سولیوان فاولیold
از جزیره کیش
- تولد نقش
- 1396/08/02
- آخرین ورود
- یکشنبه 29 بهمن 1396 06:27
- عضویت
- 1396/07/30
- پستها
- 7
سال ششم بودم که با مایکل آشنا شدم.یه سال هقتمی اسلیترین.
قد بلند ،گوش های بل بلی و عینکی.یه نرد(Nerd)کامل.خیلیم با نمک و البته همیشه تنها.
خیلی دوس داشتم باهاش دوست بشم.اما چون 1 سال از من بزرگتر بود و تو یه گروه نبودیم هیچ فرصتی پیش نمیومد که باعث آشناییمون بشه.
اولین مسابقه کوییدیچ سال بود.منم که از کوییدیچ اصلا خوشم نمیاد و وقتی که مسابقه هست تنها تو خوابگاه میمونم یا میرم کتابخونه.
اون روز حوصله هیچ کدومو نداشتم و تصمیم گرفتم بعد از صبحونه برم کنار دریاچه یکم ریلکس کنم.کتاب معجون سازی رو هم بردم که اگه حوصلم شد یه نگاهی بهش بندازم.یه چندتا قسمت درباره ساختن معجون آرامش بخش بود که یاد نگرفته بودم.
آخرای صبخونه رسیدم که دیدم کسی هم نیست به جز مایکل.زیر چشمی داشتم نگاش میکردم که فک کنم فهمید و نگاهم کرد. منم که خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و بقیه صبحونمو خوردم.اونم پا شد رفت.
صبحونم که تموم شد کتابمو برداشتم و رفتم سمت دریاچه.
رسیدم کنار یه درخت کاج بزرگ لب دریاچه،هوا سرد بود اما دلم میخواست پاهامو توی آب بزارم.کفشامو در آوردم پاچه شلوارم زدم بالا و رفتم تو آب خیلی سرد بود خیلی.دویدم بیرون.مایکل کنار یکی از دررخت ها نشسته بود رو زمین و یه کتابچه کوچیک تو دستش بود. هول شدم و پام گیر کرد به ریشه یه درخت و خوردن زمین. زود پاشد و اومد طرفم. کمکم کرد بلند بشم. داشت میخندید.
خوبی؟چیزیت نشد؟
انگار لال شده بودم نمیدونستم چی بگم.یه چند لحظه بهشم زل زدم
پات زخم شده
چی؟
پات زخم شده.با دست اشاره کرد
آها نه چیزی نیست مهم نیست.اوم ندیدمت ببخشید مزاحمت شدم
چی؟نه
لنگان لنگان رفتم سمت کفشام.
اگه بخوای میتونم کمکت کنم.اگه یه لحظه بشینی
هنوز لبخند رو لباش بود.هیچوقت ندیده بودم بخنده.همیشه خیلی جدی و ساکت بود.
چوب دستیشو به سمت پام گرفت که داشت ازش خون میومد.یه چسب زخم کوچیک روی پام ظاهر شد و بعد تمام خونی که روی پام بود و پاک کرد و شلوارمو خشک کرد.
واو خیلی حرفه ای هستی.بهش گفتم
سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت: این؟نه چیزی نیست
بازم ممنون.
داشتم میرفتم که گفت:کتابت
برگشتم.انقد هول شده بودم که کتبم یادم رفته بود
سال ششمی هستی؟ازم پرسید
آره.جواب دادم
و هافلپاف؟مگه امروز تیمتون با اسلیترین مسابقه نداره؟
اوم.آره زیاد از کوییدیچ خوشم نمیاد.مگه تو اسلیترینی نیستی؟
آره.منم همینطور. از کوییدیچ خوشم نمیاد
واقعا؟
آره.به نظر من که خیلی مسخره اس،چه جذابیتی داره 14 نفر
دنبال چندتا توپ بکنن. با هم گفتیم
دقیقا.دو تامون خندیدیم
خب من دیگه برم،مزاحمت نمیشم
نه اصلا،منم داشتم کتاب میخوندم
کتابچه کوچیکی که تو دستش بود نشونم داد.عنوان کتاب بود راهنمایی به معجون های ممنوعه.
تو دلم گفتم احمق بشین
هیچی نگفتم و با هم رفتیم نشستیم زیر همون درخت.
نمیدونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم.شروع کردم به خوندن.یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم:حتما تو معجون سازی خیلی خوبی که همچین کتابی و داری میخونی.
خوب که نه اما آره علاقه هم خیلی دارم
خیلی متواضعی.گفتم
دوباره سرخ شد و لبخند زد
گفتم: من این قسمت و اصلا نمیفهمم.به کتابن اشاره کردم.
آها. این که خیلی آسونه .اصلا میدونی برای اینکه میانبر بری و معجون بهتری داشته باشی به جای دستور العمل 4 تا 8 سه تا دونه خوشه انگور طلایی خشک شده بریز و بزار 2 دقیقه بجوشه.بعدشم که آسونه دیگه.مثل کتاب برو جلو
واو واقعا تو معجون سازی خوبی پس.
دو تامون خندیدیم
مرسی. خواهش میکنم. اگه سوال دیگه ای هم داشتی خوشحال میشم کمکت کنم
یه چیزی بپرسم؟
آره بپرس
چرا همیشه تنهایی؟
سرشو انداخت پایین.
اه خاک تو سرت چرا یه همچین چیزی و باید بپرسی ازش؟؟؟
ببخشید ببخشید . من خیلی احمقم. بدون اینکه فک کنم حرف میزنم. منظوری نداشتم
نه.چیزی نیست. من با بقیه فرق میکنم ،میدونی .یه فرق بزرگ.
چه فرقی؟
چیزی نگفت
اوکی اصلا بیخیال
سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام
قشنگ تربن چشمایی و داشت که تا حالا دیده بودم
انگار آهن ربا بودیم.اون مثبت و من قطب منفی...
صدای تشویق بلندی اومد،به خودم اومدم
دستپاچه شده بودم زود بلند شدم
اممم،بردن،یکیشون برده،برم ببینم چی شد. فعلا.میبینمت.بازم مرسی.ممنون.خداحافظ
با سرعت به سمت قلعه دویدم....
ادامه دارد...
قد بلند ،گوش های بل بلی و عینکی.یه نرد(Nerd)کامل.خیلیم با نمک و البته همیشه تنها.
خیلی دوس داشتم باهاش دوست بشم.اما چون 1 سال از من بزرگتر بود و تو یه گروه نبودیم هیچ فرصتی پیش نمیومد که باعث آشناییمون بشه.
اولین مسابقه کوییدیچ سال بود.منم که از کوییدیچ اصلا خوشم نمیاد و وقتی که مسابقه هست تنها تو خوابگاه میمونم یا میرم کتابخونه.
اون روز حوصله هیچ کدومو نداشتم و تصمیم گرفتم بعد از صبحونه برم کنار دریاچه یکم ریلکس کنم.کتاب معجون سازی رو هم بردم که اگه حوصلم شد یه نگاهی بهش بندازم.یه چندتا قسمت درباره ساختن معجون آرامش بخش بود که یاد نگرفته بودم.
آخرای صبخونه رسیدم که دیدم کسی هم نیست به جز مایکل.زیر چشمی داشتم نگاش میکردم که فک کنم فهمید و نگاهم کرد. منم که خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و بقیه صبحونمو خوردم.اونم پا شد رفت.
صبحونم که تموم شد کتابمو برداشتم و رفتم سمت دریاچه.
رسیدم کنار یه درخت کاج بزرگ لب دریاچه،هوا سرد بود اما دلم میخواست پاهامو توی آب بزارم.کفشامو در آوردم پاچه شلوارم زدم بالا و رفتم تو آب خیلی سرد بود خیلی.دویدم بیرون.مایکل کنار یکی از دررخت ها نشسته بود رو زمین و یه کتابچه کوچیک تو دستش بود. هول شدم و پام گیر کرد به ریشه یه درخت و خوردن زمین. زود پاشد و اومد طرفم. کمکم کرد بلند بشم. داشت میخندید.
خوبی؟چیزیت نشد؟
انگار لال شده بودم نمیدونستم چی بگم.یه چند لحظه بهشم زل زدم
پات زخم شده
چی؟
پات زخم شده.با دست اشاره کرد
آها نه چیزی نیست مهم نیست.اوم ندیدمت ببخشید مزاحمت شدم
چی؟نه
لنگان لنگان رفتم سمت کفشام.
اگه بخوای میتونم کمکت کنم.اگه یه لحظه بشینی
هنوز لبخند رو لباش بود.هیچوقت ندیده بودم بخنده.همیشه خیلی جدی و ساکت بود.
چوب دستیشو به سمت پام گرفت که داشت ازش خون میومد.یه چسب زخم کوچیک روی پام ظاهر شد و بعد تمام خونی که روی پام بود و پاک کرد و شلوارمو خشک کرد.
واو خیلی حرفه ای هستی.بهش گفتم
سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت: این؟نه چیزی نیست
بازم ممنون.
داشتم میرفتم که گفت:کتابت
برگشتم.انقد هول شده بودم که کتبم یادم رفته بود
سال ششمی هستی؟ازم پرسید
آره.جواب دادم
و هافلپاف؟مگه امروز تیمتون با اسلیترین مسابقه نداره؟
اوم.آره زیاد از کوییدیچ خوشم نمیاد.مگه تو اسلیترینی نیستی؟
آره.منم همینطور. از کوییدیچ خوشم نمیاد
واقعا؟
آره.به نظر من که خیلی مسخره اس،چه جذابیتی داره 14 نفر
دنبال چندتا توپ بکنن. با هم گفتیم
دقیقا.دو تامون خندیدیم
خب من دیگه برم،مزاحمت نمیشم
نه اصلا،منم داشتم کتاب میخوندم
کتابچه کوچیکی که تو دستش بود نشونم داد.عنوان کتاب بود راهنمایی به معجون های ممنوعه.
تو دلم گفتم احمق بشین
هیچی نگفتم و با هم رفتیم نشستیم زیر همون درخت.
نمیدونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم.شروع کردم به خوندن.یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم:حتما تو معجون سازی خیلی خوبی که همچین کتابی و داری میخونی.
خوب که نه اما آره علاقه هم خیلی دارم
خیلی متواضعی.گفتم
دوباره سرخ شد و لبخند زد
گفتم: من این قسمت و اصلا نمیفهمم.به کتابن اشاره کردم.
آها. این که خیلی آسونه .اصلا میدونی برای اینکه میانبر بری و معجون بهتری داشته باشی به جای دستور العمل 4 تا 8 سه تا دونه خوشه انگور طلایی خشک شده بریز و بزار 2 دقیقه بجوشه.بعدشم که آسونه دیگه.مثل کتاب برو جلو
واو واقعا تو معجون سازی خوبی پس.
دو تامون خندیدیم
مرسی. خواهش میکنم. اگه سوال دیگه ای هم داشتی خوشحال میشم کمکت کنم
یه چیزی بپرسم؟
آره بپرس
چرا همیشه تنهایی؟
سرشو انداخت پایین.
اه خاک تو سرت چرا یه همچین چیزی و باید بپرسی ازش؟؟؟
ببخشید ببخشید . من خیلی احمقم. بدون اینکه فک کنم حرف میزنم. منظوری نداشتم
نه.چیزی نیست. من با بقیه فرق میکنم ،میدونی .یه فرق بزرگ.
چه فرقی؟
چیزی نگفت
اوکی اصلا بیخیال
سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام
قشنگ تربن چشمایی و داشت که تا حالا دیده بودم
انگار آهن ربا بودیم.اون مثبت و من قطب منفی...
صدای تشویق بلندی اومد،به خودم اومدم
دستپاچه شده بودم زود بلند شدم
اممم،بردن،یکیشون برده،برم ببینم چی شد. فعلا.میبینمت.بازم مرسی.ممنون.خداحافظ
با سرعت به سمت قلعه دویدم....
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سولیوان فاولی در 1396/8/14 3:18:13





IM A HAFEIY
بازم که وسایل مشنگیت رو پوشیدی و همچنین چسبیدی به من.


امیدوارم جاش نمونه فقط.





من عاشق بنفشم!راستی دافنه، به لیا گفتی که دوسش داری؟







... شناسناممو عکس دار کردم! هیچکس یادش نبود!
خاطره معروف شدن ویزلیا


