مرگخوار ها هم با قدم های منظم پشت سر اون حرکت میکردند.مورفین با خوشحالی به ایوان پز میداد و قلم و کاغدشو بالا میاورد.
-دلت آب!من زندگی نامشو مینویسم!من !من !من !من !من! م...
-خفه میشی یا خفت کنم؟ :vay:
ایوان بعد از این حرف ایستاد و چند مرگخواری که پشت اون حرکت میکردند، به اون برخورد کردند.(متاسفانه شاهد مرگ چند تن از آنان بودیم.)
-بلا، صبر کن.مگه اسلاگهورن هر چند وقت یه بار خونشو عوض نمیکنه؟ممکنه تو یه جای دیه باشه.نه؟اون حتما توی یه خونه ماگلی قدیمی اقامت داره.
بلاتریکس با همان قیافه مصمم نگاهی به ایوان انداخت.دستور ایست داد و گفت:
- تو این چیرا رو از کجا میدونی؟
ایوان نیشخند بر
-تو کتاب هری پاتر خوندم.خیلی باحال بود.تازه چند بار هم منو به عنوان بزرگترین مرگخوار یاد کرده بود. :ball:
-دروغگو!
-نخیر.من قوی ترین مرگخوارم.من فایبان و داداش لوسشو کشتم.من...
صدای مرگخواری بلند شد.
-تو؟
من کشتم.دروغگو.-نخیر..
-دیدی دروغگویی.تازه من فرانک و الیسو روانی کردم.
-از بس وحشی هستی.
-نه..من قوی ترین-
جیغ مرگخواری که روفوس برای تولید صدا کشته بود، مرگخوار ها رو آروم کرد.دیگه فقط زیر لب فوش میدادند.(به استثنای ایوان.)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




مرتل گریان مگی گربه
