جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

167 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
165 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

باشگاه دوئل

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
راهروی کلاس تغییر شکل طبقه ی 7

امروز کلاس گرفندوری ها با اسلیترینی ها یکی شده می دونی دیدا؟
این صدای دوست صمیمی دیدا بود در یه قسمت دیگر دوست اوری به اوری گفت

در کلاس تغییر شکل
اوری:دیگل می خوای به چی تبدیک شی به موش

دیدا:تو به چی می خوای تبدیل شی اوری به مورچه تبدیل شی زور داره

اوری فهمید که دیدا لوس حسودیش شده

بعد پروفسور مک گونگال وارد کلاس شد و گفت:سلام به همگی امروز کلاس تغیر شکله و همگی می دونید که باید اسمتون ثبت بشه و بره به وزارت سحرو جادو

خت بچه ها اول از ریونکلاو بعد هافلپاف بعد گریفندور و آخر اسلیترین امتحان می دن حالا اول کی از ریونکلاو امتحان میده

یه دختری بلند شد که اوری تا اون موقع ندیده بود بعد که رفت تبدیل به خوکچه هندی شد

تمام اسلیترینی ها خندیدن و دختره گریش گرفت

در همان زمان پروفسور به همه ی اسلیترینی ها منفی داد و اسلیترینی ها عصبانی شدن ولی اوری هنوز لبخند شرارت بر لبانش بود :bat:

دو ساعت بعد


نوبت نوبت گریفندوری ها شده بود

چند نفر رفتند و بعد نوبت دیدا شد

دیدا جلوی پروفسور رفت و تبدیل به یک خرس قهوه ای شد

پروفسور:خوب قبول شدی دیگل

بعد نوبت به اسلیترینی ها رسید

پروفسور بعد این که اسم چند نفر را خواند نوبت به اوری رسید

پروفسور:اوری زود باش دیگه

اوری:ااااا پرو...

در همین لحظه صدای خنده ی گریفندوری ها بلند شد و آنها فکر می کردند اوری بلد نیست تغییر شکل بده

اوری در آن لحظه عصبانی شد زانو زد کرد که یک پا با زانو و یک پا با کف پا بر روی زمین ودستش جوری شد که انگار می خواست نور اتاق را بگیرد ترس در وجود پروفسور سایه انداخت زبان اوری بیرون آمد و چشمانش سفید شد

نور اتاق به تاریکی گرایید و تاریکی همه جا را گرفت

بعد از چند ثانیه نور اتاق روشن شد و اوری به موجودی که تا حالا هیچ کس ندیده بود تبدیل شد و استیل ایستادنش شبیه مرده ها بود دست های ضربدری شکل و چشم سفیدش به زرد چرکی تبدیل شد

همه:

پروفسور:توتو ققببوللی اووریی
(معنی:تو قبولی اوری)

اوری:

فردا


سر گروه هر گروه:همگی برن به خوابگاهشان سریع

در آنروز پروفسور مک گونگال اوری را به اتاقش آورده بود و از آنور دامبلدور دیدا را به اتاقش دعوت کرده بود و جفتشان ساعت 12 کلاسشان تموم می شد

ساعت 12

اوری از پشت دیدا به او گفت دامبلدور با تو چی کار داشت دیگل

دیدا:به تو ربطی داره اوری

بعد دیدا بعد این که چند ثانیه راه رفت دید اوری نیامده است و به پشتش نگاه کرد دید که اوری در حال زانو زدن است

شمع ها برای چند ثانیه خاموش شد و در همین زمان دیدا به خرس و اوری به آن موجود تبدیل شد وبا جنگ با هم پرداختند

اول اوری حمله کرد و چشم دیگل را کور کرد و بعد گردنش را گاز گرفت خونی از گردن خرس چکید و دهن اوری پر از خون شد

اوری از این خون لذت می برد بعد دیدا در همین حالت تغییر شکل داد و رویش را به طرف اوری کرد و مرد

اوری از این فرصت استفاده کرد و از مدرسه در رفت و به لرد سیاه پیوست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوری در 1388/4/2 15:47:29
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تغییر شکل.

هوا سرد و بارانی بود.در آسمان ذره ای میان ابر ها فاصله نیوفتاده بود.انگار قرار بود آنروز هاگوارتز را ابر ها خیس کنند...

با صدای زنگ گروهی از دانش آموزان سال هفتمی هاگوارتز به سوی قلعه رفتند.آنروز قرار بود که در کلاس تغییر شکل شرکت کنند.

دیدالوس دیگل دانش آموز زرنگ گروه گریفندور با همراه بقیه ی دوستانش در حالی که از سرما به هم چسبیده بودند به سمت کلاس رفت.

آن روز گریفندور و اسلیترین با هم کلاس داشتند و معلوم نبود که مک گونگال برای آنها چه برنامه ای در نظر گرفته.گروهی می گفتند که کسانی که جانور نما بوده اند را می خواهد اسم هایشان را ثبت کند تا به وزارت خانه بدهد.

بچه ها در دو صف(گریفندور و اسلیترین) پشت در کلاس تغییر شکل ایستاده بودند و منتظر پروفسور مک گونگال استاد تغیبر شکل شدند.

با دیر کردن مک گونگال بچه های اسلیترینی و یا گریفیندور ها به گروه مخالف خود متلک می انداختند.اوری که ترفداران بسیاری داشت رو به دیدالوس دیگل کرد و گفت:هی دیگل...امروز می خوای جلوی مک گونگال تبدیل به چی بشی ها؟تبدیل به یک ملخ؟

با گفتن این کلمه تمام اسلیترینی ها یا حتی بعضی گریفندوری ها قهقهه ی خندعه رو سر دادند.

یکی از دوست های دیدالوس که به اون نزدیک بود به دیدالوس گفت:ولشون کن...معلوم نیست خودش به چیزی اصلا تبدیل شه...اِ...راستی قرص اعصابتو خوردی؟

دیدالوس که قرصش را که خانم پامفری برایش تجویز کرده بود یادش رفته بود گفت:نه... ولی مشکلی نیست.

پس از دو دقیقه ی دیگر صبر پروفسور مک گونگال با صدای تاپ توپ به در کلاس رسید.سر وضعش خیس و نامرتب بود و انگار که می خواسته قبل از آمدن به کلاس به حمام برود ولی با لباس رفته بود و برگشته بود.

پروفسور گفت:عجب بارونی...عجب...بفرمایید تو.

پروفسور در را باز کرد و بچه ها وارد شدند.بعد از دودقیقه خانم مک گونگال پشت میز نشت و گفت:

-امروز می خوام کسانی که تمرین کردن تا جانورنما بشن رو ثبت کنم.اگر درست و بی نقص تبدیل به جانور مورد نظرش شد اون رو ثبت می کنیم و ...

صدای اوری از گوشه کلاس آمد:نمیشه ثبت نکنید؟

بچه ها با ترس به او نگاه کردند.پروفسور گفت:نخیر آقای اوری.
سپس انگار که در کارش وقفه ایجاد نشده بود گفت:خب...ثبت می کنیم و به وزارتخونه می دهیم...

به پشت میزش رفت و عینکش را در آورد و روی میز گذاشت.چشم هایش را مالید و گفت:از اسلیترین...کی داوطلب بوده؟

اوری که این انتظار ازش ی رفت بلند شد و گفت:من.

پروفسور گفت:آقای اوری لطفا بیایید جلوی من و تغییر شکل دهید.

اوری جلو آمد اندکی صبر کرد سپس شروع کرد به چرخیدن به دور خود و بعد از مدتی تبدیل به یک سگ سیاه بزرگ شد که بسیاری را از جمله دیدالوس یاد سیریوس بلک می انداخت...

اوری غرشی کرد که همه را ترساند حتی مک گونگال اما دیدالوس به دلیل خاصی عصبی به نظر می رسید و به صحنه توجهی نداشت.داشت انگشت دست را بر روی میز می کوبید...

پروفسور گفت:کافیه آقای اوری...شما قبولید.

بسیاری برای او دست زدند.اوری نشست و داوطلب بعدی یعنی دیدالوس دیگل از جا بلند شد و به وسط کلاس رفت...چهره ی همیشه آرامش عصبی و خطر ناک به نظر می رسید...

بدون تمرکزی شروع به چرخیدن کرد و بلافاصله همه از دیدن موجودی که در برابر خود میدیدند ترسیده و هراسان شدند...

موجودی که در برابر آنها بود یک یوزپلنگ سیاه آمریکایی(جــگــوار) درنده خو بود.
مک گونگال بدون نگاهی گفت:متشکرم آقای دیگل می تونید برید...

دیدالوس تبدیل به خودش شد و با حالتی عصبی تر از قبل به اوری نگاهی انداخت و روی صندلی نشست...

زنگ خورد و بچه ها در دل شب قدم گذاشتند تا به سرسرای عمومی برسند و شامی بخوردند ولی کسی جز دیدالوس متوجه ی سگ سیاهی نشد که برگی در دست داشت و به سمت خارج از هاگوارتز می دوید...

دیدالوس فهمید که او اوری هست.فکری به ذهنش رسید و تبدیل به جگوار شد و به دنبال اوری رفت.

بعد از یک ساعت تعقیب دیدالوس به اوری رسید و دندان های تیزش را در کمر اوری فرو کرد...خون از کمر اوری پاشید.
اوری ناله ای کرد،کاغذ از دهانش رها شد و باد آن را برد.

اوری هم شروع کرد به جنگیدن و گاز گرفت.دو جانورنما آنقدر با هم جنگیدند تا فرد قوی تر یعنی دیدالوس اوری را کم نیرو به زمین انداخت.

دیدالوس تبدیل به خودش شد و ایستاد...عصبی بود...از دهانش خون می چکید و تشنه ی کشتن بود...کشتن!

نور سبز رنگی از چوبی که دستش بود خارج کرد و سگ مرده را در تاریکی شب رها کرد و رفت...

به سرسرای عمومی که رسید صدای جیغ مک گونگال را می شنید که می گفت:کاغذ...کاغذ انونما ها رو دزدیدن...

اما دیدالوس که لبخندی به لب داشت شام نخورده به خوابگاه رفت...


پایان!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1388 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جاسوس

هوای گرم زمستانی مثل يكی از روز های تابستان می مانست. بر روی تخت دو نفره اش دراز كشيده بود. نمی توانست ماموريتی را كه به او سپرده بودند انجام دهد.

-اينكار رو بكن.

وجدانش هيچ گاه رهايش نمی كرد. حتی به او اجازه نمی داد لحظاتی خودش تصميم بگيرد. نور خورشيد روی صورتش افتاده بود. ناراحت به نظر می رسيد. ابروهايش بدون كوچكترين ظرافتی به هم گره خورده بودند. دستش را روی دلش گذاشت تا شايد وجدانش به پند دادنهايش ادامه ندهد.

-چرا كاری رو كه قبول كردی انجامش نمی دی؟

آخر چرا آن كار را قبول كرده بود؟ درست بود كه موهای بارتی را كنده بود... درست بود كه بارتی را در كمد رنگ و رو رفته ی گوشه ی اتاقش زندانی كرده بود... درست بود كه معجون را ساخته بود... همه ی اينها درست بود... اما رو به رو شدن با ولدمورت حتی در شكل بارتی هم وحشتناك به نظر می رسيد... ولدمورتی كه می توانست با چشمان سرخ رنگش تا اعماق مغز انسان نفوذ كند...

اگر پيش دامبلدور می رفت و می گفت نمی تواند آن كار را انجام دهد چه می شد؟ دامبلدوری كه به او اعتماد كرده بود... دامبلدور مو سفيدی كه با تمام مهربانی هايش عصبانی هم می شد... از همه بدتر، او جلوی همه محفلی ها قول داده بود...

-ديدی، بهتره به قولت عمل كنی...

اگر خودش را گم و گور می كرد چه؟ ديگر از شر اين ماموريت خطرناك راحت می شد... می توانست بقيه عمرش را در دوردست ها بگذراند... می توانست از اين خطر رهايی بجويد...

-نه... اين كار درست نيست... بايد به قولت عمل كنی...

غلتی زد تا آفتاب چشمانش را نزند، گرمش شده بود، كاغذی را برداشت كه سفيدِ سفيد بود. تكانش داد تا باد به صورتش بخورد... آخيش... چه قدر از گرما رها شدن لذت بخش بود...

بلوز سياهش را كند، احساس می كرد گرمايی كه به او حمله كرده بود به خاطر بلوزش بود، پيراهن سپيدی را از كمدی كه با رنگ صورتی بر رويش گل كشيده بودند برداشت و پوشيد، چه قدر راحت تر بود...

-ديدی؟ سفيد خيلی بهتر از سياهه... تو هم بايد سفيد باشی...

به طرزی غير منتظره حرف وجدانش را باور كرد، او در گروهی سفيد عضو بود، يك جاسوسی سفيد مشكلی برايش ايجاد نمی كرد، چرا بايد با تفكرات سياه سفيد بودنش را خراب می كرد... به سمت سطل زباله ی استوانه ای مانندش در گوشه ی اتاق دويد، سرش را بر روی آن خم كرد تا شايد تفكرات سياهش از مغزش به سطل زباله انتقال پيدا كنند... تمام تفكرات سياهش جايشان همانجا بود... درون سطل زباله...

-آفرين! حالا برو به سمت خونه اربابی مالفوی... برو و جاسوسی كن... برو و ماموريت سفيدت رو تموم كن... برو اطلاعات گرانبها رو مجانی از اونجا بدزد... برو! برو كينگزلی!

و رفت. در اتاق را با صدای شترقی بست. بدون آنكه پشتش را نگاه كند با بی احتياطی محض معجون را سر كشيد، احساس نا خوشايندی به او دست داد... اجزای بدنش عوض می شدند... دماغش باريك تر شد و قدش آب رفت... چه قدر درد داشت... چه قدر بی مزه بود...

-بايد اين بی مزگی ها رو بچشی... بايد به خاطر هدفت هر كاری بكنی... به خاطر هدف سفيدت!

حالا ديگر او خودش نبود... بارتی كراوچی بود كه ردايش در پشتش پيچ و تاب می خورد...لبخند موزونی زده بود و فكر می كرد... به كاری كه بايد می كرد فكر می كرد...

-آفرين، موفق باشی...برات دعا می كنم.

با صدای پاقی غيب شد و درست جلوی خانه اربابی ظاهر شد. انگشت اشاره اش را بر روی دگمه ای كه باعث می شد صدای دينگی درون خانه ايجاد شود فشار داد... احساس می كرد صدای تالاپ تولوپ قلبش تا هزارها كوچه آنورتر برسد... صدای بيروح لوسيوس مالفوی شنيده شد:
-كی هستی؟ چی كار داری؟

با صدايی كه به زور از حنجره اش خارج شد گفت:
-بارتی كراوچ.

در باز شد. پله های مرمرين و ستونهای با طلا تزيين شده خانه جلوی چشمش قرار گرفت. قبل از آنكه به پاگرد برسد در باز شد و ولدمورت شخصا در را باز كرد... ولدمورت بيرون آمد و نگاهش را با سوزن به نگاه بارتی دوخت... با صدای بيروح اما بلندی گفت:
-كجا بودی بارتی؟ يه ماهه نديدمت.

