جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 18 دی 1394 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
"وقتی حادثه‌ای در زندگی انسان‌ها شکافی ایجاد می‌کند، آنها به شکل متفاوتی عکس‌العمل نشان می‌دهند. اکسل در تنفری وقیحاته نسبت به بشریت حبس شده بود و کریس، آغوشش را برای عشق به دیگران باز کرده بود."

کنسرتویی به یاد یک فرشته - اریک امانوئل اشمیت

فلش‌بک

- چطور هنوز می‌تونی اعتماد کنی؟

کنارش ایستاده بود. با چشمان قهوه‌ای روشنی که شباهتی غیر قابل باور به چشمان خواهرش داشت، به او می‌نگریست.
- چطور هنوز انقدر دوست داری؟ چرا دیوانه‌سازا عوضت نکردن؟

و خواهرش، دستانش را از دو طرف باز کرده بود و با حالتی نامتعادل، دقیقاً بر روی لبه‌ی پشت بام گریمولد قدم می‌زد. باد، شیطنت‌آمیز میان موهایش می‌دوید و آنها را به بازی فرامی‌خواند.

تازه از آزکابان آزاد شده بود.. و صدای خنده‌ش در گوش کلاوس پیچید:
- چون من دیدم حتی دیوانه‌سازا هم می‌تونن دوس داشته باشن کِل!

پایان فلش‌بک

ویولت بودلر هیچ‌وقت دوئل‌کننده‌ی درخشانی نبود. راستش را بخواهید، بیشتر شانس داشت تا مهارت.

که توضیح می‌داد چطور طلسم درخشان لادیسلاو بر قفسه‌ی سینه‌ش نشست و او را به عقب پرت کرد. عقب.. به سمت درّه‌ای عمیق!

فلش‌بک

- بچه‌مو نبرید.. نبریدش! می‌برید گم می‌شه.. کجا پیداش کنم؟.. مگه چی‌کار کرده؟..

با صدای گریه‌ی مادرش بیدار شد.
از اتاقش بیرون آمد.
دیوانه‌سازها!..

مُشت‌هایش را گره کرد..
.
.
.
و از خواب پرید!

او تنها زندانی آزکابان بود که از خواب می‌پرید و لبخند می‌زد. مرلین را شکر که مادری نداشت. مرلین را شکر که پدری نداشت. چشمانش به سمت دیوانه‌سازهای پشت سلولش چرخیدند.

با درد خودش کنار می‌آمد.

درد عزیزانش را چه باید می‌کرد؟!..

پایان فلش‌بک

دستش را دراز کرد و به اولین چیزی که می‌توانست، چنگ انداخت. زمانی که خارهای گیاه ِ ناجی‌ش در دستش فرو رفتند، دندان‌هایش را از شدّت درد بر هم فشرد. بدنش محکم به پیکر سنگی ِ دیواره‌های درّه کوبیده شد..

چوبدستی‌ش از دستش افتاد..

فلش‌بک

دستش را زیر سرش گذاشته و نگاهش، خیره مانده بود به سقف سلّول سردش.
"کلاوس جاش امنه."
قلبش گرم شد.

"جیمز جاش امنه."
چشمان قهوه‌ای‌ش که در نظرش زنده شدند، چیزی به اعماق قلبش چنگ انداخت. جیمز.. جایش امن بود..

"تدی جاش امنه."
صدای خنده‌ی دوست ِ گرگینه‌ش در گوشش پیچید.

"همه‌شون.. جاهاشون امنه.."

لبخند پررنگی بر لب‌هایش درخشید. اوضاع رو به راه بود.. آنها در امنیت ِ محض ِ خانه‌هایشان قرار داشتند..

و ویولت از تک تکشان محافظت می‌کرد!..

پایان فلش‌بک

سرش را چرخاند و در لحظه‌ای به درازای ابدیت، سقوط چوبدستی و آخرین اُمیدش را نگریست. دست دیگرش را هم بالا آورد تا به گیاه خاردار چنگ بزند.

او..
سقوط..
نمی‌کرد..!

فلش‌بک

راستش را اگر بخواهید، دلش آنجا خیلی برای باران تنگ شده بود و از همه بدتر، صدای برخورد قطرات باران به سنگ‌ها، شبیه صدای پاهای آزادی‌بخشی بودند که می‌آمدند و او را از آنجا بیرون می‌آوردند.

چشمانش را بست و آرزو کرد:
- الان میان می‌گن وقت ِ هوا خوریه..

در آزکابان.. در اعماق آزکابان و در محاصره‌ی دیوانه‌سازهایی که گویی پشت در سلّولش صف می‌کشیدند تا به تماشایش بنشینند، آرزو کرد..

پایان فلش‌بک

صدای خش خش قدم‌های آرام و موقری را از میان زوزه‌ی باد ِ وحشی که نوید سقوطش را می‌داد، شنید. با سرسختی بیشتری به خار چنگ انداخت و خودش را بالا کشید. ریشه‌ی گیاه ناله‌ای کرد و مانند هر دست‌آویز دیگری در روزهای سخت و سیاه..

مانند هر تکیه‌گاهی در شب‌های تاریک..

تسلیم شد و..
اجازه داد ویولت سقوط کند..!

فلش‌بک

- خدای مهربون..

خندید. دستانش را از دو طرف گشود و بی‌اعتنا به زندان‌بان‌هایی که در زمان هواخوری مراقبش بودند، دور خودش چرخید. سرش را به عقب خم کرد و سخاوتمندانه، اجازه داد دانه‌های باران به صورتش بوسه بزنند.

چرخید و چرخید و چرخید..

- بارون خبر خوب میاره!

با چشمان بسته نفس عمیقی کشید.. افزایش تعداد دیوانه‌سازها را حس می‌کرد..

و سخت‌تر می‌جنگید!..

- آب روشنیه!..

پایان فلش‌بک

نباید سقوط می‌کرد! نباید کشته می‌شد!

- نــــــــــــه!!
صدای جیغش در دره پیچید و این بار..

سنگی نجاتش داد!

می‌دانید؟.. آنهایی که شانه خالی می‌کنند، خارهای بدون ریشه‌اند..
سنگ‌ها همیشه نگاهتان می‌دارند..!

فلش‌بک

- این اعلامیه کار کیه؟

ویولت چرت می‌زد. نیمه‌خواب، یک چشمش را باز کرد و به بازجوی ساواج نگریست.
- من.

حتی اعلامیه را ندیده بود!
- حتی اعلامیه رو ندیدی بودلر!!
- اوهوم، دُرُسّه.

این تأیید و پذیرش، کمی خشم مأمور را فرو نشاند.
- پس حالا نگاهش کن. این اعلامیه کار کیه؟

ویولت این بار حتی چشمانش را هم نگشود.
- کار منه.

کار او نبود.

پایان فلش‌بک

به سختی خودش را از صخره‌ای بالا کشید. دست خون‌آلودش سر خورد و با حالتی خطرناک، لغزید. دندان‌هایش را سرسختانه‌تر از پیش بر هم فشرد. نباید سقوط می‌کرد..

نباید!..

فلش‌بک

"سقوط" برای ویولت اصول خاصی داشت. اول از همه، او هرگز موقع سقوط دست کسی را نمی‌گرفت. هرگز اجازه نمی‌داد حتی کسی به فکر نجات دادنش بیفتد. هیچ‌گاه.. دست کسی را نمی‌گرفت.

اصل دوم، ساده‌تر از اولی بود:
او هرگز سقوط نمی‌کرد!

با خنده از روی لبه‌ی پشت بام برگشت و دستش را میان موهای برادر کوچکش فرو برد.
- غمت نباشه داوش!

موهایش را بهم ریخت. انگشتانش با احساسی خوشایند گزگز کردند. دوباره دستش، میان موهای بودلر ِ کوچک‌تر.. خندید.
- همه چی راس و ریسّه!

سقوط؟
نه.
سقوط در کارش نبود!..

پایان فلش‌بک

با چنگ و دندان، خودش را بالا کشید. شکسته خورده بود. یک سر سوزن با مرگ فاصله داشت. ولی خودش را بالا کشید!

- فکر کردیم بالاخره کُشته شدی.

لحن ِ سرد و نگران او را می‌شناخت. نیشخند کجی زد و سرش را بالا گرفت.
- سقوط تو کارم نی لردک!

چشمان باریک لرد، باریک‌تر شدند.
- متعجبیم که برای چی انقدر سخت تلاش کردی خودت رو بالا بکشی.

ویولت به او خیره شد. در اعماق چشمان قهوه‌ای ِ شوخش، سرسختی می‌درخشید و در تک تک اجزای صورتش، اعتماد به نفس ِ غیر قابل باور ِ یک ویولت بودلر!
- مث اینه که دسّ یکی بنده به دسّ من.

ابرویش را بالا برد. او مرکز ِ کائنات بود!
- من بیفتم، دنیا میفته!

"بله بله."
لرد در دل آهی کشید و برگشت تا نتیجه‌ی دوئل را ثبت کند.
"تو بی‌نظیری."

با آسودگی خاصی این را گفت.
یک بی‌نظیر که هرگز سقوط نمی‌کرد..
و هرگز اجازه نمی‌داد کسی سقوط کند..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 18 دی 1394 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل ادی کارمایکل (گولاخ) وی اس. () ویولت بودلر (خفن)

سوجه: سقوط



ساعت هشت شب - کنار ساعت بیگ بن

- ساعت چنده؟
- برو گمشو بی تربیت مگه خودت خوارمادر نداری؟

چلپ شالاپ!

راوی: صدای دو کشیده با دست راست و چپ. از قضا دست چپ کشیده زننده سنگین تر بوده فک کنم.

ملت همیشه حاضر در صحنه:

ادی کارمایکل دستی به صورتش - که از شدت سیلی سرخ شده بود - کشید و با ناراحتی سرش را تکان داد. در این شهر بزرگ پر از مشنگ، یک نفر هم نبود که بگوید ساعت چند است. چشمش به نیمکتی خورد و تصمیم گرفت روی آن بنشیند.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که شخص دیگری روی نیمکت نشست. ادی با چشمانی اشک آلود و درشت، همچون چشمان گربه‌ی شرک به شخص زل زد و گفت:
- ای شخص! تو به من می گی ساعت چنده؟
- شستم رو بنده. هار هار هار.
- ناموسن؟

ادی که دید شخص کنار دستی اش شیرین عقل از آب در آمده، نیمکتش را عوض کرد. یک نفر از قبل روی نیمکت سرد و سرمه ای رنگ نشسته بود. کلاه سویشرت مشکی اش باعث می شد نشود چهره اش را دید. ادی پرسید:
- حاجی ساعت چنده؟
- ساعت قدیم یا جدید؟
- مگه عیده؟
- آفرین رمز رو درست گفتی... چند کیلو می خوای؟
- شما کیلویی هم ساعت می دین؟

ناگهان صدای هلی کوپتر به گوش رسید و چند پلیس گولاخ از آن پایین پریدند. در همان حین پلیس از در و دیوار می ریخت. یک نفر از فاضلاب بیرون آمد، یکی از زیر توی ماشینی که همان لحظه در حال گذر بود، یکی از تو جیب سویشرت شخص و خلاصه پلیس بارانی شد. یکی از پلیس ها هم جوگیر شد و به هوا پرید. کیف پولش را بیرون آورد و گفت:
- هیچ می دونین با کی طرف هستین؟ مأمور مخصوص پلیس فتا، توحید ظفرپور! احترام بگذارید!

همه به زانو افتادند. توحید ظفرپور جلو رفت و به موادفروش دستبند زد. بعد هم ناگهان همه ی پلیس ها مثل نینجاها بمب دودزا زدند و غیب شدند. چقد پلیس فتا خفنه لامصب.

صدایی از هلی کوپتر به گوش رسید:
- پلیس فتا حواسش به همه چی هست!

و بعد هلی کوپتر در افق لندن محو شد. ادی که متوجه شد نیاز به سیگار دارد. سیگار بیرون کشید و محو تماشای هلی کوپتر شد... بعد متوجه ساعت بزرگ بیگ بن شد. این همه وقت یه ساعت اون بالا بود و ادی ما رو اسکل می کرد؟

ملت: راوی؟ روایت کن، حرف اضافه نزن.

بله غلط کردم. می گفتم، ادی همانطوری محو تماشای ساعت گولاخ و بزرگ لندن بود که صدای تو توریست به گوشش خورد. اولی گفت:
- البمب الهست الاون البالا یا الممد؟
- العاره الباو! الخودم البمب رو الکار الگذاشتم! الساعت الده المی ترکه.
- الهارهارهارهار. الاالآن الهمه ی این الاینگیلیسی ها المی میرین.
-الالآن؟ الواقعاً؟ البعدشم الما الچطور المی گیم گ و چ؟

دو توریست تروریست ناگهان اوردوز کرده و از شدت اوردوز دود شدند رفتند هوا. فقط یک جفت کفش که ازشان دود بیرون می زد باقی ماندند. اصلاً همیشه وقتی کسی دود می شود، فقط یک جفت کفش ازش باقی می ماند. چرایش را از پیغمبران مملکت بپرسید اصلاً.

ملت: وات د...؟

ادی کارمایکل که متوجه خطر شده بود، به سرعت از برج بالا رفت. می گویید چطور؟ این هم عکسش! اصلا یک نگاه به شباهت ادی کارمایکل و اسپایدرمن بیندازید! ادی لو نمی داد، و الا از این کارها هم بلد بود!

خلاصه رسید به نوک برج. شروع کرد به گشتن دنبال بمب. حس اسپایدرمنی اش گفت که بمب باید بالاتر باشد... چشمش خورد به نوک عقربه ی بزرگ که روی 59 دقیقه بود... و بمب روی آن بود!

موسیقی گولاخی پخش شد و ادی به هوا پرید... یک متر... دو متر... سه متر... چهار متر... عاقا چه وضشه پنج متر... شد شیش متر... من نمی دونم برج چقدره ولی شد هفت متر...

ملت: یکی راوی رو بزنه.

ماست خوردم. ادی روی بمب پرید و با گولاخ بازی آن را در رودخانه تیمز انداخت. بمب که تیک تیک می کرد، با صدای پوخش عجیبی در رودخانه ترکید و ملت را خیس کرد.

ادی هم که خوشحال شده بود، لبخندی زد و یواش یواش تیتراژ بالا آمد و آن ها به خوبی و خوشی زندگی کردند....

دانگ! دانگ! دانگ!

- یا مرلیییییییین!

صدای زنگ ادی را از جا پراند. منتها بد موقع پرید، چون چیزی زیرش نبود. برای همین سقوط کرد.

تمام زندگیش مانند فیلم از جلوی چشمانش می گذشتند... همه ی آن هایی که بهشان خوبی و بدی کرده بود... تمام دماغ هایی که به کاناپه ی جلوی شومینه چسبانده بود(کثافت هم خودتی. )... تمام ته سیگارهایی که در تخت لینی وارنر ریخته بود...

آماده بود که بمیرد.

که ناگهان از تخت خوابش پایین افتاد. بله درست فهمیدید، ادی داشت خواب می دید.

ملت: ما رو اسکل می کنی؟ زنگ بزنین ملت با نیسان بیان. باید یه گوشمالی به این راویه بدیم.



پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!



He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 دی 1394 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
رمزتاز..!


- بارون خون‌آلود داخل زیرزمین ما هستند.
- ینی چی ارباب؟
- یعنی که بارون خون‌آلود داخل زیر زمین هستند و منوی مدیریتی دارند. هرکس وارد زیرزمین شه، حذف شناسه‌ش می‌کنند.

سال هشتاد و پنج یا هشتاد و شش بود. آن موقع با چنین حربه‌ای مرگخوارانش را دور نگه داشته بود.
****

- ما به توحید ظفرپور پناه دادیم.
- چی ارباب؟!
- یعنی چی که چی ارباب؟! اختیار زیرزمین خودمون رو هم نداریم؟! داخل زیرزمین هم نشید، توحیدی می‌شید!

