جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 25 فروردین 1389 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
توی جنگل خاموش داشتم قدم میزدم...زمزمه هایی در میان درخت های عجیب سخنگو درباره ارباب تاریکی بود...کنار دریاچه اسرار آمیر وایسادم و به ظاهر خودم توی اب نگاه کردم..ناگهان مردی سوار بر اسب رو دیدم...رفتم پشت بوته ها قایم شدم..شباهت عجیبی به عضو هایگروه مرگ خوارانِ وفادار لرد تاریکی داشت..
این روز ها این طرف ها زیاد میان..از وقتی لرد دامبلدور ما رو ترک کرده اونا هم جرات پیدا کردن اینجا بیان...امیدوارم هری قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته موفق بشه نابودشون کنه.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/25 16:23:35
Re: بازي با كلمات
هوادرحال تاريك شدن بود.هري،رون و هرميون سوار بر اژدها،بالاي درياچه پيچ و تاب مي خوردند.سكوت اسرار اميز درياچه شباهت زيادي به دخمه هاي تاريك و خاموش بانك گريكونتز داشت.
هري با ظاهر پريشان خود رو به رون و هرميون كرد وگفت:
از شما به خاطر وفاداري به من و دامبلدور متشكرم!
رون ادامه داد:
و همين طور نشان داديم كه عضو گروه گريفندوريم.
و هرميون با نگاهي عجيب حرف او را تاييد كرد.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/22 11:44:53
Re: بازي با كلمات
هري روي جاروي پرنده بالاي زمين كوييديچ پيچ و تاب مي خوردو پرفسور اسنيپ چپ چپ به او نگاه مي كرد.
همينطور كه تماشاچيان با چشم هاي متحير به بازي نگاه مي كردند،رون رو به هرميون كرد و گفت:
فردا توي سرسراي بزرگ جشن است،قرار است،دوباره سيريوس...
اما هرميون حرف او را قطع كرد وگفت:
هيس!خودم مي دونم !توي شومينه.اگر لو بريم بدبختيم!؟
رون گفت:
باشه فقط مي خواستم يادتون باشه.نگاه كن ويكتور كرام مثل ماگلي اونجا نشسته.فكر نمي كردم بياد!
هرميون جواب داد:خودش بازيكن تيم ملي كوييديچه.خودت هم بازييش را ديده اي.تازه امده بازي هري را ببيند.[quote]
پرفسور کويیرل نوشته:
بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند

لطفا با این کلمات داستان بنویسید:
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/21 19:36:07
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 فروردین 1389 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در جنگلی خاموش نوایی اسرار آمیز حاکم بود.مردی که ظاهر ترسناکی داشت سوار بر اسبی سیاه بود.او به دنبال چیزی به اینجا آمده بود، به دنبال آن دریاچه ی افسانه ای بود که به گفته مردم عمر جاودانه را به کسی می داد که از آن می نوشد.هر چه بیشتر جلو می رفت زمزمه ها قوی تر و ترسناک تر می شد،صدای حیوانات و موجودات شب هراس را بر پیکر همه می افکند.اسب سیاه شیهه می کشید؛ مرد نیز که خود کمی ترسیده بود ، سعی می کرد او را آرام کند.ناگهان از پشت درختان صدایی عجیب به گوش رسید.مردی از پشت درختان بیرون آمد.آنتونیو مرد سوار بر اسب بسیار جا خورد و ترسید؛او تصور نمی کرد که شخص دیگری در جنگل باشد.در زیر پهنه ی روشن مهتاب چهره ی مرد غریبه پیدا شد.او مارتین بود؛ کسی که با بی رحمی مرگ زنش در مقابل چشمانش را دید و خنده ی شیطانی همین مرد نیز می دید.

-از من چه می خواهی؟

-جانت را!

او به سرعت خنجری را به سمت آنتونیو پرتاب کرد.خنجر با سرعت زیاد می چرخید آنقدر زیاد که اجازه هیچ گونه نشان دادن عکس العملی را به آنتونیو نداد و او به قتل رساند.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/21 19:36:56
بر ترین همه چیز این است که برای پیشرفت تلاش کنیم
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 فروردین 1389 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور - ماگل - جاروي پرنده - سرسرا - ويكتور كرام - چپ چپ -متحير - جشن - هيس - شومينه

-هیس!

صدای ویکتور کرام بود که در فضای سالن پیچید.او در حالتی که انگشت اشاره اش را در جلوی دماغش گرفته بود به ماگل که داشت بلند صحبت می کرد روی کرده بود.نگاه متحیر ماگل از این که او چرا این گونه عمل می کند بسیار مضحک بود او به آرامی و با صدایی که تنها خودش بشنود گفت:چرا اینقدر گانگستر بازی در میاری؟

ویکتور انگشتش را از جلوی دماغش کشید و با صدایی بسیار آرام گفت:جاروی پرنده! باید بدزدیمش!

اما کس دیگری هم این صدا را شنید.او یکی از دانش آموزان بود ،نویل لانگ باتن؛او به سرعت به سمت دفتر آلبوس دامبلدور گام برداشت.سریعا داخل شد و گفت: پروفسور می خوان جاروی پرنده را بدزند.

آلبوس بسیار متعجب به قیافه او نگاه کرد و گفت:چه کسانی قصد این کار را دارند.

نویل نفس نفس زنان گفت:ویکتور و ماگل

آلبوس به او چپ چپ نگاه کرد و از کنار شومینه ای که شعله های آتش در آن می رقصیدند بلند شد و به سمت محلی رفت که جارو در آن قرار داشت.

پس مدتی کوتاه به آنجا رسید و دید که ماگل و ویکتور جارو را برداشته و دارند خارج می شوند وردی به زبان آورد و آنها را بر زمین انداخت جارو را برداشت و دستور داد که آنها را به آزکبان ببرند و بعد رو به نویل کرد و لبخندی شیرین زد و گفت:ممنونم پسر!


با این کلمات داستان بنویسید و البته خیلی کوتاه تر:
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/20 17:34:53
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 19 فروردین 1389 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموشي و سكوت درياچه او را براي مدتي سوار بر امواج خاطراتش كرد.ظاهر درياچه با آنچه كه به خاطر مي آورد شباهت كمي داشت.پرتو هاي نور همچنان وفادار به خورشيد سايه ها را به عقب مي راندند. چقدر عجيب و شگفت انگيز...
گروهي پرنده در حاشيه اسمان ظاهر شدند و با زمزمه اي اسراراميز از فراز سرش گذشتند.سياه پوش ارام از جايش برخاست. سبك بالانه به پرنده ها نگريست و در ذهنش گفت: چقدر زيباست حس رهايي
چه زيباست اين آزادي!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/19 17:55:25
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 فروردین 1389 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

در نزدیکی درباچه هاگوارتز سنگی عجیب و اسرار آمیز با شباهت به ظاهر علامت گروه اسلیترین وجود داشت که با خاموش شدن نورهای قلعه هاگواتز صدای زمزمه کسانی که به مقدس بودن این سنگ وفادار بودن از زیر شنلهای جادویی در اطراف سنگ به گوش می رسید که خبر از حادثه شوم دیگر بود.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفویold در 1389/1/18 20:45:05
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفویold در 1389/1/18 20:50:37
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/19 12:23:39
جادوگران
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 13 فروردین 1389 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون گفت:به نظر شما این دریاچه شباهت عجیبی با دریاچه ی نزدیک حونه ی هاگرید نداره؟
هری زمزمه کنان با خود می گفت:ما زنده می مانیم....
هرمیون:با تو هستم.
رون:هری اگر خواهرم را در تالار اسرار آمیز نجات نمی دادی مطمئن باش من الان پیش مادرم بودم.
هری صدای عجیبی شنید.
-هری پاتر چقدر از این اسم متنفرم.
ظاهر این مرد شبیه جن ها بود.چهری ی خاموشی داشت.
چنان قوزی داشت که انگار مردی روی او سوار بود و خم شده.
جن:من از وفاداران سیریوس بلک بودم ولی او مرا انداخت بیرون.
در همین لحظه جن محو شد و باز چوبدستی ها بیرون آمدند.
ولی تنها لحظه ای که هری آرام شد این لحظه بود چون نشانه ای از سریوس پیدا کرد.

تایید شد! ولی خیلی فوق العاده نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/14 19:25:15
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 13 فروردین 1389 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور-ویکتور کرام-هیس-سرسرا-شومینه-متحیر-جاروی پرنده-چپ چپ-جشن-ماگل
هری گفت:من خودم پروفسور را دیدم که داشت با ویکتور کرام حرف می زد.
هرمیون گفت: هیس.
رون گفت:اون دوتا در سرسرا چیکار می کردند؟
هری و رون و هرمیون آهسته رفتند در سرسرا تا ادامه ی بحث آنها را ببینند.پروفسور در کنار شومینه نشسته و ویکتور هم جلوی او با قیافه ی متحیر به او نگاه می کند.
پروفسور:جاروی پرنده تو باعث شکست من شد.
ویکتور که نگاه چپ چپ پروفسور را غیر قابل تحمل می دانست گفت:قربان جاروی پرنده ی من در جشن شکست شما می گویید که من باید چجوری او را دنبال می کردم.
پروفسور چوب دستی خود را تکان داد و عکسی روی هوا ظاهر شد و معلق ماند.او گفت:بیست سال پیش پدرم فقط به خاطر این ماگل کشته شد و بعد هم جسدش را بردند.حالا نوبت من شده تا اون لعنتی را از بین ببرم.

با این کلمات داستان بنویسید:
خاموش - عجيب - وفادار- اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر – گروه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 14:43:16
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 14:45:25
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 15:11:50
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 15:17:19
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 15:20:55
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 15:23:06
ویرایش شده توسط HRA در 1389/1/13 15:26:01
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/1/13 17:20:34
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اسفند 1388 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار- اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر – گروه

خوابم گرفته وميخوام بخوابم.ولي هم چشامو ميبندم يه صداي عجيبي ميشنوم پا ميشمو ميبينم كه وسط يه درياچه اسرارآميز توي يه جزيره ام.
چوب جادوييم رو در ميارم.زمزمه ميكنم:لوموس!
نور سفيد و درخشاني از سر چوبدستيم ميياد.دور و برم رو نگا ميكنم همه جا رو مه گرفته مث جايي بود كه چند ماه پيش با ممد(!) اومده بوديم هوركراكسسهاي لرد جواد رو پيدا كنيم.
تو همين فكرا بودم كه از دور يه نور سبزي به طرفم اومد جا خالي دادمو ديدم كه افراد وفادار لرد جواد كه اسم گروهشون جادوگرهاب جواد بود سوار دسته جاروهاي گازيشون دارن ميان طرفم.اونا سريع فرو اومدنو همشون چوبدستيشونو طرف من گرفتن يكيشون گفت:آواكاداو.........
كه يهو يكي ظاهر شد و با صداي سردي گفت:يره قناري چيكار ميكني!!
مرد وقتي اونو ديد بهش تعظيم كرد وهمه پيرو اون تعظيم كردن.
اون صدا مال كسي نبود جز لرد جواد.قيافش شباهت زيادي به(اين قسمت سانسور ميشود!)داشت.به طرفم برگشت گفت چطوري و چوبدستيشو زير گلوم گذاشت و گفت:خيلي شبيه ننت شدي!ولي مهم نيست ميخوام كارتو تموم كنم.
-چوبدستيتو در بيار دداش!
چوبدستيمو در آوردم به من گفت تعظيم كن تا همه قوانين رو رعايت كنيم.
به اجبار تعظيم كردم چوبدستيشو طرف من گرفت و گفت ايمپديمنتا!
-فابينيت!
مدتي همينجوري به طرف هم طلسم مينداختيم.تااينكه يه در يك لحظه صداها خاموش شد.ولي يهو يه چيزي خورد تو سرم ...............
چشامو كه وا كردم ديدم اون صمد ماگل زده تو سرم تا از خواب بيدار شم!!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/27 18:10:33
?