جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 04:34
نمایش جزئیات
آفلاین
.......:::::::: باشد كه الف دال پيروز باشد ::::::::..........
در آنطرفتر ،‌ در صندوق جوخه ، روونا چشمكي به گرابلي زد و شروع نقشه را تائيد كرد .

كراب : هوي ! رووناي بوقي ،‌ چشمك مشمك نداريما . دوس داري بازم قلقلكت بدم ؟

روونا : راستش ميدوني چيه ؟ آخه خجالت مي كشم !

كراب : بگو بابا خجالت نداره كه .

مثل اينكه روونا نقشه يادش رفته بود . گرابلي با آرنج سقلمه ي محكمي بر پهلوي روونا زد .

كراب : چيه ؟ ميخواي بري دستشويي ؟

روونا : اي خدا پدرتو نيامرزه ... اِ ... يني بيامرزه . مي خواستم همينو بگم . ممكنه درو باز كني تا من برم و زود برگردم ؟

- نمي خواد خودتو زحمت بدي ،‌ مي توني بري اونجا ....
و با دست به انتهاي صندوق ، به يك توالت نمور اشاره كرد .

ديدا و گرابلي :
روونا :

- پاشو برو ديگه . !
- باشه . ولي با دست بسته كه ...
- آخ ببخشيد .
و دستان روونا را باز كرد .
ديدا :‌ يني چي ميشه ؟
گرابلي : فقط اميدوارم باز گند نزنه !

در آنطرف ماجرا

بق ... در به شدت باز شد ... و جن كوتوله وارد شد . در پشت سر او هم ملت الف دال .

- دوستان من ... دوستان من ... مرا دريابيد ...
ملت گرينگونزي : اي بابا اين كه رفت تو تم يوزارسيف ...

- قراره يه آدم كچل با اوباشاش به اينجا حمله كنن . سريع سلاح بدس شين . اين بابا ها هم كه ميبينين گروه تحقيق و تفحص و دفاع و خلاصه همه كاره و هيچ كاره هاي وزارت خونن .

- ولي از وزارت هنوز پيغامي براي ما نرسيده ...
- به من اعتماد كن دوست من . اين موقع شب تو وزارت خونه كسي نيس . و چشمكي دور از چشم ملت نثار او كرد .

گابلين ها كه تا ته قضيه رفته بودند همه يك صدا گفتند : باااااااااااااااااش .
گودريك كه شده بود ، آرام زير لب زمزمه كرد :‌ بريم .
ملت الف دالي پشت سر گودريك كه گابلين را راهنما يافته بود حركن كردند .

اونطرف ...


روونا بعد از 45 دقيقه از دستشويي بيرون آمد و رو به كراب كه خوابيده بود گفت : كراب ... كراب ... هوي ، بيا دستامو ببند . اخ ... سرم ، چيه
؟
گرابلي كه در حال برداشتن كفشش از روي زمين بود گفت : بوقي ، تو كه داري نقشه رو خراب مي كني ! بزار بكپه . بريم سر نقشه ي دو .

روونا : نقشه دو ديگه چيه ؟
- تو فقط بيا . خب روونا ! شروع كن به داد زدن .
- چي ؟
- همون كاري كه بت گفتمو بكن .
- ولي اين اجل الان بيدار ميشه !
- اينو من كردم . بيهوشه .

- باش ... آي ي ي ييييييييييييي ....
- عجب صدايي داره اين ... اوه ... چه چهو داشته باش ....

آمبريج با سرعت وارد اتاق شد ... اوهوع ... يكي اينو خفش كنه ... صداش از منم بلند تره ... جيييييغ ...

روونا : ... جيغ ....
آمبريج كه سمج تر بود دستش را تا مچ در حلق روونا فرو كرد ...

ادامه دهيد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!

آمبریج گفت:و بعدا...بعدا...حالا فعلا ببندشون من میام بهت می گم چی کار کنی...آهان فهمیدم قلقلکشون بده.

کراب:

-همینی که گفتم.قلقلکشون بده.با این پر!