نگاهش غضبناك بود. بارتی نگاهش را با قيچی از نگاه ولدمورت بريد. تلاش كرد نترسد اما اين موضوع محال بود... گفت:
-ببخشيد سرورم...

ولدمورت خنديد... هيچ چيز نگفت و نوری كه از چوبدستيش بيرون آمده بود به سينه بارتی خورد... آه... چه قدر دردناك بود... داشت شكنجه می كشيد... احساس می كرد تا لحظاتی ديگر خون بالا بياورد... آه...

ولدمورت چوبدستش را نوازش كرد و در جيب ردای خوش دوخت سياه رنگش گذاشت. باز هم خنديد... دوباره با همان صدای بيروح هميشگی گفت:
-فردا قراره به محفل يه حمله غافل گيرانه داشته باشيم، بارتی... در مورد اين موضوع هم نمی خوام سوال پيچت كنم اما ديگه تكرار نشه.

و اين بار لبخند زد. به همين راحتی فهميده بودكه همين فردا قرار بود به محفل حمله شود... بايد اين موضوع را به دامبلدور می گفت... هر چه زودتر بايد از آنجا می رفت... هر لحظه امكان داشت معجون مركب پيچيده اش خاصيت خودش را از دست بدهد...

داخل اتاق اربابی كنار ولدمورت نشسته بود. احساس كرد اجزای صورتش بار ديگر در حال بهم ريختنند. با عجله بلند شد و دويد و در جواب نگاه متعجب ولدمورت فقط يك كلمه گفت:
-دستشويی.

در دستشويی را باز كرد... به قيافه خودش در آينه نگاه كرد... آه... آخ... دوباره بی مو شده بود... رنگ پوستش ديگر سفيد نبود بلكه سياه شده بود...

-نترس كينگزلی، بايد يه راهی پيدا كنی.

تصميم گرفت در را باز كند و مخفيانه به يكی از اتاقها پناه ببرد تا راهی برای خروج بيابد... شايد می توانست از يك پنجره بيرون بپرد... در را باز كرد و آرام آرام گام هايش را جلو نهاد... هيچكس نفهميد كه او از آنجا خارج شده...

-آفرين، هيچ كس نفهميد، فقط عجله كن...

اما ديگر عجله فايده ای نداشت زيرا صدای بيروح ولدمورت در گوشش طنين انداز شد:
-تو كی هستی؟

به خاطر هدف سفيدش با تمام شجاعت برگشت و چوبدستيش را بيرون كشيد... اما طلسم سبز بسيار زودتر از آنكه فكر می كرد بر سينه اش فرود آمد و بر زمين افتاد...

چه قدر عجيب بود... دو بال داشت و در حالی كه جسدش را نگاه می كرد به سوی آسمان پرواز می كرد... به سوی بهشتی كه هميشه در آن جاودانه می ماند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/3/14 15:52:04
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1388 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آيا او مجبور به اين كار بود ؟

وجودش از درون خورده مي شد ! به ياد پسرك عزيزش افتاد كه چند ماهي ميشد نديده بودش، ياد همسرش كه با كلي مكافات به هم رسيده بودند و ياد عروسي كه به خاطر او و محفل حال در اينجا به سر مي برد !

فضاي سرد جنگل تا پوست و استخوان نفوذ مي كرد و روشنايي مهتابي نشاندهنده وقوع اتفاقات شوم درطی دو سه روز آینده بود.

ولي او نمي خواست تن به اين كار بدهد ، او اين كاره نبود ،‌ روح او پاك بود. تا به اين سن رسيده بود ، روحش متلاشي نشده بود .


دستانش را به اسمان كرد و از اعماق وجود نام مرلين را بر زبان راند و از او كمك خواست .

سه روز بعد

تصميم خود را گرفته بود . مي دانست که اين كار با روحيات او سازگار نيست ولي راه كاري هم در ميان بود ، فقط بايد مراقب مي بود كسي او را نبيند .

كم كم افتاب غروب مي كرد و ماه كم كم داشت در اسمان پديدار ميشد .

حالا وقتش بود ، دستش را در جيب خود فرو برد و شيشه حاوي معجون صورتي رنگ را تا آخر نوشيد . بطري معجون را به گوشه اي پرت كرد تا كسي ان را پيدا نكند !

بعد از ماه ها انتظار ، همۀ افراد درحال آماده سازی خود برای این عملیات بودند و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند ، ولي او هنوز ناراحت بود!

ماه كم كم به وسط آسمان رسيد و اين يعني شروع عمليات ،‌ همه كساني كه آنجا بودند كم كم از پوست انساني خود خارج و تبديل به موجودات ترسناكي به نام گرگينه شدند و به دستور گري بك به سوي آن دهكده حمله بردند !

فلش بك

اشپز خانه محفل

البوس دامبلدور شروع به صحبت كرده بود و كسي را مي خواست در ميان گرگينه ها براي او و محفل جاسوسي كند . و تنها كسي كه می توانست حاضر به انجام این کار شود ، كسي جز ريموس لوپين گرگينه نبود!

پايان فلش بك

زمانی که گرگینه ها برای حمله وارد دهکده شدند ، كسي در محل نبود و گرگينه هاي گرسنه زوزه هايی از خشم سر دادند !

فردا صبح

گري بك رو به همه ي گرگينه هاكرد و گفت : در ميان ما يه جاسوس هست. و با دست به ريموس اشاره كرد و گفت : من به تو مشكوكم !

ريموس : اين همه ادم چرا من ؟ من كه كاري نكردم ؟

- چرا تو تنها كسي هستي كه از اينجا بودن خوشحال نيستي و ديشب اصلا پيدات نبود .

- پس بايد بهت بگم حدست درسته ، من ديگه بايد برم !

قبل از اينكه گري بك بتواند حرفي بزند ، ريموس به دور خود چرخيد و با صداي پاقي از ميان گرگينه هاي سياه ناپديد شد!

لندن _ محفل ققنوس

بعد از ماه ها ريموس خانواده خود را در اغوش گرفته بود و با همه ي محفلي ها سرگرم خوش و بش بود .

البوس رو به ريموس كرد و گفت : نامه ات سروقت رسيد . تونستيم همه ي اون مردم بيچاره رو از دهكده بیرون ببریم وگر نه مرلين مي دونست چه اتفاقي براي اون مردم بدبخت مي افتاد .

بله ریموس با اینکه از جاسوس ها متنفر بود ، مجبور بود به سایر گرگینه ها خیانت کند تا بتواند زندگی مردم عادی را نجات دهد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/3/14 13:28:09
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/3/15 1:31:22
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/3/15 1:33:13
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1388 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ترم دیگر هاگوارتز آغاز شده بود و دانش آموزان شوق وصف ناپذیری به خاطر بازگشت به هاگوارتز داشتند. پس از گروهبندی و خوردن شام، طبق معمول مدیر مدرسه باید سخنرانی میکرد.

