جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

همه چیز در خانه ریدل عادی بود و سر جایش بود.
طبق معمول لرد در اتاقش با نجینی خلوت کرده بود و مرگخوار ها هم به کار خود مشغول بودند. مورگانا در آشپزخانه غذا را حاضر میکرد و ایوان از او ایراد میگرفت.
مونتگومری بیلش را در دست گرفته بود و با دستمال آن را تمیز میکرد.
اسنیپ به موهایش روغن میزد.
پرسی داشت در اتاقش تمرین توجیه کردن میکرد و رابستن هم خوابیده بود.

و امّا بلا! (چه bela بخونید چه bala درسته)
بلاتریکس روی مبل نشسته بود و به هر طرف کروشیو ول میداد و وسایل را داغان میکرد. همان طور که بلا داشت چوبدستی اش را میچرخواند و کروشیو ول میداد یکی از طلسم ها از پله ها بالا رفت اما کسی به آن توجهی نکرد.

اتاق لرد

لرد نجینی را در آغوش گرفته بود و نوازش میکرد و همزمان آلبومی از مقتولانش را میدید که دارای هفت میلون صفحه و خرده ای بود و در هر صفحه عکس چند مقتول زده شده بود.
لرد برای نجینی ماجرای قتل تک تک آن ها را تعریف میکرد و خودش لذت میبرد:
- فیش فیسسا خسّا خوسّی فیشص ( این 500 صفحه مال محفلی هاست عزیزم!)
لرد صفحه اول محفلی ها را باز کرد.
در همین زمان همان کروشیو بلا وارد اتاق شد و مستقیم خورد به سقف بالای سر لرد! چند آجر از سقف ریزش کرد و محکم خورد وسط کله کچل ولدی.

هال خانه ریدل

- بلا، میشه کمتر کروشیو بزنی؟ سرمون درد گرفت!

بومم

مرگخوار ها همه با عجله به طبقه بالا دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. لرد روی تخت افتاده بود و خون از سرش میچکید. چند آجر سقف هم کنارش بود و نجینی بی وقفه فیش فیش میکرد.
بلا با عجله به سمت لرد دوید و با یک طلسم لرد را به هوش آورد(چون از ورد غیرلفظی استفاده کرد مشخص نیست چه طلسمی بوده!) و اسنیپ هم زخم او را ناپدید کرد.

لرد به هوش آمد و روی تخت نشست.
- یا لرد! سالازارو شکر چیزیتون نشده که؟
- من لردم؟ یالازار دیگه کیه؟
- ارباب حافظه شو از دست داده!
- ارباب؟ من ارباب شمام؟ چه خوب! این مار بدترکیب این جا چی کار میکنه؟

ولدمورت دم نجینی را گرفت و او را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
اسنیپ جلو آمد و طلسمی را روی سر لرد اجرا کرد.
- حالتون خوبه لرد؟
- شما همیشه منو لرد صدا میزنید؟
اسنیپ چندین طلسم دیگر را هم انتحان کرد اما هیچکدام جواب نداد.
ناگهان چشم ولدمورت به صفحه ای از آلبوم افتاد که تمامش را عکس دامبلدور پوشانده بود.
- این خوشگله دیگه کیه؟ مجرده؟ من میخوام برم خواستگاریش! من اینو میخوام!
- یا لرد شما حالتون خوب نیست استراحت کنید!
- مگه من ارباب شما نیستم؟ من میگم بریم خواستگاری! همین الان!

_________________________________________________

توضیح سوژه: لرد حافظشو از دست داده و با هیچ طلسمی بر نمیگرده. لرد سلایقش کاملا عوض شده و از نجینی متنفره و عاشق دامبلدور شده! اون مرگخوار ها رو مجبور میکنه که به خواستگاری دامبلدور برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/27 3:13:56
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/27 3:16:47
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حالی که ریش هایش را روی زمین می کشید وارد شد و پشت سرش همه ی محفلی ها هجوم آوردند به طوری که درب اصلی خانه ریدل در یک لحظه از جا در آمد و روی زمین افتاد. ایوان با عصبانیت به محفلی ها خیره شد و با صدای بلند فریاد کشید:
- چه خبرتونه؟! می دونید من چقدر پای این در پول دادم؟ می دونین ارباب حقوق چند ماه نظارت و مدیریت منو گرفت که این درو بخره؟!

