شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
باران - مبارزه - اشک - الستور - شب - خوردن - آسمان - محفل - خاکسپاری - جستجوگر بعد از مبارزه دو {جستجوگر} یعنی هری و سدریک {باران} شدیدی گرفت که بازیکنان بدون ارداه به هم می {خوردند} ناگهان چشمان هری به جای گاه ویژه افتاد که {الستور} داشت با دامبلدور صحبت می کرد خیلی عجیب بود او توی این شب بارونی اینجا ؟واقعا جه اتفاقی افتاده بود؟هری توی این فکر ها بود که ناگهان صدای بارون قطع شد ولی همچنان بارون می یومد {اسمون} تاریک تر شد و شروع به یخ زدن کرد ناگهان صداهایی عجیب در گوش هری پیچید صدای از گریه و زاری معلوم بود که در مراسم {خاکسپارین} ولی خاکسپاری کی بله خاک سپاری خودش بود بعد ناگهان هاری عش کرد و از فاصلهی 1200 فوتی افتاد زمین و بعد از چند دقیقه رون و هرمیون سریع خودشون رو رسوندند و هرمیون داشت {اشک} می ریخت و باصدای بلند گریه می کرد ناگهان دامبلدور رسید و دستش رو به هری نزدیک کرد و گفت هنوز زندس و لبخند ملیحی زد
یک کلمه ی محفل استفاده نشد
تایید نشد! دوست عزیز خیلی اشکالات نگارشی و املایی دارید و کلا بنظر میرسه زیادی شوخی گرفتید قضیه رو:دی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/3/17 1:21:39
قطره های اشک روی گونه های زخمت و پر از چاله ی مودی با قطره های کوچک باران مخلوط شده بودند. حالا دیگر نیازی نبود از ترسِ نگاه های متعجب دیگران سرش را پایین بیاندازد . آرام صورتش را به سمت آسمان گرفت ، هنوز توی ذهنش دنبال آخرین باری که گریه کرده بود می گشت. - الستور ! مالی آخرین نفر از اعضای محفل بود که همراه مودی در مراسم خاکسپاری مانده بود. مودی سرش را به سمت مالی برگرداند. دوست داشت تا آخر شب کنار قبر بماند، حتی اگر مجبور بود صبح نعش خودش را تحویل اعضای محفل بدهد. مبارزه برای مودی تمام شده بود...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/3/12 18:04:12
این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد...
باران میبارید و هری هنوز بالای تپه ی بالای خونه ی رون نشسته بود وبه اشک ریختن ادامه میداد او یاده دابی و الستور افتاده بود و مبارزاتی که اونا به خاطره زنده نگه داشتنه هری کرده بودن دیگه نزدیکه شب بود با نگاه کردن به غروب به غصه خوردن پایان داد وبه آسمان نگاه کرد و تصمیم گرفت به محفله دوستانش ب پیوندد وبه جست و جوی شادی باشد وقتی پایین میرفت صدای دوستانش را شنید که همه با هم میگفتند زززززززززنده باد هری پاتر پسره برگزیده
تایید شد! فقط باید به جای کلمات:(یاده، داشتنه، نزدیکه و ...) مینوشتید:(یاد، داشتن، نزدک و...)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط animagus.boof در 1390/3/11 16:12:51 ویرایش شده توسط animagus.boof در 1390/3/11 16:14:07 ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/3/11 19:34:13
- مبارزه - - الستور - شب - خوردن - - جستجوگر اون شب ،هری گوشه ای نشسته بود وبه آسمون نگاه میکرد. اشکای اون یه دفعه به پایین جاری شد .جریان مرگ و خاکسپاری الستور اونو به یاد محفل انداخته بود.هری اشکاشو پاکردو با خودش گفت:اون مرده اما به عنوان یک مبارز واقعه ای برای محفل نه یه مگخوار برای ولدمورت.پس من استوار می ایستم .اون برای من و محفل مرد پس انتقامشو می گیرم.ناگهان رون روی شونه یاون زد وگفت بلند شو .فردا مسابقه است.خیر سرت جستجو گری. بابد کلمات داده شده را بولد کنید یا با یک رنگ متمایز مشخص کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/3/9 22:48:22
الستور در جنگل قدم می زد . سرش را بالا برد و به آسمان تیره شب خیره شد . تنها کاری که دلش می خواست انجام دهد این بود که از محفل ، جایی که خاک سپاری بهترین دوستش انجام می شد ، دور شود . صدای گریه ی محفلی ها را می شنید . چشمان جست و جو گر او در گوشه کنار جنگل به دنبال چیزی برای خوردن می گشت . قصد داشت تمام شب را آن جا بماند . سایه ی بزرگی روی زمین افتاد . ناگهان ابری تیره و بزرگ آسمان را پوشاند . باران او را به مبارزه می طلبید . الستور خیلی سعی کرد اما نتوانست جلوی اشک های داغش را که بر روی گونه اش سرازیر شده بود را بگیرد . دستانش را روی چشمانش گذاشت و آرزو کرد به خوابی فرو رود که تا صبح جلوی غم و غصه اش را بگیرد .
تایید شد!
قشنگ نوشته بودید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/3/9 19:37:46
پرفسور کوییرل نوشته: يک داستان كوتاه و زيبا بنويسيد: 1) از 10 كلمه فوق حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود. 2) از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...) 3) كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود. 4) برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
سام علیکم داش مالفوی داشی زدی تو کار سیاه و اسلی و ولدی یا!! نمی گی طرف سیاهی زده می شه آی قربونت .................................................. مرگ - نور- شوم-بلاتریکس- جادو--ترس- کهن- چوبدستی - آزکابات-نفرین-
نفرین شوم خورشید یخ زده روی سطح بخار گرفته شیشه رستوران میلغزید وبا اخرین توان "نور" لرزانش را روی روزنامه پیام امروز می تاباند. هانیبال اهی از سر درماندگی کشید و نگاهی گذرا به تیتردرشت روزنامه انداخت: زندانی سابق "ازکابان "بار دیگرقربانی گرفت زیر تیتر عکسی از "بلاتریکس" با ان چشمان سیاه و"شومش" درحالی که "چوب دستی" بلندش را بین انگشتانش حرکت می داد؛قرار داشت و به هانیبال لبخند می زد. مرد درمانده به نظر می رسید وقایع خیلی سریع و "ترس اور" در جریان بود از "نفرین های" "کهن" و مرگ اور توی هاگوارتز تا "جادوهای شوم "و مرگ خوارانی که برا این دو حکومت می کردند .هانیبال زمزمه کرد: بازم گرفتاری توی دنیایی غریب. از جا بلند شد کلاه لبه دار بزرگش را برسرگذاشت که محافظی برای پنهان کردن چشمان البالویی رنگش بود؛ پالتوی بلندش را از روی دسته صندلی برداشت و بیرون به مردی ملحق شد که عینک گردو موهای اشفته سیاهش جایی برای معرفی باقی نمی گذاشت. افتاب که حالا دیگر توسط ابرهای سیاه محاصره شده بود اخرین شعاع خودرا تاباند و سپس تسلیم شدو به کام "مرگ" رفت و باران با قطره های درشتش روز را از بلاتکلیفی به در اورد و باریدن گرفت. هری ارام گفت: خیلی وقته که نبودی؟سرزنشت نمی کنم اونطور که شنیدم تو به دنیاهای زیادی تعلق داری فقط چیزی که نمیدونم اینکه چرا ولدمورت انقدر جدی می خواد از شرت خلاص بشه؟ هانیبال لبخندی زد و جواب داد:چون من چیزی دارم که دشمن سیاهی اونه. هری ناباورانه پرسید:چی؟ برای اولین بار هانیبال درچشمان هری خیره شد وچشمانش برق زد ":نور." عزت زیاد مرسی داش ایوان
تایید شد خوش آمدید!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانیبال لکتر در 1390/2/31 1:12:48 ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/2/31 12:22:32