جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مغز استخوان احساس سرما می کرد و بازدمش انگار هنگام خروج از سینه منجمد میشد؛ به سختی قادر به دیدن مسیر پیش رویش بود و با هر قدمی که بر می داشت سوزشی که در پهلو احساس میکرد، نفسش را بند می آورد ولی باز هم با نهایت قدرت می دوید.
به نظر می رسید سکوت وهم انگیز اطرافش تا درون گوشهایش هم نفوذ کرده چون قادر به شنیدن صدای نفس های سنگین خودش هم نبود اما مطمئن بود تا محلی که علامت کمک از آنجا ارسال شده، راهی نمانده است؛ به خوبی تمام نواحی اطراف دره ی گودریک را می شناخت، عملا" در همین محل کودکیش را سپری کرده بود.

«تدی....!»

از شنیدن صدای جیمز آنهم از چنین فاصله ی نزدیکی به شدت جا خورد؛ به سمت صدا برگشت و درست پشت سرش او را دید و حتی زیر نور کم چوبدستی قادر به دیدن چهره ی رنگ پریده ی او بود. شانه هایش را با دو دست گرفت و در عین نگرانی و خشم به او گفت:

« برای چی تعقیبم کردی؟! باید توی خونه می موندی، جیمز!»
« منم می خواستم کمکت کنم خب.»

تدی سرش را تکان داد و در حالی که لبهایش را میگزید با استیصال گفت:

« این بار باید تنها برم... من... من نمی خوام هر دوی شما رو از دست بدم!»

جیمز قدمی به عقب برداشت و خیلی محکم گفت:

« من هیچ جا نمیرم؛ تو نمی تونی مجبورم کنی تنهات بذارم و برگردم خونه! الان دیگه سنم قانونیه.»

تدی تنها می توانست در برابر تاکید جیمز روی جمله ی آخرش که اخیرا" هر روز تکرار میشد، لبخند بزند. بالاخره بر خلاف میل قلبی اش با او موافقت کرد و هر دو به مسیر خود ادامه دادند. با برقراری مجدد سکوت، دوباره همان سرما و وحشت وجودش را سرشار کرد، هیچ شکی نداشت که نزدیک شده اند.

چندان از محلی که جیمز او را صدا کرده بود دور نشده بودند که به محوطه ی وسیعی رسیدند؛ جایی که ده دیوانه ساز فضا را می شکافتند و حول یک نقطه می چرخیدند... جایی که ال روی زمین افتاده بود و به سختی تلاش می کرد با سپر مدافعش مقابل آنها ایستادگی کند.
لرزش جیمز و نفسهای پر از دلهره ی اش را کاملا" احساس می کرد؛ نباید تسلیم میشد ولی حالا که تا آنجا همراهش آمده بود، برای نجات جان خودش هم که بود باید دفاع می کرد. با صدایی که ضعیف و لرزان بود، گفت:

« وقتی که گفتم، سپر مدافع رو همزمان با من درست کن»

وقتی پاسخی از جیمز نیامد، به سمتش برگشت و از نگاه وحشتزده و خیره ی او به حلقه ی دیوانه سازها همه چیز را خواند. به شدت او را تکان داد و گفت:

« یه فکر خوب جیمز... یه فکر خوب!»

تا سقوط ال چیزی نمانده بود، باید به کمکش می رفت... همراه جیمز یا بدون او!
از مخفیگاهش بیرون پرید.. تصویر واضحی از دوران خوشی که با آن دو گذرانده بود را جلوی چشم می دید، انگار تک تک لحظات شیرین زندگی اش را که این دو نفر پر کرده بودند،در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته بودند؛ با تمام وجود سپر مدافعش را فراخواند.
گرگ نقره ای به دل دیوانه سازها رفت باعث شد از اطراف ال پراکنده شوند. تدی با سرعت خودش را به او رساند که رمفی نداشت. گرگ هنوز می جنگید ولی کافی نبود با چشمانش جیمز را جستجو می کرد؛ به زودی باید سپر دیگری نیاز داشت، دیوانه سازها دوباره به سمت آنها می آمدند. از گوشه ی چشم ال را دید که به سختی از روی زمین بلند شد. نگاهشان با هم تلاقی یافت و فهمید هم چنان توان دفاع کردن دارد. هر دو با هم فریاد زدند:

« اکسپکتو پاترونام!»

دیوانه سازها به سرعت پراکنده شدند... مقاومت دو نفره نبود، گوزن نقره ای جیمز هم به سرعت در میان آنها می تاخت و از آنجا دورشان می کرد.
دقیقه ای طول نکشید که سرما و تاریکی جای خودش را به دوباره به هوای شرجی تابستانی داد و صدای بادی که در شاخه ها می پیچید، به گوش می رسید. تدی به همراه جیمز، ال را آماده ی آپارات به سمت منزل می کرد.

« این لبخندت واسه چیه تدی؟»

« خوشحالم که تعقیبم کردی .. خوشحالم بازم دور همدیگه جمع میشیم!»

« دیوانه سازها اینجا چیکار می کردن؟ نباید توی آزکابان باشن؟»

لبخند روی لب تدی خشک شد؛ با تاسف سری تکان داد و گفت:

« ظاهرا" دوباره از کنترل خارج شدن؛ وقتی برگشتیم باید با هری قضیه رو بررسی کنیم. تو آماده ای ؟»

« آره!»

لحظه ای بعد، صدای آپارات آنها بود که سکوت شب را شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نه کاری به من نداشته باش! ولم کن!
پسرک فریاد زنان داخل یکی از خیابان های فرعی شد. پیرمرد نیز به دنبالش رفت. پسرک همچنان فریاد میزد: کاری به من نداشته باش. اینا فقط آرده. من توی نونوایی کار می کنم... یکم آب بزنم به صورتم همش پاک میشه!

پیرمرد خندید و گفت: اینا طبیعیه! تو اصلشی! یک جنس درجه یک! ژوهاهاها...
پسرک به گریه افتاد. به انتهای خیابان رسیده بود. هیچ راه فراری نداشت. ایستاد و با چشم های اشک آلود به پیرمرد خیره شد که آرام آرام به او نزدیک میشد...

صبح روز بعد، روزنامه پیام امروز!

پایان فسادهای شبانه در هاگزمید، مجرم دستگیر شد!

سرانجام دیشب بعد از هفته ها تلاش ژاندارمری هاگزمید، مسئول فسادهای شبانه شناسایی و دستگیر شد. این مجرم حرفه ای که کسی جز آلبوس دامبلدور نبود، شب ها از مدرسه هاگوارتز خارج و به بهانه رفتن به هاگزهد و کمک به جامعه جادوگری به آزار و اذیت پسران سیفید میفید می پرداخت.

یکی از مسئولان آگاه در این زمینه می گوید: طبیعی بود که ما بهش گیر ندیم و چیزی بهش نگیم. ما برای مدیر و اساتید هاگوارتز احترام خاصی قائلیم. شب ها به بهترین شکل ازش مهمون نوازی می کردیم و میزاشتیم هر جا دلش می خواد بره. نمیدونستیم میره پسرهای هاگزمید رو اذیت و مورد ***** قرار میده. عهه!

آلبوس دامبلدور، رییس محفل ققنوس و مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که همه او را به عنوان یک ناجی و دلسوز جامعه جادوگری می شناختند با این کارش ثابت کرد که واقعا سیفیـــــــد دوست است.

در آخر نیز بوقی به آن وزیر یازده ساله می اندازیم که سکان جامعه را در دست گرفته و هی ویراژ میره!

[spoiler=ویرایش وزیر یازده ساله]نویسنده این خبر به علت توهین به وزیر محکوم به حبس ابد در آزکابان شد! [/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/17 23:42:22
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز پنجشنبه ، 14 آگوست 2007 ... نه ! 2008 !

خیلی وقت بود فکر میکردم غیر از دفاع از خودم با چوب جادوم باید برم سراغ دفاع مشنگی ! حالا نیس که مهارت دارم تو دفاع با چوب خیلی ... !
واسه همین رفتم کلاس تکواندو ثبت نام کردم . باید داخل پرانتز اضافه کنم ، وای که چقد این مشنگا خسته کننده ان ! مربی واسه یه حرکت که یاد میداد کل جمعیت رو دور خودش جمع میکرد و دونه دونه صداشون میزد تا اون حرکت رو روش اجرا کنن ! حالا هر کی هم میومد تا یه تکون جزئی میخورد با یه حرکت مربی شوتینگ میشد بیرون ! آقا حالا نوبت من بود ! خواستم به مشنگا یه درس یاد بدم ! خب میخوان بزنن اون یارو مربی هه رو دسته جمعی پاشن بریزن روش ! مطمئنا در جا افتاده ! به قول خودشون یه دست صدا نداره ! حالا هی یه نفر رو میفرستن ! حالا من جادوگرم دیگه ! باید یه امتیاز داشته بام که باه یه دست بتونم از پا در بیارم مربی رو ! خب منم فوری چوبمو در آوردم با یه ورد ساده مربی رو کله پا کردم !
آخه این بود جواب محبتم ؟ عوض این که جماعت از اولش رو سر مربی میریختن قطره قطره جمع شدن و وقتی خوب دریا شدن ریختن رو کله من ! این دست نچ نچ ! نمک نداره !
الانم اینا رو دارم تو بیمارستان مشنگی مینویسم ! در حالی که یه پامو با وزنه دارن وزن میکنن ! نمیدونم چرا این وزن کردنشون تموم نشد ! از صبح تا حالا پامو آویزوون کردن به یه طناب که اونسرش چند تا وزنه وصله .
کلم پانسمان شده به کل ! فقط جای دماغ و دهن و جفت چشام بازه ! از یه پرستار ماگل وقتی منو دید کلی خندید و به دوستش گفت عینهو مومیایی شده !

قضیه کتک خوردن و اینا مال دیروز ینی چهارشنبه بود . همونجا آپارات کردم وزارت ! چون میدونستم اگه من نرم خودشون میان ! ادای این آدمای حق به جانب رو در آوردم و رفتم یه راست سراغ وزیر . همه چیزو توضیح دادم و اونم فوری صدا کرد دو تا مامور منو کت بسته بردن اون اتاق گنده هه که مثل دادگاه ماگلاس ! یادم نمیاد اسمش چی بود ! مث این که باید برم از رو کتابای هری پاتر پیدا کنم اسمش رو !
خلاصه نشوندنم رو صندلی معروف که یهو زنجیراش دور دستمو گرفتن ! منم صد بار خودمو نفرین کردم که مگه کلم میجنبیده اومدم اعتراف !؟

تا اومدن حرف بزنن داد زدم من وکیلمو میخوام ! با این حرف یه آدم خنگول تر از من ظاهر شد ! داد زد و گفت :

جناب قاضی ! من به حکمتون اعتراض دارم !
قاضی عصبانی یه تره از موهاش رو که افتاده بود پایین برد لای موهاش و گفت : من هنوز حکمی صادر نکردم !
وکیل : میدونم ! اما اینم میتونم پیشبینی کنم که چه حکمی میخواید صادر کنید ! بیخود چندین سال از عمر گرانبهام رو صرف وکالت نکردم !
قاضی : اوهووووم ! خب بگو !
وکیل : موکل من هنگام ارتکاب جرم دچار یه دیوانگی آنی شد ! همین !
قاضی : خب ... که این طور ! ینی هر کی که دیوونه باشه اجازه داره آدم بکشه !؟
وکیل : آدمه نمرده ! تازه ذهن تمام کارآموزاش هم به دستور شما دستکاری شده !
قاضی : خب پس متهم یعنی آماندا محکوم به ترک جامعه جادوگر میشه ! ختم دادگاه !

بعد از شنیدن حکم دادگاه بی تفاوت راه رفتم طرف در خروجی ! نمیتونستم آپارات کنم چون چوبمو گرفته بودن ! شنلو چوب جاروم رو هم فرستادن بردارن از خونه ام ! اصلا کلا دیگه حق نداشتم وارد روستاهای جادوگر نشینم بشم !

آهی کشیدم . نه از سر ناراحتی ! درد موجبات اصلی این آه بود !!!
پولی هم نداشتم که برم بیمارستان . به ناچار مفلک یه گوشه از خیابون نشستم ، صدای این ماشینای مشنگا رو ندیده گرفتم و خوابیدم !
صبح که بیدار شدم دیدم بیمارستانم ! یه هاسپیتال در پیتی که تو کل لندن شاخ بود !

فعلا خسته ام ! دفترم رو میذارم کنار بعد مینوسم ...
.
.
.
وقتی بیدار شدم دیدم مدیر بیمارستان جلو رومه . بهم گفت باید هزینه بیمارستان رو بدم . چون دیگه حالم خوبه !
خواستم تظاهر کنم به درد اما گفت خر خودتی ! توضیح دادم پولی ندارم ! گفت پس باید اینجا کار کنی تا هزینه درمانت رو بدی ! قبول کردم !
همینجا بهم یه اتاق دادن ! هم اتاقی های عزیزم هر روز توی کار کمکم میکنن ! مخصوصا جناب جارو ! خیلی آقایی کرده تا حالا !



این بود سرانجام آرزوی محال ! ( همون یاد گرفتن دفاع مشنگی دیگه ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
نعره ی غول ها در هوا طنین انداز شده و ترس را بر دل تمامی کسانی که جرئت میکردند و به کوهستان ترولز نزدیک میشدند می انداخت.

تنها یک نفر بود که در آنجا استوار قدم برمیداشت. کسی که در هر دو گروه جادوگران و غول ها جای میگرفت. آن که از سمت بزرگترین جادوگر قرن، آلبوس دامبلدور، مأموریتی مهم داشت.

با خرسندی جلو میرفت. در دل دامبلدور را تحسین میکرد و بهترین کلمات تشکر آمیزی را که بلد بود برای او به کار میبرد. تنها کسی که به او اعتماد کرد. تنها کسی که به یک نیمه غول مأموریت و کار داد.

گام هایش را بلند تر برمیداشت. تا چند دقیقه ی دیگر زمان شام غول ها فرا میرسید و اگر قبل از شام به آنجا میرسید ممکن بود، گوشت مخصوصی که برایشان آماده کرده بود به انجام مأموریتش کمک بسیاری کند

لحظاتی بعد آنجا بود. هنوز دقایقی تا شروع شام مانده بود. با نگاهی به غول ها لبخند زد. به یاد تعجب رون ویزلی در سال اول ورود به هاگوارتز افتاد که چگونه به او نگاه میکرد. حال اگر اینجا بود ....

جلو رفت و سپس فریاد زد: دوستان من، همنوعان من، مدت های زیادی از
شما دور بودم. حالا برای انجام کاری به همراه شام لذیذی آمده ام.

کلمه شام، توجه همه را جلب کرد. با اینکه مدت های زیادی در بین جادوگران زندگی کرده و با غذاهای هاگوارتز روزگار گذرانده بود امکان نداشت تمایل غول ها به گوشت نیم پز تازه ای را که در نمک خوابانده شده است را از یاد ببرد.

گوشت را از کیسه ای که همراه خود داشت بیرون آورد. بوی گوشت حتی خود او را نیز ترغیب میکرد.

لحظاتی بعد در کنار غول ها نشسته بود و به زبان غول ها که اندکی از ان را میدانست صحبت میکرد. هنگامی که شکم همه سیر شد و غول ها را در حال لم دادن در کنار آتش دید، از جا برخاست و شروع به صحبت کرد:

- دوستان من، من از سمت آلبوس دامبلدور بزرگترین جادوگر قرن اخیر پیامی برای شما دارم. او از شما دعوت کرده در ازای غذای خوب و همچنین تضمین امنیت شما، شما به او کمک کنید تا سیاهی را از جهان پاک کند. مسلما خود شما نیز از سیاهی ضربه هایی خورده اید. دعوت ما را میپذیرید؟

اکثر غول ها معنی آن را نفهمیده بودند ولی پس از آن شام لذیذ، شنیدن کلمه ای چون تضمین امنیت و همچین وعده ی غذاهایی این چنین باعث میشد هر چه که هست را بپذیرند.

لبخند بر لبان روبیوس هاگرید، کلیددار و نگهبان مدرسه هاگوارتز نقش بست. او مأموریتش را به خوبی به پایان رسانده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان : چهارصد سال قبل از سال 2008 میلادی
مکان : دهکده ی جویس بلاکریک


شیوووووههههههههه (افکت جارو سواری جادوگری در مقابل چشمان ماگلان)
جیغ ، دست ، هورا !!!
- ای ول،ای ول،داش هوگو رو ای ول !!! ای ول ، ای ول داش هوگو رو ای ول
پسرک مو قرمز از جاروی خودش پایین آمد ، کلاهی را که بر سر داشت برداشت و مقابل جمعیت تشویق کننده گرفت تا پولی جمع کند و بتواند برای شام نانی بخرد تا با مادر و خواهر بیچاره اش بخورد .
خانواده ی پسرک وضع خوبی نداشتند و در خرابه ای که با چوب درختان تعمیر دست و پا شکسته ای شده بود زندگی می کردند .
بعد از تمام شدن نمایش پسرک مردم به سرکارشان برگشتند و این پسرک بود که حالا از نانوایی بیرون آمده بود .
در یکی از کوچه های دهکده ،در زمینی که اطرافش خزه زده شده بود ، درست در وسط کوچه پسر چانه درازی جلوی هوگو را گرفت . در حالی که چوب سنوبرسفیدی را در دستش تکان می داد شروع به صحبت کردن کرد :
- شنیدم جدیداً نمایش راه انداختی تو میدون ده . شنیدم خوب پول در میاری .
- نه ، به خدا سوگند این فدر نیست که بتونم قرضت رو بدم ، یه تیکه نون به زور باهاش می خرم .
پسر به طرف هوگو آمد و با لگدی به سینه اش او را به زمین انداخت . چوب را روی گلوی او قرار داد و گفت :
- اگه تا آخر این هفته بدهیت رو به من ندی این قدر می زنمت تا از زندگی ات سیر شی .
- باشه ، باشه ، پولت رو بهت می دم .

زمان : همان چهارصد سال قبل
مکان : خرابه یا همان خانه ی هوگو


اعضای خانواده در اتاقی کوچک دور میز غذایی که یکی از پایه هایش شکسته بود نشستند .
تنها منبع نور آن ها شمع کوچکی بود که وسط میز قرار گرفته بود .
خانواده مشغول خوردن آبی جوش بودند که مقداری کمی سیب زمینی نیز درونش دیده می شد و تکه نانی که به سه قسمت تقسیم شده بود بودند .
هوگو در حالی که مشغول تیکه تیکه کردن نان درون غذایش بود گفت :
- امروز برگشتنی اسکورپیوس رو دیدم ، ازم خواسته تا 10 سنتی رو که از ش قرض گرفته بود پس بدم .
هرمیون نگاهی به پسرش انداخت و گفت :
- خب !!حالا می خوای چکار کنی؟
- هیچی ، تنها راهی که دارم اینه که برم گاور رو بفروشم .
- ولی اون تنها چیزیه که واسمون مونده
- مادر ، ما هیچ راهی جز این نداریم ،این تنها راه من هس . بهم اعتماد کن
هوگو دست مادرش رو گرفت و در حالی که سعی داشت او را آرام نگاه دارد ادامه داد :
- بهم اعتماد کن ، مطمئن باش یه روزی کاری می کنم که پولدار ترین زن این دهکده بشی .
- پدرت هم درست همین رو می گفت .
- مگه این بده ؟
- نه ولی دوست ندارم تو هم مثل پدرت بمیری .
خواهر کوچکتر هوگو از آن سوی میز گفت :
- مادر هوگو خیلی زرنگ تر از پدر هستش ، اون می تونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون .

زمان : برای سومین بار می گم همون چهارصد سال پیش
مکان : در راه بازار


زمین به خاطر باران دیشب گلی شده ، گیاهان و درختان سبز تر و شاداب تر شده اند ، شاخه های درختان گونه ای هستمد که گویی دستی التماس ناشی از خواستن بارانی دیگر هستند .
پاق !!! (افکت ناشی ازظهور )
هوگو با شندیدن این صدا برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت . در نهایت تعجب دید که پیرمردی در کوچه ظاهر شده است ولی این امکان نداشت چون کوچه تا چند دقیقه پیش خالی بود .
پیرمرد بدون توجه به چشمان از کاسه در آمده ی هوگو که به او زل زده بود گفت :
- هوگو ، درست گفتم؟ اسمت همینه دیگه ! نه؟
- بله ولی شما اسم منو از کجا می دونید؟
- حالا بماند . اسم من گودریکه . ببنم گاوت فروشی هس؟
- آره ،آره . چند می خری؟
پیرمرد دست هوگو را باز کرد و پنج عدد لوبیای بزرگ سبز رنگ کف دست او ریخت .
- همین ؟ فقط چند تا لوبیا
- اینا رو این طوری نگاه نکن ، اینا جادویی هستن ريال قدرت خاصی دارن . بگیر جلوی چشمات درست مقابل خورشید .
هوگو یکی از لوبیا ها رو به سمت خورشید قرار داد و نگاهی انداخت .
باور کردنی نبود ، دشتی زیبا به همراه درختان سر به فلک کشیده ، حیوانی که سر عقاب و تن اسب را داشت . همه ی این ها قفط در یک لوبیا .
- اینا خیلی زیبا هستند آقا شما نمی.... آقا ....آقا
دیگر کسی در آن کوچه نبود ،نه پیر مرد بود نه گاو او . فقط او بود و لوبیای سحر آمیزش .

زمان : شب . همینو بس
مکان : خرابه


هوگو در حالی که سرش را زیر بالشش گرفته تا غرغر های مادرش که گاور ا چرا به این لوبیاهای مسخره فروختی را نشنود . او نمی دانست که با لوبیاها چکار کند ولی اگر هم می فهمید فایده ای نداشت .
زیرا هرمیون با دیدن لوبیاها عصبانی شده بود و آنها را از پنجره بیرون انداخته بود . پس چه فایده ی داشت که بفهمد با لوبیاها باید چه کند .
فردا صبح هوگو درخراب خانه راباز کرد تا بیرون برود . اما ممکن نبود .
چیزی جلوی در خانه قرار گرفته بود که ممکن نبود حرکت کند .
هوگو از پنجره به بیرون از خانه رفت و در نهابت تعجب دید که ساقه های عظیم درخت لوبیا با هم گره خورده اند و به آسمان رفته اند .
مادر و خواهرش را صدا زد ، در حالی که آنها مشغول بیرون آمدن از خانه بودند هوگو از درخت لوبیای سحر آمیز بالا رفت تا به سر نوشتش برسد .

زمان : من چمی دونم
مکان : جایی که سرزمین غول ها نامیده می شد


هوگو موفق شده بود از درخت بالا برود . پا در سرزمینی نهاد که ساقهای درخت همان جا تمام شده بود .
همه چیز آنجا بزرگتر بود و او مانند خرگوشی در ان سرزمین کوچک بود .
او در باغ های سبز و زیبا راه می رفت و از کنار درختان که نمی توانست انتهایشان را ببیند رد می شد .

در زیر بوته ای مشغول استراحت شد که صدای پایی آمد . بعد از صدای پا چیزی به مانند ریش سفیدی بر روی زمین کشیده می شد . هوگو نگاهی به صاحب ریش کرد .
پیرمردی بود با عینک نمی دایره که بر روی کلاهش نوشته شده بود آلبوس دامبلدور .
دامبلدور غولی بود که فوت ها قدش بلند تر از هوگو بود ولی با این همه به خوبی توانست او را بییند .
خم شد تا هوگویی را ببیند که از ترس پا به فراری نا ممکن از چنگ دامبل گذاشته بود .
آلبوس او را از زمین بلند کرد و در کف دستانش گذاشت .
- منتظرت بودم هوگوی جادوگر

زمان : ماهها بعد از بالا آمدن هوگو
مکان : در نزدیکی باغی


آلبوس بر روی زمینی نشسته بود و با هوگو که بر روی شانه اش نشسته بود مشغول تماشای غروب خورشید بود .
- هوگو ما خیلی ناراحتم از این که مجبوری بری ، ما با هم دیگه تونستیم جادوگری رو به اوج خودش برسونیم ولی حیف که نمی تونی بمونی .
- راستش منم خیلی ناراحتم که دارم می رم ولی به هر حال مجبورم .
- برات 1000000000000000 تا تخم طلا گذاشتم ، شاید وقتی که برگشتی و پول نداشتی لازمت بشن .
- ازت ممنون پرفسور . خب افتاب هم که غروب کرد . من دیگه باید برم سرزمنیم . از دیدنت خیلی خوشحال شدم . شاید وقتی که بگرشتم کسی باور نکنه که من روزی در سرزمین غول ها بودم .
- آره ولی یه مسئله ای رو باید بهت بگم . ببین هر یه روز ما می شه حدوداً صد سال شم......
- ببین من دیگه وقت ندارم پرفسور من باید برم . خداحافظ .
- حداحافظ .
و سپس هوگو با صدای پاقی از آن مکان رفت تا به سرزمینش برگرد . این کار را از دوستش پرفسور یاد گرفته بود .

زمان : سال 2008 میلادی
مکان : حومه ی شهر لندن ، مدرسه ی هاگواترز


-------------------------
توضیح نویسنده : هوگو پس از بازگشت به دنیای خود با تعجب دید که سالها از سالی که او زندگی می کرد گذشته و دیگر امکان ندارد او برگردد به زمان خود .
دامبلدور سعی داشت به او بگوید که هر یه روز آن بالا حدوداً می شود صد سال ای پایین . و با این وضع ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه اي عريض و بن بست؛ هيچ جنبنده اي، به جز گربه ي سياه رنگي، که در کنار يک سطل زباله کنار يکي از خانه ها، خودش را جمع کرده بود و با صداي محزوني ميو ميو ميکرد، در انجا مشاهده نميشد. باد سردي ميوزيد و برگ هاي زرد روي زمين را جا به جا ميکرد. خانه ها در سکوتي سنگين فرو رفته بودند و همچون خانه های متروکه کاملا تاریک بودند؛ گويي هيچ کس در اين کوچه ي پهن سکونت ندارد. گربه ي کنار ديوار ارام به بدنش کش و قوسي داد و به نرمي از کنار پياده روي کوچه بالا رفت. اکنون ديگر هيچ کس در انجا نبود.

صداي پاق خفيفي از انتهاي کوچه به گوش رسيد، ساحره اي شنل پوش و قد بلند، در حالي که کلاه شنلش را روي صورتش انداخته بود و يک دستش در جيب شنل به دور شيئي مشت شده بود، در کوچه اپارات کرد. لحظه اي بي حرکت ماند، بعد کلاه شنلش را از روي صورتش کنار زد. چهره اش ترس خورده بود، اب دهانش را به زور قورت داد؛ حس ميکرد دهانش خشک شده و مزه ي تلخي میدهد. حالت تهوع داشت، نگاهي به ساعتش انداخت تا ساعتي ديگر ارتش حمله ي خود را شروع ميکرد. با اين فکر با عجله کلاه شنلش را روي صورتش کشيد و با قدم هايي بلند به سمت يکي از خانه ها رفت.

قرارگاه محفل ققنوس
البوس سوروس با عصانيت خودش را روي يکي از صندلي ها اشپزخانه انداخت و سرش را روی میز گذاشت؛ البوس دامبلدور در حالی که صندلی را عقب میکشید تا کنار او بنشیند گفت:

-اون بيشتر از همه به اون محل اشناست. تا به حال چند بار، زاغ سياه اونا رو تو خونه ی اون ماگل چوب زده.
-البوس، اون تازه وارده؛ باور کن به خطر مي افته.
-فقط مي خواد اطلاعات بياره! از چي ميترسي؟ نکنه مي خواي ماموريتمون خراب بشه؟! من مطمئنم هيچي نميشه.
-چطور چيزي نميشه؟؟ به محض اينکه چشم يکي از مرگخوارا بهش بيفته همچي رو ميفهمن!
-ريتا يک جانور نماست. يادت رفته؟

البوس با چهره اي سردرگم سرش را از روي ميز بلند کرد و به دامبلدور خيره شد.

ريتا دستش را روي کناره هاي پنجره کشيد، کاملا مصدود بودند. با عصبانيت پايش را به ديوار خانه کوبيد و به سمت در ورودي رفت؛ در حالي که دائما کلاه شنلش را روي سرش جلو ميکشيد، جلوي در خم شد و با دقت به ان زل زد. دستش را زير در کشيد، راه داشت، به اندازه دو سه سانت زير در باز بود. حالا وقتش بود...بايد همين حالا وارد ميشد؛ شنل را از روي صورتش کنار زد و سرش را بلند کرد. حالش بد شده بود، خيلي ميترسيد، با دلهره متوجه شد که خيلي وقت تلف کرده، با عجله تغيير شکل داد و زير در وارد خانه شد.

خانه اي چهار گوش و دوبلکس؛ با دو اتاق خواب در پايين. داخل مانند بيرون تاريک بود و کسي در طبقه ي همکف حضور نداشت. ريتا که حالا تغيير شکل داده بود و به شکل سوسک بال داري درامده بود به سمت بالاي پله ها پرواز کرد. طبقه ي دوم هم مثل طبقه ي اول سکوت بود و تاريک؛ با اين تفاوت که از درون يکي از اتاق ها صداي پچ پچ خفیفی به گوش ميرسيد. ريتا با عجله به سمت ان اتاق رفت و داخل شد. داخل اتاق سه نفر مرد تنومند، که نقاب به چهره داشتند، پشت به در اتاق استاده بودند. رو به روي انها مبلي بود، که شخصي رويش نشسته بود. مبل پشت به ان سه مرد قرار داشت. کنار مبل ماري غول پيکر چمبره زده بود.

ريتا با حيرت متوجه شد ولدمورت را پيدا کرده! ترس مانند خوره به جانش افتاده بود، مي دانست داخل ان خانه نمي تواند اپارات کند؛ سعي کرد هر فکري را از سرش بيرون کند و فقط به صحبت هاي ولدمورت و مرگخوارانش گوش دهد.

-اونا امشب می خوان بیان اینجا ارباب؛ یک ساعت پیش بهم گفت!
-بلیز اگه ما امشب از اینجا نقل مکان کنیم و حمله ای در کار نباشه، فکر نکنم بتونم ببخشمت!
-اما ارباب، اون بهم خبر داد...می دونید که!!
-ساکت باش. من کاملا میفهمم تو داری از کی صحبت میکنی...بزار باید فکر کنم...بقیه کجان؟
-همون جایی که خودتون دستور دادین؛ رفتن قرارگاه.
-این ماگل صبح میرسه خونه، من کار مهمی باهاش داشتم، وای به حالتون...
-ارباب مطمئن باشین، اون با گوش های خودش شنیده!
-امشب نقل مکان میکنیم.

این حرفها ریتا را به فکر فرو برد، انها در میان خود جاسوس داشتند. اگه لرد امشب نقل مکان کند ماموریت انها با شکست روبه رو میشد؛ با نگرانی نگاهی به پنجره ای انداخت که رو به روی مبل لرد قرار داشت. بال هایش را تکان داد و از کنار ولدمورت گذشت و از پنجره خارج شد.

ولدمورت که با نگاهش او را دنبال کرده بود، پس از اینکه از پنجره بیرون رفت، نگاهی به مرگخوارانش انداخت و گفت:
-اون اسکیتر بود...امشب اینجا می مونیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل بزرگ ميان محفليان و مرگخواران:

لوپين درون مبل بزرگي فرو رفته و مشغول تنظيم كردن راديو بود.
تانكس مشغول درست كردن غذا درون آشپزخانه بود و هراز گاهي به ريموس نگاه ميكرد كه با خشم مشغول ور رفتن با راديوي غراضه اش بود.
لوپين ، بعد از كمي تقلا كردن راديو را گوشه اي پرت كرد ، طوري كه صداي شكستن آن به گوش رسيد.
_ خسته شدم. چه قدر اين راديو به درد نخوره.
تانكس لبخندي زد و گفت: تقصير خودته.
لوپين به راديوي شكسته نگاهي انداخت. اما ناگهان صداي زنگ تلفن او را به خودش آورد.
_ دريريييينگ!
_ جواب نميدي؟ خودم جواب...
ريموس حرف تانكس را قطع كرد: نه! خودم جواب ميدم.
لوپين كش و قوسي به خودش داد و به طرف تلفن رفت.
_ الو؟ ....سيريوس؟ خودتي؟...باشه ، باشه ، فقط....چي؟ الان ميام اونجا....
ريموس تلفن را قطع كرد و بلافاصله رو به تانكس گفت: بايد برم به خانه ي گريمولد. يه جلسه تشكيل شده. نيازي هم نيست كه تو بياي.
_ پس شام چي ميشه؟
تانكس با نگاهي بغض آلود به لوپين نگاه كرد و بشقاب پر از غذا را بهش نشان داد.
لوپين مشغول پوشيدن كت قديمي پاره اش شد و در حال رفتن به سمت در با صداي بلند گفت: شام رو بدون من بخور.
ريموس لوپين اين جمله را گفت و از خانه خارج شد. بدون اينكه حتي خداحافظي كند.


_ خيلي دير اومدي ريموس! خيلي دير!
ريموس كه سر تا پايش خيس از آب بود ، به همراه چتر زرد رنگي وارد خانه شد.
_ بارون ميومد. نميدوني چه باروني بود. مجبور شدم يه چتر ظاهر كنم.
سيريوس بلك ، آلبوس دامبلدور ، آرتور ويزلي ، مالي ويزلي ، رون ، فرد و جرج تنها كساني بودند كه در خانه حضور داشتند. ريموس نگاهي به همه ي آنها انداخت و پرسيد: چه اتفاقي افتاده؟
سيريوس گفت: چند نفر توي خيابان ناكترن ديده شدند. همه ي مرگخواران. احتمالا داشتند درباره ي موضوعي سري با همديگه صحبت ميكردند و به نظر موضوع مهمي هم ميرسيده. چون هيچ وقت ، همه ي مرگخواران يكجا جمع نميشدند.
مالي خيلي سريع گفت: لرد سياه نقشه اي داره؟
بعد از اين حرف مالي ، رعد و برقي زد و يكي از شيشه ها را شكست و اين ، باعث شد رون جيغ بكشد.
آرتور غرولند كنان گفت: چه هواي وحشتناكي! ما چه طور ميتونيم توي اين هوا پرواز كنيم؟
آلبوس دامبلدور كه تا حالا ساكت نشسته بود گفت: ما پرواز نميكنيم. از طريق شومينه ميريم. به همين راحتي! سوال ديگه اي نيست؟
كسي چيزي نگفت.
آلبوس ادامه داد: ما بايد قبل از اينكه برن بهشون حمله كنيم. نه بعد از اينكه رفتن! حالا زودباشين.
همه ، از البوس اطاعت كردند و به طرف شومينه رفتند.


_ لعنتي! اين باران كلاه منو خيس كرد.
_ اين قدر غر نزن فرد.
همه ي محفلي ها ، يكي يكي از مغازه ي بزرگي ، در كوچه ي ناكترن بيرون آمده بودند و به انتهاي خيابان نگاه ميكردند.
تمام مغازه ها خالي و تاريك به نظر ميرسيد و هيچ كس توي خيابان نبود. باران هر لحظه شديدتر ميشد و رعد و برق ، چندتا از شاخه ها را ميشكست.
ناگهان ريموس با صداي آرامي زمزمه كرد: چند نفر اونجا هستن.
و به نقطه اي اشاره كرد كه چند نفر در گوشه اي از خيابان مشغول بگو مگو بودند. بله...مرگخوار بودند.
جرج با خو.شحالي گفت: عالي شد. حالا بريم..
وخواست از پشت درختي كه محفلي ها در پشت آن كمين كرده بودند ، بيرون بياد كه آلبوس دستش را گرفت و محكم كشيد.
آرتور گفت: هي! نگاه كنين ! دارن ميرن توي اون مغازه!
فرد غرولندي كرد و گفت: حالا ميشه بريم؟
آلبوس با صداي بلند گفت: اين قدر عجله نداشته باش. ما بايد با برنامه پيش بريم. فهميدي؟
بعد به آرتور ، مالي ، فرد و جرج اشاره كرد و گفت: شماها...گوش كنين. همون طور كه ميدونين مغازه هاي كوچه ي ناكترن داراي 2 در هستند. شما از در پشتي وارد ميشين. فهميدين؟ من ، سيريوس ، ريموس و رون هم از در جلويي ميريم تو. اينجوري غافلگير ميشن. ما با يك دوئل بزرگ ، كار را شروع ميكنيم و نميذاريم فرار كنن....بسيار خب؟ سوالي نيست؟
اينبار هم كسي جواب نداد.
_ پس بريم.
همه ي محفلي ها ، با عجله به طرف مغازه دويدند. باران عجيبي ميباريد و آنها را خيس ميكرد. تا اينكه بالاخره به مغازه رسيدند و طبق نقشه ي آلبوس پيش رفتند. درست ، وقتي كه مرگخواران به خودشان آمدند ، با محفلي هايي رو به رو شدند كه چوبدستي هايشان را در آورده بودند و با چهره هايي عصباني به آنها نگاه ميكردند.
ريموس به مردي نگاه كرد كه پشت پيشخوان ايستاده و مرگخوار نبود و با چهره اي مضطرب به محفلي ها نگاه ميكرد.
يكي از مرگخواران جلو آمد و گفت: ببينين كيا اينجا اومدن. دوستان قديمي من؟
لوسيوس بود كه اين حرف را ميزد. اما وقتي متوجه آلبوس دامبلدور شد ، ديگر چيزي نگفت.
. سيريوس بلك رو به مرد مغازه دار گفت: اونا اينجا چي كار داشتن؟
مرد فروشنده كه چهره اش از ترس سفيد شده بود گفت: من..من چيزي نميدونم.
لوسيوس خنديد : بسيار خب دوستان. اگه نميخواين چيزي بخرين بهتره برين بيرون.
آرتور : هووم. ما از اينجا نميريم بيرون. مگر اين كه دليل اومدنتون به اينجا رو به ما بگين.
لوسيوس قهقه اي زد و گفت: جناب آقاي ورشكسته ، خونواده ات بهت هنوز احتياج دارن. اگه تو بميري ، اونا چه طور بايد جواب طلبكارهات رو بدن؟ هنوزوقت داري كه بري و واسه ي دختر كوچولوت يه عروسك بخري و از اينجا بري. البته...اگه پولش رو داري.
مرگخواران خنديدند. آرتور به آْلبوس نگاهي انداخت. آلبوس دامبلدور ، با عصبانيت رو به لوسيوس گفت: مسخره بازي ديگه بسه.
بعد با خشم وردي را نصيب لوسيوس كرد.
لوسيوس پاسخ البوس را با ورد اكسپليارموس داد. اما بقيه هم به دوئل پيوستند. لحظه اي صداهاي گنگي به گوش رسيد. اما بعد ، ورد ها به وضوح شنيده ميشدند:
_ آوداكداورا!
_ اكسپليارموس!
_ سكتوم سمپرا!
در بين درگيري به وجود آمده ، خيلي از مرگخواران زخمي شده بودند و صداي آه و ناله يشان به گوش ميرسيد.
ناگهان يك نفر در مغازه را باز كرد و از آن خارج شد.
مالي فرياد زد: يك نفر فرار كرد.
اما ، مرگخواران كه فرصت را غنيمت شمرده بودند ، يكي يكي از مغازه فرار ميكردند. در بين هياهوي جمعيت ، صداي سيريوس شنيده ميشد كه فرياد ميزد: صبر كنين ترسو ها!
تمام مرگخواران در يك چشم به هم زدن از مغازه بيرون آمدند و محفلي ها هم به دنبالشان.
_ اكسپليارموس!
اما ديگر مرگخواران فرار كرده بودند.
ريموس فرياد زد: لعنتي!
و كلاهش را روي زمين انداخت. در همين هنگام فرد فرياد زد: سيريوس كجاست؟
محفلي ها با عجله به طرف مغازه دويدند و با ديدن منظره اي كه پيش رويشان بود فريادي كوتاه كشيدند.
مغازه اي پر از مرگخواران بيهوش شده ، زخمي شده و يا كشته شده. در گوشه ي مغازه ، سيريوس بلك ، فروشنده ي مغازه را محكم گرفته بود تا فرار نكند و در دستان فروشنده يك اسباب بازي بود. يك خرس كوچك.
آلبوس گفت: عجب وضعي! سيريوس؟ اين مرد چيزي رو اعتراف كرده؟
سيريوس لبخندي زد و گفت: خيلي چيزها رو.
بعد ، به خرس پشمالوي كوچك كه درون دستان مرد بود اشاره كرد و گفت: مرگخوارا دنبال اين خرس بودن.
_ يه خرس؟
سيريوس به آرامي گفت: من از اول توضيح ميدم... لرد سياه تصميم ميگيره كه دوباره به اوج قدرت خودش برسه. اون از اين مرد شنيده كه جسمي وجود داره كه ميتونه دوباره قدرت رو بهش برگردونه. درست مثل جان پيچي كه دوباره باعث جان بخشيدن به يك نفر ميشه! اين مرد، ادعا ميكرد كه اين قدرت ، درون يك جسم كاملا معمولي قرار گرفته. درون اين خرس اسباب بازي!
آلبوس خنديد و گفت: خب؟ حالا طرز كارش چه طوريه؟
مرد فروشنده گفت: اين خرس در واقع اسباب بازي نيست. اين خرس ، ميتونه صاحب خودشو شناسايي كنه و قدرت خودشو به اون منتقل كنه. هر روز. من ميدونم كه صاحب اين خرس لرد سياهه. چون قوي تر از اون ، كسي وجود نداره. اين خرس لايق لرد سياهه.
سيريوس با عصبانيت گفت: هيچ چيز لايق اون نيست.
اما آلبوس خيلي آرام رو به سيريوس گفت: تو هنوز به اين افسانه هاي قديمي معتقدي؟ هيچ قدرتي توي اين خرس نيست. خيالت راحت باشه سيريوس. اين مرد يك دروغگو هست و معلوم شد كه ولدمورت مثل يك بچه ي 3 ساله به اين جور چيز ها معتقده. براش متاسفم. اين مرد رو هم آزاد كن كه بره.
_ اما....
_ همين كه گفتم. اون خرس هيچ قدرتي نداره. براي اين كه خيالت هم راحت بشه ، خرس رو ازش بگير و خردش كن!
آرتور گفت: اما از كجا مطمئنيد؟
_ تو به من اعتماد نداري؟ اگه اين خرس قدرتي داشت من خودم ميفهميدم.
ديگر كسي چيزي نگفت. سيريوس خرس را از دست مرد بيرون آورد و بدون توجه به التماس هاي مرد فروشنده آن را خرد كرد.
مدتي طولاني گذشت و همه به خرس خرد شده نگاه ميكردند. آلبوس زير لب به محفلي ها گفت: بريم.
همه از آلبوس اطاعت كردند و از مغازه خارج شدند. البته قبل از خروج ، چند ورد كروشيو به مرد فرستادند و بعد ، در حالي كه از درد كشيدن مرد ، ذره اي هم ناراحت نشده بودند ، از مغازه بيرون آمدند. ديگر باران قطع شده بود و فقط جغدي در بالاي سر آنها ، هوهو كنان پرواز ميكرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 06:53
نمایش جزئیات
آفلاین
با تمام سرعت ميدويد.طوري كه هيچكس به گرد پايش هم نميرسيد.گراهام بدون توجه به اطرافش ميرفت.هدف مشخصي نداشت.انگار ميخواست از خودش فرار كند.كار وحشتناكي كرده بود.كاري غير قابل بخشش.نميخواست فكر كند كه دوستانش در محفل وقتي موضوع را بفهمند چه فكري درباره او خواهند كرد.دوستاني كه اطمينان داشت در صورت لزوم حاضرند جانشان را هم فداي او كنند.ولي او...اشكهايي را كه ناخود اگاه از چشمانش ميچكيد پاك كرد.بايد هر چه زودتر ميرفت.خودش هم نميتوانست باور كند.همه چيز را گفته بود.همه اسرار محفل را.به نزديكترين مرگخوار ولدمورت.به لوسيوس مالفوي.
زياد هم مقسر نبود.او به اندازه كافي مقاومت كرده بود.ولي اينبار لوسيوس صلاح قدرتمندي داشت.تنها خواهرش را گروگان گرفته بود و با لبخندي تمسخر آميز از گراهام ميخواست اطلاعات محفل را فاش كند.گراهام قادر به مقاومت نبود.جان تنها خواهرش در خطر بود.همه چيز را گفت.از حدود نيم ساعت پيش كه همه چيز را گفته بود تا الان مشغول دويدن بود.حتي يك لحظه هم استراحت نكرده بود.
گراهام با ديدن خانه شماره دوازده از سرعتش كم كرد.فقط براي برداشتن وسايل شخصيش بايد يكبار ديگر به آنجا ميرفت.قدرت روبرو شدن با دوستانش را نداشت.به آرامي در را باز كرد و وارد شد.خانه در سكوت بود.سيريوس بلك در آشپزخانه مشغول حل كردن جدول پيام امروز بود.گراهام از پله ها بالا رفت.صداي زمزمه هايي از اتاق سارا و ليلي شنيده ميشد.
سارا:پس ماموريت با موفقيت انجام شد؟
ليلي:آره.نقشه حرف نداشت.جيمز معجون مركب خورد و به شكل لوسيوس در اومد.بعدمرفت سراغ جاسوسه.كلي اطلاعات گرفت.
گراهام خشكش زد.متوجه رفتار غير عادي لوسيوس شده بود.ولي اصلا فكر نميكرد او جيمز باشد.به آرامي اشكهايش را پاك كرد.ديگر لازم نبود از محفل فرار كند.لازم نبود از دوستانش جدا شود.ولي نه.گراهام به هر حال خيانت كرده بود.كمي فكر كرد.اگر به جاي جيمز لوسيوس واقعي هم مي آمد گراهام همه چيز را لو ميداد.جاي او محفل پاك و مقدس ققنوس نبود.بايد ميرفت.او شجاعت كافي نداشت.به آرامي كيفش را برداشت.در پايين پله ها با سيريوس مواجه شد.
سيريوس:هي گراهام.كجا؟

همون شب.خانه شماره 12 گريمالد:
همه دور هم نسشته بودند.سالگرد ازدواج مالي و آرتور را جشن گرفته بودند.گراهام سرش را پايين انداخته بود.نميتونست در شادي ديگران شريك شود.سيريوس به آرامي به او نزديك شد.
سيريوس:بسه ديگه.خودتو ناراحت نكن.اين اشتباه تو نبوده.شوخي جيمز واقعا بيمزه بود.اون تو رو توي موقعيت بدي گذاشت.بهتره فراموشش كني.
با لبخند گرم آلبوس دامبلدور گراهام مطمئن شد كه بخشيده شده.او احساس شجاعت ميكرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمتی از خاطرات جودیت بادرین ، خدمتکار مخصوص نارسیسا مالفوی.

اتاق من در عمارت بزرگ مالفوی نزدیک اتاق خانم مالفوی واقع شده بود تا هر وقت او به من نیاز داشت در دسترس باشم. اتاق به حد کافی بزرگ بود اگر چه تمام اتاق های عمارت حتی کوچکترین آنها هم بزرگ و جاداربودند.
خانم مالفوی آنقدر خدمت کار داشت که کمتر زحمت ها به دوش من می افتاد و فقط کار های جزئی مانند خواندن و جواب دادن به نامه ها و خواندن کتاب و روزنامه در بعد ازظهر ها برای سرگرمی خانم به عهده من بود.
هنوز مدت طولانی از اقامت من در آنجا نگذشته بود که به این نتیجه رسیدم خانم مالفوی از من خوشش می آید واین دلیلی بود که گهگاهی هم چند کلمه ای بامن صحبت کند و نسبت به من زیاد سخت نگیرد .
صبح یکی از روز های پاییزی جلوی در اتاق خانم ایستادم و با سه ضربه در را به صدا در آوردم. صدای نارسیسا را شنیدم که ابتدا گلویش را صاف کرد و سپس گفت : بیا تو.
در را به آرامی باز کردم. نارسیسا جلوی آینه بزرگ و پر عظمتی نشسته بود و با شانه ای به رنگ موهای بلند طلایی اش موهایش را شانه می زد . جلوتر رفتم و پاکت نامه را روی میزجلوی آینه گذاشتم. نارسیسا پرسید:
ــ از طرف کیه ؟

نگاهی دوباره به پاکت انداختم و گفتم :
ــ سیریوس بلک، بخونم براتون؟

رنگ از چهره نارسیسا پرید و شانه را روی میز گذاشت و با نگرانی گفت:
ــ زودتر برو بیرون .

با عجله اتاق را ترک کردم. خانم بشدت نگران و عصبانی بود. نمی دانم شاید دلیل عصبانیتش شنیدن نام سیریوس بلک بود. او حتما یکی از فامیل های خانم بود چون نام خانوادگی بلک را داشت .
عصر همان روز در اتاقم بودم که خانم زنگ را به صدا در آورد واین یعنی من باید به اتاق نارسیسا می رفتم . وارد راهروکه شدم خانم را دیدم که به من با دست اشاره می کرد که باید سکوت کنم و آرام تر راه بروم به سمتش رفتم به سرعت مرا به درون اتاق کشاند و با صدای ضعیفی گفت:
ــ دونفر اون پایین منتظر لوسیوس هستند و می خوان حرفهای مهمی بگن. لوسیوس گفت که جلسشون محرمانه است و من اجازه ندارم پیششون باشم . جودیت ! من به تو اعتماد دارم.تومی تونی بدون اینکه بهت شک کنند ازآشپز خونه حرفهاشونو بشنوی.
من که در تعجب و سردرگمی غرق شده بودم گفتم:
ــ فکر نکنم صداشون تا آشپز خونه بیاد !

کشوی میزش را باز کرد و نوار بلند نازکی را به من نشان داد و گفت :
ــ با این گوش بده! از تو وسایل دراکو پیداش کردم...جودیت، این مسئله خیلی مهمه جون یه نفر درمیونه .

در حالی که دست هایم، بر روی شانه هایش قرار گرفته بود گفتم :
ــ جون چه کسی ؟

اوکه یک لحظه هم آرام و قرار نداشت و به شدت می لرزید من را محکم در آغوش گرفت و گفت :
ــ پسر عموم ، سیریوس بلک؛ می خوان بگیرنش.

با نگرانی پرسیدم :
ــ کی می خواد همچین کاری بکنه ؟

نارسیسا که حالا از من جدا شده بود، رویش را از من برگرداند و گفت :
ــ تو باید قبل از اینکه لوسیوس بیاد، بری پایین.

دانستم که دوست ندارد بیش از این در این مورد توضیح دهد .نوار بلندی را که به من داده بود محکم در دست گرفتم، طوری که اصلا دیده نشود و بی هیچ حرفی اتاق را ترک کردم . ازپله ها ی زیبای خانه به پایین سرازیر شدم و مانند سایر خدمتکاران سر به زیر انداختم و فقط نیم نگاهی به آن دومهمان لوسیوس کردم و به آشپزخانه رفتم. فقط دونفر از خدمتکاران در آنجا بودند که ظرف ها را می شستند. به آنها گفتم که خانم مرا تنبیه کرده و گفته که امشب باید ظرف هارو به تنهایی بشویم . آنها هم که از خستگی نای کار کردن نداشتند بسیار خوشحال شدند و به اتاق هایشان رفتند.

نیم ساعتی گذشت و من منتظر لوسیوس بودم و گهگاهی هم نگاهی به آن دو نفری که در سالن پذیرایی نشسته بودند می انداختم .
در سالن پذیرایی یک زن با چهره ای رنگ پریده و لاغر وبا موهای پر پشت مشکی به همراه مرد بد قیافه ای که ردای طوسی پوشیده بود نشسته بودند ولب از هم باز نمی کردند وانگار هر دو با نفرت به همه چیز نگاه می کردند. کم کم همه ی خدمتکارها هم رفتند و آن دو تنها ماندند.
صدای گوش خراش غژغژدر شنیده شد و لوسیوس با عجله به سمت مهمان هایش آمد. نواری را که نارسیسا داده بود نزدیک گوشم گرفتم و در آشپزخانه را نیمه باز گذاشتم .
لوسیوس در حالی که نفس نفس می زد گفت :
ــ سلام، بلاتریکس ... یاکسلی .

هر دوی آنها به نشانه ی سلام سر تکان دادند . لوسیوس هم در بین آنها نشست وگفت :
ــ ارباب چه دستوری دادند؟

بلاتریکس خنده ی تلخی کرد و گفت :
ــ لرد سیاه دستور دادند پسر عموی عزیزم ، سیریوس بلک را بکشیم .

یاکسلی در حالی که سرش را می خاراند توضیح داد :

ــ ما به اطلاعات سیریوس احتیاج داریم . ارباب گفتند که این می تونه بهترین فرصت برای به دام انداختن سیریوس و بقیه ی محفلی ها باشه. اون بی دلیل برای نارسیسا نامه نوشته که میخواد مخفیانه و بدون اینکه کسی بدونه ببینتش، حتما یه نقشه ای دارند .حالا کجا قرار گذاشته؟

لوسیوس آهی کشید و گفت : همینجا!

بلاتریکس با جدیت گفت :
ــ اون فردا صبح اینجا میاد و ما هم میایم .همین!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همان شب همه چیز را برای نارسیسا توضیح دادم. نارسیسا خیلی نگران و آشفته بود فورا نامه ای برای مدیرهاگوارتز؛ دامبلدور نوشت و گفت که مراقب سیریوس باشد و از آمدن اوجلوگیری کند. ولی در نامه اش هیچ حرفی از نقشه های مرگخواران نزد.
صبح فردا دیرتر از همیشه به اتاق نارسیسا رفتم. چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق با ضربه شدید بلاتریکس باز شد.از عصبانیت صورتش برافروخته و سرخ بود.من را از اتاق بیرون کرد. آنقدر بلند فریاد می کشید که صدایش حتی به اتاق در بسته من هم می رسید به طور واضح می شندیدم که می گفت :

ــ من مطمئنم که کار خودته ...سیریوس توچنگ ما بود...تو اونو فراری دادی...
به زحمت می شد صدای نارسیسا را هم شنید که در حال گریه کردن بود و فریاد می زد:

ــ سیریوس حتما کار مهمی با من داشته که می خواست منو ببینه...این شما بودین که اونو فراری دادین، من اصلا نباید به لوسیوس می گفتم...

گوشهایم را گرفتم تا دیگر چیزی نشنوم و به تمام وقایعی که در دو روز گذشته اتفاق افتاده بود فکر می کردم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با قدم هایی شمرده و آرام از طبقات کتابخانه ی بزرگ بالا می رفت.پدرش آن یویوی صورتی را در بالاترین طبقه کتابخانه گذاشته بود و سفارش کرده بود چند ساعتی کاری به کار او نداشته باشد،با این حال او با ملاحظه تمام پایش را روی طبقه بالایی گذاشت و با خود فکر کرد:یویوی خودمه!می خوامش!این جا چه چیزهای باحالی هست!بابای من چه کتابایی داره ها!نگاه کن!"دوازده روش خطاناپذیر برای جلب ساحره ها"پس چرا نذاشت من " سیزده روش خطاناپذیر برای جلب جادوگران"رو بگیرم؟خوب اون ساحره است این جادوگر!فرق زیادی که ندارن!بابا آیس پک موزی می خواد چه کار؟چرا این ااین همه شیر پاکتی هست؟بزار برم بالاتر ببینم...
بوووم!شترق!شرررر!
- جـــیـــمـــز!
جیمز:
هری ،جیمز را با ورد اکسیو به سوی خود آورد و گوشش را گرفت،سپس فریاد زد:پسره ی بوق!من چند بار گفتم وقتی من مهمون دارم خرابکاری نکنی و پسر خوب باشی؟
جیمز:
- چیه؟چند صد بار سفارش کردم آبروی منو نبری؟
جیمز:
هری آهی کشید و گفت:منو جلوی عمو شرمنده کردی!چرا هی می خندی؟
پسرک یویوی خود را از زیر طبقات شکسته کتابخانه بیرون آورد و جواب داد:خوب بابایی تو یادت رفته بعد از حموم حوله تو تنت کنی!فکر کنم عمو دامبل هم یادش رفته!
هری عصبانی شد!گوش پسرش را گرفت تا تنبیهی سخت برایش درنظر بگیرد که ناگهان پسر گفت:بابایی!من آلبوسم!
هری:اِ!آسپی!ببخشید بیدارت کردم!کلاهت افتاه بود؟بیا بابایی!آخی،چشمای لیلی خدا بیامرز رو تو چهره ات میبینم!برو لالا کن،هوی،تو آقاپسر!برو تو انباری!تق!اونجا میمونی تا آدم شی!
جیمز ابتدا با فریاد گفت:بابا!حوله ات!بیخی باب!ولی مثل این که خیلی عصبانی شد!خوب تا مامان بیاد من این جام.پسر!این جا عجب جاییه!
انباری یا درواقع زیرزمین شامل سالن بسیار بزرگ و تاریکی بود که از بین درز های دیوار ها نوری به داخل می تابید.جعبه ، کتاب،قلم های پر و بسیاری از وسایل شکسته کف سالن دیده میشد.جیمز خود را از بین چند جعبه حاوی کتاب بیرون کشید و به سمت چراغ کوچکی رفت(از این چراغ هایی که علائدین داره!چراغ جادو؟!)دود خفیف و ملایمی از لوله ی جلوی چراغ بیرون می آمد،توجه جیمز را جلب کرد.در همین لحظه صدای آخ!بلندی از طبقه بالا به گوش رسید.سپس صدای پدرش را شنید:"آسپی!بابا!چیزی نشد!عمو خورد زمین!"
جیمز چراغ را در دست گرفت و سر آن را لمس کرد.ناگهان صدایی بی روح و ترسناک در زیرزمین پیچید:
جیمز!پسر باهوش!می دونی من کیم؟من از دوست ها باباتم!آره دوست!اون اشتباهی چند بار خواست منو بکشه،بالاخره موفق شد اما...پسر تو می دونی جان پیچ چیه؟چه پسر باهوشی تو مدرسه یادگرفتی؟!به هر حال،اون نتونست یکی از جام پیچها رو نابود کنه.اون یک چراغ بود که من از دفتر مدیر سابق هاگوارتز کش رفتم.حالا هم توی دست های تو ام!من چندین بار به بابات پیشنهاد دوستی دادم.باورکن!چندین بار بهش گفتم بیا به مرگخوار ها بپیوند اما میگفت نه.خوب به من چه ربطی داره که قیافه ام خوب نیست؟ اون گفت تو کچلی!من به آدم های کچل نمی پیوندم!افسوس!پسر،من میتونم اون یویوی صورتی تو رو تعمیر کنم.کافیه منو از این تو دربیاری!نظرت چیه؟
جیمز که تا به حال ساکت بود بالاخره گفت:تو ولدمورتی؟همونی که مامان بزرگ و بابابزرگ منو کشته؟
-پسرکم!اون اتفاقی بود!من نمیخواستم این کارو بکنم!اگه منو بیاری بیرون فقط باباتو با خوم می برم یه جای دور تا دیگه چشمت بهش نیفته!یویو هم تعمیر می کنم!نظرت چیه؟
جیمز ابتدا به یویو سپس به عکسی از پدر و مادرش نگاه کرد و گفت:نباید با بابام کاری داشته باشی!ضمنا من از آدم ها کچل خوشم نمیاد!باید با یه قیافه دیگه ظاهر شی.
صدا (لرد)آهی کشید و گفت:با بابات کاری ندارم!به شکل خودم هم نمیام بیرون!خوبه؟حالا بگو فیسسس!فوسیس!سسس!تا این باز شه!
جیمز: فیسسس!فوسیس!سسس!هیچی نشد که!ین چیه زیر پام؟سوسک؟!عععععه!تق!برو بمیر!این لرد کو؟نامرد اومد بیرون یویوی منو درست نکرد!
این گونه بودکه جان پچ آخر توسط جیمز سیریوس پاتر نابود شده و پرونده اسمشونبر برای همیشه مختومه اعلام شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.