به آینه خیره شد و با نگاه"مردک بیشعور چرا منو این جوری کردی"به دکتر خیره شد. دستش را در جیب پشتیش فرو کرده و چیزی سبیسه به کیف پول را دراورد.کیف را باز نمود و از دران آن عکسی را به دکتر نشان داد.
دکتر نگاهی بس عجیب به عکس نمود و با دهان باز تا کمی نیمه ابری گفت:
چطور از خودت عکس گرفتی قبل از این که عملت کنم؟
دامبول که دیگر نمیتوانست لال بماند و حتما باید بر سر دکتر دادی بس بلند و بس آستکبارانه میکشید،فریادی بر کله مبارک دکتر کشیده و گفت:
مردک.این تام ریدل جوانه...من الان مثل تام شدم.چکار کنم؟من دامبلم نه تام.
چهره نورانی دامبل که حال همچون چهره لبخندک "گریه" شده بود وآبشاری از اشکهای کوچک و بزرگ و متوسط و ..سرازیز گردید.
دامبل موبایل خود را دروارده و شماره فردی بس مشکوکیوس را گرفت:
الو؟سلام...کمک..
_....
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/06
آخرین ورود: دوشنبه 21 تیر 1389 19:02
از: كوچه پشتي عمه مارج اينا !
پستها:
536

سپس گفت: .....
دكتر: ها چرا لال شدي؟
دومبول: .....
دكتر: ها؟
دومبول: آخه زبونم بند اومده!
دكتر: ببين ببين! دروغگو! تو از همون اولش همه محفليارم همينجوري گول ميمالوندي! اگه زبونت بند اومده چجوري تونستي بگي زبونم بند اومده؟!
دومبول: .....
دكتر: برو برو فيلم بازي نكن
دومبول: .....
پرستار اولي به پرستار دومي: خوب چيزي شده ها
دومبول: ....
دكتر: د جون بكن ديگه مرده حسابي! چطوره صورتت؟ راضي اي؟
دومبول يه بار ديگه خودشو تو آيينه نگاه كرد
سپس گفت :.....
دكتر: ها چرا لال شدي؟
دومبول: .....
دكتر: ها؟
دومبول: آخه زبونم بند اومده!
دكتر: ببين ببين! دروغگو! تو از همون اولش همه محفليارم همينجوري گول ميمالوندي! اگه زبونت بند اومده چجوري تونستي بگي زبونم بند اومده؟!
دومبول: .....
دكتر: برو برو فيلم بازي نكن
دومبول: .....
پرستار اولي به پرستار دومي: خوب چيزي شده ها
دومبول: ....
دكتر: د جون بكن ديگه مرده حسابي! چطوره صورتت؟ راضي اي؟
دومبول يه بار ديگه خودشو تو آيينه نگاه كرد
سپس گفت :.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
جزئیات کاربر

دکی با چکش و تلبه و ساتور و غیره افتاد به جون دامبل :root2:
عمل ادامه یافت تا رسید به ناحیه دماغ
دکی با تعجب
به مماغ دامبل نگاه کرد و به پرستار گفت
بابا این دماغ که نیست دسته بیله فکر کنم یه 60.70 باری
حد اقل شکسته ...
پرستار چکش
-تق
-تق
-تق
.......... خوب این که صاف شد حالا رسید به مو ها پرستار
-بله
دکی :اسپری را مرحمت بفرمــــــا
پرستار:الهی امین
دکی:چرا دعا میکنی اسپری
اسپری را به دکی داد و شروع کرد
پسسسسسسسس
حالا همه چیز تموم شده بود
دامبل دو ساعت بعد بیدار شد دکتر او را راهنمایی کرد که بره
جلوی اینه قیافه خودش رو یه نگاهی بندازه
دلش شور میزد دامبی
رفت جلو و اینه
و نگاه کرد
سپس گفت :.....
عمل ادامه یافت تا رسید به ناحیه دماغ
دکی با تعجب
به مماغ دامبل نگاه کرد و به پرستار گفت بابا این دماغ که نیست دسته بیله فکر کنم یه 60.70 باری
حد اقل شکسته ...
پرستار چکش
-تق
-تق
-تق
.......... خوب این که صاف شد حالا رسید به مو ها پرستار
-بله
دکی :اسپری را مرحمت بفرمــــــا
پرستار:الهی امین
دکی:چرا دعا میکنی اسپری
اسپری را به دکی داد و شروع کرد
پسسسسسسسس
حالا همه چیز تموم شده بود
دامبل دو ساعت بعد بیدار شد دکتر او را راهنمایی کرد که بره
جلوی اینه قیافه خودش رو یه نگاهی بندازه
دلش شور میزد دامبی
رفت جلو و اینه
و نگاه کرد
سپس گفت :.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دامبلدور روی تخت نشست و با نگرانی گفت: دکی جون چرا ولدی جاش رو داد به من؟ اون هیچ وقت بخشنده نبود!
_خودمم نمیدونم چرا! یعنی منظورم اینه که از ولدمورت ظالم بعیده که جای خودشو به یکی دیگه بده اما خب گاهی وقتا ادم عذاب وجدان میگیره دیگه اون گفت که عذاب وجدان گرفته که اول نوبت تو بوده!حالا چرا میپرسی؟ نیکی و پرسش؟
_اخه از اون بعیده!
دکتر مدتی نگاهی به صورت دامبلدور انداخت و گفت: چه قدر پیر شدی البوس تمام صورتت رو چین و چروک پر کرده!
_ای جوونی کجایی که یادت به خیر...این کارای محفل برای من خیلی دشوار شده .
_مگه شما چند سالتونه دامبلدور؟
_خب.... بذار فکر کنم نودو... اصلا به تو چه؟ دکتر کارتو انجام بده چی کار به سن من داری؟
_
بله...بله... در صورت شما خیلی چین و چروک دیده میشه که اگه پوستت رو بکشم درست میشه.
_دکتر؟ برای من سواله که شما چه طوری صورت رو میکشین؟
_خب من با استفاده از تلمبه این کارو میکنم ... اخه خیلی خوب پوست رو میکشه!
خب... ببینم. زیر چشماتون نیز چروک شده واقعا خیلی زیر چشماتون بد شده اونو نمیشه کاریش کرد مگه این که همون کاری رو بکنم که میخواستم با لرد بکنم...
_چی کار میخواستین بکنین؟
_چشماشو از حدقه در بیارم و چروک و سیاهیش رو از بین ببرم.
_ من شجاعم... و از این عمل ها نمیترسم دکتر هر کاری که لازمه بکن که من میخوام زیبا بشم!
_ بله حتما برای فردا لطفا اماده باشید.
دامبلدور از تخت پایین امدو به سمت در رفت...
ولدمورت خنده کنان رو به دامبل گفت: چی شد؟ ترسیدی برگشتی؟
دامبلدور با غرور: نه!!! اصلا!!! برای عمل فردا اماده ام.
و بعد راهش را کشید و رفت.
فردا در بیمارستان
دامبلدور را که روی برانکار خوابیده بود به اتاق عمل میبردند.
ولدمورت هم بالای سر دامبلدور راه میرفت و میگفت: تو از زیر عمل سالم بیرون نمیای البوس. خدا رحمتت کنه البوس دامبلدور!
درون اتاق عمل
دکتر جراحی: پرستار؟ امپول بی هوشی.
دامبل: اییییییییی.
دامبلدور کم کم به خوابی عمیق فرو رفت...
دکتر: خب... میتونیم عمل و شروع کنیم امبردست پرستار...
_خودمم نمیدونم چرا! یعنی منظورم اینه که از ولدمورت ظالم بعیده که جای خودشو به یکی دیگه بده اما خب گاهی وقتا ادم عذاب وجدان میگیره دیگه اون گفت که عذاب وجدان گرفته که اول نوبت تو بوده!حالا چرا میپرسی؟ نیکی و پرسش؟
_اخه از اون بعیده!
دکتر مدتی نگاهی به صورت دامبلدور انداخت و گفت: چه قدر پیر شدی البوس تمام صورتت رو چین و چروک پر کرده!
_ای جوونی کجایی که یادت به خیر...این کارای محفل برای من خیلی دشوار شده .
_مگه شما چند سالتونه دامبلدور؟
_خب.... بذار فکر کنم نودو... اصلا به تو چه؟ دکتر کارتو انجام بده چی کار به سن من داری؟
_
بله...بله... در صورت شما خیلی چین و چروک دیده میشه که اگه پوستت رو بکشم درست میشه._دکتر؟ برای من سواله که شما چه طوری صورت رو میکشین؟
_خب من با استفاده از تلمبه این کارو میکنم ... اخه خیلی خوب پوست رو میکشه!
خب... ببینم. زیر چشماتون نیز چروک شده واقعا خیلی زیر چشماتون بد شده اونو نمیشه کاریش کرد مگه این که همون کاری رو بکنم که میخواستم با لرد بکنم...
_چی کار میخواستین بکنین؟
_چشماشو از حدقه در بیارم و چروک و سیاهیش رو از بین ببرم.
_ من شجاعم... و از این عمل ها نمیترسم دکتر هر کاری که لازمه بکن که من میخوام زیبا بشم!
_ بله حتما برای فردا لطفا اماده باشید.
دامبلدور از تخت پایین امدو به سمت در رفت...
ولدمورت خنده کنان رو به دامبل گفت: چی شد؟ ترسیدی برگشتی؟
دامبلدور با غرور: نه!!! اصلا!!! برای عمل فردا اماده ام.
و بعد راهش را کشید و رفت.
فردا در بیمارستان
دامبلدور را که روی برانکار خوابیده بود به اتاق عمل میبردند.
ولدمورت هم بالای سر دامبلدور راه میرفت و میگفت: تو از زیر عمل سالم بیرون نمیای البوس. خدا رحمتت کنه البوس دامبلدور!
درون اتاق عمل
دکتر جراحی: پرستار؟ امپول بی هوشی.
دامبل: اییییییییی.
دامبلدور کم کم به خوابی عمیق فرو رفت...
دکتر: خب... میتونیم عمل و شروع کنیم امبردست پرستار...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

ولدی که داشت ناخن هایش را میجوید گفت: ببینید من عذاب وجدان گرفتم اخه اول نوبت البوس بود بعد نوبت من بذارید بگم البوس بیاد...
لرد کبیر اینو گفت و بعد به سرعت از اتاق خارج شد.چند دقیقه بعد در اتاق دکتر باز شد و جسمی سنگین و ریش دراز داخل شد.
_ یاالله...دکتر جان سلام.ببخشید خوابم برده بود یکم دیر شد.
دکتر با تعجب نگاهی به ریخت و قیافه دامبلدور کرد. عینکشو جابجا کرد و از صندلیش پا شد.
_میتونم کمکی بهتون بکنم؟
_ها.حرف دلمو زدی.دکتر جان اومدم جراحی لاستیکی کنم.
دکتر ابروهاشو بالا انداخت و نگاهی دیگری به دامبلدور کرد.
_ جراحی پلاستیک.حالا برای چی؟
دامبل که انگار یک کیلو نمک روی زخمش ریخته باشن اهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن.
_ آخ آقای دکتر.دست رو دلم نزارید.به ریش سفید و موهای خاکستری و عینکم نگاه نکن.دلم جوون جوونه.اصلا آدم حرصش میگیره میبینه این جوون موونا باهم دیگه بیرونن دارن باهم توپ میزنن. این پرسی هم دیگه اصلا منو فراموش کرده.دیگه نمیگه من پیرمرد تو خونه بمونم میپوسم.این ولدی هم که اصلا این خیالش نیست.کلا مغز بلانسبت تو سرشه.اون وقتی هم که دانش آموز بود هم همین طوری بی بخار بود.هرچی خودمو گرفتم براش و زیر نظرش گرفتم که بگم بابا خره یکم هم به من محل بزار انگار نه انگار. خب مگه من چیم از اون ماره نجینی کم تره؟بعد نشستم کلی فکر کردم و فهمیدم تنها دلیل همین چینوچروکان.
حالا هم اومدم اینجا که شما کمکم کنید.
دکتر یکم با صورت دامبلدور ور رفت و با دستش به تخت اشاره کرد.
- اونجا بخواب من الان میام...
لرد کبیر اینو گفت و بعد به سرعت از اتاق خارج شد.چند دقیقه بعد در اتاق دکتر باز شد و جسمی سنگین و ریش دراز داخل شد.
_ یاالله...دکتر جان سلام.ببخشید خوابم برده بود یکم دیر شد.
دکتر با تعجب نگاهی به ریخت و قیافه دامبلدور کرد. عینکشو جابجا کرد و از صندلیش پا شد.
_میتونم کمکی بهتون بکنم؟
_ها.حرف دلمو زدی.دکتر جان اومدم جراحی لاستیکی کنم.
دکتر ابروهاشو بالا انداخت و نگاهی دیگری به دامبلدور کرد.
_ جراحی پلاستیک.حالا برای چی؟
دامبل که انگار یک کیلو نمک روی زخمش ریخته باشن اهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن.
_ آخ آقای دکتر.دست رو دلم نزارید.به ریش سفید و موهای خاکستری و عینکم نگاه نکن.دلم جوون جوونه.اصلا آدم حرصش میگیره میبینه این جوون موونا باهم دیگه بیرونن دارن باهم توپ میزنن. این پرسی هم دیگه اصلا منو فراموش کرده.دیگه نمیگه من پیرمرد تو خونه بمونم میپوسم.این ولدی هم که اصلا این خیالش نیست.کلا مغز بلانسبت تو سرشه.اون وقتی هم که دانش آموز بود هم همین طوری بی بخار بود.هرچی خودمو گرفتم براش و زیر نظرش گرفتم که بگم بابا خره یکم هم به من محل بزار انگار نه انگار. خب مگه من چیم از اون ماره نجینی کم تره؟بعد نشستم کلی فکر کردم و فهمیدم تنها دلیل همین چینوچروکان.
حالا هم اومدم اینجا که شما کمکم کنید.
دکتر یکم با صورت دامبلدور ور رفت و با دستش به تخت اشاره کرد.
- اونجا بخواب من الان میام...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ولدی بعد از حرفش از جا یش بلند شد و به سمت اتاق دکتر رفت.
تق تق ... تق تق...
صدای باریکی از ان طرف اتاق گفت: بفرماین تو لطفا...
ولدی نگاهی به دامبلدور انداخت و بلافاصله به داخل رفت تا یک وقت دامبلدور فکر زود تر رفتن به سرش نیفتد!
ولدی سعی کرد با ادب و احترام
با دکتر حرف بزند.
_ سلام اقای دکتر . من میخواستم پوستم را بکشید و من را جوان تر کنید
دکتر قلم پرش را روی کاغذ کاهی خود گذاشت و به طرف ولدمورت راه افتاد.
_ اوه ... اخ... دکی جان چی کار داری میکنی ؟ صورتم کش اومد... ای...
دکتر که همچنان در حال کشیدن صورت ولدی بود گفت: عزیزم یک کم صبر داشته باش... اگه این طوری پیش بریم که تو زیر اون همه چاقو دووم نمیاری!
زیر چاقو؟ مگه این عمل با استفاده از جادو انجام نمیشه؟
_ نه عزیزم این کارا باید ضریف انجام بشن با جادو خیلی بد در میاد.
_ خب ... این صورت شما خیلی کار میخواد همچنین دو یا سه تا زگیل هم در صورتت مشاهده میشه که با سوزاندن حل میشه.
ولدی:
_ و همین طور در زیر چشمتون ورم کردگی میبینم که اول باید چشمتون را از کاسه در بیارمو بعد هم اون چروک را از بین ببرم.
ولدی که داشت ناخن هایش را میجوید گفت: ببینید من عذاب وجدان گرفتم اخه اول نوبت البوس بود بعد نوبت من بذارید بگم البوس بیاد...
تق تق ... تق تق...
صدای باریکی از ان طرف اتاق گفت: بفرماین تو لطفا...
ولدی نگاهی به دامبلدور انداخت و بلافاصله به داخل رفت تا یک وقت دامبلدور فکر زود تر رفتن به سرش نیفتد!
ولدی سعی کرد با ادب و احترام
با دکتر حرف بزند._ سلام اقای دکتر . من میخواستم پوستم را بکشید و من را جوان تر کنید
دکتر قلم پرش را روی کاغذ کاهی خود گذاشت و به طرف ولدمورت راه افتاد.
_ اوه ... اخ... دکی جان چی کار داری میکنی ؟ صورتم کش اومد... ای...
دکتر که همچنان در حال کشیدن صورت ولدی بود گفت: عزیزم یک کم صبر داشته باش... اگه این طوری پیش بریم که تو زیر اون همه چاقو دووم نمیاری!
زیر چاقو؟ مگه این عمل با استفاده از جادو انجام نمیشه؟_ نه عزیزم این کارا باید ضریف انجام بشن با جادو خیلی بد در میاد.
_ خب ... این صورت شما خیلی کار میخواد همچنین دو یا سه تا زگیل هم در صورتت مشاهده میشه که با سوزاندن حل میشه.
ولدی:
_ و همین طور در زیر چشمتون ورم کردگی میبینم که اول باید چشمتون را از کاسه در بیارمو بعد هم اون چروک را از بین ببرم.
ولدی که داشت ناخن هایش را میجوید گفت: ببینید من عذاب وجدان گرفتم اخه اول نوبت البوس بود بعد نوبت من بذارید بگم البوس بیاد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

ولدی این جمله را گفت و به سمت مرلین گاه طبقه ی ششم رفت ...
ولدي وارد شد و آلبوس رو ديد كه اونجا نشسته و داره با ريشش ور ميره!
ولدي: سلام رفيق قديمي! اينجا چي كار ميكني؟
دامبلدور كه از ديدن ولدمورت در اونجا متعجب شده بود گفت: تو....تو...اينجا چي كار ميكني؟
ولدي گفت: بهتره اينو از تو بپرسم. اومدي واسه ي جراحي پلاستيك؟ ولي بهتره اول به فكر كوتاه كردن ريشت باشي...
ولدي كه فكر ميكرد حرف خنده داري زده شروع كرد به خنديدن.
دامبلدور با عصبانيت گفت: هيچم خنده دار نيست. تو هم اول بايد بري واسه ي خودت مو بكاري . ولدي كچل!
ولدي با عصبانيت گفت: به من ميگي كچل؟ تو خودت...
دامبلدور از جا بلند شد و گفت: من خودم چي؟
ولدي گفت: ...مثل بابانوئل هستي.
دامبلدور: چي گفتي؟
ولدي خنديد و گفت: بهتره براي تزئين ريشت بهش زنگوله ببندي!
دامبلدور از شدت عصبانيت گفت: ساكت شو!
ولدي: به من ميگي ساكت؟
بدين ترتيب دامبلدور و ولدي با هم درگير ميشن و در نتيجه در آخر درگيري صورتشون از اوني هم كه بود بي ريخت تر ميشه.
چند دقيقه بعد:
ولدي و دامبلدور با صورت باند پيچي شده روي صندلي نشسته بودند.
ولدي: دامبلدور جون؟ ميشه من قبل از تو برم پيش دكتر؟ واسه ي جراحي پلاستيك؟
دامبلدور: اختيار داري! حتما!
ولدي: نه!نه! اول تو برو!
دامبلدور: دارم بهت ميگم نه!
ولدي: اي بابا! حالا كه اصرار داري باشه....
ولدي وارد شد و آلبوس رو ديد كه اونجا نشسته و داره با ريشش ور ميره!
ولدي: سلام رفيق قديمي! اينجا چي كار ميكني؟
دامبلدور كه از ديدن ولدمورت در اونجا متعجب شده بود گفت: تو....تو...اينجا چي كار ميكني؟
ولدي گفت: بهتره اينو از تو بپرسم. اومدي واسه ي جراحي پلاستيك؟ ولي بهتره اول به فكر كوتاه كردن ريشت باشي...
ولدي كه فكر ميكرد حرف خنده داري زده شروع كرد به خنديدن.
دامبلدور با عصبانيت گفت: هيچم خنده دار نيست. تو هم اول بايد بري واسه ي خودت مو بكاري . ولدي كچل!
ولدي با عصبانيت گفت: به من ميگي كچل؟ تو خودت...
دامبلدور از جا بلند شد و گفت: من خودم چي؟
ولدي گفت: ...مثل بابانوئل هستي.
دامبلدور: چي گفتي؟
ولدي خنديد و گفت: بهتره براي تزئين ريشت بهش زنگوله ببندي!
دامبلدور از شدت عصبانيت گفت: ساكت شو!
ولدي: به من ميگي ساكت؟
بدين ترتيب دامبلدور و ولدي با هم درگير ميشن و در نتيجه در آخر درگيري صورتشون از اوني هم كه بود بي ريخت تر ميشه.
چند دقيقه بعد:
ولدي و دامبلدور با صورت باند پيچي شده روي صندلي نشسته بودند.
ولدي: دامبلدور جون؟ ميشه من قبل از تو برم پيش دكتر؟ واسه ي جراحي پلاستيك؟
دامبلدور: اختيار داري! حتما!
ولدي: نه!نه! اول تو برو!
دامبلدور: دارم بهت ميگم نه!
ولدي: اي بابا! حالا كه اصرار داري باشه....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/06
آخرین ورود: جمعه 9 فروردین 1387 11:19
از: هاگوارتز ، کلبه ی خودم
پستها:
157

موضوع جدید : جراحی پلاستیک !؟
ولدی آروم ، آروم وارد بیمارستان میشه .
بیمارستانی که تا چند لحظه ی پیش داشت مثل مور و ملخ توش آدم راه میرفت مثل ... مثل....(نمی دونم چی بگم ) ...مثل....اه ... مثل یه چیزی آروم شد دیگه .
ولدی به سمت پذیرش بیمارستان رفت و از خانومی که پشت میزی نشسته بود و در حال ور رفتن با ناخون هایش بود پرسید : ببخشید ... من دنبال یک دکتر خوب برای جراحی پلاستیک می گشتم .
زن که حواسش کاملا روی ناخن هاش بود گفت : دکتر نورممد فوق تخصص جراحی پلاستیک یکی از بهترین جراح های ما هستن ، اگر می خواین جراحی بشین باید تو لیست انتظار بمونین ، اسمتونو بگین من توی لیست یاداشت می کنم .
ولدی با شنیدن لیست انتظار از این رو یعنی روی آرامش و رومانتیک بودن خارج شد و به اون روی سگ ولدرمورتیش تبدیل شد .
- چی ، لیست انتظار ، ولدرمورت و لیست اتظار ؟
زن با شنیدن نام ولدرمورت از جاش پرید و یک لیست تو دست ولدی گذاشت و گفت ، نفر قبل از شما آلبوس دامبلدور هستند ، اگه می خواین زود تر برین باید اول اون رو راضی کنین .
- حالا دامبل کجاست ؟
تو مرلین گاه طبقه ی ششم (زن این جمله را گفت و مثل گلوله جیم شد)
ولدی دستی بر سر کچلش کشید و با خودش گفت : اووووه.... حالا دامبل هم میاد جراحی پلاستیک کنه دیگه !
ولدی این جمله را گفت و به سمت مرلین گاه طبقه ی ششم رفت ...
------------------------------------
اون موضوع چون قدیمی شده بود و چون کسی هم دیگه مدت زیادی بود ادامه اش نداده بود برای همین من یک موضوع جدید نوشتم .
ولدی آروم ، آروم وارد بیمارستان میشه .
بیمارستانی که تا چند لحظه ی پیش داشت مثل مور و ملخ توش آدم راه میرفت مثل ... مثل....(نمی دونم چی بگم ) ...مثل....اه ... مثل یه چیزی آروم شد دیگه .
ولدی به سمت پذیرش بیمارستان رفت و از خانومی که پشت میزی نشسته بود و در حال ور رفتن با ناخون هایش بود پرسید : ببخشید ... من دنبال یک دکتر خوب برای جراحی پلاستیک می گشتم .
زن که حواسش کاملا روی ناخن هاش بود گفت : دکتر نورممد فوق تخصص جراحی پلاستیک یکی از بهترین جراح های ما هستن ، اگر می خواین جراحی بشین باید تو لیست انتظار بمونین ، اسمتونو بگین من توی لیست یاداشت می کنم .
ولدی با شنیدن لیست انتظار از این رو یعنی روی آرامش و رومانتیک بودن خارج شد و به اون روی سگ ولدرمورتیش تبدیل شد .
- چی ، لیست انتظار ، ولدرمورت و لیست اتظار ؟
زن با شنیدن نام ولدرمورت از جاش پرید و یک لیست تو دست ولدی گذاشت و گفت ، نفر قبل از شما آلبوس دامبلدور هستند ، اگه می خواین زود تر برین باید اول اون رو راضی کنین .
- حالا دامبل کجاست ؟
تو مرلین گاه طبقه ی ششم (زن این جمله را گفت و مثل گلوله جیم شد)
ولدی دستی بر سر کچلش کشید و با خودش گفت : اووووه.... حالا دامبل هم میاد جراحی پلاستیک کنه دیگه !
ولدی این جمله را گفت و به سمت مرلین گاه طبقه ی ششم رفت ...
------------------------------------
اون موضوع چون قدیمی شده بود و چون کسی هم دیگه مدت زیادی بود ادامه اش نداده بود برای همین من یک موضوع جدید نوشتم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
جزئیات کاربر

سرژ ساعتی چند مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعتی چندتر مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعاتی چند مشغول فکر زدن میشه!
سرژ....متوجه میشه که فکرها تموم میشه!
سرژ دیگه فکری نداره به بخواد راجع بهش فکر بکنه!
سرژ دچار خستگی میشه.
سرژ زیر چشمی به کبریت که سعی میکرد جذاب دیده بشه ، نگاه شدیدی میکنه!
کبریت تلاشش بی فایده شده.
صدای امپراطور از قسمت انتهایی برج دیدبانی: هی! سرژ!اگه تو بخوای اینجا رو بنفجرونی، دیگه قدرت از آن ما نیست..اون وقت دیگه همه چیز تمومه...
سرژ: اما این کبریته میگه قدرت از آن ماست!
امپراطور: ببینمش؟!
سرژ با حالت چوبدستی جادویی کبریتو میگیره به سمت امپراطور.
امپراطور: کبریت غلط کرده واسه من زبون باز کرده. جفت پا بپر روی سرش...سرژ..تو میتونی کبریتو روشن کنی..اما نباید اینجا رو بنفجرونی..اینجا...اینجا...
نگاهی ملتمسانه به افراد قبیله که با حالت مردم مظلوم آفریقا داشتند اونها رو نگاه میکردند میندازه!
سرش رو یک دور کامل میچرخونه. برمیگرده.بووبو...
بووبو باید همین اطراف مشغول گردش باشه..اما نیست. شاید پشت یکی از درختها رفته باشه..بله پشت درخت!
رو به سرژ: سرژژژژ...خودت هیچی..من هیچی..این ژوپساها هیچی! اما، اما چی؟!
سرژ لحظه ای با چشمان پر از اشک نگاهی به اطراف میندازه.
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم؟!
بووبو : من میخوام برگردم همون زیرزمین سوانح جادویی! اینجا هیچ ربطی نداره...
امپراطور: من فهمیدم اینجا چی کار داریم؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
بووبو: آه..اما که هیچ کاری با من نداشت!
امپراطور: امتحان من چی میشه؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
یکی از اعضای قبیله:ژوپسا!
بووبو: نه..دیگه راهی نمونده..من خودمو میکشم!
یکی دیگه از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: من بدبخت میشم. بووبو! اگه الان این طوری پیش بره، فردا امتحانو اینا میپره..من دم در دانشگاه نیستم که بهت دی وی دی رو بدم!خود دانی!
سرژ: برفه..فردا تعطیله!
یکی از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم!
بووبو: من خودمو میکشم!
سرژ با فریادی به همون بلندی: یا خفه شید، یا من خودمو با این کبریت آتش میزنم!
امپراطور: اون وقت باید برای مراسمت حاضر بشیم..امتحانم چی بشه؟!
سرژ نگاهی به کبریت میندازه و میگه: این کبریت اعتراف کرده که هری پاتره!
افراد قبیله: هری ژوپسا!
سرژ در حال حرف زدن بود که به ناگه، دست یک شخص با شخصیتی به سمتش دراز میشه ، و به صورتش دست میکشه! بعد کم کم همون شخص با شخصیت قدم به عرصه ی کادر پست میذاره. و در حالی که یک عدد سیگار خاموش در دهانشه به سرژ میگه: ببینم داداش! شما ژوپسا؟!
سرژ که هل شده بود : بله بابا! ژوپسا!جیگر تو..بیا! من خودم از جادوگران هستم..بیا با جادو برات سیگارتو روشن میکنم.
سرژ: آواداکد....
فرد مذبور: جون ژوپسا!اینو ژوپسا!( یعنی جون ژپسا! اینو توی کتابای هری پاتر خوندم..خطرناکه!)
سرژ: ژوپسا؟!!اوکی! سکتوم سمپرا..
و فرد روی زمین پخش و خون هایی در هوا پخش می شود. اما سیگار همچنان خاموش است.
سرژ: اواااا..من کبریت دارم..بذار الآن برات روشنش میکنم.
پق!
کم کم هوا رو تاریکی میره...صدای کسی شنیده نمیشه. خون مرد سیگاری به حرکت در میاد و تمام مردم قبیله توی تاریکی ترسناک شب ، محو میشن...چادرها..دیگه!آتش..همه چیز یکدفعه بی رنگ میشه و تنها سرژ و امپراطور و بووبو باقی میمونن.
بعد از این اتفاقات به سرعت هوا روشن میشه...اطراف اونها رو تماما درخت های بلند فرا گرفته.صدای غرش وحشتناکی رو میشنون..
بووبو به پشت سر خود نگاهی میندازه و ..چشمش به یه دایناسور میفته!
بووبو: ماااااااااا...
امپراطور: بذار ببینم این دایناسور چقدر شبیه کبریته! این کبریت چقدر شبیه هریه!
سرژ: اینجا کجاست؟!
امپراطور: اینو فیلمشو من خیلی وقت پیش با کیفیت دی وی دی دیدم..پارک ژوراسیکه! فقط یادم نمیاد که شماره چندشه! یکه؟دوئه؟یه؟هرچی...ما گیر افتادیم؟!
آیا اینا گیر افتادن؟آیا دایناسوری شبیه اما واتسون خواهد بود؟!
سرژ ساعتی چندتر مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعاتی چند مشغول فکر زدن میشه!
سرژ....متوجه میشه که فکرها تموم میشه!
سرژ دیگه فکری نداره به بخواد راجع بهش فکر بکنه!
سرژ دچار خستگی میشه.
سرژ زیر چشمی به کبریت که سعی میکرد جذاب دیده بشه ، نگاه شدیدی میکنه!
کبریت تلاشش بی فایده شده.
صدای امپراطور از قسمت انتهایی برج دیدبانی: هی! سرژ!اگه تو بخوای اینجا رو بنفجرونی، دیگه قدرت از آن ما نیست..اون وقت دیگه همه چیز تمومه...
سرژ: اما این کبریته میگه قدرت از آن ماست!
امپراطور: ببینمش؟!
سرژ با حالت چوبدستی جادویی کبریتو میگیره به سمت امپراطور.
امپراطور: کبریت غلط کرده واسه من زبون باز کرده. جفت پا بپر روی سرش...سرژ..تو میتونی کبریتو روشن کنی..اما نباید اینجا رو بنفجرونی..اینجا...اینجا...
نگاهی ملتمسانه به افراد قبیله که با حالت مردم مظلوم آفریقا داشتند اونها رو نگاه میکردند میندازه!
سرش رو یک دور کامل میچرخونه. برمیگرده.بووبو...
بووبو باید همین اطراف مشغول گردش باشه..اما نیست. شاید پشت یکی از درختها رفته باشه..بله پشت درخت!
رو به سرژ: سرژژژژ...خودت هیچی..من هیچی..این ژوپساها هیچی! اما، اما چی؟!
سرژ لحظه ای با چشمان پر از اشک نگاهی به اطراف میندازه.
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم؟!
بووبو : من میخوام برگردم همون زیرزمین سوانح جادویی! اینجا هیچ ربطی نداره...
امپراطور: من فهمیدم اینجا چی کار داریم؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
بووبو: آه..اما که هیچ کاری با من نداشت!
امپراطور: امتحان من چی میشه؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
یکی از اعضای قبیله:ژوپسا!
بووبو: نه..دیگه راهی نمونده..من خودمو میکشم!
یکی دیگه از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: من بدبخت میشم. بووبو! اگه الان این طوری پیش بره، فردا امتحانو اینا میپره..من دم در دانشگاه نیستم که بهت دی وی دی رو بدم!خود دانی!
سرژ: برفه..فردا تعطیله!
یکی از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم!
بووبو: من خودمو میکشم!
سرژ با فریادی به همون بلندی: یا خفه شید، یا من خودمو با این کبریت آتش میزنم!
امپراطور: اون وقت باید برای مراسمت حاضر بشیم..امتحانم چی بشه؟!
سرژ نگاهی به کبریت میندازه و میگه: این کبریت اعتراف کرده که هری پاتره!
افراد قبیله: هری ژوپسا!
سرژ در حال حرف زدن بود که به ناگه، دست یک شخص با شخصیتی به سمتش دراز میشه ، و به صورتش دست میکشه! بعد کم کم همون شخص با شخصیت قدم به عرصه ی کادر پست میذاره. و در حالی که یک عدد سیگار خاموش در دهانشه به سرژ میگه: ببینم داداش! شما ژوپسا؟!
سرژ که هل شده بود : بله بابا! ژوپسا!جیگر تو..بیا! من خودم از جادوگران هستم..بیا با جادو برات سیگارتو روشن میکنم.
سرژ: آواداکد....
فرد مذبور: جون ژوپسا!اینو ژوپسا!( یعنی جون ژپسا! اینو توی کتابای هری پاتر خوندم..خطرناکه!)
سرژ: ژوپسا؟!!اوکی! سکتوم سمپرا..
و فرد روی زمین پخش و خون هایی در هوا پخش می شود. اما سیگار همچنان خاموش است.
سرژ: اواااا..من کبریت دارم..بذار الآن برات روشنش میکنم.
پق!
کم کم هوا رو تاریکی میره...صدای کسی شنیده نمیشه. خون مرد سیگاری به حرکت در میاد و تمام مردم قبیله توی تاریکی ترسناک شب ، محو میشن...چادرها..دیگه!آتش..همه چیز یکدفعه بی رنگ میشه و تنها سرژ و امپراطور و بووبو باقی میمونن.
بعد از این اتفاقات به سرعت هوا روشن میشه...اطراف اونها رو تماما درخت های بلند فرا گرفته.صدای غرش وحشتناکی رو میشنون..
بووبو به پشت سر خود نگاهی میندازه و ..چشمش به یه دایناسور میفته!
بووبو: ماااااااااا...
امپراطور: بذار ببینم این دایناسور چقدر شبیه کبریته! این کبریت چقدر شبیه هریه!
سرژ: اینجا کجاست؟!
امپراطور: اینو فیلمشو من خیلی وقت پیش با کیفیت دی وی دی دیدم..پارک ژوراسیکه! فقط یادم نمیاد که شماره چندشه! یکه؟دوئه؟یه؟هرچی...ما گیر افتادیم؟!
آیا اینا گیر افتادن؟آیا دایناسوری شبیه اما واتسون خواهد بود؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Only Raven
جزئیات کاربر

امپراطور همینطور داره با زیپ کاپشنش ور میره و در همون حال به بووبو اشاره میکنه .
بووبو : خخ خخه ( ترجمه : آفرین تو موفق میشی )
اعضای قبیله دارن با لبخند به سمت بووبو میان و حالا کاملا بهش نزدیک شده و دورش کردن .
امپراطور بووبو رو در آغوش میکشه و میگه : ما موفق شدیم ، تو خوب میشی دوباره .
و بعد با شدت بیشتری به حرکات زیپی ادامه داد .
در همین لحظه اعضای قبیله کلمه ای نامفهموم را فریاد زدند و به سمت بووبو هجوم بردند .
امپراطور نفهمید چه اتفاقی افتاد ، بووبو به درون جنگل و پشت درخت ها کشیده شد ، اتفاقاتی مرموز و عامل ناشناخته ای افتاد ولی در نهایت بووبو پس از 5 ساعت خسته و کوفته ولی بدون هیچ خونریزی برگشت .
بووبو : سلام امپی .
امپراطور : خوش حالم که زنده شدی !
ــ ژوپسا ژپوسا ژیپوسا !
توجه همه به سرژ جمع میشه که بالای یکی از برج های نگهبانی قبیله رفته و داره داد میزنه .
اعضای قبیله به جنب و جوش میفتن .
بووبو : چی گفتی سرژ ؟
سرژ : گفتم من الآن به خودم دینامیت جهش یافته وصل کردم و می خوام خودم و شما و همه قبیله رو نابود کنم ، تا چند لحظه دیگه با این کبریت دینامیتا رو روشن میکنم و همه رو میکشم !
رئیس قبیله : ژوپسا ؟
(ترجمه : آخه چرا ؟ )
ــ فلش بک ــ
سرژ یه گوشه نشسته و داره با دوربین دو چشمی توی یکی از چادر های قبیله رو نگاه میکنه .
توی چادر یکی از دخترهای قبیله که بی شباهت با اما واتسون نبود در حال راز و نیاز با چند تا از پسر های قبیله بود .
سرژ : نچ نچ ، اینم که خیانت کرد بهم ، من دیگه طاقت ندارم ! تف به این زندگی! یا خودمو میکشم یا این دختره رو ، اگه خودمو بکشم که زور داره باز اون زنده بمونه ، اگه هم اونو بکشم که خودم از غصه میمیرم پس نتیجه میگیرم که هر دومونو بکشم ، حالا چون باحال تر بشه کل قبیله رو میکشم .
ــ پایان فلش بک ــ
سرژ میخواد کبریتا رو روشن کنه که یهو کبریت صدایی از خودش درمیاره که فقط سرژ این صدا رو متوجه میشه .
سرژ :
کبریت : هوی سرژ ! من عله هستم ! منو آتیش نزن ، هرچی بخوای بهت میدم .
سرژ : عله ؟ چرا این شکلی شدی ؟
عله : امپراطور این طوری کرد منو ، ما با متحد میشیم و قدرتمند و خفن و گولاخ میشیم ، منو بوق نکن .
سرژ : پیشنهادت خیلی تحریک کننده س ، الآن من خیلی خیلی تحریک شدم ، باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که کدوم راهو انتخاب کنم .
بووبو : خخ خخه ( ترجمه : آفرین تو موفق میشی )
اعضای قبیله دارن با لبخند به سمت بووبو میان و حالا کاملا بهش نزدیک شده و دورش کردن .
امپراطور بووبو رو در آغوش میکشه و میگه : ما موفق شدیم ، تو خوب میشی دوباره .
و بعد با شدت بیشتری به حرکات زیپی ادامه داد .
در همین لحظه اعضای قبیله کلمه ای نامفهموم را فریاد زدند و به سمت بووبو هجوم بردند .
امپراطور نفهمید چه اتفاقی افتاد ، بووبو به درون جنگل و پشت درخت ها کشیده شد ، اتفاقاتی مرموز و عامل ناشناخته ای افتاد ولی در نهایت بووبو پس از 5 ساعت خسته و کوفته ولی بدون هیچ خونریزی برگشت .
بووبو : سلام امپی .
امپراطور : خوش حالم که زنده شدی !

ــ ژوپسا ژپوسا ژیپوسا !
توجه همه به سرژ جمع میشه که بالای یکی از برج های نگهبانی قبیله رفته و داره داد میزنه .
اعضای قبیله به جنب و جوش میفتن .
بووبو : چی گفتی سرژ ؟
سرژ : گفتم من الآن به خودم دینامیت جهش یافته وصل کردم و می خوام خودم و شما و همه قبیله رو نابود کنم ، تا چند لحظه دیگه با این کبریت دینامیتا رو روشن میکنم و همه رو میکشم !
رئیس قبیله : ژوپسا ؟
(ترجمه : آخه چرا ؟ )ــ فلش بک ــ
سرژ یه گوشه نشسته و داره با دوربین دو چشمی توی یکی از چادر های قبیله رو نگاه میکنه .
توی چادر یکی از دخترهای قبیله که بی شباهت با اما واتسون نبود در حال راز و نیاز با چند تا از پسر های قبیله بود .
سرژ : نچ نچ ، اینم که خیانت کرد بهم ، من دیگه طاقت ندارم ! تف به این زندگی! یا خودمو میکشم یا این دختره رو ، اگه خودمو بکشم که زور داره باز اون زنده بمونه ، اگه هم اونو بکشم که خودم از غصه میمیرم پس نتیجه میگیرم که هر دومونو بکشم ، حالا چون باحال تر بشه کل قبیله رو میکشم .

ــ پایان فلش بک ــ
سرژ میخواد کبریتا رو روشن کنه که یهو کبریت صدایی از خودش درمیاره که فقط سرژ این صدا رو متوجه میشه .
سرژ :

کبریت : هوی سرژ ! من عله هستم ! منو آتیش نزن ، هرچی بخوای بهت میدم .
سرژ : عله ؟ چرا این شکلی شدی ؟

عله : امپراطور این طوری کرد منو ، ما با متحد میشیم و قدرتمند و خفن و گولاخ میشیم ، منو بوق نکن .
سرژ : پیشنهادت خیلی تحریک کننده س ، الآن من خیلی خیلی تحریک شدم ، باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که کدوم راهو انتخاب کنم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 15:34:14
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 15:38:18
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 15:38:18
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج