جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 03:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اسامی بازجویی شده ها:
آستوریا گرین گرس - هلنا ریونکلاو- ریگولوس بلک- باروفیو- ایرما پینس-کنت الاف-فلورانسو- لادیسلاو زاموژسلی.

__________________

-سلام!

آرسینوس سرش را بلند کرد...ولی کسی را ندید.
-کیه؟ فلیت ویک؟ باز تو اومدی؟ کجا نشستی؟ نمی بینمت.

صدا به آرامی جواب داد:
-من فلیت ویک نیستم! و همینجا روی صندلی بازجویی نشستم.

آرسینوس به صندلی بازجویی نگاه کرد. خالی به نظر می رسید. ولی در دنیای جادویی هیچ چیز آن طور که به نظر می رسید نبود.
-تو کی هستی؟

-مهمان!
-اینجا همه مهمان هستن. اگه دقت کرده باشی اون تو مهمونیه و همه مهمون محسوب می شن.

صدا بدون این که در لحنش کوچکترین تغییری ایجاد شود جواب داد:
-من مهمون نیستم! مهمانم! دقت کن:

ظاهرا مهمان قادر به جادو کردن بود. ابر کوچکی بالای سر آرسینوس ظاهر شد:
نقل قول:
2 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن‌ ها)
عضو: 1
مهمان: 1
لرد ولدمورت, بیشتر...

-متوجه شدی؟...من اون مهمانم!

آرسینوس متوجه شده بود. بازجویی از یک صدای بی هویت کار ساده ای نبود. هیچ برگ برنده ای برای تهدید او نداشت. هیچ اطلاعاتی برای گرفتن مچش!
-بگو ببینم. چی می دونی؟

-در واقع...هیچی! من فقط هستم. نه چت باکس رو می بینم نه می تونم در بحثی شرکت کنم. من نمی تونم حرف بزنم. فقط می تونم شاهد قضایا باشم. اونم بصورت محدود. می تونی بفهمی این چقدر سخته؟ ببینی و سکوت کنی!

آرسینوس کم کم داشت کلافه می شد.
-کی تو رو دعوت کرد؟

-کسی دعوتم نکرد...کسی منو نمی بینه. ولی همیشه هستم. اونقدرا که فکر می کنی به درد نخور و بی مصرف نیستم. وقتی یکی میاد اینجا و حس می کنه منم هستم دلگرم می شه. می فهمه تنها نیست. من ممکنه هر کسی باشم. بلاتریکس...لرد ولدمورت...هری پاتر...و حتی خود تو...اگه یه مدتی بی حرکت باشی و کاری نکنی ممکنه تبدیل به من بشی. بعد می تونیم دستای همدیگه رو بگیریم و از این تاپیک به اون تاپیک بپریم و رو پستا غلت بزنیم و شادی کنیم. کسی کاری به کارمون نداره. کسی بهمون اعتراض نمی کنه. کسی توقعی ازمون نداره.

صدا داشت کم کم هیجان زده می شد! آرسینوس احساس خطر کرد.
-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/4/21 3:56:29
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1394 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه در یک مهمونی وانمود می کنه که جان پیچش(که یک دستماله) دزدیده شده.
آرسینوس جیگر هم به عنوان بازجو وظیفه پیدا میکنه که از تک تک حاضرین در اون مراسم(سفید و سیاه) به همین بهانه بازجویی بکنه.

(اسامی باز جویی شده ها در پست بعد موجوده.)

---------------------------


آرسینوس به این فکر افتاد قبل از اینکه بازجویی اش را ادامه دهد،دوست قدیمی اش،رودولف را پیدا کند تا او را نجات دهد!
به همین خاطر نقاب اش را دوباره به صورت گذاشت و بسیار مصمم از اتاق بازجویی خارج شد!
در سالن اما هر کسی به کاری مشغول بود...جیمز یویو اش را برای در اوردن حرص ویولت جلوی چشمش عقب جلو میکرد.هکتور معجون به دست از این ور سالن به اون ور سالن میرفت تا داوطلبی برای امتحان معجون جدیدش پیدا کند!دامبلدور گلرت پرودفوت را به گوشه ای خلوتی برده و از او حال پدربزرگش سوال میکرد.نارسی به دنبال پسرش و گفتن دیالوگ "دارکو زنده است؟!"کل سالن را زیر و رو میکرد!تدی دست ویکتوریا را گرفته و ناراحت از اینکه دامبلدور "گوشه ای خلوت" را اشغال کرده بود،به دنبال گوشه ای خلوت تر بود!لینی پرواز کنان سعی میکرد از دسترس آشا دور باشد!کنت الاف و وندلین هر کدام در مورد اینکه فندک کی از اون یکی بهتره،بحث میکردند!خلاصه هر کس به کاری مشغول بود...ولی هیچ خبری از رودولف نبود!
آرسینوس به این فکر افتاد که حتما رودولف در مرلینگاه است...چون رودولف از زمان دربانی خانه ریدل ها مشکل کلیوی داشت...مشکل کلیوی؟!خودش بود!رودولف مشکل کلیوی داشت...و آستوریا حتما به دنبال مریض بود...نکند آن جیگر با گاف مفتوح که در دست آستوریا بود،متعلق به رودولف بود؟!

آرسینوس از این افکار به خود لرزید...سریعا میبایست آستوریا را پیدا میکرد...حتما او سر نخی از رودولف داشت!
و همینطور بود...آرسینوس خیلی سریع آستوریا را پیدا کرد...و همچنین رودولف را!
آرسینوس به آستوریا و رودولف نزدیک شد...رودولف به نظر نمیرسید وضع بدی داشته باشد...بیشتر انگار رودولف در حال تعریف خاطرات از رشادت ها و خفنیت خود بود...
_آره...بعدش گفتم هتته...دلوریس یه چکش سمت من ول داد...منم چست و چابک سریع جاخالی دادم و شیشه شیر رو برداشتم غل دادم زیر پاش...از اون ور جمیز بالاخواه دلوریس اومد منو رو برداشت یه دکمه زد،از غیب یه چیزیم پرید...منم دیدم فایده نداره یه شیرجه زدم،شیر آب رو گرفتم سمتشون...بعد...
_رودولف؟!تو اینجا چیکار میکنی؟!همه جا رو دنبالت گشتیم!
_عه؟!چطوری آرسی؟!جای خاصی نبودم...رفته بودم جنگل!
_جنگل؟!
_آره دیگه...یه مالکوم نامی رو فرستادم به بهتون خبر بده...نیومد؟!
_خب حالا...کارت تموم شد تو جنگل؟!
_والا ما رفتیم جنگل...وسط کارمون شب خوابیدیم،صبح از خواب بیدار شدم،دیدم اومدم اینجا آپارات کردم...نمیدونم داستان چیه!
_خیلی خب حالا...من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست!
_آستوریا رو بیارم؟!
_نمیخواد...همین الان ازش بازجویی کردم...در ضمن...خودت و زنت به نظر من ازش دوری کنید بهتره...حالا هم من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست بیاد تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/4/22 1:54:50
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1394 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ريگولوس مشكيني هنوز فاصله ي مورد نظر آرسينوس جيگر را با در پيدا نكرده بود كه درب با صداي مهيبي باز شد .
پيكر باريك و بلند ساحره اي كه روپوشي سپيد ليكن آغشته به خون به تن داشت مقابل درب پديدار شد .
ساحره ، بي آنكه اقدامي براي بستن درب انجام دهد با قدم هايي بلند سمت ميز بازجويي آمد .
با نزديك تر شدن او آرسينوس توانست چيزي را كه محكم در دست نگه داشته بود ببيند . بيشتر شبيه يكي از احشاي داخلي بدن انسان بود و خوني كه از آن مي ريخت ميتوانست مهر تاييدي بر اين مدعا باشد . نكته ي جالب اينكه ساحره آن را طوري بدست گرفته بود گويي يك لنگه جوراب كريسمس است .
ساحره با دست آزادش صندلي را عقب كشيد كه صداي گوشخراشي توليد كرد . سپس به سرعت روي آن نشست و يك پايش را روي پاي ديگرش انداخت .
ـــ هان؟! چيه ؟! چي ميخواستيد ؟!...منو از اتاق عمل كشيديد بيرون !
آرسينوس خيره به آنچه در دست او بود اصلا سخنان پيشينش را نشنيد :« اون...دقيقا...چيه ؟»
ساحره رد نگاه آرسينوس را دنبال كرد و نگاه خشك و بي روحي به آن ..اوم...چيز...انداخت . سپس نگاه جدي اش را سمت آرسينوس برگرداند :«جيگر .»
ـــ"جيگِر" هستم .
ـــ ميدونم...جيگر !
ـــ عرض كردم جيگِر هستم !
ـــ آره...جيگر...
آرسينوس كه كم كم طاقتش رو به سوي طاق شدن ميگذاشت گفت :« جيگِر هستم !»
ساحره زمام اختيار از كف داد :«ميــــــدونم جيگِري !... مگه نپرسيدي اين چيه ؟!...جيگره...جيگرههه...جيگرههه...! كبده... !»
آرسينوس اخمي كرد ( كه البته ساحره در پس ماسكش اصلا آن را نديد ) و كمي جمع و جورتر سرجايش نشست :« ميدونستم ميخواستم بدونم شمام ميدونين يا نه...پس ... مشغول عمل جراحي بوديد !»
اين بار ساحره اخم كرد كه آرسينوس مشخصا آن را ديد :« ااجازه تون..»
نگاه آرسينوس روي كبد در دست ساحره بالا و پايين شد :« الان...اين...طرف...زنده ميمونه ؟»
ـــ كي ؟...اين؟...عمرا !....عمر خودشو كرده بود به هر حال... تستراليه كه دم در خونه همه ميخوابه ديگه...
ابروان آرسينوس بالا رفت كه اين بارهم ساحره به سبب وجود حجاب ماسك متوجه چيزي نشد :« اصيل زاده بود ؟»
ساحره نگاه خشك و جدي ديگري به آرسينوس انداخت و با لحن كسل و بي حوصله اي گويي به بچه اي دو ساله فيزيك كوانتوم توضيح دهد گفت :«تسترال كه ديگه اصيل و مشنگ نميشناسه !»
و حس عجيبي به آرسينوس مي گفت دكتر گرين گرس اصلا ناراحت نيست . به زمزمه گفت :« بسيار خب...» و همچنان كه پرونده اي را از زير پرونده هاي ديگر بيرون مي كشيد با همان تن صدا ادامه داد :« آستريا گرين گرس مالفوي...»
ساحره سخن او را قطع كرد :« سركار خانوم دكتر آستريا گرين گرس مالفوي .»
ـــ خب...همون... نام ؟ پيشه ؟ قصدت از دخول به ميهماني ؟
ابروان ساحره بالا رفت :« همين الان گفتم "دكتر " وهمين الان گفتي "آستريا گرين گرس مالفوي "وهمين الان گفتم منو از اتاق عمل كشونديد آورديد اينجا ...قصد خاصي نداشتم !»
آرسينوس بي آنكه سرش را از روي پرونده ها بلند كند نيم نگاهي به دكتر گرين گرس انداخت و گفت :« ملقب به "پزشك دهكده"... بايد تو دهكده ي هاگزميد خيلي شهرت و محبوبيت داشته باشيد نه؟ لابد جون خيليا رو نجات داديد.»
ـــ نجات دادن كه...بله... ولي... محبوبيت دقيقا واسه نجات دادن جانشون نيست...واسه گرفتنشه... ميدونيد ، فكر كنم مغازه ي اون عده جان باخته خيلي پررونق و شلوغ بود... اينه كه...الآن...مغازه هاي اطرافشون هم فرصت عرض اندام دارن... نون اوناهم تو معجونه...
آرسينوس كه خيلي جدي به اين فكر افتاده بود كه پيشگيري بهتر از درمان است و اكنون بايد به طور جدي به فكر راهي براي حفظ سلامتي اش باشد گفت :«بسيار خب ...بذار همه چيو از اول شروع كنيم...»
ـــ الان اولشه ... تازه نشستم...
ـــ نه...داستانو از اول شروع كنيم...
ـــ من حق دارم با وكيلم تماس بگيرم ؟
ــــ بله...
آرسينوس نگاهش را از پرونده ي باز جلويش كند و با نگاهي منتظر به دكتر گرين گرس خيره شد .
و دكتر گرين گرس نيز به او خيره شد .
و هردو براي لحظاتي بهم خيره شدند .
ـــ خب ؟
ـــخب ؟
ـــ تماس نميگيريد ؟
ـــ نه ،...فقط ميخواستم بدونم ميتونم يا نه...حوصله شو ندارم...
آرسينوس شادان و شاكر از اينكه اگر پشت نقاب گريه هم كند كسي چيزي نمي بيند گفت :« بسيار خب...بسيار خب...بيايد از اينجا شروع كنيم... چي شد كه شما تصميم به پزشك شدن و نجات جون مردم گرفتيد درحالي كه چندين مرتبه سابقه ي قتل داريد...»