آمبریج چوبدستی اش را تکان داد و پری ظاهر شد.لبخندی شیطانی زد و رفت تا کمین کرده و یک جوری بقیه ی الف دالی ها رو هم بگیره!


در همین هنگام نزد الف دالی ها!

گودریک داشت همچنان فکر می کرد و از اینور به اونور می رفت و بعضی وقتا برای ازیت کردن جن ها روی یک صندلی می رفت و با قیافه ی اینجوری: پایین می پرید!

سرانجام پروفسور اسپراوت با یک گونی پر تکان پیش آنها آمد.چشمکی به گودریک زد و فهماند که این همان جن است.

گودریک که بسیار خوشحال شده بود بر روی یک صندلی پرید و صندلی را با خاک یکسان کرد و بعد با قیافه ی اینجوری: به جن های متعجب نگاه کرد و گفت:

-خب بریم بیرون...اینجا به ما مشکوک شدند.

آنها به بیرون از بانک رفتند تا به حرف های معاون خود گوش داده و حرف های او را در باره ی جن بشنوند.

در همین هنگام...صدا های خنده تمام صندوق را پر کرده بود.

کراب در صندوق گرینگوتز یک پر در دستانش گرفته بود و دیدا را قلقلک می داد.دیدا هم با تمام توان داد می زد( )

بعد از یک مدتی دیدا هم بی هوش شد و مانند بقیه ی دوستانش در صندوق بر زمین افتاد.

کراب که زیاد از اینکار خوشش نیامده بود و برایش لذتی نداشت به امید اینکه بتواند از طلسم شکنجه گر استفاده کند از صندوق بیرون رفت تا از آمبروج اجازه بگیرد!

بعد از اینکه در صندوق بسته شد،دیدا بلند شد و گفت:عجب کلک خوبی بود پروفسور، نه؟

پروفسور هم بلند شد و نشست و گفت:آره.ولی متاسفانه روونا واقعا بیهوش شد.ولی میشه به هوشش آورد.

پروفسور شروع کرد به تکان دادن روونا تا اینکه او را بیدار کرد.

روونا بیدار شد و گفت:چی شده؟اینجا چه خبره؟کی بود منو ازیت می کرد؟

پروفسور نقشه را برای روونا توضیح داد:ببین نقشه از این قراره...

پروفسور نقشه را در گوش ریونکلاو گفت و او از خوبی نقشه لبخندی زد:

در همان هنگام در نزدیکی های بانک_یک جای خلوت!

الف دالی ها جن را بسته بودند تا فرار نکند،در مقابل جن گودریک روی زمین زانو زده بود و از جن چیزی می خواست.

گودریک گفت:می بخشید که من مزاحمتون شدم...فق می خواستم که اگه شد لطفا برای ما یک کاری بکنی...اگه خودت دوست داشتــ...

پروفسور اسپراوت از این همه معدبانه صحبت کردن با یک جن جوش آورد و گفت:بسه دیگه چقدر معدبانه.

سپس رویش را به جن کرد و گفت:ما رو به صندوق آمربج می بری و گرنه می کشیمت...حالیت شد؟

الف دالی ها:

سرانجام جن قبولکرد که آنها را به صندوق ببرد و اجازه ی آنها را از مدیر بانک بگیرد ولی...به جن ها نباید اعتماد کرد...

ادامه دهید...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه اف دال پيروز باشد !!


گودريك كه از خشم بچه ها كمي ترسيده بود تاكيد مي كنم فقط كمي ،راضي شد اندكي دست از خلگري بردارد و چرت و پرت نگويد .

- خب ، حالا كه اينطوره نقشه ي ما اينه ، حـــــــــــمله

الف دالي ها :

- گفتم حمله

-

گودريك كه تعجب كرده بود از بالاي صندلي پايين آمد و بر روي صندلي نشست گفت :

-ببخشيد مشكلي هست كه به نقشه عمل نمي كنيد ؟

- من بگم ؟ من بگم ؟

گودريك كه به ليسا توجهي نكرد سري چرخاند و نگاهي به ديگران انداخت ، اما گويا كس ديگه اي نبود بنابراين مجبور شد كه حرف ليسا گوش كند .

- بگـــو ، ليسا

- ما حمله نكرديم چون تو نقشه اي نكشيدي !!

- حمله خودش نقشه اس ديگه .

- نه ، حمله دستور اجراي نقشه اس ولي تو نقشه اي نكشيدي .

- آفرين بر شما ، مي خواستم فهمتون رو امتحان كنم ببينم در چه سطحي هستيد . حالا كه همتون فهميديد كه حمله نقشه نيست ،يه نقشه بكشيد .

سپس رو به اسپراوت گفت :
- اون جنه كه به من گفت بيا پايين رو نگهش داشتي ؟

- آره،ولي اون بهچه دردمون مي خوره ؟ دست و پاي بيچاره رو چرا بستي ؟
- كارش دارم

آنسوي ماجرا ،صندوق جوخه

درتاريكي راهروهاي صندوق هاي بانك و در درون صندوقي ترسناك صداي جيغ آمبريج در آن فضا هراس انگيز شده بود .

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ

گرابلي و ديدا كه از اين صداي آمبريج وحشت كرده بودند در بغل كرواب پريده بودند .

كرواب آن دو را برروي زمين و در كنار روونا گذاشت و به سمت امبريج برگشت .

- چي شد پرفسور ؟ چرا شما جيغ زد ؟

- خفه شو احمق بيشعور ، تو نمي دوني من ديسك كمر دارم نمي تونم خم بشم ؟ بعداً به خدمت مي رسم .

- ببخشيد پرفسور

- فعلاً باهات كاري ندارم ، اول بايد اينا رو اينجا محكم ببينديمشون و بعداً.....

----------------
سوژه داره جذاب مي شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
«باشد كه الف دال پيروز باشد.»


-ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!آمبريج توئم از كراب بدتر!تصویر تغییر اندازه داده شده
گرابلي با ديدا موافقت كرد.
-همشون مسخره و عين همن!

اما يكدفعه آمبريج جدي شد!
-حالا بهتون خنديدم پررو نشين!
سپس رو به كراب كرد و گفت:
- هوي كراب!اينا رو ببر پيش روونا ،دست و پاشون رو ببند و تا حد مرگ براشون جوكاي مزخرف بگو!

كراب كه از ايده ي آمبريج خيلي خوشحال شده بود،گفت:
-عاليه.همين كارو مي كنم!

ديدا و ويلهلمنا هم با چهره هاي برافروخته و خشانت بار،به آمبريج و كراب نگاه مي كردند!
كراب دست هر دوي آن ها را محكم گرفت و به طرف صندوقي كه در نزديكي آنها قرار داشت،برد.كليد ِصندوق را سر جايش قرار داد و در باز شد.

رووناي زبون بسته! با ديدن ديدا و ويل ، خيلي خوشحال شد.اما نمي توانست چيزي بگويد؛زيرا دهانش را با پارچه ي ضخيمي بسته بودند!

كراب،ديدا و ويل را به درون صندوق پرت كرد و برگشت تا در را به روي آنها قفل كند.
اما در همان لحظه،گرابلي با حركتي جانانه ! كراب را گرفت و سعي كرد كليد را از او كش برود.اما...

-داللللي!

گرابلي شوكه شده و در حالي كه افسوس مي خورد،به چهره ي بدتركيب و وزغ مانند آمبريج روبرو شد!

- هه!چيه؟ترسيدي؟

آمبريج چوبدستي اش را درآورد و رو به گرابلي گفت:
-كليد رو بده به من.

گرابلي حركتي نكرد.يعني كليد را به آمبريج نداد!
-گفتم كليد رو بده!

گرابلي پوزخندي ز و گفت:
- مرلينا!به اينا يه عقل سالم عطا بفرما.كليد دست من نيست!

آمبريج عصباني و برافروخته! سر كراب فرياد زد:
-هي بوقي!چرا مث ماست واستادي؟خوب بده ديگه!

