جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 26 اسفند 1386 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر مطمئن باش که اگه من قرار بود به این پستت نمره می دادم از ده نمره منفی 20 نمره می دادم. بااین پست زدنت . ادامه ی پست پیتر درپیت گردو دامبلدور که می بیند دوشیزه اوانز در کچلی مضمن است یک ورد زیبایی می خواند و سارا در یک آن شبیه آنجلینا جولی می شود. بارتی کراوچ که در پشت جمعیت مرگخواران ایستاده بود با دیدن هوگو ویزلی سریعاً با اغوش باز به طرف او می رود اما درکمال ناباوری می بیند که آن یک تصویر سه بعدی از هوگو ویزلی بوده است که توسط دامبلدور برای گروگان گرفتن یکی از مرگ خواران بوده است . انجلینا جولی ببخشید سارا اوانز که از گرفتن بارتی کراوچ خوشحال می شود به دامبلدور می گوید که بهتر است طلسمی به طرف سر کچل و بی بخار ولدی روانه کند شاید که او کمی مودار شود و از عقده در آید . اما در همان لحظه ولدرموت با گریه و دستهای به حالت التماس به طرف دامبلدور می رود . درست در زیر پای او زانو می زند و می گوید : -دامبلدور تو رو به مرلین ،تو رو به اون پسر خوشتیپ ارتش دامبلدور ... بارتی کراوچ که از وقتی پیش دامبلدور گروگان گرفته شده بود داشت با آلبوس نون و کباب بازی می کرد گفت : - ارباب منظورتون هوگو ویزلیه ؟ - آره آره منظورم همونه . دامبل تو رو به اون دو جنسه بودنت قسم که ..که ... - که چی؟ - که... ولدرموت که خجالت می کشید جلوی یارانش بگوید درگوش دامبلدور گفت : - که کمی از موهایت رابه من بدهی تا بتونم برای کله ی کچلم کلاه گیس درست کنم . دامبلدور به او گفت که بعد از دعوا بیاید و کمی از موهای او را بگیرد . با این جواب دامبل ولدرموت با خوشحالی و جفتک پرانی به جمع یارانش می پیوندد و اماده برای نبرد می شود. ----------------------------------- پیام های بازرگانی : کارگردان ظب ط: یک دو سه ظبت می شه . گوینده: داستـــــــــــــــــــــان چارخانه کارگردان با عصبانیت می گوید: چارخانه دیگه چیه عزیز من شورش رو در آوردی . -پس چی بگم ؟ - کارخانه ،کارخانه عزیزم . ظبط می شه یک دو سه - داستــــــــــان چارخــــــــــانه -اه بابا تو دیگه شورش رو درا<ردی ،مسخره ،بوقی درست تبلیغ کن ، چرا لهجه ترکی میدی؟ سپس دست اندرکاران کارگردان را به بیرون می برند . گوینده تنها می ماند و برای این که پیام بازرگانی که الآن روی آنتن است خراب نشود خودش ادامه می دهد . - یک،دو ، سه داستان چارخانه هه هه هه هه هه بعد ادامه می دهد(بالهجه ی ترکی) - این چارخانه را که مبینید چارخانه ی شامپو کچلی ولدرموت است. این مرد کچل را که می بینید صاحب چارخانه است . (آخه صاحب و کچل؟) این باتری ببخشید بارتی را که می بینید سازنده ی شامپو و این وازلین را که می بینید عصاره بخش است . پایان پیام بازرگانی (چون وقت کم بود نشد تا تهش بریم شرمنده) ----------------------------- جنگ شروع شد ولی مثل این که جنگ نبود بلکه رقص بین محفلی ها و مرگ خوران بود ناگهان در باز شد و خوشتیپ محفل وارد شد . او کسی نبود جز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1386 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل اين كه زمان ايستاده بود.قلب همه تو سينه وايساده بود.
تا اين كه سارا به حرف مياد:ولدي همش تقصير تو بود.رذل صفت.
ولدي هم كه با اين حرف از حالت عذاب وجدان اومده بود بيرون يه نگاه سريعي ميندازه به سارا:كارت به جايي رسيده به من فحش مي دي؟
ولدي سريع چوبدستيشو مياره بيرون.اما يه لحظه فكر ميكنه.
ولدي:قبل از هر چيز بايد تمام پيوندها رو پاك كنيم.
اون حاجي رو كه اوردين كه صيغه محرميت خوند بيارينش اول طلاق بگيرن اين سارا و اوانز.
حاجي رو ميارن و بعد از خطبه طلاق در حالي كه سارا و ايگور با نفرت به هم نگاه مي كردن همه يه صلوات به خاطر اين اتفاق خجسته مي فرستن
بعد سارا به حرف مي ياد: پس خودتون مي خوايد.
پيتر هم كه مي خواسته سارا رو اذيت كنه خودشو به شكل موش در مياره و مي ره تو پاچه سارا...
پيتر:اين جا كجاست عجب بوي عرق گندي ميده
پس با صرفه شديد مي ياد بيرون و بر مي گرده طرف ولدي و افرادش.اونا كه از خنده چشماشون پر اشك بود يه اي والله بهش گفتن.
سارا هم عصباني تر از قبل چوبدستيشو اورد بيرونو يه طلسم فرستاد طرف پيتر.
اما در همون لحظه ولدمورت نيروي عشقش رو در پيتر به جا مي ذاره و طلسم بر مي گرده به خود سارا...
سارا كه دچار كچلي مضمن شده با گريه مي ره پشت محفلي ها قائم مي شه....
ولدمورت كه به خاطر اين كارش خيلي از خود راضي شده مي گه: چنان پدري ازتون در ميارم..
اما در همون لحظه ولدمورت با 5 تا مامور مياد تو...
همه:
دامبلدور در حالي كه ملتو چوب به دست مي بينه با عصبانيت مي گه: بابا خاك به سرتون كنن. اينا رو خر كردم تا بيان با ما برقصن
اما ولدمورت مي گه: كار از كار گذشته پير خرفت و در همون موقع:....
==================
نقد شه لطفا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1386 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
رقص و پايكوبي دوباره شروع شده بود.
لرد ولدمورت: اها... حالا يه آهنگ بندري جانانه واستون ميذارم.
با شروع شدن آهنگ بندري همه رقصيدند. دامبلدور در حالي كه بندري مي رقصيد خنديد و گفت: جواني كجايي كه يادت بخير!
بعد دامبلدور رو به لرد گفت: ميدوني چيه لردي جونم ؟ من وقتي كه جوون بودم از اين بهتر ميرقصيدم. خودم استاد رقص بودم!
لرد: جون من؟
دامبلدور: آره. پس چي؟ حتي اين لوپين رو هم كه ميبيني اين قدر قشنگ بندري ميرقصه من بهش ياد دادم!
در همين هنگام يك وانت آبي درست جلوي كافه پارك ميكنه و پنج نفر از اون خارج ميشن و وارد كافه ميشن.
ناگهان يكي از همون پنج نفر چوبش را به طور ناگهاني به سمت دامبلدور نشانه رفت و گفت: آون ضبطو خفش كنين!
يكي از مرگخواران ضبط رو خاموش كرد.
آن مرد كه هنوز چوبش رو طرف دامبلدور گرفته بود گفت: هي..تو!
دامبل:من؟
_ آره. تو كه بلدي قشنگ بندري برقصي! بيا اينجا!
دامبلدور با دست پاچگي به طرف مرد رفت.
مرد هاي ديگر فرياد زدند: چوب دستي ها پايين! وگرنه..
اما نيازي نبود كه مرد به حرفش ادامه دهد چون در همان لحظه همه چوبهايشان را كنار گذاشند.بقيه ي آن مردها چوب دستي ها را جمع كردند.
مردي كه چوب دستي اش را به طرف دامبل گرفته بود گفت: ما اين مردي رو كه اينجاست و بلده قشنگ بندري برقصه گروگان ميگيريم.
_ چي؟
دامبلدور فرياد زد: نه يه كاري بكنين. اين قدر مثل ماست نباشين!
مرد ادامه داد: و تا فردا شب فرصت دارين 10000000000000 گاليون بهمون بدين تا اين مرد رو آزاد كنيم و گرنه...
بعد مرد دستان دامبلدور رابست و او را به زور داخل وانت برد.
لرد سياه نعره زد: نه! دامبل جون!

اين داستان ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا كه مامور رفته بود همه يه نفس راحت كشيده بودن
دامبلدور: ولدي جون.ببين به اعضات بگو همه دو انگشتي بزن تا صدا بالا نره.مي خوام يه آواز مشت بخونم.
ولدمورت هم به همه اعلام كرد.
دامبلدور: آماده ايد. جميعااااااااا!!! تيرم تيرم آخ جون مي خوام برم آخ جون عدس پلو ...... آخ جون بي خيال لرد آخ جوووننننن داش داش داش داش داش داش داشم من شبيه آبپاشم من عاشق تنبكم من صياد اردكم من واي واي واييييي عزيزم حالت چطوره حالو احوالت چطورههههه.....
ولدمورت با خودش فكر مي كنهدر حالي كه داره مي رقصه:آخه به من مي گن لرد . چرا بايد اين جا برقصم!!!)
بعد با يك نامردي كامل چوبدستيشو مياره بيرون .اما يه هو كل اعضاي محفل چوباشونو ميارن بيرون. خلاصه لرد هم واسه اين كه ضايع نشه مي گه بچه ها بياين رقص چوب!!!!!
همه مي گن ناز نفست ولدي....بعدشم شروع مي كنن به رقص چوب با صداي دامبلدور
نا گفته نماند اون طرف سالن به خاطر دوستي بسيار زياد ايگور و سارا يه نفر رو اوردن تا صيغه عقد براشون بخونه.
عقد هم تموم مي شه
ولدمورت كلافه مي شه و ميگه: باب مياين جنگ يا بريم خونمون
دامبلدور مي گه: ولدي بابا اين دو روز عمر رو به خوشي بگذرون. بي خيال
بعدش ولدمورت يه لبخند كوچيك مي زنه به لبش و مي گه:من آنم كه ولدمورت بود قهرمان(چه بي ربط )
خلاصه تا شب به رقص و پاكوبي مي پردازن....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور وزارت خانه بصورت کاملاً عصبی توی کافه قدم میزنه و به ملت سیاه و سفید نگاه میکنه که به این شکل بهش چشم دوختن.مامور رگ غیرتش رو که اندکی باد کرده لمس میکنه و میگه:واقعاً که.بی ناموسی؟اونم در مکان عمومی؟شما آبروی آسلام رو بردید.من شما رو به جرم برگذاری مراسم لهو و لعب و نوشیدن نوشیدنی ها غیر آسلامی و دیدن ماهواره! محکوم میکنم.حالا یکی بگه اینجا چه خبر بود!

بلیز از لرد اجازه میگیره و به مامور جواب میده:هیچی،ما توی کافه بودیم که اینا به سرکردگی سارا گفتن میخوان بیان توی کافه بجنگن.ما هم به شرط اینکه ارزشی بازی نکنن قبول کردیم.ما داشتیم میجنگیدیم که نمیدونم چی شد یهو پای شعر و رقص و اینا کشیده شد وسط!

مامور با تعجب نگاهی به جماعت میندازه.چند نفر لت و پار و خونی بین جمعیت وایسادن و چند نفر هم لت و پار روی زمین افتادن و مردن!مامور که حالا کنجکاویش به جای رگ غیرتش باد کرده بود پرسید:ببینم از کی تا حالا وسط جنگ مشاعره میکنن؟

دامبلدور دستی به ریشش میکشه و بعد از کمی تفکر میگه:میخواستیم یه کم تنوع داشته باشه جنگ هامون.از خون و خونریزی خسته شدیم گفتیم در عرصه هنر هم خودی نشون بدیم!

مامور: والا من که چیزی نفهمیدم.فقط اینو میدونم که وزارت از همون شیوه جنگ های کلایسکتون بیشتر خوشش میاد.چون به هر حال یکی از عوامل کنترل جمعیته!ولی من نمیتونم این اعمال بی ناموسی شما رو نادیده بگیرم.الان یه جغد میفرستم میگم دوتا کالسکه ارشاد!! بیران که همتون رو ببریم وزارت خونه چوب تو آستینتون کنن!

سارا نگاهی به دامبلدور میکنه و بعد از صف جدا میشه و به سمت مامور میره:ببین،اگه تو این دفعه رو بیخیال بشی همین که بریم به مخفیگاهمون میدم دامبلدور برات یه چک تضمین دار بفرسته تا زحمتت رو جبران کنیم!باشه؟

مامور دوباره رگ غیرتش باد میکنه و فریاد میزنه:چی...میخوای به مامور شریف وزارت خونه رشوه بدی؟...میدم از سقف آویزونتون کنن...میخوای توی وزارت خونه فساد اقتصادی رو رواج بدی؟...یه بلایی...

لرد سیاه که از نطق های آن مامور شریف خسته شده بود به طرفش میره و میگه:ببین چی میگم.اگه تا یه دقیقه دیگه اینجا رو ترک نکنی،میدم خودتو و خانواده ات و جد و آبادت رو به سیخ بکشن!حالا انتخاب با خودته!

مامور که متوجه میشه هوا داره کم کم پس میشه لبخندی میزنه و میگه:حالا شما عصبانی نشو.به احترام شما این دفعه اشکالی نداره.اگه خواستین باز شروع کنین هم فقط بی سر و صدا تر برقصین که برای ما دردسر نشه.ما دیگه زحمت رو کم میکنیم!
و تمامی ماموران در همان لحظه کافه رو ترک میکنن.
لرد با لبخند به سوی محفلی ها،الف دالی ها و مرگخوارها برمیگرده و میگه:حالا دوباره میتونیم شروع کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ و خونريزي به سر حد خودش مي رسه كه يه هو ولدمورت يه فكر مي زنه به سرش فرياد ميزنه:ساكتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
همه مثل چوب سر جاشون خشك مي شن.
ولدمورت:اهاي دامبلدور .تو كه خيلي ادعا داري قدرت داري اگه مردشي بيا مشاعره كنيم هر كي كم اورد باخته.
دامبلدور يه نگاه مي كنه به محفلي ها تا ببينه اونا چي مي گن.
لوپين آهسته مي گه: دامبلدور .يه وقت همچين خريتي نكنيا.
تو يه شخصيت سنگيني.
پيتر داد مي زنه: ببين چه آدماي احمقي داري.مي ترسن از رويارويي با من.
دامبلدور هم دچار دوگانگي ارزشي مي شه و افسرده و گريه كنان ميره يه گوشه مي شينه. از طرفي ماندانگاس كه خيلي آدما رو درك مي كنه مي ره پيش دامبلدور مي گه: دامبلدور جوني !! گريه نكن ببين ما همه دوست داريم .دوست داريم بري باهاش مشاعره كني.مطمئنم شكستش ميدي.
دامبلدور مي گه: اون لوپين گاوه چي مي شه.
ماندانگاس: ببين چطور مي كشمش.
بعد چوبدستيشو مي گيره طرف لوپين و داد مي زنه:آواداكداورا

دامبلدور هم خوشحال مي شه مي ره طرف ولدمورت .
ولدمورت با تمسخر مي گه: حاضري
دامبلدور مي گه : آماده بودم
ولدمورت مي خونه:
ولديييييييي اومده دوباره مثل شير هموني كه طلسم هاش مثل خمپاره تركيد.حالا داره 7 تا جاودانه ساز پس شاخ نشو چون ولدي اومد مصمم
ت بده
دامبلدور فكر مي كنه: من پابرجا توي هاگوارتزم من من پابرجاااااااااااااااااااااا
آ بده
خلاصه اين قدر مشاعره طول مي كشه كه دور دامبلدور م ميفته و چون كم مياره مي خونه: محض رضاي دخترو خودمو تو گل مي پلكونم ته ليتو ليته ليتووووووو
همه تو جو آهنگن و دامبلدور ولدمورت وسط دارن مي رقصن.محفليا و مرگ خوارا دارن مي گن: دامبلدور كشتش بده.
دامبلدور هم جوگير خر مي شه بندري مي رقصه
كه يه هو مامورا مي ريزن و اونا رو به جرم رقص تو مكان عمومي دستگير مي كنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
و الیور همانجا جان به جان آفرین می سپاره و بارتی و ایگور پشت به پشت به سمت محفلیا و ارتشیا پرتوهای نورانی و رنگی می فرستن !

آماندا که اون دو تا رو میبینه دست از سر کچل عنکبوت جلو پاش بر میداره و میره به سمت اون دو تا !

آماندا : آود...
بارتی : ایگور ولم کن ! تو برو اونور منم برم اونور !
ایگور : نمیشه آخه ! چسبیدم بهت !
بارتی : پس هیچی ! بابای دنیا ! بابای ایگور !
ایگور : بابای بارتی ، باباااااای ولدی !
آماندا : ...کدا..

یهو بلیز از نا کجا آباد ظاهر میشه و عقب عقبکی به سمت آماندا میره . حالا چه بسا که در طی این عقبی راه رفتن داشته از خودش دفاع میکرده در برابر حمله های پشت سر هم آنی ! این میرسونه که اون تو اینقدر جهنم بوده که هر کی هر کی رو میدیده بی اون که یه ذره فکر کنه و ببینه طرف خودشونه یا نه یه ورد حرومش میکنه !

بلیز هنوز همونطوری داره حرکت میکنه و آماندا هم هنوز داره ورد آوداکداورا رو میخونه که یه دفعه بلیز به پشت آماندا میخوره و آماندا هم نمیتونه کنترلش رو حفظ کنه و دستش پرت میشه بالا طرف چراغ ! و خودتون پیشبینی کنید که چی میشه !
حباب لامپ میترکه و تموم ! همه جا تاریک !

آماندا : ای نامردا ! کی چشام رو بست ؟!

میشد توی تاریکی برق ناگهانی چشم ولدی رو دید که تقریبا اینجوری شده بود ! البته دیدنش برای چشمان غیر مسلح توصیه نمیشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/12/10 15:52:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز به سرعت با آوداکاداورایی سریوس رو که خوابیده می کشه .و به همراه آنی مونی به جمع مرگخوارانی که در حال مبارزه هستند می پیوندند و شروع به جنگ می کنند .

فریادهای مرگبار کافه رو در بر گرفته بود و همه ی کافه در هم ریخته شده بود و در آن میان فقط بارتی کراوچ بود که به صورت کاملا بیهوش روی زمین افتاده بود .

... پس از گذشت چندین دقیقه بارتی از جاش بلند می شه و می شینه کف کافه و تا به خودش میاد و چوبدستیشو می گیره دوباره پرتوی قرمز رنگی به سرش می خوره و بیهوش می شه و دوباره مثل جسد میفته رو زمین کافه .

لرد هم که در حال دوئل با ساراس از همونجا تمامی مرگخوارا رو سازماندهی می کنه و ایگور به دستور لرد بارتی رو از وسط میدون به پشت خط مقدم مرگخوارا می بره و پشت میزی اونو می ذاره و شروع به بهوش آوردن اون می کنه .
- بارتی بلند شو . بارتی بدو جنگ شروع شده !
- ها ؟ ... چی ؟ چی شده ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- بدو بلند شو .

شق !

ایگور سیلی ای به صورت بارتی می زنه و اون در جا می پره هوا و می گه :
- کی منو زد ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- الیور وود تصویر تغییر اندازه داده شده
- چی ؟ الان پدرشو در میارم

چوبدستیشو از ایگور می گیره و به سمت الیور که در حال فرستادن پرتویی به سمت لرد هست می گیره و فریاد می زنه :
- آوداکاداورا تصویر تغییر اندازه داده شده

و الیور همانجا جان به جان آفرین می سپاره و بارتی و ایگور پشت به پشت به سمت محفلیا و ارتشیا پرتوهای نورانی و رنگی می فرستن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
_ اي ناكس! همه رو خوردي؟ پس من چي...

و آني موني به سيريوس نگاه كرد كه روي صندلي مقابل يخچال خالي لم داده بود و آخرين قطرات معجون مخصوص را سر مي كشيد!

آني موني در غم از دست دادن محتويات داخل يخچال با خودش :
_ ولي اشتباه مي كردم ها...سيريوس شبيه من شده نه لرد!! عجبا...

رو به سيريوس :
_ محفل چيزي گيرتون نمي آد اومدي اينجا تغذيه مارو بالا كشيدي؟
سيريوس در حالي كه داشت خميازه مي كشيد :
_ برو بابا بزار باد بياد... حالا خانه ريدل چيزي پيدا مي شه كه تو اومدي اين طرفي؟؟

در همان لحظه ...

بومب!

از داخل ديوار يكي به داخل آشپزخانه پرت شد!
آني موني با شگفتي :
_ مگه قرار نبود ژانگولر بازي در كار نباشه! پس چرا از تو ديوار اومدي؟

بليز در حالي كه نمي توانست تكان بخورد گفت :
_ محفلين ديگه...چي كارشون كنيم! نمي تونن اين كارا رو نكنن... اصلا اين كارارو نكنن كه محفلي نيستن... اصلا...
و بعد از چند لحظه انگار كه متوجه چيزي شده باشد :
_ اصلا تو اينجا چي كار ميكنيم! اون بيرون جنگه بعد تو اومدي...

خوا... پيش!... خوا...پيش!

صداي خروپف سيريوس بلند شد...

بليز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدي كه ديد الانه كه كل كافه رو سرش خراب بشه گفت :
_ زود باشيد...حالت تدافعي بگيريد.... !

مرگ خواران :
_ حالت تدافعي؟؟
ولدي :

سارا با شتاب :
_ اوناهاشن... ولدي رو هدف بگيريد... سر كچلش رو!
ولدمورت با كمال قدرت چوب دستيشو در مي آره و مي گه :
_ هه هه هه! تو جوجه محفلي مي خواي منو بكشي؟ بيا جلو ببينم!

مرگ خوارا كه با فرياد سارا هركدوم به يك سو گريخته بودند با اين جمله اربابشون سينه ها رو صاف كردند و اومدن پشت ارباب :
_ آره بجنب... زود باش... ارباب منتظره!

بومب!

_ شر يكيشون كم شد!
و بارتي با طلسم اليور پخش زمين شد تا ديگه از اين صحبت هاي بي جا نكنه !

ايگور با عصبانيت :
_ بارتي ... بارتي رو زدي؟ تو الان بارتي رو با طلسم زدي؟ خودم مي كشمــــــــــــــت!

و به سوي اليور حمله ور شد... جنگ آغاز شد... ميز ها و صندلي ها و تخم مرغ ها (!) بود كه در ميانه كافه به پرواز در مي آمد...هريك از يك سو !

در همين بين اين آني موني بود كه به سمت يخچال كافه مي رفت! فارغ از جنگ!

_ جنگ چيه بابا!! يخچال رو بچسب!

اما هنوز وارد آشپزخانه نشده بود كه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در 1386/12/10 13:53:25
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م