روز، معجزه، مسابقه، پاتیل، آتش، جغد، خسته، ردا، تالار، مجسمه
یک روز ز جغد خسته بیزار شدیم
آتش به دل و معجزه ی غار شدیم
در وقت مسابقه، به تالار شدیم
دنبال یخ و مجسمه، زار شدیم
مجبور به انتظار اغیار شدیم
پاتیل و ردا به دست، همکار شدبم
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/08/06
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: سهشنبه 6 خرداد 1404 15:51
از: مکافات عمل غافل مشو + چخه!
پستها:
110

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

روز، معجزه ، مسابقه، پاتیل، آتش، جغد، خسته، ردا، تالار، مجسمه
فقط یک معجزه می توانست درست در روز مسابقه ی پاتیل طلایی، ردای آتشــین جغدی خسته را وارد تالار مجسمه ها کند!
چه بازی باحالی!
هدویگ، جغد خسته ی هری، معجزه وار خودش را به تالار گریفیندور رساند تا ردایی را که سیریوس به مناسبت برنده شدن در مسابقه برایش فرستاده بود را درست در روز مقرر به دست هری برساند. اما درست وقتی که باید ردا را به هری می داد، هری در دفتر اسنیپ بود و برای شکاندن مجسمه ی پاتیل بدست که نماد درس معجون سازی بود، تنبیه می شد!
نه! خوشم اومد!
فقط یک روز به مسابقه مانده بود و دانش آموزان با رداهای کثیفشان، مجسمه وار جلوی پاتیلــشان نشسته بودند تا مبادا آتش زیر پاتیل کم یا زیاد شود. انگار تنها چیزی که می توانست آنها را از خستگی و کمر درد ساعت ها بی حرکت ماندن نجات دهد، یک معجزه بود! معجزه ای که با رسیدن دسته های جغدهایی که هر یک نامه ای به دهان گرفته بودند، محقق شد.
کلی ذهن آدمو درگیر می کنه! خوب بود، بازم میام!
فقط یک معجزه می توانست درست در روز مسابقه ی پاتیل طلایی، ردای آتشــین جغدی خسته را وارد تالار مجسمه ها کند!
چه بازی باحالی!
هدویگ، جغد خسته ی هری، معجزه وار خودش را به تالار گریفیندور رساند تا ردایی را که سیریوس به مناسبت برنده شدن در مسابقه برایش فرستاده بود را درست در روز مقرر به دست هری برساند. اما درست وقتی که باید ردا را به هری می داد، هری در دفتر اسنیپ بود و برای شکاندن مجسمه ی پاتیل بدست که نماد درس معجون سازی بود، تنبیه می شد!
نه! خوشم اومد!
فقط یک روز به مسابقه مانده بود و دانش آموزان با رداهای کثیفشان، مجسمه وار جلوی پاتیلــشان نشسته بودند تا مبادا آتش زیر پاتیل کم یا زیاد شود. انگار تنها چیزی که می توانست آنها را از خستگی و کمر درد ساعت ها بی حرکت ماندن نجات دهد، یک معجزه بود! معجزه ای که با رسیدن دسته های جغدهایی که هر یک نامه ای به دهان گرفته بودند، محقق شد.
کلی ذهن آدمو درگیر می کنه! خوب بود، بازم میام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

کلمات جدید:
روز، معجزه، مسابقه، پاتیل، آتش، جغد، خسته، ردا، تالار، مجسمه
روز، معجزه، مسابقه، پاتیل، آتش، جغد، خسته، ردا، تالار، مجسمه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
لیلی هم طوری به نظر می رسید که انگار دوباره تنبلی را کنار گذاشته! البته همه فهمیده بودند که لیلی گاهی اینطوری می شود، ولی می دانستند که زود خوب می شود و به همان تنبلی گذشته باز می گردد! به هر حال باعث شده بود همه یک تکانی بخورند! بعضی ها هم به او تهمت اعتیاد به آبنبات چوبی را می زدند، ولی همیشه آن را تکذیب می کرد!
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
__________________************___________________
بر روی مبل جلوی شومینه نشسته بودم و یک لیوان قهوه مینوشیدم . به شعله های قرمز آتش نگاه میکردم . منو یاد سالن اجتماعات گرفیندور می انداخت ،گرمای شومینه لذت بخش بود و احساس خوبی به من میداد . ناگهان با صدای ترسناک و عجیبی که از بیرون خانه به گوش میرسید از جا بلند شدم . بی تردید در آن لحظه افکار پیچیده ای به ذهنم رسید . به کنار پنجره رفتم و به بیرون نگاه انداختم . تاریکی همه جارا فرا گرفته بود . با کمی دقت متوجه شدم بین گروهی از مرگ خواران و چند تن از اعضای محفل در گیری شدیدی به وجود آمده . سراسیمه به بیرون خانه رفتم تا به کمک افراد محفل بروم . چوب دستی را از شنل بیرون کشیدم ، و با طلسمی که به اجرا درآوردم توانستم مرگ خواران را از آنجا دور کنم . فریاد زدم همه سالمن ؟ خوب که دقت کردم دیدم یک نفر نقش زمین شده ، به بالا سر آن فرد رفتم . آن فرد در حالی که کشته شده بود لبخندی بر لب داشت ، در آن لحظه نفرت تمام وجودم را فرا گرفت بود ، همان جا باخودم پیمان بستم انتقام این افراد کشته شده را از ولدمورت و افرادش بگیرم...
تأیید شد!
قبل از علائم نگارشی فاصله لازم نیست.
موفق باشی.
__________________************___________________
بر روی مبل جلوی شومینه نشسته بودم و یک لیوان قهوه مینوشیدم . به شعله های قرمز آتش نگاه میکردم . منو یاد سالن اجتماعات گرفیندور می انداخت ،گرمای شومینه لذت بخش بود و احساس خوبی به من میداد . ناگهان با صدای ترسناک و عجیبی که از بیرون خانه به گوش میرسید از جا بلند شدم . بی تردید در آن لحظه افکار پیچیده ای به ذهنم رسید . به کنار پنجره رفتم و به بیرون نگاه انداختم . تاریکی همه جارا فرا گرفته بود . با کمی دقت متوجه شدم بین گروهی از مرگ خواران و چند تن از اعضای محفل در گیری شدیدی به وجود آمده . سراسیمه به بیرون خانه رفتم تا به کمک افراد محفل بروم . چوب دستی را از شنل بیرون کشیدم ، و با طلسمی که به اجرا درآوردم توانستم مرگ خواران را از آنجا دور کنم . فریاد زدم همه سالمن ؟ خوب که دقت کردم دیدم یک نفر نقش زمین شده ، به بالا سر آن فرد رفتم . آن فرد در حالی که کشته شده بود لبخندی بر لب داشت ، در آن لحظه نفرت تمام وجودم را فرا گرفت بود ، همان جا باخودم پیمان بستم انتقام این افراد کشته شده را از ولدمورت و افرادش بگیرم...
تأیید شد!
قبل از علائم نگارشی فاصله لازم نیست.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/8/9 11:56:32
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/8/9 11:59:50
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/10 22:42:46
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/8/9 11:59:50
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/10 22:42:46
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما...................
مدت ها از اون ماجرا گذشته بود. هری تنها در تاریکی روی صندلی قرمز کناره شومینه که گرمای مطلوبی ساطع می کرد نشسته و در آسمانه افکار پیچیده خود فرو رفته بود بی تردید یاد حرف آلبوس دامبلدور افتاد که می گفت:بسیاری از ما زمان طولانی در پی نور گشتیم اما با تاریکی بیشتری رو به رو شدیم.آلبوس لبخندی زد و گفت:ولی هری هیچ وقت نا امید نباش همیشه برای رسیدن به نور باید از تاریکی بگذری.هری به خود اومد!نگاهی به چوبدستی قهویه خود کرد و برداشت با صدای بلند فریاد زد لوموس..............
دوست عزیز. از نظر سوژه خوب بود. بعضی جمله ها خیلی خوب و قوی بودن. اما هم غلط املایی داری، هم غلط نگارشی و هم بعضی از جمله بندی ها مشکل دارن. مثلاً جمله ی آخر رو بخون!
با همین سوژه پست رو ویرایش کن. اگه برای ویرایش نیاز به راهنمایی داشتی پیام شخصی بزن.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:46:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/24
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: سهشنبه 26 خرداد 1405 13:19
از: م ناامید نشین.. بر میگردم!
پستها:
416

درود! ایرادی نداره که ما هم به عنوان تفریح یه پست بزنیم؟ چی؟ ایراد داره؟ نداره؟ داره؟ هر چه باداباد!
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
شعله های قرمز شومینه، حال و هوای خاصی را به اتاقش هدیه داده بودند. در زیر نور مهتاب، تنها بخشی از چهره اش دیده میشد. تنها صدای قلم پر بود که به اتاق روح میداد. در افکار خود غرق شده بود. نمی دانست چه کند. خیر یا شر؟ سیاهی یا سپیدی؟ روشنایی یا تاریکی؟ پلیدی یا مهربانی؟ بالاخره، مرگخواری یا محفلی؟
افکار پیچیده ای در سر داشت. فنجان قهوه کنار دستش هنوز مقداری گرما داشت. ناخود آگاه به سوی پنجره رفت. باران به تندی می بارید. آسمان مه گرفته ی شب را نظاره کرد. یاد خاطرات گذشته افتاد. اولین روزی که چوبدستی به دست گرفت. روزی که فارغ التحصیل شده بود. روزی که کتاب خود را منتشر کرد. روزی که مدال مرلین درجه ی دو را گرفته بود. خاطراتی خوش. آیا تا کنون از خوبی کردن به دیگران لطمه ای خورده بود؟ پاسخ سوالش را می دانست! خیر! در انتخابش تردید داشت. می دانست سرنوشتش به این انتخاب بستگی دارد. افکارش در هم پیچیده بود. مانند طنابی که با گره ای کور بسته شده باشد! به سمت میز خود حرکت کرد. بی تردید گام بر می داشت. لبخند پر معنایی بر صورتش نقش بسته بود. دیگر انتخاب خود را کرده بود!
_______________
میشه نظرتون رو بگید بانو اونز؟ ممنونم!
ویلبرت جان پست خوبی بود. توصیف و فضا سازی خوبی داشتی. ارسال پست توی این تاپیک برای همه ی اعضا ایفای نقش آزاده و به رونق تاپیک هم کمک می کنه.
اما من نمی تونم پست اعضای ایفای نقش رو ویرایش کنم. شما هر وقت دوست داشتی اینجا پست بزن. مثل بقیه ی دوستانی که هفته پیش با کلمات جدید پست زدن و منو خوشحال کردن
اما اگه به دنبال نقد نوشته هات هستی باید به انجمن ویزنگاموت و جادوکارهای عزیز مروپی گانت و لینی وارنر مراجعه کنی.
موفق باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
شعله های قرمز شومینه، حال و هوای خاصی را به اتاقش هدیه داده بودند. در زیر نور مهتاب، تنها بخشی از چهره اش دیده میشد. تنها صدای قلم پر بود که به اتاق روح میداد. در افکار خود غرق شده بود. نمی دانست چه کند. خیر یا شر؟ سیاهی یا سپیدی؟ روشنایی یا تاریکی؟ پلیدی یا مهربانی؟ بالاخره، مرگخواری یا محفلی؟
افکار پیچیده ای در سر داشت. فنجان قهوه کنار دستش هنوز مقداری گرما داشت. ناخود آگاه به سوی پنجره رفت. باران به تندی می بارید. آسمان مه گرفته ی شب را نظاره کرد. یاد خاطرات گذشته افتاد. اولین روزی که چوبدستی به دست گرفت. روزی که فارغ التحصیل شده بود. روزی که کتاب خود را منتشر کرد. روزی که مدال مرلین درجه ی دو را گرفته بود. خاطراتی خوش. آیا تا کنون از خوبی کردن به دیگران لطمه ای خورده بود؟ پاسخ سوالش را می دانست! خیر! در انتخابش تردید داشت. می دانست سرنوشتش به این انتخاب بستگی دارد. افکارش در هم پیچیده بود. مانند طنابی که با گره ای کور بسته شده باشد! به سمت میز خود حرکت کرد. بی تردید گام بر می داشت. لبخند پر معنایی بر صورتش نقش بسته بود. دیگر انتخاب خود را کرده بود!
_______________
میشه نظرتون رو بگید بانو اونز؟ ممنونم!
ویلبرت جان پست خوبی بود. توصیف و فضا سازی خوبی داشتی. ارسال پست توی این تاپیک برای همه ی اعضا ایفای نقش آزاده و به رونق تاپیک هم کمک می کنه.
اما من نمی تونم پست اعضای ایفای نقش رو ویرایش کنم. شما هر وقت دوست داشتی اینجا پست بزن. مثل بقیه ی دوستانی که هفته پیش با کلمات جدید پست زدن و منو خوشحال کردن
اما اگه به دنبال نقد نوشته هات هستی باید به انجمن ویزنگاموت و جادوکارهای عزیز مروپی گانت و لینی وارنر مراجعه کنی.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:43:08
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
-------------------------
تاریکی همیشه برایش لذت بخش بود.از همان وقتی که مرده بود،با تاریکی انس گرفته بود.جزئی از آن شده بود.برای همین سالها بود که دوست داشت در حد فاصل بین پرونده هایش رو به شومینه ی خاموش بنشیند و در حالی که بخار هایی که از لیوان قهوه ی داغ برمی خیزد را تماشا می کند،در افکارش غرق شود و ژرفای دنیای تنهایی اش را مرور کند.
وقتی می میری،همیشه در حسرت گرمای زندگی می مانی!همان طور که او همواره تشنه ی گرما و زندگی خون قرمزی می شد که در رگ آنها جریان داشت.
لازم نبود خیلی خودش را کنترل کند.در برابر بیشتر آنها بی تفاوت و صامت بود.تنها بعضی ها بودند که تمثال بارز گرما و نماد زندگی بودند.همان هایی که لبخندشان درخشان ترین خورشید زمین بود.به اینها حسادت می کرد.
برخلاف بسیاری از همنوعانش همیشه کارهایش را تمیز انجام می داد.شاید به دلیل این بود که او رحم نمی کرد.بی تردید و شک دندان هایش را در گلوی قربانی فرو می کرد و عصاره ی زندگی اش را می مکید.تا شاید بتواند قدری از آن سرزندگی را حتی برای مدت کمی هم که شده حس کند.که این خون در رگهای خودش جریان داشته باشد.
سیر پیچیده ای نبود.جان آنها در برابر شادی خودش.در این دوره و زمانه برای پرداختن به شادی بهای گزافی وجود داشت.
بی تفاوت چوب دستی شکسته ی دیگری را به نشانه ی اتمام کار در آتش انداخت.
وقت شکار بود.
تأیید شد.
پست خوبی بود. لطفاً بعد از علائم نگارشی یه فاصله بذار و بعد جمله ی بعدی رو شروع کن.
موفق باشی.
-------------------------
تاریکی همیشه برایش لذت بخش بود.از همان وقتی که مرده بود،با تاریکی انس گرفته بود.جزئی از آن شده بود.برای همین سالها بود که دوست داشت در حد فاصل بین پرونده هایش رو به شومینه ی خاموش بنشیند و در حالی که بخار هایی که از لیوان قهوه ی داغ برمی خیزد را تماشا می کند،در افکارش غرق شود و ژرفای دنیای تنهایی اش را مرور کند.
وقتی می میری،همیشه در حسرت گرمای زندگی می مانی!همان طور که او همواره تشنه ی گرما و زندگی خون قرمزی می شد که در رگ آنها جریان داشت.
لازم نبود خیلی خودش را کنترل کند.در برابر بیشتر آنها بی تفاوت و صامت بود.تنها بعضی ها بودند که تمثال بارز گرما و نماد زندگی بودند.همان هایی که لبخندشان درخشان ترین خورشید زمین بود.به اینها حسادت می کرد.
برخلاف بسیاری از همنوعانش همیشه کارهایش را تمیز انجام می داد.شاید به دلیل این بود که او رحم نمی کرد.بی تردید و شک دندان هایش را در گلوی قربانی فرو می کرد و عصاره ی زندگی اش را می مکید.تا شاید بتواند قدری از آن سرزندگی را حتی برای مدت کمی هم که شده حس کند.که این خون در رگهای خودش جریان داشته باشد.
سیر پیچیده ای نبود.جان آنها در برابر شادی خودش.در این دوره و زمانه برای پرداختن به شادی بهای گزافی وجود داشت.
بی تفاوت چوب دستی شکسته ی دیگری را به نشانه ی اتمام کار در آتش انداخت.
وقت شکار بود.
تأیید شد.
پست خوبی بود. لطفاً بعد از علائم نگارشی یه فاصله بذار و بعد جمله ی بعدی رو شروع کن.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:37:34
جزئیات کاربر

شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
ولدمورت با لبخندی سرد بر لبانش در کنار شومینه ای که گرمایش تاثیری بر فضا نمیگذاشت چوبدستی را در ردایش پنهان کرد،خون قرمز رنگی در کنار پایش جاری شده بود،بی تردید برای رسیدن به هدف پلیدش بازهم دست به قتل یک بیگناه زده بود،فنجان قهوه روی میز خاک گرفته به چشم میخورد که نیمه پر بود در تاریکی مطلق افکارش پر بود از مسایل پیچیده.آیا جان کس دیگری در خطر بود؟
تشکر فراوان از ناظر عزیز
تأیید شد.
با توجه به توضیحاتت توی پیام شخصی این پست رو تأیید می کنم. ورژن ویرایش شده ی پست رو برات می نویسم. قسمت های ویرایش شده با رنگ سرخابی مشخص شده. لطفاً توی پست های بعدی این نکات رو رعایت کن.
نسخه ی ویرایش شده:
ولدمورت با لبخندی سرد بر لبانش در کنار شومینه ای که گرمایش تأثیری بر فضا نمیگذاشت چوبدستی را در ردایش پنهان کرد، خون قرمز رنگی در کنار پایش جاری شده بود، بی تردید برای رسیدن به هدف پلیدش بازهم دست به قتل یک بیگناه زده بود، فنجان قهوه ی نیمه کاره ای روی میز خاک گرفته به چشم میخورد. در تاریکی مطلق، افکارش پر بود از مسایلی پیچیده. آیا جان کس دیگری در خطر بود؟
ولدمورت با لبخندی سرد بر لبانش در کنار شومینه ای که گرمایش تاثیری بر فضا نمیگذاشت چوبدستی را در ردایش پنهان کرد،خون قرمز رنگی در کنار پایش جاری شده بود،بی تردید برای رسیدن به هدف پلیدش بازهم دست به قتل یک بیگناه زده بود،فنجان قهوه روی میز خاک گرفته به چشم میخورد که نیمه پر بود در تاریکی مطلق افکارش پر بود از مسایل پیچیده.آیا جان کس دیگری در خطر بود؟
تشکر فراوان از ناظر عزیز
تأیید شد.
با توجه به توضیحاتت توی پیام شخصی این پست رو تأیید می کنم. ورژن ویرایش شده ی پست رو برات می نویسم. قسمت های ویرایش شده با رنگ سرخابی مشخص شده. لطفاً توی پست های بعدی این نکات رو رعایت کن.
نسخه ی ویرایش شده:
ولدمورت با لبخندی سرد بر لبانش در کنار شومینه ای که گرمایش تأثیری بر فضا نمیگذاشت چوبدستی را در ردایش پنهان کرد، خون قرمز رنگی در کنار پایش جاری شده بود، بی تردید برای رسیدن به هدف پلیدش بازهم دست به قتل یک بیگناه زده بود، فنجان قهوه ی نیمه کاره ای روی میز خاک گرفته به چشم میخورد. در تاریکی مطلق، افکارش پر بود از مسایلی پیچیده. آیا جان کس دیگری در خطر بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:36:38
به یاد روزهای هری پاتریمون
به یاد روزهایی که از طریق اینترنت،تلوزیون،رادیو،فامیل و یا حتی دوستان مدرسه ایمون با هری پاتر آشنا شدیم.به یاد روزی که چندین کتابفروشی رو گشتیم تا تونستیم هری پاتر و سنگ جادو رو بخریم.به یاد اون روزهایی که به بابامون التماس میکردیم تا ازش پول بگیریم و بریم کتاب هری پاتر بخریم.به یاد روزهایی که غصه میخوردیم که چرا هری پاتر تو ایران اکران نمیشه.کمی از اون روزها دور شویم...به یاد روزهایی که اینترنتو زیر و رو میکردیم و دنبال عکس و فیلم و خبرهای هری پاتری میگشتیم.به یاد فصل آخر کتاب شش (آرامگاه سپید)و گریه هامون برای مرگ مردی با نوای ققنوس.به یاد اشکهایی که برای مرگ دابی،فرد،سیوروس اسنیپ و خیلی های دیگه در کتاب آخر ریختیم و بیشتر از اینها برای پایان داستانمون.
به یاد این چند سال زندگیمون که هری پاتری گذشت.
حالا نوبت ماست...هرکدوم از ما باید یک هری پاتر در زندگی خودش باشه...این زندگی خنده ها و اشکهای زیادی داره اما ماهم مثل هری تا آخرش وایمیستیم تا به پیروزی و هدفمون برسیم تا برای خانواده هامون و جامعمون مایه ی افتخار باشیم. سدریک پاتر
ببخشید خیلی طولانی شد چون اولین امضام بود (موفق باشید)
به یاد روزهایی که از طریق اینترنت،تلوزیون،رادیو،فامیل و یا حتی دوستان مدرسه ایمون با هری پاتر آشنا شدیم.به یاد روزی که چندین کتابفروشی رو گشتیم تا تونستیم هری پاتر و سنگ جادو رو بخریم.به یاد اون روزهایی که به بابامون التماس میکردیم تا ازش پول بگیریم و بریم کتاب هری پاتر بخریم.به یاد روزهایی که غصه میخوردیم که چرا هری پاتر تو ایران اکران نمیشه.کمی از اون روزها دور شویم...به یاد روزهایی که اینترنتو زیر و رو میکردیم و دنبال عکس و فیلم و خبرهای هری پاتری میگشتیم.به یاد فصل آخر کتاب شش (آرامگاه سپید)و گریه هامون برای مرگ مردی با نوای ققنوس.به یاد اشکهایی که برای مرگ دابی،فرد،سیوروس اسنیپ و خیلی های دیگه در کتاب آخر ریختیم و بیشتر از اینها برای پایان داستانمون.
به یاد این چند سال زندگیمون که هری پاتری گذشت.
حالا نوبت ماست...هرکدوم از ما باید یک هری پاتر در زندگی خودش باشه...این زندگی خنده ها و اشکهای زیادی داره اما ماهم مثل هری تا آخرش وایمیستیم تا به پیروزی و هدفمون برسیم تا برای خانواده هامون و جامعمون مایه ی افتخار باشیم. سدریک پاتر
ببخشید خیلی طولانی شد چون اولین امضام بود (موفق باشید)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/08/06
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: سهشنبه 6 خرداد 1404 15:51
از: مکافات عمل غافل مشو + چخه!
پستها:
110

شومینه، گرما، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند
ذهنش مملو از افکار پیچیده ای سرشار از تاریکی شده بود که نمی گذاشت گرمای شومینه را حس کند. "فشفشه که باشی، حتی با چوبدستی هم قادر به جادو کردن نیستی، پس... بی تردید به هاگوارتز راه نخواهی یافت."
لبخند تلخی زد. قهوه اش را نوشید و لباس قرمز دلقکی اش را پوشید تا به یک زندگی مشنگی خوشامد بگوید.
تأیید شد.
خیلی خوب بود!
ذهنش مملو از افکار پیچیده ای سرشار از تاریکی شده بود که نمی گذاشت گرمای شومینه را حس کند. "فشفشه که باشی، حتی با چوبدستی هم قادر به جادو کردن نیستی، پس... بی تردید به هاگوارتز راه نخواهی یافت."
لبخند تلخی زد. قهوه اش را نوشید و لباس قرمز دلقکی اش را پوشید تا به یک زندگی مشنگی خوشامد بگوید.
تأیید شد.
خیلی خوب بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:26:47
هه!
شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما
-
بی تردید گرمای لبخند لیلی اوانز از آتش شومینه گرمای بیشتری به افکار غرق در تاریکی جیمز پاتر میبخشید، نوشیدن قهوه در کنار عطر موهای قرمز رنگ لیلی، از هر نفرین مهر و عشقی که از چوبدستی جادو خارج میشد، قدرتمند تر بود.
تأیید شد!
-
بی تردید گرمای لبخند لیلی اوانز از آتش شومینه گرمای بیشتری به افکار غرق در تاریکی جیمز پاتر میبخشید، نوشیدن قهوه در کنار عطر موهای قرمز رنگ لیلی، از هر نفرین مهر و عشقی که از چوبدستی جادو خارج میشد، قدرتمند تر بود.
تأیید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/4 3:39:10
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