كراب هم با شرمزدگي كليد را به زمين انداخت.اين عمل او آمبريج را خشمگين تر كرد.
-چرا ميندازيش زمين؟
آمبريج خم شد تا كليد را بردارد كه...

در همين حال پيش گودريك و رفقا!

گودريك فكر خوبش(!) را براي بچه ها تعريف كرد.اما متاسفانه هيچ كدام از شما از آن باخبر نمي باشيد!چون كه در همان حال به جاي اينكه به فكر خوبِ گودريك گوش كنيد،رفتيد سراغ گرابلي اينا!

- خوب اول چيكار كنيم،گودريك؟
گودريك پيشاني اش را خاراند و گفت:
-باو گفتم كه!بريم بيرون يه چاله بكنيم ،بعد بريم پيش گرابلي و رفقا!
پوناما با عصبانيت گفت:
-اهههه!گودريك چرا امروز اين قدر چرت و پرت مي گي؟اصلا خل شدي!

ليسا پوزخندي زد و گفت:
- اثرات معاون شدنه!

پوناما موافقت كرد.
- دقيقا!خوب،گودي! تو كه بهمون تو نقشه گفتي كه بريم...
-ششششش!
-باز چيه؟
دوباره لبخند گشادي روي لبان گودريك نقش بست!
-نگو!خواننده ها متوجه نقشمون مي شن!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/4/11 23:05:21
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد!!


گودريك كه در گوشه اي بانك الف دالي ها رو جمع كرده بود ، بر روي صندلي رفت و شروع كرد به صحبت كردن:

- خب بچه ها از اونجايي كه من خيلي گولاخم و شماها نيستيد ، من گروه تاسيس كردم شما نكرديد ، من كله ي كچل سالازار رو ديدم و شما نديديد و بنده معاون هستم و شماها نيسيتد ميگم كه بهتره بريم بيرون بانك و تا صندوق جوخه چاله حفر كنيم و راه زير زميني...

در همين هنگام جني كه گويا شخص مهمي در بانك بود نزديك آن ها شد گفت :

- چه خبره جوون معركه گرفتي تو بانك ؟ بيا پايين ببينم صندلي ها رو خاكي كردي ؟

گودريك كه لبخند بزرگي بر لبانش نقش بسته بود نگاهي به جن انداخت و گفت :

- بچه ها يه فكر خوب .


صندوق جوخه

عر...عر...عر....(افكت صداي آژير)
- گرابلي اين چرا صداي خر ميده؟

- چمي دونم ؟ فعلاً بايد بياي پايين .

- گرابلي جن ها ، جن ها دارن ميان .

- با ما كاري ندارن ، داشتن مي رفتن صندوق بغلي

در همين هنگام آمبريج از پشت به آنها نزديك شد و مانند گربه اي جلوي گرابلي پريد :
- پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيخ ، ترسيدي نه ؟ مي دونم كه ترسيدي ؟ اومدي جون رووناي بدبخت رو نجات بديد ؟ نه ؟ نه؟
- گرابلي جوابش رو نده ، بهش نفهمون كه ما ترسيديم .
- چي ميگي تو اون بالا ، نكنه بازم دلت مي خواد شنكجه شي؟
- كي من ؟ نه تشكر ، قبلاً صرف شده .


فلش بك


كرواب كه از شادي به وجد آمده بود از خوشحالي بر روي زمين مي پريد :
- ديدا گوش كن ، كرواب مي خواد يه جك جديد بگه ، يه روز يه مرده مي خوره به نرده
افكار ديدا : تا كي بايد به جك هاي مسخره ي اين گوش كنم ؟ اين بدترين شكنجه دنيا هستش كه .
- ديدا خوشش نيومد يه جك ديگه مي گم
- نه به جون تو خيلي هم خوشم اومد ببين دارم مي خندم



پايان فلش بك


جوخه ي بازرسي :

- چي شد ؟

آمبريج كه از خنده دلش رو گرفته بود به زور خودش رو كنترل كرد و گفت :

- از جك ديدا خنديديم ، همون كه تو توي افكارت يادآوري كردي .

