جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

192 کاربر(ها) آنلاین هستند (182 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
191 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

در اتاق شماره سیزده گشوده شد و پرستار خپلی، با یک عینک ذره بینی که چشمانش رو مثل وزغ نشان میداد، با یک سینی صبحانه در دست، وارده شد. سینی رو روی میز کنار تخت اسپ گذاشت و شروع کرد به مرتب کردن ملافه های روی تختش!

ریتا در حالی که تمامی این حرکات رو با چشمانش دنبال میکرد با لحن معترضی پرسید:«سینی صبحانه من پس کو؟»

پرستار بدون اینکه به سمت او برگردد جواب داد:«با نهار یکیه صبحانه شما»

-یعنی چی خب؟ من گرسنمه!
-مُگم صبحانه شما با نهار یکیه!
-حالا تو واسه چی اینجا واستادی؟
-باید صبحانه وِزیر رو بُدُم!

ریتا در حالی که لحاف رو از روی پایش کنار میزد، با عجله از تخت پایین اومد و گفت:

-نمیخواد تو برو به کارت برس، من خودم بهش میدم بخوره.
-نمیشه یره...واسه مو مسئولیت دِره!
-به به همشِری هم که هستیم...نترس یره مو به کسی نوموگم!
-تو همشِری مویی؟ قُربونت بُرُم...کو بیهِ اینجه ببینومت!
-فدات بُشم سِرما خوردوم میگیری!
-نِه بیه اینجه...فِدایِ یه تاره موت!

و اینگونه بود که ریتا در کمال زیرکی پرستاره خپل را دک کرد و به سمت وزیر رفت. در حالیکه از سینی صبحانه وی لقمه میگرفت و در دهان خود میگذاشت()به قیافه پرت وزیر نگاه میکرد!

-اسپ...یره؟ اِ نه ببخشید منظورم اینه، برادر؟ منو یادت میاد؟؟
-...
-منو یادت نیست؟ من خواهرتم ها، قرار بود برم برات خواستگاری؛ یادت نیست منو؟
-...
-اسپ تو منو یادت میاد...نگفتی میخوای نصف بودجه سالانه وزارت خونه رو بدی به من؟
-...
-بوقی نمردی که، الزایمر گرفتی. چرا حرف نمیزنی؟ تازه اگه یادت بیاد من خواهرتم دیگه همه چی رو یادت میاد!

وزیر با چشمان مبهوتش همچنان به ریتا خیره بود، سر انجام پس از گذشت دقایقی، با صدای ضعیفی پرسید:

-تو ریتا هستی؟
-وای یادت اومد منو؟؟اره من ریتام برادره عزیزم
-ریتا اسکیتر؟
-اوهوم
-خود خودشی؟؟
-اهام
-کدوم بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته؟؟؟
-
-کدوم ابله بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته هان؟ صد دفعه گفتم هر چیزی که به مغزت رسید نگو درسته، یک کم فکر کن!
-بابا دیالوگاتو قاطی کردیا! این اخریه مال یه جا دیه بود!...حالا همه که نباید بفهمن جدی جدی الزایمر گرفتی
-ببخشید حواسم نبود...کدوم ابله بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته هان؟ بگین بیاد تا بگم جلادم سرشو ببره!
-اسپ بابا من خواهرتم!!
-تو فرشته عذابی اسکیتر...از کاخ من خارج شو ای فرومایه!
-خوبه اول من تو این اتاق بودم بعد تو اومدیا
-فرقی نداره...از اتاق من برو بیرون.

ریتا از لب تخت اسپ پایین اومد و به سمت در اتاق رفت، در حالی که به پشت در تکیه میداد با پوزخند گفت:

-اسپ، برادرم اخه چرا نمیزاری من به این بودجه سالیانه...

اما او نتوانست حرفش را کامل کند، دراتاق به کناری کوفته شد و ریتا همچون سوسکی به دیوار پشت در چسبید. عده ی کثیری از ساحره های پیر و جوان در حالی که دستمال هایی رو در دستهایشان تکان میدادند و اشک میریختند وارده اتاق شماره سیزده شدند!

