سیریوس نمی دانست سرش را به دیوار بکوبد یا به در یا به پنجره یا این که حتی کله ش را با تمام قدرت بزند به تابلوی مادرش.. دامبلدور از ابتدا کمی خل بود ولی نه تا این حد.. خانه ی ریدل ها چه بلایی سر دامبلدور آورده بودند!؟
- آلبوس آلبوس.. تو رو به تنبون نشسته ی بابای مرلین مث بچه ی آدم حرف بزن ببینم چی میگی!؟
- شترق!!
دامبلدور چنان ضربه ی مهیبی با ریش به صورت سیریوس نواخت که تا مخرجش از شدت درد سوخت!
- بیناموس بچه نیزل! تو به من میگی بچه آدم نیستم!؟ پس بچه ی چیم!؟ تو اصلن می دونی با کی داری حرف می زنی؟! تو فکر کردی من مث اون گوساله ی تازه متولد شده ی خونه ی ریدل ها حاصل اختلاط ژنتیکیم؟!
- بزنش پیری! درسته که هردوتون مشنگ بازید ولی بزنش.. تو آه منی که دامن این بوقیوث رو گرفتی! من مارمالادش کن.. بزن قربون دستت چوروکت.. بزن آی لاو یو به مرلین!
ننه ی سیریوس با ولع و اشتهای خاصی داستان رو دنبال می کرد و هر لحظه بیم آن می رفت که عشقش دامن دامبلدورو بگیره!

دامبلدور هم با شدت و حدت(؟) خاصی داشت از آبروی خودش و خانواده ش دفاع می کرد و سرانگشت تادیب رو مدام تو هوا برای سیریوس تکون می داد و خط و نشون می کشید! این لا به لا هم با نام آوای تق و توق و زررت چندتا استخونش از فرط پیری و پوکی استخوان شکست!

دامبلدور وقتی جمله ش رو درباره ی اختلاط ژنتیکی کامل کرد با چندتا صدای ترق و توروق توی کمر و گردن و مغزش رو به رو شد و گریه کنان صحنه رو ترک کرد و فاوکس هم دنبالش قار قار کنان از پله ها بالا رفت!
- پروفسور به ننه ی مرلین قسم منظور من اون نبود.. بیا توضیح بده ببینیم ریدلا چی زاییدن!
- خاک بر سر! ننه ی مرلین باز! بی حیا! مشنگ پرور! ***ی! ***ش! .. (تو رو خدا یکی این ننه ی بی حیا سیریوس رو از صحنه خارج کنه بچه اینجا نشسته!

)
ملت ممد حاضر در محفل یه سری دوییدن به سمت سیریوس که مادرشو.. همم

.. مادرشو.. هیوم

.. مادرشو از صحنه خارج کنن و چون طبق گفته ی کتاب کاری از دست اسنیپ روغنی بر نمیومد پرسی شخصا دویید تو صحنه و جویای احوال سیریوس شد!

- خوبی؟! جاییت آسیب ندید!؟ خط نیوفتاد روت که!؟ ای جان! گریه نکن! بیا بغلم اصلن!
و این چنین ساعاتی سیریوس و پرسی در آغوش هم نشستند و گریستند و هر کار دیگه ای هم اگه کردن به خودشون مربوطه و سوروس روغن چربک هم یه گوشه نشست و با منوی مدیرش ور رفت و نق زد و از این و اون ایراد گرفت!
تا زمانی که دامبلدور دوباره به صحنه برگشت! حالا بندری بزن و کی نزن!

دامبلدور با یه دستش افسار هیپوگریفی رو و با اون یکی دستش دمب(!) فاوکس رو که در تلاش بود برای فرار، محکم گرفته بود و چون دست دیگه ای در این بین موجود نبود ریش بلند و نقره گونه ش، خودش خودشو نوازش می کرد!

- بیاید! سیریوس. پسر دلبندم من امشب رو به تو اختصاص می دم به پاس این جرقه ای که در ذهن من نشوندی! کانگرجیلیشن.. ول داد!

دامبلدور که تماما از پله ها پایین اومده بود و کنار سوروس رسیده بود در اون لحظه.. لقت خشایار مستوفی وارانه ای نثار اسنیپ کرد و با عصبانیت گفت:
- پاشو خودتو جمع کن بینم دماغ عقابی! فک کردی من وجود خارجی ندارم که این طوری ول می چرخی دیگه.. پاشو برو اتاقو برای فاوکس و کج منقار آماده کن کلی کار دارن امشب.. همه ی وسایل لازم رو هم بذار تو کشوی کنار تخت!
ملت اعم از مادر و خواهر و سیریشو چسب و گیریس همه مات و مبهوت به افاضات دامبلدور گوش می کردن و حتی خود سوروس چربک هم تا اردنگی دوم رو دریافت نکرد از جاش جم نخورده بود!
- چتونه بر و بر منو نیگا می کنین! برید هر کدوم یه زوج حیوون پیدا کنین بیارید پشت در این اتاق به صف کنین ببینم چه نتیجه ای می گیریم! نصف عرضه ی هاگریدم ندارید!
-
-
- بیناموسا!

ا.. جونوربازا.. مایه های ننگ! جامدات تنگ!

خونه ی منو به لجن کشیدین.. خونه ی آبا و اجدادی من شده محل اختلاط جونورا.. کصافطا.. بوقیا! گمشید از خونه ی من بیرون!
دامبلدور افسار کج منقار و دمب فاوکس رو داد دست پرسی(!) و به سمت تابلوی مادر سیریوس حرکت کرد! مثل یه مرد جلوی تابلو وایستاد و با اخم و جذبه ی فوق العاده و نگاه اشعه ایکس خاص خودش زل زل به خانم بلک خیره شد!
هی دامبلدور خیره شد.. هی ننه خیره شد! دامبلدور تف زد کف دستش و کشید به ریشش.. بعد دوباره.. زل زد به ننه.. ننه زل زد به دامبلدور و دامبل تف زد به ریشش! ملتم که امروز در بحر شکفتی دامبلدور مستغرق شده بودن هی نیگا کردن عین بز!
دامبلدور همچنان خیره بود و ننه ی سیریوس هم پا پس نمی کشید.. چا اتفاقی در حال رخ دادن بود؟!
دامبلدور ریش تف مالش رو در دست گرفت و با حرکت سریعی قوامی بهش داد و به شکل یه لایک بزرگ جلوی صورت خانم بلک گرفت!!

- بلک فهم شدی؟! حالا برگرد تو تابلوت دیگه بوق نزن! همه برن سر کاراشون! سوری روغن.. اتاقو آماده کن!