- مگه شما ، شما هم افكار من رو ديدي ؟

- ما كه هيچي ، اوني هم كه داره اين پست رو مي خونه ديده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/11 20:05:13
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/12 11:16:35
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/12 11:21:03
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

دیدالوس دیگل و پروفسور ویلمنا گرابلی پلنک به سمت صندوق الف دال رفتند.قبل از اینکه بروند دیدالوس با سکه های مخصوص خودشون اعلام کرد که اگه تا سی دقیقه دیگه نیان خودشون وارد کار می شن.


دقایق می گذرند!


اعضاء الف دال کنار هم ایستاده بودند و سخت در فکر وارد شدن بودن که لیسا تورپین گفت:

-به نظر من یکی یکی بگیم می خواهیم بریم به صندوقمون چطوره؟

پروفسور پومانا اسپراوت گفت:خب اینجوری که نمیشه!ما هیچ کدوممون کلید نیاوردیم که...

در همین هنگام یکدفعه ساعت گودریک شروع به زنگ زدن کرد و همه ی الف دالی ها از این اعلام ناگهانی سکته ای بسی خفیف زدند( )

گودریک بلند داد زد:نیم ساعت تموم شد ولی ما نتونستیم بیایم!

لیسا گفت:آره باید یک جوری وارد بشیم.پروفسور ویلهمنا با دیدالوس اگر تنها دست به کار شن نمیشه.نمی تونن موفق بشن.

پروفسور اسپراوت که بسیار نگران بود گفت:باید به زور بریم تو. ما نباید بگذاریم...نباید بگذاریم که اونا افراد ما رو دستگیر کنن.پیش به سوی صندوق!

الف دالی ها:

پروفسور:

در همین هنگام در نزدیکی های صندوق جوخه ای ها...

دیدالوس دیگل و پروفسور ویلهمنا گرابلی پلنک به سمت صندوق می رفتند و چوبدستی هایشان روشن بود.آنها مواظب بودند که هر لحظه اتفاقی برای آنها نیوفتد.که ناگهان...

ویرایش کارگردان:و ناگهان چی؟بگو دیگه جون به سر شدیم...چی شد؟

نویسنده:یک لحظه قلم از دستم در رفت!


در همان هنگام دیدالوس از پایش به طنابی به صورت وارونه آویزان شده بود .ویلهمنا داد می زد:چی شد؟افتادی تو تله؟

و بعد صدای آژیر خطر در آمد و چند تا جن به سمت آنها آمدند...تعدادشون کم بود...

ادامه دهید و...

باشد که الف دال پیروز باشد رو از یاد نبرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 تیر 1388 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
الف دالی ها تک تک به کمک قرص های فرد و جرج که باعث خون ریزی دماغشون میشد از کلاس ها خارج شدن و تو حیاط هاگوارتز منتظر بقیه موندن.وقتی آخرین نفر از اعضای الف دال رسید با نگرانی و مراقبت به طرف محلی که بتونن از اونجا غیب بشن حرکت کردن.ابتدا هاگرید رو دیدن که در حال تدریس بود.آروم از پشت بوته ها حرکت کردن.

-کی اونجاست؟

گرابلی که جز دانش آموز های محبوب هاگرید بود بلند شد و به سمتش رفت.بقیه الف دالی ها به سرعت خودشون رو از اونجا دور کردن و به محوطه مشخص شده رسیدن.گرابلی با لحن خاصی گفت:

-استاد من قصد دارم به جنگل ممنوعه برم تا به تک شاخی که مریض شده کمک برسونم.
-الان؟مگه کلاس نداری؟
-نه کلاسی ندارم و اگر هم بهش نرسم دیر میشه و ممکنه بمیره!
-باشه برو،منم بهت سر میزنم!