ایگور کارکاروف رو به دانش آموزان کرد و گفت: در این ترم هاگوارتز، مسابقات کوییدیچ برگزار نمیشه.
کارکاروف لبخندی زد و بدون توجه به دانش آموزان معترض ادامه داد: در عوض مسابقات سه جادوگر برگزار میشه. البته به شیوه ای متفاوت. مدیر هر مدرسه موظف قهرمان رو انتخاب کنه و قهرمان مدارس دیگر قهرمان ها رو خودشون انتخاب کردن. اما من میخوام شخصی که انتخاب میکنم واقعا لایق باشه و بتونه از پس هر کاری بر بیاد. بنابر این برای این کار مسابقه ای ترتیب دادم. جایزه ی این دوره 100000 گالیونه!
کارکاروف مکسی کرد تا به دانش آموزان متعجب و مشتاق نگاه کند و لبخند پلیدی زد. سپس ادامه داد: از اون جایی که هیچ محدودیتی برای داوطلب شدن وجود نداره، همین الان هر کس میخواد داوطلب بشه دستشو بلند کنه. البته یادآوری کنم که نمیتونید انصراف بدید.
چشم های کارکاروف برقی زد و به انش آموزان نگاه کرد.همه بدون شک دست بلند کرده بودند. حتی سال اولی ها. همه خود را در حال قهرمانی و پولدلر شدن میدیدند.
- خوب این طور نمیشه، هر کس داوطلب نیست دست بلند کنه.
هیچ کس دست بلند نکرد و چیزی نمانده بود که کارکاروف جشن بگیرد. هیچ کس نمیدانست چرا او این قدر مشتاق است.
- خوب حالا وقتشه که مسابقه رو بدونید. مسابقه امشب برگزار میشه و همه ی داوطلبان با ارباب من، لرد ولدمورت دوئل میکنن و هر کس پیروز شد اون قهرمان هاگوارتزه.
دانش آموزان:
سکوت تلخی سرسرای بزرگرا فرا گرفت. انگار آب سردی روی سر دانش آموزان ریخته بودند. دانش آموزان که تا ثانیه ای پیش از تصور 100000 گالیون نزدیک بود پرواز کنند، سرجایشان خشکشان زده بود و با دهان باز به کارکاروف مینگریستند.
هیچ کس نمیدانست هدف کارکاروف ا این کار چیست اما اقلا همه میدانستند که هدف او انتخاب فرد لایق نیست.

کارکاروف خنده ای تصنعی کرد و ادامه داد: خوب حالا همه به لرد سیاه خوش آمد بگید.
لحظه ای همه تصور کردند که این یک شوخی است برای این که اول ترم همه را بخندانند که الحق شوخی بی مزه ای هم بود.
اما وقتی لرد ولدمورت با همان شنل سیاه و دماغ مارمانند و چشم هایی که برق سرخی در آن دیده میشد و همان کله ی کچل وارد شد.
بدون استثناء همه ی دانش آموزان در جایشان کمی فرو رفتند.
ولدمورت که مانند کارکاروف لبخندی بر لبش بود طول سرسرا را طی کرد و در کنار کارکاروف ایستاد. با صدایی بلند از کارکاروف پرسید: کیا داوطلبن؟
- همه مای لرد.
- خیلی خوبه، خیلی خوبه.سلام به شما دانش آموزان هاگوارتز. از آخرین باری که این جا اومدم سال ها میگذره، اما همه چیز همونطوره. خوب، وقت سخنرانی نیست. بهتره بریم به محل مسابقه ی انتخابی.
- بله مای لرد بهتره بریم.

کارکاروف به همراه ولدمورت به سمت درسرسرا رفت و وقتی به در رسید، آن را باز کرد و رو به شاگرد ها گفت: دنبال من بیاید. اگر کسی نیاد یا فرار کنه خودش میدونه چه اتفاقی میفته.

همه با ترس و لرز به دنبال کارکاروف راه افتادند.
کارکاروف از مسیر ناآشنایی همه را به اتاقی برد که کسی تا به حال ندیده بود. البته چون هیچ کس به آن نیازی نداشت. اتاق ضروریات به شکل اتاق دراز و بیضی شکلی درآمده بود و دورتا دورش سکویی بود. طول اتاق به بیست و پنج متر میرسید و عرضش هم پانزده متری میشد.

- همه برید روی سکو و بعد به ترتیب میاید و دوئل میکنید. از این جا پشت هم به صف بایستید.
همه میکوشیدند که آخر صف باشند. در آخر نیمفادورا تانکس نفر اول صف شد و جیمز سیریوس پاتر نفر آخر.
- خوب همه به صف شدید؟ حالا از این سمت میاید و دوئل میکنید.
کارکاروف به انتهای صف اشاره کرد و تلاشی نکرد که جلوی خنده ی بلندش را بگیرد زیرا کینگزلی که نفر یکی مانده به آخر بود خودش را خیس کرده بود.
کارکاروف رو به جیمز کرد و گفت: چرا معطلی؟ بیا دیگه.
جیمز به سمت وسط اتاق حرکت کرد و رو به روی ولدمورت ایستاد. سرش را بلند کرد و به ولدمورت که با چوبدستی کله ی کچلش را میخاراند نگاه کرد. تا چشمش به او افتاد جیغ فرابنفشی (!) کشید و بی هوش شد.
- آوادا کداورا!
- نفر بعد!
کینگزلی با شلوار خیسش به وسط محل دوئل آمد. کارکاروف گوفت: تعظیم کنید.
هردو شخص تعظیم کردند و سپس کارکاروف گفت : 3 ... 2 ... 1
- آوادا ...
- نه

کینگزلی فریاد زد و به پشت کارکاروف رفت.
کارکاروف کنار رفت و ولدمورت طلسمش را به سوی او فرستاد: آوادا کداورا
کینگزلی کف اتاق افتاد و بقیه که در صف بودند بر خود لرزیدند.
کارکاروف با تاسف سر تکان داد و گفت: نفر بعدی.
زاخاریاس اسمیت به سمت میدان دوئل رفت و ...
سه .. دو ... یک
- آوادا کداورا
زاخاریاس نیز بر زمین افتاد.

[b] افتر پنجاه و پنج مین [b/]

پس از این که هر کس به نحوی برزمین افتاد نوبت نیمفادورا شد.
ار آن جا که تمام دوستانش را از دست داده بود صورتش خیس از اشک بود. با چهره ای مصمم به میدان رفت.
سه ... دو ... یک
- آواداکداورا!
- پروتگو!
طلسم لرد کمانه کرد و به دیوار سنگی و سرد اتاق برخورد کرد.
چشمان نیمفا گرد شد. او میدانست که پروتگو نمیتواند جلوی طلسم های قدرتمندی مانند طلسم های نابخشودنی را بگیرد و او فقط برای این که از خود دفاعی کرده باشد این طلسم را به کار برده بود اما حالا چند ثانیه بیشتر زنده مانده بود.

بر خلاف انتظاراو به جای این که لرد طلسم دیگری بفرستد چوبدستی اش را در جیبش گذاشت شروع به کف زدن کرد.
کارکاروف هم تشویق میکرد.
- این جا چه خبره؟
- الان براتون توضیح میدیم دوشیزه تانکس! صبر داشته باشید.
ناگهان چهره ی ولدمورت در هم رفت و پشت کرد.مو های نداشته ی ولدمورت شروع به رشد کردند و رنگ پوستش تغییر کرد و قدش بلند تر شد و تبدیل شد به:
- آنیتا دامبلدور!
- بله دوشیره تانکس منم!
- شما اون ها رو کشتید؟
- نه، کمی صبر کنید تا همه چیز رو بفهمید. حالا باید بریم به سرسرای بزرگ! دنبال ما بیاید.
- صبر کنید تا من برم و مقدمات رو آماده کنم. پنج دقیقه دیگه بیاید.
کارکاروف این را گفت و از اتاق خارج شد.
- پروفسور داستان چیه؟ چرا شما شکل ولدمور ...
- صبر داشته باش عزیزم.

پنج دقیقه بعد تانکس و آنیتا به سرسرای عمومی رفتند.
همین که نیمفادورا وارد شد همه ی دانش آموزان که در طول یک ساعت قبل مرده بودند شروع به کف زدن کردند.
نیمفادورا با چهره ای متعجب به آن ها نگاه کرد. پروفسور دامبلدور او را به سمت میز بالایی راهنمایی کرد.
- جا داره برای اونایی که تازه به هوش اومدن و خود قهرمان هاگوارتز یعنی دوشیزه تانکس بگم که قضیه چیه.

کارکاروف ادامه داد: لرد ولدمورتی که شما دیدید، پروفسور دامبلدور بود که با معجون مرکب پیچیده حاوی موی برد ولدمورت به شکل او دراومده بود. و ایشون فقط ورد طلسم مرگ رو میخوندن و همزمان یک طلسم غیرلفظی رو به کار میبردند که این کار کار بسیار مکلیه و از درس های سخت سال هفتمه. و کسایی هم که میمردند، از ترس این که فکر میکردند مردند، میمردند و یا به تشخیص خود پروفسور دامبلدور که فکر میکردند ممکنه کسی بیهوش نشه، شخص رو بیهوش میکردند. ما میخواستیم ببینیم که چه کسی ناامید نمیشه و از خودش دفاع میکنه. من تقریبا ناامید شده بودم که بالاخره آخرین نفر تونست کار موردنظر رو انجام بده. البته ما هنوز نتونستیم آقای پاتر که اول از همه بیهوش شدن رو به هوش بیاریم و لی قطعا تا فردا صبح به هوش میان. خوب یک بار دیگه به افتخار دوشیزه تانکس دست بزنین.

تانکس ناباورانه به جمعیت نگاه میکرد که برای قهرمان هاگوارتز یعنی خودش دست میزدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 6 خرداد 1388 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-زاخــــــــــــی!!باید مجازات بشی!باید مجازات بشی!

هافلپافی ها دیوانه وار زاخاریاس را محاصره کرده و او را مرتبا مورد خطاب قرار می دادند.عرق سردی بر روی پیشانی زاخاریاس دیده می شد.چه بلایی قرار بود سر او بیفتد؟به راستی چه؟

هر لحظه،اعضای هافلپاف به وی نزدیک تر می شدند و چشمان بی روح آنها سراسر وجود زاخاریاس را در برمی گرفتند!دیگر طاقتی برای او نمانده بود!او باید مجازات می شد...

با صدای جیغ ریتا،زاخاریاس از کابوس خویش هوشیار گشت و با نگرانی به پنجره ی خوابگاه خود نگاه کرد.بدنش سراپا عرق شده بود و از ترس،دست ها و پاهایش به لرزه افتاده بودند!

به اطرافش نگاه کرد...همگی خوابیده بودند پس نفس راحتی کشید و با آسودگی خاطر به خواب فرو رفت.

صبح روز بعد،خوابگاه هافلپاف:

زاخاریاس تا صبح به راحتی در خواب فرو رفته بود و کابوس او را رها کرده بود.در همین هنگام،اعضای هافلپاف بیدار بودند و داشتند وسایل خود را برای گردش آماده میکردند.کسی به زاخاریاس توجه نداشت!

چند ساعت بعد:

زاخاریاس بلاخره از خواب بیدار میشود و بهت زده به اظراف خود نگاه میکند...باورش نمیشد!...کسی در تالار نبود!

دوباره کابوس خود را به یاد آورد و از ترس در زیر ملحفه ی خود قایم شد.او از رفتارش پشیمان بود...

فلش بک:

پسری مو طلایی با لبخند زیبایی وارد تالار میشود.اعضای تالار به طرز عجیبی به وی نگاه میکردند!انگار از چیزی ناراحت اند!

-سلام دوستان!چه خبر شده؟چرا ماتم گرفتید؟

پیوز با اخمی جلوی زاخاریاس ظاهر شد و طلب کارانه شروع به حرف زدن کرد؛حرفی که زندگی زاخاریاس را به طور کلی به هم ریخت...
از سخنانش معلوم بود که از ماجرای گردش زاخاریاس با اعضای راونکلاو با خبر بود!

-زود باش اعتراف کن!اعتراف کن که به ما خیانت کردی!

زاخاریاس صورتش سرخ شده بود و دندان هایش به لرزه افتاده بودند!به هر زحمتی که بود،ماجرا را برای آن ها تعریف کرد!قیافه ی هافلی ها بسیار در هم ریخته بود!

پایان فلش بک.

زاخاریاس داشت به گذشته فکر میکرد...به اشتباه هایش...او دنبال راهی بود تا اشتباهش را جبران کند!

هاگزمید،محل گردش هافلپافی ها:

هافلپافی ها بلاخره پس از دو ساعت به آن جای با صفا رسیده بودند هر یک از آنها در محل خاصی چادر زده بودند و داشتند در چادر هایشان خوش و بشی میکردند!همه چی طبق مراد آنها بود و در گردش به دو از زاخاریاس نهایت لذت را میبردند!

آیا آنها زاخاریاس را فراموش کرده بودند؟

تالار هافلپاف:

زاخاریاس مشغول تمیز کردن تالار بود و تنها در دلش،رضایت همگروهی هایش بود و با جان و دل،تالار خویش را مرتب می کرد!

-تو میتونی زاخی!تو میتونی پسر!

این،چیزی بود که پیاپی در دلش تکرار میکرد؛به امید این که کارساز شود...

محل گردش:

اوضاع مانند همیشه پیش می رفت و اعضای هافلپاف در حال عیش و نوش بودند!

بلاخره ظهر شد و اعضای هافلپاف،دور یک میز،جمع شدند تا با هم غذا بخورند.همه ی اعضا به جز یک نفر دور میز جمع شده بودند!آن یک نفر کسی نبود جز لورا مدلی!

لورا همیشه به زاخاریاس ایمان داشت و می دانست که او به گروهش خیانت نمی کند؛به همین دلیل پنهانی از اردوگاه خارج شد و به سمت هاگوارتز حرکت کرد!

هافلپافی ها به شدت نگران او و مانند افرادی که دست از پشت بسته ،سرگردان شده بودند و نگرانی در نگاه آنها موج می زد!این دومین گردشی بود که برای آنها به صورت کابوس در آمده بود!

هر یک از اعضا،گوشه ای از اردوگاه را به دنبال آنها میگشتند ولی بی فایده بود...

درون تالار:

زاخاریاس از خستگی،بی جان روی یک صندلی افتاده و نفس نفس می زد!همین لحظه بود که لورا وارد تالار شد و او نیز نفس نفس زنان در را بست و روی کاناپه نشست.

چشمان دو جادوگر ناگهان به هم افتادند.زاخاریاس از خجالت سرخ شده بود و نمیتوانست درون چشمان لورا نگاه کند.لورا با لبخند گرمی جلو آمد و زاخاریاس را در آغوش گرفت!این بهترین لحظه ای بود که زاخاریاس تجربه کرده بود!

-اوه!زاخی!گریه نکن!درکت میکنم!باور کن درکت میکنم!

زاخاریاس با این حرف اشک های خود را پاک کرد و نگاهی سرشار از مهربانی به لورا انداخت!

-لورا!فقط خدا میدونه که من چقدر این تالار رو دوست دارم!...

-من می دونم زاخی!میفهمم چه دردی داری!من همون لحظه ای که گابریل تو رو به خاطر جون ریتا مجبور کرد با اونا بری،از پنجره داشتم نگاهت میکردم!

-یعنی....

-آره زاخـــــی!من شهادت میدم!

لورا چشمکی زد و دست زاخاریاس را گرفت.دو جادوگر عاشقانه دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند جارو هایشان را برمی داشتند!مدتی نگذشت که به سمت هاگزمید حرکت کردند...

چند ساعت بعد،اردوگاه:

زاخاریاس و لورا بلاخره رسیده بودند و هافلپافی ها نفسی راحت کشیدند.

راخاریاس با شرمندگی داشت به هافلپافی ها نگاه میکرد!شرمندگی در نگاه او موج می زد.از طرفی،هافلپافی ها نگاهی طلبکارانه به وی انداخته بودند!

-بچه ها...من شرمندم!....منو ببخشید!

هافلپافی ها دلشون به رحم میاد و تک تکشون زاخاریاس را بغل می کنند!کسی باور نمی کرد؛همه چیز درست شده بود!

چند دقیقه بعد:

آسپ به کنار زاخاریاس آمده و او را در آغوش گرفته بود!

-خوب زاخــــــــــی!حاضری بریم ماهیگیری؟

زاخاریاس:

-پس بدو بریم!!بازنده باید کل اردوگاه رو کلاغ پر بره!

دو هافلی با خوشحالی داشتند با هم مسابقه میدادن و به این ترتیب،شادی بار دیگر روی خود را به زاخاریاس نشان داده بود!

این بود یکی از تعطیلات آخر هفته ی زاخاریاس اسمیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1388 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره امده بود !

شروع شده بود ، همه در حال اماده کردن وسایل برای تعطیلات اخر هفته بودن .

هرکس دنبال کاری برای خودش بود بس و کسی به فریاد های بی امان مالی ویزلی گوش نمی داد و کسی هم نبود برای کمک به او به سوی اشپز خانه برود .

آلبوس روبه روی آینه قدی خانه گریمولد در حال شانه کشیدن به مو و ریش نقره ی فامش بود و درزیر لب آهنگ معروف ی را زمزمه می کرد !

قدبالاشو ایول ریشای درازشو ایول دماغ شکستشو ایول و ....

البوس هچنان در حال خوندن بودن و وسط خواندنش دوسه تاهم بشکن حواله ی جمع می کرد .

جیمز فرقون آخرین سیستمی رو از جغدنت خریداری کرده بود و تنگ نهنگهای خشمگینشو بار اونها میکرد و با یویو مگس های روی دیوار رو دچار حالت شپلخش شدگی می کرد !

مک در حال سرودن اشعار جادویی جدیدی بود و هی از البوس خواهش می کرد جای ان اشعار سبک از شعر های پر معنا او استفاده کند !

عمو آبر درحال غشو کردن بزهای خود بود و با کمک گرابلی همه ی بز های رو می دوشید تا برای تعطیلاتشو از شیرهای طبیعی استفاده کنند !

اینورتر آهان، دهه باو اینورتر چرا اون دوربین لعنتی رواونوری میچرخونی ؟ اهان همونجا خوبه.

اما بلاخره نوبت خانواده لوپین بود .

تدی همش رنگ موهاشو عوض و بادمش ست می کرد و هی رو به نیمفا می کردو می گفت: مامان نیمفا یعنی احتمال داره لیدی اینا هم بیان اونجا ؟
دورا : اره گلم ، اخه می دونی که همشون سیه سوخته ان و احتمالش هست اونجا جمع شن .
تدی :

ریموس هم در حال جاسازی انواع معجون های گرگ خفه کن در جیبهای کت پلاسیده اش بود !

ناگهان صدای البوس در جمع پیچید و از همه خواست سریعتر به سالن بروند و اماده حرکت باشن !

ترق

محفلی ها در حیاط با صفای خانه ی مالفوی ها در حال به پا کردن چادر هابودن که با صدای ترق دیگری کلی مرگ خوار هم به جمع اضافه شد !
بله تعطیلات آخر هفته دوباره امده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/3/4 22:57:30
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- دوباره همون کابوس!

این جمله را به محض باز کردن چشمانش به زبان آورد. همینطور خیره به سقف مانده بود و خوابی که دیده بود را مرور می کرد.

راهروی تاریکی که بی انتها بود و بی هدف در آن می دوید، سایه های وحشتناکی که همچون دیوانه ساز در تعقیبش بودند و دستشان را روی دیوار قیرگون می کشیدند و از آن برخورد صدایی بلند میشد مثل کشیده شدن ناخن روی تخته. و او هم چنان با وحشت می دوید، می دوید تا جایی که زیر پایش خالی میشد و در سیاهچاله ای عمیق غرق میشد و با صدای فریادش از خواب می پرید.

- کابوس هات تمومی نداره، نه؟

از جا پرید و با تعجب اطراف اتاق را با نگاه جستجو کرد. نه هیچکس آنجا نبود، لابد باز هم توهم زده بود. لبه تخت نشست و سرش را میان دو دستش گرفت. شکی نداشت که آن صدا انعکاس افکار پریشان خودش بود، فقط همین!

محلی که در آن اقامت داشت، اتاقی بود کوچک که تنها وسائل آن تختی یک نفره، دریچه ای به جای پنجره، و میزی دو نفره بود که تنها یک صندلی پشت آن قرار داشت. تنها زینت اتاق آینه ای بود که به نظر می رسید سالهاست کسی غبار از روی آن پاک نکرده است. انگار روی همه چیز گردی خاکستری رنگ پاشیده بودند.

- همه چیز اینجا با من جوره!

این جمله را وقتی کلید اتاق را از سرایدار تحویل می گرفت، گفته بود. تصور میکرد با سکونت در آن نقطه دور افتاده و دوری از جمع می تواند به آرامش برسد، چیزی که همچون خاطره ای دور و شیرین برایش شده بود، چیزی که آن اتاق خاکستری هم برایش به همراه نداشت. زمزمه کرد:

- موندن بیشتر از این دردی رو دوا نمیکنه!
- رفتنت هم چیزی رو عوض نمیکنه.

با شنیدن صدا، از جا جست. مطمئن بود این بار توهم نیست، پس شروع به جستجوی اتاق کوچک نمود.

- انقدر نگرد، من اینجام!
- کجا؟
- همینجا، درست روبروت.

درست همانجایی قرار داشت که گفته بود. با حیرت به روبرویش خیره شد، جایی که باید انعکاس خودش را می دید ولی چهره ای که روبرویش از آینه نگاهش میکرد، غریبه بود...آنقدر ها هم غریبه نه، ته چهره اش آشنا به نظر می رسید. با وجود اینکه هنوز حیران بود، شروع به صحبت کرد:

- گفتی رفتنم چی؟
- چیزی رو عوض نمیکنه.
- موندن چه فایده ای داره؟
- دوری... از اون همه آشوب، از اون همه هیایو، از اون همه بحث بی پایان، از همه چیز دوری.
- اما اینجا هم کابوس میبینم. دوری برام سخت تر از بودن وسط آشوبه.
- چون ذهنت اینجا نیست، ذهنت هنوز وسط آشوبه. باید ولش کنی، باید به همه چی پشت کنی.
- اما به حضورم نیاز دارن، باید باشم!

تصویر پوزخندی زد و سرش رو تکان داد:

- باشی که چیکار کنی؟ مگه قبلا چیکار کردی براشون؟
- سعی کردم آرامش رو برگردونم.

اینبار با صدای بلند تری خندید:
- به خودت برگردونی یا اونا؟ بس کن پسر، تا کی میخوای خودتو گول بزنی؟

جوابی نداشت پس سکوت کرد. پشت به آینه روی زمین نشست و پیشانی اش را روی زانوانش گذاشت. اما بستن چشمانش نیز غریبه را ساکت نمی کرد که هنوز با لحن نیشدارش حرف میزد:

- میتونی فراموش کنی و بعد مثل یه غریبه برگردی بینشون. اصلا کاری نداره، یکی رو میشناسم توی دیاگون مقابل ده گالیون هر بخشی از خاطراتتو بخوای پاک میکنه. اسمش... هومم... اسمش میلز بود فکر کنم.
- مایلز!
- آهان، آره مایلزه اسمش. فکر کن! طوری پاک میکنه که انگار نه انگار روزی اتفاق افتاده.
- ولی من با خاطراتم زنده ام.
- خاطراتی که به شکال کابوس تعقیبت میکنن؟ اصلا ولش کن، پیشنهاد خوبی نبود. یه کار بهتر میشه کرد. برو کوچه ناکترن، سراغ یه نفر به اسم سالی رو بگیر. برات یه هویت تازه جور میکنه، معجون مرکب پیچیده به صورت یه ماگل ، یه اسم کاملا جدید و حتی یه گذشته جدید!
- و در عین حال میتونم خاطراتم رو داشته باشم.

از شدت هیجان، بلند شد و دوباره رو در روی آینه ایستاد. احساس گرما میکرد و قلبش به شدت در سینه میکوبید.

- دقیقا! تو میمونی و خاطراتت، بدون اینکه بازم باهاش درگیر باشی. خیلی فوق العاده است، مگه نه؟
- پسر تو معرکه...

ولی حرفش را نیمه کاره رها کرد...سکوت کرد و اجازه داد در خاطره ای غرق شود.

- پسر تو معرکه ای!
چشمان هر دو از شدت هیجان و خوشحالی برق میزد. چقدر این جمله را دوست داشت.

- وقتی اینو میشنوم می فهمم حضورم بی فایده نبوده.
- حضورت هیچوقت بی فایده نبوده.

و به یکدیگر لبخند زدند.


چهره درون آینه مضطرب به نظر می رسید، حتی برای لحظه ای احساس کرد کم رنگ تر شده است.

- نه!
- باید برم. چیزهایی که به دست آوردم، چیزهایی که باید حفظ کنم خیلی با ارزش تر هستن.
- باز هم عصبانی میشی.
- و کسی هست که که کنارش آرامشم برگرده.
- زیر فشار له میشی!
- و باز مثل ققنوس از نو بلند میشم.
- باز اشتباه میکنی، شرایط رو از نو خراب میکنی!
- نه، تو اشتباه میکنی، پنهان شدن و دروغه که شرایط رو خراب میکنه.
- نمی تونی منو تنها بذاری.

با دقت به چهره درون آینه نگاه کرد. خطوط چهره، حالت نگران، چشمان وحشت زده... در پس همه آنها کسی جز خودش نبود، فقط مدت ها بود آن را ندیده بود.

- تو میتونی تا ابد توی این اتاق محبوس بمونی، رفیق. من که میرم و هیچ علاقه ای به دیدن دوباره تو ندارم.
- تو نمیتونی منو اینجا بذاری، نمیتونی بخشی از خودت رو تکذیب کنی.
- تکذیب شاید نشه کرد ولی میتونم به راحتی ایگنورت کنم!
- ولی...
- بدرود تا ابد.
- بدرود تا دیدار بعد!

روتختی کهنه را روی آینه انداخت. ردایش را پوشید و ساک کوچکش را به دست گرفت. خاکستری با او جور نبود، دلش هوای دریای فیروزه ای را کرده بود. بدون اینکه حتی نگاهی به اقامتگاه دلگرفته اش بیاندازد، از در خارج شد. روزهای پر هیجان و پر خاطره انتظارش را می کشیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/2/16 0:12:51
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بیمارستان سنت مانگو

- بیا عزیزم، بیا... کی گفته که فقط دیوونه ها میرن پیش روانپزشک؟
بیل درحالی که به همراه فلور بازوی ویکتوریا را گرفته بود، در بخش روانی بیمارستان را باز کرد. چشمان ویکتوریا از فرط گریه کردن گود افتاده بودند و صورتش لاغر تر از همیشه بود. بیل در اتاق شفادهنده را باز کرد و ویکتوریا را بداخل اتاق فرستاد.

- خب، خانم ویزلی... پدرتون برای من ماجرا رو شرح دادن. ولی به نظر من بهتره که از اول شروع کنیم که چه اتفاقی افتاد.
- از اول... اولین باری که من تد رو دیدم...

فلش بک - هفده سال پیش

نوزاد زیبایی در گهواره اش خوابیده و پسر کوچکی با موهای فیروزه ای بالای سرش ایستاده بود. پسر با چهره ای خندان رو به پدرخوانده اش می کند و می گوید:
- من ویکتولیا خیلی دوشت دالم!
دختر چشمانش را باز می کند و نگاهی به پسرک می اندازد...

پایان فلش بک

-اِ... صبر کنید فکر می کنم خیلی برگشتید به عقب. منظورم چند ماه پیشه. در مدتی که با هم دوست بودید تا حالا شده بود بهش شک کنید؟
- شک...به تدی! محاله. اون یه فرشته ست! یه فرشته که اشتباها به زمین اومده!
-

شفادهنده صبر می کند تا ویکتوریا از رویا خارج شود و دوباره می پرسد: یعنی تا حالا نشده که یه ذره فکر کنی اون به کس دیگه علاقه داشته؟
- اوه نه. ممکن نیست... ولی یه لحظه صبر کنید. فقط یه بار. خونه مادربزرگم بودیم که اون اومد منو صدا بزنه...

فلش بک- یک سال و نیم پیش

- مور... توریا.
- چی؟ مورتوریا!
- اوه آره. مورتوریا! به زبان باستانی یعنی... یعنی دوستت دارم!
-

روز بعد

- زن عمو هرمیون! میشه ببینید کلمه مورتوریا در زبان باستان چه معنی داره؟
هرمیون از جلوی شومینه بلند شد و چند دقیقه بعد با یه کتاب قطور برگشت. بعد از چند لحظه گفت: آهان پیداش کردم! مورتوریا یعنی سنگ پا! سنگ پا یکی از وسایل بهداشتیه که باهاش...
-

پایان فلش بک

- خب، اونموقع یه کم شک کردم. ولی فقط همون یه بار بود.
-بعد از اون دیگه چنین اتفاقی نیافتاد؟
- نه... اوه، چرا. ولی فقط همین یه بار دیگه بود.

فلش بک- روز ولنتاین

ویکتوریا با عجله وارد اتاقی شد که تد در سه دسته جارو گرفته بود، تا او را بیدار کند زیرا قرار بود با هم به رستوران بروند. تدی در تختش نبود ولی یک جعبۀ کادو به رنگ صورتی روی تخت خودنمایی می کرد. ویکتوریا جعبه را برداشت. نمی توانست در برابر حس کنجکاوی اش مقاومت کند. در جعبه را باز کرد و یک گردنبند بسیار زیبا در آن دید. با خوشحالی در جعبه را گذاشت و بی سر و صدا پایین رفت.

چند ساعت بعد- کافه مادام پادیفوت

- خب حالا وقت کادوی ولنتاینه!
-بذار حدس بزنم چیه. یه گردنبند خیلی خوشکل؟
- نه، اشتباه کردی... خیلی بهتره!

ویکتوریا با تعجب جعبه ای را از دست تدی گرفت و باز کرد. یک عروسک خرس سبز لجنی با یک شاخه گل رز زرد درون جعبه بود.

ویکتوریا!!!!

پایان فلش بک

- من می خواستم بدونم اون گردنبنده چی بود پس؟ ولی فکر کردم اون گمش کرده و مجبور شده اون عروسک وحشتناکو بخره. آره، حتما گمش کرده بوده.
- الان هم فکر می کنی گمش کرده بود؟ یعنی این نمی تونه هیچ ربطی به دوست جدیدش داشته باشه؟
- اُه... حالا که فکر می کنم چرا.
- خب، یک کم بیا جلوتر. این اواخر چی؟ توی تابستون که مدرسه نبودی اون رفتارش چجوری بود؟
- این اواخر یک کم حالاتش تغییر کرده بود. هر روز خوش تیپ می کرد و به بهانه خرید و فروش خونه تو بنگاه املاک می رفت بیرون. یه بار...

فلش بک- چند ماه پیش

جیمز با عصبانیت گفت: تد، امروز کجا بودی؟ من مجبور شدم مشتری ها رو تنهایی ببرم خونه ها رو نشون بدم!
- تد؟ مگه توامروز نرفته بودی سر کار؟ ولی صبح که...
- ویکتوریا عزیزم. نمی خواستم بهت بگم ولی مجبورم! من یه جای دیگه هم کار می کنم تا بتونم پول جمع کنم برای سفرهای ماه عسلمون! آخه الآن خرید و فروش خونه خیلی خوب نیست.
-

پایان فلش بک

- آخی... عزیزم چقدر کار می کرده. حتما خیلی خسته می شده.
-

شفادهنده با تاسف به ویکتوریا نکاه کرد و سعی کرد از راه دیگری وارد شود.
- بسه دیگه... چرا داری خودتو گول می زنی که اون دوستت داشته و حتی الآنم نمی خوای قبول کنی که اون با مورگانا بوده؟
- آخه اون یه فرشته...
- اون فرشته نیست! باید فکرتو دربارش عوض کنی. به خودت بگو اون یه توله گرگینۀ زشته با موهای بدرنگ فیروزه ای. اون یه دروغگوی خالی بنده که ارزش دوست داشتن نداره. اون یه...

نیم ساعت بعد- بیرون اتاق شفادهنده

ویکتوریا با صورتی شاداب تر از پیش از اتاق خارج شد و با لبخند به سمت پدر و مادرش رفت.
- اون یه دروغگوی بدذاته که ارزش عشق منو نداره. تد یه گرگینه زشت بیریخته که...
بیل و فلور با خوشحالی نگاهی به هم انداختند و با علاقه به دخترشان نگاه کردند.
- اون یه گرگینه با موهای فیروزه ایه که... راستی مامان، مگه فرشته ها هم گرگینه می شن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]« فکر جنگ را با
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
باران به شدت می بارید و ابر ها همچون قراولانی زورگو جلوی تابش ماه درخشان را گرفته بودند.
باران آرام آرام به سنگ قبرها میخورد و نجوایی هراس انگیز را در دل تاریک قبرستان به وجود می آورد.

در میان باران، مرد قد کوتاهی در حالیکه یقه های کت فراک خود را بالا کشیده بود از میان سنگ قبر ها حرکت میکرد.
رعد و برقی آسمان را روشن کرد و چهره مرد دیده شد...

مردی کوتاه قد ولی راست قامت و تنومند، با صورتی گرد و اندکی متمایل به سرخ که اورا شبیه مشت زن های حرفه ای می کرد، ابروان سیاه پرپشت و چشم های نافذ سیاه. چشم هایی که شاید می توانستند بدون کمک دست های نیرومند مرد در میان گروهی متخاصم راه باز کنند.

مرد کوتاه قد درست در مرکز گورستان، جایی که زمانی محوطه ی چمن زیبایی قرار داشته و حالا، به مرور زمان به تلی از خاک تبدیل شده ایستاد و بعد از بررسی اطرافش فریاد زد.
- مونتگومری...!

هیچ جوابی شنیده نشد. فقط انعکاس صدای بم خودش بود.
مونتگومری... مونتگومری... مونتگومری...

بار دیگر در هوای نم زده نفس عمیقی کشید تا فریاد بزند. آشکارا عصبانی شده بود.
ولی نیازی به اینکار نبود چرا که مردی در حالیکه به شدت در میان ردایش پنهان شده بود با احتیاط به او نزدیک شد.
در زیر نور ماه میشد به حدودی از چهره او رسید.

مرد قوی هیکل و چهارشانه ای بود که خط ریشش تا روی استخوان گونه اش می رسید و بافه ای موی سیاه پرکلاغی روی یقه اش افتاده بود.مثل ایتالیایی ها سبزه رو بود و چشم های سیاه رنگ مات غریبی داشت که همراه با اندکی چپی چشم، ظاهر بسیار شرارت باری به او می بخشید.
- فکر نمی کردم بیای! مرگ خوار خائن!

لبخند تخلی بر روی لبان جن نقش بست.
- مرگ خوار خائن؟ خیانت... توی این دوره زمونه چیزی بجز خیانت وجود نداره مونتگومری!

صدای مونتگومری از شدت عصبانیت می لرزید.
- اما... اما تو به لرد سیاه خیانت کردی و جزای این کار چیزی جز مرگ نیست! دوست دارم بعد از اینکه یک دل سیر به جنازه بی روحت نگاه کردم برق سبز و شوم اسکلت رو بر بالای سرت ببینم! آواداکاداورا!

جن درحالیکه هنوز لبخند تلخ بر روی لبانش نقش بسته بود به طرف بوته ی خودرویی پرید و اختر مرگبار با اختلاف زیادی از کنار او رد شد.
- فکر میکرد لرد یک مرگ خوار شایسته تر رو دعوت بکنه. از توی بی عرضه هیچ چیزی بر نمیاد!

مونتگومری فریادی کشید و به طرف بوته طلسمی را فرستاد ولی این بار نیز بادراد مورد هدف طلسم قرار نگرفت، بلکه اینبار از فرصت استفاده کرده و به سرعت به طرف مونتگومری دوید.

تمامی اتفاقات در چند دقیقه روی داد. بادراد مشتی به صورت مونتگومری کوباند و مرگ خوار بخت برگشته با فریاد خفه ای بر روی زمین افتاد.

بادراد به سرعت چوب دستی را از میان دستان کم زور مونتگومری بیرون کشید.
- حالا ریش و قیچی دست منه! یا تو درک نکردی یا ارباب نتونست متوجه بشه! مرگ خواری که خیانت میکنه باید از شجاعت بالایی برخوردار باشه. اینطور نیست؟

مونتگومری جوابی نداد و فقط از درد به خود پیچید. شکاف عمیقی بر پیشانی اش حفر شده بود و خون از آن سرازیر شده بود.

بادراد لبخندی زد و در حالیکه با چوب دستی مونتوگمری بازی می کرد ادامه داد.
- نمی دونم تازگیا چرا اینقدر میلم به کشتن و غارت کردن زیاد شده! فعلا برای شروع... کروشیو!

طلسم چوب دستی به صاحبش برخورد کرد و مرگ خوار فریادی از سر درد کشید.

ولی بادراد دست بردار نبود.
- نمی دونم چجوری تونستی خودتو توی مرگ خوارا بُر بزنی! تو هیچ وقت نتونستی مرگ خوار خوبی بشی! کروشیو!
زجه مرگ خوار تمامی قبرستان را در نوردید ولی کسی آنجا نبود...

بادراد پایش را بر روی سینه مونتگومری گذاشت.
- به جایی بر میگردی که خودت اونجا رو آباد میکنی! یک جمله جالب هست که میگه " آدم به جایی که متعلقه بر میگرده. بدون استثنا!" و تو هم استثنا نیستی مگه نه؟

مونتگومری بی فایده سعی کرد از دست جن وحشی بگریزد ولی قدرت جن بیشتر از نیروی تحلیل رفته او بود.

بادراد جواب سوال خودش را نیز داد.
- نه نیستی! البته که تو استثنا نیستی!
برای آخرین بار به چشمان مملو از یاس و نومیدی مونتگومری نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد.
- آواداکاداورا!

طلسم سبزرنگ برای لحظه ای تاریکی ژرف قبرستان را روشن کرده و سپس، قبرستان در حالی به تاریکی برگشت که میزبان یک جسد دیگر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/2/14 13:52:08
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.