این اواخر، یک چیزی در همین مایه‌ها گفته بود.
****

فکر می‌کرد یادش رفته باشد.
فکر می‌کرد.. یعنی می‌دانید.. ادایش را در می‌آورد که کلاً یادش رفته است. هیچ‌کدامشان را یادش نیست. هیچ‌کدام از چیزهایی که در زیرزمین گذاشته.. همه را از خاطر بُرده.. تمام زندگی‌ش را همینطور می‌گذراند.. تمام زندگی‌ش همینطور مقاومت می‌کرد.

تظاهر می‌کرد به خاطر ندارد. تظاهر می‌کرد عشق نمی‌ورزد. تظاهر می‌کرد اهمیتی نمی‌دهد. تظاهر می‌کرد از یاد می‌برد..

رمزتازهای زیرزمین ِ خانه‌ی ریدل را..
****

- کریسمس مبارک!

با فریادی شبیه به فریادهای سرخپوستی، از پنجره خودش را به داخل اتاق پرت کرد و لرد، همراه با صندلی‌ش، چند سانتی‌متری از زمین فاصله گرفتند!
- بنفش!!

ایستاده بود وسط اتاقش و نیشخند می‌زد:
- سام لردک! خعلی وخته ندیدمت لردک! کریسمست مبارک لرد.. عع!

نهایت ِ نهایتش، "لردک" بود. هرگز کسی او را "لردعع" نمی‌خواند! هرگز!
- ما لردیم! یک بار دیگه.. کجا داری می‌ری؟!

همان لحظه که چشمان ویولت برق زدند و به سمت در ِ ناپیدای گوشه‌ی اتاق خیز برداشت، فهمید که رازش نابود شده است.
- نـــــــــــــــــــــَــــــ...

اگر فیلم زیاد دیده باشید، عاقبت این "نــــــــــــــــَــــــــــــه" های نافرجام را می‌دانید. اگر فیلم زیاد دیده باشید، می‌توانید تصور کنید ویولت چطور سمت در و لرد چطور به سمت ویولت شیرجه زد و..

دیگر دیر شده بود!

در را گشود و بی‌پروا خودش را به آغوش تاریکی ِ راهروی طولانی ِ پشتش انداخت.
لرد هم برای اولین بار در عمرش، دنبال او دوید.
در باز شده بود و..
فراموشی از او می‌گریخت..!
****

- هی..

وقتی به او رسید، بودلر ارشد در برابر ردیف طولانی قفسه‌ها ایستاده بود و با کنجکاوی به وسایل داخلش می‌نگریست. دستش را پشتش گره کرده و لبخند کجی روی صورت ِ نه چندان زیبایش می‌رقصید.
- اینا دیگه چی‌ن..؟

خندان به ـی که داخل قفسه قرار داشت و وز وز ضعیف و مداومی از آن به گوش می‌رسید، اشاره کرد.

- نـــــــــــه!!
لرد بار دیگر خیز برداشت تا جلوی لمس شدن ِ توسط ِ ویولت را بگیرد..
که اگر فیلم زیاد دیده باشید.. خب!..

فیــــــــــــــــــــــــــــشت!

- اربـــــــــــــاب؟!

لرد ولدمورت خیره به دختربچه‌ای با دندان‌های خرگوشی ِ جلوآمده نگریست که هیجان‌زده، از ظهور یک‌باره‌ی او میان ِ اتاقش به شگفت آمده بود. نوک موهای سیخ‌سیخش می‌لرزیدند و خنده، تمام صورتش را پوشانده بود.
- اربــــــــــاب اومدین! ارباب می‌دونید چقدر حرف دارم براتون بزنم؟! ارباب من دارم می‌رم به دیار ِ ..

چشمانش را بست.
رز ویزلی هنوز هم لاینقطع وز وز می‌کرد. هنوز هم دندان‌هایش خرگوشی بودند. هنوز هم موهای سیخ‌سیخ قرمزش بر اثر هیجان می‌لرزیدند.

چیزی به قلبش نیش زد..

هنوز هم رز ویزلی ِ او بود..!

محکم شانه‌ی ویولت را فشرد و چرخید.
پاق!

بار دیگر در زیرزمین ِ خانه‌ی ریدل پدیدار شدند. خشمگین و عصبی به سمت ویولت برگشت:
- دیگه..

دیر بود!

فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!

ویولت این بار یک گالیون ِ طلایی رنگ را که برای خودش بالا و پایین می‌پرید، لمس کرده بود.

- ارباب؟! :sharti: با این دختره لَت اینجا چی‌کار می‌کنین؟! :sharti:

چشمانش را محکم‌تر از پیش بر هم فشرد.
لودو..
هنوز هم همان‌طور داش‌مشتی مآب و شرط‌بند بود. هنوز هم سکه بالا و پایین می‌انداخت.

هنوز هم لودو بگمن ِ او بود..!

پاق!

- دُم‌اسـ..

فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!

هدف ِ ویولت این بار یک دسته موی وزوزی سیاه بود.

- سرورم؟ شبتون به شر و بدبختی! اومدین بلالردیاها رو ببینین؟

هنوز وفادار. هنوز عاشق. هنوز..
بلاتریکس ِ او..!

پاق!

فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!

- ارباب؟ ...

این یکی لازم نبود چیزی بگوید.
روی این یک نفر لرد دیگر چشمانش را نبست.
خیره ماند به اسکلت ِ پروار ِ سیبیلوی پیش رویش.. دندان‌هایش را بر هم فشرد تا بتواند درد خلأ داخل قلبش را تحمل کند.. دستش را مُشت کرد تا به سمت او دراز نشود..
لب‌هایش را بر هم فشرد تا نگوید: «برگرد..»

و ویولت بود که آرام گفت:
- کریسمس مبارک ایوان..

و ویولت بود که شانه‌ی لرد را با ملایمت فشرد..
پاق! ...
****

- ما دلمون براشون تنگ نشده.
- می‌دونم لردک.
- ما از هیچکدومشون رمزتاز نداریم.
- می‌دونم لردک..
- ما.. ما هیشکیو دوست نداریم! ما خوبیم! ما خوشحالیم! ما خسته نیستیم! ما..

کسی محکم او را در آغوش گرفت. محکم ِ محکم ِ محکم.. صدای همیشه مقتدر لرد، کمی در هم شکسته می‌نمود.
- ما از بغل متنفریم..
- می‌دونم لردک..
- ازت متنفریم..
- می‌دونم لردک..

کنار او روی پشت بام خانه‌ی ریدل نشست. همانطور که محکم بغلش کرده بود، به ریزش برف سال نو نگریست.
"کریسمس مبارک لردک."

و آرام لبخندی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 دی 1394 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی





- ترجیح می دید از طبقه سوم پرت بشید یا چهارم؟

-اممم... طبقه چهارم، لطفا.

- خیلی خب... بفرمایید، می تونید از اینجا اقدام به سقوط کنید. مرگ خوبی رو براتون آرزو می کنم.

- متشکرم.

مرد در سکوت کلید را از دست صاحب مغازه گرفت و در حالی که لبخندی محزون به لب داشت به سمت راه پله ای که در کنار مغازه بود حرکت کرد. از سکوت مغازه لذت می برد.سکوتی که آخرین خاطره مرد از زندگانی نه چندان شیرینش بود...

صدای آویز در مغازه درآمد و پکیج زندگی مصیبت بار آن مرد را تکمیل کرد. در طرف دیگر شخص دیگری در آستانه در قرار گرفته بود. مردی با کلاهی بلند و یک حشره مشکی رنگ درشت بر روی شانه اش.

- سلامی گرم و صمیمی می نمایم به یکایک میت ها و مردگان دیروز، امروز و فردا! ما آمده ایم اینجا که بنده نیز به جمع اموات بپیوندم و دلیل یکسان نبودن فعل و ضمیر جمله مان هم این است که دینگی که دنگ صدایش می کنیم در جواب دعوت ما به مرگ دونفری گفت، خودت اوّل برو و من بعدا می آیم... خب، برای تحویل مرگمان کجا باید بیاییم؟

زن میانسالی که روی صندلی در انتظار آماده شدن معجون "سه سوت بمیر"ش بود و مرد مغازه دار با دهن های نیمه باز به مرد خیره شده بودند. در چهره اش نمی شد دلیلی برای مردن دید. در چهره او تنها یک جفت چشم براق مشکی رنگ، دهانی که با زاویه ای غریب خمیده شده بود ( انتظار دارید کسانی که قصد خودکشی دارند لبخند را به یاد داشته باشند؟!) و دماغ عقابی ای که در اثر سرما هوا سرخ شده بود.

- آقا بفرمائید این جا.

اگر تکان خوردن دهان صاحب مغازه را نمی دیدید، شاید گمان می کردید که صدا از تکه ای سنگ بیرون آمده است.

- آه! بله! خب... بنده می خواهم بمیرم. هر چند شاید هم نه... خب، خب... خب دیگر!

صاحب مغازه درست نمی توانست بفهمد که منظور مرد از "خب" های مکرر چیست و انحنای دهانش برای چه هر بار خمیده تر می شود. پیرمرد به صورتش چینی داد و رو به مشتری نامعمولش گفت:

- مرگ خیلی خاصّی مدنظرتونه؟ ما توی کارمون بهترینیم!

- آو! بله. در حقیقت یعنی... اصلا نمی خواهم که...

- درد نداشته باشه. می دونم چی می خوای. نگاهی به بسته های اونطرف بندازید تا من این خانم محترم رو راه بندازم.

پیرمرد با لبخندی تلخ این ها را گفت و به سمت پاتیلی که در حال قل قل کردن بود رفت. در پشت سر او لادیسلاو در سکوت و به سختی نگاهی را میان چشمان خودش و هشت چشم دنگ رد و بدل کرد، آب دهانش را قورت داد و به سمت جعبه هایی که روی هم تلمبار شده بودند به راه افتاد.

جعبه هایی در رنگ های تیره و بی روح که با دقت روی یکدیگر چیده شده بودند و به روی تک تکشان مقدار قابل توجهی خاک نشسته بود. شاید آن قدر که می شد درون آن ها گیاهی کاشت. باور کردن این که خاک را روزگار به روی آن ها نشانده کمی سخت بود.

آقای زاموژسلی دستش را به آرامی نزدیک آن ها برد و با احتیاط مشغول جا به جا کردنشان شد. نگاهی به روی عناوین آن ها می انداخت. " سه سرطان + آسم" و یا "سکته مغزی در تخت خواب" این ها جملاتی بودند که مردم اغلب در صفحه حوادث پیام امروز با آن ها رو به رو می شدند، نه جعبه های شیک یک فروشگاه.
این مرگ ها آنقدر ها هم راحت نبودند. شاید مردن اصلا راحت نبود...

- می بخشید... آسان ترش را ندارید؟

- یک لحظه صبر کنید... اونطرف هم چندتا محصول دیگه داریم. اگر می خواهید یک نگاهی بکنید.

صاحب مغازه این را گفت و سپس با چشمان جغد مانندش به لادیسلاو خیره شد.

لادیسلاو قدمی به سمت دیگر مغازه برداشت که پایش به یک جعبه گیر کرد. جعبه کاملا سیاه بود، بدون هیچ نوشته، نکته و یا دستورالعملی.

- می بخشید، این چیست؟

مرد کلاه به سر این را گفت و خم شد که آن را بردارد و در همان لحظه صدای فریاد صاحب مغازه بلند شد:

- اون برای فروش نیـــ...

بلافاصله پس از برخورد دست لادیسلاو با جعبه، جهان شروع به چرخیدن کرد. صدا ها و تصاویر پیرامون بی مفهوم شدند و ثانیه ای بعد بالاتر از ابرها بود و هنوز می چرخید.

- دنگ به نظرت این چه بود؟ هان؟.

-یییزی ویز.

- خود خویشتن می دانستم پورت کی است! حالا به نظرت ما را کجا می برد؟

-زیزوو ویزیز.

- تو چه علاقه ای به زیمباوه داری آخر؟! خود خویشتن ترجیح می دهم به آنگولا بروم...می گویم، زیاد از حد طول نکشید؟ ببین ارتفاعمان چه قدر است؟

-وییزی!

- خب به ما چه که تو ارتفاع سنج نیستی. کمی خلاقیت به خرج بده!

لادیسلاو و دینگ در حال مشاجره بودند که از حرکت بازایستادند.

- بفرما! انقدر لفتش دادی که رسیدیم!

آن ها درون اتاقی مستطیلی شکل ایستاده بودند. دیوار ها به سفیدی برف بود و در طول هرکدام از دیوار های طولی اتاق هفت در قرار داشت.

- به نظرت چه کار کنیم دنگ؟

- ییز!

- خیلی خب، دینگ!

- وییزی زیو.

- زحمت کشیدید! اینجانب هم می دانم که هرکدامشان بالاخره یک جایی می رود... اصلا اینجا کجاست؟

- زیزووی.

- بی ادب! جهنم!

در این لحظه ناگهان دیوارها کنار رفتند و سقف هم ناگهان به سمت بالاهای دور پرتاب شد. آن طرف ها هم یک نفر با دهانی نیم متر باز خیره مانده به دو نفر مدام سرش را تکان می داد:

- از کجا فهمیدی؟!

- دینگ با توست! جواب آقا را بده.

- دینگ کیه. من با تو ام عمو!

- صبر کنید! ابتدا بگذارید روشن کنم که بنده عموی شما نیستم و ثانیا به بنده بهتان نزنید. من هیچ چیزی نفهمیدم!

- نه داداش! گرفتی! خودت همین الان گفتی!

- متاسفانه داداشتان هم نیستم. در ضمن اینجانب که چیزی نگفتم.

- خودت گفتی دیگه! گفتی جهنمه اینجا!

- ما یک چیزی گفتیم، شما جدی نگیرید... جان؟!

- آره دیگه بابا! این جا جهنمه!

- جهنم است؟ پس آتشش کجاست؟

- برای دیدن آتیشش باید چشم بصیرت داشته باشی! بیا این عینک رو بزن!

مرد که دیگر چهره اش متعجب نبود، عینکی با مارک و نشان " Made in Behesht" در آورد و داد دست لادیسلاو و او هم همان لحظه که عینک را زد به طور کل حالی به حالی شد، ولی باز هم چیزی ندید! پس فهمید که مرد سرش را کلاه گذاشته و آن جا جهنم نیست پس مرد را هل داد و یارو هم روی زمین افتاد و جزغاله شد و مرد و معلوم شد که راست می گفته است. ولی چون دیگر جای جبران نداشت، لادیسلاو بی خیال شده و به راهش ادامه داد. او رفت و رفت تا آن که سرانجام به مردی درشت هیکل رسید که یقینا شکمش شش تکّه و پشت بازو هایش هم از تیر آهن 14 متسحکم تر بودند. پس رفتند تا با او معاشرت کنند.

- می بخشید کار شما دقیقا چیست؟

مرد که ظاهرا از این جمله اصلا خوشش نیامده بود، چینی به پیشانی انداخت و گفت:

- کار خودت چیه؟ اصلا اینجا چی کار می کنی؟

- اینجانب؟! اینجانب همراه دینگ می باشم.

- دینگ؟! دینگ دیگه کیه؟

لادیسلاو دم عقرب بینوا را که مات و متحیر عظمت آن یارو شده بود را گرفت و در مقابل همان یارو نگه داشت.

- همین بود که بنده را اغفال کرد.

- وییزیز.

- الان هم به شما فحش داد!

- ویلیییویز! زیزیلیی!

عقرب که مترجمش تو زرد از آب در آمده بود. چنگ به صورت کشید، جیغ ها زد و چه التماس هایی کرد. البته ظاهر ماجرا اصلا این را نشان نمی داد.

- بله! در حال حاضر هم دارد شما را مورد سخره قرار می دهد و به شما می گوید پهلوان پنبه ای... این یکی خیلی حرف زشتی بود، به جای ترجمه اش صدای بوق در می آورم، بیب!... الان دارد سر شما داد و فریاد می کند و خط و نشان می کشد. (عقرب به مرحله خود زنی می رسد.) من جای شما بودم ...

در این بخش آن یاروی درشت هیکل در حالی که زده بود زیر گریه و فریاد ها و عربده هایش گوش جهان را کر می کرد، پا به فرار گذاشت. مامورین جهنم بیش از حد تصور دل رحم و نازک نارنجی بودند. بعد از آن که مرد کاملا دور شد، عقرب ارتعاشاتی کرد و در نهایت بی هوش، از دم آویزان شد.

- دنگ! دیدی چگونه از تو دفاع کردیم؟ کف نمودی؟ دنگ! نگاه کن. آنقدر بی خیال است که خوابش برده!

لادیسلاو عقرب را در جیبش گذاشت و به راهش تا آخر جهنم ادامه داد. ولی متاسفانه در ادامه سفر اتفاق جالبی برایش پیش نیامد و فقط یک عده ای را دید که کارهای بدی کرده و در حال شکنجه شدن بودند. در آخر سفر هم لادیسلاو رسید به همان یارویی که در ابتدای ورودش، او را جزغاله نموده بود. مرد در حالی که مثل زامبی ها راه می رفت و از سرش دود بلند می شد به سمت لادیسلاو می آمد و فریاد هایی هم می زد که نشان می داد حقش است که فرستادندش جهنم!

در این قسمت لادیسلاو در یافت که چه گندی زده است، هر چند که اگر دقیق تر به مسئله بنگرید، پی خواهید برد که همچنان نفهمیده بود. پس غافل از آن که کل دنیا صدای او را می شنوند به روی صندلی قرمز رنگی که در آن حوالی بود نشست و با صراحت لهجه تمام اعلام داشت که:

- آری، ما گند زدیم.

اما چون صراحت لهجه لادیسلاو کمی غلیظ بود، انسان ها آن را آرماگدون شنیدند و جیغ کشان و موی کنان و بعضا دیده شده که همر و بلیط زنان به سمت گزینه لوگ آوت هجوم بردند و آن وسط هرچقدر دامبلدور می گفت: اگه برگردی روح های کمتری علیل و ناقص می شن! کسی او را پشمک هم حساب نمی کرد و اگر هم حساب می کرد، ربطش را به موضوع متوجه نمی شد در این میان وقتی همه دیدند که هری آمده، همگی آرامش خود را حفظ کرده و آرامش یافتند و یک صدا فریاد زدند: the boy who lived! the boy who lived!

در این قسمت هری کمی رنگ به رنگ شد و گفت: من پسر نیستم، من مردم!

و ملت دوباره یک صدا فریاد زدند: the man who lived! the man who lived!

از طرفی همه غافل بودند که صندلی قرمزی که لادیسلاو به روی آن نشسته بود، در حقیقت همان دکمه آرماگدون است که سایزش را نامناسب طراحی نمودند و وقتی فهمیدند همه سیارات ترکیده و همه مردند ولی هری چون پسر برگزیده بود نمرد و رفت سنگ مرده زنده کن را پیدا کرد و همه را زنده کرد. البته همه به جز لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی را که چون رولینگ حال نداشت اسمش را در لیست زنده شدگان توسط هری بنویسد، همان طور مرده باقی ماند و ...

فوقع ما وقع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 5 دی 1394 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان بونز VSدای لوولین
سوژه: ترس!
***

جنابِ مو طلایی!

شجاعت یعنی چه؟ بعضی می گویند، نترسیدن از هیچ چیزی است و بعضی می گویند: همان حماقت است!

هیچکدام را قبول ندارم! خب مگر می شود از هیچ چیزی نترسید؟ از هیچ چیزِ هیچ چیز؟ امکان ندارد! همه شان یک ترسی دارند! من مطمئنم آن هایی که می گویند هیچ ترسی ندارند، از همه ترسو ترند!

خب ترس چیز بدی هم نیست؟ مگر نه؟ مثلا تو همیشه از آن "چیز" توی دریاچه هاگوارتز می ترسیدی.( هیچ وقت نفهمیدم، واقعا چه بود؟)به نظرم انسان باید ترس های خودش را بشناسد. آن وقت است که می توان به آن غلبه کرد. منم می دانستم که مطمئناً از یک چیزی می ترسم. ولی هیچ وقت آن را نشناختم.

خب تا دیروز!
زاک... می دانم که الان که داری این نامه را می خوانی یک تای ابرویت را بالا داده ای، و با خودت می گویی: انقدر مقدمه چینی نکن!

باشد! باشد! دیروز ترسیدم! و آنقدر از ترس خودم در شوک بودم که همین الان یادم آمد همیشه می توانم، با نامه نوشتن به تو خودم را خالی کنم!

می دانی از چه ترسیدم؟
وقتی در بازی نهایی، جستجوگر ناشی مان از روی جارویش سقوط کرد... نترسیدم! وقتی سرایدار هاگوارتز فرار شبانه مان را فهمید... نترسیدم! وقتی آن گرگینه احمق به تو حمله کرد... خب فقط کمی هول کردم.

ولی دیروز ترسیدم. می دانی از چه؟ من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحک است نه؟

زاک... هر کس نداند تو خوب می دانی که قتل های زیادی انجام داده ام! می دانم، بی گناه هم کشتم! پس چه شد؟ چرا ترسیدم؟ چرا تا همین الان در شوک بودم؟

زاک... خوشحالم که همیشه نامه هایم را می خوانی.( شاید هم نمی خوانی؟ به هر حال، من می نویسم و سبک می شوم.) خودت نامش را چه گذاشته بودی؟ ترشحات مغزی؟ هر چه!

زاک... حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم، فهمیدم. من از آن قطره اشک نترسیدم! من از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!

من که خیلی وقت پیش احساستم را کشتم. پس چرا زنده شد؟ چرا برگشت؟ چه شد؟

دوباره می کشمش! اگر لازم باشد، دفعه بعد هم می کشمش!

می دانم که معتقدی احساسات ضعف نیست. می دانم که بارها بحث کردیم و هیچکدام پیروز میدان نبودیم. می دانم!

زاک... چهره تو را جلوی چشمم می بینم. پوزخند نزن!

به هر حال، الان خوشحالم که بالاخره ترس خودم را شناختم. بیدار شدن احساسات خفته! باید در برنامه ام یک دیدار با لولوخورخوره را بگذارم. به نظر تو بیدار شدن احساسات خفته چه شکلی است؟ شاید شکل همان قطره اشک باشد!

زاک... چرا انسان وقتی می نویسد سبک می شود؟ حتی اگر مثل من اصلا قلم خوبی نداشته باشد؟

می دانی؟ می خواستم نامه ای که برایت می نویسم خلاقانه باشد. حوصله تو را سر نبرد. از روی اجبار آن را نخوانی، اما نتوانستم! عجولم! اولین چیزی را که به ذهنم می رسد می نویسم. آنقدر که سبک شوم!

آری شاید وقت بیشتری برای نوشتن داشتم. شاید می توانستم بهتر از این بنویسم. خلاقانه تر و با جاذبه بیشتر. متاسفم! می شود تحمل کنی؟ قول می دهم پیشرفت کنم!

زاک... دیدی از کجا به کجا رسیدیم؟ حتی با این که اینجا نیستی، آرامش وجودت مرا هم آرام کرد.


دای، چند روز مانده به کریسمس!( نمی دانم چند روز مانده است. باشد؟ نخند!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/10/5 20:34:36
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 5 دی 1394 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان بونز & دای لووین


سوژه ی دوئل:
ترس!


می ترسید!

از سرخی شفق.
از خون.
از رنگ قرمز!

شاید به همین دلیل بود که رنگین کمان نقاشی هایش بی قرمز بودند.
شاید به همین دلیل بود که هنگام غروب آفتاب پرده های اتاقش را می کشید.
شاید به همین دلیل بود که بهترین دوستش را از دست داد...

می ترسید!

از گرگینه ها.
از خون.
از گل های قرمز رنگ.

................................


- کمکم کن سوزان...کمکم کن...

می خواست...ولی نمی توانست...حتی نمی توانست فکر کند!
فوبیای لعنتی!


فلش بک – گذشته های خیلی دور


در صبح یک روز زیبا و دل انگیز بهاری، چه چیز بهتر از سفری کوتاه به دامان طبیعت؟


- سوزان. بیا دیگه. داری چیکار می کنی؟

با بیشترین سرعتی که می توانست داشته باشد وسایلش را جمع کرد.
- دارم میام.

به طرف پله ها دوید. دوتا دوتا و سه تا سه تا از روی پله ها می پرید.

پدرش کنار در ورودی ایستاده بود.
- چه عجب!
- جمع کردن وسایل کار سختیه خب.
- صد البته. زود باش...برو سوار شو.

به سمتی که پدرش به آن اشاره کرده بود، نگاه کرد.
- چی؟ پدر...من از وسایل نقلیه ی مشنگی خوشم نمیاد...خطرناکن!
- بس کن. اونقدرا هم که فک می کنی بد نیست.
- ولی...
- ولی نداره...اخم نکن دیگه. امروز قراره بهمون کلی خوش بگذره. تو که نمی خوای منم تا آخر روز اخم کنم. می خوای؟

دیگر اخم نکرد. لبخند می زد.

.........


غروب آفتاب را مقصر همه ی اتفاقات می دانست.
آسمان سرخ رنگ و دشت گل های لاله دست به دست هم داده بودند...


غروب آفتاب را تماشا می کردند.

- پدر...نمی خوایم برگردیم؟
- نه. تصمیم گرفتم امشب رو هم همین جا بمونیم. خوبه؟

به اطرافش نکاه کرد. در غروب آفتاب، همه چیز زیبا و جاذب شده بود.
با خوشحالی گفت:
- عالیه!!

اما عالی نبود.

.........


از خواب پرید.
انگار صدایی شنیده بود.
صدای زوزه ای شبیه به زوزه ی گرگ!
با نگاهش محیط درون چادر را جستجو کرد.
پدرش نبود!

از چادر بیرون آمد.
با لوموس می توانست اطرافش را بهتر ببیند.
دوباره آن صدای عجیب را شنید.
به دنبال صدا رفت.
از چادر دور شده بود و به صدا نزدیک.
آنقدر نزدیک که به نظر می آمد صدا از فاصله ی چند متری اش است.
اما دیگر آن صدای عجیب به گوش نمی رسید.
بیشتر شبیه ناله ای خفیف بود.
به دنبال منبع صدا گشت.
پشت بوته ها!
نزدیک تر رفت و نور چوبدستی اش را پشت بوته ها انداخت.

پیکری تکه تکه و غرق در خون...


پایان فلش بک


مات و مبهوت به صحنه ی روبرویش خیره شده بود.
هیچ حرکتی نمی کرد. ذهنش کار نمی کرد. فقط خیره شده بود.
خاطرات تلخ گذشته هایش دوباره تداعی شده و به وقوع می پیوستند...
می خواست...ولی نمی توانست کاری بکند.
می ترسید!
فوبیای لعنتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/5 18:41:50
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/5 19:04:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 23 آذر 1394 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام نویسنده قصه هامون!


اسب vs ریش


Part one:
یکی بود یکی نبود!


نمیدونم...
شاید از نظر بقیه هر قصه پریانی اولین چیزی که میخواد یک شخصیت قهرمان، یک پریه! و یا یک شخصیت منفی و البته شکست خورده!
ولی از نظر من، یک قصه پریان بیشتر از همه نیاز به یک once upon a time یا همون یکی بود، یکی نبود خودمون داره! بیخیال این جملات تکراری! اصل مطلب اینکه هر قصه ای، چه پریان و چه غیرپریان، اول از همه نیاز به یک شروع داره!

***


-خب آرسینوس! کارتو کامل انجام دادی؟

لرد سیاه در حالی که مار بزرگ و محبوبش را نوازش میکرد، آرام این را از شنل پوشی که رو به رویش زانو زده بود پرسید.
از زیر شنل صدای خسته ای به گوش رسید.
-بله ارباب. تمام و کمال به انجام رسوندمش.
- و کسی که شک نکرد؟
-خیر ارباب.

لرد از روی صندلی اش بلند شد و شروع به قدم زدن دور اتاق تاریک، بزرگ و البته مجلل خود کرد.
-خودت میدونی آرسینوس! تو باید کاری کنی که انگار هم مراقب جبهه سیاهی و هم جبهه سفید.
-درسته ارباب مطلعم.

آرسینوس سرش را کمی بلند کرد و به اربابش که چوبدستی ابدی اش را در بین انگشتان باریک و بلندش می چرخاند نگاهی انداخت. ناگهان لرد برگشت و طوری که انگار چیز مهمی را به یاد آورده باشد گفت:
-جیمز پاتر و تدی لوپین رو چه طوری خلع مقام کردی؟
-طوری برنامه ها رو چیدیم که نتونستن سر چند دادگاه به موقع برسن و از همین قضیه علیه شون استفاده کردیم. نگران این موضوع نباشید.
-خب خوبه. حالا که دیگه محفلی ها اداره ویزنگاموت رو بر عهده ندارن، بهتره دوتا از مرگخواران رو به سمت دادستانی انتخاب کنم. کار تو تموم شد آرسینوس میتونی بری.

آرسینوس جیگر که زانوهایش برای رفتن آماده شده بودند، کمی دولا ماند و بعد از کمی مکث و با اکراه گفت:
-ارباب...فقط میتونم قبل از رفتن چند نفر رو برای این شورا پیشنهاد بدم.
-آرسینوس تو فکر میکنی از ما در انتخاب دادستانهای ویزنگاموت بهتری؟ تا این حد وزارت به تو اعتماد به نفس داده؟
- نه ارباب اصلا! من فقط چند نفر رو بررسی کردم و دیدم سوابق اونها برای این کار خوبه.
-خب؟
-ام...ارباب...خب گزینه خوبیه چون قبلا هم دادستان ویزنگاموت بوده. یعنی قبل از مرگخوار شدنش.
-خب؟
-فقط تنها مشکلش اینکه...

آرسینوس به سختی نگاهش را از چشمان سرخ لرد گرفت و به پنجره ای نگاه کرد که با پرده ای ضخیم جلوی تابش خورشیدش گرفته شده بود. هیچ راه چاره ای نداشت و باید در هر صورت این موضوع را میگفت. دلش به حال دخترک میسوخت ولی اگر چیزی نمیگفت به ضرر خودش تمام میشد. صدای خفه ای از زیر ماسک به گوش رسید و بعد فریادی در سرتاسر خانه ریدل پیچید!

-اون اسبیکه رو همین الان بیارش اینجا!
***


Part two:
چوب مرلین!


شاید بعضی ها اسمشو بذارن نامردی یا بی اعتدالتی! ولی خب...کی اهمیت میده؟!
قسمت مهمش اینکه هرکاری بکنی بالاخره یک روزی، یک جایی، یک وقتی بهت برمیگرده! شاید فقط نه در اون حالتی که انتظارش رو داری...
بالاخره نویسنده ی اصلی داستان همیشه راه های زیادی رو برای پیش بردن قصه تو ذهنش داره، راه هایی که متاسفانه یا خوشبختانه در اکثر مواقع به ذهنمونم نمیرسه چه برسه بخوایم ازش جلوه گیری کنیم یا بهش سرعت بدیم!
چوب مرلین خبر نمیکند!

***


-ارباب؟
-بیا داخل.

آملیا از پشت در بار دیگر، با پشت دستش دور دهانش را پاک کرد که مطمئن شود هیچ نشانه ای از بستنی شکلاتی که همین الان از آشپزخانه دزدیده و نوش جان کرده بود، باقی نمانده است. ردایش را صاف کرد و در را کمی به جلو هل داد.
قیــــــژ
-ارباب میگم چیزه این در هنوز..
قیــــــــــژ
-نیاز به یکم روغن کاری...
-قیــــــــــــــژ
-داره. میخواید برم یکم روغن بیارم و ...
قیــــــــــــــــــــــژ
-درستش کنم...
-ببند اون در رو دیگه!

آملیا که از فریاد لرد ترسیده بود با انگشتش ارام در را هل داد و ...
قیــژ
... آن را بست!
صدای قدمهایش که ارام و یکنواخت و برعکس همیشه شبیه یورتمه اسب نبودند تا صندلی وسط اتاق لرد ادامه پیدا کرد.

-اهم...ارباب...بشینم؟

لرد در حالی که پشتش به دخترک بود و صدایش بسیار ناواضح به نظر میرسید، گویی از میان دندانهایش میغرید، گفت:
-البته!

آملیا که نیشش تا بنا گوشش باز شده بود، بر روی صندلی نشست و در حالی که کف پاهایش را به زمین میکشید با انگشتان بلندش بر روی دسته صندلی ضرب میگرفت. گویی نمیتوانست یک دقیقه نیز ساکت و ارام جایی بماند! و البته این یکی از نشانه های یک آملیا بود و اگر اون یک آملیا نبود که آملیا نبود!

لرد در حالی دور اتاق قدم میزد با کلماتی شمرده شمرده پرسید:
-آملیا، تو میدونستی یکی از ویژگی های یک مرگخوار چیه؟ یا کسی که میخواد مرگخوار بشه باید چه ویژگی رو داشته باشه؟
-کچل باشه؟

وقتی صدای گامهای لرد قطع شد دخترک رنگش پرید.

-نه نه! منظورم اینکه چیزه...دیوونه باشه. یعنی اصلا ... اصلا وفادار باشه. اره وفادار!

لرد دوباره قدم زدن را از سر گرفت.

-آفرین آملیا. و وفاداری یعنی چی؟
-ام...مثلا وقتی که کسی با شناسه گدلوت میاد و میگه به من بپیوندین که بریم لرد رو برکنار کنیم بهش نپیوندیم.
-درسته. اما جدا از این قضیه یکی از ویژگی های یک مرگخوار وفادار آملیا، اینکه هیچ وقت به مرگخواران خیانت نکنه.

دخترک که دیگر کم کم داشت به علت حضورش در آن اتاق، آن هم به تنهایی شک میکرد، در صندلی اش بیشتر فرو رفت. او که فکر میکرد قرار است از اربابش رنک بهترین تازه وارد را بگیرد حالا خود را در جلسه محاکمه اش میدید! لرد که دیگر به نجینی رسیده بود که روی زمین دراز کشیده بود –البته خب نجینی همیشه دراز کشیده بود - دستش را به سمت مارش دراز کرد و گفت:
-آملیا تو در زمانی که دادستان بودی آیا اشتباهی مرتکب شدی؟

آب دهانش را قورت داد. دیگر خبری از صدای پاهایش بر روی زمین و یا ضرب دستانش بر روی دسته صندلی نبود. حالا مِن مِن کردنهایش روی مخ بود.
-من؟ من ارباب؟ نه جون شما...
-جون مبارک ما رو قسم دروغ میخوری آملیا؟
- نه نه! منظورم چیزه... نه جون هکتور ارباب! من هیچ اشتباهی در زمان دادستانیم مرتکب نشدم!
-که اشتباهی مرتکب نشدی!

چوبدستی لرد سیاه به حالت هشدار دهنده ای از زیر استینش بیرون می آمد.
آملیا که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود و از شدت ترس هق هق میکرد سریع پاسخ داد:
-ارباب...هق...ارباب...هق! ارباب من منظور شما رو ...هق... نمیفهمم!...هق...!
-که منظور ما رو نمیفهمی؟
-نه...هق...نه ارباب!

لرد که حالا با چوبدستی اش جلوی شومینه و رو در روی آملیا قرار رفته بود فریاد زد:
-توی بی چشم و رو در زمان دادستانی ات اون کله زخمیِ چلمن را از اخراج از هاگوارتز نجات دادی! میفهمی چی کار کردی؟ اگه تو اون کار را نکرده بودی کتابهای اون رولینگ نادون هیچ وقت هفت جلد نمیشد و ما تو همون جلد پنجم پسری که زنده ماند رو تو گور میکردیم!

آملیا که تازه اشتباه مرتکب شده اش را به یاد آورده بود گفت:
-او اون! اون که برای خیلی وقت پیشه ارباب! تازه من اون موقع هنوز مرگخوارم نشده بودم!
-آملیا بونز بهتره با زندگیت وداع کنی! تو به مرگخواران خیانت کردی و حالا مجازاتت مرگه و ما تو را خود میکشیم و میتوانی به این افتخار کنی.

و ارباب در این یک مورد واقعا شوخی نداشت! آملیا خیانت کرده بود. او در زمانی که نباید به هری پاتر کمک کرده بود و حالا سزای کارش را میدید و میفهمید که وقتی مرگخوار هستی کمک به جبهه مخالف یعنی چه. دیگر بخششی در کار نبود! اگر لرد میخواست ببخشد و فراموش کند لرد نبود و صد در صد یک آلبوس یا فرزند روشنایی بود! پس ابرچوبدستی را بالا برد و آماده قطع کردن نفس یکی از مرگخوارانش شد. این پایان کار آملیا بود. پایان گناهی که ناخواسته انجام داده بود. و حالا مجازاتش مرگ بود. کاش میتوانست جبرانش کند... شاید هم میتوانست!
-ارباب من جبرانش میکنم!
-آواکداورا!

جیغ دخترک با صدای خشمگین لرد تاریکی یکی شده در اتاق طنین افکند.
و آملیا تا ابد در یادها ماند...

-بونز تو قصد مردن نداری؟
-قار!

کلاغ، پشت صندلی که در چند ثانیه قبل آملیایی بر روی آن نشسته بود رفت و دخترکی جوان و رنگ پریده سرش را بالا آورد.

-ارباب من جبرانش میکنم! قول میدم!
-چه طوری میخوای این کارو بکنی اسبیکهِ وراج؟ تو به ما و مرگخواران و نشانت مرگخواری ات خیانت کرده بود و هیچ زمانی از این موضوع سخن نگفته بودی و حالا بعد از این همه سال میخوای جبرانش کنی؟
-ارباب جبرانش میکنم ارباب! قول میدم! ارباب هکتور داشت چند ماه پیش روی معجونی برای سفر در زمان کار میکرد. من مطمئنم تا الان تمومش کرده!
-تو میخوای یکی از معجونهای هکتور رو بخوری؟
-ارباب چاره ای ندارم! در هر صورت میمیرم! اون طوری حداقل تلاشمو برای نشون دادن وفاداریم به مرگخواران میکنم!

لرد کمی به فکر فرو رفت. البته که او آملیا را برای این عملش میکشت ولی خب اگر او حالا میخواست خودش، خودش را با معجونهای هکتور به کشتن بدهد برای ارباب تاریکی اهمیتی نداشت.

-پس ما دو روز به تو مهلت میدیم که این خرابکاریتو جبران و پاتر رو از مدرسه اخراج کنی. حالا هم از جلوی چشمانمان دور شو! سریع تر!

آملیا در حالی که دیگر حالت مقعر ورودش به اتاق را نداشت با سرعت به سمت در دوید و در پس راهروهای خانه ریدل گم شد!
و اینگونه بود که آملیا سوزان هرگز رنک بهترین تازه وارد مرگخواران را نگرفت!

***


Part three:
آب رفته به جوی باز میگردد یا بهتر است بگویم غلط میکند نگردد!
مگر دست خودش است؟!


شاید اگر یک ماگل این متن را بخواند درک نکند ولی خب این کاملا واضح است که با یک افسون برگشت ساده بشود آب رفته را به جوی برگرداند!
البته درست است، من هم زیرش نمیزنم. واقعا بعضی وقتها برای جبران خراب کاری ها دیر است!
با این حال تا جادو هست، چه باک از گذشت زمان؟

***


-پس تو همچین از این مطمئنی دیگه هک؟ :worry:
هکتور گرینجر لبخندش عظیم تر شد و با حرکت سریع سرش تائید کرد. پس از سالها معجون سازی بالاخره کسی به قدرت معجونهای او پی برده بود و آمده بود تا برای حل مشکلش داوطلبانه معجون زمان برگردان او را بخورد! این یعنی قدرت، این یعنی استعداد، این یعنی اعتماد مصرف کننده!
و البته چه اعتمادی!
آملیا در حالی که به بطری لجنی رنگی که در دستش قرار داشت زل زده بود، با خود می اندیشید که تا چند ساعت قبل میتوانست سر مرگش قمار کند که هیچ وقت داوطلبانه معجونی را از هکتور قبول نمیکند و حالا گویی باید جان خود را میباخت! این تنها راه حل او بود. زمان برگردان هیچ وقت نمیتوانست او را چندین سال به عقب ببرد و حالا تنها راه حل این آبرو ریزی در دستان توانا و هنرمند هکتور بود. دستانی که آملیا امیدوار بود این سری توانا و هنرمند از آب دربیایند حداقل!
لبش را گزید و گفت:
-خب...هکتور میشه برای آخرین بار یک بار دیگه توضیح بدی روش کارشو؟
-البته البته!

هکتور در حالی که ویبره اش از هر وقتی شدید تر شده بود، جزوات معجون سازی اش را ورق زد و برگه ای را از بین آنها خارج کرد:
-خب اینجا نوشتم. یک بار دیگه هم برات میخوانم. اولین بار که میخوای به گذشته بری به تعداد ماه هایی که میخوای برگردی عقب، قاشق غذا خوری معجون لجنی رنگ رو میخوری. بعدش برای بازگشت به زمان حال به تعداد ماه هایی که میخوای بیای جلو، قاشق غذا خوری باید از معجون بی رنگ بخوری. که برای تو هر دوبارش میشه شصت و پنج قاشق. من مطمئنم هر دوتاشون عالی عمل میکنن!
-خب...منم مطمئنم...

و زیر لب زمزمه کرد:
-یعنی همچین...امیدوارم!

چندبار پلک زد که اشکی نریزد و گفت:
-هکتور بعد از مرگم، رنک بهترین تازه واردمو باهام خاک کن.
-باشه اگه گرفتی. حالا دیگه معجونتو بخور!
-هکتور حواست به حیوونام باشه!
-باشه باشه! معجونو بخور دیگه!
-هکتور به ارباب بگو که آملیا گفت:" ارباب ببخشید میبخشید؟"
-معجونتو بخور دیگه!
-باشه بابا!

و بعد زهرش را سر کشید. چند ثانیه بعد صدای به زمین افتاد قاشق غذا خوری همراه با فریادهای خوشحالی هکتور گرینجر در دخمه معجون سازی خانه ریدل شنیده شد!

***


Part four:
گذشته، نگذشته!


همیشه به خودم میگم، اگه بتونم برگردم گذشته چی کار میکنم؟
آینده رو به خودم قبلیم میگم؟ یعنی از مشکلات ایجاد شده جلوگیری میکنم یا نه! شاید میذارم اونم اون مشکلاتو داشته باشه تا به جایی که من رسیدم برسه.
خب واقعیتش حتی مطمئن نیستم اگه خود قبلیمو ببینم اون چه طوری واکنش نشون بده!
به نظرتون اون زمان من کیه؟ یا ما دوتا با هم میشیم ما یا بازم باید به خودمون بگیم من؟
شاید برای به خطر افتادن همین دستور زبانه که هنوز نمیشه به گذشته یا آینده سفر کرد!

***


بر روی نیکمت کاملا بی حرکت نشسته بود. دستان استخوانی اش در جیبهای بزرگ ردای گران قیمتش می لرزیدند. تمام مدت خیال میکرد الان است که فاج آستین ردایش را بالا بزند و نشان مرگخواری اش را ببیند. یا آلبوس دامبلدور میتوانست بفهمد که او خودش نیست! ولی اینها هیچ اهمیت نداشت. او آملیای آن زمان را با هزار تغییر شکل و کلک در خواب دو روزه با حافظه ی اصلاح شده در خانه رها کرده بود که حالا خودش اینجا باشد. نمیتوانست این شانس را که تنها راه نجاتش بود را از دست دهد. البته در این میان از همه چیز عجیب تر درست عمل کردن معجون هکتور بود که آملیا آن را یکی از الطاف مورگانا یا مرلین به خود میدانست!
به فضای حاکم بر جلسه نگاه عمیق تری انداخت. دو تا دورش ساحره و جادوگران زیادی با رداهای بادمجانی رنگ خوش دوختشان در نور دیوار کوبهای طلایی تیره و مات دیده میشدند. رو به روی آنها در جایگاه متهم که تا چند دقیقه دیگر جای نشستن هری پاتر جوان بود، صندلی ای آهنی با قل و زنجیرهایش قرار داشت و آملیا همیشه چه علاقه ای به صدای پیچیده شدن آنها دور دستان متهمین داشت!

-تو دیر کردی!

آملیا از جا پرید. تقریبا فاج را فراموش کرده بود. به کنارش نگاه سریعی انداخت و با مشاهده وزیر، سر جایش سیخ تر نشست. چشمانش به پسرک رنگ پریده و حیرانی افتاد که جلو در ورودی به آن جمیعت عظیم چشم دوخته بود.
هری پاتر جوان با نگرانی گفت:
-ببخشید...نمیدونستم ساعت جلسه تغییر کرده.
-این تقصیر دیوان عالی جادوگری نیست. امروز صبح جغدی برای شما فرستادند. در جایت بنشین.

آملیا میدانست که با کمک های دامبلدور امکان ندارد هری پاتر آن جلسه را از دست دهید. چیزی که فاج نیز به خوبی از آن آگاه بود ولی اهمیتی به آن نمیداد. هری پاتر با ترس و لرز بر روی صندلی پیچید و زنجیرها بسته شدند.
بعد از گذشت ده دقیقه و با سر رسیدن آلبوس دامبلدور و مقدمات اولیه حالا نوبت آملیا بود که کارش را به سر انجام برساند و از زیر این جرم خودش بیرون بیاید. او باید همه چیز را تا قبل از احضار شاهد توانست دامبلدور به سر انجام میرساند و برای این کار وسیله خوبی داشت! قدرت!
فریاد هری او را به خودش آورد:
-اگه من این کارو کردم برای دیوانه سازها بود!
-مسخره است!

صدای آملیا باعث سکوت همگان شد!

-آقای پاتر! شما درسته که دارای یک سری افسانه های بسیار هیجان انگیزید ولی این قضیه هیچ ربطی به اتهاماتی که قبل و حالا به شما وارده نداره!

دخترک کمی سکوت کرد. باید دوباره دل و جرئتش را بدست می آورد. به عنوان یکی از اعضای همیشه آرام و مطیع دیوان خیلی عجیب مینمود که حالا اینگونه صدایش را بالا برده باشد. مخصوصا در مقابل آلبوس دامبلدور رئیس قبلی دیوان! این سکوت متقابلا به اون انرژی داد.

-البته ما نمیخوایم راجع به این مسئله که شما یک بار عمتون را باد کردید حرفی بزنیم!
-اما دوشیزه بونز!

این صدای آرام دامبلدور بود!

-تقریبا ما توافق کرده بودیم که خیلی از جادوگرها هم گاهی کنترل خودشونو از دست میدهند.
-البته جناب دامبلدور! ولی نه مورد اینکه عمشونو باد کنند و یا با ماشین پرنده دور تا دور لندن به پرواز در بیاند و در شب یک سپر مدافع درخشان را وسط شهر به این شلوغی ول کنند به امون مرلین!

فاج که از این واکنش آملیا به شدت جا خورده و حالا قدرت را بیشتر احساس میکرد گفت:
-البته آملیا درست میگه! دامبلدور ما نمیتونیم همین طوری بذاریم اون پسر امنیت دنیای جادویی رو به هم بریزه.
-اما من اونا رو دیدم...
-من احساس میکنم پاتر باید تنبیه بشه که یاد بگیره جادو برای بازی نیست! اون باید بهش یاد اوری بشه که یک جادوگر معمولیه مثل بقیه.
-فاج خودت میدونی که چرا بیخودی داری این پسر را متهم میکنی! اون حتی نمیتونه از خودش دفاع کنه؟
-اوه آلبوس! بحث دفاع نیست! بحث بهونه های همیشگیه! تو هر سری داری اون پسر را فراری میدی آلبوس و این کارت داره خارج از کنترل میشه!
-فاج تو داری زیاده روی میکنی...
-آلبوس دامبلدور! به تو اخطار میدم! اینجا اون هاگوارتز نیست که قانون حرف تو باشه! اینجا وزارت سحر و جادوعه و بحث ما سر چندتا نمره مدرسه نیست! سر امنیت جهان جادوگریه!

ترس در چشمان پاتر جوان نمایان بود ولی دامبلدور همچنان با شک به آملیا چشم دوخته بود. دخترک که خود مثل پاتر می ترسید برگ برنده خود را رو کرد:
-و البته! ما که نمیخوایم اون مزخرفاتی که راجع به همونی که خودتون میدونید را میگه، تو مغز بچه های دیگه هم فرو کنه؟
-من با دوشیزه بونز موافقم.

این صدای وزغ نفرت انگیز، امریجی بود که کنار فاج نشسته بود. آملیا دعا میکرد بتواند سریع تر از دست آن زمان لعنتی خلاص شود و یکی از دلایلش آمبریج بود که حتی حالا که آنها آنچنان مخالف هم نبودند هم قابل تحمل نبود.
فاج قبل از آنکه دامبلدور چیز دیگری بگوید با چکشش بر روی میز کوبید و فریاد زد:
-چه کسانی با اخراج متهم، هری جیمز پاتر، به مدت یکسال جهت تنبیه او موافقند؟

با شمردن دستهای بالا رفته آملیا نفسش را بالاخره به راحتی بیرون فرستاد.

***


Part five:
و تا ابد با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند!


این هم از آن چیزهاییست که هر داستانی لازم دارد! یک پایان خوش!
مگر جز این است که مردم داستان میخوانند تا کمی از دنیای واقعی خودشان فرار کنند؟
به قول شاعر: "همیشه همه چیز پایان خوشی دارد و اگر ندارد یعنی هنوز پایان نیست!"
و نویسنده داستانهای ما چه لایق یک پایان خوش برای داستنهاشه!

***


-عمل کرد عمل کرد! من میدونستم عمل میکنه!
-اره کرد...واقعا کرد!

آملیا در حالی که به سختی نفس میکشید خود را از روی زمین بلند کرد دسته ی میزی را گرفت و سعی در حفظ تعادل خودش کرد. حالا باید لذت جبران را میچشید. لذت پاک شدن از تمام گناهان را. حالا باید لذت تغییر گذشته را میچشید!

-خب هکتور...پس پاتر بالاخره اخراج شد؟
-چی؟
-هکتور هکتور...دو دقیقه ویبره نرو...به حرف من گوش بده! پاتر از مدرسه اخراج شد؟ ارباب پاترو تو پونزده سالگی کشت؟
-نه پاتر هنوز زنده است! چرا؟
-چی؟ ولی امکان نداره! من پاترو...
-تو پاترو چی؟
-من پاترو از مدرسه اخراج کردم!
-کی؟
-الان! الان که تو گذشته بودم!
-او! تو رفته بودی گذشته که گذشته رو تغییر بدی؟
-اره دیگه!
-خب متاسفم! معجونهای زمان من هیچ وقت دکمه save نداشتن!
-چیـــــــــ؟

و آملیا همیشه مطمئن بود یک جای کار معجونهای هکتور می لنگد!
چند ساعت بعد آملیا سوزان بونز توسط اربابش، لرد ولدمورت کشته شد و تا بعد از مراسم دفنش در یادها ماند.
به هکتور گرینجر مقام دادستانی شورای دیوان عالی جادوگری به علت خدمتی که جهت کشتن خائنین لرد سیاه انجام داده بود، داده شد.
و اینگونه بود که آملیا سوزان بونز نه هیچ وقت دادستان شد و نه بهترین تازه وارد مرگخواران...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/9/23 18:20:04
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 22 آذر 1394 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بنام خالق "منافع برتر"

ریگولوس بلک
VS
ویولت بودلر


در تاریخ، انسان های بزرگ بسیاری وجود دارند... اما هیچ یک از این انسان های بزرگ از همان اول اولش بزرگ نبوده اند. توماس ادیسون در پانزده سالگی بزرگ شد... ولفگانگ پائولی نیز همینطور. ریگولوس بلک تا پانزده سالگی بزرگ بود... و سپس دیگر نبود.
آب رفت.
بطرز غم انگیزی.

و در آخر، روبیوس هاگرید یکی از انسان های بشدت "بزرگ" بود... گذشت زمان هرگز چیزی از بزرگی او کم نکرد. در واقع هر چه بیشتر می گذشت قد هم می کشید. ولی باور کنید... حتی او هم از اول بزرگ نبود. او هم چیز های زیادی را برای بزرگ بودن از دست داد... برق نگاه او هم به اشتباه در میان هزار باریکه نوری که هر شب می میرند رفت. برای همیشه رفت.

برای اینکه بزرگ باشی باید سرت را همیشه و همیشه بالا نگه داری... سکه های کوچکی که کف خیابان می درخشند را از دست میدهی. غروب صورتی رنگی که طعم بستنی میدهد را... اشک ها و خنده هایت را از دست میدهی. زوج عاشقی را از دست میدهی که با نیشخندی روی نیمکت وسطشان مینشینی. برای بزرگ بودن خودت را از دست میدهی... خود خودت را. روح عظیم و بنفش رنگی که قهقهه میزند.

درد های انسان جمع میشوند و روی هم تل انبار می شوند و هر چه قدر قد و بالای این تپه بلند تر شود بزرگ تر میشوی.

_مک دونالد پیر مزرعه داره... ایا ایا اووو!

صدای آهسته و خش دار مردی در راهرو های تاریک و سوت و کور قلعه ی متروکه ای که زمانی نامش "هاگوارتز" بود می پیچید... مرد، در میان همان راهرو و در حال خواندن همان شعر کودکانه، از همیشه و همیشه "بزرگ" تر بود. صدای قدم های سنگینش صدای مستاصل و غمگینش را در سمفونی ای همراهی کرده بودند که ارکسترش در ذهن خود مرد می نواخت... ارکستر بزرگی که در میان تمام مشغولیات ذهن تاریک مرد گم شده بود.

تمام کار هایی که در تمام این سالها کرده بود و تمام کار هایی که هرگز نکرده بود در مقابل چشمانش رژه میرفتند و دیوانه اش میکردند... عبور خاکستری رنگ نقطه ی سفید و درخشنده ی زمان که با سرعت وحشتناکی به خط سیاه رنگ پایان نزدیک میشد دیوانه اش میکرد. دیوار های ترک خورده و راهرو های خالی جایی که زمانی خانه اش بود... صدای شیون کودکی که گویی می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد. و صدای جیغ های زنی که رفت... برای همیشه رفت تا کودکش زنده بماند، همه به "مک دونالد پیر" پیوسته بودند و ارکستر عظیمی را تشکیل داده بودند که دیوانه اش میکرد.

می خواند تا فراموش کند.
می خواند تا به یاد بیاورد.

فلش بک-هفده سال قبل

معمولا مرغ های دریایی حرف نمیزنند.
در واقع اگر شما یک انسان عاقل و بالغ و هشیار با بهره هوشی مناسب و فشار استاندارد در دمای اتاق باشید، و طبق رده بندی های جهانی یک موجود زنده ی عادی محسوب شوید، هرگز به این نتیجه نمیرسید که مرغ های دریایی اطرافتان با شما سخن میگویند... و در واقع موضوع این است که شما هم آنها را مخاطب قرار نمیدهید.

_میدونم... درک میکنی؟! میدونم دارم چه بلایی سر خودمون میارم... نمیتونم کاریش کنم.
_غار... غار!
_تو حرف منو نمیفهمی... حرف من اصلا یه بحث جداگونه ست.

در واقع حتی اگر شما یک انسان غیر عادی با توانایی تکلم با مرغابی ها هم باشید تشخیص میدهید که مرغ های دریایی حتی اگر حرف هم بزنند، غار غار نمیکنند. اما ظاهرا وضع هاگرید متفاوت بود... آنقدر متفاوت که حق داشت دیگر یک موجود زنده ی عادی محسوب نشود. از نظر او حتی امواج دریای خروشانی که زیر پایش گسترده شده بود هم غار غار میکردند.

صدایی که او می شنید، چیزی فراتر از ادراک انسانی بود... صدای شیون کودکی بود که گویی می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد. و صدای جیغ های زنی که رفت... برای همیشه رفت تا کودکش زنده بماند.

صدای موتور سیکلت عظیم الجثه ای بود که پرواز کنان او را به سوی سرنوشتش می برد و صدای غرش امواج خروشانی بود که با تمام قدرت بر سرش فریاد می کشیدند.

هاگرید نام تمام این ها را "غار غار" گذاشته بود... غار غاری که با او حرف میزد. غار غاری که "دیوانه اش می کرد". هاگرید مدتها پیش از آنکه بفهمد دیوانه شده بود.
_گریه نکن لعنتی... گریه نکن...

هاگرید با استیصال به کودک در آغوشش خیره شد و با آهسته ترین و ملایم ترین لحنی که در خود سراغ داشت ملتمسانه این را گفت. احساس میکرد ناله های پی در پی کودک در مغزش پژواک میشوند و هزاران بار روحش را به آتش میکشند... احساس میکرد اگر کودک ساکت نشود، درست همان لحظه ای که روحش بسوزد و خاکسترش از چشمانش بیرون بریزد، خود را هم به همراه کودک به دریا پرت خواهد کرد.
_هی... میخوای برات... شعر بخونم؟!

تلاش میکرد کودک را از خود دور نگاه دارد... از اینکه داشت از کودک خوشش می آمد متنفر بود. از اینکه کودکی را دوست داشت که چند ثانیه دیگر باید به دریا پرتش میکرد متنفر بود... صدای بریده بریده ی نفس های کودک وادارش کرد سمفونی را آغاز کند. سمفونی ای که پس از منفیِ هفده سال، این بار با صدای موتور سیکلت غول آسا و امواج خروشان زیر پایش همراهی میشد. سمفونی ای که ارکسترش هرگز از مغز هاگرید بیرون نیامد.
_مک دونالد پیر مزرعه داره... ایا ایا اووو!

پایان فلش بک

می دانست که هاگوارتز روزی دوباره قد علم خواهد کرد. می دانست که روزی دوباره صدای پای کودکان را در میان راهرو های خالی ای که در آنها ایستاده بود میشنید... می دانست که روزی کودکان "پسر برگزیده" به این مدرسه خواهند آمد. می دانست که دیگران هم تمام این ها را میدانند... و تنها یک چیز بود که هاگرید می دانست، و تنها هاگرید می دانست. چهره ی کودکی که انگار می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد، به همراه صدای شیون مظلومانه اش بیرحمانه به افکار هاگرید هجوم آوردند...

تنها هاگرید می دانست که پسر برگزیده ی واقعی هرگز کودکی نداشت. تنها هاگرید می دانست که پسر برگزیده ی واقعی هرگز کودکی بیش نبود... او برای همیشه و همیشه کودک ماند. او اول یک کودک بود... و سپس جنازه ی یک کودک. و بعد از آن، استخوان های یک کودک.

می دانست که هاگوارتز روزی دوباره قد علم خواهد کرد... لرد سیاه مرده بود. و هاگرید نمی دانست از این بابت خوشحال یا ناراحت باشد. بار عظیمی که سالها به دوش کشیده بود سرانجام برای همیشه از بین رفته بود، و بار عظیم تری جایگزینش شده بود. تمام کار هایی که کرده بود و تمام کار هایی که نکرده بود روی دوشش سنگینی میکردند. از روزی که خم می شد می ترسید.

فلش بک-چند ساعت پیش از "هفده سال قبل"

بلاتریکس لسترنج، درست مثل باقی اعضای خاندان بلک، اصولا از اینکه "اولین نفر" باشد لذت میبرد. از اینکه لرد اولین نفر او را احضار میکرد لذت میبرد... از اینکه اولین نفر برای شنیدن راز های لرد بود هم. او آن شب، درست زیر نور ضعیف و سبز رنگی که اتاق خواب شخصی لرد را روشن میکرد، درست چند دقیقه پیش از اینکه لرد به سمت دره ی گودریک آپارات کند، احساس میکرد قلبش تا چند ثانیه دیگر از حرکت باز خواهد ایستاد.

_بلا... می بینی؟!

به موجود زنده و کوچکی که در صندوقچه ی سیاه و چوبی دست و پا می زد خیره شد. نیمی از هیجان بلاتریکس بخاطر این بود که برای "دیدن" انتخاب شده است، نه بخاطر چیزی که در صندوقچه می دید.
_یه جانپیچه...

بلاتریکس بی اختیار زمزمه کرد... کلماتش در اختیار خودش نبودند. زخم صاعقه مانندی که روی پیشانی کودک می درخشید... نور سبز رنگ و درخشانی که مرتعش می ساخت و برق زمرد گون چشمانش که درست هم رنگ طلسم مرگ بود، همه چیز را ثابت میکرد.

لرد سیاه لبخند زد و به بلاتریکس خیره شد... لبخندش شیطانی و سیاه بود. درست مثل دیگر اتفاقات جهان هستی که به وجود داشتنش مربوط میشد... درست مثل وجودش.
_تو همیشه و همیشه بلای باهوش من بودی... من ساختمش.

"بلا" لبخند زد. صدای گریه ی کودکی از درون صندوقچه به گوش میرسید. پسر لرد سیاه... کودکی که به دست بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ "ساخته" شده بود. ترکیبی از یک جانپیچ، و یک جانشین. در یک آن بلاتریکس احساس کرد میتواند جهانی را در آغوش بگیرد که روزی "پسر لرد سیاه" بر آن سلطه می یافت.

پایان فلش بک

شاید اگر چیزی در ناخوداگاه هاگرید آنقدر اصرار نداشت که به زمان حال بازگردد هاگرید مدتها بود که در "فلش بک" ها غرق شده بود... چیزی که حتی از "غار غار" مرغان دریایی هم برای او ناشناخته تر و مبهم تر بود. صدای قدم هایش مدتها بود که دیگر در نظرش محو شده بودند... احساس میکرد روحش در میان سمفونی ارکستر عظیمی که تماما در مغزش می نواخت به خوابی عمیق فرو رفته است.

صدای جیغ های زن آنقدر بلند شده بودند که هاگرید دیگر نمی توانست آنها را بشنود... یا شاید هم نمی خواست که بشنود. تنها چیزی که او می خواست این بود که به زندگیش ادامه دهد و وانمود کند مرغ های دریایی غار غار نمیکنند.

فلش بک-هفده سال قبل

_ایا ایا اووو...!

هاگرید درست زمانی متوجه شد که شعرش را نیمه کاره گذاشته است، که کودک از دستش رها شده و در میان امواج خروشان ناپدید شده بود... آرزو میکرد می توانست شعرش را تمام کند. آرزو میکرد که کمی دیر تر کودک را رها کرده بود... کمی دیر تر "پسری که زنده ماند" را کشته بود. آرزو میکرد که می توانست کودک را از آب بیرون بکشد... شعر را بخواند و رهایش کند... می دانست که نیمه ی ناتمام برای همیشه در ذهنش فریاد خواهد کشید، هر چند بار که خوانده شود.

به امواجی خیره شد که بنظر میرسید جوش و خروششان هم در سوگ "پسری که زنده ماند" نشسته باشد... امواجی که غار غار میکردند. هاگرید بخاطر اربابش کودکی را به آب انداخته بود که همان شب، جادوگران سراسر دنیا زنده ماندنش را جشن گرفته بودند... کودکی که ارباب روبیوس هاگرید را کشته بود.

باید به عمارت اربابی مالفوی میرفت و کودکی که با بلاتریکس درباره اش حرف زده بود را برمیداشت... کودکی که لرد سیاه ساخته بود. کودکی که هاگرید امیدوار و فقط امیدوار بود که هنوز هم به اربابش وفادار باشد... کودکی که هاگرید به بازگشتن و قدرتمند شدنش امید بسته بود. کودکی که هاگرید بجای پسر برگزیده تحویل دامبلدور میداد. پسر برگزیده ای که به همراه "بزرگ" و بزرگ تر شدن هاگرید، برگزیده و برگزیده تر میشد و سرانجام "هری" میشد... کودکی که هر چقدر هم "هری" میشد نمی توانست "هری پاتر" باشد.

بنظر میرسید صدای "غار غار" امواج و صدای "غار غار" موتورسیکلت و صدای "غار غار" مرغان دریایی قصد کر کردنش را داشته باشند.

پایان فلش بک

میدانید... همه چیز از "منافع برتر" شروع شد، و با "منافع برتر" هم پایان یافت. در تمام سال هایی که "پسر برگزیده" بخاطر عشق مادرش پرستیده میشد، او حتی کوچکترین بهره ای هم از عشق مادری نبرده بود. میدانید... عشق جلوی مرگ را نمیگیرد. هیچ چیز جلوی مرگ را نمیگیرد. نه اینکه نتواند... نمیخواهد. همه چیز در جهان با مرگ همدست است. "منافع برتر" هم همینطور.

لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ، سرانجام بدست "منافع برتر" کشته شد... او بدست بزرگترین دشمنش به خاک نیفتاد، بلکه این بهترین دوستِ سابق بزرگترین دشمنش بود که او را به زانو در آورد. گلرت گریندلوالد و شعارش بودند که ولدمورت را به خاک انداختند... او توسط پسر خودش کشته شد. در حالیکه هشتمین جانپیچش را خودش و "منافع برتر" خودش، با هم نابود کرده بودند.

روبیوس هاگرید که دیگر صدای قدم های خودش را نمی شنید، این بار دیگر در "فلش بک" ها و "فلش فوروارد" های متعددی که دورش را گرفته بودند غرق شده بود... آن تکه ی کوچک ناخوداگاهش که با صدای ضعیف فریاد هایش او را از گذشته و آینده بیرون میکشید، مدتها بود که مرده بود. می دانست که دیگر از دریای عمیقی که خودش و "منافع برتر" خودش او را گرفتار آن کرده بودند خلاصی نخواهد یافت.

دیگر صدای جیغ های زنی که رفت و برای همیشه رفت تا کودکش بماند را نمیشنید... شیون کودکی را نمی شنید که انگار می دانست ثانیه ای بیش باقی نخواهد بود. ارکستر عظیم درون قلبش برای همیشه خاموش شده بود... او مدتها پیش از آنکه بفهمد دیوانه شده بود.
_خدا مدتها ست که اینجا رو ترک کرده...

می خواند تا به یاد بیاورد.
می خواند تا فراموش کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آذر 1394 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نه گفت زنده باد و نه گفت مُرده باد. کارش خیلی از این‌ حرف‌ها گذشته بود.
نگفت لعنت به این شانس.
حتی.. نگفت کمک..
راستش، بر خلاف چیزی که سایرین در موردش فکر می‌کردند و به رغم رنگ ِ پریده و عرق ِ سرد ِ نشسته بر چهره‌ش، در چشمانش اثری از وحشت یا استیصال دیده نمی‌شد. در حقیقت، پوزخندی لبانش را آراسته و نگاهش، تمسخرآمیز بود. حالتی که او را بیشتر از تمام عمرش شبیه به برادرش می‌ساخت.

با همان نیشخند ِ کج ِ نشسته بر صورتش و صدایی خش‌دار و ضعیف، تنها چیزی که گفت، این بود:
- گور بابای منافع مهم‌تر ِ همه‌تون..

سرما در جانش دوید، امّا مرگ چنان محبت‌آمیز او را در آغوش خود می‌فشرد که هیچ چیز نمی‌توانست لرزه بر اندامش بیندازد. چشمانش را بست. سوسوی رضایتی قلب رو به تاریکی‌ش را اندکی روشن کرد. "حداقل تو جون سالم به در بردی رفیق قدیمی."
صدای محوی در پس‌زمینه‌ی ذهنش به خاطر نام "رفیق قدیمی" غرّید.
در دل به صاحب ِ صدا خندید..
*****

می‌دانید، بعضی‌ها در زندگی‌شان هیچ چیز نیستند. البته اهمّ افرادی که با ضجّه‌موره می‌نالند که در زندگی‌شان هیچ چیز نیستند، چرت می‌گویند. آنها درک درستی از "هیچ بودن" ندارند. "هیچ بودن" یعنی به تنهایی و بدون وابستگی به انسان‌های تعریف نشوی و به شکل عجیبی، بعضی‌ها در زندگی‌شان هیچ چیز نیستند.

مثلاً او در زندگی‌ش هیچ چیز نبود. نکته‌ی دیگری که در مورد ِ هیچ ها وجود دارد، این است که آنها معمولاً نمی‌دانند هیچ چیز نیستند. امّا در این مورد ِ منحصر به فرد، او به خوبی می‌دانست که هیچ است و مشکلی هم با آن نداشت.
البته، در ضمن، به طور دقیق هم می‌دانست چه زمانی به هیچ بودنش پی بُرد.
"همان شبی که برادرش گروه‌بندی شد."

بر خلاف برادرش که موجود متکبّر و پر سر و صدایی بود، آرام و ساکت پشت در اتاق پذیرایی خزید. صدای گریه‌ی خفه‌ی مادرش را شنید. همیشه اولین کسی بود که صدای گریه را می‌شنید. گریه‌ی هرکسی را.

- افتاده گریفندور..

مادرش هق‌هق‌کنان این را گفت. شانه‌هایش به سختی می‌لرزیدند.
- با افتخار نامه نوشته که افتاده گریفندور..

پدرش پاسخی نداد. تنها به آرامی شانه‌ی همسرش را فشرد. اخلاق او و پدرش یک‌جورهایی مثل هم بود. در سکوت، تنها حضور داشتند.
به شکلی..
هردو، هیچ بودند..

شاید به همین خاطر هم با اوج گرفتن صدای گریه‌ی مادرش، این پدرش بود که او را به خاطر آورد:
- آروم باش. خب؟ ما یه پسر دیگه هم داریم.

مادر چشمان اشک‌آلودش را به پدرش دوخت.
- اون باید آبروی خونواده رو حفظ کنه.

آنجا و آن لحظه، دانست که "هیچ" است.
به دنیا آمده بود که حافظ خانواده و منافعش باشد..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی اول - انتهای صفحه‌ی دوّم

".. می‌بینی داداش؟ تو نرفتی اسلیترین و من باید می‌رفتم. تو خونه نموندی و من باید می‌موندم. تو خیلی چیزا نشدی و من باید می‌شدم.
داداش..
تو جاخالی دادی..
و همه‌چی خراب شد روی سر من تا تنهایی برای منافع مهم‌تر خونواده‌مون، زندگی‌مو فدا کنم.."
*****

وقتی کلاه گروه‌بندی را روی سرش گذاشت، چشمانش را محکم بر هم فشرد. آرام در دل زمزمه کرد: «بگو اسلیترین. خواهش می‌کنم. فقط بگو اسلیترین..»

کلاه پیر و نخ‌نما متعجب می‌نمود: «تا به حال کسی رو ندیده بودم که تا این حد اسلیترینی نباشه و بخواد بره اسلیترین.»

تکرار کرد: «فقط بگو اسلیترین. من باید برم اسلیترین..»

کلاه ذهنش را خواند.
قلبش را دید.
و به تلخی خندید: «قلب ِ یه گریفندوری، تو رو می‌رسونه به..»
- اسلیترین!!

کلاه را که برداشت، پیش از هرکسی، چشمانش در چشمان تیره‌ی برادرش دوخته شد. برقی ناخوشایند در نگاه او می‌درخشید که حالتی خصمانه در صورت جذابش پدید می‌آورد.

احساسی دردآور در معده‌ی پسربچه‌‌ی تازه گروه‌بندی شده پیچید.
آن لحظه..
برادر نه، که "برادری"‌ش را برای خانواده‌ش فدا کرد..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی پنجم - ابتدای صفحه‌ی اول

"همیشه می‌خواستم ازت بپرسم که هیچ‌وقت منو دیدی؟ اونطوری که واقعاً بودم. وقتی پشت میز صبحونه می‌نشستی، یا وقتی باهات حرف می‌زدم، منو می‌دیدی؟
نه. اینو ولش کن. می‌شه یه سؤال دیگه ازت بپرسم؟..
حاضر بودی برای من بمیری داداش؟..
چون..
من حاضر بودم فقط برای این که "من" رو ببینی، بمیرم..
همونطوری که بودم.."
*****

او به خوبی می‌دانست چگونه تعادل را حفظ کند. در نقطه‌ای میان هیاهو و سکوت، می‌توانست با تصویر پس‌زمینه یکی شود و اجازه دهد سایرین او را از یاد ببرند. می‌خواست برای آن "سایرین" هیچ باشد. همانطور که برای خانواده‌ش..
همانطور که برای همه..

امّا فقط برای یک‌نفر می‌خواست..
- نوبت توئه!

نگاهش را، نه مانند برادرش گستاخانه، بلکه آرام و جدی به کاپیتان تیم کوییدیچ که ناراضی براندازش می‌کرد، دوخت. در میان هیاهو و تشویق دوستان و بقیه‌ی هم‌خون‌هایش از روی سکّوها، کوشید صدای خاموش چشمانش را به گوش کاپیتان برساند: «من اون پستو می‌خوام.»

سوار جارویش شد و سایه‌ی محو لبخندی بر لب‌هایش نقش انداخت.
«و به دستش میارم.»

مانند تیر از کمان در رفته اوج گرفت.
.
.
- کارت درسته بچه!! دس مریزاد!!

پیش از این که پایش به زمین برسد، دست کاپیتان محکم به پشتش خورد و او را از جارویش جدا کرد. سایر اعضای تیم با صدای بلند خندیدند، امّا او بی‌تفاوت جارویش را برداشت و با تکان دادن سری به نشانه‌ی خداحافظی، از آنجا دور شد.

"او" نیامده بود.
همان یک نفری که می‌خواست پروازش را ببیند.. نیامده بود.
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی هفتم - پاراگراف دوم صفحه‌ی آخر

"..حرف از کوییدیچ شد، شرط می‌بندم هیچ‌وقت از خودت نپرسیدی چرا برای جستجوگر شدن درخواست دادم. چرا می‌خواستم بهترین جستجوگر هاگوارتز باشم. چرا انقدر اون گوی زرّین مزخرف برام مهم بود.
می‌دونی داداش؟ می‌خواستم بهت نشون بدم منم می‌تونم به خوبی اون باشم.. ولی تو هیچ‌وقت بازی منو ندیدی، نه؟ هه.. چه سؤالیه که می‌پرسم. تا وقتی اون بود.. کی به بچه جستجوگر بی اهمیتی مثل من نگاه می‌کرد..
ولی تو باید می‌دیدی. من به خاطر تو رفتم. به خاطر تو جستجوگر شدم. به خاطر تو بازی کردم. تو باید می‌دیدی..
من برادر ِ تو بودم..
حتی با این که دلت می‌خواست اون برادرت بود.
حتی با این که گفتی اون برادرته.."
*****

در مورد آزادی، مزخرفات زیادی به هم بافته می‌شود، امّا هیچ‌کس واقعاً سعی نمی‌کند بفهمد چیزی که برایش جان می‌دهد، چیست. آزادی، تعریف ساده‌ای دارد: یعنی آن چیزی را که دلت می‌خواهد بپوشی. آن چیزی را که دلت می‌خواهد، بتوانی بگویی. یعنی وقتی تیم کوییدیچ محبوبت برنده می‌شود، بتوانی بیرون بدوی و فریاد بزنی. یعنی عیبی نداشته باشد پلیوری با طرح متحرک بر تن کنی.

آزادی برای او بسیار ساده بود: یعنی جرئت داشته باشی بگویی چه دوست داری.. چه فکر می‌کنی..

چه کسی هستی..

شاید برای همین، او نیز مانند پدر و مادرش و انبوهی جادوگر دیگر، هوادار لرد ولدمورت ِ نوظهور بود. راستش، پسرک از این زندگی پنهانی خسته بود. از پنهان کردن ِ جادوی وجودش خسته بود. از پنهان کردن علایقش.. از پوشیدن ِ آن‌چه دوستش ندارد.. از فرو خوردن حرف‌هایی که می‌خواهد فریادشان بزند.. از قایم شدن و به روی خودش نیاوردن.. از همه چیز خسته بود.

او نیز مانند لرد ولدمورت دلش می‌خواست جادوگران آزاد باشند. آزاد باشند که ردای تیم محبوبشان را بر تن کنند. آزاد باشند که مثل آدم با جارو به این سو و آن سو بروند. آزاد باشند که پلیوری با طرح متحرک بر تن کنند..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی دهم - خطوط انتهایی صفحه‌ی نیمه‌سوخته

".. تو ولی نمی‌فهمیدی، چون تمام عمرت به خیالت آزاد بودی. تو شورش کردی و رفتی گریفندور و همون لحظه، انگار آزاد شدی از قفست. من ولی تمام عمرم زندانی بودم داداش. تمام عمرم داشتم حرفای مامان رو در مورد منافع خونواده می‌شنیدم. در مورد خونواده. خون. اصالت. همه‌چیزایی که تو زدی زیرشون و فرار کردی. من چی ولی؟ هیچ‌وقت از خودت پرسیدی سر برادر کوچیکترت اومد؟
تو برادر بزرگتر من بودی..
تو باید از من محافظت می‌کردی..
وقتی مامان، یا حتی لرد از منافع مهم‌تر حرف می‌زدن، من فقط یه چیزی تو ذهنم بود: «من باید منافع ِ مهم‌تر ِ تو بودم..»
ولی من هیچ‌وقت اون هدف ِ نهایی برای هیشکی نبودم.
من هیچ‌وقت هیچی نبودم. نه برای تو. نه برای مامان. نه برای لرد..فقط برای یه نفر تو تموم دنیا معنی داشتم.. که از قضا اونم فقط یه جنّ خونگی بود!
اون بیشتر از همه‌ی شماها به من اهمیت می‌داد.. اونقدر که.."

ادامه‌ی کلمات در سیاهی ناشی از سوختگی ِ کاغذ پوستی محو می‌شود.
*****

سرانجام، جرقه‌ی نهایی شبی پس از شام زده شد. دقیقاً زمانی که مادرش داشت قسمتی از صحبت‌های لرد را نقل می‌کرد. به لطف دخترعمه‌ش، یکی از طرفداران و یاران ِ نزدیک ِ آن رهبر ِ پرشور، هرگز از لرد بی‌خبر نمی‌ماندند.
- .. البته ایشون گفتن که تقابل ما و اونا..

"اونا" را با لحنی منزجر بر زبان آورد و همان لحظه، او متوجه تیره‌تر شدن چهره‌ی برادرش شد. آرزو کرد مادرش صحبت‌هایش را به وقتی دیگر موکول کند، ولی به خوبی می‌دانست همان اندازه که او و پدرش به یکدیگر شبیهند، مادر و برادرش چون سیبی که از وسط نصف شده باشد، در کلّه‌شقی و لجبازی با هم رقابت می‌کنند.

- ممکنه باعث شه تعداد زیادی از یارانشون، تعداد خیلی زیادی از مرگخوارا کشته شن. امّا با این حال، این فداکاری‌ایه که..

برادرش پوزخندی زد و زیرلبی، امّا چنان‌که به گوش مادرش برسد و نرسد، جمله‌ی بانوی خانه را کامل کرد:
- لرد حاضرن انجام بدن!

همین.
مادرش به یک‌باره برآشفت و فریادهایش مثل همیشه در خانه طنین انداخت. لحظه‌ای بعد از این که چشمانش را محکم بر هم فشرد و با امیدی عبث، از مرلین خواست این بحث را به انتها برساند، شنیدن نامی، گوشش را تیز کرد:
- وقتی با اون لوپین که معلوم نیس کدوم تسترالی هس می‌چرخی..

برای اولّین بار، فریاد برادرش بلندتر از فریاد مادر بود:
- در مورد ریموس درست صحبت کن!

او هرگز به خاطر نداشت برادرش در دفاع از او چنین صدایش را بلند کند..

- با اون پاتر ِ خائن به اصل و نسب..
- اون برادر منه!!

- برادر ِ تو، منم.

به شکل عجیبی، کمابیش جادویی، صدای آرام ریگولوس بلک ِ جوان، داد و هوار دو بلک ِ دیگر را فرو نشاند. بیشتر چنان که گویی باورشان نمی‌شد این جمله متعلق به او باشد، هر دو نفر به پسر جوان‌تر خانواده خیره ماندند.

سیریوس پیش از مادرشان خودش را جمع و جور کرد و پوزخندی زد:
- چون ما خیلی شباهت‌های زیادی داریم..

صدای بلک ِ کوچک بر خلاف برادرش، آرام و عاری از تمسخر بود.
- برادری در مورد شباهتا نیست. در مورد رگ و ریشه‌س.

لحظه‌ای نگاهشان در هم دوخته شد. به نظر ریگولوس، این اولین بار در تمام عمرشان بود که همدیگر را می‌دیدند. نه. این اولین بار در عمرش بود که سیریوس او را می‌دید. اولین بار در عمرش بود که می‌خواست سیریوس "او" را ببیند.

آنگاه، برادر بزرگتر برگشت و به مادرش نگریست:
- پس این رگ و ریشه رو بسوزون! تو که خوب بلدی!

سپس روی پاشنه‌ی پایش چرخید و از آشپزخانه‌ بیرون رفت.
رفت تا پیش برادرش باشد.
گرچه ریگولوس اشتباه می‌کرد. برادری دقیقاً در مورد شباهت‌ها بود.
شباهت دو قلب ِ گریفندوری.
شباهت ِ دو زندگی ِ بی صدا، سوخته..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی سیزدهم - پی‌نوشت ِ انتهایی ِ نامه

"پی‌نوشت:
واقعاً جیمز بیشتر برادرت بود تا من؟"
*****

یک سمت در، او ایستاده بود. چهره‌ش مثل همیشه آرام و لب‌هایش، بدون انحنایی رو به بالا یا پایین. دستش روی دستگیره‌ی در قرار داشت و انگشتانی که تا پیش از این، بارها و بارها به دور گوی زرّین حلقه شده بودند، حالا مردد و نامطمئن می‌نمودند.
"نرو."

سرش بیش از پیش فرو افتاد. موهای صافش، لغزیدند و چهره‌ی سپیدش را که نور ماه نوازشش می‌کرد، پوشاندند. شانه‌های باریکش، گویی زیر فشار باری نادیدنی، خم شده بود. بار چشمان منتظر و متوقع والدینش.. که می‌خواستند او نیز مانند لرد و یارانش برای آزادی جادوگران قدمی بردارد و غرور خانوادگی‌شان را حفظ کند..
"منو تنها نذار داداش.. نذار تنها بمونم.."

و نمی‌دانست آن سوی در، دستی دیگر دستگیره را می‌فشارد.
سر دیگری فرو افتاده‌است.
موهای صاف و سیاه دیگری، چهره‌ی خوش‌قیافه‌ی بلک ِ دیگری را پوشانده‌اند.
نمی‌دانست کسی آن سوی در چشمان تیره‌ی مرددش را به در اتاق ِ او دوخته است.
"نشو."

دست دیگر، کوله‌ی روی دوشش را محکم‌تر نگاه داشت.
"قاطی این بازی نشو داداش."

آن شب، جز در ِ خروجی ِ خانه‌ی شماره دوازده گریمولد، هیچ در دیگری گشوده نشد..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی نوزدهم - حاشیه‌نویسی ِ صفحه‌ی اول

"به هر حال من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا تو انقدر از کریچر متنفر بودی."
*****

- کریچر.

به پشت روی تخت دراز کشیده بود و آرام، جن خانگی‌شان را صدا کرد. مهم نبود صدایش چقدر آرام باشد، کریچر همیشه می‌شنید. کریچر همیشه می‌آمد. به نوعی، گویی او تنها کسی بود که صدای آرام ِ ریگولوس را می‌شنید. با صدای پاقی پدیدار و تا کمر خم شد.
- ارباب بلک ِ جوون؟
- حال مادرم چطوره؟

اشک در چشمان برآمده‌ی جن خانگی وفادار حلقه بست:
- قلبشون به سختی شکسته ارباب ِ جوون. در کمال احترام، برادر ِ..

ریگولوس چیزی نگفت، تنها از گوشه‌ی چشم نگاهی به جن انداخت. همان نیم‌نگاه برای کریچر کافی بود تا بداند هرگز، تا ابد، حق ندارد جلوی ریگولوس به برادرش بی‌احترامی کند.
- برادرِ.. ـتون.. قلب ایشون رو شکستن. حال ِ خانوم خیلی بده ارباب. شرافت خونوادگی ِ بلک به نظرشون لکّه‌دار شده و دیگه هیچ‌وخ نمی‌تونن احترامشون رو بین جامعه‌ی جادویی لرد سیاه به دس..
- میارن.

به سقف خیره شد.
- ما باید از این خونواده محافظت کنیم کریچر.

بی آن که نگاهش را از روی خط و خطوط سبز و نقره‌ای پرچم اسلیترین ِ نقش بسته بر سقف اتاقش بردارد، پرسید:
- به من وفاداری؟

جن با چنان شدت و حدتی سرش را تکان داد که گوش‌های بزرگش مانند بادبان‌ به احتراز در آمدند.
- بله ارباب بلک! تا آخر عمرم ارباب بلک! همیشه!

ریگولوس بلک با حرکتی نرم اما سریع، از روی تخت برخاست. به او نگریست. سایه‌ی محوی از لبخند را می‌شد در انتهای چشمان ِ تیره‌ش دید.
- کریچر خوب.

جن خانگی از شدّت شعف به لرزه افتاد و چنان خم شد که نوک بینی‌ش محکم به زمین برخورد کرد. بر خلاف ارباب بلک ِ بزرگتر، ارباب بلک ِ کوچک، پسر خوبی بود.
برای خانم.
برای خانواده.
برای منافع برتر ِ جادوگرها..

و آن دو قرار بود پاسدار خانواده‌ی بلک باشند..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی بیست و سوم - قسمت پاره شده‌ی صفحه‌ای نامعلوم

"..می‌دونم از مرگخوار شدنم عصبانی هستی داداش. ولی.. حداقل برگرد خونه تا در موردش با هم حرف بزنیم. اصلاً نه در مورد این، برگرد خونه تا با هم حرف بزنیم.
می‌دونی چیه؟
فقط برگرد خونه.."
*****

سه صدای بلند "پاق" پیاپی در میدان گریمولد طنین انداخت و از ناکجا، سه پیکر تیره به یک‌باره وسط خیابان ظاهر شدند. اولین پیکر، که اندامی کشیده و باریک داشت، خم شد و محتویات معده‌ش را بالا آورد. در میان صدای مشمئزکننده‌ی استفراغ ِ او، خنده‌ی شدید دومین نفر و حتی پوزخندهای تأسف‌آمیز آخرین پیکر ِ پدیدار شده نیز به گوش می‌رسید.

- پسردایی‌ت زیادی حسّاسه بلاّ.

نفر سوم چنین گفت و باعث شد خنده‌ی کسی که بلا خطاب شده بود، شدید‌تر شود.
- بین بلک‌ها همچی چیزی نداریم رودی. این یکی نوبره!

سپس با نوک چوبدستی، بی‌توجه به پسر جوان، شروع به فر دادن ِ رشته‌ای از گیسوان پرپشت زیبایش کرد:
- بدی‌ش اینه که من اصن بچه‌داری بلد نیستم. کاش سیسی باهامون بود.

رودولف لسترنج با نیشخندی شیطنت‌آمیز به سمت بلاتریکس چرخید:
- که بچه‌داری بلد نیستی؟ چه بد..

ریگولوس نه از آنجا و به رسم رعایت ادب، که از ابتدا هیچ نشنیده بود. از همان لحظه‌ای که دید مراسم "گفتگوی خصوصی" بر سر حقوق اصیل‌زاده‌ها با کاراگاه وزارتخانه به کجا ختم شد..

از همان لحظه‌ای که رودولف ِ کم‌حوصله نتیجه گرفت: «اصن گوش به فرمون نیستی داداش.» و با طلسم فرمان، او را واداشت زبانش را بجود..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی بیست و ششم - خط خوردگی‌های پشت صفحه‌ی اول

"من ترسیده‌م لعنتی! کدوم گوری هستی؟! آقای گریفندوری ِ شجاع! کدوم گوری هستی؟! بیا و نجاتم بده! چرا نیستی؟! چرا نمیای؟! چرا نمی‌تونم پیدات کنم؟! چرا ولم کردی؟.. چرا ولم کردی سیریوس؟..
چرا گذاشتی مرگخوار شم؟..
چرا رفتی؟..
چرا هیچ‌وقت من برات وجود نداشتم؟.. من وجود دارم! منو می‌بینی؟! منو ببین! من ترسیدم! من نمی‌دونم باید چی‌کار کنم!
کدوم گوری هستی لعنتی؟!!"

در انتهای آخرین کلمه، کاغذ بر اثر فشار قلم‌پر سوراخ شده و سایر کلمات نیز به دلیل رطوبتی با منشأ نامعلوم - محتملاً قطرات اشک - بر روی کاغذ پخش و ناخوانا گشته‌اند.
*****

در حیاط پُشتی مقرّ دلگیر مرگخواران ایستاده و آسمان را نگاه می‌کرد. باد سردی در حال وزیدن بود و ردای سیاهش، هم‌گام با آن می‌رقصید. چوبدستی‌ش را میان انگشتش تاب می‌داد و مردد، گوشه‌ی لبش را می‌جوید.

- ریگولوس.

با این که صدای بلاتریکس، دخترعمه‌ش و مرگخوار مقرّب لرد ولدمورت را شناخت، برنگشت.
- هوم؟

بلاتریکس کنارش ایستاد و ابتدا او و سپس، آسمان را برانداز کرد. ریگولوس بدون توجه به او، چوبدستی‌ش را رو به آسمان بالا آورد و یک چشمش را بست.
- بنگ.

نشانه‌های تحقیر در چهره‌ی بلک ِ سابق و لسترنج ِ کنونی پدید آمد.
- زده به سرت بچه؟

ریگولوس که هنوز یک چشمش به آسمان ِ سیاه ِ شب بود، شانه‌ای بالا انداخت.
- از ابرا متنفرم.

بلاتریکس پوزخندی زد.
- امشب رو خوشحال باش. باید بری مأموریت و هرچی هوا تاریک‌تر باشه، علامت شوم مشخص‌تر و روشن‌تره.

حق با او بود. هرچه آسمان تاریک‌تر می‌شد، علامت شوم بیشتر رخ می‌نمود.
و وقتی ریگولوس و سیریوس پدیدار می‌شدند..
دیگر کسی علامت شوم را در آسمان نمی‌دید..!
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - یادداشت کوتاه ِ اول

"هرچی هوا روشن‌تر می‌شه، علامت شوم محوتر می‌شه."
*****

او همیشه صدای گریه را پیش از بقیه می‌شنید.
مهم نبود صدای گریه‌ی چه کسی باشد.
مادرش.
یا کریچر..
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - یادداشت کوتاه ِ سوم

"راستی، امشب به آسمون نگاه کن. ببینم می‌تونی ریگولوس رو پیدا کنی یا نه.
من همیشه سیریوس رو توی آسمون می‌بینم. هروقت می‌ترسم. یا حس می‌کنم تنهام. می‌دونم تو اون بالایی و هنوز داری می‌تابی و فکر می‌کنم: خب، همه‌چی روبه‌راهه.
چطوری شب می‌تونه با داشتن ِ ریگولوس و سیریوس، سیاه باشه؟"

در انتهای نامه، شکلک خندانی کشیده شده و سپس، خط خورده است.
*****

- کریچر؟
- ارباب.. ارباب..

کریچر فین‌فین‌کنان کوشید اشک و حال خرابش را پنهان سازد، ولی پیش از این که تلوتلوخوران از جایش برخیزد، ریگولوس ناخودآگاه به سمتش شتافت و در آستانه‌ی سقوطش، او را محکم نگاه داشت. ناباورانه به جن خانگی وفادارشان نگریست.
- بهت دستور می‌دم..

جمله‌ش، سردرگم و متحیر در هوا معلق ماند. به او دستور می‌دهد چه؟!.. چه اتفاقی افتاده بود!؟.. ولدمورت برای مأموریتی سری، جن وفادار ِ خانواده‌ی بلک را خواست و..
تمام قدرتش را به کار بست تا صدایش آرام و مسلط باشد:
- بهت دستور می‌دم بگی چه اتفاقی افتاده.
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - یادداشت کوتاه هفتم

"تو یادته مامان بچه بودیم برامون چه لالایی‌ای می‌خوند؟ دعای خاموش منو بشنو.. صدای خاموش منو دنبال کن.. وقتی تاریکی محاصره‌ت کرده.. به محدوده‌ی دید من قدم بذار.. داخل نور رو نگاه کن.. و بدون که من پیدات می‌کنم..
به نظر تو و دوستات احتمالاً مسخره میاد، ولی بدجور دلم هوای اون لالایی رو کرده.
بدون که من پیدات می‌کنم.
باید حس خوبی باشه.. این که بدونی یکی پیدات می‌کنه."
*****

- بهت دستور می‌دم منو به اونجا ببری.

نه فقط گوش‌ها، که تمام بدن ِ جن‌خانگی از وحشت به لرزه درآمد.
- ارباب بلک.. التماس می‌کنم..

ریگولوس چشمان سیاهش را به او دوخت. خودش می‌دانست یا نمی‌دانست، نگاه مستقیم و خاموشش تأثیری غریب بر هرکه پیش رویش بود، می‌گذاشت.

او، بر خلاف آن‌چه برادرش ممکن بود بیاندیشد، از جیمز پاتر و امثالش خیلی پر دل و جرئت‌تر بود. برای حفاظت از خانواده‌ش، برای حفاظت از آن‌چه مادرش، دخترعمه‌هایش و لرد، "منافع برتر" می‌نامیدند، هرچیزی را فدا می‌کرد. برادری‌ش را. زندگی‌ش را. باورهایش را. در طی این هجده سال، یک به یک آرزوهایش را به مسلخ ِ آن منافع لعنتی برد و خم بر ابرو نیاورد. هرگز کسی چیزی از او نشنید. هرگز کسی چیزی از او ندید. ریگولوس بلک، یک اصیل‌زاده‌ی جوان و پسری وظیفه‌شناس بود.

امّا نه خانواده‌ش.
نه. خانواده به رگ و ریشه ارتباطی نداشت.
خانواده از جایی عمیق‌تر شکل می‌گرفت.
جایی سمت ِ چپ ِ بدن، نزدیک ِ بازو..
از آنجا، خانواده ریشه می‌دواند.

و کریچر خانواده بود!
ریگولوس خانواده‌ش را فدا نمی‌کرد!
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - یادداشت کوتاه یازدهم

"می‌خواستم یه روزی به آسمون نگاه کنی و ریگولوس رو ببینی. بعدش با خودت بگی: خوبه. اوضاع هنوز روبه‌راهه.
ولی نمی‌تونم چیزی بهت بگم. فکر کنم از اولش داستان در مورد ِ من نبود. عیب نداره. یه روز تو و جیمز و ریموس و پیتر آسمون رو نگاه می‌کنید و بخواید نخواید، ریگولوس یکی از درخشان‌ترین ستاره‌های آسمون ِ شبه!"
*****

در آستانه‌ی ورودی غار ایستاد. کریچر تصور کرد اربابش ترسیده است، امّا ریگولوس بلندبالا و باریک‌اندام، تنها سرش را عقب برده و به آسمان می‌نگریست.
- ارباب؟
- می‌دونی ریگولوس کدومه کریچر؟

با حالتی نامتعادل، بیشتر به عقب خم شد. شاید برای اولین بار در تمام زندگی‌ش، لب‌هایش صاف و بدون حالت نبودند. واقعاً داشت لبخند می‌زد. کریچر ناباورانه به لبخند زدن اربابش خیره ماند. همه اعتقاد داشتند ارباب سیریوس از ارباب ریگولوس خوش‌قیافه‌تر است، ولی هیچ‌کس تا به حال لبخند زدن ارباب جوان را دیده بود؟!

ریگولوس دستش را بالا برد و ستاره‌ای را نشان داد:
- باید اونجا باشه.

کریچر گیج شد.
- ولی نیست؟

پسر جوان سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد و لبخندش جلای بیشتری یافت.
- آسمون امشب ابریه. ریگولوس معلوم نیست.

به جن‌خانگی‌ش نگاه کرد و لبخندش، کم‌کم بدل به نیشخند ِ کجی، با شباهتی باورنکردنی به برادر بزرگترش گشت:
- سیریوس هم معلوم نیست.

جن با آسودگی و تشویش توأمان از اربابش به آسمان و از آسمان به اربابش نگریست. آیا ارباب می‌خواست او ستاره‌ای را پدید بیاورد؟ مطمئن نبود چنین کاری در محدوده‌ی توانایی‌هایش باشد. یک لنگه از ابروهای سیاه ریگولوس بالا رفت.
- ولی وجود دارن. می‌فهمی؟

نه.
خب جواب صادقانه این بود.

- مهم نیست دیده بشن یا نه. وجود دارن. و روشن‌ترین ستاره‌های آسمونن. همین کافیه.

سرش را چرخاند و نگاه مصمم و آرامش را به دهانه‌ی مخوف و هراس‌آور ِ غار دوخت:
- اوضاع روبه‌راهه.
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی چهاردهم - انتهای نامه

"ما هیچ‌وقت با هم در مورد روح‌ها حرف نزدیم. خب، ما هیچ‌وقت با هم در مورد خیلی چیزا حرف نزدیم، ولی ضمناً، ما هیچ‌وقت با هم در مورد روح‌ها هم حرف نزدیم.
اگه بمیری به شکل روح برمی‌گردی؟
من برمی‌گردم.
برمی‌گردم و دمار از روزگارت در میارم سیریوس بلک!"
*****

- اگر من برنگشتم، بهت دستور می‌دم به خانواده‌م یا هرکس که با من نسبت خونی داره نگی که چه اتفاقی برای من افتاده.

ریگولوس بی‌توجه به چشمان اشک‌آلود کریچر، همچنان به قاب‌‎آویز انتهای قدح خیره بود.
- اگر من نتونستم برگردم، بهت دستور می‌دم این قاب‌آویز رو با این یکی که من آماده کردم جابه‌جا کنی و اصلیه رو نابودش کنی. بهت دستور می‌دم برگردی خونه. بهت دستور می‌دم اگه نتونستم به نوشیدن مایع ادامه بدم، به زور به خوردم بدی‌ش. بهت دستور می‌دم.. حتی اگه بهت دستور ِ دیگه‌ای دادم اون موقع.. بهم گوش نکنی.. بهت دستور می‌دم اگر کسی بهمون حمله کرد یا هر اتفاق غیر منتظره‌ای افتاد فرار کنی. بهت..

صدایش در انتهای جمله‌ی آخر گرفت.
- بهت دستور می‌دم زنده و سالم بمونی و مثل قبل مراقب خانواده‌م باشی.

نگاهش را سرانجام از صحنه‌ی اعدام خودش برگرفت و به جن خانگی‌ش دوخت:
- بهت دستور..

کلماتش به یک‌باره بریده شدند. دستان لاغر و استخوانی کریچر ناگهان او را با تمام قدرتشان در آغوش گرفتند.
- ار.. باب.. کریچر بد.. کریچر.. بد..

حسی خوشایند در آن غار سرد، به قلبش گرما بخشید. هیچ‌کس در عمرش او را این‌گونه در آغوش نکشیده بود.. سرش را که پایین انداخت، از میان دسته‌ی موهای صاف و سیاهش، لبخندی ملایم دیده شد.
- نه.. کریچر خیلی خوب.. کریچر جن خونگی وفادار..

دستان او را آرام از دور خودش باز کرد و جلویش زانو زد تا چشم در چشم شوند.
- و بهت دستور می‌دم..

چیزی در اعماق چشمان تیره‌ش لرزیدند.
- وقتی.. آخراش.. آخرای معجون.. برام آهنگ ِ "بدون که من پیدات می‌کنم" رو بخونی.

نفس عمیقی کشید و برخاست.
او خانواده‌ش را فدا نمی‌کرد..!
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - نامه‌ی کوتاه هفدهم - پاراگراف سوم

"..من امّا دلم برات تنگ می‌شه.. برادر!.."
*****

کریچر فقط گفته بود "چیزهای بد".
ریگولوس انتظار چیزهای بد داشت. بزرگترین ترسش. حمله‌ی لشکر دیوانه‌سازها. آینه‌ی نفاق‌انگیزی. چیزی.
و با اولین جرعه..
- احمق.

برادرش در برابرش ظاهر شد. با همان ژست متکبری که او را بی‌نهایت شبیه به دخترعمه‌ی مشکین‌مویشان می‌ساخت، دستش را در جیبش کرده و به برادر کوچکترش پوزخند می‌زد.
- هیچ‌وقت نه مغزت کار کرد، نه قلبت.

ریگولوس جرعه‌ی بعدی را نوشید.

- به درد نخور. این چیزی هست که تو بودی. این چیزیه که همه‌ی عمرت بودی. هیچ ارزشی برای هیچ آدمی نداشتی. و به هیچ دردی هم نخوردی، تعجبی نداره!

با جرعه‌ی بعدی، سیریوس چرخی دورش زد و قهقهه‌ش در غار پیچید.
- تو همه‌چی از همه کم آوردی! هیچ‌وقت نتونستی جلوی گریفندور برنده بشین، چون وقتی جیمز بود هیچ‌وقت دستت به اسنیچ نمی‌رسید..

جام ِ دیگری پر و خالی شد..

- از هر وَری خوردی داداش! من که برادرت بودم آدم حسابت نمی‌کردم. واسه مامان که یه عروسک بودی. هیشکی هیچ‌وقت نفهمید اصلاً وجود داری..
- حالا چی؟!

جام را محکم در میان انگشتان سفیدش فشرد و تصویر سیریوس لحظه‌ای مخدوش شد.
- حالا که منو می‌بینی! حالا منو ببین! من اینجا دارم می‌میرم! صدامو می‌شنوی؟! منو می‌بینی؟!

کسی جام را به زور از میان دستانش بیرون آورد و با جرعه‌ای اجباری، بار دیگر به سیریوس قدرت بخشید.
برادر بزرگتر نیشخندی زد و آرام گفت:
- راستشو بخوای، نه.

ریگولوس بی آن که متوجه باشد سرش را چرخاند. نمی‌خواست دیگر بخورد. نه.. نمی‌خواست دیگر بشنود. از همان جایی که شبح سیریوس تمام زندگی‌ش را در یک جمله خلاصه کرد، دیگر نمی‌خواست بشنود. "از هر وَری خوردی داداش.."

- هیشکی حتی نمی‌فهمه که مُردی..

سرمای سوزاننده‌ای به یک‌باره تمام بدنش را در نوردید. پاهایش لرزیدند، امّا قلبش آتش گرفت. روی زمین افتاد و به سینه‌ش چنگ زد. در برابر جرعه‌ی بعدی مقاومت کرد.
- نه.. دیگه نه.. خواهش می‌کنم..
- اگرچه، هیشکی اون بیرون نیست که اهمیت بده تو مُردی..
- نمی‌خورم.. بس کُنین.. نه..
- تو "هیچ" بودی. همه‌ی زندگی‌ت.. هیچی بودی.

چیزی در اعماق چشمان ِ رو به تاریکی‌ش درخشید. از ناکجا، آرامشی ناگهانی او را در آغوش کشید و تسکینش داد.
- باشه.

تصویر سیریوس گویی گیج شد. ریگولوس به آرامی چشمانش را بست و لبخندی زد.
- عیبی نداره داداشی..

پلک‌هایش که بالا رفتند، پرده از نگاهی متفاوت برداشتند. نگاهی جسور و آرام. خونسرد و قابل اتکاء. باهوش و زیرک. دشمنی خطرناک و حریفی قابل احترام. تمام آن‌چه این سال‌ها پنهانشان می‌کرد..
- عیبی نداره..

او از اول هم می‌دانست هیچ است.
و مشکلی با این هیچ‌چیز بودن نداشت..
هیچ‌ها را می‌شد فدای منافع مهم‌تری کرد..!
*****

از سِری نامه‌های هرگز به مقصد نرسیده - یادداشت کوتاه ِ آخر

"دیر فهمیدم برادری در مورد شباهتا نیست. در مورد تفاوتاست و ما بهترین برادرای دنیا می‌شدیم. ولی این داستان، داستان ِ من و تو نیست، پس تو حداقل مواظب خودت باش. هیچ‌وقت اتفاق خوبی برای اونایی که داستان در موردشون نیست نمیُفته."
*****


دوزخی‌ها او را به اعماق دریاچه کشیدند و جسدش هرگز پیدا نشد.
هیچ‌کس هرگز دنبالش نگشت.

گرچه‌ ستاره‌ی بی‌صدایش هیچ‌گاه از درخشش بازنایستاد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1394/9/19 1:28:49
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 16 آذر 1394 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دای خطرناک
VS
راهب چاق


بوی خون می آید... رو به رویم ایستاده... می خندد... شرورانه! پای راستش را فاتحانه روی چیزی گذاشته است.
و آن چیز جنازه من است! غرق در خون...

از خواب می پرم. خواب؟ مگر قرار نبود یک چرت کوتاه باشد؟ لعنت بر من! اگر زودتر از موعد می آمد؟ اگر مرا هم مثل پدر در خواب می کشت چه؟ اگر قسمم را می شکستم چه؟ صدای نفس نفس زدن هایم تاسف بار است. دروغ چرا؟ ترسیده ام. به خودم تشر می زنم. بس کن پسر! این همه سال... با یک ترس احمقانه خرابش نکن. تو دای خطرناکی!

ساعت درونی بدنم نوید از غروب آفتاب می دهد. به زودی می آید... دست بر کمرم می کشم. سلاح هایم آماده هستند. چوبدستی و شمشیرم. بعد از این دوئل به جای این شمشیر، شمشیر پدر را بر کمر بسته ام. باید بسته باشم.

رو به رویم ایستاده... می خندد... شرورانه! اما خبری از جنازه نیست. قرار هم نیست باشد. امشب فقط یک جنازه روی زمین می افتد. جنازه رندل چین شبح واره!
- نامه تو خوندم خون آشام کوچولو. انتقام! ها؟ دلیلی برای کشتن تو نداشتم. پدرت زیادی تو کارام فضولی می کرد. اما مثل این که تو هم دلت براش تنگ شده؟

نیشخند می زند. دست بر شمشیری که بر کمر بسته می کشد. شمشیر پدر... شمشیر من! می خواهد عصبانیم کند. به رجز خوانی هایش ادامه می دهد. تک تک جمله هایش، تک تک حرکاتش را بررسی کرده ام. برای هر جمله اش جوابی آماده کرده ام. برای هر حرکتی که می کند. بررسی کرده ام. بارها و بارها در ذهنم. کار امروز و دیروزم نیست. سیزده سال است که تمام افکارم پر شده است از انتقام... از قتل رندل چین!

اما اکنون تمامش را فراموش کرده ام. فقط یک چیز در ذهنم می گذرد: قتل! انتقام!

شمشیرش را می کشد. اخم روی پیشانی ام و فک محکمم به او می فهماند که خبری از رجز خوانی نیست. حداقل از طرف من. من هم شمشیر می کشم. با یک طلسم می توانم از بین ببرمش، اما من تقلب کار نیستم. نه مثل او. دیگر خبری از لبخندش نیست. انگار فهمیده با چه کسی طرف است. من دای خطرناکم!

حمله می کند. دفاع می کنم. فشار می آورد. دندان هایش روی هم ساییده می شود. اخم من هم غلیظ تر شده است. دو مرد در برابر هم. فشار می آوریم. وقت تضعیف روحیه است.
- کم آوردی چین. پیر شدی. اشکال نداره. امشب بازنشسته می شی. برای همیشه!

نوبت من است که نیشخند بزنم. حمله ساده اما ماهرانه ام کار کرد. با شمشیرم به عقب می رانمش. وقت حمله من است. دیگر درنگ جایز نیست.

حمله می کنم، به سرش. دفاع می کند. کودن! شمکش کاملا بی دفاع است. شاید مبارزه را از یاد برده؟ با تمام توان لگد می زنم. حمله که فقط با شمشیر نیست. عقب می رود، دو قدم. مرا زیادی دست کم گرفته است.

درس اول استادم را به خوبی به خاطر دارم: هرگز به حریف فرصت نده! دوباره حمله می کنم. با نوک شمشیرم درست به سمت قلبش. به خاطر ضربه ای که خورد چشمانش را لحظه ای بسته بود. همین لحظه هم برای من کافی است. وقت برای دفاع ندارد. سعی می کند جاخالی بدهد. شمشیرم به بازوی اش کشیده می شود و خراشی عمیق ایجاد می کند.

یک لحظه، مغرور می شوم. به خاطر ضربه ای که خورده در شوک است و تعادل ندارد اما فرصت ها را از دست نمی دهد. ضربه محمکش ران پایم را خراش می دهد. عمیق تر از دستش. فقط اگر تعادل داشت...

به پایم اهمیت نمی دم. به درک که خون می رود. به درک که ضربه خورده ام. باید او را برای همیشه از این دنیا محو کنم.

پاهایش را روی زمین محکم می کند. نیشخندش برگشته. چگونه اجازه دادم؟ شاید آنقدر ها هم خطرناک نیستم... می خواهد حمله کند. هنوز زنده ام. اما دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم. روحیه ام را از دست داده ام. به درک که می میرم...

فریاد می زند و من خونسردم. می خواهد مرا بترساند و من خونسردم. مثل یک گاو وحشی حمله می کند و من خونسردم. دیوانه شده و من خونسردم. انگار دیگر هیچ نمی فهمد و من... طاقتش تمام شده از سخت جانی من. خودم هم تعجب کرده ام.
- میکشمت بچه!

حمله می کند. شمشیرم را بالا می آورم و دفاع می کنم. برای چه؟ چه می شود اگر شمشیرم را زمین بندازم؟ زانو بزنم و بگذارم کار را تمام کند؟

اما... یک چیزی درون قلبم، دقیقا همانجایی که مادر می گفت جای مخصوص اوست، نمی گذارد. روحیه می دهد. تو دای خطرناکی پسر. مگر قسم نخورده ای انتقام بگیری؟ مگر برای دیدن جنازه رندل چین نیامده ای؟ میخواهی تسلیم شوی؟ مگر پدر نمی گفت یک لوولین هرگز تسلیم نمی شود؟

دوباره نیرو می گیرم. من برای قتل او آمده ام.

نیشخند می زنم. آنقدر عصبانی است که این حرکت کوچک را فراموش کرده... شاید هم آنقدر کوچک است که اصلا به آن فکر نمی کند. یک چرخش کوچک شمشیرم... و تنها سلاح رندل چین به کناری پرت می شود. حتی نگاهش هم نمی کند. سریع گارد دفاع می گیرد، با همان دست های خالی اش. شجاع است... اما تغییری در تصمیم من ایجاد نمی کند.
- هیچوقت فکر نمی کردی یه روزی انتقام بگیرم. نه؟

ضربه می زنم. دفاعی ندارد. لحظه ای در چشمانم نگاه می کند و بعد... روی زمین می افتد. با چشمانی باز و شمشیری در قلبش. آنقدر ارزش ندارد که دفنش کنم.

شمشیرم را در دست می گیرم. با غرور نگاهش می کنم. زخم عمیق پایم را به یاد می آورم. با یک طلسم مثل اولش می شود. می خواهم به قبیله برگردم پیش هم خون هایم، برادرانم، خون آشامان.


و من انتقام گرفته ام. قتل یک قاتل...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده