شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بلا در حالی که بورگین آب دهانش را قورت می داد، گفت: چی گفتی؟ شب ادراری. هیچ میفهمی چی داری می گی؟ مای ارباب (من) دزد بوده؟ تو چطور جرات می کنی یه همچین حرف های ناپسندی رو به لرد سیاه نسبت بدی؟
ایوان با خنده گفت: خوب حتما راست میگه دیگه فکرشو کن ارباب و شب ادراری بلا گفت: نیشتو ببند ایوان، این جونور داره دروغ میگه. خطاب به بورگین: تو واقعا فکر کردی ما این چرند و پرند های تو رو تو زندگینامه ارباب ثبت می کنیم؟ ما میخوایم با چاپ این کتاب ارباب رو الگوی جامعه قرار بدیم، اونوقت بچه های مردم چه فکری می کنن وقتی بفهمن ارباب شبا نمیتونسته خودشو کنترل کنه؟ با گفتن این حرف همه ی مرگخوارها به خنده افتادن، ولی با فریاد بلاتریکس همه ساکت شدند. بورگین گفت: شما منو اوسکل کردید. یه بار خالی میبندم، میگم کارهای خوبی کرده؛ عصبانی میشید. یه بار دیگه حقیقتو میگم که چه کارهایی کرده، دوباره عصبانی میشید، اصن بیاید یه کاری کنیم، بدون اینکه به اربابتون بگید یه کتاب با تمام ویژگی هایی که از نظر خودتون خوبه رو بنویسید و منتشر کنید، حالا یکی منو بزاره جلو در، میترسم یه وقت ساعت از نه بگذره، دیوانه سازا برن، من جا بمونم. دراین زمان، ارباب وارد شد و خطاب به بلا گفت: خوب این جنازه راست میگه، هرچی میگه باور نمی کنید، توقع دارید، از من چی بهتون بگه؟؟؟ بلا با ناراحتی سرش را به پایین انداخت و به ارباب گفت: ارباب من معذرت میخوام شما راست میگید، باید حرف هاشو باور میکردم. ارباب گفت: باید چیکار میکردی؟ حرف هاشو باور میکردی؟ واقعا تو فکر کردی، من نمیتونستم شبا خودمو کنترل کنم، یا باور میکنی که من به مردم کمک می کردم؟؟ ایوان گفت: من که اولی رو باور میکنم. یهو ارباب یه کروشیو به ایوان میزنه و به همه دستور میده که از اتاق برن بیرون.
-مثلا هری پاتر و دامبلدور و بلاتریکس؟ -بله.بله. لرد ولدمورت با گفتن این جمله غیب شد و بعد از او،زنی با انبوه موهای آمازونی و صورتی گل انداخته ظاهر شد و در حالی که انگار اربابش را در کنار خود میدید شروع به صحبت کد:ارباب،از طرف اینا خیالتون جمع باشه.همشونو جمع و جور میکنم... بعد تعظیمی رو به قبله(خانه ریدل) کرد و اینبار رو به مرگخواران گفت:به نام ارباب،شروع میکنیم.مورفین،اون نوشته هاتع رو رد کن بیاد.بعد از اندی فریاد بلاتریکس به هوا رفت. -چی؟چی؟می دو نقطه؟واقعا که...یه چند جفت الاغ بی دست پا جمع شدن دور ارباب من.شما ها واقعا بلد نیستین یه م رو بنویسین.مگه نیمیدونین که م مو با م 3 نقطست؟ -نه.با همون دو نقطه درسته... -نه.1 نقطست اصلا. -اصلا از کجا اینقدر مطمئنین که 4 نقطه نیست؟
ناگهان یکی از شاگردان بورگین گفت:م نقطه نداره. ایوان گفت:احسنت!احسنت!بارک الله!بارک الله! -زبون جدیده ایوان؟
بلاتریکس گفت:اهم..اهم..خب،بورگین،منتظریم.هرچی بیستر زر زر کنی،بیشتر زنده میمونی. بوریگن بدبخت فلک زده با ناراحتی اضافه کرد:تام پسر خیلی مهربونی بود و همیشه همه چیز رو بخشش میکرد.م همیشه میدیدم که بعد از گرفتن حقوقش اونو با مستمندان تقسیم میکرد.اون هیچ وقت زیاد غذا نمیخورد و همیشه هم به من بیش از حد کمک میکردبا اومدن اون مغازم پر رونق شده بود.اما روزی که رفت... تری دماغش رو بالا کشید و های های از این بخشش بی حد و اندازه اربابش گریه کرد و به حال و روز او غصه خورد.اما بلاتریکس بلند شد و فریاد زد:مردک بی همه چیز،چرا به اربا من فوش میدی؟ارباب من کی چنین کار های ناپسنمدی رو انجام داده؟ -آخه من فکر کردم که از اون اگه بیشتر تعریف کنم خوشتون میاد.مگه..مگه نه؟ بورگین خودش رو تا جایی که میتونست جمع کرد و سرش رو پایین انداخت.بلاتریکس گفت:راستشو بگو.من میدونم که مای لرد هیچ وقت تو زندگیش کاری نکرده که مایه تمسخر آدم ها بشه... بورگین پس از شنیدن این حرف،روحجیه گرفت و گفت:راستش رو بگمن؟اوه.،خاطرات خرابکاریاش یواش یواش داره پررنگ میشه.وای...نمیدونین چند بار مجبور شدم بخاطر اون از شیرینی فروشی کنار مغازم مهضرت بخوام.هر دفعه که پاش میرسید اونجا یه چیزی میدزدید دیگه.فقیر بود دیگه.نمیدونین این قضیه شب ادراریش چقدر برای ما مشکل درس کرد...نمیدونین...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