محفلی ها بی توجه به صدای اعتراض ایوان به طرف میز کیک حمله بردند و در یک لحظه کیک ناپدید شد. نارسیسا با دیدن این صحنه از حال رفت و بلا با عصبانیت غرید:
- چه خبرتونه؟ سیسی این کیکو با نهایت سلیقه درست کرده بود. قرار بود که این کیک فقط...

لرد سیاه با عصبانیت به محفلی ها نگاهی کرد و سخن بلا را کامل کرد:
- قرار بود که این کیک فقط توسط ارباب خورده بشه. با این حال مشکلی نیست..می تونیم به جای کیک از پشمک استفاده کنیم. نظرت چیه دامبلدور؟

دامبلدور ریش هایش را محکم در اغوش کشید و با صدایی لرزان که نشان از وحشتش بود، گفت:
- تامی پسرم! تو از بچگی همینطوری بودی. مگه نمی دونی پشمک چقدر ضرر داره...

سپس ساکت شد و به چشمان سرخ لرد سیاه نگاهی کرد. آنگاه در حالی که متوجه شده بود بهتر است چیزی بگوید، ریش هایش را محکم در گرفت و نیشخندی زد:
- می خوای بگم برش گردونن؟!

نارسیسا که بهوش امده بود با شنیدن این حرف دوباره از هوش رفت و لرد سیاه با دیدن دهان نیمه باز جیمز برای جیغ کشیدن، متوجه شد که بهتر است چیزی نگوید و بی توجه به دامبلدور به طرف اتاقش رفت.


در اتاق لرد سیاه:

- همین الان یه کاری می کنی که اینا با جیمز اشتی کنن و زودتر از اینجا برن! هم جیمز و هم این ریش دراز بی خاصیت. فهمیدی؟

رابستن سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت.
- بله ارباب. می دونم باید چی کار کنم.

سالن خانه ریدل:

- بلا؟ می دونی که رودولف دیروز پشت سرت چه حرفی میزد؟ من خودم شنیدم که می گفت موهای وزوزی تو فوق العاده تو چشمه!

بلاتریکس با عصبانیت به رابستن خیره شد.
- یه بار دیگه تکرار کن!

- هیچی! گفتم که..بعد می گفت که رنگشون هم شبیه پر کلاغ می مونه. می گفت کلا" تو موجود آزار دهنده ای هستی.

صدای خنده ی محفلیان سالن را منفجر کرد و بلاتریکس با عصبانیت به رودولف که مظلومانه گوشه ای نشسته بود خیره شد.
- تو چی گفتی؟ رودولف! اگه جرات داری یک بار دیگه تکرار کن!

رودولف وحشت زده از جایش بلند شد و سعی کرد که آرام باشد. سپس به رابستن چشم غره ای رفت و با حالتی عصبی گفت:
- من هرگز همچین حرفی نزدم.

- تو فکر کردی کی هستی؟! فکر کردی که من با این قیافه ی مظلومت فراموش می کنم که رابستن چی گفت؟! همین الان از جلوی چشمم دور شو! کروشیو!

رودولف خواست توضیحی بدهد که متوجه چوب دستی بلاتریکس شد که بی توجه به وی به همه کروشیو می فرستاد تا عصبانیتش فروکش کند!

در همین لحظه دامبلدور که مدام جاخالی می داد به جیمز نزدیک شد.
- جیمز پسرم؟ بهتر نیست که بریم؟ ببین خاله بلا تو چقدر عصبانیه. میزنه می کشه هممونو. بریم پسرم من جوونم هزار تا ارزو دارم.

- عمو شما جوونی؟ پس چرا پشمکات سفید شده؟ اخه پشمک های پارکی که با عمو رابی رفتیم صورتی بود.

دامبلدور وحشت زده دست جیمز را گرفت و به محفلیان اشاره کرد.

چند لحظه بعد، ایوان که به زور در ورودی را جا زده بود، زیر هجوم محفلیان در حال خروج له شد و در که دوباره از جا کنده شده بود، با صدای بلندی روی زمین افتاد.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/5/27 2:39:15
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
حال خانه ریدل

بلاتریکس روی مبلی لم داده بود و چوبدستی اش رو دور انگشتش می چرخاند( مثل تسبیح ) و کروشیو های خودکار چوبدستی اش به هر طرف میرفت. پس از این که بی هوا یکی از طلسم ها به خودش خورد جیغ کشید و چوبدستی را غلاف کرد. سپس گفت: چه قدر خوب شد که رابستن این بپه خر رو برد بیرون، از دست جیغ هاش راحت شدیم!

نکته ی کنکوری: دیگ به دیگ میگه هر که بامش بیش بزار باد بیاد

مرگخوار ها حرف بلا را تایید کردند و شروع کردند به فحش دادن به جیمز. با ورود لرد همه ساکت شدند و مشغول کار خودشان شدند.

شترق ... بوم! (افکت باز شدن شدید در و سپس ترکیدنش)

- انتظار ها به سر رسید و من برگشتم تا همه خوشحال شوند و از دلتنگی بیرون بیایند!
مرگخوار ها در دل به جیمز فحش های آبداری دادند اما برای جلوگیری از خشم لرد لبخند ملیحی زدند!
- چه قدر زود اومدی جیمزی! راب کجاست؟ پارک خوش گذشت؟
- اومدم که مقدمات تولدو فراهم کنیم، محفلیا رو همه با هم دعوت کردم! راب تو راهه داره میاد. پارک هم خیلی خوش گذشت.
لرد:
مرگخوار ها:
- همه محفلی ها دعوتن؟
- آره همه شون با هم میان! فقط عمو دامبل کار داشت ( لرد سالازار را شکر کرد) ولی به خاطر من کارشو کنسل کرد.
لرد:

یک کوه متشکل از وسایل تزئینی( شامل کاغذکشی و کلاه بوقی) و میوه و کیک وارد هال شد.ناگهان کوه ریزش کرد و در میان آن رابستن نمایان شد!
لرد فریادی زد و گفت: اینا چیه رابستن؟
- جیمز دستور داد بخرم یا لرد! برای تولدش
- چه قدر پولشو دادی؟
- 224 گالیون و ده سیکل و هفت نات!
- دیدی من چه قدر قانئم ولدک؟ با همین یه ذره خرید راضی شدم حالا اینارو وصل کنین به دیوار و کلاه ها رو بذارین سرتون!
جیمز کلاه بوقی صورتی رنگی با عکس پری روی سر لرد گذاشت و نیشش را تا بناگوش باز کرد!

یک ساعت بعد


- خوبه جیمز؟
- نه اون ورتر بذار!
- خوبه جیمز؟
- نه بذار قشنگ سرخ شه!
- خوبه جیمز؟
- نه باید روش بنویسی " تولدت مبارک جیمز کوچولو، بزرگ ترین و بهترین جادوگر روی زمین! "

مرگخوار ها به دستور لرد که اکنون در اتاقش با نجینی تنها بود خانه را تزئین می کردند، شام میپختند و کیک را تزئین میکردند.
مورگانا که فهمیده بود تدی میخواهد بیاید با خوشحالی داشت غذا ها را میپخت و جیمز همچنان از غذا ایراد میگرفت و ارد میداد!

دینگ دانگ

- آخ جون اومدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/26 12:30:32
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 04:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
در محفل ققنوس دیگر کسی نمیتواند جیغهای گوشخراش جیمز را تحمل کند.جیمز به خانه ریدل میرود و با استقبال لرد سیاه مواجه میشود.ولی رفتارهای جیمز، جیغهای گاه و بیگاه و خواسته های عجیب و غریبش(مثل صورتی کردن دیوارهای اتاق خوابش،آویزان کردن یویو از در و دیوار،آلوچه و...) برای مرگخواران قابل تحمل نیست.
لرد برای کسب اطلاعات، قصد دوست شدن با جیمز را دارد.جیمز ار لرد درخواست میکند که جشن تولدی برای او گرفته و ملت محفلی را هم دعوت کند.لرد برای منصرف کردن جیمز به رابستن دستور میدهد که جیمز را به پارک ببرد.در پارک جیمز و رابستن با تد ریموس لوپین مواجه میشوند.
_____________________________
رابستن با عصبانیت به سمتی که جیمز اشاره میکرد نگاه کرد.
-تد که میگفتی همین بود؟!این که یه گلوله پشم متحرکه.چقدرم زشته.