دكتر گرين گرس با چشم هاي تنگ شده و دقيق وسط حرف آرسينوس دويد :« چشماتون !» آرسينوس چشم هايش را جذاب كرد و نيمچه لبخندي زد كه ديگر لازم به گفتن نيست . دكتر گرين گرس "نديد".
پزشك دهكده ادامه داد :« توش مقداري زرده...اين ممكنه مربوط به سندرم ژيلبرت باشه كه دليلش افزايش غلظت بيلي روبين خونه من اگر جاي شما بودم فورا خودمو....»
آرسينوس كه يقين داشت چنين نيست فورا به دفاع از خودش برخاست :« نه من چشم سفيدم!...»
ـــ ها ؟!
ـــ منظورم اينه كه...چشام...كاملا سالمه...اصلا زرد نيست...سفيده...
دكتر گرين گرس دگربار چشم هايش را تنگ كرد :«من تا رنگ چهره تونو نبينم نميتونم نظر بدم...»
آرسينوس سفت به ماسكش چسبيد :« راه نداره...»
ـــ ميانبر ميزنيم...
ـــ نداره...
ـــ ميخرم براش...
آرسينوس پس از ده دقيقه اصرار دكتر گرين گرس بالاخره كوتاه آمد و نقاب را برداشت.
به نظر نمي آمد امكانش باشد اما دكتر حتي از پيش هم دقيق تر شد :« بيني شما فرمش بد نيست...ولي جا داره بهترم شه... ميدوني...الان "دماغ لردي " مده... نميدوني چقدر مشتري داره هرروز...اصلا نون جراحاي زيباييمون رفته تو معجون...نيست اين روزا شخصيت محبوبيه؟...من ميتونم براتون وقت بگيرم...»
ـــ ام...نه متشكرم...ميشه برگرديم به اصل مطلب ؟...
ـــ موهاتونم من ميتونم واسه كاشت با دكتر...
ـــ نه ، موهامم دوست دارم فكر ميكنم بهتره برگرديم به اصل مطلب... چي شد شما با وجود اينهمه سابقه ي قتل تصميم گرفتيد دكتر شيد و جون مردم رو نجات بديد ؟
دكتر گرين گرس بالاخره كوتاه آمد :« كم سن و سال تر كه بودم مادر دچار بيماري "آبله دم انفجاريون" شدن كه متاسفانه اون موقع بيماري اي ناشناخته بود و قربانيان زيادي داشت... به همين سبب من تصميم گرفتم در رشته ي شفادهندگي تحصيل كنم تا بتونم رو اين بيماري مطالعه كنم...هم چنين مدتي بعد دايي و عموي بزرگ هم دچار همين بيماري شدن...»
ـــ خب...متاسفم...جون سالم به در بردن ؟
ـــ خير .
ـــ مادر ؟
ـــخير.
ـــ دايي ؟
ـــ خير.
ـــ عمو ؟
ـــ خير.
ـــ اوم...كسي هم نجات داده شده كلا ؟
ـــ خير.
ـــ پس...دقيقا رو چي مطالعه كردين ؟
ـــ روي شبيه سازي ويروس بيماري...ميدونيد...عمو وارث نداشت...هر اتفاقي براش ميافتاداموالش ميرسيد به من و دافنه... كلا انسان ثروتمندي بود...دايي هم اين اواخر يك مزخرفاتي در مورد حقوق مشنگ زاده ها مي گفت...در كل...
ـــ اوه...اوه بله...متوجه شدم... مورد ديگه اي كه اين وسط هستش ...اينه كه...
ــــ "هست" ... هست خودش فعل اسنادي سوم شخصه و اصلا نيازي به ضمير شخصي پيوسته ي ــش نداره...
آرسينوس با غيض به دكتر گرين گرس نگريست. البته...بارها شنيده بود كه دكتر به شكلي غيرعادي علاقه به غلط ادبي گرفتن دارد.
سخن دكتر را نشنيده گرفت و ادامه داد :« شما واقعا چطور حاضر به ازدواج با دراكو مالفوي بچه ننه شديد كه هيچ كس بهش زن نمي داد ؟»
ـــ اون كه... ديگه چي كارش كنم...انـــقدر سيريش شد آخرسر مجبورشدم ديگه...
ـــ او..هوم ؟
ـــ آره... يه روز كه تو بالكن اتاقم ايستاده بودم و اواز پرنده ها رو نگاه مي كردم و از هواي زيبا لذت ميبردم و موهاي طلاييم رو شونه مي كردم...
ــ ام...عذر ميخوام... آب كدو حلوايي ميون كلامتون...شما كه موهاتون قهوه ايه...
دكتر گرين گرس جوش آورد :« عذرت پذيرفته نيست ...حالا قهوه ايه كه قهوه ايه...چه بهتر كه قهوه ايه !...بورها احمق...! مصلن رنگ ادرار بعد از خوردن زينك سولفات باشه چه لطفي داره واقعا ؟!»
آرسينوس خود را جمع و جور كرد :« خب ...من كه چيزي نگفتم...خودتون گفتين طلايي...»
دكتر پشت چشمي نازك كرد و سپس گويي هيچ وقفه اي پيش نيامده باشد با همان لحن خشك و رباتيك ادامه داد :« يهو ديدم كه از زير بالكن صداي پيانو مياد... پايين رو نگاه كردم و ديدم يه پسر خوش قيافه ي بور احمق سوار بر آذرخش سفيد داره پايين بالكن پيانو ميزنه...(؟؟؟) ...و همون لحظه...اون...شديدا در عشق من گرفتار شد ... پاشو كرد تو يه دمپايي كه من ميخوام افتخار غلامي شمارو داشته باشم... خلاصه...رفت خودشو از بالاي برج ستاره شناسي پرت كرد پايين...حالا اصلا مهم نيست كه سوارجارو بود مهم نيته... و معجون فلاكت خورد...و اينهم مهم نيست كه پادزهرشو داشت مهم نيته... و به خودش آوادكداورا زد ... كه بازهم تاكيد ميكنم اصلا مهم نيست كه چوبدستيو برعكس گرفته بود و طلسم خورد به جن خونگيشون مهم نيتشه...و كله شو كرد تو استخر خونه ميخواست خودشو خفه كنه... اينجا هم باز مهم نيست كه حباب اكسيژن داشت نيتش پاك بود ... و حتي حاضر شد براي شكنجه كردن خودش به كنسرت اون يارو خواننده مشنگه بره ..اوم...جاستـ...ين...بربري...؟...بره...خب با اينكه صدا خفه كن تو گوشش بود ولي از اين يكي ديگه واقعا نتونست جون سالم به در ببره بيش از حد توانش بود ...چند هفته تو سنت مانگو بستري بود خودم مجبورشدم معالجه ش كنم ...هيچي ديگه اخر پدر مادرش اومدن اذ و التماس كه تو با اين ازدواج نكني اين خودشو نابود ميكنه...مجبور شدم قبول كنم. ... راستي...گفتيد تو بيمارستان پرونده داريد ...؟... بعلاوهاگر از رنگ چشمتون راضي نيستيد الان روش هاي نوين براي تزريق رنگ چشم هم اومده...»
2 اكتبر 2006 ، عمارت اربابي مالفوي
ـــ در واقع براي درست كردن اين معجون كرم هاي پهن يا پلات هلمنت ها...
ـــ واي پلات هلمنت ! چه اسم شيكي...هروقت بچه دار شدم اسم بچه مو ميذارم پلات هلمنت !
لوسيوس مالفوي چشم غره ي غليظي به پسرش دراكو رفت كه اين را گفته بود :" بذار خرش پيدا شه بعد درمورد كره خرشم تصميم ميگيري..."
نارسيسا با احساس گفت :« واي پسرم خيلي تصميم قشنگيه...فقط يه مشكل داره...! كي آخه به تو زن ميده ؟!»
بلاتريكس با افسوس سر تكان داد :« چقدر بده آدم ورشكسته شده باشه ولي نتونه رو پسرش حساب كنه كه با وصلت با يه خانواده ي ثروتمند خانواده رو نجات بده...»
رودولفوس چكيده اي از تمام سخنان پيشين فراهم كرد و تمام بحث را در يك كلمه جمع بندي كرد :« يالغوز !»

3اكتبر 2006 عمارت اربابي گرين گرس
ـــ آخــــي...كم كم دلم داره برا اين دافنه ميسوزه...بدجور ترشيده...ديگه كسي نمياد بگيردش...
ـــ ما هم كه رسم نداريم دختر كوچيك قبل دختر بزرگ شوور كنه... آستريا تسليت ميگم...قراره بترشي...

اكتبر 2006... پارك اربابي...اوم شهرداري...
ـــ هيچي ديگه...خلاصه... شما با من ازدواج كنين ؟
ـــ اه...اوم...گفتي تو حساب بانكي بابات چقد پوله ؟
ـــ يه چندصد ميليارد گاليوني هست...
ـــ بعد...اوم...گفتي والده ت مشكينيه ؟
ـــ آره... اونم پولداره...
ـــ حالا روش فكر ميكنم...بايد فكر كنم...
ـــ بسيار خـ...
ــ فكر كردم ، باشه !

آرسينوس گفت :« نه پرونده ندارم...از رنگ چشمم راضيم...بسيار خب آخرين سوال... مي بخشيد كه مي پرسم ولي روند معمول بازجوييه اميدوارم بهتون بر نخوره... تا به حال سابقه ي دزدي داشتيد ؟»
ـــ بيخود اميدوار نباش...و ،نه... فقط اختلاس...
ـــ آهان...خب اون موردي نداره ... بسيار خب متشكرم ...ميتونيد بيرون منتظر باشيد...
ـــ نه من بايد برم بيمارستان...اين كبده رو بذارم سر جاش...
ـــ مگه نگفتيد اميدي بهش نيست ؟
ـــ اميد كه نه ، نيست... ولي بايد اون جمله ي معروف و متداول" متاسفم... ما تلاش خودمونو كرديم..." رو بگيم ديگه....روند معمول عمله...
ـــ اوه...بسيار خب...متشكرم...بفرماييد...فقط ميشه موقع رفتن لطفا همسرتون دراكو رو هم صدا كنيد بياد ؟
ــ اوم...حقيقتش خودم از دراكو پرسيدم موقع ارتكاب جرم كجا بوده...
ـــ آهان ؟ كجا بوده ؟
ـــ خب...يه جا بوده ...
ــ كجا ؟...
ــبه من اعتماد كنين...يه جا بوده...
ــ خب كجا ؟
ـــ اي بابا تالار انديشه !
تازه مسئله براي آرسينوس روشن شد :« اهان...خب...اوم...شاهدي هم داره؟»
ابروان دكتر گرين گرس بالا رفت :« مگه بايد داشته باشه ؟!»
آرسينوس كه دريافت سوتي داده گلويش را صاف كرد و گفت :« بسيار خب...بفرماييد...»
دكتر گرين گرس باز هم صندلي را با صداي گوش خراشي عقب داد و از جا برخاست . با قدم هاي بلند سمت درب اتاق رفت . دستش كه به سمت دستگيره ي در رفت ، ناگهان متوقف شد . برگشت و با نيمچه لبخندي به آرسينوس نگريست :« آقاي جيگر...به نظرتون كمي عجيب نيست كه درست بعد از گم شدن هوركراس ،... رودولفوس لسترنج غيبش بزنه ؟»
لبخند دكتر گرين گرس پررنگ تر از پيش شد ، چشمانش با برق شيطنت درخشيد ، سپس سري به علامت احترام و خداحافظي تكان داد و از اتاق بيرون رفت .
آرسينوس به در بسته شده نگريست و جايي كه لحظه اي پيش پزشك دهكده ايستاده بود .
جان پيچ نميتوانست به دست رودولفوس دزديده شده باشد چون اصلا دزديده نشده بود . اما ، چرا دكتر گرين گرس بايد سعي مي كرد رودولفوس لسترنج را مقصر جلوه دهد ؟...اگر رودولفوس لسترنج به هر دليلي باز نمي گشت اموالش به چه كسي ميرسيد ؟ ...بلاتريكس لسترنج...اگر بلاتريكس به هر دليلي گم و گور مي شد چه ؟... آنها كه فرزندي نداشتند...اموالشان يحتمل به خواهر ودر نتيجه خواهرزاده...و در نتيجه...همسر خواهر زاده مي رسيد !
آرسينوس جگر به دري بسته شده اي نگريست كه لحظه اي پيش مجرمي از آن خارج شده بود .
مرلين نگه دار بلاتريكس باد !
( برگرفته از سرود ملي انگلستان خدا نگه دار ملكه باد با اندكي تغيير )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
There's always a little truth behind every
"just kidding"
a little knowledge behind every
" i don't know"
a little emotion behind every
" i don't care"
and a little pain behind every
"it's ok"
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1394 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس همچنان که به آرامی و مثل یک پنگوئن فلج به سمت در میرفت، گفت:
- از اتاق یا از مهمونی؟
- از اتاق! برو فقط!
- خب... اگر از اتاق برم بیرون، پس چطوری باید گم بشم؟
- ببین... از در اتاق برو بیرون... از نقطه دید من خارج شو... این یعنی گم شدن!
- من از کجا بدونم محدوده دید تو چقدره؟!
- محدوده دید من رو تا پشت در شما در نظر بگیر!
- خب... یعنی من از این اتاق خارج بشم و از پشت در هم برم کنار؟
- بله... برو حالا!
- کجا برم؟
- چمیدونم! برو دزدی کن از ملت... منم یه بهونه گیر میارم که بندازمت زندان.
- ولی من هیچ دری این اطراف نمیبینم که برم دزدی کنم از ملت!

آرسینوس دست هایش را مشت کرد و به سختی جلوی انفجار خشمش را گرفت.
- این در رو میبینی؟ ازش برو بیرون! به همین سادگی.
- درش بزرگه یا کوچیکه؟
- هرچی تو بگی! فقط از این اتاق برو بیرون.
- ولی من هنوز نفهمیدم چطوری باید همزمان هم "گم بشم" و هم از اتاق "خارج بشم"!

چهره آرسینوس در زیر نقاب کبود شد... میخواست ریگولوس را تکه تکه کند... پس چوبدستی اش را کشید و به سمت او نشانه رفت.
- میکشمت بلک! میکشمت... دنیا رو از وجودت پاک میکنم! میکشمت. میکشمت. میکشمت!

- من جات بودم اینکارو نمیکردم آرسی! هردومون هم میدونیم که تو اینکارو نمیکنی!

- چرا اونوقت؟

ریگولوس به سختی جلوی خودش را گرفت که از خنده منفجر نشود.
- جرئتشو نداری!

همین برای منفجر شدن آرسینوس کافی بود... او که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، نعره زد:
- سکتوم سمپرا!

ریگولوس نتوانست هیچ حرکتی بکند... افسون مستقیما به قفسه سینه اش برخورد کرد، آرسینوس که تمام خشمش در همان افسون خالی شده بود، تازه فهمید چه کرده. ناسزایی داد و به طرف ریگولوس رفت.
- بلک؟! تو... تو... هیچیت نشده؟! چرا داری میخندی؟!
- خب بهت گفتم نکن که! تو که نمیتونی این افسون رو اجرا کنی بوق میخوری اجراش کنی.

آرسینوس فحشی داد و همزمان نفس راحتی کشید... اکنون میتوانست به ادامه بازجویی بپردازد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1394 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در واقع آرسینوس کاملا درست فکر میکرد... رودولف جایی نرفته بود. در واقع رودولف اصلا جایی نبود که بخواهد از آنجا به جای دیگری رفته باشد... رودولف هیچ جا نبود. رودولف گم شده بود.

با فریاد آرسینوس همه ی سالن از جا پرید،هیچ یک از آنها حال زندان بانی که امید یک لرد به او باشد و تک تک با دیوانه ترین انسان های جهان مصاحبه انجام دهد و در نهایت یک ماست بند روستایی یا چیزی شبیه این یک گاومیش را درون دفترش ظاهر کند درک نمیکردند. وقتی بالاخره تنش حاکم بر سالن کمی و فقط کمی آرام گرفت، درست در زمانی که همه به هم نگاه میکردند تا قربانی بعدی را شناسایی کنند (به این نکته توجه کنید که قربانی اصلی آرسینوس بود) کسی که شاید همه بجز آرسینوس با نفر بعدی بودنش موافق بودند، آهسته از جایش بلند شد. بهرحال آرسینوس دوست نداشت از این یک قلم جنس بازجویی کند. کسی که حتی از باروفیو و حتی از گاومیش باروفیو هم آزار دهنده تر بود.

پسر آهسته به سمت آرسینوس رفت... هکتور نبود اما مشخص نبود چرا ویبره میرفت.

_تو واس چی می لرزی؟!
_خیلی هیجان انگیزه آرسینوس... دارم میام تو کشتارگاه!
_کشتار گاه؟ ام... ریگولوس... اینجا... اتاق بازجویی منه.
_ولی من همین الان دیدم که یه گاو ازش خارج شد...
_بجز من کسی تو اتاق نبوده ریگولوس!به من اعتماد کن.
_اعتماد میکنم... پس فقط تو توی اتاق بودی... پس اون گاو که خارج شد خودت بودی؟

آرسینوس فقط به ریگولوس خیره شد. و سکوت کرد. خیلی سکوت کرد. یکم زیادی البته.

ده دقیقه بعد

_ام... هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟!

ریگولوس با خونسردی به آرسینوس خیره شد. مثل همیشه در کمتر از یک دقیقه از اوج هیجان به خونسردی وصف ناپذیری دست پیدا کرده بود.
_چرا... من ریگولوسم... و خوابم میاد.
_نه... منظورم جمله ی صریح و منطقی ایه که ازش نتیجه بگیری!
_من ریگولوسم و خوابم میاد... در نتیجه من ریگولوس خوابالو هستم.
_ام... بذار کمکت کنم. نام... پیشه... قصد از ورود به جشن!

در واقع آرسینوس داشت منفجر میشد. یک جواب اشتباه کافی بود تا این پسرک ابله و کل کشتار گاه را با هم به هوا بفرستد.

_خب... ریگول-تو میخوای بگی... اسم منو نمیدونی؟!
_چرا میدونم ولی خب...
_پس چرا میپرسی؟!
_روند کار اینطوریه که...
_که هر چی میدونی رو بپرسی؟! یعنی بقیه چیزایی که ازم میپرسی هم جوابشو میدونی؟!

آرسینوس برای لحظه ای سرخ و سفید شد.
_ریگولوس... بخاطر خدا! فرض کن من نمیدونم.
_ریگولوس بلک...مادرم بهم میگه بیشعور پاشو ظهره. عمه هم بهم میگه ریگ و لوس به لک. اسم مسخره ایه. وندلین عقیده داره من هیچ وقت نمیتونم ازدواج کنم چون "آرکچروس عسلم" درست به اندازه ی غلام جوجو نفرت انگیزه. و هکتور میخواد منو بکشه. رودولف عقیده داره که من یه نمک-وایسا... راستی رودولف کجا بود؟! بنظر من که اون خیلی یهویی گم-

آرسینوس ترجیح داد این معرفینامه ی "کوتاه" را هر چه سریع تر خفه کند.
_پیشه؟!

ریگولوس با کمال خونسردی به آرسینوس خیره شد.
_نمیدونم پیشه یعنی چی ولی خب بنظرم رودولف خیلی یهویی گم و گور شد. کاش حداقل بهم میگفت داره کجا میره. رفته بود بطری های نوشیدنی رو-
_پیشه یعنی شغل ریگولوس... انقدر منو زجر نده!
_اوه... خب از اول میگفتی! خب من مشاغل زیادی دارم. (افکت آرسینوس در حال بیل زدن و گور خود را کندن) خب باید بگم من چرک کف دست تجارت میکنم. یعنی چرک کف دست یکی رو ازش میگیرم و میدم به بعدی. و بعدی بجای چرک کف دست مشنگی بهم چرک کف دست جادوگری میده.و بعد-
_وایستا... چرک کف دست دقیقا یعنی... چی ریگولوس؟!

ریگولوس لبخند عاقل اندر سفیهی زد و با حالت خسته مانندی به آرسینوس خیره شد.
_پول چرک کف دسته پسرم...!

آرسینوس با تمام قوا چشم غره رفت.

_داشتم میگفتم. کیف پول هم میدزدم. دیگه قراره با هم راحت باشیم! فقط بحث کیف پول نیست. خیلی چیزا می دزدم. تو کار رانندگی تاکسی هم بودم. قهوه خونه هم داشتم یه مدت...قبل از اینکه بطور اتفاقی اون مشتری بیچاره رو سلاخی کنم و برای سرم جایزه بذارن و رفقام تحویلم بدن. و خب یکم قبل تر از اینکه مامان و بابا جزغاله شن. همون موقع ها که مامان از خونه بیرونم کرد و نارسیسا میومد دم پاتیل درزدار برام لباس میاورد. نمیدونم چرا تمام لباسامو یه جا نمیاورد... یعنی بنظرت بخاطر این بود که پاتیل درزدار براش جذاب بوده و روش نمیشد به من-
_ریگولوس... بسه!
_بگه؟! یا شایدم میخواست منو بیشتر ببی-

آرسینوس نعره زد:
_بسه!
و سپس در کمال آرامش به آرامی ادامه داد:
_نمیتونی یکم... جواب هات رو... ام... کوتاه تر کنی؟!

ریگولوس به او خیره شد. کمی فکر کرد و سپس زمزمه کرد:میتونم.

_ممنونم دوست من... حالا از اینجا شروع میکنیم... تو قبلا... یک بار جانپیچ دزدیدی نه؟!
_بله.
_بسیارخب... عالیه! قصدت از دخول به مهمانی...؟!
_بله.
_یعنی چی بله؟!
_جواب کوتاه.
_منظور من این نبود که-
_سوال بعد.
_اوه خدایا... یعنی تو به این دلیل وارد مهمونی شدی که بله؟!
_خیر.
_پس چی؟!
_هیچی.

آرسینوس کم کم کبود میشد. کم کم آب بدنش بخار میشد. آرسینوس داشت به ساقه طلایی تبدیل میشد.
_مصاحبه ی خیلی خیلی موفقیت آمیزی بود ریگولوس... تو اصلا دزد جانپیچ نیستی...گرچه دزدی و خب گرچه سابقه ت تو دزدیدن جانپیچ بسیار درخشانه ولی من تشخیص میدم که نیستی. اگرم بودی الان وقتشه که بازنشست بشی. اگه ازت یه خواهش کنم ریگولوس... بهم گوش میدی؟
_بله.
_ممنونم... بلند شو.

ریگولوس آهسته و بدون هیچ حرفی بلند شد. خب مرض داشت! این غیر قابل انکار است. داشت به خودش فشار می آورد که نخندد.

_آهسته برو به سمت در...

ریگولوس آهسته به سمت در رفت.

_گم شو بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/4/17 4:34:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب بفرمایید عمو جان!
-گفتم من عموی تو نیستم.میتونی طی بازجویی منو جناب بازپرس خطاب کنی.
-چشم عمو بازپرس جیگر.

آرسینوس از قانع کردن هلنا منصرف شد. چون نمیشد! دفترش را روی میز گذاشت و شروع کرد.
-شما یه نیم تاج داشتین که ارباب اونو از شما خواسته بود.شما موقع دادن نیم تاج به ارباب کمی من و من کردین. یعنی با تردید درخواست ارباب رو قبول کردین.شما چطور جرات کردین این کارو انجام بدین؟ وقتی ارباب یه چیزی رو میخواد باید سریع تقدیمشون بشه.چرا شما از این قانون تخلف کردین؟یه نیم تاج اینقدر ارزش داشت که به خاطرش ارباب رو برای چند ثانیه منتظر نگه دارین؟

هلنا انگشت اشاره اش را بلند کرد.
-جواب بدم؟

آرسینوس سعی می کرد مخوف و ترسناک و بازجویانه به نظر برسد. اخم هایش را در هم کشید و گفت:
-بده!

-نیم تاج مال من نبود که. مال مادرم بود!

آرسینوس تصمیم گرفت اخم هایش را در هم بکشد. ولی نتوانست. چون قبلا بدون دلیل آنها را در هم کشیده بود و حالا که برای انجام این کار دلیل خوبی داشت عضلات صورت و ابروهایش همکاری نمیکردند. مجبور بود خشم خود را به گونه ای دیگر نشان بدهد. قلم پرش را روی میز کوبید ... ولی قلم شکست!
-ای واااای! بدبخت شدم! این قلم ارباب بود. داده بود باهاش بازجویی کنم. گفته بود بعدا ازش پس می گیرم. قابل تعمیر هم نیست. نمیدونم چرا. ولی نیست.من نابود شدم. همش تقصیر توئه. چرا صبر کردی اون همه توضیح بدم بعد حرفتو بزنی؟

هلنا لبخندی زد و گفت:
-خب به دور از ادب بود.

کراب آرزو کرد که ای کاش ادب یکی از اعضای بدن هلنا بود که او می توانست در آن لحظه خردش کند. ولی خب...نبود! برای همین بدون قلم پر به بازجوییش ادامه داد.
-نیم تاج مال مادرت بوده.اون شخصی که سالها بعد که نیم تاج تبدیل به هورکراکس شده بود اونو تقدیم کله زخمی کرد هم مادرت بود؟ شما مادر و دختر چرا اینقدر تو خط هورکراکسین؟ به نظرم خیلی مشکوکه. شماها ممکنه علاقه خاصی به هورکراکس داشته باشین؟
هلنا جوابی نداد. خوشحال بود که آرسینوس جو گیر شده و سه سوال را با هم پرسیده و چون سوال های بعدی به نظرش جالب تر بودند سوال اول را فراموش کرده.هلنا همه اینها را می دانست. هلنا خیلی چیز می دانست!
-نه!

-خب...قانع شدم. پا شو برو بیرون. رودووووولف! نفر بعدی رو بفرست بیاد.

سکوووت...

-رودوووولف! مگه با تو نیستم؟ الحق که دربونی و به هیچ درد دیگه نمی خوری. بفرست بیاد خب. قلم پر اضافه نداری؟

خبری از رودولف نشد. آرسینوس مطمئن بود رودولف جایی نرفته. مطمئنا جایی بین مهمان ها سرگرم ابراز علاقه خاص است. برای همین در را باز کرد. سرش را بیرون برد و فریاد زد:
-نفر بعععععد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1394 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب جرمت سنگین تر شد!
بارفیو که چشمانش اندازه نلبکی بزرگ شده بود و به آرسینوس سیاه و کبود زل زده بود و کم کم در حال بغض کردن بود گفت:
_آخه چرا منکه گناهی ازم سر نزده کاری نکردم.کردم؟
_باتوجه به اینکه شما مرگخوار نیستید بیشتر شک به شما می افته که چرا اینجا حضور داشتید این مهمانی مخصوص مرگخورا بوده و حضور افرادی به غیر از آنها جرم محسوب می شه.
_آخه...
_آخه بی آخه اعتراف کن!
_آخه ...
_وقتی با مامور قانون حرف می زنی دهنتو ببند...
با این حرف آرسینوس بارفیو دیگر نمی توانست خود را کنترل کند با قیافه ای حق به جانب رو به آرسینوس گفت:
_خب پس می شه بپرسم چه جوری باید اعتراف کنم؟
آرسینوس که به تازگی دریافته بود که چه تپقی زده بود به بارفیو چشم دوخت.پسری با چشمانی چپ و ردایی بزرگ مو هایی شلخته و جثه ای لاغر آرسینوس همینطور که او را برسی می کند با بغض او به خودش می اید .
_به مرلین من دست به وسایل ارباب نزدم البته فقط یه بار از مسواک ارباب استفاده کردم که مطمئنم ارباب مسواک نمی زنن.البته دروغ چرا یه بارم با حوله ارباب صورتمو خشک کردم!ارباب از حولهشون که استفاده نمی کنه می کنه؟
آرسینوس که به نتایج دلخواهش رسیده بود انها را یادداشت کرد و گفت:
_تو چجوری به این چیزایی که گفتی دسترسی داشتی؟
_من خودمم نمی دونم فقط می دونم مال ارباب بوده.
_ویژگی های ظاهریشو بگو!
_خب یه مسواک آبی بود که روش عکس یه نقاب کپی نقاب شما روش کشیده شده بود.
آرسینوس با این حرف های بارفیو کم کم تغییر حالت می داد و رفتارش رفته رفته عجیب تر می شد.
_اینایی که گفتی همش مال من بود نه ارباب وای مرلین!ارباب کجایی که بی آرسینوس شدی رفت.تو چیزی به اسم بهداشت شخصی نمی دونی یعنی چی؟
_خب..
_دِنمی دونی دیگه اگه می دونستی اینطوری رفتار نمی کردی بزنم لهت کنم؟
درب اتاق کوبیده شد و هلنا ریونکلاو رنگ پریده وارد شد.رنگ پریده که عرض کنم هلنا در کل رنگی نداره که بخواد رنگ پریده شه همه بهش می گن بانوی خاکستری به خاطر نداشتن رنگ...
_اِ عمو آرسینوس چی شده؟
_چند بار به شما بگم من عموی شما نیستم!
_می گم مامانم لهت کنه ها!
آرسینوس سری از روی تاسف برای هلنا تکان می ده و به سمت بارفیو ی ره و به یاد می آورد و هر اطلاعاتی را که لحظاتی پیش به دست آورده بود.
_بهتره از این اقا بپرسین!که چی شده.
_آهان یعنی از این گاوه بپرسم؟بی عمو شدم رفت...
_بابا گاو چیه؟از این پسره بپرس.
_از اینی که سوار گاوس؟
_چی سوار گاوس ؟آرسینوس که از بارفیو غافل شده بود نگاهش را به سمت او چرخاند و دید بعله جا تره و بچه نیست.(به قول مشنگ)آرسینوس غضبناک از لای دندان غرید!
_دوشیزه ریونکلاو!
هلنا که از این حرف آرسینوس کلی به ذوق آمده بود گفت:
_جانم عمو؟آرسینوس که هر لحظه خطر انفجارش بالا تر می رفت به چشمان منتظر هلنا چشم دوخت و گفت:
_به خاطر اینکارتون توبیخ خواهید شد.
_من؟آخه چرا منکه کاری نکردم عمو آرسی!
_چند بار بهت بگم به من نگو عمو آرسی هان؟
_عمو آرسی خب من چه گناهی دارم که بابام داداش نداشته؟
آرسینوس که از دست هلنا عصبانی بود گفت:
_من باید از شما بازجویی کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/13 19:54:44
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1394 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- الان البته در مورد شما این کتاب پاسخگو نیست بلکه کتاب «حق النفس» توضیح میده که با این ضربات سر به دیوار ...

- یکی اینو از جلو چشمام خفه کنـــه

- که این ضایع کردن حق ... اهم! یعنی برم؟ تبرئه شدم؟

در فاصله تنفس گیری آرسینوس برای تمدد اعصاب، متهم بعدی وارد اتاق بازجویی خالی شد. باروفیو که میدانست هرگز با بخت و اقبال روابط حسنه ای نداشته و قرار هم نبود داشته باشد، در این فکر که چگونه قبل از مقصر شناخته شدن برای تمام اتفاقات نامطلوب خانه ریدل راه فراری یافته و بگریزد، نگاهی به گوشه و کنار اتاق بازجویی انداخت و با دیدن آینه ای بر روی دیوار لامپ صد واتی روی سرش روشن شد! قائدتا مثل تمام اتاق های بازجویی دیگر دنیا این آینه باید از طرف دیگر شیشه میبود و تعامدا او تنها به اتاق فرستاده شده بود تا زیر نظر گرفته شود ... اما نبود، خانه ریدل اتاق بازجویی اش هم منحصر به فرد است! احتمالا اگر اهالی خانه ریدل هم مثل بقیه کسانی که باروفیو را میشناختند بر این تصور میشدند که او تا حدی خل وضع است دست از سرش بر میداشتند و ولش میکردند تا برود دنبال بازی خودش و بی گناه شناخته میشد پس سعی کرد شمه ای از مجنون بودن را نمایش دهد و صورتش را چسباند به شیشه ی آینه نما و شروع کرد به شکلک در آوردن ...

شترق!

آینه مذکور که از پیش متزلزل بود فورا به زمین افتاد و خرد و خاک شیر شد. باروفیو دو دستی بر سر کوبید و سریعا چوبدستی اش را کشید تا گندکاری اش را با آغشته کردن به ماست معدوم کند ...

- ریپارو!

مطابق معمول همیشه اما طلسم درست کار نکرد و آینه ی شکسته تبدیل به گاومیش خشمگینی شد که پس از چندین بار کشیدن پای جلو-راست بر روی زمین و دود از دماغ بیرون دادن به سمت در دوید و پس از واژگون کردن میز بازجو آرسینوسی را که درست همان لحظه در اتاق را باز کرده بود، به هوا پرتاب کرده و متواری شد!

جیگر که تازه داغ ایرما را فراموش کرده بود با تن زخمی و کبود لنگ لنگان به سمت میز واژگونش آمد و بر روی صندلی بازجو نشست و با نگاه چپ به باروفیوی مضطرب که مشغول ناخن جویدن بود خیره شد و از سر ژولیده تا گالش هایی که به پا داشت را برانداز کرد.

- اسم، پیشه، قصدت از دخول به مهمانی، قصدت از تخریب اتاق بازجو و وارد کردن قاچاقی این جانور به اتاق!

- نخیر! آقا اجازه؟ ما؟ آقا به خدا ... چیزه ... :worry:

- من و من نکن سریع جواب بده!

- نه خیر! آقا ما باروفیوییم ... کار خاصی نداریم الان ... تو دهمون پیچید لرد سیاه مهمونی گرفتن و هیچی دیگه ... ما هم ارادت داشتیم بهشون گفتیم بیایم یه بخور بخوریم بیفتیم و هیچی دیگه ... آقا به خدا ما طرفدار لرد سیاهیم تو ده ما همه اصیل زاده ...

- چقدر حرف میزنی! چی نه خیر؟!

- نخیر ینی که ما تخریب نکردیم که ... اون گاوه تخریب کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- دوباره میپرسم... نام، پیشه، قصد از دخول به مهمانی؟

-ایرما لیدیا پینس،فرزند ویلیام جرج پینس و آلیس سالی بلک،بزرگ خاندان بلک،آخرین بازمانده خاندان پینس،دارای مدرک دکترا...

-قصد از دخول به مهمانی؟

-وسط حرف من نپر!داشتم میگفتم.دارای مدرک دکترا از دانشگاه لندن با موضوع پایان نامه"ساحرگان شاعر و تاثیر آن ها بر ادوار شعر بریتانیا"و شاغل در خانه ریدل به عنوان کتابدار مخصوص ارباب،از اعضای...

-قصد از دخول به مهمانی؟

-بسیار خب،در ضمن مواظب باش به اون دیوار آسیب نرسه،این دیوار از آثار باستانی انگلستانه!


جیگر به خود آمد،او معجون ساز مخصوص ارباب ب.د،او نباید عصبانی میشد،او باید خویشتن دار میبود.او نباید سرش را به دیوار میکوبید،این کار باعث از بین رفتن نقابش میشد.
پس نفس عمیقی کشید و رو به ایرما کرد:
هدف از دخول به مهمانی؟

-هوووم،به عنوان یک مرگخوار،اونم یه مرگخوار با فرهنگ ومحترم،همراهی کردن اربابمو از وظایف خودم میدونم.
حتی در کتاب"حقوق متقابل لرد و مرگخوار"به صراحت نوشتم،که از حقوق مرگخوار بر ارباب این است که او را همراهی کند و گوش به فرمان او باشد و طلب دستمزد نکند و پس از کروشیو شدن تشکر کند.


هنگامی که ایرما نوشته هایش را نقل قول میکرد،آرسینسو بدون هیچ ترسی از خراب شدن نقابش یا آسیب به آثار و ابنیه تاریخی،سرش را مانند منجنیق به دیوار میکوبید!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس نگاهی پر از خشم به ایرما انداخت و سپس به عنوان کتابی که او در دست گرفته بود و پس از آن نعره زد:
- من رو کند ذهن صدا کردی؟ به سوالاتی که به دستور ارباب پرسیده میشن جواب نمیدی؟
- من گفتم فقط با وکیلم صحبت میکنم.
- شما جرمی مرتکب نشدید که بخواید با وکیلتون صحبت کنید.
- عه؟ خب پس چرا الان دارم بازپرسی میشم؟

آرسینوس به سختی جلوی خودش را گرفت که نعره نزند، پس به نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را از داخل آستینش خارج ساخت.

- همیشه چوبدستیت رو داخل آستینت میذاری؟
- این من هستم که اینجا سوال میپرسم!

آرسینوس پس از گفتن این حرف، چوبدستی اش را به طرف ایرما گرفت.

- چی؟! میخواید با من چیکار کنید؟ جییییییییغ. آی هوار! این میخواد رئیس سازمان "سی بی سی" رو بکشه!
- ریپارو!

آرسینوس به لامپ بالای میز که دوباره درست شده بود نگاهی کرد و در زیر نقاب لبخندی کوچک بر لبش نشست، سپس به لامپ ضربه ی بسیار کوچکی زد که نور آن را به لرزش در آورد.
- خب... داشتیم میگفتیم... نام، پیشه، قصد از دخول؟

- ملت شاهد باشید این داره از رئیس "سی بی سی" سوال میپرسه!

آرسینوس در زیر نقاب سرخ شد و دندان هایش را به روی یکدیگر فشار داد و با قدم هایی محکم به سمت در اتاق حرکت کرد، در را باز کرد و نعره زد:
- پاشید برید دم در خونه ی خودتون بازی کنید از اتاق بازجویی دور بشید! دور بشید! دور بشید!

ساحره ها در حالی که سبزی هایشان را بر میداشتند از اتاق دور شدند و فلورانسو دوباره جیغ زد:
- ملت شاهد باشید این به ما گفت از اتاق بازجویی دور بشید!

آرسینوس در اتاق را محکم بست و دوباره سرجایش برگشت.
- دوباره میپرسم... نام، پیشه، قصد از دخول به مهمانی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.