گرابلی سرش رو تکون داد و شرمسار از اینکه به معلمش دروغ گفته بود به طرف بقیه الف دالی ها حرکت کرد.وقتی رسید از اونجا به راحتی جلوی گرینگوتز ظاهر شدن.تمام الف دالی ها دلهره داشتن و دستاشون می لرزید.گرابلی به زور سعی کرد که دلهره خودش رو نشون نده و با لحنی سرد گفت:

-خب بچه ها..اول با حرف جلو میریم و اجازه میگیریم که به صندوق الف دال سر بزنیم.بعد وسط راه جن رو بیهوش میکنیم و سراغ صندوق آمبریج میریم.در غیر این صورت مجبوریم حمله ای عمل کنیم.

دیدلوس که از شکنجه های آمبریج آگاه بود با ترس گفت:

-میخواید بی خیال روونا بشیم و برگردیم به تمرینامون ادامه بدیم؟
-خجالت بکش دیدا.رونا برای نجات تو اینجا اومد و الان تو باید اصرار بیشتری داشته باشی!
-میدونم اسپراوت ولی شما نمیدونید که نفوذ و حمله به این بانک چقدر سخت هست.

گرابلی برای اینکه اعتماد به نفس همه رو بالا ببره با صدای بلندی و خشنی گفت:

-این ممکنه خطرناک ترین ماموریت و آخرین ماموریت بعضی از ماها باشه.هر کی از این خطر ها میترسه میتونه همین الان استعفا بده و بره و تالارش و تکالیف تغییر شکلشو انجام بده!

با این حرف اعضای الف دال سری به نشانه نه تکون دادن و بدون هیچ ترسی وارد بانک شدن!

------------
درون بانک بسیار خنک تر از بیرون بود.جن ها با سرعت به اینور و اونور میرفتن و بدون وقفه کار میکردن.وقتی الف دالی ها وارد بانک شدن،نگهبانان بهشون خیره شدن.به اونها آموزش داده شده بود که به جمعیت های زیاد اعتماد نکنن.دو جن پیرتر بر روی صندلی نشسته بودن و در حال صحبت به الف دالی ها خیره شدن.بلافاصله صحبتشون رو قطع کردن و فردی رو صدا زدن.اون جن به سرعت به طرف الف دالی ها اومد و گفت:

-کاری از دستم براتون ساختست؟
-ما میخواستیم به صندوقمون بریم و مقداری پول برداریم.
-همتون با هم؟

نگاهی به کل الف دالی ها می اندازه و با لبخندی تمسخر آمیز میگه:

-دو نفرتون میتونن برن صندوق.بقیه همینجا منتظر اون دو نفر میتونن بمونن.
-باشه مشکلی نیست.

گرابلی برمیگرده و با صدای آرومی به الف دالی ها میگه:

-نمیتونستم موافقت نکنم جون در این صورت متوجه میشدن که هدفمون چیه!باید نقشه رو عوض کنیم.من و دیدا اول میریم،شما هم یه جوری خودتون رو به ما برسونید.
-اما گرابلی هیچ راهی نداره که بدون هدف بتونیم بیاییم!
-این دیگه مشکل شماست.شاید لازم باشه درگیر بشید.ما دو نفر میریم 30 دقیقه منتظرتون میمونیم.اگر نیومدین خودمون وارد عمل میشیم.

---------
دوستان الف دالی!

سعی کنید یه مقدار داستان رو بیشتر کش بدید که بشه نوشت و ماموریت ادامه پیدا بکنه.اینکه شما بپرید و برسید به رونا و نجاتش بدید یه ذره لوس میشه!سعی کنید همین ماجراهای درگیری رو توصیف کنید و یه ذره هم فضا سازی به کار ببرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1388/4/10 22:25:21
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین


....::::باشد كه الف دال پيروز باشد::::....



آ مبريج: مي دونم چي كار كنم ...
اوري: مي خواي چي كار كني ؟
- خب مسلما آپولو هوا نمي كنم .....
- واسسا ببين چه مي كنم .
و جيغي از سر شادي كشيد .

.....................

بق ... روونا در كنار پاي گرابلي كه بر روي جسد بي جان ديدا خم شده بود ظاهر شد .

كارگردان : بوقي ، ويدا كه نمرده . فقط از هوش رفته . مهمترين راه براي به هوش آورن يك شخص هم اشك تمساحه كه در اينجا گرابلي اين نقشو ايفا مي كنه .

- ميدونم ، خواستم دراماتيك شه

گرابلي : روونا اينجا چي كار مي كني ؟
روونا : هيچي پروفسور . داشتم از اينجا ها رد ميشدم گفتم يه سري هم به شما بزنم

ناگهان گرابلي برخاست . گردن گرابلي را چسبيد و او را به ديوار زد .

- فك كردي من بچم ، بچه لاي گچه . بگو بينم . تو داشتي جاسوسي مارو مي كردي مگه نه ! صب كن بينم . حدقه چشات چرا اينقدر بزرگ شده ؟ تو تحت طلسم فرماني مگه نه ؟ آ هاي ... با توام .

- بودم . الان ديگه نيستم .
-هيچ كس نميتونه از زير طلسم فرمان دربره .
-اما هري كه تونس . مي خواس بره تونس ، ولي نتونس . يني خون اون از ما رنگين تره ؟
-خب بابا ، تو رونالدو . قانع شدم .بگو بينم چرا اومدي ؟
- پروفسور . راستش صداي جيغ دخترونه ي آمبريج و صداي جوخه هاش اومد كه به اين سمت مي اومدن . گفتم بيام به شما خبر بدم .
- بابا دمت گرم . بامرام . خب ديگه پر رو نشو . چي ؟ چي گفتي ؟ بچه ها زود باشين ديدا رو ور دارين بريم كه اجل داره سر ميرسه .

-
- زود باشين ديگه .
گرابلي خود دست به كار شد و ديدا را با يك دست بر روي شانه اش انداخت و با دست ديگر...
- كجا با اين عجله ؟

در اين لحظه آمبريج فرياد زد :‌بگيريدشون ...!
اما ديگر نه گرابلي مانده بود ، نه ديدا و نه الف دالي . فقط و فقط يك گرينگوتز مانده بود ،‌ يك فرمانده و ارتش و يك جغد عشق بال و پر كنده ،

گويل : ببينين كي اينجاس ! خب روي جون ؛ ديگه آخر كارته .

مايلها دورتر


گرابلي پلنك :‌ اه . پس روونا كجاس ؟
يكي از اعضا كه فك كنم ديدالوس باشه :‌ ولش كن بابا . اون ديگه به ما خيانت كرده و چسبيده به مرگخوارا .
- نه بابا . تحت طلسم فرمان بودش. اونقدر مقاوت كرده بود كه طلسم شكسته بود .
- يني مي خواي بگي آپارات بلد نبوده .
- نه بابا . روونا يكي از باهوشا بود . فك كنم بر اثر مقاومت زياد نيروش تحليل رفته و نتونسته ب --- آپاراته .
- خب اگه اينجوري باشه ... بايد بريم نجاتش بديم . اما دو نفر دل شكسته با يه جنازه و يه گروه 7 نفره درب و داغون نمي تونن به اونا پاتك بزنن .
- منم همين فكرو دارم . به نظرم بهتره بريم هاگوارتز و تمام اعضاي ارتشو براي نجات روونا از چنگ آقا گرگه سازماندهي كنيم .

ديدالوس با خود فكر مي كرد كه :ارتش كه هيچ وقت بسيج نمي شه .


ادامه دهيد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!!

کراب به طرف دیدا رفت و بندی که که دور کمو دیدا بود بست دیدا از تعجب نگاهی به کراب کرد و گفت:معلومه چی کار می کنی؟ تو که طرف آمبریج بودی

کراب:من می خوام بیام الف دال دیدا من رفتم پیش الف دالیا و جاسوسی کردم و اومدم به آمبریج گفتم منو ببخش دیدا

دیدا:نه تو این کارو نکردی کراب نه؟ شوخی می کنی نه؟ :no:

کراب:چرا دیدا من اینکارو کردم

دیدا: نه تو نباید این کارو می کردی

بعد از در اتاق پروفسور گرابلی و اسپراوت آماندا واردشدن وارد شدن

آماندا تا دید کراب کنار دیداس طلسم به هوشی رو زد و این طلسم به دیدا خورد همه دویدند به طرف دیدا

آماندا:چیزیش که نشده پروفسور نه

پروفسور گرابلی:نه من یه ورد بلد بودم روی طلسم بیهوشی الان از بی هوشی در میاد ولی چیزیش نشده خدا رو شکر

آماندا:

دیدا:پروفسور یه جک بگم

پروفسور گرابلی:چی الان جای جک گفتن نیست که مطمئنی خوبی؟

دیدا:بگم بگم می خندیما

پروفسور گرابلی:بگو بگو

دیدا:یه مرده بدون ماشین میره کارواش ازش می پرسن چرا بدون ماشین اومدی میگه:خونمون نزدیک بود پیاده اومدم

همه:

در نزدیکی صندوق الف دالیا

آمبریج:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپراوت در 1388/4/8 22:40:20
دیدگاه هر کس نشان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اشد که الف دال پیروز باشد !

کراب میره پیش آمبریج و وقتی دیدش میدوه و زمین رو عین گهواره تکون میده !
آمبریج هم که میفهمه جاسوسش برگشته فوری روشو به طرفش برمیگردونه و جیغ بنفشی میکشه یه طلسم رو بعد کراب با کله میخوره زمین !

آمبریج : بهت گفته بودم در محضر مقدس و پر فیض من هیچوقت ندو ! به همین زودی فراموش کردی !؟
کراب : اما ...
آمبریج : اما بی اما ! بگو ببینم چه خبر !؟
کراب : اما منم ...
آمبریج : گفتم هیچ اما و اگری تو کار نیست کراب !

ولوم آمبریج سیر صعودی داشت ! یعنی از کم به زیاد هی بلند تر میشد و وقتی به کلمه کراب ختم شد کراب یه بار دیگه رو زمین افتاد ! البته این بار خود آمبریج هم افتاد ! چون لرزش ناگهانی و یهویی زمین از صداش رو نتونست تحمل کنه !!!

کراب : اووی ! ببین من بخوام سوسکت کنم ...
آمبریج : ادامه بده ! ببینم چیکار میتونی بکنی !؟
کراب : آخه ...
آمبریج : آخه چی کراااااااااااااااااااااااب !؟ اما و ؟اخه و اگر رو فاکتور بگیر ابله و شیرین مغز !
کراب : بابا میگم اینو اونا داشتن میگفتن ! اونا داشتن میگفتن " من اگه بخوام سوسکت کنم ، نمیتونم ! "

کراب تو دلش خودش رو صد بار لعن و نفرین کرد به خاطر دروغ شاخداری که گفته بود . فقط کافی بود آمبریج به حرفای اون یکی جاسوسش گوش کنه تا بفهمه جمله : اگه من بخوام سوسکت کنم ، نمیتونم " ای در کار نبوده !!!

آمبریج : آها ! که این طور ! خب ادامه بده ! البتته یادته که من با اون یکی جاسوس هم که از تو قابل اعتماد تره مشورتی دارم ... !!!
کراب : ب ب بله ! خب خلاصه ....

و بالاخره کراب اتفاقایی رو که افتاده بود رو برای آمبریج تعریف کرد .

آمبریج دستی به چنه اش به نشانه تفکری غیر عادی میشکه و بعد میگه : به همراه اعضای فداکارم میریم سمت صندوق الف - دال ! تو هم اینجا مواظب اون باش که فرار نکنه !

بعد دستش رو به طرف دیدا نشونه میگیره ! بعدم که غیب میشه !

کراب متفکرانه پاورچین پاورچین به سمت دیدالوس میره . وقتی شناختش داد میزنه : اااا ! این که همونیه که الف - دالیا دنبالش میگردن ! آزادش کنم بره تا شاید دامبل بهم جایزه ای رو بده که آمبریج نداد !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده