جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

ماهیان هم از آب بیزار خواهند شد
وقتی
مقرر شود
در قبال اکسیژن
بی آبرو شوند
اما او، نه...
فلش بک
- مامان. میشه لطفا اون ظرف شکلات صبحانه رو بدی؟
- معلومه که نمیشه! یادت رفته دیابت داری؟
- مامان سخت نگیر. با یه بار که چیزی نمیشه.
- چیزی نمیشه؟ اصلا معلوم هست این روزا چِت شده؟ چرا انقدر سرخود شدی؟ نه! هیچی نگو! من که می دونم همش کار اون دختره ست. آره.. همون دختره ی بی ادب و... اصلا معلوم نیست خونواده داره یا نه؟! اگه یه بار دیگه ببینمش...
- بابت صبحانه متشکرم.
با عجله از پله ها بالا رفت. به جایی می رفت که هیچکس اجازه ی وارد شدن به آنجا را نداشت. آنجا مال خودش بود. مال خود خودش! و غم هایش...
در را باز کرد و وارد شد. آنقدر محکم آن را پشت سرش بست که گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. به طرف تخت خواب خاکی و کثیفی که آن سوی اتاق زیر شیروانی بود رفت و خود را در آغوش آن انداخت. دیری نپایید که اشک هایش شروع به جاری شدن کرد.
ساعت قدیمی، با تیک تاک کردن های بی وقفه اش، مانع سکوت او می شد. با هرصدای" تیک"ـی که از ساعت بلند میشد، به یاد یکی از خاطراتی که با بهترین دوستش داشت، می افتاد. بهترین دوستش...
فلش بک
- هــی! صبر کن منم بیام!
- هه! زرنگی! اگه می تونی بیا بگیــرش!
- باشه. خودت خواستی!
خیز برداشت و با پرشی بلند خود را روی دخترک انداخت و... بی اختیار دخترک را راهی بیمارستان کرد.
از درون شومینه ی اتاق بیرون آمد.
- اینجایی؟
- هیـــس! آرومتر! تو اینجا چیکار می کنی؟
- اومدم.. که.. که...
- که چی؟ می دونی اگه مامانم بفهمه اینجایی، چه الم شنگه ای به پا می کنه؟
- ببخشید. اومده بودم ازت معذرت بخوام و.. و اینو بهت بدم.
دست مشت شده اش را به سمت دست دخترک دراز کرد. وقتی دستانش را باز کرد، گردنبند زیبایی در دست دخترک قرار گرفت:
- مادرم قبل از اینکه بمیره اینو بهم داد. گفت اگه یه روزی دوستی رو پیدا کردی که از خواهر هم بهت نزدیک تر بود، اینو بهش بده. یکی هم به من داد. ببین! این نماد دوستیمونه.
- خیلی قشنگه. ولی من نمی خوام هیچوقت خودتو تو دردسر بندازی. باشه؟
نگاهش را از گردنبند برداشت و به چشمان دخترک خیره شد. و با وجود دردی که داشت، بی اختیار لبخند زد.
پایان فلش بک
دستش را به سمت گردنش برد و به آویز گردنبند چنگ زد. می ترسید او را از دست بدهد.
با صدای در از خواب بیدار شد. زمان از دستش در رفته بود. چه مدت آنجا بود؟
صدای مادرش را از پشت در شنید:
- مری؟ عزیزم؟ اونجایی؟ اوه این چه سوالیه. معلومه که اونجایی! مری عزیزم. اومدم باهات حرف بزنم. در رو باز می کنی؟
- تنهام بذار!
- اوه مری. خواهش می کنم از دستم عصبانی نباش. مری. بالاخره باید این اتفاق می افتاد. اون دختره اصلا به خونواده ی ما نمی خورد.. یعنی.. منظورم اینه که خب، همونطور که می دونی ما خونواده ی اصیل و ثروتمندی هستیم. و خب خودت می دونی.. اون دختره یه مشنگ زاده ست! و.. و اون.. خب اون اصلا در شأن خونواده ی ما نیست. مردم چی میگن؟! اون دختره کارایی می کنه که به راحتی آبروی چندین و چند ساله ی ما رو میبره! مری گوش کن...
- بسه مامان! بسه! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم!
- باشه. من میرم. ولی خوب بهش فکر کن!
با شنیدن صدای قدم هایی که در حال دور شدن بود، از جایش بلند شد و به سمت میز شکسته ی گوشه ی اتاق رفت. کشوی آن را باز کرد و یک تکه کاغذ و یک قلم پر و کمی جوهر برداشت. باید مدت ها پیش این کار را می کرد!
پایان فلش بک
- بی مشتری ام، مرا خریداری کن.. در سینه ی سرد خود نگهداری کن.. این زندگی آبرو برایم نگذاشت.. ای مرگ بیا تو آبروداری کن... هه! آبرو! باشه مامان. نمی ذارم آبروی خونوادگیمون به خاطر اون دختر از بین بره.
لبه ی پنجره را رها کرد و خود را به آغوش باد سپرد.
برگرفته از کتاب..
وقتی
مقرر شود
در قبال اکسیژن
بی آبرو شوند
اما او، نه...
فلش بک
- مامان. میشه لطفا اون ظرف شکلات صبحانه رو بدی؟
- معلومه که نمیشه! یادت رفته دیابت داری؟
- مامان سخت نگیر. با یه بار که چیزی نمیشه.
- چیزی نمیشه؟ اصلا معلوم هست این روزا چِت شده؟ چرا انقدر سرخود شدی؟ نه! هیچی نگو! من که می دونم همش کار اون دختره ست. آره.. همون دختره ی بی ادب و... اصلا معلوم نیست خونواده داره یا نه؟! اگه یه بار دیگه ببینمش...
- بابت صبحانه متشکرم.
با عجله از پله ها بالا رفت. به جایی می رفت که هیچکس اجازه ی وارد شدن به آنجا را نداشت. آنجا مال خودش بود. مال خود خودش! و غم هایش...
در را باز کرد و وارد شد. آنقدر محکم آن را پشت سرش بست که گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. به طرف تخت خواب خاکی و کثیفی که آن سوی اتاق زیر شیروانی بود رفت و خود را در آغوش آن انداخت. دیری نپایید که اشک هایش شروع به جاری شدن کرد.
ساعت قدیمی، با تیک تاک کردن های بی وقفه اش، مانع سکوت او می شد. با هرصدای" تیک"ـی که از ساعت بلند میشد، به یاد یکی از خاطراتی که با بهترین دوستش داشت، می افتاد. بهترین دوستش...
فلش بک
- هــی! صبر کن منم بیام!
- هه! زرنگی! اگه می تونی بیا بگیــرش!
- باشه. خودت خواستی!
خیز برداشت و با پرشی بلند خود را روی دخترک انداخت و... بی اختیار دخترک را راهی بیمارستان کرد.
*****
از درون شومینه ی اتاق بیرون آمد.
- اینجایی؟
- هیـــس! آرومتر! تو اینجا چیکار می کنی؟
- اومدم.. که.. که...
- که چی؟ می دونی اگه مامانم بفهمه اینجایی، چه الم شنگه ای به پا می کنه؟
- ببخشید. اومده بودم ازت معذرت بخوام و.. و اینو بهت بدم.
دست مشت شده اش را به سمت دست دخترک دراز کرد. وقتی دستانش را باز کرد، گردنبند زیبایی در دست دخترک قرار گرفت:
- مادرم قبل از اینکه بمیره اینو بهم داد. گفت اگه یه روزی دوستی رو پیدا کردی که از خواهر هم بهت نزدیک تر بود، اینو بهش بده. یکی هم به من داد. ببین! این نماد دوستیمونه.
- خیلی قشنگه. ولی من نمی خوام هیچوقت خودتو تو دردسر بندازی. باشه؟
نگاهش را از گردنبند برداشت و به چشمان دخترک خیره شد. و با وجود دردی که داشت، بی اختیار لبخند زد.
پایان فلش بک
دستش را به سمت گردنش برد و به آویز گردنبند چنگ زد. می ترسید او را از دست بدهد.
*****
با صدای در از خواب بیدار شد. زمان از دستش در رفته بود. چه مدت آنجا بود؟
صدای مادرش را از پشت در شنید:
- مری؟ عزیزم؟ اونجایی؟ اوه این چه سوالیه. معلومه که اونجایی! مری عزیزم. اومدم باهات حرف بزنم. در رو باز می کنی؟
- تنهام بذار!
- اوه مری. خواهش می کنم از دستم عصبانی نباش. مری. بالاخره باید این اتفاق می افتاد. اون دختره اصلا به خونواده ی ما نمی خورد.. یعنی.. منظورم اینه که خب، همونطور که می دونی ما خونواده ی اصیل و ثروتمندی هستیم. و خب خودت می دونی.. اون دختره یه مشنگ زاده ست! و.. و اون.. خب اون اصلا در شأن خونواده ی ما نیست. مردم چی میگن؟! اون دختره کارایی می کنه که به راحتی آبروی چندین و چند ساله ی ما رو میبره! مری گوش کن...
- بسه مامان! بسه! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم!
- باشه. من میرم. ولی خوب بهش فکر کن!
با شنیدن صدای قدم هایی که در حال دور شدن بود، از جایش بلند شد و به سمت میز شکسته ی گوشه ی اتاق رفت. کشوی آن را باز کرد و یک تکه کاغذ و یک قلم پر و کمی جوهر برداشت. باید مدت ها پیش این کار را می کرد!
پایان فلش بک
- بی مشتری ام، مرا خریداری کن.. در سینه ی سرد خود نگهداری کن.. این زندگی آبرو برایم نگذاشت.. ای مرگ بیا تو آبروداری کن... هه! آبرو! باشه مامان. نمی ذارم آبروی خونوادگیمون به خاطر اون دختر از بین بره.
لبه ی پنجره را رها کرد و خود را به آغوش باد سپرد.
_____
برگرفته از کتاب..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

بنام خالق "بولشِت"
دس کج VS چش چرون
دس کج VS چش چرون
میدانیــ-
ویرایش ناظر انجمن
خفه شو دیگه.
نمی دانند خب...
تو مسئول دانش ملتی؟
مرتیکه ی هله دان دان دان...
با تشکر،
نظارت انجمن.
خیلی نادان شدن مردم این دوره زمونه.
***
تجربه ثابت کرده است قدرتمند ترین و اصلی ترین فاکتور برای موفقیت در هر کاری، شور و شوقِ هرچه مضاعف تر می باشد. بطوریکه مثلا اگر بخواهند برای جام آتش نماینده ی هاگوارتز انتخاب کنند و شما، بلانسبت، یک جادوگرِ دماغو باشید، مطمئنا آن داوطلبی که از همه ساحره تر است انتخاب میشود.
چرا که شور و شوق بیشتری از خود نشان داده است.
و اصلا هم فکر نکنید فقط باید ساحره باشی تا انتخاب...
_نظر من لرده.
آم... فقط باید ساحره باشی تا... انتخاب بشوی.
***
_آره دوستان، بنظر منم این قراره بهترین و هیجان انگیز ترین اتفاق تاریخ هاگوارتز باشه!
_بنظر تو "هم"؟
_یعنی بنظر شما اینطوری نیست؟

_نه.
_
ریگولوسی که در تلاش برای هرچه بیشتر به نمایش گذاشتن شور و شوقش بار ها و بار ها ضایع شده بود، به باقی اعضای اسلیترین خیره شد که همگی دور تا دورِ دخمه روی کاناپه های سبز رنگ و نمناک لم داده بودند.
_آم... بچها...؟
_نه.
تیر خلاص.
_اربوب...؟
و حتی خلاص تر هم.
_پاشو برو بیرون ریگولوس.
***
_خواهشا تا این پسره برنگشته رای گیریو تمومش کنین.
_نظر من لرده.
_بله، لرد شایسته ترین فرد برای این کاره.
_بله موافقم.
_این لطف و محبت یارانمون واقعا مارو خوشحا-آم... میشه برای دیالوگ قبلی درخواست ویدئو چک کنید؟
_بله موافقم.
_پاشو برو بیرون آرسینوس.
_ولی... ولی بیرون ریگولوسه ارباب...
_ریگولوس که تمامِ بیرون رو اشغال نکرده آرسینوس. از تالار ما برو بیرون.
_بیرون... بیرون پر از ریگولوس شده ارباب... از وقتی ریگولوس رفته بیرون و همه رو گاز گرفته، همه ریگولوس شدن؛ دارن جیغ میکشن و همدیگرو میخورن... ما همه محکوم به مرگیم ارباب، اگه درو باز کنم هممون میمیریم... البته درو باز نکنیم هم بهرحال از گشنگی میمیریم، ولی بسپرینش به من. درست میشه.
لیوان نوشیدنی لرد سیاه در اثر فشاری عصبی که از سمت دستش به آن وارد میشد، در دستش هزار تکه شد.
_ریگولوس رو بگیرین بیارین تو.
***
_اگه همتون همین الان ساکت نشین مجبور میشیم همتونو بکشیم!
سالن، بطور ناگهانی در سکوت فرو رفت. ریگولوس که روی میزِ ناهارخوریِ وسطِ دخمه لزگی می رفت بطور ناگهانی همانجا نشست و ملتِ همیشه سبزی که دور تا دور میز نشسته و دست زنان برایش "سیاهه نارگیله" می خواندند هم به لرد خیره شدند.
_شما ما رو تهدید کردین...
_خیر، ما فقط گفتیم چه اتفاقی تو برناممونه که بیفته.
_میرم به خانوم میگم.
_مارو؟
_
_ما بزرگترین جادوگر سیاه تاریخیم!
_اینجا چیکار میکنین پس؟

نگاه لرد سیاه، از اسلیترینی مذکور به سمت میز ناهار خوری و سپس از میز ناهارخوری دوباره به سمت اسلیترینی مذکور معطوف شد و سپس، در یک فرآیند کاملا بازگشتی، روی جانوری که تا لحظاتی پیش بالای میز نارگیل بازی در می آورد ایستاد.
_پاشو برو بیرون ریگولوس.
***
_برین! همتون برین! بورووو!
_درست میشه ریگولوس. من یه رفیق دارم تو پلیس فتا س، با مامان بزرگم که ملکه بورکینافاسو بوده میریزن روهم ردیفش میکنیم. یه کاری میکنیم انتخابت کنن.

_نه دیگه تموم شد.
_نه من ازونجا که دم خونمون از بورکینافاسو نگهبانای گینس اومدن رکورد زیبایی رو بنامم ثبت کنن، بهشون میگم به لرد بگن استعفا بده که انتخاب شی.

_بله درسته.

مورگانا لی فای دستِ بورکینافاسویی اش را از روی شانه ی ریگولوسِ گریانی که باز هم موفق نشده بود شور و شوقش را به اندازه ی کافی نشان دهد برداشت و به آرسینوس خیره شد.
_تو مگه گریفیندوری نیستی؟
_بابا تو یه سکانس بذارین باشم حداقل. حالا کلاه گروه بندی یه زری زد هی قانونیش کنین.
_من از شدت شور و شوق همه رو گاز گرفتم. من از شدت شور و شوق منفجر شدم. من از شدت شور و شوق در زمان سفر کردم و مادربزرگ خودم رو کشتم و پارادوکس ننه بزرگی ایجاد کردم.
با احساس سنگینیِ دستی که روی شانه اش فرود آمد سرش را بلند کرد، و پیش از آنکه صاحب دست بخواهد همدردی اش را ابراز کند لبخند شرورانه ای زد. چشمانش درخشید. دندان نیشِ سمت راستی اش هم.
_میگم دراکو... امشب وقت داری بیای منو ببینی؟
_

_
_

لرد ها کلا هیچ کاری را بی دلیل انجام نمی دهند، می دانید؟! لرد ها دقیقا می دانند کدام مرتیکه ی بیناموس باید هرچه سریعتر از دیگر مرتیکه های بیناموس جدا شده و پیش از اینکه همه را... اهم... کند، در حالت قرنطینه قرار گیرد.
***
_میبینم که هوای خیلی خوبی هم شده امشب...
_برای چه کاری...؟

ریگولوس که از روی مبلِ روبروی دراکو بلند شده بود، کنار دراکو روی کاناپه لم داد و دراکو بطور ناخوداگاه در افق نقطه شد. سپس، در واکنش به تلاشِ دستِ ریگولوس در نشان دادن شور و شوقش و بغل کردن دراکو، نزدیک بود پرت بشود توی شومینه. بدلیل دستِ ریگولوس نمیرید صلوات.
_دیگه چه خبر...؟
_باور کن هیچی. به جان مادرم.
ریگولوس کمی بیشتر به سمت دراکو لغزید و راستش را بخواهید شواهدی در دست نیست از مدارکی که بتوانند نشان دهند چه ممکن بود روی سنگ قبر دراکو بنویسند اگر آن شب توی شومینه می افتاد. من کلا هیچ حرفی نمیزنم، خودتان مرور کنید.
_میگم که... هنوز اون منوی مدیریتِ سیوروس رو داری؟!
بنظر میرسید دراکو مایل باشد تمام منو های موجود در جهان خلقت را جمع آوری کرده دانه دانه توی سر ریگولوس خرد کند.
_آره.
چشم هایش برق زدند. لبخندش برگشت.
_شرط میبندم بلد نیستی ازش استفاده کنی.
***
_نه قبول نیست، یه انجمن کمه!
_بیشترشم بلدم! میتونم تمام انجمنا رو!
_اونم کمه! منوی مدیریته ها! باس همه کار بتونه بکنه! الان باس بتونی ورش داری از نظارت!
دراکو نفس عمیقی کشید و تلاش کرد که پاهایش را به زمین نکوبد و جیغ نکشد.
_از سر شب لردو ناظر پنج تا انجمن کردم که فقط به تو ثابت شه بلدم از منو استفاده کنم!
_ولی خب هنوز به من ثابت نشده، احساستو با جمع در میون بذار.
چشم هایش از خشم درخشیدند.
_الان ورش میدارم.
با فشردن دکمه ی قرمز رنگ روی منو، صدای سوتِ کوچکی هردویشان را از جا پراند.
_چی میگه؟
_میپرسه حذف کنه یا نه.
_از تیم ناظرا دیگه؟
ریگولوس به پیامِ روی صفحه خیره شد.
حذفِ این کاربر؟
_بزن آره، از تیم ناظرا.
صدای ترکیدنِ چیزی از درون دستگاه به گوش رسید و سپس نگاه خیره ی دراکو و ریگولوس روی دودی ثابت شد که از منو بلند میشد.
_فکر کنم... حذف شناسه شد.
_آم... یعنی منظورشون از تیم ناظرا نبود...؟
_مثکه نخیر.
_چه... جالب و... هیجان انگیز و... مفرح.
***
_من تو دهن این مدیریت میزنم! یه عده حرف دهن نفهم! مث ریگولوس!

_آم... آره! منم همین که رودولف میگه!
_هکتور، تو یکی از مدیرایی.

_من حالم انقدر نامساعد هست که نخوای الان اینو به من بگی.
_باشه فقط... تو دست و پا نباش... کجا بودم؟
_مث ریگولوس.
_اوه. ریگولوس.
راستش را بخواهید، همان لحظه با برخورد شاخ های یک گاومیش که یک پاپیون صورتی به دمش بسته بود و نصفه ی دستِ خونینِ یک مدیر از دهانش بیرون آمده بود، رودولف در حالیکه قمه ی خونی اش را توی هوا می چرخاند میان کپه ای از سر های قطع شده ی مدیرانی که به جرمِ شور و شوقِ ریگولوس تکه تکه شده بودند پرتاب و سپس حذف شناسه شد.
و خب... آخرین کلمه ای که از او شنیده شد "گربه صفت" بود که احتمالا فقط ریگولوسِ پرشور معنای آنرا می فهمید.
_بعنوان بهترین شرکت کننده ی مسابقه فرار از زندان بهتون دستور میدم لردو برگردونین!
_بعنوان ملکه زیباییِ بورکینافاسو بهتون دستور میدم!
_بعنوان فرمانده نیرو های فتا!
_بعنوان جن خوووب!
گاومیشِ باروفیو، در پایان جدالی بشدت نفسگیر، موفق شد سیوروس را هم به محتویات درون شکمش اضافه کند و خب احتمالا جای شش هایش را لینی اشغال کرده بود چرا که احساس می کرد نمیتواند درست نفس بکشد.
_گااایز... چه خبره؟ چرا بولشِت میگین؟
_لرد دیشب حذف شناسه شده! یکی دیشب لردو حذف شناسه کرده!
_گااایز... کالم دَون پریز... من الان مِیک اِوری تینگ اوکی...
در حالیکه انجمن تالار اصلی در آتش می سوخت و کاربران تازه وارد مثل مورچه هایی که توی لانه شان آب ریخته باشند به هر طرف فرار می کردند و "بیشتر..." همسرش "کمتر..." را صدا می زد، پرنس طره ی زلف پریشانش را کنار زد و به کاربرانی خیره شد که دانه به دانه حذف شناسه شده و به عدم می پیوستند. اوضاعِ بولشِتی بود.
_گایز... خبری ازتون نیس فور اِوِرای من...
پرنس با اردنگی ای که رودولفِ بازگشته-از-عدم به او زد و سپس دوباره محو شد، روی فیلدِ "لینک های سریع" افتاد و دونفری منفجر شدند. البته دلیل انفجارشان همچنان در دست نیست اما مثل اینکه در حال تمرین برای عملیات هشدار برای کبرا هشتاد و پنج بودند.
در همان لحظه، در حالیکه فنگ در حال پایین کشیدن کرکره ی سایت بود و پرنس در حال سوختن همچنان اصرار داشت که هیچ کس در غیابش بولشِت نگوید، ناگهان درِ انجمن کینگز کراس خرد شده و مامورانِ زحمتکش پلیس فتا در حالیکه حواسشان به همه چیز بود، بهمراه جمعی از نگهبانانِ بورکینافاسویی وارد شدند.
سپس بدون اینکه به سرعت قدم هایشان چیزی افزوده یا از آن کاسته شود از درِ پشتی خارج شدند.
لازم بود که بزرگواران ساقی را هرچه سریعتر عوض کنند.
میدانید... گاهی وقت ها لازم است وقتی دیدیم شور و شوق جواب نمی دهد، دیگر پی اش را نگیریم. بهرحال، ریگولوس بلک هیچوقت آدمِ شور و شوق دارنده ای نبود.
در حالیکه روی لبه ی پنجره ی انجمن خانه ی ریدل ها نشسته بود و به ملکه ی زیبایی خیره شده بود که درحال شکافت هسته ی اتم در زیرزمین خانه شان بود و البته بطور همزمان شاهزاده ی ده دوازده تا کشور متوالی هم بود، احساس کرد که در پوکرفیس ترین حالتِ طول زندگی اش بسر میبرد.
خب... راستش را بخواهید وقتی تمام ناظر ها حذف شناسه شده باشند، نیازِ مبرمی به ادب و احترام وجود ندارد.
_ای شیر-
با تشکر،
گلرت پرودفوت.
_...م تو اون تشکر کردنت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل رودولف لسترنج(خودم) وی اس ریگلوس بلک
_ارباب!

_غر نزن رودولف!

_ارباب آخه چرا من!

_غر نزن رودولف!

_آخه اوندفعه هم به من محول کرده بودین این امر رو!

_چقدرم اوندفعه سربلند از این ماموریت بیرون اومدی!

_ارباب!

_غر نزن رودولف،زودتر برو تا...
_چشم!

باز هم ماموریت دیگری توسط لرد ولدمورت به رودولف محول شده بود...و باز هم ماموریت رودولف،کشتن آلبوس دامبلدور،مدیر هاگوارتز بود!
اینبار اما رودولف مصمم بود که در اجرای این دستور و ماموریت اربابش،موفق عمل کند.تنها مشکل این بود که چگونه؟!آلبوس دامبلدور همیشه در هاگوارتز بود که هم او و هم هاگوارتز به شدت از طرف محفلی ها محافظت میشد...تنها راهی که به نظر رودولف میرسد،نفوذ به هاگوارتز بود...اما چگونه؟!
_آخ!
_تو میگی آخ؟!من باید بگم آخ که له شدم زیر پای تو؟!چجوری منو ندیدی؟!

_شرمنده فیلیوس ندیدمت..آخه
_قد من چی؟!

_هیچی...خیلی هم خوبه!حالا چته ناراحتی؟!
_هیچی...جام هاگوارتز پرید از دستمون...هرچقدم گلرت سعی کرد که جام رو برای راونکلاو بگیره نشد...با شلاق وایساده بود بالا سر ملت!

_خب پس کی قهرمان شد؟!
_هافلپاف!قراره که لاکرتیا بلک به عنوان نماینده هافل بره جام رو از دست خود آلبوس دامبلدور بگیره!

چشمان رودولف برق زد!
هافلپاف گروه رودولف بود،زمانی که او به هاگوارتز میرفت...این برق زدن چشم به دلیل خوشحالی رودلف از درخشش گروه سابقش در هاگوارتز نبود،بلکه به این خاطر بود که هم اینک نقشه شومی در ذهن رودولف طرح ریزی شد!
اگر او میتوانست که به جای لاکرتیا بلک به عنوان نماینده هافلپاف برای گرفتن جام قهرمانی،وارد دفتر دامبلدور بشود،میتوانست کلک دامبلدور را بکند!
فردای آن روز!
رودولف تمام شب را نخوابیده بود...او برای هدفش که جایگزین کردن خودش به جای لاکریتا بلک،برای رفتن به دفتر دامبلدور بود،شب قبل را به فکر کردن و نقشه کشیدن اختصاص داده بود.
رودولف بیش از سی و هشت سال پیش از هاگوارتز فارغ التحصیل شده بود و طبیعتا نقشه اینکه بسیار ساده وارد هاگوارتز شود و به تالار سابقش بازگردد و به عنوان نماینده گروهش برای گرفتن جام به دفتر دامبلدور مراجعه کند،بسیار غیرقابل انجام به نظر میرسید!
_خب...بذا فکرم رو متمرکز کنم...پس این نقشه نشد،بر اساس طبیعت خودم رفتار کنم هم فایده نداره...طبیعتا با غر زدن نمیشه وارد قلعه شد!شاید حالا با ابراز علاقه به گربه فلیچ،خانوم نوریس،شد قاچاقی وارد قلعه بشم،ولی خب با علاقه خاص داشتن میشه وارد شد،نمیشه موند!با زور قمه البته میشه که...اوم...نه...نه! قلعه کلی محافظ محفلی داره...پس چیکار کنم؟!
رودولف که کم کم در حال ناامید شدن بود،ناگهان با صدای خنده ای به خود آمد...این صدای خنده ای که در خانه ریدل ها پیچیده بود،صدای خنده ی لاکرتیا بلک بود!و رودولف فراموش کرده بود که لاکرتیا هم به مانند او مرگخوار بود!اگر دستور صریح لرد به مخفی بودن ماموریتش و اینکه حق ندارد به هیچکس،در مورد ماموریتش حرفی بزند نبود،میتوانست راحت پیش لاکرتیا برود و بعد از تعریف کردن ماجرا،جای او را برای نمایندگی هافل بگیرید...اما حالا به نظر میرسید که میبایست به حیله و خدعه و توطئه متوسل شود تا بتواند جای لاکرتیا را بگیرید!
_هی لاکی...هی لاکی!
_اوه...سلام رودولف!

_تبریک میگم قهرمانی پر غرور گورکن های طلایی،نوادگان به حق ننه هلگا،دلاور مردان عرصه ورزش،بر طبل شادانه بکوب و...چیز...قاطی کردم...قهرمانی مون مبارک میخواستم بگم!
_اوه مرسی رودولف...البته قهرمانی مونه...تو هم یه مدت هافلی بودی خب...خیلی هیجان انگیزه،فردا دارم میرم پیش دامبلدور بگیرم ازش جام رو!

_عه؟!چه عالی...آره خب...گروهمون دیگه...به نظرت حالا که گروهمونه،من میتونم به جای تو برم جام رو بگیرم؟!

_هاها...شوخی خوبی بود رودولف!
_ها؟!آره...آره...شوخی بود...میگیم ببینم...
رودولف نگاهی به اطرافش انداخت...هیچکس در آن لحظه به غیر از او و لاکرتیا آنجا نبود...لاکرتیا منتظر بود رودولف جلمه اش را کامل کند...اما رودولف چیزی برای گفتن نداشت...بلکه راهی ناگهان به ذهنش رسید...
_چیزه...
_چی میخوای بگی رودولف،بگو!

_استوپفای!
با افسونی که رودولف بر روی لاکرتیا انجام داد،لاکرتیا بیهوش بر زمین افتاد...رودولف هم سریعا نگاهش به کمد گوشه دیواری که در آن نزدیکی بود افتاد...پس سریعا دست بکار شد و در حالی که لاکرتیا را میکشد تا در کمد بگذارد،زیر لب،غر میزد!
_نیگا کن...به خاطر لرد کاری که به هیچ وجه ازم بر نمیومد رو انجام دادم...به یه ساحره به جای ابراز علاقه آسیب رسوندم!آخه ارباب؟!این چه ماموریتیه،امروز ماموریتش منجر به بیهوش کردن ساحره ها میشه،فردا به کشتنشون...تف!نکنه بعدشم بخواد ازم که دیگه علاقه خاص نداشته باشم به ساحره ها؟! اصلا من استعفا میدم از مرگخواریت...دست چپم که علامت شوم روشه رو قطع میکنم،قمه میذارم جاش،کاربردی تره!تازه خفن ترم میشم...این از ارباب،اون از استادی که نمره نمیده،این از اربابی که ازمون کارای مستحیل و غیر ممکن میخواد،وضیعت هوا،جغرافی زمین،بحران اقتصاد،همه اینا با هم؟!آخه من چقدر کشش دارم؟!چه وضع زندگیه...چرا...
_رودولف؟!باز داری به چی غر میزنی؟!

رودولف شانس آورد که چند صدم ثانیه قبل از اینکه لرد از راه برسد،لاکرتیا را در کمد گذاشته و در آن را بسته بود!مطمئنا لرد از اینکه رودولف یکی از یارانش را بیهوش کرده،خوشحال نمیشد!
_عه؟!چیزه ارباب...همینجوری داشتیم آواز میخوندیم!

_اینقدر غر زده،آوازشم غری شده!به جا غر زدن و آواز خوندن بگو ماموریتی که بهت محول کردم،چی شد؟!

_آم...حله ارباب...خبر مرگش فردا به گوشتون میرسه...نگران نباشین!

_حتما؟!

_حتما!

رودولف حتما را گفت و به تار های مویی که در دست داشت خیره شد...آن تارهای مو،کلید وردش به دفتر دامبلدور بودند!
فردای آن روز،قلعه هاگوارتز!
برای رودولف،این ماموریت،توفیق اجباری شده بود...او حالا توانسته بود که به بهانه ماموریت برای لرد،با استفاده از تار موهای لاکریتا بلک و معجون تغییر شکل،به شکل لاکرتیا تغییر پیدا کند و برای چند ساعتی هم که شده ساحره بودن را تجربه کند. او حالا خود را با جاروی پرنده به هاگوارتز رسانده بود و به سمت تالار هافلپاف حرکت کرد...
_آم...خب این ورودی تالار...چجوری میرفتن تو؟!آم...باز شو ای کنجد!
تابلوی ورودی تالار تکانی خورد و درب ورودی تالار برای رودولف باز شد...عجیب نبود که آنها هافلی بودند...زیرا از زمان تحصیل رودولف تاکنون رمز ورود به تالار تغییری نکرده بود...هافلپافی ها انسانهایی خسته بودند!
در بدو ورد به تالار،جنب و جوش تالار،نظر رودولف را به خود جلب کرد..کاذهای رنگی،بادکنک،و دانش آموزانی که در حال تزیین تالار بودند!
_لاکی...بلاخره اومدی؟!تالار رو برای جشن داریم آماده میکنیم...خوبه..هی لاکی...لاکی با توام!

_چی؟!لاکی کجاس؟!آها...آره...من لاکیم...فراموش کردم...جیزه...آره قشنگه!
_خب دیگه...برو پیش پرفسور،جام رو بیار!
_ها؟! آره...آره...الان میریم!

رودولف از تالار خارج شد...او به ورود به دفتر دامبلدور فکر کرده بود...اما به این فکر نکرده بود که پس از ورود چکار میباست کرد؟!دامبلدور جادوگر ضعیفی نبود...بدون شک کشتن او آسان نبود...اما دیگر فرصتی برای تغییر نقشه وجود نداشت.رودولف به جلوی دفتر دامبلدور رسیده بود...و حالا رمزی که باید به مجسمه میگفت تا وارد دفتر دامبلدور شود!
_آم...زنبور ویزویزی جوشان؟!نبود؟ زنبور نیش زن؟!نه؟!...خب...آم...هاچ زنبور عسل؟!اینم نیست؟!چیزه پس...سلندی پتی؟!چوبین؟!سندباد؟!هیچکدوم؟!خب...خوراکیه پس...قورباغه شکلاتی؟!نه؟!اوم...تسترال پلو با هویج؟!خب بابا چه رمزیه آخه؟!گلرت گریندل والد؟!
ناگهان مجسمه وردوی دفتر دامبلدور،با این جمله چرخید!رودولف زیر لب یک "پیرمردٍ منحرفِ منکرِ نعمت،این همه ساحره،اونوقت...
"نثار دامبلدور کرد و وارد دفتر شد!_بلاخره اومدی دخترم؟!

_اومدم...برای مرگ اماده شو ای...عه؟!اینجا چه خبره؟!

_هیچی...مراسم اهدای جام به قهرمان هاگ،گریفندوره!

_مگه هافل قهرمان نشد؟!

_چرا...ولی من تصمیم گرفتم 20 امتیاز به هری پاتر،30 امتیاز به رون ویزلی،40 امتیاز به یوان،،یعنی در مجموع 90 امتیاز به گریف اضافه کنم،و به این صورت اونا قهرمان شدن!

_عه؟!خب این بر چه اساسی اضافه شد نمره بهشون؟!

_بوریت!بور بودن...من بور دوس دارم!

_خب...ما هم سدریک رو داریم،بچه خوشکله،بور هم هست...سر اونم به ما امتیاز بدین!

_به سدریک به این دلیل در طول ترم امتیاز دادیم دخترم...حالا تو بیا به عنوان نماینده هافلپاف به کله زخمی که قراره جام رو ببره تبریک بگو....هری...پسرم...چرا یوان نیومد؟!

رودولف با تعجب به دامبلدور که سراغ یوان بور را از هری پاتر میگرفت خیره شد...اتاق پر بود از آدم...چندین دانش آموز،اساتید هاگوارتز،محافظان هاگوارتز،خبرنگاران....او نمیتوانست که جلوی این همه ادم،چوبدستیش را بکشد!
فردای آن روز!
_کسی نمیدونه رودولف کجاست؟!
لرد ولدمورت،کل آن روز را به دنبال رودولف گشته بود...رودولف غیب شده بود...هیچکس از او خبری نداشت...به نظر میرسد که یا در ماموریتی که لرد به او داده کشته شده،یا پس از ناموفق بودن در آن ماموریت،برای مواجه نشدن با خشم لرد،خود را گم و گور کرده بود!
_لاکریتا!
_بله سرورم؟!
_رودولف رو ندیدی؟!
_رودولف؟!آم...نه...ندیدم!
لرد با خشم بر پاشنه پایش چرخید و به سمت اتاق خود رفت..لاکریتا هم به سختی آب دهانش را قورت داد...بر عکس تمام زندگیش،رودولف این بار شانس آورده بود...مطمئنا اگر رودولف را لرد میدید،رودولف مابقی عمرش را میبایست در شکم نجینی سپری میکرد...اما حالا او در کالبد یک ساحره بود...به نظر میرسید،"معجون مرکب یک روزه" ای که رودولف از هکتور گرفته بود،یک روزه نبود و این هم باز یک توفیق اجباری برای او بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

[center]به نام خالق عشق
[/center]آلبوس دامبلدور VS یوآن آبرکرومبی
سوژه: تقدیر
- خب، چطوره فوکس؟
کمی ردایش را مرتب کرد، سپس به سمت ققنوس محبوبش برگشت تا نظر او را بپرسد. فوکس با بی میلی سرش را از روی موبایلش بلند کرد و به پیرمرد نگاه کرد، فاجعه بود! به لطف قدرت دامبلدور که می توانست حرف انسانی او را بشنود، نظرش را بیان کرد:
- ردای بنفش با شلوار جین و چکمه؟! :vay:
- اوه فوکس، مهم اینه که آبرومند به نظر بیای.
- چه قدرم آبرومند به نظر میای.
فوکس شانه ی پوشیده از پر خود را بالا انداخت و چت خود را با " مرغ همسایه ( ریپورتم ده تا استیکر بده ) " از سر گرفت. پیرمرد بار دیگر به خود در آینه قدی نگاهی انداخت، شاید حق با ققنوس بود، بنابراین برای چهارمین بار وارد اتاق رختکن شد و لباس هایش را عوض کرد. دقایقی بعد با لباس هایی کاملا جدید از اتاق خارج شد، پرنده بار دیگر به او نگاه کرد.
- بهتر شد آلبوس، حداقل واسه کسی که دوازده کاربرد خون اژدهارو کشف کرده چیز خوبیه.
فقط...دامبلدور کمی از آینه فاصله گرفت و نگاهی به کت و شلوار سفید خود انداخت و منتظر نظر فوکس شد.
- ریشتو میکنی تو لباست یا همین بیرون قشنگه؟
- ان قدر بی ذوق نباش فوکس، تورو اوردم اینجا کمکم کنی.
فوکس مرغ همسایه را بلاک کرد و به بال هایش کش و قوسی داد سپس به سمت پنجره پرواز کرد تا حداقل برای چند دقیقه ذهنش نفس بکشد. تقریبا به پنجره رسیده بود که در هوا آتش گرفت و روی زمین افتاد و خاکستر ها هم به آرامی روی زمین میریختند. ققنوس به دامبلدور که داشت کرواتش را صاف میکرد نگاهی انداخت و گفت:
- خدا بگم این آتشو چیکار کنه که نمیدونه کی شعله ور بشه.
دو ساعت بعد - ساختمان دیوان عالی جادوگران
- دامبلدور! بالاخره کاشفمون هم اومد!
- نیکلاس فلامل!
- بغل بازه حیای آلبوس کجا رفته؟
- فوکس؟ برو حیا رو بیار.
فوکس که به لطف آتش گرفتن، جثه اش به اندازه موش رسیده بود، غرغر کنان به مکانی پشت سر صاحبش پرواز کرد. نیکلاس فلامل با لبخند زورکی به دامبلدور نگاه میکرد، او شوخی کرده بود،نه؟ امکان نداشت کسی بتواند حیا خود را از خودش جدا کند. دقایقی بعد فوکس تکه آب نباتی را روی دست دامبلدور انداخت و خودش هم روی شانه وی نشست.
- بیا نیکلاس، اینم حیای من.
- حیات یه آب نباته؟

- نه حیات زندگیه، چرا نمیریم تو؟ مراسم الان شروع میشه.
بدون آنکه منتظر جواب نیکلاس شود بازوی وی را گرفت و به همراه حیا وارد سالن شدند. سالن همان طور که انتظار میرفت لبریز از جمعیت بود و میز های بزرگ دایره ای شکل در سراسر سالن قرار داشت. دامبلدور خود را بیش تر از قبل به فلامل چسباند تا بتوانند از میان جمعیت عبور کنند اما خود چشم هایی بودند که این صحنه رو دیدند و نچ تچ کنان از کنار آن ها گذشتند و البته حق هم داشتند، چون وقتی از قسمت شلوغ سالن هم گذشتند، همان وضعیت برقرار بود.
- آلبوس؟ میشه منو ول کنی؟ ملت دارن نگامون میکنن.

- نه نیکلاس اصلا! تو بهترین دوست من از دوران دبستانی.
- جان مادرت آلبوس، هرکاری بگی میکنم.

- راستش فوکس خیلی از این حموم عمومیا دوست داره، میشه یه روز ببریش؟
- حتما!
البته نیکلاس هیچوقت حمام عمومی دوست نداشت، حتی متنفر بود، چون یک روز اردک پلاستیکی اش زیر دست و پا له شد و بچه ها آن را دزدیدند و با اردکش در خیابان ها پز دادند و فلامل قسم خورد از آن ها انتقام بگیرد اما در همان لحظه که این تصمیم را گرفت ماشین مشنگی بچه ها را زیر گرفت و شکستش دو برابر شد. او باید از آن حمام ایرانی که با یک شمع گرم میشد، با یک فوکس حمام را گرم میکرد و کلی پول به جیب میزد.
- آهان راستی نیکلاس، فوکس همیشه نمیسوزه، فقط وقتی میخواد دوباره به یه جوجه ققنوس گوگولی تبدیل شه این اتفاق میفته.
نیکلاس سومین شکست عمیق خود را تجربه کرد.
- خب نیکلاس چه میزی رزرو کردی برامون؟

- میز هشت!
-نـــــــــــــــه! چرا شماره هفت نه؟ هفت منو یاد داستان فرهاد و شیرین میندازه که فرهاد از هفت دریا گذشت و هفت کوه رو کند بعد فهمید یه کتاب اومده به اسم خسرو و شیرین و اونم ناراحت که این همه کوه کنده چرا آخرش اسم خسرو شد و فهمید خسرو لامبورگینی داشته و خودش آس و پاسه بعدم معتاد شد افتاد تو جوب.
خیلی تاثیر گذار بود اون داستان. 
در همین لحظه که نیکلاس در تلاش بود تا گفته های دامبلدور را هضم کند، آلبوس دید که یک خانواده درحال رفتن به سمت میز هفت هستند، فریاد زنان خود را روی میز انداخت و با قیافه تعجب زده ی زوج جوان مواجه شد. پیرمرد با بغض نگاهی به آندو انداخت و گفت:
- میشه شما میز هشت بشینید؟ من با این میز خاطره دارم، برام خاطره ش خیلی با ارزشه.

زن با دلسوزی نگاهی به پیرمرد انداخت و با دلسوزی گفت:
- آخی! لابد دلش برای اولین قرارش با زنش تنگ شده!
یاد بگیر جرمی! بعد تو روز تولد من یادت رفت، بمیر ایکبیری! 
زن و شوهر درحالی که زن با کیف دستی خود بر سر مرد میکوبید از آنجا دور شدند. دامبلدور اشک هایش را پاک کرد و روی میز شماره هفت نشست. نیکلاس همچنان متعجب از حرف و عمل دوستش رو میز نشست و با بهت به میز خیره ماند. آلبوس کتش را در اورد و پشت میز انداخت و با لبخند گفت:
- بالاخره میز هفت رو گرفتیم، من میتونم گرمای عشقو حس کنم.
- اون گرمای عشق نیست آلبوس، کنار بخاری برقی نشستیم.
قبل از آنکه پیرمرد بتواند اعتراضی بکند برق ها خاموش شد و تنها نوری که سن را روشن کرده بود، باقی ماند. مجری با ردای سبز تیره بالای سن آمد و با چوبدستی صدایش را بلند کرد و گفت:
- سلامو خسته نباشید عرض میکنم خدمت حضار محترم، امشب اینجا جمع شدیم که از کاشف ها و مخترعانی که مسیر دنیای جادوگری رو عوض کردند تقدیر کنیم. نفر اول... آلبوس دامبلدور، کاشف دوازده کاربرد خون اژدها!
آلبوس در میان تشویق و کف زدن جمعیت به سمت سن حرکت کرد و وقتی تندیس کوچک را از مجری گرفت پشت میکروفون و رو به جمعیت ایستاد و گفت:
- اول از همه تشکر میکنم از همه شما عزیزان که اینجا حاضر شدین، راستش تنها عامل موفقیت من نیروی عشق و امید بود.
راستش من اینطوری موفق به این کشف شدم...نیکلاس فلامل با کف دست به پیشانی خود کوبید و زیر لب گفت:
- اشتباه کردی آلبوس.
فلش بک
- سیوروس، من باید بفهمم کی اینکارو کرده، تو برگه پروفسور مک گوناگال شکلک کشیدن.
- قربان من میتونم با کمک ریختن معجون رو کاغذ مجرم رو پیدا کنم، ولی متاسفانه بخاطر کلاس معجون سازی وقت نمیکنم بسازمش، ولی میتونم بگم یکی از دوستام براتون بفرسته.

دامبلدور سری تکان داد و سیوروس اسنیپ از دفتر وی خارج شد و به سمت جغد دانی حرکت کرد تا نامه ای به آرسینوس بفرستند.
1 ساعت بعد
سیوروس اسنیپ پشت میز کلاس معجون سازی نشسته و مشغول نوشتن عملکرد دانش آموزان بود که جغدی سکندری خوران به همراه یک شیشه معجون و نامه وارد شد و روی میز، درست رو به روی اسنیپ سر نگون شد، که نشکستن معجون نشان از شیشه نشکن آن میداد. اسنیپ نامه را از پای جغد باز کرد و شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
به نام ارباب
سلام سیو!
آرسینوس درحال ماموریت برای ارباب بود و به من گفت به کارت رسیدگی کنم، گفتی معجونِ مجرم نمایان کن میخواستی منم با خوشحالی یکی از معجونام رو برات میفرستم تا مطمئن شم کارت راه میفته.
پ.ن: به جغدت هم یه معجون دیدم سریع تر بیاد پیشت.
اسنیپ با انزجار نگاهی به معجون انداخت، اعتباری به آن نبود اما چاره ای هم نداشتند. بنابراین برگه ی پروفسور مک گوناگال را از جیبش بیرون کشید، در معجون را باز کرد و مقداری از آن را روی کاغذ ریخت، نوشته های روی کاغذ به آرامی محو شد. بعد از چند دقیقه سر تیتر " کاربرد های خون اژدها " ثبت شد و به آرامی از شماره یک تا دوازده کاربرد های آن نوشته شد.
اسنیپ با تعجب کاربرد هارا یکی پس از دیگری خواند و متوجه شد همه آن کاربرد ها برخلاف منطق نبود بنابراین به سرعت به سمت دفتر دامبلدور حرکت کرد. وقتی به دفتر مدیریت مدرسه رسید به سرعت در را باز کرد و داخل شد.
- چی شد سیوروس؟ مجرمو پیدا کردی؟
- قربان، من معجون رو ریختم روی کاغذ بعد، کاربرد های خون اژدها ظاهر شد.
- میدونستم تو وجود تو هنوز عشق وجود داره سیو، چشمات به سیریوس رفته.
- بله؟!
- عذر میخوام، یکم پیر شدم، خون اژدها؟ با معجون مجرم پیدا کن؟
- باید اینو به دیوان عالی جادوگری نشون بدیم قربان، بعدا هم میشه مجرم رو پیدا کرد.
پایان فلش بک
- ... و ایطوری بود که کاربرد خون اژدها کشف شد، همه چیز مثل عشق یهویی اتفاق میفته.
دامبلدور در میان تشویق دیگران از سن پایین آمد و به سمت میز شماره هفت حرکت کرد. نیکلاس فلامل زیر لب گفت:
- یادم باشه هیچوقت ازش نخوام سخنرانی کنه، بالاخره از یه چیزی نیروی عشق درمیاره.

- دیدی با نیروی عشق چه سخنرانی کردم نیکلاس؟
-
شب طولانی در انتظار فلامل بود، خیلی طولانی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 09:04
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441


- ای بابا! کچلم کردین! سال اولیها هم سال اولیهای قدیم! اصلاً برین به جهنم! به گریفیندور!
ایکس و ایگرگ ویزلی، هردو شاد و شنگول مثل بدید ندیدها به سمت میزِ سُرخ رنگ، تاختند و پروفسور مک گونگال، کلاه گروهبندی و چهارپایه را جمع کرد.
- و امّا سورپرایز امشب که به عنوان برنامهی قبل از شام براتون در نظر گرفتیم، قطعاً شما رو به وجد خواهد آورد.
دماغش را بالا کشید و ادامه داد:
- امشب ما شخصی رو دعوت کردیم که ســالـهـا پیش، روی همین صندلیها مینشست و البته.. جونش رو بخاطر من و شما و کلّ جامعهی جادوگری به خطر انداخت و اگه نبود، خودمم هیچ ایدهای ندارم که کدوم یکیمون میتونست الان صحیح و سالم اینجا حضور داشته باشه!
و بعد از اینکه زمرمههای حاکی از وحشت پایان یافت، چرخید سمتِ درِ ورودیِ سرسرا.
- پس لطفاً با من همراه باشین و خیر مقدمی عرض کنین خدمت... جناب آقای یــوآن آبــرکــرومـبــــی!
شـتـرقـومـف!
درِ سرسرا به شدت باز شد، از لولا در آمد و به دیوار مقابل برخورد کرد.
روباهِ مکارِ سی و پنج ساله، با کت و شلوار مشکی و پاپیون نارنجی، شیرجهزنان وارد شد و در میان جیغ و هورا و های-فایوهای حضار، به مک گونگال پیوست.
- سلام پروفسور. بَهبَه! میبینم که دماغتون بعد از بیست و پنج سال فرقی نکرده. هنوزم شبیه گلابیه.
- مثل اینکه یادت رفته هنوزم میتونم گوشِت رو بپیچونم و شبیهِ گوجهفرنگی ـش کنم، آبرکرومبی!
یوآن در جواب ابروهای گرهخوردهی مدیر هاگوارتز، نیشخندی معصومانه زد و بعد، برگشت سمت جادوآموزان.
- سلام بچهها!
- سلــــام!
- خب خب خب! معطل نمیکنم و یه راست میرم سر اصل مطلب. من امشب اینجا دعوت شدم تا براتون یه قصه تعریف کنم.
بچهها یواشیواش پاپ کُرنها و پاکت پفک نمکیها را از زیر میز و صندلیهایشان بیرون آوردند و منتظر ماندند.
روباه، موهای نارنجی و سفیدش را کنار زد.
- خـــب... یکی بود، یکی نبود، غیر از مرلینِ ریشدرازِ مهربون هیچکس نبود...
فلش بک - نوزده سال قبل
- حالا نوک انگشتای دوتا دستتون رو بذارین روی همدیگه، خم کنین تا شکل قلب بگیره.
- پروفس، اینجوری؟
- نه روبیوس، اینی که ساختی شبیه خربزهس. دقت کن فرزندم.
در اتاقِ پذیراییِ خانهی گریمولد، شوالیههای سپیدی، دور سفره نشسته و سخت مشغول ممارست و انجام یوگای عشق بودند.
- حالا میریم سراغ حرکت بعدی. همه با هم بگین عـــــــــــــــشق!
- عــــــــــــشق!
- عــــــــــــشق!
- یعنی کــــَــــشــک! ... اوه! دابی به عشق فحش داد. دابی عشق رو کشک دونست. دابی بد! دابی بد!
و هری پاتر هم با چنگ و دندان سعی کرد جلوی جن خانگی را بگیرد تا بلایی سر خودش نیاورد، چراکه کل اموال محفلیها به اندازهی یک چسب زخم هم نبود.
تق تق تق!
- اوه، هری پسرم. بیزحمت در رو باز کن ببین کیه؟! ... نه نه وایسا. اول یه بوس بده، بعدش برو.
صدای رسای ماچِ سرشار از عشقی که بر روی گونهی آلبوس دامبلدور فرود آمد، صدها کِشتیِ تایتانیک را در آنِ واحد غرق نمود.
همینکه هری دستش را روی دستگیره گذاشت، ناگهان در به شدت باز شد، از لولا در آمد و به دیوار مقابل برخورد کرد و شخصی که کلاه ردایش را روی سرش گذاشته بود، وارد شد و به دنبال آن، محفلیها چوبدستیهایشان را کشیدند.
ریموس لوپین فریاد زد:
- تو کی هستی؟! خودتو نشون بده!
شخص تازه وارد امّا، کلاهش را از روی سرش برنداشت.
- چهره و هویتم مال شما... از زیر سایهی ارباب تکون نخواهم خورد.
شخص مجهول الهویه کنار رفت و آنگاه، مرگخواران به آرامی و به همراه لرد ولدمورت وارد شدند.
دامبلدور لبخندی زد و آغوشش را باز کرد.
- دست نگه دارین فرزندان. تام اومده به دیدنمون! تام دوستت دارم. بیا بشین کنارمون، دم در بده.
♪ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻮﯾﻨﺪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
♪ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﻮﯾﻨﺪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺷﻌﻠﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
♪ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﻮﯾﻨﺪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺷﻌﻠﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ولدمورت جلو آمد، ریش دامبلدور را گرفت و کشید که باعث شد محفلیها بیش از پیش مشکوک شوند و چوبدستیهایشان را باری دیگر بیرون بکشند.
به چشمهای آبیِ پیرمرد خیره شد. دهانش را باز کرد و با حفرههای وسطِ صورتش، اعماق آن را بویید.
- الآن چی گفتی؟
- دوستت دارم تامی. بیا بغلم.
خون جلوی چشمان لرد را گرفت و دود از گوشهایش بیرون زد.
- از تو و اون لاو ترکوندنات متنفریم.
- منو ناامید نکن دیگه تام. عشق بورز، تام. عشق بورز!
- بیا با من تا نشونت بدم به چی، چی بورزی!
قبل از اینکه بتواند دست او را بِکِشَد، ویولت به آن یکی دستِ دامبلدور چنگ زد.
- شرمنده اخلاق سیاهت لردک ولی پروفسکِ ما هیچجا نمیره. شرمنده البتـ... آه!
امّا قبل از اتمام جملهاش، ریگولوس بلک خنجرش را به پشت بودلر ارشد زد.
- ای... لعنت بهت بلـــک!
- یه رفیق خوب، هیچوقت از جلو خنجر نمیزنه!
و ثانیهای بعد، جیغ بنفشِ ویولت، خانهی گریمولد را لرزاند.
- کلاوس! کجایی که... خوائرت رو کشتــــــــــن!!
ویولت بودلر، لحظهای بود و لحظهای دیگر، مانند یک قاصدک پرپر شده بود. خودش شده بود قاصدک!
- حمله کنیـــــن!
- مرلین اکبـــــر!
و با این حرکتِ نامردانهی ریگولوس، دعوای ناموسی و طایفهای بوجود آمد و اعضای هردو جبهه با مشت و لگد و کف گرگی و آواداکداورا و اکسپلیارموس به جان یکدیگر افتادند.
هاگرید از زیر آوار مرگخواران برخاست و چترش را در آورد و باز و بسته کرد امّا طلسمش به لطف دخالت مادام ماکسیم، چندان دقیق نبود و به رادیوی گوشهی اتاق برخورد کرد.
♪دختر لندنی، تو مال منی
نمیدُم به کسی، لبخند بزنی
نمیدُم به کسی، لبخند بزنی
آرسینوس جیگر قبل از بقیه واکنش نشان داد و کراواتش را باز کرد و بندری زنان مشغول چرخاندن آن در هوا شد. دافنه گرینگراس نیز با او همراه شد و داف بودنش را به رخ همگان کشید. رودولف لسترنج در میان موجی خروشان از ساحرهها گُم شد.
- بســـــــه!
لرد که از دیدن این اوضاع اسفناک خشمگین شده بود، به هر زحمتی که شده، خود را از چنگ دامبلدور بیرون کشید و کروشیویی نثار رادیو کرد.
لحظاتی بعد، رادیو به دلیل تحمل درد بیش از حد ترکید و خوانندهی درونِ آن نیز، جیغی وحشتناک زد و مُرد.
- اکسپلیارموس فوروارد تو آل محفلیز!
در اوج غفلت، سفیدها ناباورانه به دستان خالیشان و بعد، به آریانا دامبلدوری خیره شدند که با چشمانی اشک آلود سرش را پایین گرفته بود.
- من... من فقط خواستم مهارتم رو بسنجم. باور کنین قصدی نداشتم.
پدرش امّا لبخندی زد.
- آه دخترکم! دلبرکم! من هنوزم بهت اعتماد میکنم. همونطور که به سوروس اعتماد کردم. شاید با برگشتنت به نزد ما، بتونی کاری کنی که روحهای کمتری ناقص و علیل شن. اگه این...
ادامهی صحبتهای دامبلدور، در همهمهی مرگخواران گم شد.
- حالا باهاشون چیکار کنیم؟
- به نظرم ولشون کنیم به حال خودشون. گناه دارن.
- یکی اینو دستبهدست کنه بندازه بیرون!
- وینکی تکتک اونا رو آبکش کرد؟!
- من که میگم بهتره قیمه قیمهشون کنیم.
و در این بین، هکتور ویبره زنان خودش را انداخت وسط.
- ارباب! ارباب! بندازیمشون توی پاتیل، بپزیمشون و بخوریمشون؟!
چشمان لرد درخشید.
- این هکتور رو نمیشه با ما مقایسه کرد. ما کجا و هکتور کجا! ولی گاهی اوقات ایدههای خوبی میده. و اونطور هم نگاش نکنین. بله. نظر ما با هکتور یکیه. باید ابتدا اونا رو بخوریم و سپس، هضم کنیم تا اثرات وجودشون به کلی محو بشه. ما لرد دانشمند و مفیدی هستیم. ما دنیا رو از اثرات زیانبار این سفیدهای منفور پاک میکنیم. درست نمیگیم رودولف؟
صدای بهم ساییدنِ قمهها و ساطورها، دل محفلی را به لرزه در آورد.
- هرچی شما بفرمایین ارباب!
♪ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻏﺮﯾﺒﯽ ـﺳﺖ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
♪عشق ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﯿﺮﮎ میدان گریمولد تازیانه ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
♪عشق ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﯿﺮﮎ میدان گریمولد تازیانه ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
شترق!!
- آآآآآآخ! نزن نامرد!
شترق!!
- هوووواف! هووف واف!
مرگخواران مثل سگ شلاق میزدند و محفلیها، به استثناءِ فنگ، مثل تسترالِ زخمی، درد میکشیدند.
هکتور به پاتیلِ خانوادهی پاترها رسیدگی میکرد و آرسینوس هم به پاتیل لوپینها. در این بین، از بین بردنِ پیوندِ محکمِ بینِ جیمز و تدی لوپین، کاری بس دشوار بود.
رودولف نیز محفلیها را یکی پس از دیگری از زیر تیغههای بُرّندهی قمههایش عبور میداد.
میشد آنها را "محفلیخواران" نامید تا "مرگخواران"!
پایان فلش بک!
- آره... تنگ غروب بود و من تازه داشتم از تمرین کوییدیچ برمیگشتم خونه. خیلی خسته بودم و نای راه رفتن نداشتم که یهو یه بویی به مشامم خورد. دیدم عه! این بو خیلی آشناس! شبیه بوی گرگیه که توی پاتیل پخته باشنش و از قضا وقتی فهمیدم که منشأش خونهی گریمولده، یه لحظه هم درنگ نکردم و عینهو تسترال تاختم و در خونه رو با لگد باز کردم و... حدس بزنین کی رو دیدم؟!
بچهها به سختی پاپ کرنها را قورت دادند و آنگاه، یوآن با لحنی دلهرهآور، تکمیل کرد:
- لرد ولدمورت رو!
چهار ستون جادوآموزان، ناخودآگاه بندری زد.
فلش بک دوباره - نوزده سال قبل
شترق!!
درِ خانهی گریمولد به شدت باز شد، از لولا در آمد و به دیوار مقابل برخورد کرد.
پیکری نارنجی در آستانهی چارچوب ظاهر شد و مرگخواران در عملی تدافعی، از جلوی سفره بلند شدند و چوبدستیهایشان را به سمت روباه مکار نشانه گرفتند. البته به جز لرد ولدمورت که با نگاهی مصمم به تازه وارد خیره شده بود.
- تــو؟!
- آره، مـــن!
یوآن نفسنفس میزد. اینکه بعد از یک تمرین سختِ کوییدیچ به خانه برگردد امّا به جای اهالی خانه، با دشمنان خونینش روبهرو شود، چیز جالبی نبود.
- زود باشین ببینم. کجا قایمشون کردین؟! یالا زود بگین تا نفلهتون نکردم.
♪ولدمورتِ پیروزِ مست، ﺳﻮﺭِ ﻋﺰﺍﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ولدمورت به سفره و محتویاتش اشاره کرد.
- چرا نمیای کنار ما و چیزی رو میل نمیکنی، نارنجی؟ لردِ به این سخاوتمندی و مهربانی تا حالا کجا دیدی؟!
- نه ممنون میل ندارم!
و بدون اتلاف وقت، همهجا را بررسی کرد. توی کمد، زیر فرش، اتاق پذیرایی، حیاط، حمام، دستشویی، اتاق ر.ا.ب، زیر سفره، زیر کفش آرسینوس، داخل لولههای مسلسل وینکی، درون جیب ریگولوس.
ولی هیچ اثری از محفلیها نبود که نبود. انگار آب شده و رفته بودند زیر زمین.
- کجـــــان؟! کدوم گوریان؟! چرا پیداشون نمیکنم؟!
روونا ریونکلاو، رانِ آدمیزادِ بسیار گندهای را از دهانش بیرون آورد و پس از اندکی مکث، اعتراف کرد:
- خوردیمشون!
یوآن بطور تصنعی خندید.
- خوردینشون؟ واقعاً که! مگه میشه یه چندتا اِنسون رو درسته درسته خورد؟ حرفا میزنینها دوستان! بیاین شوخی رو بذارین کنار و عین آدم اعتراف کنین که...
لبخندش محو شد، ابروهایش بالا پریدند و فوراً به سمت مرگخواران چرخید.
- خوردینشون؟!
"بله"ی هماهنگ مرگخواران، باعث ایجاد لرزشی تند در ساقهای روباه شد.
♪ﮐﺒﺎﺏ ققنوس، ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﯾﺎﺱ
به سمت سفره هجوم آورد و خیلی سعی کرد که هرچیز قابل توجهی را که در بین بشقابها به چشمش میخورد، به خانوادهاش ربط ندهد.
ولی افسوس!
یک نخ یویو، کلهپاچهای فیروزهای، یک روبان بنفش، یک دماغ که دستِ کم دوبار شکسته شده، یک...
اشک دور چشمانش حلقه زد.
نــــه! چطور امکان داشت؟ تا همان صبح که صحیح و سالم بودند. چطور ممکن بود که طی چند ساعت به شامِ مرگخواران تبدیل شوند؟ مگر قحطیِ خوراکی بود؟
آه... کاش او هم به همراه آنها به کنلت بامیه تبدیل میشد و هیچوقت، آنها را به این شکل نمیدید...!
- نـــــه!
مشتش را به سفره کوباند.
بلند شد و چشمانش را با سر آستینش پاک کرد. نگاهی به تکتک مرگخواران انداخت.
دیگر حال خودش را نفهمید. باید حسابشان را میگذاشت کف دستشان!
تنها خودش مانده بود و فقط خودش.
آخرین محفلی. آخرین روباه. آخرین ساموراییِ سپیدی!
او در برابر ظلم و تاریکی جهان!
One Against All!
- مگه اینکه از روی جنازهی من رد بشین!
و شلغمش را با نهایت قدرت پرتاب کرد، به کلهی صاف و کچلِ ولدمورت برخورد و کمانه کرد سمت آرسینوس جیگر و با نابودیِ ماسکش، باعث شد که وزیر جامعهی جادوگری، کشف حجاب شود.
- ازت متنفریم، نارنجیِ گستاخ!
ولدمورت که کلهاش شدیداً ورم کرده بود، بیتوجه به جیغ و فریادهای آرسینوس، طلسم سبز رنگی را به سمت روباه فرستاد.
یوآن شوکه و وحشت زده، چرخید و چشمانش را بست.
یک لحظهی دیگر، طلسم با او تماس برقرار میکرد و تمام!
ناگهان اتاق سیاه و سفید گشت و طلسم سبز، در فاصلهی چند سانتی متریِ دُمِ یوآن متوقف شد. دُمَش بیوقفه میلرزید. طلسم سیخونکی به دُم زد.
- چته؟ چرا میلرزی؟ غمت چیه؟ دردت چیه؟
دُم بدون آنکه برگردد، فریاد زد:
- دِ بکش منو، خلاصم کن از این دنیا!
طلسم امّا سری تکان داد.
- من میتونم تو و صاحبت رو درجا نابود کنم. امّا نه، فعلاً با تو کاری ندارم.
- عه؟ راس میگی؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟!
دُم آهی از سر آسودگی کشید. تا حالا آواداکداورایی به آن مهربانی به عمرش ندیده بود.
- تو چرا این شکلی هستی؟! چقد خوشگلی! چقد سبزی!
- من... یه طلسم بخشودنی بودم. ولی این کچل منو توی چوبدستیش زندونی کرد و سالها معجون نفرت به من داد. اونقد نفرت در درونم تقویت شد که سالهاست بیگناه و باگناه نمیشناسم و همه رو به دستور اربابم به کشتن میدم! تو چرا چسبیدی به این یارو پسره؟
دُم آهی کشید.
- زیر دستای همین کچل یه روز اومدن و گوشت روباه رو با قیمت تعاونی وارد لندن کردن. این بچه هم این گوشتا رو خورد و من دقیقاً پشت کمرش به دنیا اومدم. هـــعــــی!
- کچل خبیث!
طلسم لرزش مشتهایش را کنترل کرد و به چشمانِ دُم خیره شد. دستش را دراز کرد و موهایش را نوازش کرد.
- میخوای باهم بریم بهشت؟
- واااای! چرا که نه؟!
چشمان طلسم درخشید.
آری، عشق و عاشقی حتی بین طلسم مرگ و دُمِ روباه بوجود میآمد ولی لرد ولدمورت فاقد آن بود.
- پس سفت بچسب!
و ناگهان، اتاق دوباره رنگی شد، طلسم به دُمِ یوآن برخورد و کمانه کرد سمت لرد ولدمورت!
لحظهای بعد، ارباب تاریکی با چهرهای وحشت زده روی زمین افتاد و به دنبال آن، مرگخوارها ناباورانه و "عقب نشینی!" گویان، با نهایت سرعت گریختند.
یوآنِ متحیرانه، نفسنفسزنان سرش را به دیوار تکیه داد و بیهوش شد و زبانش از دهانش بیرون زد.
سکـــــوت!
پایان فلش بک!
- آره، داشتم میگفتم، چوبدستیم شکست و جعبهی شلغمهام تموم شد. ولی من که اهل تسلیم نبودم. با دست خالی، عینهو کلهخر رفتم تو دلشون! چندتاشون رو کتلت بامیه کردم و مسلسلِ یکیشون رو گرفتم و همهشون رو ترکوندم، ولی لردشون موند! منم که مسلسلم تموم شد. ولی گفتم عیبی نداره. یه مشت زدم تو صورتش، خون جاری شد. یه هلیکوپتری رفتم براش! یه هوک چپ، دماغش کنده شد! یه هوک راست، ابروهاش مو برداشت! بعدش بیحال شد و منم دورخیز کردم و با لـــگــــد، انداختمش بیرون پنجره و...
خسته و کوفته به کتفِ مک گونگال تکیه داد.
- کشتمش! من لرد ولدمورت رو با نهایت اقتدار کشتمش!
پاکتهای پفک نمکی و فلاسک قهوه و بالشتها از دست بچهها افتاد.
لحظهای سکوت، و بعد، اوج گرفتنِ تدریجیِ تشویقها و کف زدنها و سوتها.
- یوآن، مچکریم! یوآن، مچکریم!
- تو جونمون رو نجات دادی. ما تا آخر عمر به تو مدیونیم!
با نیشخند، تکتک حضار را از نظر گذراند. میز گریفیندور، به دنبال...
پیدایشان کرد.
پسرش،جیمزتدیا آبرکرومبی که اسم و چهرهاش ترکیبی از دو عضو فراموش نشدنیِ سابق محفل ققنوس بود.
و دخترش، ویکیولت آبرکرومبی که یاد و خاطرهی ویکتوریا و ویولت را زنده میکرد.
هردو به او خندیدند. او هم به آنها.
نوزده سال گذشته بود و هیچ اثری از دُمِ نارنجیِ سابقش به چشم نمیخورد...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1395/1/11 23:47:47
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/10/24
تولد نقش: 1396/04/12
آخرین ورود: جمعه 17 خرداد 1398 03:49
از: زیر گنبد رنگی عه آسمون!
پستها:
151

به نام اونی که هم خالق سال قبلی بود و هم خالق سال جدیده!
آملیا بونز vs ریگولوس بلک
آملیا بونز vs ریگولوس بلک
داستان از اونجا شروع شد که ...
ام... از اونجا که... یعنی... خب اگه بخوایم دقیقا از اولش بگیم، اولش اونجا میشه که... ام...
نظرتون چیه که از یکم قبلتر از اولش شروع کنیم؟
خانه ریدل، دفتر دوئل – یکم بیشتر از کمی قبلتر از شروع داستان (این فَکت: اولین قسمتی که نویسنده یادش میاد
) – به شمسی: یک اسفند
) – به شمسی: یک اسفنددستانش میلرزید. خیلی در این رابطه مطمئن نبود. ارباب را دید که به هکتور اشاراتی کرد. انگار نتایج دست او بود. معجون ساز ویبره زن خانه ریدل از جایش بلند شد و چوبدستی اش را کنار گلویش گرفت و گفت:
-یک دو سه! یک دو سه! امتحان میکنیم!
-هک احمق! چوبدستی امتحان کردن نداره!
-اما ارباب من از خیلی وقت پیش آرزوم بودش که این حرکتو بزنم. ارباب این جمع شده بود تو دلم. هیچ وقت هیچ کسی نمیذاشت من چیزی رو بلند اعلام کنم که بخوام صدامو امتحان کنم. ارباب همیشه تو هاگوارتز اونی که همه چیزو اعلام میکرد ارسینوس بود. حتی الانم ارباب تو ویزنگاموت و مدیریت نمیذارن من چیزی رو اعلام کنم. ارباب اصلا این اسنیپ همش منوی منو برمیداره چون دراکو برای خودشو شکسته. ارباب مگه منو جزوی وسایل شخصی ...
-نتایجو بگو دیگه مادرسیریوسی!
با این فریاد آملیا هکتور به خودش امد و صورت اربابش را دید که کمی سرخ شده. فقط و فقط کمی! احتمالا گرمشون شده بود. اصلا چه هوای داغی بود! ادم زیر آفتابش جیزغاله میشد! و واقعا چه اهمیتی داره که الان وسط فوریه ایم؟!
-هکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتور!
این فریاد کراب کشید و بسته آرایشش که چیزی نزدیک به دو تن وزن داشت را به سمت هکتور پرتاب کرد. معجون ساز به سرعت جاخالی داد و چشم در چشم لرد شد! شاید لرد کمی بیشتر از کمی سرخ شده بود!
هکتور از ترس ویبره ای زد و نتیجه را اعلام کرد.
-الان میخوانمش!
آملیا با صورتی خیس عرق به رودولف نگاه کرد که با ارامی به یکی از قمه هایش تکیه داده بود. اگر میباخت چه؟
فکرش هم وحشتناک بود. با چشمانی درشت و صورتی رنگ پریده به سمت هکتور برگشت. رودولف همچنان ارام بود. گویی از برد خودش مطمئن بود!
-و برنده دوئل کسی نیست جز ... رودولف لسترنج!
-آرهـــــــــــــــــ!
-نـــــــــــــــــــه!
دو دوئل کننده فریاد کشان خود را به طرفی پرتاب کردند. رودولف خود را در بغل لرد و آملیا خود را در بغل... بدبختی!
و بدبختی نیز چه گرم او را در آغوشش "فشرد"!
برعکس لرد که رودولف را با طلسم انفجاری به طرفی پرت کرد!
***
آنچه گذشت:
تا به حال تو زندگیتون باختید؟
یعنی نه! منظورم تو مسابقه شرط بندی سر اومدن معلم تو بین تعطیلین نیست! یا تو یک کوییندیچ دوستانه. حتی منظورم باختن توی دوئلم نیست!
منظورم اینکه یعنی تا به حال شده زندگیتونو ببازید؟ آبروتونو؟ و تمام ارزش و اهمیتی که برای بقیه داشتیدو؟
خب آملیا هم این طوری نباخته بود. در اصل اون ارزشی پیش بقیه به اون صورت نداشت که بخواد ببازتش ولی... گاهی اوقات چیزایی که نداریم هم میتونیم از دست بدیم!
خانه ریدل، اتاق غذا خوری – ساعت هشت صبح، کمی قبلتر از شروع داستان – به شمسی: بیست و هشتم اسفند
-آرسینوس میشه اون قوری چایی رو بدی بهم؟
-آره سیوروس منم اولش اصلا باورم نمیشد که اون بخواد به وزارتخونه توهین کنه ولی ...
-آرسینوس جیگر لطفا اون قوری رو بده!
-بعدش من به ریگولوس گفتم که هرچه سریع تر بره و به سازمان هماهنگی های بین المللی بگه که ...
-جناب وزیر خواهش میکنم اون قوری چایی رو بده! –افکت فرو کردن چنگال در میز-
-و بعد ریگولوس بعد از یک ساعت اومده میگه که ...
-وزیر الکیه! هوی! اون چایی رو بده.
-بگیرش گیبن!
-
و آملیا با حالت
به قوری چایی ای که از این سمت میز به آن سمت میز پرتاب میشد نگاه کرد. مطمئنا آرسینوس صدای او را نشنیده بود. البته با آن ماسکی که او زده بود چه طوری میتوانست صدایی رو بشوند؟ و چه اهمیتی داشت که آملیا و آرسینوس دو صندلی و گیبن و آرسینوس یک عرض میز غذا خوری با هم فاصله داشتند؟!این بار شخص دیگری رو امتحان کرد.
-لینی میشه ظرف شکرو بدی؟
و نفر بعدی!
-آیلین برام سیب زمینی میریزی؟
و بعدی!
-مرلین اون چاقو رو بده لطفا!
و حتی بعدی!
-دراکو میشه یه دقیقه منو حذف شناسه نکنی و یک دستمال بهم بدی؟
و در آخر...
-سوزان عمــــــه!
با این فریاد آملیا آشپزخانه در سکوتی سنگین فرو رفت. دخترک که حالا احساس میکرد توجه همه را دارد با خونسردی گفت:
-سینی لطفا.
و دستش را به سمت سوزان بلند کرد و منتظر سینی ماند اما...
-دای من که بهت گفتم نمیخوام برای کادوی عید برام کفش قرمز اجری بگیری! من قرمز لاکی میخواستم!
-ببخشید سوزان قول میدم دیگه تکرار نشه!
-امیدوارم! مگرنه اون روم بالا میاد!
-نه اینکه الان بالا نیومده!
-چیزی گفتی؟
-اصلا!
-
-سیوروس حالا که کوییدیچ تموم شد یعنی دیگه ما چهارتایی دور هم جمع نمیشیم؟
-محض اطلاعت ریگولوس ما یک جا کار میکنیم! و این یعنی اینکه هر روز ریخت همو میبینیم.
-
-مرلین شنیدم میخوای یک کتاب جدید بدی.
-آه نه یک تک آهنگ...منظورم چیزه! تک سوره است!
-
-من از غذاهایی که نپخته باشن و خام باشن و با اتیش درست و حسابی گرم نشده باشن، متنفرم! متنفــــــــــر!
-تا به حال بهت گفته بودم که من به ساحره هایی که از غذاهای خام تنفر دارن، علاقه خاص دارم؟
-خفه شو رودولف تو ام کله صبحی! –افکت آتش زدن رودولف با بشکن زدن وندلین-
-
و آملیا همچنان پوکر بود! با عصبانیت صندلی اش را به کناری پرتاب کرد و از سر میز صبحانه بلند شد و به سمت اتاقش که در زیر شیروانی خانه ریدل بود حرکت کرد.
***
آنچه کمی قبلتر گذشت:
"دوتا چینی میخورن بهم بعدش میشکنن!"
-
-
-
-
خب میدونم واقعا جوک جالبی نیست! ولی برای پیش بردن داستان خوبه!
تا حالا فکر کردید اگه دوتا چینی بهم نخورن چی؟! یعنی خب... اگه دوتا بدبختِ درمونده یِ از همه جا رونده شده یِ بیچاره بهم بخورن، چی میشه؟
به نظرتون جوابی که از این سوال میشه گرفت هم... خنده داره؟!
خانه ریدل، وسط راهرو – ساعت هشت و سی و هفت دقیقه صبح، دم شروع داستان – به شمسی: بیست و هشتم اسفند
-پیست! بازنده! منظورم چیزه... آملیا!
دخترک وسط راهرو خشک شد. رنگ صورتش پرید و چشمانش از حدقه به بیرون جهید! ولی آملیا بدون چشمهایش نمیتوانست شخصیت اول ادامه رول باشد و از انجایی که اگر شخصیت اول با حدقهایی خالی این طرف و آن طرف برود ممکن است مخاطب کودک دچار شب چیزی شود و داوران نیز این را خشونت بیش از حد دانسته رول را از مسابقه حذف کنند، آملیا دکمه آندو رو فشار داد و ...
دخترک وسط راهرو خشک شد. رنگ صورتش پرید و عرق سردی بر روی پیشانی اش نشست. به آرامی رویش را برگردانند و ...
-هکتــــــــــــــــــــــــــــــــور! عاشقتــــــــــــم! وااااااااای! هک بالاخره بعد از سه هفته یکی منو صدا کرد! هکــــــــــــــــــــــــــ! تو فرشته نجات منیـــــــــــــــــــــــــ! جانم هک؟ جانم چی میگی؟ هرچی بگی قبوله! هرچیزی!
-آملیا! ولم کن خفم کردی!
آملیا با سر و صورتی خیس از اشک ذوق، دستان خود را از دور گردن هکتور باز کرد و او را از خطر خفه شدن نجات داد. هکتور که نفسهایش صدای خس خس میداد به دخترک نگاه کرد که حالا از خوشحالی بیشتر از خودش ویبره میزد. هکتور از این قضیه عصبانی شد. هیچ کسی حق نداشت از او بیشتر ویبره بزند. اگر این طوری بود که هرکسی جرئت میکرد بعد از دیالوگش شکلک ویبره را میزد؟ اصلا چرا شکلک ویبره به اسم هکتور ثبت نشده بود؟ چرا اسنیپ شکلک داشت و او نداشت؟ بی عدالتی تا این حد؟ مگر او هم مدیریت نبود؟ حالا که این طور شد میرفت و کل باکس شکلک را به نام خودش میزد و بعدش هم اسنیپ را حذف شناسه میکرد.
هکتور در همان زمان که داشت به این فکر میکرد که ایا توانایی حذف شناسه مدیر هم درجه را دارد یا نه، به یاد آورد که آملیا و خوانندگان همچنان به او و صفحه مانتیور و یا گوشی های هوشمند خود زل زده منتظر ری اکشن اویند!
-خب هکتور چی میگفتی؟
-آهان هیچی. میخواستم بگم برو کنار وسط راهی عجله دارم!
آملیا پوکرفیس شد. آملیا از سر راه هکتور کنار رفت.و در آخر آملیا پودر شد و خاکستر شد و به ابدیت پیوست! ولی قبل از اینکه حوریان محترم مرلین او را از سطل آشغال نیز دیلیت کنند، صدای هکتور را شنید.
-راستی آملیا! من فکر میکنم میتونم بهت یک کمکی بکنم!
دخترک این سری شوق زیادی نشان نداد.
-راجع به طریقه از سر راه کنار رفتن؟
-اوه نه! راجع به آبرو ریزی که بعد از باختنت به وجود اومد.
گویی مسئله داشت برایش جذابتر میشد.
-خب؟
-ببین...من میتونم بهت کمک کنم که از این وضعیت نجات پیدا کنی و حالت کمی از قبل هم بهتر بشه. فقط یک شرطی داره.
چشمان آملیا سوزان برق زدند.
-چه شرطی؟ هرشرطی باشه قبول میکنم! هر شرطی که منو از این وضعیت وحشتناک نجات بده!
-خب تو باید به من در موردی کمک کنی.
-چه موردی؟
-قضیه سر اینکه قراره به مناسبت عید نوروز ایرانی که نمیدونم چه ربطی به ما که تو انگلستان زندگی میکنیم داریم ولی خب چون نویسنده هیچ جشن دیگه ای دم دست نداشت انداخت تو دامنمون، یک مسابقه معجون سازی تو خونه ریدل برگزار بشه و من از تو میخوام که...
Signal lost!
***
آنچه در حال گذشتن است:
خب! بالاخره رسیدیم به زمان حال!
تا به حال به این فکر کردید که قهرمان داستانها کین؟ البته این واضحه که "هرکسی شخصیت اول داستان خودشه!" ولی خب... شخصیت اول با قهرمان خیلی خیلی فرق داره!
شخصیت اول میتونه یک زخم روی کله اش باشه و لازم نیست قهرمان زخم داشته باشه. شخصیت اول میتونه با سر بره تو دهن یک سگ سه سر و خب ... قهرمان لازم نیست این کارو بکنه! شخصیت اول میتونه همیشه زنده بمونه و قهرمان گاهی میمیره!
میفهمید منظورمو که؟
هر کله زخمی ای یک قهرمان نیست!
و متقابلا...
هر قهرمانی یک کله زخمی نیست!
خانه ریدل، سالنِ طبقه دوم –ساعت هفت صبح، خود داستان – به شمسی: زمان وقت اضافه! (بین بیست نهم اسفند و اول فروردین)
لبخندی به هکتور زد و با سر مهر تائیدی بر نقشه بی عیب و نقضش زد. هکتور که از اضطراب و استرسش ویبره اش تمام پاتیلها و موارد روی میز مسابقه را میلرزاند به سمت آملیا اومد.
-بابتش مطمئنی؟
-البته که مطمئنم! وسط مسابقه اون اتفاقاتی که باید میوفته و کار آرسینوس و سیوروس خراب میشه. اصلا نگران نباش. مو لای درز نقشه و طلسمهای من نمیره!
-مطمئنی که طلسمهات اصلا بهشون میرسه؟
-اوه البته که میرسه.
نگاهی به سیوروسی انداخت که روغن از موهایش میچکید و دود میکرد و آرسینوسی که مارک پاتیل جدید سفارشی را بلند بلند برای وندلین میخواند.
-نگاشون کن! هم سیوروس از اون روغن مو استفاده کرده و هم آرسینوس پاتیل جدیدشو آورده. البته که طلسم هام بهشون میرسه. بهت که گفتم! مو لای درز نقشه و طلسمهای من نمیره!
-آره! مثل معجونهای من!
-ام...حالا نه در اون حد!
-خب دیگه من برم.
آملیا یقه هکتور که دور میشد را چسبید و او را برگرداند.
-هوی کجا؟
-چی کجا؟
-نکنه یادت رفته! قول و قرارمون چی بود؟ من کمکت میکنم که تو تو مسابقه برنده بشی و تو به همه میگی که نتایج دوئل من و رودولفو اشتباهی خواندی. یادت که نرفته؟
هکتور نگاهی از سر آشفتگی به آملیا انداخته بود. مطمئنا یادش نرفته بود.
-باشه باشه قبوله! حالا بذار من برم و برای آخرین بار به جزوه های معجون سازیم نگاه کنم. یادت باشه که اگه تو مسابقه نبرم هیچ چیزی رو اعلام نمیکنم.
-یعنی تو به معجون سازی خودتم اعتماد نداری؟
-اوه نه! البته که دارم. فقط از تو کمک خواستم که از برد خودم مطمئن بشم.
-نگران نباش با کارایی که من کردم، صد در صد میبری.
و در دل گفت:
-اگه نبری یعنی واقعـــــــــا هرچی پشت معجونات میگن حقشونه!
هکتور با ویبره دور شد و همان طور که چند دستور ساخت را زیر لب مرور میکرد، فکر کرد که اگر مسابقه را ببرد و اعلام کند که نتیجه مسابقه را اشتباهی خوانده و این را فقط به مرگخواران بگوید آیا ارباب چیزی خواهد فهمید؟ اصلا اگر خطرناک بود لازم بود چیزی بگوید؟ مهم این بود که او مسابقه را ببرد که میبرد!
مسابقه شروع میشود و لینی وارنر به عنوان داور اعلام میکند که سه معجون ساز خانه ریدل باید معجون زندگی فلکت بار که بدبختی و مشکلات زیادی را برای بقیه به وجود می آورد بسازند. هر سه نفر دست به کار میشوند و تا میانه های کار همه چیز عادی پیش میرود. دقیقا تا زمانی که ...
-چرا دستم این طوری میکنه؟
آملیا چشمانش را از ساعت گرفت و به دست سیوروس دوخت که به صورت دیوانه واری زالو درون پاتیل میریختند. هر بار که دست سیوروس بالا و پایین میرفت سه زالو به درون پاتیل ریخته میشد و کم کم زالوهای اب شده از پاتیل سرازیر میشدند و سیوروس نیز نمیتوانست هیچ گونه دستش را کنترل کند. جواب سوال سیوروس خیلی واضح بود! آملیا لبخند زد و جواب را با صدای بلند با خودش گفت:
"به خاطر روغن موت! من به روغنها طلسمی زدم که برای سلول ها ضرر دارن و باعث به وجود اومدن اختلال تو کارشون میشن. روغنها از روی موهات به درون سرت نفوذ کردن و توی سیستم عصبی و حرکتیت مشکل ایجاد کردن. حالا تو نمیتونی درست به اونا دستور بدی و اونا کاری رو انجام میدن که آخرین بار بهشون دستور دادی. یعنی ریختن زالو تو پاتیلت! متاسفم رفیق! ولی من برای پس گرفتن افتخارم هر کاری ..."
بوم!
سرها به سمت پاتیل آرسینوس برگشت که ناگهان منفجر شده بود و مواد داخل پاتیل به اطراف پاشیده میشدند. آملیا سوزان که کاملا انتظار این قضیه را داشت، به سرعت خود را به پشت دیواری رسانید و پناه گرفت. ولی... همه نتوانستند این قدر سریع خود را از بمب باران شلیک معجون آرسینوس در امان نگه دارند و برای همین دچار مشکلاتی شدند. یکسری مشکلات ... کوچولو!
وقتی دخترک از پشت دیوار کنار آمد با یکسری مشکلات کوچولو مواجه شد که هیچ کوچولو نبودند!
-هویــــــج؟!
مشتی هویج با دست و پا به اطراف میدویدند و جیغ میکشیدند.
آملیا از جلو راه هویجی که رژ لب و ریملی بر روی پوسته اش معلوم بود و به نظر می آمد هویجِ کراب یا کراب-هویج باشد جاخالی داد و سیوروس را دید که جیغ میکشید چون نمیتوانست پاهایش را حرکت دهد و از جلوی پاتیلش که حالا زالوهای آب شده از آن سرازیر میشدند و به اطراف میریختند کنار برود. از طرفی دست او همچنان دست راست او در حال ریختن زالو در پاتیل بود و به خاطر کمبود زالو به زالوهای آرسینوس نیز رحم نمیکرد.
و خود آرسینوس به علت ریخته شدن بیشترین مقدار معجون بر رویش به بزرگترین هویج تبدیل شده بود که نقاب بر روی صورت و کرواتی دور گردن و کلاهی بر روی سرش بود. آملیا با خود فکر کرد که حتی اگر در مسابقه همه چیز عالی پیش میرفت هم... آیا آرسینوس با این معجونی که ساخته بود برنده میشد؟ به کجا داریم میریم ما؟!
وقتی با طعنه از کنار رودولف-هویج رد شد که داشت دنبال ساحره-هویجی میدوید، هکتور را دید که از خود بیخود شده و با بطری ای معجون تبدیل هویج به انسان به دنبال هویج های بخت برگشته میدود.
هویج هایی که جیغ کشان به طرفین میدویدند و از دست هکتور فرار میکردند، سیوروسی که میان بخار کله و بخار زالوای ارام ارام تمام سالن را پر میکرد، گم شده بود و آرسینوس-هویجی که کلاه وزارتش را در آغوش گرفته و گریه میکرد.
آملیا دست ریگولوس-هویج را از جیبش بیرون کشید و گفت:
-الان نه بلک! وقت گیر آوردی؟
-
-چیه چرا اون طوری نگاه میکنی؟
-
-خب یه چیزی بگو لامصب! یه چیزی بگو که بفهمم تو درکم میکنی! یه چیزی بگــــــــــو!
-
ریگولوس که به عنوان هویج چیزی برای گفتن نداشت سرش را با تاسف تکان داد و محل را ترک کرد و رفت که خود را در باغ خانه ریدل بکارد بلکه مفید واقع شود.
آملیا که حالا ریگولوس-هویج هم ترکش کرده بود، سرش را فشرد و فکر کرد...
"فکر کن لعنتی! فکر کن! فکر کن! فکـــــــــر..."
نگاهش به هکتور افتاد که معجون تبدیل هویج به انسانش را بر روی هویج بیچاره ای که کنجی گیر اورده بود میریخت. معجونهای هکتور که همیشه برعکس عمل میکرد و حالا معلوم نبود آن بیچاره به چه تبدیل شود...یک لحظه! معجونهای هکتور؟ برعکس؟ بیچاره؟ فلاکت؟ معجون زندگی فلاکت بار هکتور؟!
و بالاخره لامپ روشن شد!
آملیا با سرعت به سمت پاتیل هکتور برگشت و چوبدستی اش را بلند کرد.
حالا وقتش بود که طلسم را میگفت و همه چیز را پایان میبخشید! مهم نبود که هکتور برنده میشد یا نه! مهم نبود که او بازنده خانه ریدل میماند یا نه! مهم نبود که لرد وقتی از خواب بیدار میشد بابت تمام این اتفاقات با او چه کار میکرد. حتی... دیگر مهم نبود که او هیچ وقت شخصیت اول داستان نبود...
حالا فقط یک چیز مهم بود!
-بمبرادو ماکسیما!
"قهرمان داستان" بودن مهم بود!
پاتیل منفجر شد و معجون فلاکت بار هکتور به اطراف پاشیده شد. دقایقی سکوت همه جا را در بر گرفت. هیچ سیوروسی جیغ نکشید و هیچ هکتوری ویبره نرفت و هیچ هویجی فرار نکرد. همه گویی پاز شده بودند و منتظر نتیجه بودند!
آملیا مرگخوار-هویج هایی را دید که تغییر شکل دادند به هیبت انسانیشان در آمدند و با رعایت نکات آسلامی هم را در آغوش گرفتند. بخار زالو ای که حالا همه جا را در برگرفته بود کم کم محو شد. سیوروس قدرت حرکت خود را بازیافت و در اولین اقدام با منویش همه زالوهای دنیا را از ای پی بلاک کرد. هکتور با شوق فریاد میکشید: "اون معجون من بودا! معجون من!". آملیا لبخند زنان به بقیه نگاه میکرد. گویی همه چیز درست شده بود!
ولی خب... همه گویی ها که درست نیستند؟ هستند؟!
مخصوصا وقتی لرد بعد از این همه داد و بیداد و جیغ بیدار میشد!
***
در قسمت بعد خواهید دید:
آیا هکتور به دلیل خدمتی که معجونش به بقیه کرد، نشان افتخار میگیرد؟
آیا آملیا به خاطر لامپی که روشن کرد و استفاده معکوس از معجون هکتور، از دست صفت بازنده بودن نجات پیدا میکند؟
آیا ارباب برای انتقام از دوباره طولانی شدن رول، آن را در اقدامی خودجوش حذف میکند و این اتفاق را کاملا غیرعمدی میخواند؟
برای فهمیدن جواب این سوالات تا دوئل دیگر با ما همراه باشید!
ریگولوس-هویج که خود را در باغچه کاشته بود و معجون هکتور نسیبش نشده بود، پرده نمایش را پایین انداخت و در حالی که آهنگ دیری دیری دی، دیری دیری دی دین، دیری دیری دی دین، دیری دیش دیری دی دین دیری دی دین را با خود سوت زنان زمزمه میکرد، صحنه را ترک گفت!
سال نو -از زمان ارسال من- پیشاپیش مبارک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1395/1/1 6:43:53
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

بنام خالقِ "کوه"
ریگولوس بلک VS آملیا سوزان بونز
ریگولوس بلک VS آملیا سوزان بونز
هرگز عشق را تجربه نکردم، چون روح و جسم و قلب من با ارزش تر از آن بود که آن را با کسی قسمت کنم. روح من فقط و فقط برای یک هدف باید تقسیم می شد: جاودانگی "لرد ولدمورت".
***
سیاه چاله ها، در هنگام انفجار معکوسی که به تولدشان منجر می شود، هرگونه نشانه ای از حیات که تا شعاع چندین مایلی اطرافشان به چشم می خورد را در خود می کشند. و با به کار گیری عکس این قضیه، می توان اثبات کرد که آنگاه، سیاه چاله ها در هنگام انفجاری که خبر از پایان عمرشان می دهد، حیاتی را از خود می زایند که تا شعاع چندین مایلی اطرافشان جریان پیدا خواهد کرد.
بنابرین، تئوریِ بدست آمده از کنار هم قرار دادنِ داده ها مساوی ست با:
اگر موفق شویم زمان را به عقب برگردانیم، عامل پیدایش زمین می تواند مرگ یک سیاه چاله باشد.
نتیجه گیری:
بازگشت، به مرگ می انجامد.
استیون هاوکینگ، تئوریِ همه چیز
***
_برگشتنو دوس نئارم، ملتفتی که.
_منم همینطور. ولی خب تولدشه و راستشو بخوای کاری که ما میخوایم بکنیم، از طرف تمام مرگخوارا، میتونه خیلی تاثیر گذار-
_احمقه. برگشتنو میگم. چرت و پرته. میدونی؟! نچ. نمیدونی. چیزایی که دیگه نیستن دردناکن. کارت احمقانه س. ناراحتش میکنی.
_بهرحال، هر چیزی تهش دیگه نیست.
_و وختی یه زمانی بیاد که دیه نباشه، نباس بری نبش قبرش کنی.
_ لرده. من و تو نیستش که. لرده. کلی... چیزمیز داره.
_پس به همون اندازه ام چیزمیز از کفش رفته.
_لرده. چیزایی که مارو ناراحت میکنه ناراحتش نمیکنه.
_لردا ام ناراحت میشن ریگولوس. لردا بیشتر از باقی آدما ناراحت میشن.
_فکر میکردم بهش میگفتی لردک.
_به همه ی لردا که نمی گفتم! فقط به همین لرد خاص که مال منه میگفتم.
***
اگر ذره ای باشید بنام a که در قطاری به سرعت v قرار دارد، و اگر این قطار با سرعت ثابت به دور کره ی زمین بچرخد، میتوان نتیجه گرفت که شما بطور همزمان در حال جلو رفتن در فضا و زمان هستید، که این یعنی می توان برای شما یک نمودارِ فضا-زمان رسم کرد.
اما اگر سرعت v شما را سرعتی بیش از سرعت نور که دقیقا برابر با ۲۹۹٬۷۹۲٬۴۵۸ متر بر ثانیه است در نظر بگیریم، خط نموداری شما محو و نمودار کشیدن برای ذره ی a غیر ممکن می شود.
در آن حالت، شما می توانید زمان را ببینید که به عقب برمیگردد، در حالیکه لمس کردن و تغییر دادن آن همواره غیر ممکن خواهد بود.
نسبیت آلبرت انیشتین، خاص و عام
***
می دانید؛ ریگولوس بلک یک جستجوگر بود. یعنی خب... با وجود اینکه تمام توجهات دنیای کوییدیچ بسرعتی بیش از سرعت نور روی جوان ترین جستجوگر تاریخ هاگوارتز، "هری پاتر" متمرکز شد، اگر موفق می شدیم زمان را به عقب برگردانیم و خوب نگاه کنیم می توانستیم ببینیم که ریگولوس بلک هم یک جستجوگر بود.
و یک چیز دیگر را هم می دانید؟! یک جستجوگرِ سابق هرگز چیزی را که پنج سال از عمرش جایی میان آسمان و هوا در تعقیبش بوده است، تنها رها نمیکند. یک جستجوگر، جایی در میان کپه ی لباس های در هم ریخته ی توی کشویش و یا جایی در میان دستمال کاغذی های در هم گلوله شده ی درون کوله پشتی اش، یک گوی زرین را همیشه با خود حمل میکند.
و راستش را بخواهید، یک گوی زرین هم، درست مثل جستجوگرش، هرگز دست از پرواز برنمیدارد.
***
_بهت گفته بودم که اونا جرئت نمیکنن نجینی. کسی جرئت نمیکنه به اربابش کادو بده و "ما" از این قضیه خوشحالیم. این فقط جواب چند تا نامه ست. از اونجا که جرئت نمیکنن برای ما نامه بفرستن، ما اول میفرستیم و اونا طبق وظایفشون پاسخ میدن.
هیس هیسِ مظلومانه ی نجینی اما، همیشه جرئت مخالفت داشت.
_"ما" نجینی. بله. ما. من و... من. بذار این نامه ها رو باز کنیم.
صدای خراشی که ناخن انگشت اشاره ی رنگ پریده ی لرد روی مهرِ متصل به بسته انداخت و جدایش کرد، نجینی را از جا پراند. جسم طلایی رنگی، رهای از قفس، بال هایش را باز کرد و روی میز تحریر چوبی ولو شد. هیس هیس نجینی، باعث شد چهره ی بزرگ ترین جادوگر سیاه تاریخ از چیزی میان خشم و حیرت در هم فرو برود.
_نه. تو درست نمیگفتی نجینی. ساکت باش.
با تماس انگشتانش، چشمانش روی دست خط سیاه رنگی متمرکز شدند که پیرامون گوی زرین شکل گرفت.
"پایانی وجود نخواهد داشت. من، آنگاه که تو فرایم خوانی باز می شوم."
_خب ما ازت میخوایم که... باز شی. این دیگه چه دوربین مخفی مسخره ایه. ما کادوی باز شونده نمیخوایم.
***
_میدونی چیه... ویولت... کاشکی میشد وسط میز ناهار بدیمش بهش.
_که کاملا مستفیض شه با این ایده ی خارق العاده ت ریگولوس؟!
_نه خب... که... دلم میخواد چیزایی که میبینه رو همه ببینن. دلم میخواد خودش نگاه کنه بعدش قیافه ی همه چه شکلی میشه.
_اگه میشد چشای مردمو وا کرد، مطمئن باش خیلی وخ پیش اقدام میکردم.
_از برگشتن متنفرم ویولت.
_ملتفتم. ولی میدونی... فک کنم خودشم یادش رفته جدا کیه.
_یکی باید بهش یاداوری کنه "جدا" کیه.
لبخندش، چشم های قهوه ای رنگش را برق انداخت.
_جادوی قبلی پیش؟!
_جادوی قبلی پیش.
***
همزمان با صدای چرخیدن کلیدی در قفل و همزمان با محکم ایستادن زبانه ی لولای در، که بند ارتباطی لرد سیاه را با جهان بیرون پاره کرد، نگاه مار بزرگی که روی میز چنبره زده بود و... آدمش، به سمت منشاء صدا چرخید.
_چوبدستی مائه نجینی. نور میده.
چشمان نجینی برق زد.
"جادوی قبلی پیش."
و می دانید؟! مسلما لرد سیاه دوست نداشت آخرین جادوی ذخیره شده در حافظه ی چوبدستی اش قفل کردن در لعنتی باشد.
"فقط تنهام بذارین. "ما" رو نه. منو تنها بذارین."
به اتاق تاریکی خیره شد که پیرامونش را در بر گرفته بود.
"خدا کنه جادوی بعدی لوموس باشه."
سایه هایی که محاصره اش کرده بودند، پیشاپیش خبر می دادند که نوری در کار نیست.
_ما خوبیم نجینی.
چشم های ناباور نجینی، بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ را می دیدند که درست به اندازه ی یک سیب زمینی آب پزِ لعنتی "خوب" بود.
***
_بیزحمت خودت خنده ت بگیره بنفش. ما نمیدونیم باید چیکار کنیم تا یه بنفش بخنده. ما راه های خندوندن بنفشا رو بلد نیستیم. و نمیخوایم مرگخوار ما رو بکشی، اونم به دلیل مسخره ای مثل "چون نگرانشم" یا حتی دلیل مسخره تری مثل "چون مواظب خودش نیست". میدونی که، ریگولوس همیشه یکی از بدرد بخور ترین مرگخواران ما بوده. وظیفش همیشه این بوده که هر وقت و هر زمانی از شبانه روز که لازمش داشتیم سریع حاضر میشده و ما با دیدن قیافش خندمون میگرفته و می فهمیدیم که زشت ترین آدم دنیا نیستیم. میبینی چه مهره ی کلیدی ایه؟
راستش را بخواهید، "بنفش"، اصلا بنظر نمیرسید که دلش بخواهد بخندد. گونه هایش گر گرفته و موهایش آشفته روی پیشانی اش ریخته بودند. چاقوی ضامن داری که توی مشتش می فشرد را، آنقدر محکم فشار می داد که بند انگشت هایش سفید شده بودند. اما می دانید... خندیدن گاهی اوقات دست خود آدم نیست.
از خشم لرزید؛ و گوشه های لبش، به بالا منحنی شدند.
_حرفت خنده دار بود لردک.
_هوم. پس میتونی بهمون تبریک بگی. ما راهای خندوندن یه بنفشو بلدیم. و راستشو بخوای، اینی که ما داریم میبینیم یه راه خیلی بزرگ برای خندیدنو همواره داره با خودش حمل میکنه ولی متاسفانه ما تو اتاقمون آینه نداریم. سال میمون بودی راستی؟!
لبخندش پررنگ تر شد، و خون به بند انگشتانش دوید. هنوز هم می لرزید.
_آره.
_اوه. بهت میاد. کاشکی زودتر میدونستیم مسخره ت میکردیم.
لبخندش، به قهقهه ای بلند تبدیل شد.
_اوه و اینکه ازت متنفریم.
_میدونم لردک!
_میدونیم بنفش.
_میدونم... لردک.
_گندشو در آوردی بنفش.
_میدونم لردک.
***
_... و تاکید هر دوره رو تکرار می کنیم. حتما رای بدین.
زمانی که روی صندلی اش نشست، به روبرویش خیره مانده بود. جایی درست... بالای سر مرگخوارانی که در گروه های چند نفره متفرق می شدند.
_چرا وقتی هر دوره داریم تاکید هر دوره رو تکرار میکنیم، بازم نمی فهمن نجینی؟!
"یه دفعه که عصبانی نشی قدر تاکید هات رو میدونن."
_این گروه حرمت داره نجینی. ما نمیتونیم عصبانی نشیم.
"آنها" نمی توانستند عصبانی نشوند.
***
_سرگین غلطان خوبه ارباب؟!
_خوبه هک.
_ارباب بنظرتون به اندازه کافی پودر شدن؟
_بله هک.
_وای ارباب! بنظرتون خوب میشه؟!
_خوب میشه هک.
_وای ارباب وقتی شما میگین خوب میشه پس حتما خوب میشه!
_میدونی هک؟ از تو و معجونات متنفریم... هک.
نگاهش روی پسر جوانی ثابت شد که بنظر میرسید همراه داشتن افتخارِ ایستادن در کنار لرد سیاه، به عبارتی "او را بس" و لبخندِ عظیم و درخشانی سرتاسر چهره ی سرخ و هیجان زده اش را فرا گرفته بود. لرد سیاه از معجون های "هک" متنفر نبود.
لرد سیاه اگر از "هک" و معجون هایش متنفر بود، حتی به او "جناب آقای هکتور دگورث گرنجر" هم نمی گفت چه برسد به "هک". در واقع لرد سیاه اگر از "هک" و معجون های کوفتی اش متنفر بود، اصلا قبل از اینکه هر دویشان را با طلسم سبز رنگی که احتمالا بعد ها در "جادوی قبلی پیش" به سراغش می آمد خلاص کند، به خودش زحمت نمی داد عنصر نامطلوبی که در میدان دیدش ایستاده بود را صدا کند!
راستش را بخواهید، خوشحالیِ توی چهره ی پسرک بنظر نمی رسید ذره ای کم و زیاد و یا حتی نامیزان شده باشد.
_میدونم ارباب!
می دانید... حتی لرد ها هم فکر می کنند. فکر های... عمیق می کنند. حتی لرد ها هم می توانند همزمان به چند چیز فکر کنند و نکنند و دست هایشان را مشت کنند و نکنند و برای یک ثانیه، یک ثانیه ی خیلی خیلی کوتاه، اصلا نفس... بکشند. و نکشند.
لرد سیاه از معجون های "هک" متنفر نبود. ولی راستش را بخواهید، حتی لرد ها هم خسته می شوند. از ایستادن و تایید کردن. از ایستادن و تایید نکردن. از نشستن و تایید کردن. از "آره" و "نه" گفتن خسته می شوند.
خیلی خیلی؛ خسته می شوند.
***
_من اینجام.
می دانید... آنجا بود. و راستش را بخواهید، با تمامِ تمامِ وجودش هم "آنجا" بود. همه ی... "خودش"... همان جا کنار بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ و روی لبه ی پنجره ی اتاقش، طبق معمول، کنار شومینه ی سرد و خاموش لمیده بود.
_فرقی نمیکنه.
راستش را بخواهید، خوشحالی توی چهره ی دخترک بنظر نمیرسید ذره ای کم و زیاد و یا حتی نامیزان شده باشد.
_میدونم فرقی نمیکنه لردک! ولی من بهرحال اینجام.
اخم کرد.
_اهمیتی نمیدیم.
لبخند زد. به لردِ سیاهِ سیاهی خیره شد که آن شب، راستش را بخواهید، بیشتر بنفش بنظر میرسید. به لرد سیاهِ بنفشی خیره شد که... آزارش داده بودند. شکسته بودندش. و به هزار تکه شدنش نگاه کرده بودند و با لبخند به خودشان یادآوری کرده بودند که "لرد ها اصلا ناراحت نمی شوند". لبخند زد. می دانید... ویولت بودلر در تک تک لحظات سخت زندگی اش لبخند زده بود.
_میدونم اهمیتی نمیدی! فقط میخوام بدونی من... هممم... هستم اینجا.
_ اراده کردیم که ندونیم.
_ چرا خب؟!
_ از دونستن چیزهای بیفایده خوشمون نمیاد.
_ این فقط مثل... خونه داشتنه. بدونی یکی هست. یکی هست که... "هست". بدون اینکه منتظر چیزی باشه.
نفس عمیقی کشید و بازدمش آهِ محو و شبح مانندی را در فضای اتاق به پرواز در آورد.
_اگه حالت خوب بود انقدر اعلام نمیکردی که خوبی لردک.
و راستش را بخواهید... آنقدر... آهسته زمزمه کرد، که لرد سیاه تصمیم گرفت پیشنهاد ناگفته اش را بپذیرد و به روی خودش نیاورد که شنیده است.
آن شب، ویولت بودلر به پسر مو مشکی و دیلاقِ ساکن اتاقی که پنجره اش تقریبا کنار پنجره ی اتاق لرد بود، تنها یک جمله گفت.
"دیدی یه نفر یه گندی میزنه، بعد گوشه های گندش میگیره به تو؟! از طرفی دلم نمیخواد از دستم ناراحت باشه. از طرفی دلم نمیخواد اذیت شه. و از طرفی نقشی تو ماجرا نداشتم و آدم فقط نقش خودشو میتونه تو ماجرای کوفتی عوض کنه."
در واقع، از یک جمله خیلی بیشتر شد. در واقع، بعضی پاراگراف ها فقط به یک کلمه احتیاج دارند که شروعشان کند و بعد بترکند و هر چه اطرافشان است را پودر کنند. اما... راستش ریگولوس خوشحال بود که طومار دو خطیِ ویولت را شنیده است.
_یه نقش برات دست و پا میکنیم، و عوضش میکنیم.
_چرا هیشکی ناراحتیاشو نمیبینه؟
_چون قدرتمند تر از اونیه که بشه ناراحت بودنشو تصور کرد.
***
_عمتم در واقع، میخواستم بگم منم یه طاقتی دارم، تا کی جواب کارای تورو بیان از من بخوان؟!
حیاط پشتی خانه ی ریدل ها، اصولا امن ترین و آرام ترین قسمت خانه ی ریدل ها محسوب میشد. از تمام بنا جدا بنظر میرسید؛ انگار اصلا جزئی از خانه ی ریدل ها نبود. آخر می دانید... جزوی از خانه ی ریدل ها که شمرده شوید، درگیری ها و عمه بودن ها و طاقت داشتن های لعنتی اش هم همراه اسمش می آید.
دخترک ریزنقشی با موهای قهوه ای رنگ که علیرغم جزو خانه ی ریدل ها نبودنش، عمه ی اصلی و گوینده ی دیالوگ مذکور محسوب میشد، هافلپافیِ همیشه خندان مقابلش را با تمام قدرتش به عقب هل داد.
در واقع، احتمالا مردِ هافلپافی "همیشه خندان" خانه ی ریدل ها هم "یک طاقتی داشت"، و اگر همیشه خندان بودنش بدلیل نقاب روی صورتش نبود، می شد دقیقا خطوطی را دنبال کرد که خبر از به پایان رسیدن طاقتش می دادند.
_ببخشید شما؟!
اصلا بنظر نمی رسید دخترک احساس یک غریبه را پیدا کرده باشد، و در واقع راستش را بخواهید کلا بنظر نمیرسید دخترک دیالوگ مرد را شنیده باشد.
_تو مسابقات نمیشد درست حالتو گرفت دس بالم بسته بود! وای به حالت، وای به روزگارت الان که گیرت آوردم!
در واقع، هافلپافیِ گریانِ لعنتی تازه متوجه شده بود که دلیلِ "وای به روزگار" بودنش دقیقا چیست.
_اوه... مسابقات! مسابقاتِ... فرار از آزکابان!
_شازده ملتفت شدن!
در واقع، راستش را بخواهید "شازده" ی مذکور در همان لحظه و تحت محاصره ی خیل عظیم مرگخوارانِ شاکی و در حالیکه چشم در چشمانِ قهوه ای رنگِ دختری که یقه اش را گرفته بود، احساس میکرد الان است که یک مشتِ بسیار لطیف به گونه اش نواخته شود و احساس لعنتی دیگری در گوشش فریاد میزد که احساس اول درست است، کاملا "ملتفت" بنظر میرسید.
_خب من الان دقیقا نمیتونم بفهـ-
_الان میفهمونیم بهت!
_خب من درک نمی-
_الان درک رو بهت فرو-
_بس کنید.
حجم نقره ای رنگِ "جادوی قبلی پیش"، "سیلنسیو" را نشان داد و...
و... خب؛ بس کردند. یک دقیقه بس کردند.
صدایی که برای لحظه ای، تمام هستیِ اطرافش را من جمله مکالمه ای که در هوا جریان داشت و میان یک هافلپافی خندان و یک ریونکلاییِ... خب... نه چندان خندان در نوسان بود، در هم کشید؛ چنان تهدید آمیز می نمود که... بس کردند.
تیک تاکِ ثانیه شمار، شروعِ یک دقیقه را اعلام کرد.
***
_کاراییه که ما کردیم نجینی.
"خودم میدونم."
_ما میدونیم... ادامه ش چی میشه نجینی.
"خودم میدونم."
_ما احساس میکنیم یکی داره نگاهمون میکنه نجینی.
"خودم مید-چی؟!"
_ما احساس میکنیم... همشون پشت سرمونن نجینی.
مکث کرد. می دانید؟! مار سبز رنگی که روی میز تحریر لرد سیاه، درست کنار گوی زرین چمبره زده بود نیاز نداشت حرفی را تکرار کند. چشم هایش خبر از این می دادند که... چیزی پشت سرش نبود.
_همشون دنبالمونن نجینی. میبینی؟! همشون دارن نگاهمون میکنن.
"نمی فهمم چی میگـ-"
_گذشته ت. همیشه دنبالته.
جنبش چیزی را در "پشت سرش"، درست کنار میز تحریر احساس کرد. برگشت.
آینه.
***
یک دقیقه ی لرد سیاه، سریع تر از چیزی که فکرش را می کرد به پایان رسید. اما راستش را بخواهید وقتی سوژه ی کتک خوری، هافلپافیِ "خندان" را از میان مرگخوارانش بیرون کشیده بود دیگر چیزی برای "شروع کردن" یا "تمام نکردن" باقی نمی ماند. اوه و البته، "مرگخواران"ِ مرگخواران هم نه چندان. شاید با کمی... ناخالصی. ناخالصی ای از جنس موهای قهوه ای رنگ و چشمان براق، که راستش لرد سیاه اهمیت چندانی هم به آن نمیداد.
در اتاقش را پشت سرش بست، و درست زمانی که نور نقره ای رنگِ "جادوی قبلی پیش" قفل شدن در را نشان داد، بدون اینکه هیچ لوموسی در پی اش بیاید و بدون اینکه کسی حتی منتظرش باشد، پیشانی اش به سطح خنکِ چوب آبنوس تکیه زد. با حرکت نرم انگشتانش، کلید در قفل چرخید. صدای هیس هیس نجینی، با حرکت دست لرد سیاه در نطفه خفه شد.
کلماتی که از دهانش در می آمدند را با رضایت مزه مزه کرد.
_اینجا فقط منم...
"آره اینجا فقط شمایین."
_نه. ما نیستیم... فقط منم.
"فقط من" بودن هم راستش، حال و هوای خاص خودش را دارد.
***
_من راستشو بخواین نه که همدوره ی لردم از نظر مرگخوار بودن و اینا...
_تو رفیق همونی نبودی که حرفاشو می دزدید به اسم خودش تحویل میداد؟!
خب، راستش را بخواهید، مکالماتی از قبیل "سلام من عمتم" و "خداحافظ من ننتم" و امثالهم، جزو مکالمات روزمره ی خانه ی ریدل ها محسوب می شدند؛ اما حتی این هم باعث نمیشد مکالمه ای که همین دو خط بالا تر اتفاق افتاد عادی بنظر برسد. بخصوص... دیالوگ اول. که البته میشود سه خط بالاتر. بخصوص وقتی از زبان ایلین پرنس شنیده شود. بخصوص وقتی ویولت بودلرِ همیشه چتر انداخته ی خانه ی ریدل ها، تقریبا از زمانی که به یاد داشت آویزان پنجره ی لرد سیاه بوده باشد و "همدوره ای" ای ندیده باشد.
_... چون میدونی؟! اشتیاق خاصی دارم برای ملاقات با رفیقت، و اینکه واس چی من نمیشناسمت اگ اَ زمان لرد بودنش باش بودی؟!
راستش را بخواهید، ایلین پرنس برای جلوگیری از ادامه یافتن مکالمه ای که در جریان بود، بنظر میرسید حاضر باشد خودش را جلوی گرگ های گرسنه بیندازد و چه حیف که بغیر از ویولت بودلری که حتی اگر رو به موت هم بود لب به ایلین پرنس و امثالهم نمیزد، گرگی در حیاط خلوتِ خانه ی ریدل ها به چشم نمیخورد. نه در آن موقع روز.
مشخصا به تته پته افتاد.
_نه خب... منظورم این بود که... یعنی منظورم اون نبود... میدونی...؟!
_نه راسّشو بخوای نمیدونم عیزم! اون اَ رفیقت که حرفای طرفو عینا کپ میزنه پخش میکنه به اسم خودش بعد آخرم ملتفت نمیشه که غلط کرده، اون اَ خودت که واس تاییدیه گرفتن ازش انقد زور میزنی رفیقش شی!
فقط توانست خیره شود. میدانید؟! نه. نمیدانید. دهانش مثل ماهی باز و بسته شد، و تنها توانست خیره شود.
***
_ارباب... اومدم غر بزنم!
_میدونیم رودولف.
در واقع، بله. میدانست. هر تایمی از شبانه روز و در هر نقطه ای از عمارت عظیم الجثه ی مرگخواران که چهره ی رودولف لسترنج در کنار چشمان سرخ رنگ لرد سیاه دیده می شد، همه میدانستند که یکی "اومده غر بزنه". و راستش را بخواهید، همیشه یک نفر بود که چشمان سرخ رنگش را به شاکی ترین آدم جهان بدوزد و تنها بشنود.
سکوت، وادارش کرد جمله ی بعدی اش چیزی شبیه صدور یک اجازه ی خاموش باشد.
_میشنویم رودولف.
راستش را بخواهید، منظورش دقیقا "میشنویم رودولف" نبود.
"ما اینجاییم که بشنویم رودولف."
***
عقب رفت. یک قدم، عقب رفت.
_آینه مون تکون خورد نجینی.
بدون توجه به چشمان درشت و کهربایی رنگ نجینی که حالتی میان تعجب و تمسخر را جایی در ورای عکس لرد سیاه که در آنها افتاده بود منعکس میکردند، به تصویر بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ خیره شد. یا بهتر بگوییم... "تصاویر". یکی رنگین و دیگری شفاف و بلورین، یکی در بند و دیگری آزاد؛ دو لرد سیاه از درون آینه به او زل زده بودند. خودش، و انعکاس خودش. خودش، و گذشته ی خودش.
_گذشته ت همیشه دنبالته.
***
_کجاست؟
چوبدستی اش را میان انگشتان رنگ پریده و کمابیش شفافش فشرد.
_لرد سیاه، سرورم! رفته!
اخم کرد. خب در واقع، هر جادوگری چوبدستی اش را دوست دارد، بنابرین تصمیم گرفت فشارش ندهد، چرا که می توانست خش خشی را که نشان دهنده ی از هم گسیختن الیاف چوبی بود احساس کند. و می دانید؟! نتوانست فشارش ندهد. پس آن را روی زمین انداخت، بدون اینکه چشمانش حرکتش را دنبال کنند.
_رفته؟
مرگخوار مقابلش اما، وظیفه ی ناکرده ی چشمان سرخ رنگ را بخوبی به اتمام رساند. چشمانش، ورای خیرگی شان به بالا و پایین پریدن چوبدستی بلند و باریک، به زمین خیره شدند.
_رفته، ارباب.
***
_یه سوال دارم...شما یه روز صبح که از خواب بیدار می شین می تونین بی سرو صدا وسایلتونو جمع کنین و از خونه برین؟
کسانی که در خانه ی ریدل زندگی می کردند راستش، می دانستند که صدای لرد سیاه، که در طیِ سخنرانیِ صبحگاهیِ آن روزش با طلسمی چند برابر بلند تر از حد معمول جلوه میکرد، هرگز نمی لرزد. و راستش را بخواهید، قیافه ی "کسانی که در خانه ی ریدل زندگی می کردند"، درست در همان لحظه چیزی معادل کدو تنبل های پلاسیده بود، چرا که دردِ بی امانِ لعنتی را احساس می کردند و صدای لرد سیاه هنوز هم نمی لرزید.
_به کسی چیزی نگین...فقط برین...
چشمانش را بست. و برای یک لحظه، انگار تصور کرد که چگونه می تواند باشد. به کسی چیزی نگویی... "فقط برین".
***
_مرگخوار ما؟! دمِ ماموریت؟! ما نمی فهمیم، راستش رو بخوای. مرگخوار ما نمیره. مرگخواران ما نمیرن.
_صبح بلند شدیم و اتاقش خالی بود ارباب. قبلش هم البته حرفش رو...
_مرگخواران ما همینجوری جمع نمیکنن برن تراورز. مرگخواران ما همینجوری نمیرن. این گروه حرمت داره.
_میدونم ارباب...
_نه، نمیدونی. مرگخواران ما نمیرن. مرگخوار ما نمیره.
***
_از نظر فیزیکی ممکنه. ولی از نظر اخلاقی و انسانی چی؟ بحث احترام گذاشتن به احترامیه که یکی بهتون گذاشته.
نگاه ها رویش خیره مانده بود. نسیمِ بی ملاحظه، پنجره را آرام به هم کوبید.
_ حرفاتونو گوش می کنه... حرفای خصوصیتونو. درد دل های گاها خیلی طولانی تونو. تا جایی که می تونه سعی می کنه کمک کنه.
می دانید...؟! صدای لرد سیاه "هرگز" نمی لرزید.
_ و یه روز میاد می بینه نیستین، و اونقدر براش ارزش قائل نشدین که حتی بگین من رفتم. خداحافظ! شوکه می شه! ناامید می شه.
بلند شد. و...
_ کسی اینجا زندانی نیست. همه می تونن برن.
رفت.
_ ولی رفتن هم آدابی داره.
***
_من بهتون گفتم لوس.
تابحال شده در حال راه رفتن در خیابان باشید و یک هو یک دیوانه ای پیدا شود و از ناکجا آباد سبز شود و یک پس گردنی حواله تان کند؟! بله؟! بسیارخب. راستش را بخواهید احساسی که لرد سیاه هنگام شنیدن چنین جمله ای از زبان ریگولوس بلک پیدا کرده بود چیزی درست معادل همین مثال مذکور بنظر میرسید.
دست هایش روی میز کنار هم جا خوش کردند و دو انگشت شصتش شروع به چرخیدن دور هم کردند؛ چرخشی که با گذر ثانیه ها شدت گرفت.
_تو که هنوز حتی ما رو درست نمیشناختی.
_فقط میخواستم بگم اون خائنِ گربه صفتی که تازگیا حرفش هست منم. و دارم رفع زحمت میکنم.
می دانید؟! قلبش فرو ریخت. "رفتن هم آدابی داشت"، و لرد سیاه هرگز قلبش فرو نمی ریخت بجز زمانی که می دید کسی می رود؛ و با آدابش می رود. کسی که با آداب لعنتی اش می رود نمی توان جلویش را گرفت. کسی که می گوید خداحافظ من رفتم را نمی توان نگه داشت، و می دانید... لرد سیاه از اینکه کسی را نگه دارد متنفر بود.و این یکی را دیگر نمی دانید! لرد سیاه از اینکه کسی را نگه ندارد هم متنفر بود.
قلبش فرو ریخت و آتش گرفت و یخ زد و پیچید و نیست شد و هستی گرفت. و چهره اش، چشمانش، دست هایش و انگشتان شصت مارپیچش، چه ماهرانه همچنان خاموش بودند.
_به سلامت.
***
برای لحظه ای، درست همزمان با همان زنگ بزرگِ آشنا که کائنات را به لرزه در آورد و درست همزمان با حضورِ کامل و مطلقِ چهار لرد سیاه در اتاق، دو تا در آینه و دو تا در مقابلِ آن؛ توانست احساس کند چشمان سرخ رنگی که از ورای آینه ی گرد و خاک گرفته به او خیره شده بودند می توانستند سرخ ترین چشمان تاریخ لقب بگیرند.
چشمان سرخ رنگِ "بزرگ ترین جادوگر سیاه تاریخ"ـی که می خندید و گریه میکرد و می رفت و می آمد و در اتاقش را قفل می کرد و تنها می ماند و به تاریکیِ همیشگی اتاقش عادت می کرد و ذره ای از یک "لوموس"ِ کوچک را آرزو می کرد و رفتن را به تماشا می نشست و می بود و نمی بود و می رفت و نمی رفت و عشق می ورزید و تنفر می پراکند و می شکست و خرد می شد و نمی شد و تمام این ها را درست مثل بزرگ ترین جادوگر سیاه تاریخ انجام می داد.
هوا رو به تاریکی می رفت، و هنوز هم ادامه داشت. سِیر گذرِ سالهای متمادیِ "لرد سیاه"، حتی به هزاره هم نرسیده بود و هوا رو به تاریکی می رفت. می دانست که امشب نخواهد خوابید. می دانست که پس از اینکه گوی زرین دوباره "بسته" شود، شب های متمادی را نخواهد خوابید.
می دانید؟! برای جادو کردن نیازی ندارید چوبدستی توی دستتان بگیرید. برای جادو کردن نیازی ندارید ورد بخوانید؛ راستش را بخواهید یک "بنفش" بدون ورد و این مزخرفات هم میتواند بخندد.
می دانست که از آن پس قادر نخواهد بود در آینه ای نگاه کند که روزی چشمان سرخ رنگش در آن زل زده بودند و تک تک خداحافظی ها را مرور کرده بودند. می دانست که از آن پس قادر نخواهد بود بدون اینکه گذشته اش را تصور کند که از پشت سرش به آینه خیره شده است، در آینه ای نگاه کند که روزگاری چشمان سرخ رنگش در آن زل زده بودند و سرخ ترین چشمان دنیا شده بودند.
_ما خوبیم نجینی.
می دانید؟! صدای لرد سیاه "هرگز" نمی لرزید. یعنی... شاید هرگزِ هرگز هم نه، اما... خب... دروغ چرا. صدای لرد سیاه لرزید. "خوب" بودنش هم همینطور. آن هم لرزید. آینه ی روبرویش و دنیای پیرامونش و چشمان سرخ رنگش و تمام خداحافظی ها و درددل ها و ماموریت ها و حرمت شکنی ها و نسیم های بی ملاحظه ی دنیای کوچکِ لرد سیاه، همه لرزیدند.
و همیشه ی همیشه وقتی طاقچه ای می لرزد، گلدانی هست که پایین بیفتد. خرد شود... هزار تکه شود. موج انفجار عقبش راند. نگاهش در آینه متمرکز شد و نه روی بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ و نه به روی انعکاس تصویر او در آینه، بلکه نگاه لرد سیاه مستقیما روی گذشته ای ثابت شد که همیشه پشت سرش قرار داشت.
_میبینیش نجینی؟ گذشته ی ماست.
دستش آهسته به سمت سطح سرد و شیشه ایِ آینه بالا آمد و در حالیکه انتظار داشت آینه زیر دستش خرد شود یا موج بردارد یا لااقل عقب نشینی کند، آن را روی شیشه ی نقره ای فشرد.
_همیشه پشت سرمونه.
می دانید؟! لرد سیاه لبخند نمی زند. لرد سیاه "هرگز" لبخند نمی زند. یعنی... هرگزِ هرگز هم نه... ولی خب...
_درست مثل یه کوه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1395/1/1 3:11:46

جزئیات کاربر

در این کره خاکی انسان ها به دو دسته کلی تقسیم می شوند. آنهایی که اعتماد به نفس بیش از حد دارند و آنهایی که ندارند یا حداقل از دسته اول کمتر دارند. ساده است، نه؟ متاسفانه بدبختی دقیقا از آنجایی شروع می شود که هر دو دسته شروع به رشد می کنند. اولی مثبت و دومی منفی!
شاید اسم دیگر این تقسیم بندی را شنیده باشید. بدین گونه است: خواننده ها و شنونده ها.
درک کردید؟ حالا مهم نیست که شما جادوگر باشید، مشنگ یا جانوری، جنی چیزی. اگر در دسته دوم قرار دارید اطمینان می دهم یک روز از دسته اول ضربه خواهید خورد. اطمینان می دهم!
- اون مزخرفه.
- تو درک موسیقیایی نداری.
- خب، پس اگه اینجوریه ترجیح می دم هیچوقت نداشته باشم.
تقسیم بندی ها هرگز تمام نمی شوند. بگذارید توضیح دهم، شنونده ها هم دو دسته هستند: طرفدارها و متنفرها.
در این حجم بزرگ کروی یک خون آشامی بود، دسته دوم دومی. یعنی کلا از وقتی خلق شد دوم بود. دومین مدافعی بود که در تیم کوییدیچ قبول شد. دو دوره بهترین عضو تازه وارد شد. حتی در مسابقات دونفره هم دومین بود. از نظر خودش دومی بودن چیز بسیار جالبی هم بود.
دای لوولین یک شنوندهِ متنفر بود! احتمالا فهمیده اید وقتی دو نفر در اتاقی رو به روی هم نشسته اند، آهنگی پخش می شود و دیالوگ های بالا هم بینشان رد و بدل می شود، کدام یکی باید دای باشد.
- دارم برات.
-
خب، دای اگر می دانست این دوستش چه ایده های جالبی درمورد انتقام گرفتن دارد قطعا آن قیافه را به خود نمی گرفت.
روزی از روزهای خدا، حیاط هاگوارتز
- هنوزم باهت قهره؟
- فکر کنم.
- نباید اونجوری می زدی تو ذوقش خب. به نظرم برو ازش عذرخواهی کن.
- عمرا.
دونفری نشسته بودند روی چمن ها و به "مشترک مورد نظر قهر است." نگاه می کردند بلکه او هم فرجی شود و برگردد. انگار نه انگار!
-
- خب شاید رو در رو نه، ولی یه نامه براش می نویسم.
نشست پشت میز اتاقش. حداقل خودش می دانست نمی خواهد قهر بمانند.
- بنویسم؟
- تالبی.
- خب یه جوری که مثلا زیادم مشتاق نیستم و اینا.
نقل قول:
یکجوری که اصلا هم هیجانزده نبود به سمت جغددانی رفت.
- هپچجح.
- خب هست که هست. من که نمی رم نامه رو خودم بدم بهش.
چند ساعتی بعد
جغدی از بالای سر دای گذشت و با نشانه گیری مناسب چیزی را روی سرش انداخت. لعنت بر ذهن کثیف، نامه بود.
- دیدی چه منتظر بود؟ تو پاکت قرمزم گذاشته چون می دونه من خوشم میاد.
حداقل اگر دومی هستید یاد بگیرید هر نامه قرمز رنگی را باز نکنید. شاید بخت بد، عربده کش بود.
-what do you mean
When you nod your head yes
But you wanna say no
- ریداکتو
عربده کش که بود. ولی هرزگاهی پیش وی برید شاید درمیان نصحیت هایش به شما گفته که شئ ای را که خود به منفجر شدن معروف است، منفجر نکنید.
- یا رنگین کمون مقدس! جاستین بیبر تو هاگوارتز؟ دای تو چیکار کردی؟!
اگر به یکی از نصحیت هایم گوش می کردید اکنون اینجا نبودید.
ولی آخرینش را هم می گویم، وقتی که در اثر انفجار نامه خود خواننده ظاهر شود و سوزان هم کنار شما ایستاده باشد، فرار کنید!
شاید اسم دیگر این تقسیم بندی را شنیده باشید. بدین گونه است: خواننده ها و شنونده ها.
درک کردید؟ حالا مهم نیست که شما جادوگر باشید، مشنگ یا جانوری، جنی چیزی. اگر در دسته دوم قرار دارید اطمینان می دهم یک روز از دسته اول ضربه خواهید خورد. اطمینان می دهم!
- اون مزخرفه.

- تو درک موسیقیایی نداری.
- خب، پس اگه اینجوریه ترجیح می دم هیچوقت نداشته باشم.

تقسیم بندی ها هرگز تمام نمی شوند. بگذارید توضیح دهم، شنونده ها هم دو دسته هستند: طرفدارها و متنفرها.
در این حجم بزرگ کروی یک خون آشامی بود، دسته دوم دومی. یعنی کلا از وقتی خلق شد دوم بود. دومین مدافعی بود که در تیم کوییدیچ قبول شد. دو دوره بهترین عضو تازه وارد شد. حتی در مسابقات دونفره هم دومین بود. از نظر خودش دومی بودن چیز بسیار جالبی هم بود.
دای لوولین یک شنوندهِ متنفر بود! احتمالا فهمیده اید وقتی دو نفر در اتاقی رو به روی هم نشسته اند، آهنگی پخش می شود و دیالوگ های بالا هم بینشان رد و بدل می شود، کدام یکی باید دای باشد.
- دارم برات.
-

خب، دای اگر می دانست این دوستش چه ایده های جالبی درمورد انتقام گرفتن دارد قطعا آن قیافه را به خود نمی گرفت.
روزی از روزهای خدا، حیاط هاگوارتز
- هنوزم باهت قهره؟
- فکر کنم.

- نباید اونجوری می زدی تو ذوقش خب. به نظرم برو ازش عذرخواهی کن.
- عمرا.
دونفری نشسته بودند روی چمن ها و به "مشترک مورد نظر قهر است." نگاه می کردند بلکه او هم فرجی شود و برگردد. انگار نه انگار!
-
- خب شاید رو در رو نه، ولی یه نامه براش می نویسم.
نشست پشت میز اتاقش. حداقل خودش می دانست نمی خواهد قهر بمانند.
- بنویسم؟
- تالبی.
- خب یه جوری که مثلا زیادم مشتاق نیستم و اینا.

نقل قول:
خانم بلبیبر!
خب ببین بذار درست و حسابی بهت بگم. من از اون پسره، چه قیافه و چه صداش، خوشم نمیاد. خب؟!
نظرت چیه این کینه ای بازیا رو بذاری کنار؟ توعَم از سورنا خوشت نمیاد. البته فک نکنم میخوام منت کشی کنم. لاله دوس داره شاخکاشو ناز کنی و می دونی که منم رو حرف لاله حرف نمی زنم. به هرحال...
من فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که کلا ما نباید درمورد موزیک حرف بزنیم و اینجوری لاله هم راضی تره :|
درک میکنی. میدونم.
یکجوری که اصلا هم هیجانزده نبود به سمت جغددانی رفت.
- هپچجح.
- خب هست که هست. من که نمی رم نامه رو خودم بدم بهش.

چند ساعتی بعد
جغدی از بالای سر دای گذشت و با نشانه گیری مناسب چیزی را روی سرش انداخت. لعنت بر ذهن کثیف، نامه بود.
- دیدی چه منتظر بود؟ تو پاکت قرمزم گذاشته چون می دونه من خوشم میاد.
حداقل اگر دومی هستید یاد بگیرید هر نامه قرمز رنگی را باز نکنید. شاید بخت بد، عربده کش بود.
-what do you mean
When you nod your head yes
But you wanna say no- ریداکتو

عربده کش که بود. ولی هرزگاهی پیش وی برید شاید درمیان نصحیت هایش به شما گفته که شئ ای را که خود به منفجر شدن معروف است، منفجر نکنید.
- یا رنگین کمون مقدس! جاستین بیبر تو هاگوارتز؟ دای تو چیکار کردی؟!

اگر به یکی از نصحیت هایم گوش می کردید اکنون اینجا نبودید.
ولی آخرینش را هم می گویم، وقتی که در اثر انفجار نامه خود خواننده ظاهر شود و سوزان هم کنار شما ایستاده باشد، فرار کنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/12/23 14:37:55
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.


the hunger game | 2012 | Gary Ross


جزئیات کاربر

دوئل
عقاب
با
رنگارنگ و خون آشام
عقاب
با
رنگارنگ و خون آشام
- عصبانیام! عصبانی!
- چرا؟
- میگه چرا. میگه چرا. دخترهی خل زده منفجرم کرده بعد این میگه چرا.
فلش بک- شب پیش
کوچه تاریک بود و تنها منبع نور چراغی بود که سو سو میزد و انگار او هم میخواست خاموش شود و اورلا را با تاریکی مطلق تنها بگذارد. هنوز نیمه شب نشده اما در دهکده هازمید پرنده پر نمیزد. کاراگاه از این سکوت خوشش می آمد دلش میخواست بعضی اوقات تنها باشد و این فرصت خوبی بود. البته شاید علاوه بر آن فرصت کوتاهی نیز بود...
بووووووم
موج انفجار اورلا را به عقب پرتاپ کرد و همین باعث شد که او چوبدستیاش را بیرون بکشد و دنیال مقصر ماجرا بگردد. کم کم دود ها از بین رفتند و دختری از با موهای قهوه ای جلو آمد.
- وای خیلی خنده دار بود اورلا. قیافه تو میگم!
- هه هه هه و زهـ... هیچی! آره میدونی خیلی خندیدم. فلورا این چه کاریه خب؟
اورلا دست دوست قدیمیاش را گرفت و بلند شد. درحالی که سعی میکرد سر و وضعش را مرتب کند پرسید:
- حالا مناسبتش؟
- همین شکلی. محض تفریح.
دختر آبی سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
- باشه... ای وای!
اورلا نگاهی به زمین انداخت و متوجه شئای شکسته شد.
- دروغ یابم!
حالا دیگر وسیلهی محبوب اورلا به دو نیم شده بود و قابل استفاده نبود.
پایان فلش بک
اورلا بدون این که به چشمان آندرومدا نگاه کند حرف میزد. دروغ یابش شکسته بود و باید یکدانه جدید را جاگزین آن میکرد. بالاخره از زل زدن به زمین دست برداشت به صورت مخاطبش نگاه کرد.
- به نظرت باهاش چیکار کنم؟ میخوام بهش بفهمونم از این کار ها نکنه.
آندرومدا کمی فکر کرد و سپس گفت:
- بابا حالا چیزی نشده که ولی میتونی براش یه نامه عربده کش بفرستی. این شکلی بهشم فهموندی.
لبخند شرارت باری بر صورت اورلا نقش بست و کاراگاه ردایش را پوشید و تنها گفت:
- من برم یه نامه عربده کش آماده کنم.
و سپس از تالار خارج شد.
یک ساعت بعد- وزارت خانه
- میخوام یه نامه عربده کش سفارشی برام درس کنید.
- خب باید یه سوالاتم پاسخ بدید تا بتونم یه نامه سفارشی براتون بسازم.
اورلا لبخند رضایت آمزی زد گفت:
- بفرمایید اشکال نداره.
مسئول دسته شاسیای را بالا آورد و قلمش را آماده نوشتن کرد.
- خب... اول، نام فرستنده و گیرنده؟
- فرستنده، اورلا کوییرک و گیرنده، فلورا رایت.
- منفجر بشه دیگه؟
لبخند اورلا چندبرابر شد و گفت:
- حتما. اگه درجه بندی داره، آخرین حدش.
- خب حالا که اصرار دارین سعیمو میکنم که اگه منفجر شد شدید باشه.
مسئول قلم را روی میز گذاشت و گفت:
- بخش مهمش موند.لطفا جملهای که میخواین در نامه ضبط بشه رو وقتی علامت دادم بگین. توجه کنین که دقیقا با همین لحن و با همین تن صدا ضبط میشه.
- آها باشه.
اورلا ضربه ای به گلویش زد و آماده شد که جمله اش را بگوید. جملهای که اصلا هدفش نبود.مسئول مکعبی کوچک را بیرون آورد و وقتی با چوبدستیاش چند ضربه به آن زد با دست به کاراگاه اشاره کرد.
- تولدت مبارک!
درواقع اصلا تولد فلورا نبود. اورلا با دستش به مسئول فهماند که دیگر چیزی نمیخواهد بگوید.
- خب نامهتون تا 10 دقیقه دیگه آماده میشه. لطفا بیرون منتظر بمونید.
- فقط روشی داره که زودتر منفجر شه؟ یعنی اگه طرف باز نکنه؟
- سعیمو میکنم. بهتون وقتی اومدین تحویل بگیرین میگم.
25 دقیقه بعد- جلوی خانه فلورا رایت
- طبق حساب من این باید 5 دقیقه دیگه منفجر شه. مسئوله گفت بیست دقیقه بعد از اولین تماس دست که دست من بود و الان 15 دقیقه از اون موقع گذشته.
اورلا رو به روی پنجرهی باز اتاق فلورا ایستاده بود و برنامه هایی که ریخته بود را مرور میکرد.
- الان اینو میفرستم تو اتاقشو اونم تا بیاد بازش کنه منفجر میشه و منم انتقاممو میگیرم.
لبخندی زد و به ساعتش نگاه کرد. تنها پانزده ثانیه! نامه را در دست گرفت و طوری آن را گرفت که بتواند با چوبدستی کنترلش کند.
- عه چوبدستیم کو؟
اورلا همه جا را گشت اما چوبدستی اش نبود و تنها فقظ پنج ثانیه باقی مانده بود و...
بوووووم
و این گونه بود که نقشهی شوم اورلا به بنبست برخورد کرد و درواقع به خودش برگشت. کلا شرارت به کاراکتر های سفید نیامده و نخواهد آمد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/22 20:12:01
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 14:57:58
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 14:57:58
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 16:31:57
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 14:57:58
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 14:57:58
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/12/23 16:31:57
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

رنگارنگ، عقاب و خون آشام
سوژه: نامه ی عربده کش!
صبح یک روز دل انگیز بهاری، مثل همیشه!
تق تق تق
- نه... باور کنید... من اعتراض دار... خخخخخ پووووف...
تق تق تق
- کیه این وقت صب...
تق تق تق
- اَاَاَاَه! تو تعطیلات هم دست از سرم بر نمی دارین؟
و با کلافگی پتو را روی سرش کشید.
چند دقیقه بعد
تق تق تق
سوزان بونز با عصبانیت پتو را از روی سرش کنار زد و در حالیکه زیر لب چیزی می گفت از تخت پایین آمد و به سمت در اتاقش حرکت کرد. سپس دستگیره ی در را گرفت، به سمت پایین کشید و در را باز کرد.
- بله؟! خوشتون میاد مردمو زا به راه کنید؟ اوه...
نه کسی پشت در بود و نه چیزی.
تق تق تق
به سمت پنجره برگشت. جغد قهوه ای رنگی پشت پنجره نشسته بود و خیره به او نگاه می کرد.
- اوه... تو بودی؟
سوزان با قدم های آهسته به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد. جغد را به آرامی در آغوش گرفت و پاکت بسته شده به پایش را باز کرد و روی میز گذاشت. سپس به سمت قفس جغد خودش که جیمی نام داشت حرکت کرد.
- بیا کوچولو. اینجا راحت می تونی استراحت کنی.
و جغد را درون قفس گذاشت. به سمت صندلی رفت و روی آن نشست. پاکت را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد.
- اوممم... نامه ی عربده کش... از طرف... از طرف عمه آملیا؟!
مات و مبهوت به پاکت توی دستش خیره شده بود. مغزش با سرعت سرسام آوری کار می کرد. آخر چرا عمه اش باید برای او نامه می فرستاد؟ آن هم نامه از نوع عربده کشش! آن ها که هر هفته همدیگر را می دیدند. پس چرا...
تق تق تق
با شنیدن صدای در از افکارش بیرون آمد. از روی صندلی بلند شد و به سمت در حرکت کرد. دستگیره را به سمت پایین هل داد و در با صدای "تق"ی باز شد. دو نفر پشت در ایستاده بودند. بهترین دوستانش!
قرار آن روز را به کلی فراموش کرده بود. قرار بود آن روز برای گردش به هاگزمید بروند. سریعا آماده شد و با همدیگر به راه افتادند.
کافه ی هاگزهد- دهکده ی هاگزمید
- سوزی بس کن. از وقتی اومدیم این بار هفتمه که به اون نامه خیره شدی.
- دای راست میگه. مثلا اومدیم گردشا. یا بازش کن تموم شه بره، یا انقدر بگیر تو دستت نگاهش کن تا منفجر شه.
اورلا درست می گفت. یا باید همین حالا بازش می کرد و یا... منفجر می شد؟!
- چی گفتی؟ منفجر؟
اورلا به آرامی فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:
- آره دیگه. وقتی یه نامه ی عربده کش باز نشه، سه چهار ساعت بعد از وقتی که دریافتش کردی منفجر میشه.
-
- چیه؟
- گفت چند ساعت؟
- تقریبا سه تا چهار ساعت. چطور؟
-
بوووووووم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