-اسپ داداشی؟؟
-اسپ چرا اینجوری شدی اخه؟؟
-اسپ این دختره کی بود پشت در اتاقت ها؟؟
-اسپ برادرم چرا اینجوری شدی اخه؟
-ابجی ات بمیره تورو اینجوری نبینه؟؟
-اسپ...جیــــــــــــغ...اسپ...هوشت(افکت بیهوش شدن)
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/7/25 22:29:00
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

بیمارستان سوانح و حوادث جادویی سنت مانگو ، بخش آسیب های جادویی ، اتاق 1+12

نام بیمار: آلبوس سوروس پاتر
تاریخ بستری: همین دیروز!
تاریخ مرخصی: مرلین یَعلمُ
نوع بیماری: فراموشی
توضیحات: وزیر مردمی ، تحت مراقبت ویژه!
آخرین صحنه قبل از فراموشی بیمار: تصویر تغییر اندازه داده شده

ریتا: چه باحاله این!

ریتا بار دیگر تابلوی کنار تخت آسپ را خواند و نیشش بازتر شد. هم اتاقی جدید او به مراتب از قبلی ها بامزه تر و جذاب تر (حرف خودش هستا! :دی) به نظر می رسید. به سرعت قلم پرش را برداشت و بر روی کاغذی مشغول به توصیف بینی آسپ شد تا بعد از مرخصی در صفحه زیباشناسی پیام امروز چاپ کند. آسپ نیز به آرامی بر روی تختش خر و پف می کرد. تاکید می کنم، به آرامی!

در آن سمت ریتا عینو این بینی زیبا ندیده ها مشغول نوشتن بود. کاغذ دیگری را به پایان رساند و آن را زیر انبوه کاغذهایی که در دست گذاشت که ناگهان تیتر روزنامه وزارتی که بین کاغذها در حال پرس بود توجهش را جلب کرد:

هزاران نفر در پشت درهاي وزارت براي تصاحب بودجه ي سالانه

گروه خانواده-همان طور كه در شماره هاي قبل روزنامه نيز يادآوري شد، آلبوس سوروس پاتر تصميم بر آن گرفته بود كه نيمي از بودجه ي سالانه وزارت را به عنوان هديه به خواهر خود اهدا كند.متاسفانه ديروز صبح مطلع شديم وزير آسپ بر اثر حادثه ي نامعلومي دچار فراموشي شديد شده اند.به دنبال اين حادثه او نام خواهر خود را نيز فراموش كرده است و به همين دليل او نمي داند بايد پول را به چه كسي هديه دهد. ادامه در صفحه 7...


چشمانش را ریز کرد و به سرعت صفحه 7 را باز کرد:

ادامه از صفحه اول---» خبرها حاكي از اين است كه عده اي از نزديكان وزير سعي داشته اند به او بفهمانند كه خواهر او كسي نيست جز ليلي پاتر!اما ظاهرا گوش وزير به اين حرف ها بدهكار نيست و او همچنان سرگردان به دنبال خواهر خود است.گروه تجسس وزارت،از ديروز تلاش خود را براي كشف علت اين حادثه كرده است.

درست دو ساعت بعد از پخش شدن خبر در جامعه جادوگري،سيل خروشان ساحره ها براي اثبات خواهري خود و به چنگ آوردن اين هديه راهي وزارت شد.طبق شايعاتي گفته مي شد كه در اين اجتماع افرادي چون مري باود،نارسيسا مالفوي،بلاتريكس لسترنج،لرد ولدمورت و توحيد ظفر پور ديده شده اند!حتي عده اي از آن ها با شجره نامه خانوادگي راهي وزارت شده اند.

و در آخر اين كه شوراي عالي ويزنگاموت تصميم نهايي را بر آن گرفته است كه اگر تا دو هفته ي ديگر حافظه ي وزير آسپ به سر جاي خود باز نگردد، از سمت وزارت بركنار خواهد شد.علاقه مندان و دوست داران وزیر برای عیادت از وی میتوانند به بیمارستان سنت مانگو واقع، طبقه 4 بخش آسيب هاي جادويي، اتاق 13 (تخت کنار ریتا:دي )مراجعه کنند.


نگاهش بر روی تیتر و مطالب روزنامه خیره مانده بود. نصف بودجه سالیانه... خواهر وزیر... شجره نامه خانوادگی...!!!

سپس سرش را بلند کرد و به آسپ نگاهی انداخت. چهره مرموزش به تدریج جای خود را به لبخند شیطنت آمیزی میداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/7/26 12:00:53
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نگاهی به همسرش انداخت و نظرش عوض شد :
- لازم نکرده ! من خودم اینجا می مونم و تو باید بری بقیه رو خبر کنی . هروقت ارباب بهوش اومد چاره کار یه ورد دیگست که بیهوشش کنه . فقط برو و خیلی زود با بقیه برگرد تا ارباب به هوش نیومده و با دیدن این قیافه جدیدش ، سکته نکرده.

رودلف با دلخوري از اتاق ولدي خارج شد. درحالي كه دستاش توي جيبش بود و سرش رو پايين گرفته بود از كنار ساحره ي خوشامدگويي رد شد؛ همانطور كه از در خارج ميشد به فردي برخورد كرد؛ سرش را بلند كرد و همينطور كه سرش را بالاتر ميبرد چشانش گشادتر ميشد

اون فرد كسي نبود جز كورمك مك لاگن
كورمك كه رودلف رو شناخته بود، درجا يه مشت زد زير چونش... گومممب(افكت مشت خوردن)

-تو مرگخوار...(و به دنبال ناسزاي مناسبي بود كه نثارش كند كه نصيحت عمو تايبر اش به يادش اومد پس كلمه ايي كه آماده كرده بود را خورد و ادامه داد) احمق اينجا چكار ميكردي؟

رودلف با بيچارگي كورمك رو برانداز كرد و تته پته كنان گفت:
-ول....ول....ولدي....آن....آنفلو....انفلوانزا گرفته! آورديمش بيمارستان

كورمك با يادآوري دليل اومدنش به سنت مانگو، درحالي كه مشكوكانه براندازش ميكرد، رهايش كرد و بسمت ساحره رفت.

ساحره درحالي كه مژه هايش را به هم ميزد گفت:
-بفرماييد چه كمكي از دستم ساخته است؟
-اممم...راستش طي مدتي كه سفر بودم آفتاب سوخته شدم و ميخوام پوستم دوباره سفيد بشه ميتونيد من رو به اتاق شفادهنده ي پوست راهنمايي كنيد؟
-بله. آسيبهاي جادويي، بخش پوست و مو، طبقه ي چهارم

كورمك تشكر كرد و به سمت طبقه ي جهارم براه افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/6/7 9:28:52
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب گمونم اول باید یه خلاصه بذارم

دامبلدور و لرد ولدمورت هرکدوم جداگانه به بیمارستان سنت مانگو رفتن ، دامبلدور برا اینکه جوونتر بشه و لرد ما برای اینکه کمی مو به دست بیاره

دکتر درطی عمل جراحی دامبلدور اونو به صورت تام ریدل جوان ( خداییش جذاب بودا ) درمیاره و محفلیهای مغز فندقی ( بلانسبت محفلیهای سایت ) بدون اینکه متوجه بشن لرد ما الان کچله و تو جوونیاش یه خرمن زلف داشته ! دامبلدورو با لرد ولدمورت اشتب میگیرن ! از طرف دیگه ، لرد ما به تخت جراحی هدایت میشه تا واسش مو بکارن !

بعد طی عملیات ژانگولری ( که چگونگیش از دید من پنهون مونده ! ) به جای اینکه معلوم بشه لرد ما چه شکلی شده ، ناگهان به درون یه اتاق عمل پرتاب میشیم که توش دامبلدور ( که قبلا سر و مر و گنده بوده و تنها یه مشکل FACE OFF کوچولو براش ایجاد شده بوده ) در حالت کما قرار می گیره و لرد ما درحالیکه هنوز از اتاق عمل خارج نشده ، متهم به زمین خوردن و ابتلا به مرگ مغزی میشه

خوب چنین تحریفی در تاریخ قابل تحمل نیست عزیزانم پس گمونم به همون شیوه ژانگولری باید داستان رو معالجه کنم

---------------------------

ریموس چوبدستی اش را به سمت قفل گرفت و گفت:آلوهومورا
قفل در باز شد و محفلی ها بار دیگر به درون اتاق هجوم
آوردند...

اتاق تاریک بود و درنتیجه افراد محفل یک به یک رویهم سقوط کردند . ریموس از زیر انبوه بروبچ ناله کرد :
- لوموس .

اتاق تاریک ، روشن شد . روی تخت و از زیر پتو ، به جای سر براق لرد ، خرمنی انبوه و بلند از موهای قرمز و بلند دیده می شد !

سیریوس بلک :
- لعنت به اون طالع نحسی که منو با تو همراه کرد ریموس ! ما رو آوردی تو اتاق زنونه

آریانا :
- واااای ... چه موهای قشنگی داره ، بذار برم بپرسم شامپوش چیه ؟

ریموس :
-

آریانا :
- خوب لااقل بذار بپرسم مارک رنگ موش چیه ؟

آسپ :
-

آریانا مظلوم و ساکت به سمت در رفت تا از اتاق خارج شود . صدای نجواگونه آسپ را شنید که می گفت :
- کجا میری ؟ لااقل برو ببین این کیه اینجا ! ما که غروبی دیدیم ولدی کچلو می آوردن اینجا ، این کیه یهو جای ولدی خوابیده ؟

آریانا با کمی دلخوری به سمت تخت پیش رفت و به آهستگی پتو را از روی بیمار بلند کرد . با تعجب گفت :
- اینکه شکل جوونیای خاله موریل ، خاله ویزلی هاست !!!!

در باز شد و رودلف و بلاتریکس وارد شدند . دو گروه ، متحیر و شوک زده به یکدیگر خیره شدند .

رودلف :
- شما محغلیا دامبولی تونو ول کردین اومدین اینجا چیکار ؟

آسپ :
- شما مرگخوارا راه افتادین بی در زدن اومدین تو اتاق یه خانوم متشخص چیکار ؟

بلاتریکس :
- ما پنجاه پنجاه مونثیم ، شما که یه دختر بیشتر همراتون نیست ! شما واسه چی اومدین اینجا ؟

آقایان محفلی :
-

بازم آقایان محفلی :
- ولی این دلیل نمیشه که شما اینجا باشین !

بلاتریکس جلو آمد و تکه کاغذی را در برابر دیدگان محفلی ها تکان داد :
- جناب وزیر مردمی ، این برگه پذیرش لرد ماست ! تو این اتاق پذیرش شده ، پس ما اختیار این اتاقو داریم . حالا هرکی توش باشه هم ، فقط به خود اون شخص و لرد ما ربط داره و ما هم بعنوان یاران وفادار لرد ، از مهمونش محافظت می کنیم

رودلف :
- حالا بی زحمت ، شرتون کم

محفلی ها با اینکه قانع نشده بودند ، ولی مطابق قانون ناچار به ترک محل بودند . قانون قانون است ، حتی برای وزیر !

پس از خروج بروبچ محفل ، رودلف و بلاتریکس نگاهی سرشار از نگرانی به هم انداختند .

بلاتریکس :
- اگه محفلیا بفهمن که اون دکی خنگه سرورمونو شکل موریل ویزلی درآورده چه خاکی به سرمون بریزیم ؟

رودلف :
- لامصب تو جوونیش چه خوشگلم بوده !

بلاتریکس :
- تو چی گفتی ؟

رودلف :
- اممم ... حرف خاصی نزدم ، منظورم این بود که ممکنه از بین محفلیا واسش خواستگار پیدا شه و دیگه بدبختیم !

بلاتریکس :
- باید به گروه بگیم ، یه دکتر حسابی پیدا کنن که ارباب رو به شکل خودش برگردونه . تو همینجا بمون تا من برم بروبچ خودمونو خبر کنم .

رودلف با رفتاری مشکوک گفت :
- با کمال میل می مونم !

بلاتریکس نگاهی به همسرش انداخت و نظرش عوض شد :
- لازم نکرده ! من خودم اینجا می مونم و تو باید بری بقیه رو خبر کنی . هروقت ارباب بهوش اومد چاره کار یه ورد دیگست که بیهوشش کنه . فقط برو و خیلی زود با بقیه برگرد تا ارباب به هوش نیومده و با دیدن این قیافه جدیدش ، سکته نکرده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- بچه ها میدونید چی شده؟
آریانا بالاخره از خواب بیدار شد و گفت:آلبوس به هوش اومد؟!
- نه،اما لرد ضربه مغزی شده و ما میتونیم مغزشو بدزدیم

بقیه که از خوشحالی سر از پا نمیشناختند به طرف اتاق لرد سیاه هجوم بردند.
- هی...با شمام کجا میرین؟این بیمار ملاقات ممنوعه!
ریموس که دلش نمیخواست آلبوس را از دست بدهد بی توجه به حرف پرستار با شدت دستگیره را گرفت و کشید...اما هیچ اتفاقی نیفتاد!

- این در چه جوری باز میشه؟
- این دره قفله باز نمیشه!پرستاره هم مواظبمونه نمیتونیم فعلا از
جادو استفاده کنیم.
آریانا:منظورت از فعلا چیه؟
آلبوس سوروس:منظورم اینه که ما باید نیمه شب حرکت کنیم.
تد:از این بهتر نمیشه.تا شب صبر مبکنیم.

چند ساعت بعد

پرستار وسایلش را جمع کرد و گفت:شما نمیخواین برین؟مطمئنن بیمارتون حالش خوب میشه.
- نه ما خیلی نگرانشیم باید بمونیم..
پرستار شانه ای بالا انداخت و رفت.
وقتی مطمئن شدند که پرستار رفته و کسی در بیمارستان نیست،
ریموس چوبدستی اش را به سمت قفل گرفت و گفت:آلوهومورا
قفل در باز شد و محفلی ها بار دیگر به درون اتاق هجوم
آوردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1387 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بيمارستان سنت مانگو:

_ حالش بهتره؟
_ اون الان كجاست؟
پرستار كه از دست سوالات خسته كننده ي محفليها خسته شده بود ، نگاهي پرمعنا به آنها انداخت و گفت: متاسفم. اون در شرايط خوبي نيست. اون توي كما رفته و از دست ما هم هيچ كاري بر نمياد.
پرستار اين را گفت و مانند جت فرار كرد و محفليها را در شك اين ماجرا تنها گذاشت.
ريموس لوپين با نگراني گفت: يعني؟ آلبوس دامبلدور...اون...مرده؟
همه با عصبانيت به ريموس زل زدند و گفتند: نه!
سيريوس بلك به ريموس گفت: اون توي كماست. يعني هنوز نمرده. يا ميميره و يا زنده ميمونه و هيچ كس نميدونه كي اين موضوع معلوم ميشه.
ريموس با ناراحتي گفت: خيله خب. حالا چرا جوش ميزني؟
آلبوس سوروس نگاهي عميق به تمام محفليها انداخت و گفت: من فكر ميكنم بايد راه حلي وجود داشته باشه.
سيريوس بلك گفت: منظورت چيه؟
البوس سوروس پاتر كه غرق در افكارش بود گفت: منظورم اينه كه كما براي مشنگهاست. اينايي كه تو به ريموس گفتي فقط توي دنياي مشنگها اتفاق مي افته. اما ما جادوگريم.
آريانا گفت: من ساحره ام.
آلبوس سوروس گفت: خيله خب. ..اما ما جادوگر و ساحره ايم. پس بايد براي ما راهي جادويي وجود داشته باشه. فكر ميكنم كتابي در اين زمينه وجود داشته باشه.
محفليها كه در دل هوش و ذكاوت البوس سوروس را تحسين ميكردند ، گفتند: اون كتاب الان كجاست؟
آلبوس لبخندي زد و گفت: توي كتابخانه ي هاگوارتز!


_ اينه؟
_ نه! به نظرم اين يكيه.
_ پيداش كردم.
آخرين جمله را آريانا به زبان آورد.
البوس سوروس گفت: پيداش كردي؟
آريانا با خوشحالي گفت: بله. آخه من از بچگي دنبال كتاب جوجه اردك زشت بودم و حالا پيداش كردم. اما نميدونم توي اين قسمت چي كار ميكرد!
محفليها چشم غره اي به آريانا رفتند و به گشتن ادامه دادند.
_ پيدا كردم.
اين جمله را تد ريموس لوپين به زبان آورد.
سيريوس بلك خنده اي كرد و گفت: تو چه كتابي پيدا كردي؟ سيندرلا؟
تدي با خشم گفت: نه! اينجا نوشته كه چه جوري ميشه بيماري كه توي كماست رو به هوش آورد.
همه ي محفليها دور تد ريموس لوپين جمع شدند و با كنجكاوي به متن كتاب نگاه كردند:

كسي كه در كما فرو رفته ، قطعا با مخلوط كردن مواد زير با هم و دادن معجون به بيمار به هوش خواهد آمد. البته بايد به اين موضوع اشاره كرد كه بيمار با خوردن معجون زير ، فقط به هوش خواهد آمد. ( ممكن است بعد از به هوش آمدن طرف بميرد و يا زنده بماند ) مواد لازم:
1) روده ي يك اسب تك شاخ.
2) روغن موي اسنيپ!
3) گياه جادويي مخملينك
4) موي گربه ي وحشي آفريقايي ( 5 عدد )
5) مغز سر دشمن خونين كسي كه در كما فرو رفته است.

همه ي محفليها به ماده ي آخر زل زدند. چه كسي دشمن خونين آلبوس دامبلدور است.
آريانا فرياد زد: لرد سياه؟
آلبوس سوروس پاتر با نگراني گفت: خب بچه ها. مثل اينكه كار ما خيلي سخت شده. آخه ما مغز سر ولدي رو از كجا گير بياريم؟
ريموس گفت: حالا بهتره برگرديم بيمارستان. اصلا شايد آلبوس به هوش اومده باشه.
محفليها با اين اميد ، به طرف بيمارستان به راه افتادند.
در بيمارستان سنت مانگو:
آريانا كه خوابش گرفته بود با چهره اي ناراحت به بقيه زل زده بود. همه مشغول قدم زدن در بيمارستان و فكر كردن بودند. پرستار كه سرگيجه گرفته بود گفت: بسه ديگه. بشينين يه جايي.
در همان هنگام صداي چند نفر در انتهاي راهرو شنيده شد. مرگخواران كه دور تخت بزرگي حلقه زده بودند مرتب گريه ميكردند. تخت روان به محفليها نزديك و نزديكتر ميشد. تا اينكه بالاخره محفليها صورت شخصي را كه درون تخت بود ديدند: لرد ولدمورت.
دكتر تخت روان را به اتاقي برد و به مرگخواران گفت كه دنبالش نيايند. مرگخواران مشغول شيون و زاري شدند. سيريوس بلك با خوشحالي گفت: ميرم از پرستار بپرسم كه چه اتفاقي افتاده.
_ ببخشيد خانم؟ ميشه بگين چه اتفاقي براي همين مردي كه الان وارد اون اتاق شد و كچل هم بود افتاده؟ اون بيمار رو ميگم..
پرستار نگاهي به سيريوس بلك انداخت و گفت: شما از اقوام ايشون هستيد؟
_ بله. ( نه!)
پرستار با لحن آرامي گفت: متاسفم. ايشون ضربه ي مغزي شدند. داشتند توي خيابون راه ميرفتند كه بند كفششون گرفت زير پاشون و در نتيجه افتادن روي زمين و سرشون خورد به جدول خيابون.
سيريوس بلك كه برق شادي در چشمانش ديده ميشد گفت: ممنون.
و به طرف محفليها دويد...

كاري كنيد كه محفليها تمام اين زحمات رو بكشند و معجون رو آماده كنن. اما يك روز قبل از اينكه معجون رو به آلبوس بدهند ، آلبوس خودش به هوش بياد و ديگه نيازي به معجون نباشه. در نتيجه تمام اين زحمات به هدر ميره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دکی :
پرستار اون امپول رو بردار بیار
پرستار آخری که بی نصیب مونده بود رفت امپول را اورد و دکی امپول را بلند کرد اینه دسته بیل

شتـــــــــرق (افکت خوردن امپول به ...... ولدی )

ببرینش اتاق عمل


پرستار اول :
من کار دارم :bigkiss:
پرستار دوم :
:banana:
پرستار سوم :
(از گذاشتن شکلک محرومیم)

باز هم اون پرستار بی نصیب بلندش کرد گذاشت رو تخت

پرستار :
چقدر سنگینه .

دکی :
الان یه کاری کنم باهات ولدی

5 دقیقه بعد پایان عمل

دکی :
ولدی بلند شو

ولدی بلند میشه و میره جلو اینه و خودش رو میبینه



_ این این .... اینکه ..... اینکه ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اهم !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدي دستي به سر كچل خودش ميكشه و ميگه: چي ميخواي؟
دكتر: بيا بريم اتاقه عمل ... ميخوام خوشگلت كنم ... مو بكارم واست ...
ولدي: موووو؟!! ... نههههه ... آواداكدورا ... آواداكدورا ... خخخخخخخ ... گلوم خشك شدددد ... آب بياريد ... آواداكدورا ...

بچه هاي پشت صحنه يه ليوان آب ميارن ميدن ولدي كه دستشون درد نكنه وگرنه ولدي يه آواداكدورا هم ميزد دكتر و نقش اول رول رو ميكشت! اونوقت تاپيك ميخوابيد! حالا چيز بيار و باقالي بار كن ...

ولدي ليوان آب رو ميگيره و يه قلپ ميخوره و بقيشو خالي ميكنه رو سره دكتر ...
دكتر: ها؟! چرا همچين كردي؟! پرستارااااا ...
يهو در باز ميشه يه مشت پرستار ميريزن وسط اتاق و بين دكتر و ولدي قرار ميگيرن

ولدي: مرگخوارااااااااا ...
مرگخوارا ميريزن و بين ولدي و پرستارا قرار ميگيرن

مرگخوار اولي:
پرستار اولي:
مرگخوار دومي:
پرستار دومي:
مرگخوار سومي: :fan:
مرگخوار چهارمي و پرستار سومي كه به مرگخوار سومي نامردي كرده بود: :bigkiss:
پرستار چارمي كه سرش بيكلاه مونده بود:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس :
-دروغ در انزار عمومی بگیریدش

چشم بابا قورقوری و تانکس دو دست او را گرفتند
- بالاخره گیر ما افتادی ولدی

دامبل:

-میترسی
-
-بزنیدش
- بابا این .... دکتره ..... عمل..... زیبایی ..... مماق .......جراح .
پوست کشیده

اون طرف اتاق ولدی و مرگخواران

ولدی :
خنده دار نیست بچه ها
ملت مرگخوار

ولدی :
بلند تر
ملت مرگخوار

- حالا میفهمی چه بلایی سرت میاد دیدی شجاعت
گریفیندوری سرت را به باد داد

در همین احوالات بود که ناگهان منشی دفتر جراحی صدا زد

- لرد ولدمورت به بخش جراحی دینگ دینگ (افکت صدای زنگ
ولدی به بخش جراحی دینگ دینگ

ولدی :


رفت در رو باز کرد

غریـژژژژژژژژژژژژژژ ..... ویژژژژژژژژژژژ ....سیژژژژژژژ (افکت صدا باز شدن در )
بامب .... (افکت صدای بسته شدن در )

دکی :
سلام ولدی جون

ولدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1387 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
_الو؟سلام.کمک کنید محفلیا ...چی؟من توی بیمارستان سوانح جادویی ام زود باشید بیاین ...الو؟الو؟اه این ایرانسلا به درد نمیخورن!
دکتر:اما دامبل این صورت جدید بهت میادا!
_ساکت شو!الانه که محفلیا بیان رو سر تو این بیمارستان خراب شن!
_خیال کردی!
چند دقیقه بعد

هر چی محفلی بود ریخت تو بیمارستان و به سرعت جت خودشونو رسوندن به دامبلدور جدید در نقش (تام ریدل).
ریموس که سردستشون بود وارد شد وگفت:البوس؟کجایی؟
_من این جام کمکم کنید من...
ریموس بلافاصله چوبدستی اش رو دراورد و به طرف تام ریدل(قلابی)گرفت و گفت:دیگه چه کلکی میخوای بزنی؟زود باش بگو البوس کجاست.
_ریموس این منم دامبل...
_دیگه اسم دامبل رو بر زبونت نیار.
_بابا چرا باور نمیکنی این دکتره منو شبیه تام ریدل کرده من...
ریموس با گیجی گفت:منظورت چیه؟
و رو به دکتر کرد:این راست میگه دکتر؟
دکتر:من اصلا دست به صورت این اقا نزدم ...ایشون شبیه تام ریدل نیستن؟
ریموس:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!