبود طاقت آنچه قرار است بخواند را دارد یا نه. با دستهایی لرزان پاکت نامه را پاره کرد. چشم هایش روی کلمات میدویدند و لرزش دستهایش شدت میگرفت. ترسیده بود. نامه انگار از جادوگری غریبه بود، نه مردی که سالها بود جیمز را میشناخت.
نامه را کنار گذاشت و خودش را روی کاناپه انداخت. چیزی درونش میجوشید که تقلا میکرد بیرون بجهد. خشم بود، بغض بود یا پشیمانی؟ اشتباه کرده بود. کم گذاشته بود. به تدی حق میداد. ولی و اما نداشت. تای کاغذ را دوباره باز کرد. با هر بار خواندن، ادبیات نامه غریبه تر مینمود و دستخط آشناتر.
جیمز نامه را بارها مرور کرد. خورشید غروب کرده بود و خانه ی متروکه گریمولد رو به تاریکی میرفت. کریچر گم و گور شده بود. صدایی ترق و تروق آتش شومینه، سکوت اتاق را میشکست. ساعت ها بود که روی کاناپه دراز کشیده و به کاغذ نامه خیره شده بود. با چشم هایی که حالا بیشتر خسته بودند تا ناباور، جمله هایی را که دیگر حفظ شده بود، از رو میخواند.
وقتی بالاخره تنها منبع روشنایی اتاق، آتش شومینه بود، جیمز نامه را کنار گذاشت. بیزار از خودش، به آنچه روزها بود پشت پرده ی شرم، گلویش را میسوزاند، اجازه ظهور داد.
***
صبح روز بعد – وزارتخانه سحر و جادو :
- یه بار دیگه بخون!
جیمز نفسش را با خشم بیرون داد و در جواب هری، باز خواند:
- تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی...گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.
رون با ابروهای درهم کشیده زمزمه کرد:
- از مردهت هم خیری به ما نمیرسه دامبلدور. چرا همیشه معما میگی جای جواب آخه.
هرمیون با چشمهایی تنگ به جیمز نگاه میکرد اما او را نمیدید.
- تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی.. گوش نامحرم..تا نگردی آشنا..رمز..نامحرم.. هری!!
هری و رون از جا پریدند. جیمز هیجانزده به زندایی اش نگاه میکرد.
هرمیون برای یک لحظه با ناباوری به هری نگاه کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگوید از دفتر هری بیرون دوید.
جیمز مات و مبهوت به در باز پشت سر زنداییاش نگاه کرد، پرسید:
- کجا رفت!؟
هری و رون که به نظر نمیرسید خیلی تعجب کرده باشند، یکصدا جواب دادند:
- کتابخونه وزارت.
***
تدی ساده دلگیر نمیشد، زود میبخشید و هرگز قهر نمیکرد. جیمز همه اینها را میدانست، اما هنوز از رو در رویی با بهترین رفیقش میترسید. خوب میدانست که تدی به محض دیدن او، اخم هایش را باز میکند. موهایش را به هم میریزد و طوری میخندد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. آنچه جیمز را نگران میکرد، بلایی بود که ناخواسته بر سر گرگینه صبورش آورده بود. ترس از اینکه چیزی، هرچند نادیدنی، کم شده باشد. ترس از حفرهای که در دلش داشت و میترسید مبادا در دل برادرخواندهاش هم جا خوش کرده باشد.
نفسش را در سینه حبس کرد و در زد.
- بله؟
در را هل داد و وارد شد. تصویری لحظه ای از اتاق تدی را دید و بعد احساس کرد پاهایش از زمین جدا شدهاند.
- تو کجا بودی!؟
تدی با قهقههای این را گفت و جیمز را روی تختش انداخت. بعد وقتی جیمز سرگرم مالیدن دندههایش بود، تدی صندلی اش را جلو کشید و برعکس روی آن نشست و با چشمانی مشتاق به جیمز خیره شد.
- من ..
درست همانطور بود که انتظارش را داشت. به تدی نگاه کرد. همان رفیق همیشگی بود. همان لبخند همیشگیاش را بر لب داشت و موهایش در نگاه اول، به رنگ همان فیروزهای آشنا بودند. جیمز ناگهان دریافت که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. که حتی روی عذرخواهی هم برایش نمانده. ولی لبخند تدی صمیمانه تر از آن به نظر میرسید که فیک باشد. آنقدر صمیمی که اگر جیمز خط برادرخواندهاش را نمیشناخت، ممکن بود به جعلی بودن آن نامه شک کند.
پس شاید.. شاید ویکتوریا خبر را پیش از جیمز به او رسانده بود، شاید خوشحالیاش برای همین بود، شاید میدانست..
- تدی! ویکتوریا..
جیمز غمی را که بر چشم های خندان برادرخواندهاش سایه انداخت میشناخت. نمیدانست!
جیمز با اشتیاق غریقی برای هوا، به تنها خبر خوشی که به همراه داشت چنگ زد:
- ویکتوریا و بقیه رو پیدا کردیم! ویلای صدفی گم نشده بود! سرجاشه! دایی بیل جادوی رازداری رو ناقص اجرا کرده بود! خودشونم نمیدونستن که از دید بقیه پنهون شدن، حال همشون خوبه! منم اومدم ببرمت پیششون!!
تدی با فریادی از شادی صندلیاش را به کناری انداخت و به هوا پرید. با قدم های بلند خودش را به کمدش رساند، لباس هایش را با عجله کنار زد. با صدای بلند خندید. نمیدانست چه کار میکند. به سمت آینه دوید. گونه هایش از لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، درد گرفته بودند. دستی به موهایش کشید. باز خندید و دوباره فریاد زد. به سمت جیمز دوید و او را در آغوش کشید.
قبل از اینکه با آپارات لوپین جوان، اتاق دور سرشان بچرخد، جیمز توانست تار موهای خاکستری تدی را ببیند که پیش چشمانش، ریشه هایشان به آرامی، دوباره، آبی فیروزهای را نوشیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

- ای بوووووق. هیچ.. راه دیگهای.. نداره؟
قبل از اینکه جوابش رو بشنود, بدنش را به سمت راست کج کرد. چند متر پایینتر برادرش مثل پاندول تاب می خورد و به سختی سعی میکرد نقطه اتکایی به غیر از جیمز که در حال نصف شدن بود, پیدا کند. و پیدا کرد. نفس نفس زنان گفت:
- پروفسور گفت.. گفت احتمالاهمه ی منطقه طلسم ضد جادو... لعنت.. چقدر سنگین شدی تو.
این بار نوبت جیمز بود که از طنابی که آن دو را بهم وصل میکند آویزان شود و در جستجوی نقطه اتکایی جدید و بالاتر از قبلی, به چپ و راست خودش را پرتاب کند.
بالا رفتن از این دیوار که دستکم ده متر ارتفاع داشت بیشتر از یک ساعت طول کشید. به محض اینکه جیمز پایش را به سطح صاف گذاشت و تدی را بالا کشید, مهلت استراحت او به نداد.
- حالا من سنگینم شدم دیگه؟ آویزون بودی خوش گذشت؟ ضمنا همه ی این عملیات صخره نوردی پیشنهاد تو بود.
چشمانش بر خلاف لحن جدی و پر از شکایتش میخندیدند. بالا رفتن از این دیوار راست کار راحتی نبود ولی آن دو از پسش بر آمده بودند, آن هم بدون جادو.
تدی نفس عمیقی کشید و چند لحظه ای پشت پلکهای بسته ماند. برادر کوچکش به او اطمینان داده بود که میتواند وزن او را تحمل کند و در عمل نشان داده بود این اطمینان بی دلیل نبوده است. زیر لب گفت:
- کی تو انقدر بزرگ شدی؟
- چی؟
تدی سرش را تکان داد.
- گفتم کدوم وری بریم؟
- به نظرم از این ور یه راهی باید باشه. کجا ما رو فرستادی پروف؟!
توانایی استفاده از جادو یک موهبت است که هر کسی ندارد, مرز بین جادوگر بودن و مشنگ بودن است, تفاوت بین انجام کارهای خارق العاده با کمترین امکانات است اما همین موهبت میتواند یک نفرین باشد. جادوگرممکن است آنقدر به جادویش متکی شود که وقتی امکان استفاده از آن را از او بگیرند, از یک بچه ی مشنگ هم ناتوانتر شود.
- حتما دلیل خوبی داشته که فرستادمون دیگه. میدونی اگه پیداش کنیم ممکنه جون چند نفرو بشه نجات داد؟
منتظر جواب جیمز نماند و به سمت ورودی حرکت کرد و پشت یک پیچ ناپدید شد. صدای برادرش که با نگرانی میگفت, " هی! جایی نرو که نتونم ببینمت." تدی را همانجا متوقف کرد.
- مطمئنی اینجاست؟
- باید به پروف اطمینان کنیم جیمز. اگه درست اومده باشیم باید همینجا باشه.
اتاق بزرگی پیش رویشان بود, در واقع خیلی بزرگ. همه چیز تقریبا دو برابر چیزی بود که به دیدنش عادت داشتند و ابعاد این اتاق و وسایلش اغراق شده بودند.
- فک میکردم غولا تو غار و کوه و اینا زندگی میکنن ولی اینجا انگار.. در مورد غولای متمدن چیزی نشنیدی؟
تدی شانهشو بالا انداخت. مشغول بررسی اتاق بود که از این پایین یک صندوقچه ی قدیمی, چند جلد کتاب خاک گرفته, پایه های یک میز و صندلی و یک تخت خواب دیده میشدند.. و صدایی شبیه نفس کشیدن به گوش میرسید. زمزمه کرد:
- یه چیزی اون بالاست و احتمالا خوابه. اونطوری نگاه نکن جیمز.. نفس کشیدنشو نمیشنوی؟
جیمز پشت چشمی نازک کرد و سرش را بالا گرفت.
- من که گوشای گرگی ندارم.
- کمکم کن برم بالا.
- نخیرم! تموم شد زورم. تو قلاب بگیر, من میرم بالا.
تدی آهی کشید ولی مخالفت نکرد. به پایه ی صندلی تکیه زد و انگشتانش در هم قفل شدند.
- مواظب باش.
و برادرش را تماشا کرد که از صندلی خودش را بالا کشید, بعد با پرشی نسبتا بلند خود را به میز رساند و ناپدید شد.
زمان کاملا مسئلهای نسبیه. وقتی خوشحالیم, چند ساعت به سرعت چند لحظه میگذره و امان از وقتی که نگرانیم. اینطور وقتها چند لحظه انگار همینطور بی وقفه کش میآیند.
بالاخره یک دسته موی نامرتب مشکی از لبهی میز ظاهر شد. صورت جیمز هیجانزده به نظر میرسید و صدایش هم دستکمی از ظاهرش نداشت.
- تدی! هاگرید میگفت چطوری هیپوگریف اهلی میشه؟
چشمان برادرش از تعجب گرد شدند.
- هیپوگریفه اون بالا؟
- آره. داره چرت میزنه. تدی!!
تدی با نگرانی دستانش را از هم باز کرد.
- دیگه چی اون بالاست؟
- یه کتاب قدیمی. فکر کنم همونیه که پروفسور میگفت.
- صبر کن من بیام.
- داره بیدار میشه. بگو چیکارش کنم!
- تعظیم کن,تو چشاش نگاه کن, تعظیم کنه حله.
- اول تعظیم کنم یا اول تو چشاش نگاه کنم؟ واای..
- جیمز؟.. جـــــــیـــــــــــــــــــــمــــــــــــز!
صدای بال زدن هیپوگریف تنها چیزی بود که به گوشش میرسید و بعد از لحظهای سایهاش روی زمین می چرخید, خودش بالای اتاق و بعد بالاخره فرود آمد و با سایهاش یکی شد.
- تو چشاش نگاه کن و همینطوری که نگاه میکنی تعظیم کن.
جیمز از پشت گردن هیپوگریف سرک کشید و با نگاهش دوباره حرفش را تکرار کرد. گرگینه و پرنده بهم تعظیم کردند.
- به نظرم این هنوز بالغ نشده, باید بزرگتر از این باشه.
- الان به سنش چیکار داری؟ بپر بالا کتابه رو ببین.
تدی انتظار داشت که کتاب هم مثل بقیه ی وسایل آن اتاق زیادی بزرگ باشد. در واقع کتاب بزرگی هم بود ولی نه آنقدر که " خیلی" را به آن بچسبانیم. حدود یک متر طولش بود و نیم متر عرضش و به غایت قطور!
- طلسم و پاد طلسم .. نویسنده ش کیه؟ صفحاتشو چک کردی؟
- راستش یه هیپو گریف داشتم که نجاتش بدم و اهلیش کنم. نه, بازش نکردم.
- نجات؟!
و یک مرتبه زنجیر بلندی که به یک میخ بزرگ در یک سر میز متصل شده بود, معنی پیدا کرد.
- چطوری بازش کردی؟
- با چوبدستی.
- اما جادو..
جیمز به پهنای صورتش خندید و دندانهایش را به نمایش گذاشت.
- با چوبدستی و آموزش از فیلمای دزد و پلیسی مشنگی.
- پسر تو معرکهای.
- تو هم گرگ بیریختی. این کتابه همونه؟
- هوومم.. فکر کنم. ببین این مورد اولو.. طلسمایی که باعث نقص عضو میشه رو نوشته. صفحه بعدش آموزش یه معجونه که نقص عضو رو بشه درمان کرد.
- حتی اگه با جادوی سیاه باشه؟
- هووم.. پیچیده است ولی به نظر میاد که ..
صدای بوووم بلندی از بیرون اتاق صحبتشان را نیمه کاره گذاشت. صاحبخانه هر که بود, صدای گامهایش با سایز وسایل خانه همخوانی داشت.
- باس بزنیم به چاک داداش.
- موافقم. رفیق اینو میتونی برامون بیاری؟
هیپوگریف دو بار سرش را پایین آورد و بعد کتاب را به پنجه هایش گرفت. جیمز و تدی جای خود را لابلای پرهایش محکم کردند و او به طرف دریچهی بالای اتاق خیز برداشت. در اتاق یک مرتبه باز شد.
- پناه به ریش مرلین! بجنب.. بجنب!
صاحبخانه دقیقا غول نبود بلکه بیشتر شبیه به یک بانشی غول پیکر بود که هر لحظه ممکن بود جیغ بکشد.
- گوشاتونو بگیرین! همین الان.
بانشی جیغ کشید و انگار هزاران ناخن روی دیوارها را همراهش کشید. جیغ او توی گوششان زنگ میزد. نفس میگرفت و دوباره جیغ میزد و هیپوگریف بیچاره بی هدف اطراف دریچه دور میزد.
با جیغ آخر, شیشه ها از هم شکست. تدی بین شیشهها ی شکسته و جیغهای آن زن فریاد کشید:
- حالا!
و پیش از آنکه دست او به آنها برسد, از قلعه بیرون پریدند. مقصدشان خانه ی گریمولد بود.
جیمز همینطور که پشت گوش هیپوگریف را میخاراند گفت:
- میخوام اسمشو بذارم باک بیک.
تدی با تردید نگاهش کرد.
- توله بلاجر تو اسم مراحل اهلی کردنشو یادت رفته بعد یادته صد سال پیش اسم هیپوگریف هاگرید چی بوده؟
- هر چی من بگم همونه! اسمش باک بیکه.
هیپوگریف با خوشحالی دو بار منقارهایش را بهم کوبید.
- چه اینجا شبیه هاگوارتزه جیمز.
- بابا میگه سیریوسو پشت باک بیک از مدرسه فراری داده.
- هووم.. فکر کنم خوب اسمی برای این یکی هم انتخاب کردی.
به قدر کافی از قلعه دور شده بودند و خورشید تا ساعتی دیگر غروب میکرد. هنوز تا لندن چند ساعتی راه بود و اگر هیپوگریف با آنها نبود, قطعا یک آپارات ساده آنها را خیلی زودتر به خانه رسانده بود, از طرفی اگر این هیپوگریف نبود, احتمالا هنوز در آن قلعه بودند.
- برو پایین باک بیک. همه لازمه یه کم خستگی در کنیم.
هیپوگریف نزدیک لبه ی پرتگاه کوتاهی فرود آمد. جیمز, چوبدستی به دست مشغول بررسی امنیت اطرافش شد.
- دهه! بیا کمک کن جا اینکه بشینی اونجا.
تدی روی نیمکت کهنهای نشسته بود و منظره را تماشا میکرد. خورشیدی که به سرعت پشت کوهها میرفت, رودخانهای که رنگ خون گرفته بود و آبش را به دریا میریخت و باد ملایمی که لابلای برگ ها میپیچید.
- چقدر راه میری! بیا یه دقیقه اینجا بشین.
- وسط ماموریت نشستی به افق خیره ش.. وااااااو!
جیمز نشست. منظرهی پیش رویش نفسگیر بود. چند ثانیه ای به احترام زیبایی طبیعت سکوت کرد و بعد لبخندی شیطانی کنج لبش ظاهر شد.
- میخوام اداتو در بیارم.
صبر نکرد که تدی متعجب از او سوال کند. دو دستش را دور دهانش حلقه کرد و زوزه کشید.
تدی از ته دل خندید. او هم سرش را بالا گرفت و زوزه کشید.
صدای زوزهها دعوتنامهای بود برای نهنگ هایی بود که در آستانه ی دریا, سر از آب بیرون آوردند. نهنگهایی که با زوزههای آنها به رقص در آمده بودند.
قبل از اینکه جوابش رو بشنود, بدنش را به سمت راست کج کرد. چند متر پایینتر برادرش مثل پاندول تاب می خورد و به سختی سعی میکرد نقطه اتکایی به غیر از جیمز که در حال نصف شدن بود, پیدا کند. و پیدا کرد. نفس نفس زنان گفت:
- پروفسور گفت.. گفت احتمالاهمه ی منطقه طلسم ضد جادو... لعنت.. چقدر سنگین شدی تو.
این بار نوبت جیمز بود که از طنابی که آن دو را بهم وصل میکند آویزان شود و در جستجوی نقطه اتکایی جدید و بالاتر از قبلی, به چپ و راست خودش را پرتاب کند.
بالا رفتن از این دیوار که دستکم ده متر ارتفاع داشت بیشتر از یک ساعت طول کشید. به محض اینکه جیمز پایش را به سطح صاف گذاشت و تدی را بالا کشید, مهلت استراحت او به نداد.
- حالا من سنگینم شدم دیگه؟ آویزون بودی خوش گذشت؟ ضمنا همه ی این عملیات صخره نوردی پیشنهاد تو بود.
چشمانش بر خلاف لحن جدی و پر از شکایتش میخندیدند. بالا رفتن از این دیوار راست کار راحتی نبود ولی آن دو از پسش بر آمده بودند, آن هم بدون جادو.
تدی نفس عمیقی کشید و چند لحظه ای پشت پلکهای بسته ماند. برادر کوچکش به او اطمینان داده بود که میتواند وزن او را تحمل کند و در عمل نشان داده بود این اطمینان بی دلیل نبوده است. زیر لب گفت:
- کی تو انقدر بزرگ شدی؟
- چی؟
تدی سرش را تکان داد.
- گفتم کدوم وری بریم؟
- به نظرم از این ور یه راهی باید باشه. کجا ما رو فرستادی پروف؟!
توانایی استفاده از جادو یک موهبت است که هر کسی ندارد, مرز بین جادوگر بودن و مشنگ بودن است, تفاوت بین انجام کارهای خارق العاده با کمترین امکانات است اما همین موهبت میتواند یک نفرین باشد. جادوگرممکن است آنقدر به جادویش متکی شود که وقتی امکان استفاده از آن را از او بگیرند, از یک بچه ی مشنگ هم ناتوانتر شود.
- حتما دلیل خوبی داشته که فرستادمون دیگه. میدونی اگه پیداش کنیم ممکنه جون چند نفرو بشه نجات داد؟
منتظر جواب جیمز نماند و به سمت ورودی حرکت کرد و پشت یک پیچ ناپدید شد. صدای برادرش که با نگرانی میگفت, " هی! جایی نرو که نتونم ببینمت." تدی را همانجا متوقف کرد.
- مطمئنی اینجاست؟
- باید به پروف اطمینان کنیم جیمز. اگه درست اومده باشیم باید همینجا باشه.
اتاق بزرگی پیش رویشان بود, در واقع خیلی بزرگ. همه چیز تقریبا دو برابر چیزی بود که به دیدنش عادت داشتند و ابعاد این اتاق و وسایلش اغراق شده بودند.
- فک میکردم غولا تو غار و کوه و اینا زندگی میکنن ولی اینجا انگار.. در مورد غولای متمدن چیزی نشنیدی؟
تدی شانهشو بالا انداخت. مشغول بررسی اتاق بود که از این پایین یک صندوقچه ی قدیمی, چند جلد کتاب خاک گرفته, پایه های یک میز و صندلی و یک تخت خواب دیده میشدند.. و صدایی شبیه نفس کشیدن به گوش میرسید. زمزمه کرد:
- یه چیزی اون بالاست و احتمالا خوابه. اونطوری نگاه نکن جیمز.. نفس کشیدنشو نمیشنوی؟
جیمز پشت چشمی نازک کرد و سرش را بالا گرفت.
- من که گوشای گرگی ندارم.
- کمکم کن برم بالا.
- نخیرم! تموم شد زورم. تو قلاب بگیر, من میرم بالا.
تدی آهی کشید ولی مخالفت نکرد. به پایه ی صندلی تکیه زد و انگشتانش در هم قفل شدند.
- مواظب باش.
و برادرش را تماشا کرد که از صندلی خودش را بالا کشید, بعد با پرشی نسبتا بلند خود را به میز رساند و ناپدید شد.
زمان کاملا مسئلهای نسبیه. وقتی خوشحالیم, چند ساعت به سرعت چند لحظه میگذره و امان از وقتی که نگرانیم. اینطور وقتها چند لحظه انگار همینطور بی وقفه کش میآیند.
بالاخره یک دسته موی نامرتب مشکی از لبهی میز ظاهر شد. صورت جیمز هیجانزده به نظر میرسید و صدایش هم دستکمی از ظاهرش نداشت.
- تدی! هاگرید میگفت چطوری هیپوگریف اهلی میشه؟
چشمان برادرش از تعجب گرد شدند.
- هیپوگریفه اون بالا؟
- آره. داره چرت میزنه. تدی!!
تدی با نگرانی دستانش را از هم باز کرد.
- دیگه چی اون بالاست؟
- یه کتاب قدیمی. فکر کنم همونیه که پروفسور میگفت.
- صبر کن من بیام.
- داره بیدار میشه. بگو چیکارش کنم!
- تعظیم کن,تو چشاش نگاه کن, تعظیم کنه حله.
- اول تعظیم کنم یا اول تو چشاش نگاه کنم؟ واای..
- جیمز؟.. جـــــــیـــــــــــــــــــــمــــــــــــز!
صدای بال زدن هیپوگریف تنها چیزی بود که به گوشش میرسید و بعد از لحظهای سایهاش روی زمین می چرخید, خودش بالای اتاق و بعد بالاخره فرود آمد و با سایهاش یکی شد.
- تو چشاش نگاه کن و همینطوری که نگاه میکنی تعظیم کن.
جیمز از پشت گردن هیپوگریف سرک کشید و با نگاهش دوباره حرفش را تکرار کرد. گرگینه و پرنده بهم تعظیم کردند.
- به نظرم این هنوز بالغ نشده, باید بزرگتر از این باشه.
- الان به سنش چیکار داری؟ بپر بالا کتابه رو ببین.
تدی انتظار داشت که کتاب هم مثل بقیه ی وسایل آن اتاق زیادی بزرگ باشد. در واقع کتاب بزرگی هم بود ولی نه آنقدر که " خیلی" را به آن بچسبانیم. حدود یک متر طولش بود و نیم متر عرضش و به غایت قطور!
- طلسم و پاد طلسم .. نویسنده ش کیه؟ صفحاتشو چک کردی؟
- راستش یه هیپو گریف داشتم که نجاتش بدم و اهلیش کنم. نه, بازش نکردم.
- نجات؟!
و یک مرتبه زنجیر بلندی که به یک میخ بزرگ در یک سر میز متصل شده بود, معنی پیدا کرد.
- چطوری بازش کردی؟
- با چوبدستی.
- اما جادو..
جیمز به پهنای صورتش خندید و دندانهایش را به نمایش گذاشت.
- با چوبدستی و آموزش از فیلمای دزد و پلیسی مشنگی.
- پسر تو معرکهای.
- تو هم گرگ بیریختی. این کتابه همونه؟
- هوومم.. فکر کنم. ببین این مورد اولو.. طلسمایی که باعث نقص عضو میشه رو نوشته. صفحه بعدش آموزش یه معجونه که نقص عضو رو بشه درمان کرد.
- حتی اگه با جادوی سیاه باشه؟
- هووم.. پیچیده است ولی به نظر میاد که ..
صدای بوووم بلندی از بیرون اتاق صحبتشان را نیمه کاره گذاشت. صاحبخانه هر که بود, صدای گامهایش با سایز وسایل خانه همخوانی داشت.
- باس بزنیم به چاک داداش.
- موافقم. رفیق اینو میتونی برامون بیاری؟
هیپوگریف دو بار سرش را پایین آورد و بعد کتاب را به پنجه هایش گرفت. جیمز و تدی جای خود را لابلای پرهایش محکم کردند و او به طرف دریچهی بالای اتاق خیز برداشت. در اتاق یک مرتبه باز شد.
- پناه به ریش مرلین! بجنب.. بجنب!
صاحبخانه دقیقا غول نبود بلکه بیشتر شبیه به یک بانشی غول پیکر بود که هر لحظه ممکن بود جیغ بکشد.
- گوشاتونو بگیرین! همین الان.
بانشی جیغ کشید و انگار هزاران ناخن روی دیوارها را همراهش کشید. جیغ او توی گوششان زنگ میزد. نفس میگرفت و دوباره جیغ میزد و هیپوگریف بیچاره بی هدف اطراف دریچه دور میزد.
با جیغ آخر, شیشه ها از هم شکست. تدی بین شیشهها ی شکسته و جیغهای آن زن فریاد کشید:
- حالا!
و پیش از آنکه دست او به آنها برسد, از قلعه بیرون پریدند. مقصدشان خانه ی گریمولد بود.
جیمز همینطور که پشت گوش هیپوگریف را میخاراند گفت:
- میخوام اسمشو بذارم باک بیک.
تدی با تردید نگاهش کرد.
- توله بلاجر تو اسم مراحل اهلی کردنشو یادت رفته بعد یادته صد سال پیش اسم هیپوگریف هاگرید چی بوده؟
- هر چی من بگم همونه! اسمش باک بیکه.
هیپوگریف با خوشحالی دو بار منقارهایش را بهم کوبید.
- چه اینجا شبیه هاگوارتزه جیمز.
- بابا میگه سیریوسو پشت باک بیک از مدرسه فراری داده.
- هووم.. فکر کنم خوب اسمی برای این یکی هم انتخاب کردی.
به قدر کافی از قلعه دور شده بودند و خورشید تا ساعتی دیگر غروب میکرد. هنوز تا لندن چند ساعتی راه بود و اگر هیپوگریف با آنها نبود, قطعا یک آپارات ساده آنها را خیلی زودتر به خانه رسانده بود, از طرفی اگر این هیپوگریف نبود, احتمالا هنوز در آن قلعه بودند.
- برو پایین باک بیک. همه لازمه یه کم خستگی در کنیم.
هیپوگریف نزدیک لبه ی پرتگاه کوتاهی فرود آمد. جیمز, چوبدستی به دست مشغول بررسی امنیت اطرافش شد.
- دهه! بیا کمک کن جا اینکه بشینی اونجا.
تدی روی نیمکت کهنهای نشسته بود و منظره را تماشا میکرد. خورشیدی که به سرعت پشت کوهها میرفت, رودخانهای که رنگ خون گرفته بود و آبش را به دریا میریخت و باد ملایمی که لابلای برگ ها میپیچید.
- چقدر راه میری! بیا یه دقیقه اینجا بشین.
- وسط ماموریت نشستی به افق خیره ش.. وااااااو!
جیمز نشست. منظرهی پیش رویش نفسگیر بود. چند ثانیه ای به احترام زیبایی طبیعت سکوت کرد و بعد لبخندی شیطانی کنج لبش ظاهر شد.
- میخوام اداتو در بیارم.
صبر نکرد که تدی متعجب از او سوال کند. دو دستش را دور دهانش حلقه کرد و زوزه کشید.
تدی از ته دل خندید. او هم سرش را بالا گرفت و زوزه کشید.
صدای زوزهها دعوتنامهای بود برای نهنگ هایی بود که در آستانه ی دریا, سر از آب بیرون آوردند. نهنگهایی که با زوزههای آنها به رقص در آمده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

- .. بعد بهم گفت باورت میشه الان اینجایی؟ و من اینطوری بودم که..
- "من با جیمز بالای پشت بوم گریمولد بودم!"
صدای خندهشون برای بار چندم تو طول اون شب، به آسمون رسید. چند تا شب تو زندگی آدم وجود دارن که صدای خنده، زورش به تاریکی برسه؟
اونم چند بار!
با نگاهشون دور شدن خانوم فیگ رو که ته دمپایی ابریاشو لخ لخ کنون رو زمین میکشید، تعقیب کردن. ویولت پوفی کرد.
- از آدمای فضول متنفرم.
- خوشحالم که منو ندید.
ویولت نیمنگاهی به چشمای فندقی کناریش انداخت. چند لحظه ساکت موند و فکر کرد. برای اولین بار تو تموم اون مدت، یه حس خودخواهانه نسبت به اون لحظه و اون جا تو دلش دویید.
- منم خوشحالم.
فهمید؟
نمیدونست. خیلی هم اهمیتی نمیداد. اگه میخواست به فهمیدنا و نفهمیدنای اطرافیانش اهمیت بده تا حالا هف کفن پوسونده بود.
ماگت پرید روی پای جیمز و پاتر ارشد زد زیر خنده.
- خیلی خوبه کچلش!
- نخند بش!
گربه ی پر کنده!
- ناراحت میشه! میفهمه!
من دارم فضاسازی میکنم لامصب دیالئک نیس که میپری وسط با این کیبوردای لامصب گلبول سومیتون ! اه! مرسی!گ=

- من فکر نمیکنم این یه پست جدی بشه.
- مگه قراره بشه؟!
ولی خب لامصب ما اولش رو پشت بوم گریمولد بودیم!
بعد شونهشو انداخت بالا.
"ما هنوزم رو پشت بوم گریمولدیم."
جغد کوچیک پر سر و صدای آشنایی، تقریباً رفت تو صورت جیمز و چیزی نمونده بود که از بالای پشتبوم بندازدش پایین. متأسفانه ننداخت. حتی تو اون لحظهی خاص هم ویولت واقعاً از دیدن چنین صحنهای میتونست لذت ببره.
نامهی قرمزی که روی پای جیمز افتاد اما..
نگاه دو جفت چشم تو هم گره خورد.
- شت.
و نامهی عربدهکش منفجر شد:
- بدون من؟!
آره این دفعه دیگه جیمز از بالای پشتبوم افتاد پایین.
فقط..
ویولتم پشتش.
و به این ترتیب داوشت نذاش ما این رولو کامل کنیم و رف ور دل اون یکی رولی که باس ادیت کنین!
- "من با جیمز بالای پشت بوم گریمولد بودم!"
صدای خندهشون برای بار چندم تو طول اون شب، به آسمون رسید. چند تا شب تو زندگی آدم وجود دارن که صدای خنده، زورش به تاریکی برسه؟
اونم چند بار!
با نگاهشون دور شدن خانوم فیگ رو که ته دمپایی ابریاشو لخ لخ کنون رو زمین میکشید، تعقیب کردن. ویولت پوفی کرد.
- از آدمای فضول متنفرم.
- خوشحالم که منو ندید.
ویولت نیمنگاهی به چشمای فندقی کناریش انداخت. چند لحظه ساکت موند و فکر کرد. برای اولین بار تو تموم اون مدت، یه حس خودخواهانه نسبت به اون لحظه و اون جا تو دلش دویید.
- منم خوشحالم.
فهمید؟
نمیدونست. خیلی هم اهمیتی نمیداد. اگه میخواست به فهمیدنا و نفهمیدنای اطرافیانش اهمیت بده تا حالا هف کفن پوسونده بود.
ماگت پرید روی پای جیمز و پاتر ارشد زد زیر خنده.
- خیلی خوبه کچلش!
- نخند بش!
گربه ی پر کنده!
- ناراحت میشه! میفهمه!
من دارم فضاسازی میکنم لامصب دیالئک نیس که میپری وسط با این کیبوردای لامصب گلبول سومیتون ! اه! مرسی!گ=

- من فکر نمیکنم این یه پست جدی بشه.

- مگه قراره بشه؟!

ولی خب لامصب ما اولش رو پشت بوم گریمولد بودیم!
بعد شونهشو انداخت بالا.
"ما هنوزم رو پشت بوم گریمولدیم."
جغد کوچیک پر سر و صدای آشنایی، تقریباً رفت تو صورت جیمز و چیزی نمونده بود که از بالای پشتبوم بندازدش پایین. متأسفانه ننداخت. حتی تو اون لحظهی خاص هم ویولت واقعاً از دیدن چنین صحنهای میتونست لذت ببره.
نامهی قرمزی که روی پای جیمز افتاد اما..
نگاه دو جفت چشم تو هم گره خورد.
- شت.
و نامهی عربدهکش منفجر شد:
- بدون من؟!

آره این دفعه دیگه جیمز از بالای پشتبوم افتاد پایین.
فقط..
ویولتم پشتش.

و به این ترتیب داوشت نذاش ما این رولو کامل کنیم و رف ور دل اون یکی رولی که باس ادیت کنین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- هزار و نهصد و نود.. هزار و نهصد و نود و یک..
و اون شب که خبری از بودلر ارشد نبود، با خیال راحت روی پُشتِبوم خونهی دوازدهم گریمولد و زیرِ نورِ مهتاب، دراز کشیده و همونطور که دستای نوازشگر باد، موهای آلبالوییش رو به اینور و اونور پیچوتاب میداد، ستارههای توی آسمون رو یکییکی میشمرد.
- هزار و نهصد و نود و پنج.. هزار و نهصد و نود و شیش..
جغدی که روی زانوی خمشدهش جاخوش کرده بود، هوهویی کرد و با سرعت پر کشید و لابهلای ابرها گموگور شد.
- هزار و نهصـ..
وایساد.
بلافاصله صدای قدمهای ریزی از پُشتِ سرش به گوشش رسید. نفسش رو تو سینه حبس کرد و به هفتتیرش مسلح شد.
چند لحظه منتظر موند و بعد، ناگهان از جاش بلند شد و چرخید.
- همونجا که هستی وایسـ..
- هی! منم!
- اوه.. شرمنده!
جروشا مون با یه سینیِ حاملِ دوتا لیوان آبپرتقال، اومد جلو.
- داشتم نگرانت میشدم. کلّ خونه رو گشتم، فک کردم آب شدی رفتی زیر زمین.
- نه همینجا بودم.
- تا حالا ندیده بودم اینجا بیای.
ربکا سرش رو با نوکِ هفتتیرش خاروند.
- هوممم.. البته صرفاً چون ویولت نیستش. وگرنه بههیچوجه دوس ندارم اوقاتم رو با یه دخترِ دو وجهی بگذرونم.
جودی لیوانی برداشت و جرعهای نوشید.
- دو وجهی؟!
- آره دیگه، طفلکی نصف صورتش جادوگرکُشه و اونیکی نصفش هم انگار تو مایکروویو گیر کرده و جزغاله شده.
و هردو خندیدن. جودی لیوانِ باقیمونده رو به سمت ربکا دراز کرد.
- میخوری؟
- نه ممنون. میل ندارم اصـ..
قارررروقوووور!
و با دستپاچگی، فوراً شکمش رو محکم چسبید تا صداش رو خفه کنه.
- بیتربیت!
- بذار راحت باشه بیچاره.
جودی خندید و ربکا هم نیشخند زنان شونهای بالا انداخت، لیوان رو برداشت و لاجرعه سر کشید و کنارِ لیوانِ خالیِ جروشا گذاشت.
- داشتی چیکار میکردی؟
- من؟ اممم.. مثِ بقیهی دخترا. ستارهها رو میشمردم. دقیقاً شدن هزار و نهصد و نود و هفتتا. به اندازهی سالِ تولدم! البته بعضیاشون هی گُم میشن نامردا! شیطونه میگه به رگبار ببندمشون!
- اوهوم. چقدر جالب!
جودی آهی کشید.
-میدونی؟ آسمون برای من خیلی تازگی داره. آم.. کمتر شده ببینمش. هیفده سال رو بکوب زیرِ سقفِ اتاقای خستهکننده و تکراریِ یتیمخونه گذروندم. حتی آدمای این خونه هم عجیب غریبن. حتی..
لحظهای مکث کرد.
- حتی آدمی مثل تو!
ابروهای ربکا بالا رفت.
- مث من؟!
- آره.. من.. راستش این همه سال منتظرِ همچین آدمایی بودم. همچین خونهای. که.. توش احساس وجود کنم. آم.. و منتظرِ.. چطور بگم؟ یه خواهرِ بزرگتری مثل تو! یکی مثل تو که هروقت خواستم کنارم باشه.
ربکا چند لحظه ساکت موند و خیره شد به دختری که انگار کاری جز ور رفتن با لبهی سینی بلد نبود.
جلو اومد و سینی رو از دستش گرفت و به گوشهای انداخت.
بیتوجه به شکستهشدن سینی و لیوانها و نعرهی گربههای پُشتِ سرشون، دستِ جودی رو گرفت و به چشماش خیره شد.
- شرمنده به یادت میارم. ولی.. تو یتیمی؟
چیزی به گلوی جودی فشار آورد. چند لحظه حنجرهش خشک شد. ولی شیردالِ درونش سرسختانه مقاومت کرد.
- اوهوم.
- منم همینطوریم.
حتی به گلوی ربکا هم امون نداد.
ولی وقتی تصویر انعکاسیافتهی خودش رو توی چشمای جودی دید، روح و روانش به گریفیندور آغشته شد.
- ولی واسه بودن کنارت.. تو بگو کجا.. ینی تا بینهایت و فراتر از اون هم شده باشه، عین تسترال میتازم و خودمو میرسونم بهت.
لبخندِ آرامشبخشی روی لبای هردو نشست و به همدیگه خیره موندن.
چند لحظهای سکوت برقرار شد و بعد، جروشا دستِ ربکا رو ول کرد.
- اممم.. من یه لحظه برم..
- کجا؟
- برم کاپشنم رو بیارم. سردمه.
- نیازی نیس.
لبخندی زد، کُتِش رو در آورد و روی شونههای جروشا جاسازی کرد.
- بیا.
- اممم.. ممنون. ولی.. تو چی؟ تو سردت نمیشه؟
لبخندِ هفتتیرکِش گشادتر شد. محکم به کِتفِ جودی زد.
- من پُشتم خیلی گرمه عزیزم!
کراواتِ زِرِشکیش که تا ثانیههایی قبل، زیرِ کُتِش ثابت بود، حالا آویزون از یقهی پیراهنِ سفیدش، به ریتمِ تُندِ سمفونیِ باد میرقصید و گهگاهی صورتِ جروشا رو نوازش میکرد.
نگاهِ جودی لحظهای روی هفتتیرِ ربکا قفل شد.
میتونست حرکتِ بامزهای باشه. هوم؟!
- هِی، رِب! اون ستاره رو! چقد روشنه!
- هاع؟ کدوم یکی؟
- اون یکی!
ربکا کنجکاوانه به آسمون خیره شد. جودی هم معطل نکرد و فوراً کراواتش رو کشید و هفتتیرش رو قاپید.
- دستا بالا، دخترهی مو آلبالویی!
جریکو مات و مبهوت، سرجاش میخکوب شد.
- بده اینو ببینم، بچـ..
- گفتم دستا بالا! وگرنه دل و رودهتو همینجا پخشوپلا میکنم!
دختر ریونکلاوی آبِ دهنش رو به سختی قورت داد و ناچاراً دستاش رو بالا گرفت.
واقعاً قرار بود توی یه شبِ مهتابیِ پُر از ستاره و در آغوشِ پَر و بالِ کشیدهی باد، ناگهان به ضربِ گلولهی هفتتیرِ متعلق به خودش و البته.. به دستِ بهترین دوستش کُشته بشه؟!
به دستِ جودیای که زور و آزارش به مورچه هم نمیرسید؟!
نمیدونست..
اصلاً هم بعید نبود. توی این دنیا، هزار و یک جور اتفاق ناگوار و عجیبوغریب ممکنه رُخ بده.
- زده به سرت دختر؟!
- بهتره هرچه زودتر حرف آخرتو بزنی!
جریکو به مدت طولانی فقط به چشمای جروشا نگاه کرد تا توشون اثری از یه شوخیِ مزخرفِ لوسِ شَبونه ببینه.
- حرف آخرم؟!
- اوهوم!
- باشه! ازت متنفرم، جودی! خــیــــلی! حد نداره! پـــوف بهت!
- میدونستی قیافهت چقدر دیدنی شد الآن؟!
- چطوری دقیقاً؟
- شبیه این سادهلوحایی که نمیدونن یه دوربین مخفی دور و بَرِشونه!
- شت!
و وقتی کراواتش از چنگ جروشا رها شد و رقصش رو توی هوا از سر گرفت، اونم کمکم دستاش رو آورد پایین.
- ولی توئم باحال میشی وقتی قیافهت خجالتی و مامانی نیس!
به چشمای همدیگه خیره شدن و به تدریج، لبخندی روی صورت جفتشون نقش بست.
بعدش یواشکی پوزخند زدن.
بعدش کنترلشون رو از دست دادن و هرهر خندیدن.
و بعدش؟!
قهقههی مجنونانهشون، گوشِ آسمونِ به اون بزرگی رو کَر کرد.
و اون شب که خبری از بودلر ارشد نبود، با خیال راحت روی پُشتِبوم خونهی دوازدهم گریمولد و زیرِ نورِ مهتاب، دراز کشیده و همونطور که دستای نوازشگر باد، موهای آلبالوییش رو به اینور و اونور پیچوتاب میداد، ستارههای توی آسمون رو یکییکی میشمرد.
- هزار و نهصد و نود و پنج.. هزار و نهصد و نود و شیش..
جغدی که روی زانوی خمشدهش جاخوش کرده بود، هوهویی کرد و با سرعت پر کشید و لابهلای ابرها گموگور شد.
- هزار و نهصـ..
وایساد.
بلافاصله صدای قدمهای ریزی از پُشتِ سرش به گوشش رسید. نفسش رو تو سینه حبس کرد و به هفتتیرش مسلح شد.
چند لحظه منتظر موند و بعد، ناگهان از جاش بلند شد و چرخید.
- همونجا که هستی وایسـ..
- هی! منم!
- اوه.. شرمنده!
جروشا مون با یه سینیِ حاملِ دوتا لیوان آبپرتقال، اومد جلو.
- داشتم نگرانت میشدم. کلّ خونه رو گشتم، فک کردم آب شدی رفتی زیر زمین.
- نه همینجا بودم.
- تا حالا ندیده بودم اینجا بیای.
ربکا سرش رو با نوکِ هفتتیرش خاروند.
- هوممم.. البته صرفاً چون ویولت نیستش. وگرنه بههیچوجه دوس ندارم اوقاتم رو با یه دخترِ دو وجهی بگذرونم.
جودی لیوانی برداشت و جرعهای نوشید.
- دو وجهی؟!
- آره دیگه، طفلکی نصف صورتش جادوگرکُشه و اونیکی نصفش هم انگار تو مایکروویو گیر کرده و جزغاله شده.
و هردو خندیدن. جودی لیوانِ باقیمونده رو به سمت ربکا دراز کرد.
- میخوری؟
- نه ممنون. میل ندارم اصـ..
قارررروقوووور!
و با دستپاچگی، فوراً شکمش رو محکم چسبید تا صداش رو خفه کنه.
- بیتربیت!
- بذار راحت باشه بیچاره.
جودی خندید و ربکا هم نیشخند زنان شونهای بالا انداخت، لیوان رو برداشت و لاجرعه سر کشید و کنارِ لیوانِ خالیِ جروشا گذاشت.
- داشتی چیکار میکردی؟
- من؟ اممم.. مثِ بقیهی دخترا. ستارهها رو میشمردم. دقیقاً شدن هزار و نهصد و نود و هفتتا. به اندازهی سالِ تولدم! البته بعضیاشون هی گُم میشن نامردا! شیطونه میگه به رگبار ببندمشون!
- اوهوم. چقدر جالب!
جودی آهی کشید.
-میدونی؟ آسمون برای من خیلی تازگی داره. آم.. کمتر شده ببینمش. هیفده سال رو بکوب زیرِ سقفِ اتاقای خستهکننده و تکراریِ یتیمخونه گذروندم. حتی آدمای این خونه هم عجیب غریبن. حتی..
لحظهای مکث کرد.
- حتی آدمی مثل تو!
ابروهای ربکا بالا رفت.
- مث من؟!
- آره.. من.. راستش این همه سال منتظرِ همچین آدمایی بودم. همچین خونهای. که.. توش احساس وجود کنم. آم.. و منتظرِ.. چطور بگم؟ یه خواهرِ بزرگتری مثل تو! یکی مثل تو که هروقت خواستم کنارم باشه.
ربکا چند لحظه ساکت موند و خیره شد به دختری که انگار کاری جز ور رفتن با لبهی سینی بلد نبود.
جلو اومد و سینی رو از دستش گرفت و به گوشهای انداخت.
بیتوجه به شکستهشدن سینی و لیوانها و نعرهی گربههای پُشتِ سرشون، دستِ جودی رو گرفت و به چشماش خیره شد.
- شرمنده به یادت میارم. ولی.. تو یتیمی؟
چیزی به گلوی جودی فشار آورد. چند لحظه حنجرهش خشک شد. ولی شیردالِ درونش سرسختانه مقاومت کرد.
- اوهوم.
- منم همینطوریم.
حتی به گلوی ربکا هم امون نداد.
ولی وقتی تصویر انعکاسیافتهی خودش رو توی چشمای جودی دید، روح و روانش به گریفیندور آغشته شد.
- ولی واسه بودن کنارت.. تو بگو کجا.. ینی تا بینهایت و فراتر از اون هم شده باشه، عین تسترال میتازم و خودمو میرسونم بهت.
لبخندِ آرامشبخشی روی لبای هردو نشست و به همدیگه خیره موندن.
چند لحظهای سکوت برقرار شد و بعد، جروشا دستِ ربکا رو ول کرد.
- اممم.. من یه لحظه برم..
- کجا؟
- برم کاپشنم رو بیارم. سردمه.
- نیازی نیس.
لبخندی زد، کُتِش رو در آورد و روی شونههای جروشا جاسازی کرد.
- بیا.
- اممم.. ممنون. ولی.. تو چی؟ تو سردت نمیشه؟
لبخندِ هفتتیرکِش گشادتر شد. محکم به کِتفِ جودی زد.
- من پُشتم خیلی گرمه عزیزم!
کراواتِ زِرِشکیش که تا ثانیههایی قبل، زیرِ کُتِش ثابت بود، حالا آویزون از یقهی پیراهنِ سفیدش، به ریتمِ تُندِ سمفونیِ باد میرقصید و گهگاهی صورتِ جروشا رو نوازش میکرد.
نگاهِ جودی لحظهای روی هفتتیرِ ربکا قفل شد.
میتونست حرکتِ بامزهای باشه. هوم؟!
- هِی، رِب! اون ستاره رو! چقد روشنه!
- هاع؟ کدوم یکی؟
- اون یکی!
ربکا کنجکاوانه به آسمون خیره شد. جودی هم معطل نکرد و فوراً کراواتش رو کشید و هفتتیرش رو قاپید.
- دستا بالا، دخترهی مو آلبالویی!
جریکو مات و مبهوت، سرجاش میخکوب شد.
- بده اینو ببینم، بچـ..
- گفتم دستا بالا! وگرنه دل و رودهتو همینجا پخشوپلا میکنم!
دختر ریونکلاوی آبِ دهنش رو به سختی قورت داد و ناچاراً دستاش رو بالا گرفت.
واقعاً قرار بود توی یه شبِ مهتابیِ پُر از ستاره و در آغوشِ پَر و بالِ کشیدهی باد، ناگهان به ضربِ گلولهی هفتتیرِ متعلق به خودش و البته.. به دستِ بهترین دوستش کُشته بشه؟!
به دستِ جودیای که زور و آزارش به مورچه هم نمیرسید؟!
نمیدونست..
اصلاً هم بعید نبود. توی این دنیا، هزار و یک جور اتفاق ناگوار و عجیبوغریب ممکنه رُخ بده.
- زده به سرت دختر؟!
- بهتره هرچه زودتر حرف آخرتو بزنی!
جریکو به مدت طولانی فقط به چشمای جروشا نگاه کرد تا توشون اثری از یه شوخیِ مزخرفِ لوسِ شَبونه ببینه.
- حرف آخرم؟!
- اوهوم!
- باشه! ازت متنفرم، جودی! خــیــــلی! حد نداره! پـــوف بهت!
- میدونستی قیافهت چقدر دیدنی شد الآن؟!
- چطوری دقیقاً؟
- شبیه این سادهلوحایی که نمیدونن یه دوربین مخفی دور و بَرِشونه!
- شت!
و وقتی کراواتش از چنگ جروشا رها شد و رقصش رو توی هوا از سر گرفت، اونم کمکم دستاش رو آورد پایین.
- ولی توئم باحال میشی وقتی قیافهت خجالتی و مامانی نیس!
به چشمای همدیگه خیره شدن و به تدریج، لبخندی روی صورت جفتشون نقش بست.
بعدش یواشکی پوزخند زدن.
بعدش کنترلشون رو از دست دادن و هرهر خندیدن.
و بعدش؟!
قهقههی مجنونانهشون، گوشِ آسمونِ به اون بزرگی رو کَر کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
Fox Life!
جزئیات کاربر

در رو باز کرد و چمدون رو گذاشت کنار چهارچوب در. برگشت و لبخندزنان گفت:
- فعلاً باید با هم بمونید. البته اتاق خالی هستش، منتها پر از داکسی. باید گندزدایی بشن.
جودی هم در مقابل لبخندِ "عیبی نداره!"واری زد و وارد اتاق شد. همونطور که از صاحبش انتظار میرفت، یه دکور عجیب و غریب داشت... عجیب و غریب به معنای واقعی کلمه!
- ممنون ویلبرت. خیلی هم خوبه. منی که هفده سال رو بکوب توی خوابگاه بودم رو از اتاق مشترک نترسون!
ویلبرت ریز خندید و بنا به رفتن گذاشت تا جودی رو با اتاق جدیدش تنها بذاره که...
- ویلی؟
- هوم؟
- این دفترچههه، روی تخت من... این مال ربکاس دیگه؟
- نچ! مال توئه!
جودی نفهمید لبخند بزنه یا اخم کنه. نهایتاً ابروهاش رو به نشانهی شگفت زدگی بالا برد و گفت:
- من؟!
- آره، میتونی یه هدیه حسابش کنی!
به هر حال جودی باز هم نفهمید لبخند بزنه یا اخم کنه!
- دستم به نوشتن نمیره! چطوری بنویسم آخه؟
ربکا ملافهی نازکی که روی خودش کشیده بود رو به نشانهی "به جهنم! بذار بخوابم بابا!" بالا کشید. البته شایدم نه دقیقاً به اون خشونت. محض از سر وا کنی گفت:
- چقدر فکر میکنی بابا! این قدر دغدغهی نوشتن نداشته باش. اون روباه موذی یه جمله داشت که میگفت: Just Pick Up And Write! والاّ!
جودی اما باز هم دست به قلم نبرد، سری تکون داد و متفکرانه به دفترچهی جلد چرمیش که اون روز صبح هدیه گرفته بود خیره شد. چند لحظه بعد دوباره سرش رو بلند کرد گفت:
- باید حتماً وسطش لیریک داشته باشه؟
ربکا دیگه واقعاً قصد داشت تا توی تصمیمش دربارهی اتاق مشترک با جودی تجدید نظر کنه! سرش رو از زیر ملافه بیرون کشید و با لحنی که سعی داشت خستگیش رو مضاعف جلوه بده گفت:
- منظورت چیه جودی؟
- تو که لابلای تمام نوشتههات همش پر از لیریکای مختلفه!
ربکا یکدفعه بلند شد و صاف نشست؛ تمام آثار خستگی از چهرهش زایل شده بود و جاش رو به عصبانیت عجیبی داد بود! در واقع جودی که با بیتوجهی سوالش رو پرسیده بود، حالا به راحتی "ببینم! تو بیاجازه نوشتههای من رو خوندی؟!" خشمناکی رو از نگاه ربکا میخوند! شاید همین لحظه بود که یه دفعه برق لولهی جلا خوردهی هفت تیر میدرخشید و جودی رو آبکش میکرد!
ولی خب، ربکا اینقدرا هم تسترالصفت نبود! به جاش یه لبخند شیطانی زد و جواب داد:
- نه، میتونه با همون لحن صمیمی نامههات به بابای ناشناختهت باشه!
جودی اخم کرد، تا مرز یه جیغ خشمآلود هم رفت حتی، ولی چیزی که عوض داره گله نداره به هر حال! زیرلب ناسزایی گفت و دوباره سرش رو کرد تو دفترچه. این بار از حرص ربکا هم که شده، شروع کرد به نوشتن! از حرص ربکا؟ اتفاقاً ربکا نفس راحتی کشید و با همون لبخند شیطانیش خزید زیر ملافهی بد رنگش!
"
بیست و نهم جولای
بعضیا هستن که هیچ وقت نمیفهمن چه تاثیراتی رو ذهن دیگران گذاشتن. چه بسا که یه جملهی بیاهمیت توی یه موقعیت گذرا، زندگی و جهانبینی یکی دیگه رو کنفیکون بکنه. این نکته، یکی از مهمترین نکاتیه که هر انسانی باید همیشه پیش چشمـش داشته باشه.
مگه نه این که اون وقتها که یه تازه کار لرزون بودم، وقتی که خودم میرفتم پیش بزرگترها و نظرشون رو میپرسیدم و بعد از ترس این که گند زده باشم، به انتقادهاشون گوش نمیدادم، یه جمله از یه نارنجیپوش متحولم کرد؟ مگه همون جمله نبود که من رو اینی کرد که الان هستم؟
اون هیچ وقت نفهمید که چه تاثیراتی توی زندگیم گذاشت!
ولی به هر حال، سالها از اون موقع میگذره. بحث من یه چیز دیگهس، یه نفر دیگه.
این بار دو نفر، دو نفری که هیچ وقت هیچ نقطهی مشترکی با هم نداشتن با هم متحد شدن تا من رو وارد یه بازی اسرارآمیز بکنن! دو باره میخوان جروشا مون رو جروشا مون بکنن! دلم میخواد سر به تنـشون نباشه ها، ولی در عین حال...
غبطه میخورم به حالشون!
ربکا...
میدونه چقدر حسرت ذوقش رو میخورم و این که همیشه از نحوهی بازیش با کلمهها در حیرتم؟ میدونه این که بارها یادداشتهاش رو میخونم و دوره میکنم نه از سر کنجکاوی که بخاطر لذت و شاید هم تا حدودی حسرته؟ نمیدونم.
ولی مطمئنم نمیدونه که کارها و حرفهای اخیرش داره اون تاثیر شگرف رو توی زندگی من میذاره که مطمئناً سالهای سال هم باقی میمونه.
ویلبرت...
میدونه که همیشه هر وقت فکر کردهم که دیگه فراموشم کرده، اونجا بوده و بهم فهمونده که حواسش هست؟ میدونه که همیشه حسودیم میشده به اون احساسات عمیقش که پشت یه کپه خنده و بیدغدغگی ظاهری قایمشون کرده؟ نمیدونم.
ولی مطمئنم که نمیدونه که اون هم داره یه جوری مجرای زندگی و طرز فکرم را به سمت جدیدی هدایت میکنه!
نه، نمیدونن و هیچ وقت هم نخواهند فهمید...
"
دیگه نتونست ادامه بده. درسته که به شدت خسته بود، اما این دفعه دلیل توقفش نه خستگی بود و نه نداشتن بهونه برای نوشتن، فقط کلمهها یاریش نمیکردن.
ذهنش رو کاملاً خالی کرده بود!
- فعلاً باید با هم بمونید. البته اتاق خالی هستش، منتها پر از داکسی. باید گندزدایی بشن.
جودی هم در مقابل لبخندِ "عیبی نداره!"واری زد و وارد اتاق شد. همونطور که از صاحبش انتظار میرفت، یه دکور عجیب و غریب داشت... عجیب و غریب به معنای واقعی کلمه!
- ممنون ویلبرت. خیلی هم خوبه. منی که هفده سال رو بکوب توی خوابگاه بودم رو از اتاق مشترک نترسون!
ویلبرت ریز خندید و بنا به رفتن گذاشت تا جودی رو با اتاق جدیدش تنها بذاره که...
- ویلی؟
- هوم؟
- این دفترچههه، روی تخت من... این مال ربکاس دیگه؟
- نچ! مال توئه!
جودی نفهمید لبخند بزنه یا اخم کنه. نهایتاً ابروهاش رو به نشانهی شگفت زدگی بالا برد و گفت:
- من؟!
- آره، میتونی یه هدیه حسابش کنی!
به هر حال جودی باز هم نفهمید لبخند بزنه یا اخم کنه!
×××××
- دستم به نوشتن نمیره! چطوری بنویسم آخه؟
ربکا ملافهی نازکی که روی خودش کشیده بود رو به نشانهی "به جهنم! بذار بخوابم بابا!" بالا کشید. البته شایدم نه دقیقاً به اون خشونت. محض از سر وا کنی گفت:
- چقدر فکر میکنی بابا! این قدر دغدغهی نوشتن نداشته باش. اون روباه موذی یه جمله داشت که میگفت: Just Pick Up And Write! والاّ!
جودی اما باز هم دست به قلم نبرد، سری تکون داد و متفکرانه به دفترچهی جلد چرمیش که اون روز صبح هدیه گرفته بود خیره شد. چند لحظه بعد دوباره سرش رو بلند کرد گفت:
- باید حتماً وسطش لیریک داشته باشه؟
ربکا دیگه واقعاً قصد داشت تا توی تصمیمش دربارهی اتاق مشترک با جودی تجدید نظر کنه! سرش رو از زیر ملافه بیرون کشید و با لحنی که سعی داشت خستگیش رو مضاعف جلوه بده گفت:
- منظورت چیه جودی؟
- تو که لابلای تمام نوشتههات همش پر از لیریکای مختلفه!
ربکا یکدفعه بلند شد و صاف نشست؛ تمام آثار خستگی از چهرهش زایل شده بود و جاش رو به عصبانیت عجیبی داد بود! در واقع جودی که با بیتوجهی سوالش رو پرسیده بود، حالا به راحتی "ببینم! تو بیاجازه نوشتههای من رو خوندی؟!" خشمناکی رو از نگاه ربکا میخوند! شاید همین لحظه بود که یه دفعه برق لولهی جلا خوردهی هفت تیر میدرخشید و جودی رو آبکش میکرد!
ولی خب، ربکا اینقدرا هم تسترالصفت نبود! به جاش یه لبخند شیطانی زد و جواب داد:
- نه، میتونه با همون لحن صمیمی نامههات به بابای ناشناختهت باشه!
جودی اخم کرد، تا مرز یه جیغ خشمآلود هم رفت حتی، ولی چیزی که عوض داره گله نداره به هر حال! زیرلب ناسزایی گفت و دوباره سرش رو کرد تو دفترچه. این بار از حرص ربکا هم که شده، شروع کرد به نوشتن! از حرص ربکا؟ اتفاقاً ربکا نفس راحتی کشید و با همون لبخند شیطانیش خزید زیر ملافهی بد رنگش!
"
بیست و نهم جولای
بعضیا هستن که هیچ وقت نمیفهمن چه تاثیراتی رو ذهن دیگران گذاشتن. چه بسا که یه جملهی بیاهمیت توی یه موقعیت گذرا، زندگی و جهانبینی یکی دیگه رو کنفیکون بکنه. این نکته، یکی از مهمترین نکاتیه که هر انسانی باید همیشه پیش چشمـش داشته باشه.
مگه نه این که اون وقتها که یه تازه کار لرزون بودم، وقتی که خودم میرفتم پیش بزرگترها و نظرشون رو میپرسیدم و بعد از ترس این که گند زده باشم، به انتقادهاشون گوش نمیدادم، یه جمله از یه نارنجیپوش متحولم کرد؟ مگه همون جمله نبود که من رو اینی کرد که الان هستم؟
اون هیچ وقت نفهمید که چه تاثیراتی توی زندگیم گذاشت!
ولی به هر حال، سالها از اون موقع میگذره. بحث من یه چیز دیگهس، یه نفر دیگه.
این بار دو نفر، دو نفری که هیچ وقت هیچ نقطهی مشترکی با هم نداشتن با هم متحد شدن تا من رو وارد یه بازی اسرارآمیز بکنن! دو باره میخوان جروشا مون رو جروشا مون بکنن! دلم میخواد سر به تنـشون نباشه ها، ولی در عین حال...
غبطه میخورم به حالشون!
ربکا...
میدونه چقدر حسرت ذوقش رو میخورم و این که همیشه از نحوهی بازیش با کلمهها در حیرتم؟ میدونه این که بارها یادداشتهاش رو میخونم و دوره میکنم نه از سر کنجکاوی که بخاطر لذت و شاید هم تا حدودی حسرته؟ نمیدونم.
ولی مطمئنم نمیدونه که کارها و حرفهای اخیرش داره اون تاثیر شگرف رو توی زندگی من میذاره که مطمئناً سالهای سال هم باقی میمونه.
ویلبرت...
میدونه که همیشه هر وقت فکر کردهم که دیگه فراموشم کرده، اونجا بوده و بهم فهمونده که حواسش هست؟ میدونه که همیشه حسودیم میشده به اون احساسات عمیقش که پشت یه کپه خنده و بیدغدغگی ظاهری قایمشون کرده؟ نمیدونم.
ولی مطمئنم که نمیدونه که اون هم داره یه جوری مجرای زندگی و طرز فکرم را به سمت جدیدی هدایت میکنه!
نه، نمیدونن و هیچ وقت هم نخواهند فهمید...
"
دیگه نتونست ادامه بده. درسته که به شدت خسته بود، اما این دفعه دلیل توقفش نه خستگی بود و نه نداشتن بهونه برای نوشتن، فقط کلمهها یاریش نمیکردن.
ذهنش رو کاملاً خالی کرده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1395/5/8 18:26:11
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1395/5/8 18:27:29
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1395/5/8 18:27:29
فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی!
اینجوریاس مکار خان!

اینجوریاس مکار خان!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

دعوا همچنان ادامه داشت. هيچ كدام دست بردار نبودند. هريك به دنبال سهميه ي خود بودند. بيل كه از همه ي آنها بزرگتر بود ادعا ميكرد كه از اموال آرتور بيشترين سهم را ميبرد. اما، جيني كه تنها دختر خاندان ويزلي بود، به همه چيز فكر ميكرد الا مقدار اموالي كه از پدرش به او ميرسيد. تنها نگراني او از بابت مادرش بود كه در گوشه اي از اتاق نشسته و به عكس همسرش كه بر روي ديوار قرار داشت زل زده بود. جيني هرگز فكر نميكرد كه بعد از مرگ پدر مهربانش، برادرانش كه براي او اسطوره بودند به جان اموال بيافتند. حتي برادر زاده هايش كه روزي بر روي پاهاي پدربزرگشان مي نشستند، الان حرف از ارث و ميراث ميزدند. در دلش ميگفت:
- اين همه بي حرمتي و بي معرفتي از كي شروع شد؟
باورش نميشد كه برادرانش، كساني كه اگر روزي پدر يا مادرشان مريض ميشدند تمام كارهاي خود را رها ميكردند و به والدين خود خدمت ميكردند الان به اين وضعيت افتاده باشند.
تلاش هاي هري براي آرام كردن جيني بي نتيجه بود. درمقابل حرف هاي او نميتوانست چيزي بگويد، زيرا همه ي آنها از روي حقيقت بود. هري تنها يك چيز ميگفت:
- آنها بالاخره يك روزي از كارهاي خود پشيمان ميشوند.
اما حرف جيني اين بود:
- چه زماني پشيمان مي شوند؟ وقتي كه مادرمان را هم مانند پدرمان از دست داديم؟ وقتي كه كاملا يتيم شديم؟
اما پاسخ هري فقط و فقط سكوت بود. جالب اين بود كه رون، كسي كه براي او مانند برادرش بود هم در ميان آن افراد بود و براي گرفتن ارثيه ي بيشتر با برادران خود دعوا ميكرد.
در ميان دعوا صداي دختري كه به خاطر اندوه زياد مي لرزيد به گوش رسيد:
- بسه ديگه. تمومش كنيد. اگه از روح پدرمان خجالت نميكشيد، لااقل حرمت مادرمان را نگه داريد.
از ميان آنها رون با صداي بلندي گفت:
- نگران نباش جيني. حق تو را هم ميدهيم. فقط قبول داشته باش كه هم از ما كوچكتري و هم اينكه تو يك دختر هستي. پس به اندازه ي ماها ارث نميبري.
اشك در چشمان جيني جمع شد. اين همه نامهربانيي از كي شروع شد؟
- چي شد جيني؟
با صداي هري، برادران جيني به سمت او برگشتند. جيني به خاطر ديدن چيزهايي كه حتي تصورش را هم نميكرد از حال رفته بود.
هري به سرعت همسرش را به بيمارستان برد.
رون خود را مقصر ميدانست.
مالي به شدت گريه ميكرد. او ديگر طاقت اين را نداشت كه يكي ديگر از عزيزانش را از دست بدهد.
پس از مدتي جيني آرام آرام چشمان خود را باز كرد اما با ديدن برادرانش با صداي بلندي گفت:
- بريد بيرون. من ديگه برادر ندارم. برادران من همراه پدرم مرده اند. برادران من هميشه مهربان بودند. نگران پدرو مادرشان بودند. حاضر بودند بميرند اما آسيبي به پدرو مادرشان وارد نشود. نه، اينا برادراي من نيستن. هري... خواهش ميكنم اين غريبه ها رو از اتاق من بيرون كن.
همگي خواستند از اتاق خارج شوند اما با صداي چارلي به سمت او برگشتند:
- تو راست ميگي جيني. ما برادراي دوست داشتني تو نيستيم. حق با تويه. ما عوض شديم. جوري كه خودمون،خودمون رو نميشنايم.
پس به سمت برادرانش برگشت و گفت:
- نظر شماها چيه؟ ما همون برادراي مهربان خواهر كوچولويمان هستيم يا نه؟
برادران با شرمندگي به خواهرشان نگاه كردند. خواهري كه با اينكه از آنها كوچكتر بود اما حقيقتي را به آنها گوشزد كرد. اينكه آنها هنوز هم همان خاندان ويزلي هستند.
مالي با محبت به دختركش نگاه ميكرد. دختري كه بارديگر محبت را به خانواده آنها بازگردانده بود.
جيني و برادرانش مانند بچگي دست هاي يكديگر را گرفتند و قسم خوردند كه براي هميشه در كنار يكديگر باشند.
- اين همه بي حرمتي و بي معرفتي از كي شروع شد؟
باورش نميشد كه برادرانش، كساني كه اگر روزي پدر يا مادرشان مريض ميشدند تمام كارهاي خود را رها ميكردند و به والدين خود خدمت ميكردند الان به اين وضعيت افتاده باشند.
تلاش هاي هري براي آرام كردن جيني بي نتيجه بود. درمقابل حرف هاي او نميتوانست چيزي بگويد، زيرا همه ي آنها از روي حقيقت بود. هري تنها يك چيز ميگفت:
- آنها بالاخره يك روزي از كارهاي خود پشيمان ميشوند.
اما حرف جيني اين بود:
- چه زماني پشيمان مي شوند؟ وقتي كه مادرمان را هم مانند پدرمان از دست داديم؟ وقتي كه كاملا يتيم شديم؟
اما پاسخ هري فقط و فقط سكوت بود. جالب اين بود كه رون، كسي كه براي او مانند برادرش بود هم در ميان آن افراد بود و براي گرفتن ارثيه ي بيشتر با برادران خود دعوا ميكرد.
در ميان دعوا صداي دختري كه به خاطر اندوه زياد مي لرزيد به گوش رسيد:
- بسه ديگه. تمومش كنيد. اگه از روح پدرمان خجالت نميكشيد، لااقل حرمت مادرمان را نگه داريد.
از ميان آنها رون با صداي بلندي گفت:
- نگران نباش جيني. حق تو را هم ميدهيم. فقط قبول داشته باش كه هم از ما كوچكتري و هم اينكه تو يك دختر هستي. پس به اندازه ي ماها ارث نميبري.
اشك در چشمان جيني جمع شد. اين همه نامهربانيي از كي شروع شد؟
- چي شد جيني؟
با صداي هري، برادران جيني به سمت او برگشتند. جيني به خاطر ديدن چيزهايي كه حتي تصورش را هم نميكرد از حال رفته بود.
هري به سرعت همسرش را به بيمارستان برد.
رون خود را مقصر ميدانست.
مالي به شدت گريه ميكرد. او ديگر طاقت اين را نداشت كه يكي ديگر از عزيزانش را از دست بدهد.
پس از مدتي جيني آرام آرام چشمان خود را باز كرد اما با ديدن برادرانش با صداي بلندي گفت:
- بريد بيرون. من ديگه برادر ندارم. برادران من همراه پدرم مرده اند. برادران من هميشه مهربان بودند. نگران پدرو مادرشان بودند. حاضر بودند بميرند اما آسيبي به پدرو مادرشان وارد نشود. نه، اينا برادراي من نيستن. هري... خواهش ميكنم اين غريبه ها رو از اتاق من بيرون كن.
همگي خواستند از اتاق خارج شوند اما با صداي چارلي به سمت او برگشتند:
- تو راست ميگي جيني. ما برادراي دوست داشتني تو نيستيم. حق با تويه. ما عوض شديم. جوري كه خودمون،خودمون رو نميشنايم.
پس به سمت برادرانش برگشت و گفت:
- نظر شماها چيه؟ ما همون برادراي مهربان خواهر كوچولويمان هستيم يا نه؟
برادران با شرمندگي به خواهرشان نگاه كردند. خواهري كه با اينكه از آنها كوچكتر بود اما حقيقتي را به آنها گوشزد كرد. اينكه آنها هنوز هم همان خاندان ويزلي هستند.
مالي با محبت به دختركش نگاه ميكرد. دختري كه بارديگر محبت را به خانواده آنها بازگردانده بود.
جيني و برادرانش مانند بچگي دست هاي يكديگر را گرفتند و قسم خوردند كه براي هميشه در كنار يكديگر باشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر

- هــاااف!
خم شد روی تنها آینهی خونهی گریمولد. آینهای که لابد لابهلای دعواهای همیشگیِ جیمز و ویولت، کن فیکون شده بود.
از هر زاویه که نگاه میکرد، به جای یه چهرهی خندون و سرِحال، یه چهرهی کج و معوج و بیریخت توی آینه منعکس میشد.
- هوووواف!
ولی خب، اون لحظه، چیزی نمیتونست مانع این بشه که نیشش تا فرق سرش باز باشه.
اصولاً روزهای تعطیل برای سگها روزای خاصی هستن. مخصوصاً اگه اون سگ، اسمش فنگ باشه.
اون روز مجبور نبود شونصد بار هی بپره تا دستگیرهی در رو بچرخونه و یهو با هجوم طیف وسیعی از ویزلیها مواجه بشه.
یا سه وعده دستپُختِ شیرین و نرمِ هاگرید رو میل کنه.
یا اوقات استراحت رو در مجاورت یه گربهی فضایی بگذرونه.
یا..
اون روز، فنگ توی خونهی گریمولد حبس خونگی نبود.
اون روز، فنگ آزاد بود!
- هواییهوف!
عطر زد. چندتا تارِ موش رو داد یه ور. لنز آبی چپوند توی چشاش. پاپیون استخونمانندش رو راست و ریست کرد.
و حالا چشاش از خوشحالی برق میزدن.
دست بُرد به سمت پخشکنندهی موسیقیِ دور گردنش و بعد از یه کلیک، آهنگی پخش شد.
ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﻡ ﻣﺜﻞ یه ﺳﮓ ﻫﺎﺭﻩ، ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺎﺭﺱﻫﺎﺷﻮ ﻣﯽﺷﻤﺎﺭﻩ
شاد و شنگول توی خیابونا راه میرفت، بیوقفه پارس میکرد و هر گربهای رو که سر راهش سبز میشد، بهش امون نمیداد.
توی یکی از کوچهها بود که سرجاش وایساد و یه لحظه ساکت و با چشمایی گشاد و دهنی باز، به چیزی که جلوش وایساده بود، خیره شد.
توله دختر سگی با قد رعنا و دامنِ مینی ژوبِ صورتی با ناز و افاده براش ابرو بالا و پایین میانداخت که همین باعث شد مردمکهای قلب قلبیِ فنگ از چشاش بزنن بیرون.
- هووواف! (آی دختره! تک دل منو بریدی!)
فنگ سر از پا نمیشناخت. معمولاً ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم جزو برنامههای روزمرهش بود که بیشتر مواقع با دخالتها و نصیحتها و تنبیههای فیزیکی و شفاهی هاگرید، بینتیجه باقی میموند.
ولی خب، اون لحظه تکوتنها بود و هیچکس دور و برش نبود. پس سوتزنان و با قدمهای ریتمیک رفت جلو.
- هافاهیف! هافاهیف! هافاهیف! (جیــگری! جیـــــگری! جیــــــــــگری!)
توله دختر سگ که اوضاع رو واقعاً خطرناک و جدّی جدّی میدید، برگشت عقب و چسبید به دیوار.
- هیفی هیف! (لطفاً سگهای بدتیپ و بد هیکل به من نزدیک نشن. مرسی، اَه!)
- هوافیفیفی! (عمراً اگه بذارم از چنگم در بری.)
- هپوفی! (دنبالم نیا که اسیرم میشی!)
- هافوف! (اسیر کیلو چنده؟ به عشق تو.. بخاطر تو.. بردهی تو هم میشم.)
- هیـــــــف! (ایــــــش!)
اما فنگ دست بردار نبود. خودش بیشتر از اون دختره بوی ترشی میداد. هاگرید تا امروز مانعش شده بود؟ امروز باید الا و بلا خودش برای خودش آستین بالا میزد.
دست آخر، اونقد رفت جلو که آخرش توله دختر سگ، سوتی زد و ناگهان دیوار پشت سرش سوراخ شد و از لای سوراخ، سگی با هیکل آرنولد شوارتزنگر بیرون اومد.
- هواف هیفی هوووف؟ (چیزی شده کتی ژووون؟)
- هوف هووویف! (آره، بهموقع رسیدی عصیــــصم! عجقـــم، این مرتیکهی بیناموس مزاحمم شده!)
سگِ قلدر با ابروهایی گرهخورده نگاهی به فنگِ رنگ و رو باخته انداخت و بعد، آستین پیراهنش رو بالا زد و تَتوی لنگر شکلش رو به رخ کشید.
- هواف هوااااااااف! (الآن حسابتو میذارم کف دستت، فسقلی!)
و بعد، مشتش رو چند دور تو هوا چرخوند و شیرجه زد سمت فنگ.
Ouch! Poor Fang..!
ﺯﺧﻢ دست و پاش رو ﮔﺎﺯ ﻣﯽﮔﯿﺮﻩ، ﺟﯿﻎِ ﺗﺮﻣﺰ ﺭﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻩ
با درد و ناله، زخم و کبودیهای بدنش رو لیس میزد. حیف که شکم سیکسپک و عضلات خفنش رو توی خونه جا گذاشته بود، وگرنه حال اون سَگیکه رو میگرفت.
واقعاً حیف..
یه قدم تا رسیدن به عشقش فاصله داشت..
وا حسرتا..!
بـــــــــوووق!
یه لیموزینِ شیک کنارش توقف کرد. فنگ عـاشق بوق ماشین بود. مخصوصاً اگه با ترمز همراه باشه. از علاقهمندیاش، پارس و استقبال کردن از اونایی بود که از ماشین پیاده میشدن.
ثانیهای بعد، پیرزنی درِ لیموزین رو باز کرد. فنگ تو پوست خودش نمیگنجید. لنگ از جای بکند و..
ولی وایساد!
با دقّت به پاهای پیرزن که از داخل ماشین بیرون اومده بود، خیره شد.
اوه نه! یه موش رو پاهاش نشسته بود!
فنگ دیگه حال خودش رو نفهمید. باید اون موش کثیف و چاقوچلّه رو از روی پاهای اون پیرزنِ بیچاره فراری میداد.
فنگ، سگِ انسان دوست. سگِ کمککننده. سگِ قهرمان. یک ابرقهرمان! اوه یس!
پس لنگ از جای بکند و به طرف موش حملهور شد و با دندونای تیزش، محکم گازش گرفت.
آآآوووووعوعوووخ!
ولی.. ولی نمیدونست چرا اون لحظه، جیغ پیرزن هم رفت هوا.
بنابراین، چیزی رو که بین دندوناش گرفته بود، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
یه موش.
یه موش سرمهایِ تُپُل.
یه موش که پیرزن اون رو پوشیده بود.
اممم.. شایدم..
شایدم یه کفش با طرحِ موش که دوتا گوش داشت و یه دماغ و دوتا چشم و یه..
شتــــرق!
هوااااااف!
و چَتری بر کلهای کوبیده شد و داد و فریاد فنگ، تا دهتا کوچه اونورتر رسید.
ﻣﺜﻞ سگی ﮐﻪ ﺻﺪ ﺩﻓﻌﻪ چَک خــــــورد
ﺩﻝ خُنَک ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﮑﺲِ ﺭﻭ بیلبــــورد
پژواک پارسهای وحشیانهش، توی خیابونا میپیچید. واقعاً تا کی بهش ظلم میشد؟ تا کی باید سر یه اشتباه خوب (!) کتک میخورد؟ تا کی باید بوی ترشی میداد؟ تا کی؟ مسئولین و مدافعین حقوق فنگها کجا بودن پس؟
اوه.. فنگ غمگین. فنگ تنها. فنگ افسرده. فنگ بیاعصاب. فنگ Cute. فنگ محروم از یارانه. فنگ تارک دنیا. فنگ سلطان غمها.
چشمش افتاد به بیلبوردِ متحرکِ تبلیغاتی که تصویر مردی با لبخندی ملیح رو نشون میداد که قلّاب ماهیگیریش رو میانداخت و دهتا سگِ بورهاوند از داخل آب بیرون میآورد و شاد و شنگول، اونا رو با دو برابر قیمت، به فروشگاههای حیوانات پایین شهرِ لندن میفروخت.
فنگ با دیدن این تصویر، دیگه واقعاً حال خودش رو نفهمید!
- هاف عاو هاااااف عاوی هوفی هاف! (همش تقصیر شماهاس! هرچی ما سَگا میکشیم، از دست شماهاس که میکشیم! عین بختک افتادین به جونِ زندگیمون! مگه ما بورهاوندها چه هیزمِ تری بهتون فروختیم؟ چرا ما رو میفروشین؟ لامصبیا! مادرسیریوسها! آدمفروشا! سگفروشا! دستِ شماها رو شده برام، قصههاتون رو بلد شدم! آهوووی مرتیکهی مرفهِ بیدردِ توی بیلبورد! با توئم! نه اگه بد میگم، بگو بد میگی! نه اگه جرأت داری، بگو بد میگم!)
ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣَﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ، ﺑﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ نثارم میکنی دائماً طومارِ بلندِ ناسزاهاتو
مَردِ توی بیلبورد این رو گفت و بعدش چهل پنجاهتا سگِ دیگه رو هم فروخت.
فنگ تصمیم گرفت خودش با پنجههای خودش، این تصویر اذیتکننده رو خطخطی و داغون کنه.
پس از میلهی چراغ راهنمایی بالا رفت و اوج گرفت و اوج گرفت و اوج گرفت، از ابرها گذشت، از خونهی دیوِ سبز و جکِ سحرآمیز هم گذشت، ولی چون اون بالا بالاها زیادی آفتاب به میله خورده بود و داغ بود، فنگ بیش از این نتونست تحمل کنه و متأسفانه افتاد پایین..!
توی هوا جیغ میزد و چرخ میخورد و..
جیغ میزد و چرخ میخورد و..
جیغ میزد و چرخ میخــــورد تا اینکـــه..
شلپ شولوپ!!
ﻏﺮﻕ ﻣﯽﺷﻢ ﺗﻮ ﺑﺮﮐﻪﯼ الکُل، تو خیالاتم میبینم ولدک و دامبُل
تو اعماق اون برکهی الکُلی، همهچی زرد رنگ بود. همهی آبزیها مست بودن و از خود بیخود. همهی ساکنین این برکه از اوضاع و احوال خودشون بیخبر بودن. توی گوشهای تعدادی کوسه بوی مورفین میدادن و توی گوشهای دیگه، عروسها و پریهای دریایی ظاهراً در حال اجرای برنامهی متنوع و شادی برای سایر آبزیان بودن.
فنگ هرچی سعی میکرد از دست این برکه فرار کنه، بیشتر به سمت اعماقش کشیده میشد.
داشت آخرین تلاشهاش رو برای نجات آزمایش میکرد که چشمش افتاد به دو نفر.
یکی کچل و بیدماغ، یکی پیر و ریشو و عینکی. در واقع، یکی لرد ولدمورت بود و یکی آلبوس دامبلدور.
- آفرین تام. حالا میریم سراغ درس بعدی. با صدای بلند بگو لـــاو!
و فنگ نهتنها با گوشای خودش شنید که ارباب تاریکی، عبارت عشق رو به پنجاه زبون مختلف عین بلبل گفت، بلکه با چشای خودش هم دید که تختهای رو ظاهر کرد و قلبی رو روش نقاشی کرد که آواداکداورایی از وسطش عبور کرده بود.
و ثانیهای بعد، میتونست قسم بخوره که لرد داشت طلسمهای عشقیِ صورتیرنگ به سمت دامبلدور میفرستاد.
تحمل دیدن این صحنهها رو نداشت.
نه!
این صحنهها کذب محض بود. شایعه بود. ساخته و پرداختهی ذهن مست و الکل دیدهش بود. همش زیر سر این برکهی الکلی بود.
اوه.. نکنه..؟
نکنه بعداً خودش رو هم میدید که به یه گربهی با سهتا پا و دُمِ نصفه و نیمه تبدیل شده باشه؟
نه! نباید این اتفاق میافتاد. باید هرچه زودتر از اعماق این برکه فرار میکرد. باید به خشکی برمیگشت.
اصلاً.. اصلاً باید به خونه برمیگشت. حالا قدرِ بودن و موندن توی خونهی گریمولد رو میفهمید.
کاش هیچوقت از خونه بیرون نزده بود..!
- هورررررررواف! هور هور قور بوراف!
دیگه داشت نفس کم میآورد. آخرین نفسهاش..
- هوپورررراف!
به حباب تبدیل میشدن و..
- بورررراف!
شناور میموندن.
پروندهی غمانگیز زندگی فنگ در حال بسته شدن بود. چشماش هم همینطور..
در اون لحظه امّا.. تو همون لحظهی آخر.. انگار که این اتفاق سفارشی بوده باشه.. ناگهان قالیچهای پرنده کنارش ظاهر شد و سوارش کرد و از دلِ برکه زد بیرون.
ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ سُلِیمون ﻣﯽخوابـــم، دارم برمیگردم به خونهی گریمولـــــد
روی فرش دراز کشیده بود و مدام الکل بالا میآورد. خستهتر از این بود که فکر و تجزیه و تحلیل کنه که دقیقاً این فرش از طرفِ کی به دادش رسیده بود. پس خودش رو قانع کرد که حتماً از طرف هاگریده. هاگریدی که همیشه بهش اخطار میداد تنهایی بیرون نره.
اما اون از امروز تصمیمات زیادی گرفت.
تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت مزاحم نوامیس مردم نشه.
تصمیم گرفت که کفش ملت رو گاز نگیره.
تصمیم گرفت که بیخیال اعتراض بشه و دیگه یقهی مسئولین حقوق فنگها رو نگیره.
تصمیم گرفت که دیگه خونهی دوازدهم گریمولد رو ترک نکنه.
تصمیم گرفت که از این به بعد از بودن کنار ماگت احساس رضایت کنه.
تصمیم گرفت که با کمال میل، دستپُختِ آجُریِ هاگرید رو روزی سه وعده تناول کنه.
تصمیم گرفت که..
آه.. تصمیمات زیادی گرفت ولی خسته بود. میفهمین؟ خسته!
اونقد خسته بود که به زحمت دستش رو دراز کرد سمت پخشکنندهی موسیقی و دکمهی Next رو فشار داد و بلافاصله، آهنگی شاد و ریتمیک، جایگزین آهنگ لعنتی و مصیبتبارِ قبلی شد.
خم شد روی تنها آینهی خونهی گریمولد. آینهای که لابد لابهلای دعواهای همیشگیِ جیمز و ویولت، کن فیکون شده بود.
از هر زاویه که نگاه میکرد، به جای یه چهرهی خندون و سرِحال، یه چهرهی کج و معوج و بیریخت توی آینه منعکس میشد.
- هوووواف!
ولی خب، اون لحظه، چیزی نمیتونست مانع این بشه که نیشش تا فرق سرش باز باشه.
اصولاً روزهای تعطیل برای سگها روزای خاصی هستن. مخصوصاً اگه اون سگ، اسمش فنگ باشه.
اون روز مجبور نبود شونصد بار هی بپره تا دستگیرهی در رو بچرخونه و یهو با هجوم طیف وسیعی از ویزلیها مواجه بشه.
یا سه وعده دستپُختِ شیرین و نرمِ هاگرید رو میل کنه.
یا اوقات استراحت رو در مجاورت یه گربهی فضایی بگذرونه.
یا..
اون روز، فنگ توی خونهی گریمولد حبس خونگی نبود.
اون روز، فنگ آزاد بود!
- هواییهوف!
عطر زد. چندتا تارِ موش رو داد یه ور. لنز آبی چپوند توی چشاش. پاپیون استخونمانندش رو راست و ریست کرد.
و حالا چشاش از خوشحالی برق میزدن.
دست بُرد به سمت پخشکنندهی موسیقیِ دور گردنش و بعد از یه کلیک، آهنگی پخش شد.
ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﻡ ﻣﺜﻞ یه ﺳﮓ ﻫﺎﺭﻩ، ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺎﺭﺱﻫﺎﺷﻮ ﻣﯽﺷﻤﺎﺭﻩ
شاد و شنگول توی خیابونا راه میرفت، بیوقفه پارس میکرد و هر گربهای رو که سر راهش سبز میشد، بهش امون نمیداد.
توی یکی از کوچهها بود که سرجاش وایساد و یه لحظه ساکت و با چشمایی گشاد و دهنی باز، به چیزی که جلوش وایساده بود، خیره شد.
توله دختر سگی با قد رعنا و دامنِ مینی ژوبِ صورتی با ناز و افاده براش ابرو بالا و پایین میانداخت که همین باعث شد مردمکهای قلب قلبیِ فنگ از چشاش بزنن بیرون.
- هووواف! (آی دختره! تک دل منو بریدی!)
فنگ سر از پا نمیشناخت. معمولاً ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم جزو برنامههای روزمرهش بود که بیشتر مواقع با دخالتها و نصیحتها و تنبیههای فیزیکی و شفاهی هاگرید، بینتیجه باقی میموند.
ولی خب، اون لحظه تکوتنها بود و هیچکس دور و برش نبود. پس سوتزنان و با قدمهای ریتمیک رفت جلو.
- هافاهیف! هافاهیف! هافاهیف! (جیــگری! جیـــــگری! جیــــــــــگری!)
توله دختر سگ که اوضاع رو واقعاً خطرناک و جدّی جدّی میدید، برگشت عقب و چسبید به دیوار.
- هیفی هیف! (لطفاً سگهای بدتیپ و بد هیکل به من نزدیک نشن. مرسی، اَه!)
- هوافیفیفی! (عمراً اگه بذارم از چنگم در بری.)
- هپوفی! (دنبالم نیا که اسیرم میشی!)
- هافوف! (اسیر کیلو چنده؟ به عشق تو.. بخاطر تو.. بردهی تو هم میشم.)
- هیـــــــف! (ایــــــش!)
اما فنگ دست بردار نبود. خودش بیشتر از اون دختره بوی ترشی میداد. هاگرید تا امروز مانعش شده بود؟ امروز باید الا و بلا خودش برای خودش آستین بالا میزد.
دست آخر، اونقد رفت جلو که آخرش توله دختر سگ، سوتی زد و ناگهان دیوار پشت سرش سوراخ شد و از لای سوراخ، سگی با هیکل آرنولد شوارتزنگر بیرون اومد.
- هواف هیفی هوووف؟ (چیزی شده کتی ژووون؟)
- هوف هووویف! (آره، بهموقع رسیدی عصیــــصم! عجقـــم، این مرتیکهی بیناموس مزاحمم شده!)
سگِ قلدر با ابروهایی گرهخورده نگاهی به فنگِ رنگ و رو باخته انداخت و بعد، آستین پیراهنش رو بالا زد و تَتوی لنگر شکلش رو به رخ کشید.
- هواف هوااااااااف! (الآن حسابتو میذارم کف دستت، فسقلی!)
و بعد، مشتش رو چند دور تو هوا چرخوند و شیرجه زد سمت فنگ.
Ouch! Poor Fang..!
ﺯﺧﻢ دست و پاش رو ﮔﺎﺯ ﻣﯽﮔﯿﺮﻩ، ﺟﯿﻎِ ﺗﺮﻣﺰ ﺭﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻩ
با درد و ناله، زخم و کبودیهای بدنش رو لیس میزد. حیف که شکم سیکسپک و عضلات خفنش رو توی خونه جا گذاشته بود، وگرنه حال اون سَگیکه رو میگرفت.
واقعاً حیف..
یه قدم تا رسیدن به عشقش فاصله داشت..
وا حسرتا..!
بـــــــــوووق!
یه لیموزینِ شیک کنارش توقف کرد. فنگ عـاشق بوق ماشین بود. مخصوصاً اگه با ترمز همراه باشه. از علاقهمندیاش، پارس و استقبال کردن از اونایی بود که از ماشین پیاده میشدن.
ثانیهای بعد، پیرزنی درِ لیموزین رو باز کرد. فنگ تو پوست خودش نمیگنجید. لنگ از جای بکند و..
ولی وایساد!
با دقّت به پاهای پیرزن که از داخل ماشین بیرون اومده بود، خیره شد.
اوه نه! یه موش رو پاهاش نشسته بود!
فنگ دیگه حال خودش رو نفهمید. باید اون موش کثیف و چاقوچلّه رو از روی پاهای اون پیرزنِ بیچاره فراری میداد.
فنگ، سگِ انسان دوست. سگِ کمککننده. سگِ قهرمان. یک ابرقهرمان! اوه یس!
پس لنگ از جای بکند و به طرف موش حملهور شد و با دندونای تیزش، محکم گازش گرفت.
آآآوووووعوعوووخ!
ولی.. ولی نمیدونست چرا اون لحظه، جیغ پیرزن هم رفت هوا.
بنابراین، چیزی رو که بین دندوناش گرفته بود، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
یه موش.
یه موش سرمهایِ تُپُل.
یه موش که پیرزن اون رو پوشیده بود.
اممم.. شایدم..
شایدم یه کفش با طرحِ موش که دوتا گوش داشت و یه دماغ و دوتا چشم و یه..
شتــــرق!
هوااااااف!
و چَتری بر کلهای کوبیده شد و داد و فریاد فنگ، تا دهتا کوچه اونورتر رسید.
ﻣﺜﻞ سگی ﮐﻪ ﺻﺪ ﺩﻓﻌﻪ چَک خــــــورد
ﺩﻝ خُنَک ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﮑﺲِ ﺭﻭ بیلبــــورد
پژواک پارسهای وحشیانهش، توی خیابونا میپیچید. واقعاً تا کی بهش ظلم میشد؟ تا کی باید سر یه اشتباه خوب (!) کتک میخورد؟ تا کی باید بوی ترشی میداد؟ تا کی؟ مسئولین و مدافعین حقوق فنگها کجا بودن پس؟
اوه.. فنگ غمگین. فنگ تنها. فنگ افسرده. فنگ بیاعصاب. فنگ Cute. فنگ محروم از یارانه. فنگ تارک دنیا. فنگ سلطان غمها.
چشمش افتاد به بیلبوردِ متحرکِ تبلیغاتی که تصویر مردی با لبخندی ملیح رو نشون میداد که قلّاب ماهیگیریش رو میانداخت و دهتا سگِ بورهاوند از داخل آب بیرون میآورد و شاد و شنگول، اونا رو با دو برابر قیمت، به فروشگاههای حیوانات پایین شهرِ لندن میفروخت.
فنگ با دیدن این تصویر، دیگه واقعاً حال خودش رو نفهمید!
- هاف عاو هاااااف عاوی هوفی هاف! (همش تقصیر شماهاس! هرچی ما سَگا میکشیم، از دست شماهاس که میکشیم! عین بختک افتادین به جونِ زندگیمون! مگه ما بورهاوندها چه هیزمِ تری بهتون فروختیم؟ چرا ما رو میفروشین؟ لامصبیا! مادرسیریوسها! آدمفروشا! سگفروشا! دستِ شماها رو شده برام، قصههاتون رو بلد شدم! آهوووی مرتیکهی مرفهِ بیدردِ توی بیلبورد! با توئم! نه اگه بد میگم، بگو بد میگی! نه اگه جرأت داری، بگو بد میگم!)
ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣَﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ، ﺑﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ نثارم میکنی دائماً طومارِ بلندِ ناسزاهاتو
مَردِ توی بیلبورد این رو گفت و بعدش چهل پنجاهتا سگِ دیگه رو هم فروخت.
فنگ تصمیم گرفت خودش با پنجههای خودش، این تصویر اذیتکننده رو خطخطی و داغون کنه.
پس از میلهی چراغ راهنمایی بالا رفت و اوج گرفت و اوج گرفت و اوج گرفت، از ابرها گذشت، از خونهی دیوِ سبز و جکِ سحرآمیز هم گذشت، ولی چون اون بالا بالاها زیادی آفتاب به میله خورده بود و داغ بود، فنگ بیش از این نتونست تحمل کنه و متأسفانه افتاد پایین..!
توی هوا جیغ میزد و چرخ میخورد و..
جیغ میزد و چرخ میخورد و..
جیغ میزد و چرخ میخــــورد تا اینکـــه..
شلپ شولوپ!!
ﻏﺮﻕ ﻣﯽﺷﻢ ﺗﻮ ﺑﺮﮐﻪﯼ الکُل، تو خیالاتم میبینم ولدک و دامبُل
تو اعماق اون برکهی الکُلی، همهچی زرد رنگ بود. همهی آبزیها مست بودن و از خود بیخود. همهی ساکنین این برکه از اوضاع و احوال خودشون بیخبر بودن. توی گوشهای تعدادی کوسه بوی مورفین میدادن و توی گوشهای دیگه، عروسها و پریهای دریایی ظاهراً در حال اجرای برنامهی متنوع و شادی برای سایر آبزیان بودن.
فنگ هرچی سعی میکرد از دست این برکه فرار کنه، بیشتر به سمت اعماقش کشیده میشد.
داشت آخرین تلاشهاش رو برای نجات آزمایش میکرد که چشمش افتاد به دو نفر.
یکی کچل و بیدماغ، یکی پیر و ریشو و عینکی. در واقع، یکی لرد ولدمورت بود و یکی آلبوس دامبلدور.
- آفرین تام. حالا میریم سراغ درس بعدی. با صدای بلند بگو لـــاو!
و فنگ نهتنها با گوشای خودش شنید که ارباب تاریکی، عبارت عشق رو به پنجاه زبون مختلف عین بلبل گفت، بلکه با چشای خودش هم دید که تختهای رو ظاهر کرد و قلبی رو روش نقاشی کرد که آواداکداورایی از وسطش عبور کرده بود.
و ثانیهای بعد، میتونست قسم بخوره که لرد داشت طلسمهای عشقیِ صورتیرنگ به سمت دامبلدور میفرستاد.
تحمل دیدن این صحنهها رو نداشت.
نه!
این صحنهها کذب محض بود. شایعه بود. ساخته و پرداختهی ذهن مست و الکل دیدهش بود. همش زیر سر این برکهی الکلی بود.
اوه.. نکنه..؟
نکنه بعداً خودش رو هم میدید که به یه گربهی با سهتا پا و دُمِ نصفه و نیمه تبدیل شده باشه؟
نه! نباید این اتفاق میافتاد. باید هرچه زودتر از اعماق این برکه فرار میکرد. باید به خشکی برمیگشت.
اصلاً.. اصلاً باید به خونه برمیگشت. حالا قدرِ بودن و موندن توی خونهی گریمولد رو میفهمید.
کاش هیچوقت از خونه بیرون نزده بود..!
- هورررررررواف! هور هور قور بوراف!
دیگه داشت نفس کم میآورد. آخرین نفسهاش..
- هوپورررراف!
به حباب تبدیل میشدن و..
- بورررراف!
شناور میموندن.
پروندهی غمانگیز زندگی فنگ در حال بسته شدن بود. چشماش هم همینطور..
در اون لحظه امّا.. تو همون لحظهی آخر.. انگار که این اتفاق سفارشی بوده باشه.. ناگهان قالیچهای پرنده کنارش ظاهر شد و سوارش کرد و از دلِ برکه زد بیرون.
ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ سُلِیمون ﻣﯽخوابـــم، دارم برمیگردم به خونهی گریمولـــــد
روی فرش دراز کشیده بود و مدام الکل بالا میآورد. خستهتر از این بود که فکر و تجزیه و تحلیل کنه که دقیقاً این فرش از طرفِ کی به دادش رسیده بود. پس خودش رو قانع کرد که حتماً از طرف هاگریده. هاگریدی که همیشه بهش اخطار میداد تنهایی بیرون نره.
اما اون از امروز تصمیمات زیادی گرفت.
تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت مزاحم نوامیس مردم نشه.
تصمیم گرفت که کفش ملت رو گاز نگیره.
تصمیم گرفت که بیخیال اعتراض بشه و دیگه یقهی مسئولین حقوق فنگها رو نگیره.
تصمیم گرفت که دیگه خونهی دوازدهم گریمولد رو ترک نکنه.
تصمیم گرفت که از این به بعد از بودن کنار ماگت احساس رضایت کنه.
تصمیم گرفت که با کمال میل، دستپُختِ آجُریِ هاگرید رو روزی سه وعده تناول کنه.
تصمیم گرفت که..
آه.. تصمیمات زیادی گرفت ولی خسته بود. میفهمین؟ خسته!
اونقد خسته بود که به زحمت دستش رو دراز کرد سمت پخشکنندهی موسیقی و دکمهی Next رو فشار داد و بلافاصله، آهنگی شاد و ریتمیک، جایگزین آهنگ لعنتی و مصیبتبارِ قبلی شد.
آره تو محشری، از همه سگتــَـری
تو یه افسونگــــری، مجنونی ولـــــی..!
تو یه افسونگــــری، مجنونی ولـــــی..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
Fox Life!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

- بااااااااز... شخ... ای الهه ناااااااااااااز... شِخ... با دل من بساااااااااااااز... شِخ... کین غم جانگداز... شِخ...! یــــــــــــــــــــــــــــا اسطخدوس کبیر! 
گورکن پیر که با ریتم شِخ شِخ بیل صدای عنکر الاصوات ـش رو پس کله ش انداخته بود و تحریر هایی میزد که تن و بدن استاد بنان رو توی قبر می لرزوند، با صحنه ای که دید 2 پا داشت و 4 تا پا قرض کرد و یورتمه از صفحه ی روزگار فرار کرد.
دست استخونی کجی از وسط خاک های یه قبر بیرون اومد. یه کم که به سنگ قبرش دقت می شد کاملاً معلوم بود که تیکه هایی از سنگ قبر های مختلف که احتمالاً اکثرشون هم دزدی بود به همدیگه چسبیده شده بودن.
دو تا دست از زیر خاک کاملاً بالا اومدن و روی زمین قرار گرفتن. با یه تلاش بدن اسکلت وار یه زامبی کچل و کوتوله از زیر زمین بیرون اومد و گرد و خاک رو از بدنش و از لباس های پاره پوره ش تکوند.
نگاهی به آسمون کرد، دوربین از پایین و با زاویه ی پر ابهتی ماندانگاس فلچر رو نشون می داد که رو به آسمون مهتابی کرد و فریاد زد:
- آره! بازگشت مردگان! دانگ کبیر از مرگ برگشت. ها ها ها ها!
همزمان با خنده ی وحشتناک ماندانگاس چند تا رعد و برق هم زد که اصلاً اوضاع رو یه حال و روزی کرده بود.
- کات کات! آقا چیکار می کنی؟ از روی سناریو باید پیش بری داداش من. تو اصن دیالوگ نداری!
دانگ با قیافه ای که از شدت تعجب مثل اسکولا شده بود اطرافش رو نگاه کرد تا ببینه کی داره چه بوقی می خوره!
یه مرد با یه بلندگو دستی جلو اومد و ادامه داد:
- مگه تو فیلمنامه رو نخوندی؟ الان همه تون باید از قبر بیرون بیاین و برین سمت مایکل و اون دختره. بعد هم که دیگه ادامه ی ماجرا. بپا اشتباه نکنی که میزنم دهن مهنتو پر خون می کنما!
دانگ یه نگاهی به اطرافش انداخت و 10-12 تا زامبی دیگه دید که به کارگردان زل زده بودن!
- از همین جا دوباره می گیریم. صدا، دوربین، حرکت!
دانگ دید همه دارن به سمت یه مردک با لباس قرمز میرن که داشت با یه دختر لباس آبی لاو می ترکوند. یه نگاهی به کارگردان کرد و بعد از نوش جان کردن یه چشم غره ی مرگ بار بالاجبار زامبی وار به سمت مایکل حرکت کرد.
همه زامبیا مثل اسکولا دور زوج عاشق حلقه زدن و دوربین هی روی صورتشون زوم می کرد و اینا افکت های ترسناک میومدن.
یهو پسر لباس قرمزه پرید وسط و همزمان با خوندن آهنگ thriller شروع به قر دادن کرد و بقیه ی زامبی ها خیلی شیک و مجلسی و هماهنگ باهاش شروع به قر دادن کردن!
- یا مرلین. چیکارمون کردی؟ مگه قرار نبود به زندگی برگردیم؟ این که زندگی نیست. چرا ملت دیوونه شدن؟ مگه من چند وقته مردم؟ آخه اصلاً اینا که زامبی ـن فوق فوق ش باید این دو تا کفتر عاشق رو می خوردن دیگ. چرا دارن قر کمر ریز میان؟
در همین اوصاف بودن که کارگردان از توی بلندگوش داد زد:
- اوی یارو یا میرقصی یا میام خودم می رقصومنتـــــــا!
دانگ که دید اوضاع خیطه شروع کرد به رقصیدن جلوی همه و همزمان باهاش آهنگ رو هم با صدای بلند می خوند:
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیــــــــارت. برگشتنی یه دختری خوشگل با مــــحبـــــت! همسفر ما شده بود دنبالمون میومـــــــــــــد. به دست و پام افتاده بود این دل...
همینطوری که دانگ آواز می خوند و میرقصید کم کم حرکات زامبی ها به جای هماهنگی با مایکل جکسون، با قر جواد ماندانگاس هماهنگ شده بود حتی چند تاشون لُنگ و کلاه شابگاه از توی جیباشون در آورده بودن و همچین قر می دادن که انگار همه توی گروه عباس قادری پا به دنیا گذاشتن!
در همین لحظه کارگردان ویدئو کلیپ thriller دو سکته ناقص و نیمه تمام زد و خودش کل الیوم تمام شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از طرق دیگر مایکل جکسون هم کل الیوم خوانندگی رو گذاشت کنار و رفت توی گروه استاد قادری شروع به رقصیدن کرد.
و دانگ شاید نه اون طوری که انتظار داشت ولی خب بالاخره یه بازگشت با ابهت (نسبتاً!) داشت!

گورکن پیر که با ریتم شِخ شِخ بیل صدای عنکر الاصوات ـش رو پس کله ش انداخته بود و تحریر هایی میزد که تن و بدن استاد بنان رو توی قبر می لرزوند، با صحنه ای که دید 2 پا داشت و 4 تا پا قرض کرد و یورتمه از صفحه ی روزگار فرار کرد.
دست استخونی کجی از وسط خاک های یه قبر بیرون اومد. یه کم که به سنگ قبرش دقت می شد کاملاً معلوم بود که تیکه هایی از سنگ قبر های مختلف که احتمالاً اکثرشون هم دزدی بود به همدیگه چسبیده شده بودن.
دو تا دست از زیر خاک کاملاً بالا اومدن و روی زمین قرار گرفتن. با یه تلاش بدن اسکلت وار یه زامبی کچل و کوتوله از زیر زمین بیرون اومد و گرد و خاک رو از بدنش و از لباس های پاره پوره ش تکوند.
نگاهی به آسمون کرد، دوربین از پایین و با زاویه ی پر ابهتی ماندانگاس فلچر رو نشون می داد که رو به آسمون مهتابی کرد و فریاد زد:
- آره! بازگشت مردگان! دانگ کبیر از مرگ برگشت. ها ها ها ها!

همزمان با خنده ی وحشتناک ماندانگاس چند تا رعد و برق هم زد که اصلاً اوضاع رو یه حال و روزی کرده بود.
- کات کات! آقا چیکار می کنی؟ از روی سناریو باید پیش بری داداش من. تو اصن دیالوگ نداری!
دانگ با قیافه ای که از شدت تعجب مثل اسکولا شده بود اطرافش رو نگاه کرد تا ببینه کی داره چه بوقی می خوره!
یه مرد با یه بلندگو دستی جلو اومد و ادامه داد:
- مگه تو فیلمنامه رو نخوندی؟ الان همه تون باید از قبر بیرون بیاین و برین سمت مایکل و اون دختره. بعد هم که دیگه ادامه ی ماجرا. بپا اشتباه نکنی که میزنم دهن مهنتو پر خون می کنما!
دانگ یه نگاهی به اطرافش انداخت و 10-12 تا زامبی دیگه دید که به کارگردان زل زده بودن!
- از همین جا دوباره می گیریم. صدا، دوربین، حرکت!
دانگ دید همه دارن به سمت یه مردک با لباس قرمز میرن که داشت با یه دختر لباس آبی لاو می ترکوند. یه نگاهی به کارگردان کرد و بعد از نوش جان کردن یه چشم غره ی مرگ بار بالاجبار زامبی وار به سمت مایکل حرکت کرد.
همه زامبیا مثل اسکولا دور زوج عاشق حلقه زدن و دوربین هی روی صورتشون زوم می کرد و اینا افکت های ترسناک میومدن.
یهو پسر لباس قرمزه پرید وسط و همزمان با خوندن آهنگ thriller شروع به قر دادن کرد و بقیه ی زامبی ها خیلی شیک و مجلسی و هماهنگ باهاش شروع به قر دادن کردن!
- یا مرلین. چیکارمون کردی؟ مگه قرار نبود به زندگی برگردیم؟ این که زندگی نیست. چرا ملت دیوونه شدن؟ مگه من چند وقته مردم؟ آخه اصلاً اینا که زامبی ـن فوق فوق ش باید این دو تا کفتر عاشق رو می خوردن دیگ. چرا دارن قر کمر ریز میان؟

در همین اوصاف بودن که کارگردان از توی بلندگوش داد زد:
- اوی یارو یا میرقصی یا میام خودم می رقصومنتـــــــا!

دانگ که دید اوضاع خیطه شروع کرد به رقصیدن جلوی همه و همزمان باهاش آهنگ رو هم با صدای بلند می خوند:
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیــــــــارت. برگشتنی یه دختری خوشگل با مــــحبـــــت! همسفر ما شده بود دنبالمون میومـــــــــــــد. به دست و پام افتاده بود این دل...
همینطوری که دانگ آواز می خوند و میرقصید کم کم حرکات زامبی ها به جای هماهنگی با مایکل جکسون، با قر جواد ماندانگاس هماهنگ شده بود حتی چند تاشون لُنگ و کلاه شابگاه از توی جیباشون در آورده بودن و همچین قر می دادن که انگار همه توی گروه عباس قادری پا به دنیا گذاشتن!
در همین لحظه کارگردان ویدئو کلیپ thriller دو سکته ناقص و نیمه تمام زد و خودش کل الیوم تمام شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از طرق دیگر مایکل جکسون هم کل الیوم خوانندگی رو گذاشت کنار و رفت توی گروه استاد قادری شروع به رقصیدن کرد.
و دانگ شاید نه اون طوری که انتظار داشت ولی خب بالاخره یه بازگشت با ابهت (نسبتاً!) داشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-صبح شده؟
فرد ویزلی به سختی چشمانش را باز کرد. نور شدیدی که از پنجره کوچک اتاق مشترکش با ده ها ویزلی دیگر به داخل می تابید، باعث شد به سرعت اشتباهش را اصلاح کرده و چشمانش را ببندد.
مالی در حالی که لباس های کثیف ویزلی ها را از روی زمین جمع می کرد سرگرم مرتب کردن تختخواب یکی از فرزندانش شد.
-نه فرد...اون موقع که گفتم بیدار شو صبح شده بود. الان دیگه ظهر شده!
-ولی من هنوز خوابم میاد. اصلا من جورجم!
-کی بهت گفته جورج حق داره تا لنگ ظهر بخوابه؟ کلی کارتن اون پشت هست که باید همه رو تا شب بفروشین. پدرتون شما رو به من سپرده. گفته ازتون مرد بسازم. دیشب هم خیلی دیر برگشتی خونه. فکر نکن فراموش کردم.
فرد به دیشب فکر کرد.
-اوه...آره...موقع برگشتن اوضاعمون زیاد میزون نبود. آپارات کردیم. سر از بیابون در آوردیم. بعد جورج گیر داد که اون خیارا رو بچشیم!
توجه مالی به چهره خسته و اسف بار فرد جلب شد.
-کدوم خیارا؟
فرد روی میز به دنبال عینکش گشت.
-خیارای بیابونی. شکل عجیبی داشتن...بزرگ هم بودن ها. ولی آبدار و خوشمزه. این عینک منو ندیدی؟
-تو عینک نمی زنی فرد!
-آهان!
فرد گیج و منگ از اتاق بیرون رفت. و طبق معمول در راهرو با پروفسور دامبلدور برخورد کرد.
-صبح شما بخیر پروفس
... پروفسور؟
شما هم عینکتونو گم کردین؟ پروفسور...موهاتونم که گم کردین! چشماتون چرا همچین شده؟ سرخ و مارگونه! پروفسور؟ دماغتون کو؟ شما چرا کم شدین پروفسور!
فردبا خودش فکر کرد که اگر عینکش را پیدا کرده بود این صحنه را واضح تر می دید.
-الان فهمیدم...چشمای سرخ مارمانند. دماغ نداشته! شما ولدمورت شدین پروفسور.
دامبلدور لبخندی شیطانی زد.
-من همیشه ولدمورت بودم فرزندم.
-دامبلدور ما رو خوردی؟ الان ما باید چیکار کنیم پروفسور مورت؟ آوادا بزنیم؟
دامبلمورت دستی به سر فرد کشید: نه فرزندم! کشتن کار درستی نیست. برو میز ناهار رو بچین. مادرت خسته شده.
فرد علاقه ای به میز و ناهار نداشت.
-پروفسور؟ شما جورج رو ندیدین؟
به جای دامبلمورت صدایی از پشت سرش به گوش رسید.
-با من کاری داشتی؟
فرد برگشت و جورج را دید. موهایی نارنجی رنگ و ریشی سفید و انبوه.
-بابا اگه عوض می شین هم کامل عوض بشین. من گیج می شم اینطوری. مامانم چرا کامل بود پس؟
مالی کار مرتب کردن تخت را تمام کرد و از اتاق خارج شد...و تازه موهای بلندو طلایی رنگش توجه فرد را به خود جلب کرد. موهایی که فقط می توانست متعلق به یک پریزاد باشد.
فرد سری تکان داد و برای شستن دست و صورتش به طرف آینه رفت.
-نباید می خوردیم. چقدر بهت گفتم. اون خیارا زیادی بزرگ بودن لعنتی!
اولین مشت آب را که به صورتش پاشید چشمش به قیافه خودش در آینه افتاد.
چشمانی سبز...موهایی سیاه...و زخمی روی پیشانی! ولی بدون عینک!
-چرا همش یه جای کار می لنگه...من کیم الان؟ چه شخصیتی باید از خودم ارائه بدم؟لعنت به جورج و هر چی گیاه شبه خیاره!
فرد ویزلی به سختی چشمانش را باز کرد. نور شدیدی که از پنجره کوچک اتاق مشترکش با ده ها ویزلی دیگر به داخل می تابید، باعث شد به سرعت اشتباهش را اصلاح کرده و چشمانش را ببندد.
مالی در حالی که لباس های کثیف ویزلی ها را از روی زمین جمع می کرد سرگرم مرتب کردن تختخواب یکی از فرزندانش شد.
-نه فرد...اون موقع که گفتم بیدار شو صبح شده بود. الان دیگه ظهر شده!
-ولی من هنوز خوابم میاد. اصلا من جورجم!

-کی بهت گفته جورج حق داره تا لنگ ظهر بخوابه؟ کلی کارتن اون پشت هست که باید همه رو تا شب بفروشین. پدرتون شما رو به من سپرده. گفته ازتون مرد بسازم. دیشب هم خیلی دیر برگشتی خونه. فکر نکن فراموش کردم.
فرد به دیشب فکر کرد.
-اوه...آره...موقع برگشتن اوضاعمون زیاد میزون نبود. آپارات کردیم. سر از بیابون در آوردیم. بعد جورج گیر داد که اون خیارا رو بچشیم!
توجه مالی به چهره خسته و اسف بار فرد جلب شد.
-کدوم خیارا؟
فرد روی میز به دنبال عینکش گشت.
-خیارای بیابونی. شکل عجیبی داشتن...بزرگ هم بودن ها. ولی آبدار و خوشمزه. این عینک منو ندیدی؟
-تو عینک نمی زنی فرد!
-آهان!
فرد گیج و منگ از اتاق بیرون رفت. و طبق معمول در راهرو با پروفسور دامبلدور برخورد کرد.
-صبح شما بخیر پروفس
... پروفسور؟
شما هم عینکتونو گم کردین؟ پروفسور...موهاتونم که گم کردین! چشماتون چرا همچین شده؟ سرخ و مارگونه! پروفسور؟ دماغتون کو؟ شما چرا کم شدین پروفسور!
فردبا خودش فکر کرد که اگر عینکش را پیدا کرده بود این صحنه را واضح تر می دید.
-الان فهمیدم...چشمای سرخ مارمانند. دماغ نداشته! شما ولدمورت شدین پروفسور.
دامبلدور لبخندی شیطانی زد.
-من همیشه ولدمورت بودم فرزندم.
-دامبلدور ما رو خوردی؟ الان ما باید چیکار کنیم پروفسور مورت؟ آوادا بزنیم؟
دامبلمورت دستی به سر فرد کشید: نه فرزندم! کشتن کار درستی نیست. برو میز ناهار رو بچین. مادرت خسته شده.
فرد علاقه ای به میز و ناهار نداشت.
-پروفسور؟ شما جورج رو ندیدین؟
به جای دامبلمورت صدایی از پشت سرش به گوش رسید.
-با من کاری داشتی؟
فرد برگشت و جورج را دید. موهایی نارنجی رنگ و ریشی سفید و انبوه.
-بابا اگه عوض می شین هم کامل عوض بشین. من گیج می شم اینطوری. مامانم چرا کامل بود پس؟
مالی کار مرتب کردن تخت را تمام کرد و از اتاق خارج شد...و تازه موهای بلندو طلایی رنگش توجه فرد را به خود جلب کرد. موهایی که فقط می توانست متعلق به یک پریزاد باشد.
فرد سری تکان داد و برای شستن دست و صورتش به طرف آینه رفت.
-نباید می خوردیم. چقدر بهت گفتم. اون خیارا زیادی بزرگ بودن لعنتی!
اولین مشت آب را که به صورتش پاشید چشمش به قیافه خودش در آینه افتاد.
چشمانی سبز...موهایی سیاه...و زخمی روی پیشانی! ولی بدون عینک!
-چرا همش یه جای کار می لنگه...من کیم الان؟ چه شخصیتی باید از خودم ارائه بدم؟لعنت به جورج و هر چی گیاه شبه خیاره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج