پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

311
نفر همین الان آنلاین‌اند 108 نفر در «انجمن»
0 عضو 311 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دفترچه خاطرات هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/08/02
آخرین ورود
یکشنبه 29 بهمن 1396 06:27
عضویت
1396/07/30
پست‌ها
7
سال ششم بودم که با مایکل آشنا شدم.یه سال هقتمی اسلیترین.
قد بلند ،گوش های بل بلی و عینکی.یه نرد(Nerd)کامل.خیلیم با نمک و البته همیشه تنها.
خیلی دوس داشتم باهاش دوست بشم.اما چون 1 سال از من بزرگتر بود و تو یه گروه نبودیم هیچ فرصتی پیش نمیومد که باعث آشناییمون بشه.
اولین مسابقه کوییدیچ سال بود.منم که از کوییدیچ اصلا خوشم نمیاد و وقتی که مسابقه هست تنها تو خوابگاه میمونم یا میرم کتابخونه.
اون روز حوصله هیچ کدومو نداشتم و تصمیم گرفتم بعد از صبحونه برم کنار دریاچه یکم ریلکس کنم.کتاب معجون سازی رو هم بردم که اگه حوصلم شد یه نگاهی بهش بندازم.یه چندتا قسمت درباره ساختن معجون آرامش بخش بود که یاد نگرفته بودم.
آخرای صبخونه رسیدم که دیدم کسی هم نیست به جز مایکل.زیر چشمی داشتم نگاش میکردم که فک کنم فهمید و نگاهم کرد. منم که خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و بقیه صبحونمو خوردم.اونم پا شد رفت.
صبحونم که تموم شد کتابمو برداشتم و رفتم سمت دریاچه.
رسیدم کنار یه درخت کاج بزرگ لب دریاچه،هوا سرد بود اما دلم میخواست پاهامو توی آب بزارم.کفشامو در آوردم پاچه شلوارم زدم بالا و رفتم تو آب خیلی سرد بود خیلی.دویدم بیرون.مایکل کنار یکی از دررخت ها نشسته بود رو زمین و یه کتابچه کوچیک تو دستش بود. هول شدم و پام گیر کرد به ریشه یه درخت و خوردن زمین. زود پاشد و اومد طرفم. کمکم کرد بلند بشم. داشت میخندید.
خوبی؟چیزیت نشد؟
انگار لال شده بودم نمیدونستم چی بگم.یه چند لحظه بهشم زل زدم
پات زخم شده
چی؟
پات زخم شده.با دست اشاره کرد
آها نه چیزی نیست مهم نیست.اوم ندیدمت ببخشید مزاحمت شدم
چی؟نه
لنگان لنگان رفتم سمت کفشام.
اگه بخوای میتونم کمکت کنم.اگه یه لحظه بشینی
هنوز لبخند رو لباش بود.هیچوقت ندیده بودم بخنده.همیشه خیلی جدی و ساکت بود.
چوب دستیشو به سمت پام گرفت که داشت ازش خون میومد.یه چسب زخم کوچیک روی پام ظاهر شد و بعد تمام خونی که روی پام بود و پاک کرد و شلوارمو خشک کرد.
واو خیلی حرفه ای هستی.بهش گفتم
سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت: این؟نه چیزی نیست
بازم ممنون.
داشتم میرفتم که گفت:کتابت
برگشتم.انقد هول شده بودم که کتبم یادم رفته بود
سال ششمی هستی؟ازم پرسید
آره.جواب دادم
و هافلپاف؟مگه امروز تیمتون با اسلیترین مسابقه نداره؟
اوم.آره زیاد از کوییدیچ خوشم نمیاد.مگه تو اسلیترینی نیستی؟
آره.منم همینطور. از کوییدیچ خوشم نمیاد
واقعا؟
آره.به نظر من که خیلی مسخره اس،چه جذابیتی داره 14 نفر
دنبال چندتا توپ بکنن. با هم گفتیم
دقیقا.دو تامون خندیدیم
خب من دیگه برم،مزاحمت نمیشم
نه اصلا،منم داشتم کتاب میخوندم
کتابچه کوچیکی که تو دستش بود نشونم داد.عنوان کتاب بود راهنمایی به معجون های ممنوعه.
تو دلم گفتم احمق بشین
هیچی نگفتم و با هم رفتیم نشستیم زیر همون درخت.
نمیدونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم.شروع کردم به خوندن.یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم:حتما تو معجون سازی خیلی خوبی که همچین کتابی و داری میخونی.
خوب که نه اما آره علاقه هم خیلی دارم
خیلی متواضعی.گفتم
دوباره سرخ شد و لبخند زد
گفتم: من این قسمت و اصلا نمیفهمم.به کتابن اشاره کردم.
آها. این که خیلی آسونه .اصلا میدونی برای اینکه میانبر بری و معجون بهتری داشته باشی به جای دستور العمل 4 تا 8 سه تا دونه خوشه انگور طلایی خشک شده بریز و بزار 2 دقیقه بجوشه.بعدشم که آسونه دیگه.مثل کتاب برو جلو
واو واقعا تو معجون سازی خوبی پس.
دو تامون خندیدیم
مرسی. خواهش میکنم. اگه سوال دیگه ای هم داشتی خوشحال میشم کمکت کنم
یه چیزی بپرسم؟
آره بپرس
چرا همیشه تنهایی؟
سرشو انداخت پایین.
اه خاک تو سرت چرا یه همچین چیزی و باید بپرسی ازش؟؟؟
ببخشید ببخشید . من خیلی احمقم. بدون اینکه فک کنم حرف میزنم. منظوری نداشتم
نه.چیزی نیست. من با بقیه فرق میکنم ،میدونی .یه فرق بزرگ.
چه فرقی؟
چیزی نگفت
اوکی اصلا بیخیال
سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام
قشنگ تربن چشمایی و داشت که تا حالا دیده بودم
انگار آهن ربا بودیم.اون مثبت و من قطب منفی...
صدای تشویق بلندی اومد،به خودم اومدم
دستپاچه شده بودم زود بلند شدم
اممم،بردن،یکیشون برده،برم ببینم چی شد. فعلا.میبینمت.بازم مرسی.ممنون.خداحافظ
با سرعت به سمت قلعه دویدم....

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سولیوان فاولی در 1396/8/14 3:18:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/04
آخرین ورود
جمعه 8 فروردین 1399 21:19
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
475
برای محفل، روشنایی و عشق

لکه ی جوهر بزرگی از نوک قلم پر سر خورد و وسط صفحه افتاد.

- اه لعنتی..

چوبدستی را برداشت و به سمت لکه ی بزرگ جوهر گرفت تا لکه برگردد همانجایی که بود. همانطور که قطره های جوهر از تار و پود کاغذ خودشان را بالا می کشیدند به جلد سیاه دفترچه ی خاطراتی که روی میز بود خیره شده بود. خسته و خواب آلود بود و همه ی این ها تمرکزش را روی چیزی که می خواست بنویسد کمتر می کرد.

قلم پر را برداشت تا به محض این که جوهرها برگشتند شروع به نوشتن کند:

- امروز دفترچه ی خاطرات تام مارولو ریدل به طور اتفاقی به دستم رسید، دقیقا نمی دونم مال چند سال پیش می تونه باشه.. شاید پنجاه یا شصت سال پیش.. شاید بیشتر.. شایدم یه کمی کمتر.. ولی من با او صحبت کردم..خیلی عجیب بود.. شاید همان طور که همیشه یک استارک در وینترفل بوده یک بونز هم همیشه در هاگوارتز بوده.. منم اونجا ادوارد بونز بودم.. ولی خودم نبودم، در واقع انگار از دریچه چشمهای پدر بزرگم او را می دیدم!

*****


- از توی دیوارهای قلعه صداشو می تونم بشنوم.. هنوز مطمئن نیستم چیه و ازکجا می تونم پیداش کنم.. ولی حتما به کمک من نیاز داره!

تام ریدل جوان رو به روی یک مار آبی زانو زده بود. ماری هم که دور خودش چنبره زده بود با دقت و احترام حرفهای او را دنبال می کرد و گاهی فش فش صدا می داد.

- یعنی چه کسی می تونه یه مار رو توی دیوارهای هاگوارتز مخفی کرده باشه؟.. غیر از ...

مار ناگهان فیشی صدا کرد و مثر فنر رها شده چنبره اش را باز کرد و به درون دریاچه پرید. ولی انگار که قبل آن به تام ریدل هشدار داده بود که غریبه ای در حال نزدیک شدن است. پسر اسلترینی از جایش جست و به سرعت چرخید تا غافلگیر به نظر نیاید.

- هی.. بونز!

از مکث کوتاهش مشخص بود که برای به خاطر آوردن اسم غریبه باید کمی فکر کند. پسری که ردای ریونکلایی ها را به تن داشت پاسخ داد:
- هی ریدل.. تو زبون مارها رو بلدی.. منم زبون درخت ها رو بلدم..
- تو که اینو جدی نمی گی بونز.. حرف زدن به زبون درخت ها و جونورها رو!؟

تام ریدل قیافه ی متعجب و از همه جا بی خبری به خود گرفته بود که هم بونز را متهم به اشتباه کند و هم خودش تبرئه شود.

- ولی ریدل تو که دیگه باید بدونی.. تعداد کمی توی این مدرسه چشم بینا دارن و من مطمئنم که تو یکی از اونایی ریدل..

با این چاپلوسی زیرکانه ی بونز مقاومت تام ریدل در هم شکست. لبخند محوی روی لبانش نشست و گفت:
- آخرین نفر از نسل دروئیدهای سلتی.. نگهبانهای جادوی طبیعت..

بونز با یک "اوهوم" ساده تایید کرد و جلو رفت و پای درخت نشست. ریدل ادامه داد: "ولی خیلی حیفه که نسلتون رو از مرگ نجات ندادید.. باید یه راهی از مادر طبیعت یاد می گرفتید که جاودانه تون کنه! اگه..." بونز با تعجب به او نگاه کرد؛ نگاهی که باعث شد ادامه ی حرفش را به زبان نیاورد. بونز گفت:

- همه ی آدمها می میرن تام.. هرچقدرم که تلاش کنیم فقط تبدیل می شیم به آدمی که خیلی دست و پا زد که نمیره ولی مرد!
- تو دنیای بی حد و مرز جادو برای هر چیزی یه راه حلی وجود داره "بونز"!

پسر ریونکلایی به درخت تکیه داد. نسیمی از سمت دریاچه شروع به وزیدن کرد؛ شاخ و برگ درختان و موهای سیاه دو پسر را به هم ریخت. بونز گفت:

- به هر حال این خیلی از قوانین طبیعت رو بهم میزنه.. زنده موندن به هر قیمتی، ارزشش رو نداره!
- ما جادوگرها صاحب این جهان و همین طبیعت هستیم.. مهم باقی موندن ماست..
- اگه شدنی و ممکن بود جادوگرهای قدرتمند قبل از ما این کارو می کردن..
- اینکه قبلی ها راه حل ها رو امتحان نکردن دلیلی برای امتحان نکردن ما نیست.
- اونا هم امتحان کردن.. ولی راه حل همیشگی پیدا نکردن.

کم کم داشت این طور به نظر می رسید که مباحثه دو پسر ارشد هاگوارتزی لایتناهی خواهد بود. اما تام ریدل هر لحظه بیشتر احساس نا امنی می کرد. تا همین جا هم بیش از حد ناگفته هایش را برای یه غریبه گفته بود. فعلا باید خودش را قانع نشان می داد، پس شانه اش را بالا انداخت و اینچنین وانمود کرد.

- شاید هم واقعا راه حلی نباشه..

بعد هم چرخید و یه قدم به سمت قلعه برداشت در حالی که زیر ردایش چوبدستیش را لمس می کرد. با صدای بلندتری نسبت به قبل گفت:
- به هر حال از ملاقاتت خوشحال شدم بونز..
- "برای مردم، زمان یک رودخانه ست. ما اسیر جریان آنیم و از گذشته به سوی آینده رهسپاریم و همیشه در یک مسیر به پیش می رویم. زندگی درختان چنین نیست. آن ها ریشه می دوانند و رشد می کنند و در همان نقطه ای که متولد شدند، می میرند و رودخانه آن ها را تکان نمی دهد. درخت بلوط و میوه اش، هر دو باعث به وجود آمدن دیگری هستند."

تام ریدل لحظه ای متوقف شد. چرخید و به بونز نگاه کرد. با خاطری آسوده چشمانش را بسته بود و به درخت تکیه داده بود. ریدل زیر لب طلسم فراموشی را زمزمه کرد و دور شد. بونز هم همچنان در آرامش نشسته بود.

*****


- در واقع خاطرات پدربزرگ اصلاح شده بود.. اما خب.. خاطرات درخت از بین نرفته بود، درخت بلوط و میوه اش هر دو باعث به وجود آمدن دیگری هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

تولد نقش
1396/03/13
آخرین ورود
شنبه 14 خرداد 1401 10:21
عضویت
1395/06/25
پست‌ها
503
- وای! تاحالا به طرح روتختیم دقت نکرده بودم! چقد خوشگله!

آملیا این را گفت و به در و دیوار خیره شد؛ در نظرش بسیار زیبا می آمدند. زرد زرد! نگاه کردن به درو دیوار تالار هافلپاف، به خصوص خوابگاه، آدم را سرحال و سرزنده میکرد. زرد هافلی، زرد طلایی، زرد نقطه نقطه، زرد و زرد و زرد!

- تا حالا به تلسکوپم دقت نکرده بودم! چقد خوش دسته! اصلا حیف اینه که تو سر کسی بشکنه!

در کسری از ثانیه، با دیدن دورا که به حالش نچ نچ میکرد، نظرش عوض شد. باز نگاهی به اطرافش انداخت؛ برایش عجیب بود که چطور تا به حال متوجه زیبایی اطرافش نشده. قطعا زرد، زیباترین رنگی بود که در عمرش دیده بود! دوباره به روتختی اش نگاه کرد و سعی در یافتن رازهای میان نقش های آن کرد.

- وای ببین این شبیه ایشیندا تو دستینی واریرز*ه! اینم شبیه اون یاروئه ست تو مورتال کومبت... اسمش چی بود؟

اما فکر کردن به اسم افراد بازی، ارزش از دست دادن لحظاتی برای لذت بردن از محیط زرد اطرافش را نداشت؛ حداقل نه در آن لحظاتی که خودش هم نمیدانست چرا ناگهان خاص شده اند... یا حداقل، نمیخواست بداند!

- اصلا چوبدستی به خوشگلی چوبدستیم دیده بودی؟ این یکی رو دیگه تا آخر سال نگه میدارم! ببین مغز موی تک شاخشو که زده بیرون!

درست لحظه ای که فکر میکرد همه چیز را از دیده گذرانده، با صدای تیک تاک ساعت دیواری اتاق خوابگاه، به سمت آن برگشت.

- وای ساعت! ساعتو اصلا ندیده بو... کلاس وردهای جادویی داریم الان؟

دورا کتابش را روی تخت گذاشت و پس از آهی عمیق، رو به آملیا گفت:
- آره نابغه! کتاب درسی هم جلوت بازه ولی هیچی نمیخونی! در اصل، فکر کنم نمیخواستی بخونی! اینقد خوشم میاد تا معلم ازت میپرسه و تو هاج و واج نگاش میکنی!

همه چیز به یکباره، جذابیت غیر طبیعی خود را در دیده اش از دست داده و به همان شکل قبلی خود برگشتند؛ همزمان با دریافتن این حقیقت تلخ که همه چیز، هنگام درس خواندن عجیب جذاب و دیدنی میشوند، جذاب تر از کتاب درسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/06/26
آخرین ورود
پنجشنبه 12 تیر 1399 22:39
عضویت
1396/06/24
پست‌ها
97
.ملاقات با فرانس.

دارلین ماردن می دوید. خسته و درمانده پاهایش را محکم بر خاک قهوه ای تیره ی زمین می کوبید و در دل جنگل ممنوعه پیش می رفت. ساعت دوازده ظهر بود. احتمالا الآن استادشان مشغول تدریس کتاب تاریخ جادوگری بود. شاید آن جلسه به خاطر غیبت بی دلیلش کلی بازجویی می شد و منفی می گرفت. اما برای دارلین هیچ مهم نبود.
دارلین می دوید. از لا به لای درختان خمیده و فرتوت و پیر که مثل او مرده به نظر می رسیدند رد می شد. هر چه جلوتر می رفت بیشتر احساس بدبختی و درماندگی می کرد. شاخه های تیز و خشن را از جلوی رویش کنار می زد. شاخه ها دستان و سر و صورتش را خراش می داد. از روی ریشه های کلفت درختان می پرید و بی هدف در جنگلی بی انتها جلو می رفت.
می گفتند که در جنگل موجودات خطرناک و وحشی ای زندگی می کنند. در دلش گفت :« بزار تیکه تیکم کنن! »
اما او خیلی وقت پیش مرده بود. سال ها پیش در یک قصر بزرگ و حالا فقط این جسم مادی اش بود که مثل یک ربات زندگی اش را ادامه می داد.
احساس می کرد قلبش پاره پاره شده. زخم های دیرینه باز دوباره سر باز کردند. سوزش عشقی که خیلی سال پیش مرده بود را در دلش حس می کرد. خاطراتش را به یاد می آورد و بر زخم خونی قلبش نمک می پاشند.
پدر ، مادر...
هاله ای از اشک در چشمانش حلقه زد. به نفس نفس افتاده بود. دلش می خواست فریاد بزند. دادی بلند تا شاید قلبش خالی شود.
کامش خشک شده بود. ماهیچه هایش درد می کرد. اما همچنان می دوید. پا می کوبید و زیر آفتاب سوزان و درخشان آسمان آبی به زندگی پوچ و تاریکش نگاه می کرد. هر چه جلوتر می رفت بیشتر قلبش را که مثل یک یک لجنزار مرده بود حس می کرد.
لایه ی خیس عرق صورتش را پوشانده بود. او می دوید. قطره ای اشک از چشم راستش بیرون پرید و بر گونه اش سرخ خورد. یک اشک دیگر از چشم چپش و بعد دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. بغش ترکید و گریه هایش به ضجه و ناله تبدیل شد.
نمی دانست چقدر راه آمده. نمی دانست چند ساعت یا چند دقیقه است که دارد می دود. فقط می دوید و اشک می ریخت. یاد پدر و مادر و روز های خوشی اش می افتاد. به بدختی هایش به نفرتی که دیگران از او داشتند و او از آنها ، فکر می کرد و بیشتر اشک می ریخت.
صدای تیز جیرجیرک ها اطرافش را پر کرده بود. صدای خش خش به هم خوردن شاخ و برگ های درختان. بر زمین علف های بلند و شاخه های شکسته ی درختان به چشم می خورد. درخت های تنومند و پیر در آن قسمت از جنگل با فاصله های ده متری از هم رشد کرده و دورش را گرفته بودند.
هیچ کس او را نمی دید. هیچ کس از قلب او خبر نداشت. هیچ کس از اینکه او چه زجری می کشد چیزی نمی دانست. هیچ کس نبود که به او کمک کند. درست مثل همان موقعی که پدر و مادر کشته شدند و هیچ کس به آنها کمک نکرد.
ناگهان عقلش از کار افتاد. نمی دانست چه کار می کند. خود را بر زمین انداخت و فریاد زد. یک داد بلند. از ته حنجره و با تمام وجود. با زانو بر روی زمین خاکی نشسته بود و از شدت گریه بدنش می لرزید. با صدایی که به سختی از گلوی بغض آلودش بیرون می آمد گفت :
- « پدر مادر... دلم براتون تنگ شده. کجایین؟ »

ساعت را از توی جیبش بیرون آورد. ساعت طلای خالص با زنجیر ریزی که آن هم از طلا بود. با دستپاچگی و دو دستی آن را در دستش نگه داشت. دندان هایش به هم می خورد و نفس هایش کوتاه و تند و سرد بود. بر روی ساعت عکسی قدیمی از پدر و مادر و خودش بود. تا چشمش به آن افتاد دوباره گریه هایش شروع شد.
دستی سبک را بر شانه اش حس کرد. سبک ، سرد و آرام. از جا پرید و با عضلاتی منقبض و آماده ی حمله و چشم هایی که از نفرت شعله می کشید به او نگاه کرد. یک مرد سیاه پوش. خیالش راحت شد. او را زیاد دیده بود. دوستش بود. هر چند که هیچ چیز درباره ی او جز اسمش نمی دانست. حتی نمی دانست او انسان است یا روح و یا یک موجود ماورایی دیگر؟ شاید هم فقط توهم بود. اما گاهی اوقات با دارلین صحبت می کرد و نقشه ها و ترفند هایی برای انتقام به او ارئه می داد.
مرد سیاه پوش لباس هایی سر تا سر سیاه و نازک می پوشید. چهره ای پر از چروک و چشم هایی به رنگ آبی ملایم داشت. انگشت ها و ناخن هایش سیاه بلند و کج و کوله بودند. یک کلاه خود فولادی که دو شاخ تیز و قوس دار داشت بر سر گذاشته بود.
دارلین همچنان گریه می کرد. برایش مهم نبود که او اشک هایش را ببیند.
- « فرانسیک؟ اومدی اینجا چی کار؟ رنج و غصه ی منو ببینی؟ »

فرانسیک با چهره ای مثل بت و بدون هیچ احساس به چشم های دارلین خیره شده بود. زیر لب زمزمه کرد :
- « من فکر می کردم خیلی قوی تر از این حرفا باشی. فکر می کردم که به اندازه ی کافی قدرتمند شدی. »
- « یاد پدر و مادرم افتادم. فرانس ، حالم از همه چیز به هم می خوره. »

فرانسیک جلو آمد ، دستش را بر شانه ی دارلین حلقه کرد و گفت :
- « او ه ه ، نه. بشین. بشین آروم باش. »

دارلین در همان حال که اشک می ریخت بر تخته سنگی بزرگ در کنار فرانسیک نشست.

- « می دونی از نظرم این زندگی دیگه به هیچ درد نمی خوره. شاید بهتر باشه خودمو بکشم تا از شر همه ی این بدبختی ها خلاص شم. »

فرانس بلافاصله گفت :
- « نه ، نه ، نه. مرگ نه. هیچ وقت بهش فکر نکن دارلین. نه تا زمانی که به هدفت نرسیدی. هر کس تو زندگی هدفی داره. تو نباید خونت رو بیهوده بریزی. »

دارلین بر صورتش دست کشید. حالش بهتر شده بود. فرانس لحنی آرام و ملایم داشت و حرف هایش دردش را کمی تسکین می داد. از اینکه او اینجا بغل دستش بود خوشحال بود.

- « فراموش کردی؟ تو باید انتقام خون پدر و مادرت رو بگیری. از اون شیطان صفت ها و مردمانی که کمکت نکردن. »

فرانس به آسمان نگاه کرد و گفت :
- « من مطئنم پدر و مادرت از دیدن این صحنه ناراحتن. اینکه پسرشون به جای اینکه به فکر قدرت و انتقام باشه تو جنگل ممنوعه دویده و داره گریه می کنه. تو دیگه بزرگ شدی دارلین. این کارای بچگانه رو کنار بزار. »
- « می دونم ، می دونم فرانس. اما... اما واقعا احساس می کنم که... نمی تونم زندگی کنم. من آدم بدی ام فرانس؟ درسته؟ »

فرانسیک در حالی که مثل یک پدر مو های دارلین را به آرامی عقب می زد دلسوزانه به او نگاه کرد. لب هایش سیاه و زیر چشم هایش گود و زیرشان تیره و چروک بود.
- « نه ، هیچ وقت همچین فکری نکن. تو فقط می خوای عدالت اجرا شه. از نظرت عدالت بده؟ »

دارلین به آرامی گفت :
- « نه. »
- « ببین دارلین جان. نزار افکارت آزارت بدن. تو باید رشد کنی و قوی شی. باید انتقام خون پدر و ماردت رو بگیری. پس باید قوی و شجاع باشی. محکم و سخت. این افکارو بزار کنار. به جاش به قدرت و پیشرفت فکر کن. به این فکر کن که چطور می تونی کسایی رو که در حقت ظلم کردن به سزای عملشون برسونی. »

فرانسیک دستان سرد خود را بر پیشانی دارلین گذاشت. دارلین احساس امنیت و آرامش کرد. دستان فرانسیک یخ بود. احساس می کرد این سرما به درون مغزش نفوذ می کند. ناگهان چشم هایش سنگین و تار شد. انقدر که انگار پنج شبانه روز را بیدار مانده بود.
فرانس با صدای سرد خود گفت :
- « بخواب. روز های پر فراز و نشیبی در پیش داری. باید قوی باشی پسر. قوی. »

دارلین احساس می کرد چشم هایش به سختی باز می شود. پلک هایش به آرامی بر روی هم فرود آمدند اما دیگر باز نشدند.

وقتی دارلین از خواب بلند شد خود را در تخت خوابی در خوابگاه اسلیترین پیدا کرد. به شدت گیج بود. احساس می کرد یک جای کار می لنگد و یک اتفاقی افتاده. ناگهان یادش آمد. دویدن در جنگل را و دیدار با فرانسیک.پس چطور سر از تختش در آورده؟ او که در جنگل بود. یادش نمی آمد که بخواهد پیاده برگردد. سعی کرد آخرین تصویری را که در جنگل دیده به خاطر بیاورد. آن موقع که کنار فرانس خوابید. شک نداشت این که الآن اینجاست کار فرانس است. اینکه چطور او را تا اینجا آورده نمی دانست و نمی خواست بداند.
ساعت دو بود. وقت ناهار. درس تاریخ هم حتما تمام شده بود. برخاست. شلوار و لباسش را که خاکی و کثیف بودند عوض کرد. بعد در حالی که به سمت سالن غذا خوری می رفت به حرف های فرانس فکر کرد. نمی خواست که هیچ وقت آن حرف ها را فراموش کند.
او باید انتقام می گرفت.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
تولد نقش
1396/05/20
آخرین ورود
دوشنبه 18 دی 1396 17:34
عضویت
1396/05/13
پست‌ها
20
موضوع:خانه ی عجیب

قطرات باران مانند دانه های سنگی کوچک بر روی شیشه ی ماشین می چکیدند و صدایی ارامش بخش را در فضای ساکت ایجاد می کردند.
در حالی که سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم وسعی می کردم ذهنم را از هجوم فکرهای تکراری و عذاب دهنده دور کنم به فضای بیرون خیره شده بودم.
قشنگ بود:سبزی برگ های درختان ؛رنگ اسمان بارانی،و حتی جاده ی نقره ای رنگ...
اسباب کشی به خونه ی مشنگ ها و دور شدن از جامعه ی جادوگری برام سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم و سخت تر از ان درک نکردن اطرافیانم نسبت به علایق و خواسته هایم بود.
ماشین جلوی یک خانه ی نسبتا بزرگ ایستادو پدرم از ماشین پیاده شد:املاین،بهتره اخم نکنی،پیاده شو...قبلا دراین باره صحبت کرده بودیم که فقط برای یه مدت اینجاییم و تو هم میتونی با دوستات در ارتباط باشی!درسته؟به مادرت توی کاهاش کمک کن.
_باشه بابا

از ماشین پیاده شدم و با یک کارتون اسباب به داخل خانه رفتم،طبقه ی بالا اتاق اخر اتاقی بود که قرار بود بخشی از زندگیه جدیدم رو در ان شروع کنم.

تا نیمه های شب چیدن اتاق ها و اشپزخانه طول کشید،بعد از خوردن شام به طبقه ی بالا رفتم.
اتاق قشنگی شده بود ،خودم رو روی تخت پرت کردم
_ترق
صدایی از پایه ی تخت در امد ،به سمت پایه ی تخت خم شدم اما مطمعن بودم که صدا از تخت نبوده.
با دستم به چوب کف زمین سه ضربه زدم،داخل چوب خالی بود،در حالی که حس کنجکاوی و کمی ترس وجودم را فراگرفته بود چوب دستی ام را برداشتم و تخت را به سمت جلو هول دادم.
یکی از تخته های چوب رنگ متفاوت تری با دیگر تخته ها داشت.با فشار و زور سطح چوب را نصفه بلند کردم.
_تلق
کل سطح برداشته شد و گرد و خاک زیادی روی سر و صورتم نشست با استینم کثیفی ها رو از صورتم پاک کردم.
کتابی قدیمی در انبوهی از گرد و خاک و کثیفی پنهان شده بود با یک پارچه ی تمیز کتاب را برداشتم و رویش را تمییز کردم.
روی کتاب با خط خاص و جالبی نوشته شده بود:طعم تلخ خون
تخته را سر جایش گذاشتم و تخت را به گوشه ی اتاق هول دادم و شروع کردم به خواندن کتاب؛کتاب درباره ی زندگیه یک خون اشام بود،یک مشنگی که تبدیل به خون اشام شده بود...یک زندگیه متفاوت و شاید هم زندگیه واقعی که قبلا درجریان بوده و حتی ممکن است حالا هم در جریان باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر تغییر اندازه داده شده

تولد نقش
1396/05/08
آخرین ورود
یکشنبه 9 مهر 1396 15:54
عضویت
1396/03/26
پست‌ها
229
موضوع:رفتن بچه های هافل به پیکنیک!

صبح روز یک شنبه، بچه های هافلپاف به سمت پارک تفریحی "هرچه سبز تر رفتن".
هرکس مسئول کاری شده بود.مثلا از اون جا که دورا خیلی خلاق بود مسئول چیدمان سفره و تزئین بود "که البته به نظرمن اصلا نیازی به این کار نبود اونم به خصوص توسط دورا."
دافنه هم مسئول درست کردن غذا شد!جسیکا و املیا هم مسئول اوردن قاشق، چنگال و بشقاب شدن.
گیبن هم مسئول هیچ کار کردن شد!
همین که به پارک رسیدن، داد دافنه بلند شد.
-جسیکا. بازم که وسایل مشنگیت رو پوشیدی و همچنین چسبیدی به من.
-دلم میخوا میپوشم و میچسبم بهت.
-مشنگ دوست!
-ساز دوستِ ابی دوست.
-چی؟تو چی گفتی الان؟اهای ملت،جسیکا به رنگ ابی و ساز توهین کرده.
-توهم به مشنگ دوستیم، توهین کردی.

ناگهان دافنه با کتابش کوبوند تو سر جسیکا.
-ای، میکوبونی تو سرم اونم با کتاب،الان منم با دمپایی میکوبونم تو سرت.
-الفرارررر.
-برگردند اینجا ببینم.

دافنه به سرعت همه ی وسایلش رو انداخت زمین و شروع کرد به سرعت دویدن تا اینکه به رز برخورد کرد و از اونجاکه رز ویبره داست، ویبره اش به دافنه منتقل شد.
در نتیجه به خاطر ویبره رفتن دافنه، دیگه نتونست حرکت کنه و بعد از چند دقیقه دافنه با خوردن دمپایی توسرش از حالت ویبره خارج شد.
-حقت بود.امیدوارم جاش نمونه فقط.
-نمیمونه تا حرصت دراد.

از اون طرف قضیه املیا با تلسکوپش زد تو سر دورا.
-باز شروع کردی که.
-ستاره ها میگن که بازم بزنم تو سرت.

چند دقیقه که گذشت همه اروم گرفتن و شروع کردن به چیدن سفره.
دافنه سفره رو پهن کرد و بعد املیا و جسیکا،بشقاب، چنگالا رو گذاشتن.دورا هم بعد از گذاشتن هر بشقابی، ان رو کمی تغییر میداد که مثلا بگه این طوری بهتره!
"ولی واقعا راست میگما خیلی سلیقش خوب بود، جاتون خالی خیلی خوب چید."
بعد از چیدمان پایه ی سفره، رز غذا هارو اورد.
غذا ها شامل:ساندویج ابی و انواع ساندویج بودن!
همینکه رز غذاهارو چید.ناگهان دافنه یه ساندویج برداشت و پرتاب کرد به سمت جسیکا.
-صورتم خراب شد.اه.
-حقت بود.

همین که دافنه این حرفو زد، جسیکا هم رو دست روهم نذاشت، ده تا ساندویج برداشت و همرو با هدف گیری خیلی خوب پرتاب کرد به سمت دافنه.
-پرتاب میکنی؟ پرتاب کن، چرا ساندویج های ابی رو پرتاب میکنی.میخواستم بخورمشون.
جسیکا:

مثل اینکه هافلی ها هرجا میرن، باید یه دردسر درست کنن.

پشت صحنه.

پس‌چی فکر کردی،‌بله ما هرجا میریم، خراب کاری و دردسر درست میکنیم.

پایان پشت صحنه.

-راستی دافنه تو که اینقدر از وسایل مشنگی بدت میاد،‌چرا پس از پیانو استفاده میکنی؟پیانو هم جز وسایل مشنگیه، نه؟
-اولا، من برای اینکه حرص تورو در بیارم میگم از وسایل مشنگی بدم میاد، دوما، تو مگه کتاب نمیخونی؟ پیانو رو اول جادوگران درست کردن، بعد از ده سال ،مشنگا هم به فکرشون زد و درست کردن.
-ساز دوست.
-بیا دیگه تمومش کنیم.
-باشه.

چند دقیقه بعد

اون روز چون همه ی غذا ها نابود شد به دست دافنه و جسیکا، فقط نشستن از طبیعت لذت بردن.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/27 11:41:24
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/27 14:15:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/05/08
آخرین ورود
یکشنبه 9 مهر 1396 15:54
عضویت
1396/03/26
پست‌ها
229
موضوع: چفت شدگی ذهن دافنه!()

هوا افتابی بود...نه نه یک لحظه صبر کنید، اصلا افتابی نبود بلکه خیلی بارانی بود!
در همچین روزی سرد و بارانی، دانش اموزان گریفیندوری و هافلپافی به صورت مشترک، کلاس تاریخ داشتند.
دافنه به سمت آملیا رفت که البته دورا هم، همان نزدیکی بود.
-سلام آملیا!اسمون خیلی بنفش شده، نه؟
-سلام دافنه!اره شده.
-بنفش!من عاشق بنفشم!راستی دافنه، به لیا گفتی که دوسش داری؟
-اره.
-چه ترکیب خوبی! تلسکوپ با دفتر ابی رنگی که طرح روش گله! مبارکتون باشه! امیدوارم باهم دیگه بشین یه کتابی در مورد ستاره شناسی، نه لاک پشتای سخنگو!
-ممنون از تبریک گفتنت دورا.
-ستاره ها گفتن دورا که بهت بگم...لاک پشت مگه چشه؟اونم از نوع نینجاش.
-ولی من میگم که نباید یه گریفی با یه هافلی دوست شه. من ذهن خوانم یادتون رفته؟ در اعماق ذهنت دافنه، میبینم که فقط داری املیا رو تحمل میکنی.

دافنه می خواست بگوید که "کسی چفت شدگی بلد است؟میشود ذهن من را نخوانی دورا؟شاید در ذهن من چیزی وجود داشته باشد که نخواهم کسی بداند" ولی استاد وارد کلاس شد.
با وارد شدن استاد، کلاس هم ساکت شد.
-اهم اهم. خوب درس امروزمون چیزه خیلی ساده ایه. امروز مطالبی در مورد فردی میخونیم که برای اولین بار در دنیای جادوگری، چفت شدگی رو انجام داد.

استاد کاغذی را از جیبش دراورد و با صدایی بلند و رسا شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
اقای فرناندو "جیمز" یوتالن، متولد اوسط قرن سوم است.
در قرن چهارم، فکری عجیب به سرش زد.اینکه ایا میتوان کاری کرد که کسی به ذهنمان وارد نشود؟
البته فکرش عجیب نبود ولی در ان زمان کسی به این جور چیز ها، اهمیت نمیداد، در واقع به این موضوعات فکر نمیکردند.
او تحقیق کرد بعد از دو ماه به نتیجه ی زیر دست یافت:
وقتی شخصی به ذهن شما نفوذ کرده است، برای اینکه از دست ان شخص خلاص شویم باید اول تمرکز بالایی داشته باشیم و دوم، حضور شخص متجاوز را کم کنیم.
البته هرکس راه کار متفاوتی دارد.
و دوباره در قرن چهارم، این بار او این کار را انجام داد. از دوستش خواست تا به کمک ورد "له جی لی منس"وارد ذهن او شود.
اقای فرناندو هم به کمک راه کار خودش توانست، ذهنش را به اصطلاح "چفت" کند تا دوستش نتواند وارد شود.
به همین او هم معروف شد!هم ذهنش چفت شد!()


-خوب ازتون میخوام که برین، هرچی مطلب در مورد چفت شدگی پیدا میکنید، بیارید و بخونید یا به روش خودتون چفت شدگی رو انجام دهید.

دافنه فکری به سرش زد، او میخواست ذهنش را چفت بکند تا کسی مثل دورا، بار ها و بار ها وارد ذهن او نشود.
به همین دلیل وقتی داشتند از کلاس خارج میشدند، دست املیا را گرفت و به سرعت به سمت اتاق ضروریات رفت.
-برای چی امدیم اینجا؟
-میخوام که بهم کمک کنی که چفت شم.
-چی؟
-چفت شدگی ذهن.
-اها، حالا چطوری؟
-تو به کمک ورد له چی لی منس وارد ذهنم شو تا من تمرکز کنم.
-باشه...اممم به هرحال ببخشید، له جی لی منس.

دو ساعت گذشت ولی... ببخشید دو روز گذشت ولی اتفاق خاصی نیفتاده و همچنان دافنه در حال تمرکز است.

پشت صحنه.

اوهوی با شمام اینجا چیکار میکنید؟ گند زدید به نوشته ام، بروید تا بلایی سرتان نیاورده ام.

پایان پشت صحنه.

در واقع، نیم ساعت گذشته بود و دافنه بالاخره توانست.

سه روز بعد، کلاس تاریخ.

استاد لیست اسامی دانش اموزان را برای حاضر غایبی خواند.دوباره گریفیندور با هافلپاف مشترک بودند.
بالاخره نوبت به بررسی تکالیف رسید.افرادی که مطلبی را پیدا کرده بودند امدند و خواندن، افرادی که هیچ کاری نکرده بودند خیلی عادی نشسته بودن سرجایشان و افرادی که چفت شدگی را تمرین کرده بودند، امدند جلوی همه و نشون دادند.

فلش بک.

-خوب...دافنه مالدون.
-بعله!
-شما چکار کردین؟
-من چفت شدگی رو تمرین کردم.
- پس میخوام امتحان می کنم،من با ورد له جی لی منس وارد ذهنتون میشم و تو بابد کاری کنی که من نتونم وارد شم. اماده ای؟
-بعله.
-له جی لی منس.

و اره، او توانست و بعدش مثل بچه ی خوب رفت سرجایش نشست.

پایان فلش بک
.

آن روز به خوبی و خوش به پایان رسید.
ولی هنوز برایش نکاتی خیلی عجیب است.
●درست است که توانسته تست چفت شود ولی هرکاری میکند، نمیتواند کاری بکند که در برابر دورا، چفت شود.
امم...ببخشید این قسمت نیاز به ترجمه دارد:
یعنی اینکه فقط دورا میتواند به ذهن او وارد شود، دافنه هر کاری هم که بکند، باز هم دورا وارد ذهنش میشود با اینکه هدف اصلی دافنه از چفت شدگی این بود که دورا نتواند وارد شود که او هم میتواند بشود.

نکته ی دیگری هم نبود، چیزی شده؟ نکند فکر کردی بازم چیزی مانده؟برو تا نگفتم املیا بیاد تلسکوپش را بشکند تو سرت.()

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/22 2:24:59
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/22 2:27:19
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/22 12:21:31
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/22 12:23:17
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/22 14:38:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/03/13
آخرین ورود
شنبه 14 خرداد 1401 10:21
عضویت
1395/06/25
پست‌ها
503
موضوع انشا: تولد خودرا چطور گذراندید؟


- واقعا می‌خوای تولد بگیری رز؟

رز ویبره زنان یکی دیگر از بادکنک ها را به پنجره‌ی مجازی وصل کرد و جواب داد:
- نه که چرا؟

دورا درون ذهن رز شیرجه رفت ولی با کمال تعجب متوجه شد که حتی درون ذهن زلزله هم روی ویبره و درهم هست.
- چون اون آملیا ـه؟
- تام! ما اینجا تو هاگوارتز تولد نگرفتن رو تحمل نمی‌کنیم!
دورا:


تــــــــــــــق!

این یک "تق" معمولی نبود؛ بلکه صدای شکسته شدن تلسکوپ یکی از هافلی ها بر سر یک چیز یا یک شخص بود، و احتمالا حدس میزنید کدام "هافلی"!

- آملیا! باز چه مرگته؟ کل خوابگاه مخطلتو با خاک یکسان کردی!
- تو یکی چیزی نگو دورا! خیلی از دست همه شاکیم!

دورا در ذهن آملیا جستجو کرد تا فهمید...
- عه! همه یادشون رفته تولدته؟

بد عصبی را از اعصاب نداشته آملیا، خورد کرده بود!

- حرفتو پس بگیر!
- نمیگیرم!
- بگیر! تا دیر نشده!
- نمی... اونو از کجا آوردی؟!

حاضر بود قسم بخورد که همین چند ثانیه پیش، تلسکوپ غلاف بود!

- هیا!

شترق!

و خب... اگر میپرسید چطور دورای ذهن خوان نتوانست عکس العمل آملیا را حدس بزند... از خودش بپرسید. با تشکر

- خبرتونه چه؟!

عامل تمام وقت زلزله تالار وارد خوابگاه با خاک یکسان شده شد.

- رز؟:wistle:
- مرلین یا! دورا چیکار کردی با؟!
- حقش بود! تولدمو یادش رفته بود، حالا هم اومده مسخرم میکنه!

رز با تردید به دورا نگاهی انداخت...

- عکسمو شناسنامه دار... اهم... چیزه... شناسناممو عکس دار کردم! هیچکس یادش نبود!

و خب... هافلیون انتظار داشتند بخاطر فراموش کردن روز تولدش، صدای خورد شدن تلسکوپش بر سرشان، کل تالار را در بر گیرد، اما رز به موقع نجاتشان داد:
- خراب سورپرایز کردی رو! مبارکه تولدت!

جسیکا، آملیا را که با فرمت سر جایش میخکوب شده بود، به سمت میزی که معلوم نبود از کی وسط تالار سبز شده، بردند؛ جایی که کادوهای رنگارنگ، بزرگ و کوچک، از همه رنگ... اهم... قرار داشتند. هیچکس نمیخواست طعم تلسکوپ های آملیا را بچشد، پس هرکدام به سمت کادوی خود رفت:

- ستاره ای تولدت!

رز کادویی را به آملیا داد که مثل خودش ویبره میرفت؛ البته، تا قبل از اینکه از دستش جدا شود!

- ای فیتیله عزیزتر از جانم...

آملیا هیچ یک از حرفهای جسیکا را نشنید، چون چشمش تمام وقت به کادوی در دست جسیکا بود که اندازه تلسکوپی بود که چندی پیش بر سر دورا شکسته بود.

- ... دوستان اشاره میکنن کادوت جا موند
اینم کادوت!

دافنه هم کادویش را بغل کرده و نزدیک میشد... هیچکس نفهمید چطور شد که یکهو افتاد زمین و کادویش درهوا به گردش درامد و صاف افتاد در دستان... دورا!

- آملیا؟ امیدوارم کیکت خامه نداشته باشه چون من از جوش متنفرم. اوه خدای من بادکنک با طرح تلسکوپ؟

و کادوی خود را در بغل آملیا انداخت. جسیکا با ذوق و شوق میخواست یک عالمه برف شادی در هوا بزند که با قیافه ی درهم دورا رو در رو شد.

- هی تو که داری فکر میکنی کی منو دعوت کرده! من هیچ خوشم نمیاد یه تازه وارد دربارم قضاوت کنه.
- من کردم دعوتش دافنه!

آملیا با شک و تردید هدیه دورا را از روی میز برداشت. بلافاصله پس از دیدن محتوای کادو، جیغی کشید و آن را به زمین انداخت. بر روی لبان دورا پوزخندی جا خوش کرده بود.

- تو...تو از...
- من ذهن خوانم!

=====

وقتی که کادوی آنابل را که بعد از تولد به او داده بود، باز میکرد، با خودش فکر میکرد که آیا سه تلسکوپی که بر سر دورا شکستند، حالش را جا آورده اند یا نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/6/21 16:29:14
تولد نقش
1395/11/17
آخرین ورود
جمعه 25 شهریور 1401 14:20
عضویت
1395/11/15
پست‌ها
633
خاطره معروف شدن ویزلیا


آرتور تمام روز رو کار کرده بود و خسته و له به سمت خونه ویزلیا برمیگشت. اما مقصد اولیه اون خونه ویزلیا نبود. آرتور به سمت پاتیل درزدار میرفت و قرار بود اونجا کسی رو ملاقات کنه و بی خبر از اینکه کسی اون رو دنبال می کنه. از خیابون ها و کوچه ها گذشت تا اینکه به پاتیل درزدار رسید. در رو باز کرد و رفت داخل. روی صندلی نشست و منتظر شد. نگاهی به اطراف انداخت. چند ساعتی گذشت اما کسی نیومد. انتظار اون رو خسته تر کرده بود و برای اینکه خستگیش رو در کنه، تصمیم گرفت چیزی سفارش بده:
-ببخشید! یه نوشیدنی گیلاس لطفا.
-نوشیدنی گیلاسمون تموم شده.
-پس یه نوشیدنی زنجبیلی لطفا.
-نوشیدنی زنجبیلی هم تموم کردیم.
-یه لیوان آب داری؟
-آب قطعه!
-یه شیشه زهرمار.
-زهرمار هم تموم کردیم.
-نوشیدنی چی داری؟ هرچی داری بیار لعنتی.
-اصا نوشیدنی نداریم.
-نخواستیم آقا. نخواستیم.

آرتور تشنه و خسته و له تر از قبل توی پاتیل درزدار روی صندلی چوبی سفت بی صاحابی نشسته بود و منتظر بود تا اینکه بالاخره کسی که منتظرش بود اومد. یه شخص قد کوتاه با شنلی به رنگ سیاه که سر تا پاشو پوشونده بود و حتی چهرش هم پیدا نبود. به سمت یکی از صندلیا رفت و نشست:
-یه نوشیدنی گیلاس.
-نوشیدنی گیلاسمون تموم شده.

اون شخص قد کوتاه شنلش رو کنار زد. به حدی که آرتور نتونست ببینه که کی پشت اون شنله. گارسون خوف کرد و چشاش گرد شد و با ترس گفت:
-الان میارم خدمتتون.

آرتور با تعجب به شخص شنل پوش نگاه کرد. به سمت شخص شنل پوش رفت و روی صندلی کناریش نشست:
-ببخشید! شما کی هستین؟
-همون که باهاش قرار ملاقات داشت!
-صداتون چقدر برام آشناس.
-نه آشنا نبود. من غریبه بود. تو منو نشناخت.
-طرز حرف زدنت هم آشناس برام. تو کیمدی؟
-باید با هم صحبت کرد. درمورد یه موضوع مهم باید باهم صحبت کرد.
-چه موضوعی؟

در همین حین شخصی وارد پاتیل درزدار شد و خیلی آروم به سمت آرتور رفت. اون همون شخصی بود که آرتور رو تعقیب کرده بود. دست کرد زیر شنلش و مایتابه مبارک رو بیرون کشید و زارت. آرتور پخش زمین شد با یه هویج که از کلش زده بود بیرون. شنلش رو کنار زد. اون مالی بود. با عصبانیت مایتابه رو گرفت سمت آرتور و گفت:
-اینجا چه غلطی می کنی؟ این کیه باهاش قرار گذاشتی؟ میخوای سر من هوو بیاری؟
-نه بابا هوو کجا بود؟ داشتیم با هم صحبت می کردیم.
-چشمم روشن. صحبت چی می کردی؟ هن؟
-هیچی به مرلین.

شخص شنل پوش، شنلش رو کنار زد و گفت:
-وینکی بود. جن وزیر. من یه پیشنهاد برای ویزلی ها داشت.

مالی با دیدن وینکی جن وزیر آروم شد و ازش پرسید که چه پیشنهادی داره. وینکی ازشون خواست تا آروم باشن. بعد از اینکه آرومشون کرد پیشنهادش رو گفت:
-وینکی جن وزیر از شما خواست فیلم بازی کرد. ویزلیا باید معروف شد. وینکی جن خووب؟

مالی و آرتور به همدیگه نگاه کردن و با هم از وینکی پرسیدن:
-چه فیلمی؟ هرچی باشه بازی میکنیم.
-وینکی بعدا فیلمنامه رو برای آرتور ارسال کرد. آرتور باید قرار داد امضا کرد. وینکی جن خووب؟

آرتور قرار داد رو با وینکی امضا کرد. وینکی بعد از امضای قرار داد رو کرد به ویزلیا و گفت:
-آخر هفته قبل از ظهر ویزلیا برای ضبط فیلم به هالی ویزارد اومد.

در همون لحظه گارسون نوشیدنی گیلاس رو برای وینکی آورد و با احترام دکمه فرار رو زد. آرتور در حالی که پوکرفیس بود پاتیل درزدار رو به همراه مالی ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
تولد نقش
1396/03/27
آخرین ورود
سه‌شنبه 20 تیر 1402 10:39
عضویت
1395/12/16
پست‌ها
143
در اتاق باز شد و کسی پشت در منتظرش نبود جز آملیا وتلسکوپش!هر جا میرفت آن را با خود می برد.آملیا با لبخندی بزرگ روبه رویش ایستاد و با لحن شادی گفت:
-ستاره ها میگن ...امروز بهمون خوش میگذره البته اگه اون دورا خرابش نکنه!
-اوهوم... حالا بریم؟

آملیا سرش را به نشانه موافقت تکان داد و دست جسیکا را گرفت .باهم از پشت چمن های عمارت ترینگ رد شدند و در پشت خیابان با کمک کتاب افسون های جسیکا به دنیای مشنگی آپارات کردند.
در طول راه آملیا مدام درباره دورا و میزان نفرتش از او صحبت می کرد. جسیکا هم که علاقه ایی به موضوع نداشت، بدون توجه به بدگویی های ستاره ها و خود آملیا پشت سر دورا، با گوشی مشنگی اش ور میرفت سعی در دانلود آهنگ جدیدی از ماگل نت داشت.

تقریبا به محل مورد نظر رسیده بودند که زمین شروع به لرزش کرده و جهان رو به نابودی رفت.
-اِه ستاره ها چیزی بهم نگفته بودن... چ..چ مگه اینجا ژاپنه؟
-هوم؟...نه اینجا آمریکاس شایدم ژاپ...

حرف جسیکا نصفه ماند چون فردی که عامل این همه زلزله بود دستش را روی شانه ی آن دو گذاشت و هردویشان را غافلگیر کرد.
-سلام!اومدم من...موندین منتظرم چه قدر وقت؟اومده دورا؟
-پوووووف فکر کردیم سونامی چیزیه.
-آره راس میگه!نه بابا زیاد منتظر نموندیم اون بنفش پوش جلف هم نیومده. چه بهتر!

رز با لبخد گنده ایی کمی از میزان لرزشش کم کرد. بعد از آمدن دورا وارد کافه ایی نیمه تاریک شدند.افرادی که نشسته بودند با چشمانی گرد و متعجب به آنها نگاه می کردند.لباس های دورا بی نهایت پر زرق و برق و روی اعصاب بود و خب تلسکوپ آملیا به زور کنارشان جا گرفته بود.رز بی وقفه می لرزید و لرزیدنش باعث ایجاد صدا در تمام کافه شده بود.
-هیس..هیس ..میگما برید بخوابید! دیره
-ای بابا بیخیال.

همه آرام حرف می زدند و سعی میکردند تا از چوبدستی هایشان استفاده نکنند. اما خب به هر حال آنها ساحرگان هافلپافی بوده و لحظه ایی بدون چوبدستی دوام نمی آوردند.
-پیست!پیست میگم چوبدستی تونو نا محسوس استفاده کنید.نفهمن!
-ستاره ها میگن..جسیکا.ستاره ها میگن وای خدا الان میان!
-چی؟ چی میگی؟واااااای جون مرلییییین؟ جدی؟

تمام مردم درون کافه با نگاه های متعجب ابتدا به جسیکا و سپس به در کافه که تکان میخورد نگاه کردند.بله و باز هم بله... بالاخره حرف های ستارگان درست از آب در آمده بود و ستارگان مشهور هالیوود و گروگان گیران هافلپاف با هم در یک کافه بودند.

جسیکا:
لئوناردو دیکاپریو:
جانی دپ:
رز:
آملیا:
دورا:
روح رودولف:
بقیه مردم:

در کسری از ثانیه جنگی در کافه به راه افتاد و ملت غیور هافلپافی با چابکی بسیار بازیگران معروف را برای جسیکا گروگان گرفته و همگی به خوابگاه هافلپاف آپارات کردند، تلفن های مشنگیشان را برداشتند و به پرزیدنت ترامپ اس ام اس دادند.

نقل قول:

درود بر قناری پر طلا...اهم پرزیدنت ترامپ. ما حال و حوصله طولانی نوشتن رو نداریم یا پولاتو بیار بازیگراتو ببر یا پولاتو بیار و بازیگراتو نبر...
همین...
ممنون !
از طرف جسیکا ،دورا ،آملیا ،رز ،روح رودولف و کلا همه...


جسیکا با هیجان و بعد از گرفتن سلفی، طناب دور دهان بازیگران هالیوود را باز کرد و با قیافه ی پوکری منتظر جواب پرزیدنت رو به روی آنها نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.