صدای جیغ جیمز توجه ملت حاضر در پارک را جلب کرد.
-تو حق نداری به تدی بگی زشت.

تد دسته گل نارنجی رنگ زشتی در دست داشت.به آرامی به جیمز نزدیک شد.
-جیمی؟

جیمز پشتش را به تد کرد.

تد دسته گل را بطرف جیمز گرفت.
-جیمی...دل همه برات تنگ شده.منو فرستادن ازت عذرخواهی کنم.برگرد دیگه..محفل بدون تو سوت و کور شده.

جیمز نگاهی به دسته گل انداخت.
-هنوز سلیقت افتضاحه...ولی من نمیتونم برگردم.دلم شکسته.اونا باید بیان ازم عذرخواهی کنن!

تد کنار جیمز نشست.
-باشه قبوله.ولی کجا بیان؟رفتی خونه ولدک لنگر انداختی.

جیمز لبخندی زد.
-خب،اممم،شما که میدونین فردا تولد منه.میتونی همشونو برای جشن تولدم بیاری اونجا.ولدک خوشحال میشه.

رابستن هر بار با شنیدن کلمه ولدک از جا میپرید.

تد دسته گل را کنار جیمز روی زمین گذاشت.
-باشه.من بهشون میگم.فردا منتظرمون باش.

بعد از رفتن تد رابستن چند دقیقه فکر کرد.
-تو الان چیکار کردی دقیقا؟اون بوقیا رو دعوت کردی خونه ارباب؟یا سالازار کبیر.من جواب اربابو چی بدم؟

جیمز دسته گل را برداشت و دست رابستن را گرفت.
-عمو رابی بیا برگردیم خونه.باید خونه رو برای یه جشن جیمزی آماده کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1388 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز متفکرانه به لرد نگاهی انداخت و گفت : ببین ولدی جونم ، خودت میدونی که چه قدر دوستت دارم اما فکر نمیکنی این درخواست خیلی بزرگه ؟

لرد سیاه مغرورانه لبخند تلخی زد و با ابهت تمام به جیمز چشم دوخت و ادامه داد : ببین جیمز ، دامبی حقیقتا تو رو قدرنشناس بار آورده ! اگه من نجات نداده بودم که باید تو زندون مگس میپروندی که حداقل به مدت 10 سال نمی تونستی رنگ آفتاب رو ببینی چه رسد به تولد !

- ام ! خب پس من برای تولدم چی کار کنم ؟ اگه دوستامو دعوت نکنم بهم خوش نمیگذره . مرگخواران تو ، خیلی خشنن همش منو دعوت می کنن ! به نظرت با این آدما میشه یک تولد به یاد موندنی رو تجربه کرد ؟

لرد سیاه از منطق پسرک لذت برد اما گفت : بله ، چرا که نه . اینا اینقده جیگر و گولاخ و مرفه بی دردن که حد نداره ! میخوای با رابستن بری بیرون تا متوجه شی ؟

- با رابی ؟ ام ! باشه . فقط بگو اگه جیزی خواستم قبول کنه و پدرانه رفتار کنه .

- ! خدایا . باشه ... رابستن ! هزاران کروشیو بر تو ! بدو بیا پسر ...

رابستن در حالی که در حال مکالمه با دوستش در باب تفریحات آخر هفته ی آبعلی بود وارد اتاق شد و گفت : قربونت ارباب جون . کاری داشتی ؟

- کاری داشتی زهر مار ! بیا این بچه رو ببر پارک تو راه هم هر چی خواست واسش بخر ! خلاصه پدرانه باهاش رفتار کن مثل پسر خودت .

- ارباب من عرضه دوست دختر داشتن ندارم چه رسد به زن و بچه ! بچه ام کجا بوده ؟

- کروشیو . هر کاری گفتم بکن .

در راه پارک

جیمز دست رابستن را به سمت مغازه ی اسباب بازی فروشی کشید و گفت : چه اسباب بازی های گولاخی ! می خوام سقف رو پر از یویو کنم . میشه برام 80 تا یویو بخری رابی جون ؟

- 80 تا ؟ آخه بچه شما جمیعا 8 تومن ارزش دارین که من برات 80 تا یویو خدا تومن بخرم ؟

جیمز دیگر به سخنان رابستن گوش نکرد و تنها به رابستن سقلمه ای زد و با شور و شوق گفت : هی رابی ! تدی داره از اون سمت میاد اینجا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/20 15:11:31
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس رابستن و بلاتريكس از اتاق خارج شدند .
نارسيسا به پنجره اشاره كرد و به جيمز گفت : عزيزم ، به اون پنجره نيگا كن . ببين از رنگش خوشت مياد ؟
سپس چوبدستي را به سمت جيمز گرفت و زير لب زمزمه كرد : فراموشيو ...
ناگهان در اتاق باز شد و مورگانا وارد اتاق شد . در همين لحظه جيمز برگشت و متوجه شد كه نارسيسا چوبدستي را به سمت او گرفته است .
- جيـــــــــــغ ! پس چرا چوبدستي رو سمت من گرفتي ؟
قبل از اينكه نارسيسا جواب دهد ، مورگانا به حرف آمد .
- جيمز ، دم در يه خانوم و يه بچه با تو كار دارن .
جيمز بدون اينكه جواب سوال خودش را از نارسيسا بگيرد ، از اتاق خارج شد .
نارسيسا روكرد به مورگانا و باحالتي عصبي به او گفت : مورگانا ، رابستن و بلا به تو نگفتند كه من داشتم اونو طلسم ميكردم ؟
- مگه من كف دستمو بو كرده بودم كه بدونم تو داري اونو طلسم ميكني ؟
در ضمن بلا هيچ حرفي به من نزد و رابستن هم بالافاصله رفت مرلينگاه .
سپس بدون گفتن هيچ حرف اضافه اي ، از اتاق خارج شد .
نارسيسا كه در انجام كار خود موفق نشده بود ، با حالتي افسرده و نااميد از اتاق خارج شد و از پله هايي كه با موكت هاي سياه پوشيده شده بودند ، پايين رفت تا به طبقه ي پايين رسيد .
او مرگخواران را مي ديد كه در ميان آنها لرد سياه برروي كاناپه لم داده بود .
هيچ يك از مرگخواران صحبت نميكردند و تكان نميخوردند و تنها چيزي كه تكان ميخورد ، شعله هاي آتش بود و ماري كه در قفس درخشانش ، پشت سر لرد تاريكي چنبره زده ميزد و در پيچ و تاب بود .
سرانجام لرد سكوت را شكست و گفت : نارسيسا ، تو حتي از پس يك بچه ي جيغ جيغو بر نيومدي ، به نظرت مجازات تو چيه ؟
- ولي ... ارباب ... يعني مورگانا به شما نگفته ؟
- چي رو نگفته ؟
نارسيسا پاسخ داد : انيكه من ميخواستم اونو طلسم كنم ولي ...
- جيـــــــــــغ !
صداي گوشخراشي كه از حياط خانه ي ريدل ها بلند شد ، توجه همه را به خود جلب كرد .
ايوان گفت : ارباب ، فكر كنم محفلي ها حمله كردند .
بالافاصله همه ي مرگخواران از جا بلند شدند و به سمت حياط هجوم بردند . لرد هم تصميم گرفت كه به حياط برود و از ماجرا مطلع شود ولي هنگامي كه ميخواست از خانه بيرون برود ، متوجه شد كه كفش هاي او نيستند .
- ايوان كروشيو ، با چه جرئتي كفش هاي اربابت رو برداشتي پوشيدي ؟
سپس ايوان كفش هاي لرد را به او داد و خودش با برهنه باقي ماند .
سپس لرد كمي جلو رفت و متوجه شد كه يك زن در حال صحبت كردن با نارسيسا ميباشد .
- چه خبره اينجا ؟ ضعيفه چي ميخواي اينجا ؟
زن به جيمز اشاره كرد و گفت : اين بچه همه ي يويو هاي پسر من رو دزديده .
مرگخواران :
لرد متوجه شد كه در صورت دفاع از جيمز ، ميتواند او را براي گرفتن جشن تولد و يا حداقل دعوت نكردن دوستان و محفلي ها متقاعد كند .
- اين بچه مال اين حرفا نيست ... دزدي نميدونه چيه !
سپس دستي به چونه ي بي ريش خود زد و گفت : اين ريش ها رو كه توي آسياب سفيد نكردم ... همه ي عمر من پاي تربيت و ادب كردن اين بجه گذشته ، در ضمن من خودم يه مدت توي كالج ادبيات تدريس ميكردم ... من اجازه ندادم حتي يه دونه سيگار توي اين خونه بياد ...
در همين لحظه مورفين به همراه منقل و چند كيسه ترياك وارد حياط شد .
- ايوان ، بيا كمك من ميخوام اين بند و بشاط رو اينژا راه بندازم . بيا كمك...
پس از مدتي ، لرد توانست زن و بچه را متقاعد كند كه دزدي كار جيمز نبوده است .
پس از اينكه آنها از خانه خارج شدند ، جيمز كه خيلي خوشحال بود ، پريد توي بغل لرد و كله ي او را ماچ كرد .
لرد :
بارتي :
- ولدك خودمه ... ولدك من عاشقتم .
لرد سياه كه سعي ميكرد عصباني نشود ، از موقعيت سوء استفاده كرد و شروع كرد به حرف زدن .
- عزيزم ، من اينكار رو براي تو انجام دادم تا تو هم در حق من يه لطفي بكني !
- ولدك جونم‌ ، هرچي كه بخواي برات ميكنم .
لرد گفت : روز تولدت محفلي ها و دوست هات رو دعوت نكن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/19 10:26:43
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 03:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با ذوق کودکانه ای گفت : تنها راه و البته منطقی ترین راه اینه که جیمز رو بفراموشونیم فقط در این صورت می تونیم برای نقشه های بعدی برنامه ریزی کنیم . برای مدت طولانی ای این کار رو نمی کنیم بلکه تنها تا زمانی که از تولدش بگذره چون می تونیم در عرض حدود یک سال تا تولد بعدیش اگه قرار بود اینجا باشه ، نقشه ی ماهرانه ای بریزیم . نظرتون چیه مای لرد ؟

لرد با بی توجهی و بدون نگاه به بلا گفت : من در شان خودم نمیبینم در باب این مسائل بی ارزش فکر کنم ! کروشیو . اما خب من کاری به این کارا ندارم برنامه رو طبق میلیم هماهنگ کنید و البته جیمز رو سالم نگه دارید که فعلا بهش احتیاج دارم . متوجه اید همگی ؟

همگی سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند .

در سوی دیگر خانه ، جیمز در حال بازی کردن بود و چنان از بازی لذت می برد که متوجه گذر زمان و صحبت های مرگخواران نیز نشد در همین حین نارسیسا با نهایت متانت و زیبایی وارد خانه ی ریدل شد و به جیمز چشم دوخت و رو به رابستن گفت : اوه رابی ، خوشحالم که دوباره میبینمت . چه پسر کوچولوی موشیه ! همین موش موشک شما رو اذیت می کنه ؟ اوه من فکر کنم بتونم باهاش حرف بزنم .

- امیدوارم سیسی ! اون واقعا بدقلق و لجباز بار اومده ! بگم لنگه ی تدی و دامبی و بقیشونه باور می کنی ؟

نارسیسا به چشم غره ی خواهرش توجهی نشان نداد و به جیمز نزدیک شد با همان فیگور مادرانه اش در مقابل جیمز زانو زد و دستانش را گرفت و گفت : پسرم ، تولدت مبارک . دوست داری برای تولدت برات یک ماشین کنترلی گنده بخرم ؟ مایلی توی قصر ما تولد بگیریم ؟

- مهم نیست کجا خانوم مهم اینه که می خوام دوستام توی تولدم باشن . اوه تولد بدون اونا و با شما واقعا جهنمه !

نارسیسا که تلاش می کرد از فیگورش خارج نشود گفت : اما من فکر کنم بهتر باشه به حرف هام گوش کنی . ببین تو دوست ارباب هستی و در نتیجه دوست ما هم هستی ، پس حضور ما توی تولدت کافیه . باشه ؟

- اوه نه ! باید بقیه دوستامم باشن . من بدون اونا تولد ن ... می ... خوام !

نارسیسا که به صحت حرف های رابستن پی برده بود رو به بلا گفت : من فکر می کنم باید ایده ی تو رو عملی کنیم .

بلاتریکس مغرورانه لبخند زد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما می تونیم تغییر قیافه بدیم خودمونو گریم کنیم و شبیه این بوقا در بیاریم.نظرتو چیه؟

بلا نگاهي به گابريل انداخت كه داشت به شدت فسفر مي سوزاند.
- عقل كل،فكر كردي اون جيغ جيغو احمقم هست؟تغيير قيافه نصف راهه،رفتارشونو مي توني تقليد كني؟حد اقل يك ماه طول مي كشه كه اين كارو بكنيم.ما فقط چند روز وقت داريم. بايد دنبال يه راه سريع باشيم.نمي دونم لرد چرا نمي ره از راه نظامي وارد بشه بزنه اين محفل رو بوق كنه،همش دنبال جنگ نا متقارن و اين حرفاس.وقتي محفل نابود بشه ديگه چه نيازي به اين بازياس؟

گابريل دوباره در افكار خودش فرو رفت.مورگان كه از اين اوضاع خسته به نظر مي رسيد روي راحتي كه كنارش ايستاده بود ولو شد ومورگانا سراغ بطري ها ي خونش رفت.هر كس به طرفي رفت.

بلا ناگهان فريادي كشيد كه همه را سر جايشان ميخ كوب كرد.
- چتون شده؟مي خوايين همتون كشته بشين؟آره؟اينو مي خوايين؟زود باشين يه فكري بكنين

رابستن با نا اميدي گفت:
- مي خواي چيكار كنيم؟همه درا بستن،من پيشنهاد مي كنم هر كي واسه خودش خود كشي كنه.اينطوري كمتر عذاب مي كشيم
رودولف عاجزانه گفت:
- اوه...آره،اين واقعا راحته
- خفه شو رودولف،كروشيو

بلا چشم هايش را بست تا با تمام وجود فكر كند لحظاتي بعد فريادي ديگر از جانب بلا به گوش رسيد
- فهميدم چيكار كنيم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
:
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت .
شترق!!!
مورگانا با عصبانیت در اتاق جیمز رو به می بنده.و دو تا از یویو های جیمز اروی زمین می افتند.جیمز همینطور که یویو هایشو از زمین بر میداره می گه:بی ادب!به ولدک می گم ریز ریزت کنه.
بعدش می ره تا کارت دعوت هایشو واسه فردا آماده کنه.

اتاق لردولدرموت
بلا:مای لرد با این جونور کوچولو باید چیکار کنیم؟
لرد:فعلا هیچی من به اطلاعاتش نیاز دارم.
بلا:فقط 1 کروشیو
لرد:نه
بلا:1دونه
لرد:خفه!
در همین حال لرد از جاش بلند می شه و به سمت در اتاق میره .
و سپس دستی به ریش های نداشتش می کشه و رو به بلا میگه:
مورگانا کجاست؟
بلا:رفته پیش اون جونور.لرد:برو بهش بگو بیاد.
ناگهان در اتاق ولدی با صدای بلند باز می شه و مورگانا که از شدت عصبانیت به این شکل در آمده بود به طرف لرد میره و بعد از بوسیدن ک فپای لرد می گه:قربان شما به این بچه گفتید هرکی بهش بگه بالا چشمت داکسیه ریزریزش می کنید؟
لرد: ....خو آره.
مورگانا:آره و وارنا ... یعنی چیز... واقعا کار خوبی کردید.
بلا:مای لرد!این بچه می خواد اینجا جشن تولد بگیره؟
لرد:پس شما چه بوقی می خورید اینجا! باید یه جوری راضیش کنید. من تحمل جنگولک بازی ندارم.
در با ز می شه و رودولف و رابستن وارد می شن.
لرد:کروشیو!مگه گفتم بدون اجازه وارد نشین
رودولف که کم مونده بود گریش بگیره می گه:
شرمن....
شترق
در از جاش کنده می شه و رودولف و رابستنو به دیوار می چسبون
رودولف و رابستن:
جیمز بدو بدو به طرف لرد می ره و میگه:ولدک. بیا اینم 30 ا کارت دعوت واسه تولدم.
خوب بید؟؟؟
لرد:
جیمز:جیغ میکشما
لرد:نه جون تدی نکن.بلا موگان رودولف لسترنج بیاین این کارتا رو ببینین بعدشم واسه هر کودوم یه جغدی کروشیویی چیزی بفرستید.
ملت مرگخوار:

3 ساعت بعد
بلا اینجا چی نوشته؟این مورفینه یا گابریل
بلا:این تدی هست
مورگان:خو من باید به کی بگم سواد ندارم
رودولف در حالی که دستشو از دماغش در می آورد میگوید:
می گم اینا که همگی محفل و سوسولن لرد هم که نمی خواد اینا بیان اینجا باید چی کار کنیم؟
گابریل که مثل اجل معلق ظاهر شد می گه من 1 فکری دارم.
ملت:چی؟
گابر دستشو تو مو هاش می کنه و 1 دور دور اتاق تاب می خوره بالا و پایین می پره و ...
ما می تونیم تغییر قیافه بدیم خودمونو گریم کنیم و شبیه این بوقا در بیاریم.نظرتو چیه؟
=======================================
من از لرد کبیر خواهش میکنم اینو بنقده واسم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان پیشنهاد دیگری داشت اما با فکر کردن متوجه شد که امکان مطرح کردنش وجود ندارد علی الخصوص هنگامی که بلا از شدت عصباین فریاد می کشید و رودلف از شدت درد ! باید بهتر تصمیم می گرفت . تمام توانش را جمع کرد و به اتاق جیمز رفت باید او را راضی می کرد !

اتاق جیمز واقعا زیبا تزئین شده بود . دیوارها به رنگ صورتی مایل به یاسی رنگ آمیزی شده بود . تخت و کمد طبق سلیقه ی جیمز انتخاب شده بود . چندین یویو که از سقف آویزان شده بود زیبایی اتاق را افزایش داده بود . مورگان نگاه چندش آوری به اتاق کرد و وارد شد که جیمز فریاد زد : هی ! مراقب باش سرت به یویوها نخوره !

- باشه جیمز ، بشین می خوام باهات در باب تولدت حرف بزنم ! سعی کن مودب باشی وگرنه میزنم تو دهنت !

- من به ولدک میگم ! خب زود حرفتو بزن و برو از اتاقم بیرون !

- خیلی بی ادبی جیمز ! تدی بهت چی یاد داده ؟ بازی کرن با یویو ؟ خاک تو سرش ... ببین من میخوام بهت پیشنهاد کنم که جای تولد گنده همگی ببریمت پارک ! اونجا برای تولدت برنامه داریم و بعد میریم شام می خوریم ! من و تو و ولدک و خاله بلا و عمو رودلف و رابستن و بقیه ! دوست داری فسقلی ؟

- نـــــــــــه ! خاله بلا اذیتم می کنه ! خب ببین مورگان دوستای خودم نیان پارک باهامون ؟

- نه عزیزم . با هم میریم . خواهش می کنم . کادو رو هر چی بخوای می خریم فقط ببین نذار مشکلی پیش بیاد !

- من دوست دارم دوستام بیان یا اینکه باشه دوستام نیان اما هممون گریم کنیم و بریم به آلبوس نشون بدیم که گریم کردیم . باشه ؟

- بله ؟ گریم کنیم بریم پیش اون پیر خرفت ؟ جیمز واقعا حقته که بلا بکشتت !

- که این طور . باشه من کارت ها رو می فرستم . فردا تولدمه . سعی کنید خوشگل بپوشید ... دوستام فردا میان چه بخواین چه نخواین حالا گم شو بیرون از اتاقم !

مورگان عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?