لرد از مرگخوارای با سواد میخواد که زندگینامه شو بنویسن و هزار نسخه شو چاپ کنن و بدن بچه های هاگوارتز حفظش کنن. مرگخوارا سعی میکنن این کارو انجام بدن ولی موفق نمیشن.تصمیم میگیرن از کسایی که لرد رو در گذشته میشناختن کمک بگیرن و درباره گذشته لرد تحقیق کنن. در قدم اول به پرورشگاهی که لرد اونجا بزرگ شده میرن.مسئولای پرورشگاه برای مرگخوارا توضیح میدن که لرد چه بچه شرور و غیر قابل کنترلی بوده.گزینه بعدی بورگینه که لرد مدتی در مغازش کار کرده بود.مرگخوارا بورگین رو دستگیر میکنن و برای بازجویی و تحقیق به خانه ریدل میارن.بورگین از ترس همونطور که مرگخوارا میخوان به سوالاشون جواب میده.حین تحقیق فرد ناشناسی سر میرسه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-پرسیدم تو کی هستی؟قیافت خیلی غلط اندازه.زود باش حرف بزن. -به چه جراتی تمرکز ما رو به هم زدی؟ما الان در حال خلق مهمترین اثر ادبی تاریخ جادوگری هستیم.... دماغت کو؟
رنگ کاملا سفید شخص ناشناس کمی به سرخی گرائید.کپه ای مو از پشت سر ناشناس خارج شد. -ارباب همینا بودن.اونقدر پشت سر شما حرف زدن که من مجبور به ترک این محل شدم.
ایوان که تازه متوجه هویت مخوف تازه وارد شده بود فورا قلم و کاغذش را در دستهای مورفین گذاشت و ردای لرد را گرفت. -ارباب ببخشید.بجا نیاوردم.تو سایه وایسادین.سر نورانیتون دیده نمیشه.این بلا هم دروغ میگه.خودش گذاشت رفت.ظاهرا طاقت نداشت داستان سختیهایی رو که شما برای رسیدن به این مرحله سپری کردین بشنوه.
لرد بلا را بطرف مرگخواران هل داد. -هوم...ردامو نکش ایوان.تو دکمه ای، زیپی چیزی روی این ردا میبینی؟...نکش!...بلا رو هم بازی بدین.دیگه نبینم کسی بیاد شکایت کنه.تحقیقاتتونو ادامه بدین.اگه کسی حرف بدی درباره ارباب زد باور نکنین.مطمئنا داره دروغ میگه.کارتون که با بورگین تموم شد بذارینش دم در.ساعت 9 دیوانه سازا ببرنش.ضمنا فراموش نکنین که تحقیق از همه کسایی که در گذشته ارباب حضور داشتن مجازه.حتی اگه محفلی باشن.
مورفین که در حال نت برداری بود پرسید:ام...مو با چه م ایه؟ ریگولس بعد از چندی گفت:ام...میشه یه راهنمالیی بکنین؟ مورفین گفت:الان من چی کار کنم؟ ایوان راه حلی اندیشید. -یافتمـ!یافتمـ!مو با میم دو نقطه ست. مورفین با لبخند چندش آوری روی لبش گفت:به افتخارش!
ریگولس گفت:خب؟ -همین دیگه.تموم شد. مرگخوار ها یک جور خاصی به بورگین نگاه کردند.بورگین با گیجی و دست پاچگی نالید:همین دیگه.چیز دیگه ای نمیدونم. ایوان گفت:مهم نیست بورگین.اصلا مهم نست.هر چیزی که دلت میخواد بگو.واقعیتش مهم نیست.اسمش که از زبون تو شنیدیم مهمه.بورگین بگــــو. -ام...خیلی خوب.اون پسر خیلی خیلی...من چیزی به ذهنم نمیرسه. یک دفعه یکی از شاگردای بورگین سر رسید و از پشت سر بورگین رو به مرگخوار ها جوری که بورگین نشنود گفت:اون از اولم خنگ بوده. لودو ایستاد و گفت:من تو رو نمیشناسم؟ ایوان سرشو خاروند و گفت:چهرش خیلی آشناست! -تو کی هستی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
-همیشه مشتری جمع میکرد.همیشه راجع به وسایل داخل مغازه فضو.. بال اشاره ایوان در هم شکسته بورگین جملشو طور دیگه ای ادامه داد. -کنجکاوی میکرد.امکان نداشت وسیله جدیدی بیارم و در موردش سوال نپرسه.تا وقتی که اون برام کار میکرد مشتری هام خیلی زیاد شده بودن.خیلی پسر خوبی بود.
با 3 کروشیو فرستاده شده از بلاتریکس بورگین بیهوش شد. -اربا هیچم پسر خوبی نیست.اون پسر شرور و بدی بود.تازه اون پسر نیست.اون مافوق مافوق یک پسر بود.مگه نه دوستان؟
مرگخوار ها قبل از جواب دادن به چوبدستی اماده بلا نگاه کردند و همه سرشونو به نشونه تایید تکون دادند.بلا گفت: -خب حرفای بورگینو جوری که من میگم بنویس.ارباب سیاه از کودکی کنجکاو بودند و علاقه بسیار زیادی به علم داشتند.ایشون در مورد هر چیز جدیدی در دنیا اطلاع داشت و مردم از اون خوششون میومد.مثلا اگه به عنوان مثال خدایی نکرده خدایی نکرده فرض کنیم که شایعات در مورد ارباب درست بودن و ارباب در مغازه ای کار میکردن، اون مغازه به سرعت پر طرفدار میشده.به ارباب میلیارد ها گالیون پیشنهاد میشد تا بیاد و لحظه ای چهره زیباشون رو به نمایش بگذارن.وقتی که صورتشون در تمام روزنامه کشیده شدف کسی اون روزنامه رو نمی انداخت و باید سالم به روزنامه فروشی اون نسخه باارزشو تحویل میداد یا نگه میداشت.ارباب...
-بلا،میشه بپرسم این گفته های تو چه ربطی به گفته های بورگین داشت؟ -بورگین کیه باو؟اصلا من خودم زندگی نامشو مینویسم.خوبه؟
مرگخوار ها به هم نگاه کردند. -بلاتریکس... -شرور ترین و بدترین مرگخوار... -وفا دار ترین انسان... -طرفدار لرد سیاه... -ای بانو لسترنج بزرگ،میخواهید خودتون زندگی نامه اربابو بنویسین؟
بلاتریکس روشو رو به مرگخوار ها کرد وگفت:چرا که نمیخوام.من رفتم مرگخوار های الکی خوش! مورفین پرسید:یعنی واقعا رفت؟ ایوان با نگاهی امیدوار به جایی که بلا در اون غیب شده بود، نگاهی کرد و گفت:امکانش هست!
آب دهنشو غورت داد و گفت:حالا میتونیم زندگی نامه رو تنهایی بدون چرت و پرت های بلا بنویسیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
-همین؟چی میشد تو مغازم میگفتم؟ -ما فهمیدیم که تو تو مغازت زیاد دروغ میگی.کسی اربابو اذیت کنه؟تو خدایی اربابو میشناختی؟من مطمئنم تو برای اون کار میکردی.اصلا برای ارباب پاپوش درست کردن.ارباب بره اینجا کار کنه؟عمرا.. -بلا،باز شروع نکن.آقای بورگین،میفرمودین. بورگین گفت: -شمارش معکوس اغاز میشه.10،9،8 مورفین کاغد و قلمو آماده کرد.ییک از مرگخوار ها پاپکورن آورد.مونتی با خوش حالی برق ها رو خاموش کرد و چراغ قوه ای رو زیر صورت بورگین گرفت و خوهش کرد. -بورگین،لحنتو ترسناک کن. مورفین اضافه کرد. -اگه جایی بود که اربابو اذیت کردی، بگو تا گوش بلا رو بگیریم.برای سلامت خودت میگم. -2،1،0.شروع میکنم.یکی بود یکی نبود.
مرگخوار ها هشدار دادن: -داری زندگی نامه میگی. -لحنتو خش دار کن و ترسناک.
-باشه.دیه چیزری نگین.پسری برای من کار میکرد به نام... چراغ قوه ای که برای ابهت ماجرا آورده بودند، خاموش شد و همه تو خاموشی فرو رفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه.گرینگراس در 1391/6/11 16:16:15
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
بلا به سمت ایوان میره و دو بار به کاسه جمجمه اش میکوبه. با صدایی که از ضربه ها ایجاد میشه بلا لبخندی میزنه و میگه:هوم، معلومه که حرف تو کله ات نمیره وقتی این صدا از کله ات میاد!ببینم توی سرت باد هو هو کنان نمیپیچه؟! ایوان با خجالت میگه چرا، بعضی وقتا! بعد خودش رو جمع و جور میکنه و با عصبانیت میگه: چه ربطی داشت اصلا به حرفای ما کله من؟
بلا به در بزرگی که کنارش ایستاده اشاره میکنه و میگه: اتفاقا ربط داره. چون حرف تو کله ات نمیره! من نگفتم قراره بریم دنبال اسلاگهورن توی خونه اش. اصلا قضیه اسلاگهورین نیست باهوش! ما قرار بود از بورگین حرف بکشیم. من دستگیرش کردم و الان هم اوردمش توی این اتاق. ما اومدیم اینجا ازش بازجویی کنیم و در مورد ارباب همه چیزهای لازم رو ازش بپرسیم. حالا اگه ممکنه لطف کن و وقت منو نگیر اسکلت!
بلا این رو میگه و در رو باز میکنه. داخل اتاق تاریکه و چیز خاصی دیده نمیشه. بلا طلسمی به سمت لوستر اتاق میفرسته و لحظه ای بعد شمع های داخل لوستر همگی روشن میشن. در داخل اتاق هیچ چیز به غیر از یه مبل راحتی قدیمی دیده نمیشه. مورفین با تعجب میپرسه: امکان مگه میژه یه آدم این قدر خنگ باژه؟! این چرا اینقدر نفهمه! بلا پوزخندی میزنه و چوب دستیش رو داخل مبل راحتی فشار میده. مبل فریاد کشان تغییر حالت میده و لحظه ای بعد مبل تبدیل به بورگین میشه.
بورگین که کف زمین افتاده نگاهی به مرگخوارها میندازه و میگه:اسلاگهورن عوضی. اون گفته بود اگه خودت رو تبدیل به مبل کنی هیچ کس پیدات نمیکنه!! ولی نگفته بود اگه توی یه اتاق خالی این کار رو بکنی زیاد استتار محسوب نمیشه! بلا صندلی ای ظاهر میکنه و ایوان یقه بورگین رو میگیره و اون رو روی صندلی میشونه. بلا دوتا صندلی دیگه یکی برای خودش و یکی برای مورفین ظاهر میکنه و بعد از اینکه میشینن به بورگین میگن: خیلی خب بورگین، میدونی برای چی اینجایی؟
بورگین آب دهنش رو قورت میده و میگه: وقتی زدی تو سرم و منو به زور کشوندی اینجا چیزی در مورد دلیلش بهم نگفتی! بلا با کاغذ و قلمی که دست مورفینه اشاره میکنه و میگه: لرد سیاه مدت ها پیش، توی مغازه تو کار میکرد. حالا تو اینجایی که تمام اون روزها رو تعریف کنی و هرچی از لرد سیاه در اون روزها میدونی برای ما تعریف کنی.
مورفین، اولین نفری بود که داوطلب شد.به دنبال او مرگخوار ها راه افتادند.بلا مثل رییس های ارتش قدم بر میداشت و داد میزد:1،2،3،4 مرگخوار ها هم با قدم های منظم پشت سر اون حرکت میکردند.مورفین با خوشحالی به ایوان پز میداد و قلم و کاغدشو بالا میاورد. -دلت آب!من زندگی نامشو مینویسم!من !من !من !من !من! م... -خفه میشی یا خفت کنم؟ :vay: ایوان بعد از این حرف ایستاد و چند مرگخواری که پشت اون حرکت میکردند، به اون برخورد کردند.(متاسفانه شاهد مرگ چند تن از آنان بودیم.) -بلا، صبر کن.مگه اسلاگهورن هر چند وقت یه بار خونشو عوض نمیکنه؟ممکنه تو یه جای دیه باشه.نه؟اون حتما توی یه خونه ماگلی قدیمی اقامت داره.
بلاتریکس با همان قیافه مصمم نگاهی به ایوان انداخت.دستور ایست داد و گفت: - تو این چیرا رو از کجا میدونی؟
ایوان نیشخند بر لب استخوان لب گفت: -تو کتاب هری پاتر خوندم.خیلی باحال بود.تازه چند بار هم منو به عنوان بزرگترین مرگخوار یاد کرده بود. :ball: -دروغگو! -نخیر.من قوی ترین مرگخوارم.من فایبان و داداش لوسشو کشتم.من...
صدای مرگخواری بلند شد. -تو؟ من کشتم.دروغگو. -نخیر.. -دیدی دروغگویی.تازه من فرانک و الیسو روانی کردم. -از بس وحشی هستی. -نه..من قوی ترین-
جیغ مرگخواری که روفوس برای تولید صدا کشته بود، مرگخوار ها رو آروم کرد.دیگه فقط زیر لب فوش میدادند.(به استثنای ایوان.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