شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
یکشنبه بود وهری جلوی آتش گرم حاصل از شومینه ی اتاق گریفیندور نشسته بود و به تکالیفی فکر می کرد که پروفسور اسنیپ به او داده بود.ناگهان به خاطر آورد که باید به سرسرا برودودر جشن شرکت کنداما چیزی که هری را ناراحت می کرد این بود که می بایست چهره ی ماگل مانند ویکتور کرام را تحمل کند.آخر هری از ویکتور کرام خوشش نمی آمد چون فکر می کرد کسان دیگری هم هستند که بتوانند با استفاده از جاروی پرنده دیگران را متحیر سازند.
لطفا با این کلمات داستان بنویسید: آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد انجماد در 1388/11/17 8:30:47 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/17 19:22:58
آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه خانه ی یک جن خانگی!!!دابی. در یک -اسیاب متروک -جایی در جنگل دین جنی زندگی میکرد.شاید کمی احمقانه بود.ولی همیشه به ازادی خود میبالید! خانه ای محقر داشت.تنها دارایی هایش -اجاق-ی -کوچک -و تلسکوپی پوسیده بود. -خاطرات-ش را مرور میکرد.هگوارتز -ارتش-دامبلدور عمارت اربابی مالفوی ها...-مصمم-بودنش در ازادی جن های خانگی... بله او جنی ازاد بود......
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاگرد اولیوندر در 1388/11/16 16:07:50 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/17 19:22:27
در یک روز سرد ولرزان که همه جا را برف فرا گرفت بود دختری به نام ورونیکا که فقیر وبی کس بود در سرما راه می رفت اون با خودش می گفت ای کاش که یک جای گرم و نرم پیدا می شد در حال راه رفتن بود که یک_آسیاب_متروکه_پدیدارشد اون از خوشحالی در پوست خود نمی گونجید دوان دوان رفت ودر را باز کرد دید یک _اجاق_پوسیده_اون جاست رفت وخودش را گرم کرد همانطور که در حال گرم شدن بود _خاطرات_احمقانه _اش را به یاد آورد که روزی در خانه ای کلفتی می کرد اون رفت بود شیروانی را تمیز کند که ناگهان _تلسکوبی_کوچکی_دید که _مصمم_ شد که ببیند ستاره ها چقدر قشنگ هستن که یک دفع صاحب خانه اون را دید و به علت کار نکردن اون را از خانه انداخت بیرون
با امید موفقیت
تایید شد! ولی خیلی خوب نبود بیشتر تلاش کن. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/12 19:07:59
در يك روز آفتابي تابستان ناگهان _آسياب_كنار رودخانه با شدت شروع به چرخيدن كرد. آرتور كه داشت اطراف آسياب چرخ ميزد با ديدن اين صحنه به فكر طوفان افتاد اما طوفان در اين فصل سال حتي فكرش هم _احمقانه_و خنده دار بود.يك لحظه فكر ترسناكي از ذهنش گذشت؛ با سرعت به سمت آسياب _متروك_ دويد؛ در را باز كرد و به سرعت از پله ها بالا رفت، يكي از پله ها _ پوسيده_ بود؛ هميشه حواسش بود پايش را روي آن پله نگذارد؛اما در آن لحظه بجز رسيدن به بالاي آسياب فكر ديگري در سرش نبود. پايش را روي پله گذاشت. پله شكست و پايش با شدت به درون پله رفت.آرتور از درد فرياد بلندي كشيد؛ اما به سرعت به خودش آمد! بايد عجله مي كرد، به سختي پايش را از داخل پله _كوچك_ بيرون كشيد. شلوارش پاره شده بود و زانويش خونريزي داشت. لي لي كنان خودش را به بالاي آسياب رساند._تلسكوپ_ را از روي _اجاق_ قديمي كنار اتاق برداشت و به سوي پنجره رفت. وحشتناك بود! عظيم ترين _ارتشي_ كه تا به حال ديده بود در حال نزديك شدن به دهكده ي آنها بود. ارتش سايه ها! بايد با سرعت تمام به سمت دهكده مي رفت و به مردم خبر مي داد. در دل اميدوار بود با اين پاي زخمي بتواند به موقع خود را به دهكده برساند...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور کبیر در 1388/11/11 13:18:01 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/11 18:43:39
یک شب هری و رون داشتن با شنل نامرای از جنگل ممنوع می گزشتن که یک" آسیاب" متروکه" دیدن هری "مصمم" شد که اون جارا ببیند وارد "آسیاب"شدند هری دید که یک "اجاق"پوسیده"و"تلسکوبه"کوچکی"در آنجا وجود دارد دارد ناگهان رون صدا زد وگفت هری بیا این ها رو نگاه کن هری دوان دوان رفت دید که چند کاغذ "خاطرات"از اسنیپ است رون گفت چه "خاطرات"احمقانه ای" هری گفت رون دیر شده است بهتره بریم
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/9 12:19:50
رون کنار اجاقی نشسته بود و در حال فکر کردن بود ناگهان هری امد و گفت: -سلام رون تو فکری رون که حال درستی نداشت گفت: -راستش بچه های ارتش از دست من ناراحت شدند هری خنده ای کرد و گفت: -معلومه خوب تو دفترچه خاطرات کوچک اسمیت رو برداشتی باید ناراحت باشن رون با عصبانیت گفت: -اما این احمقانست حالا باید دیگه بچه هارو با تلسکوپ با حسرت نگاه کنم خوبه!! هرمیون در همان لحطه گفت: -رون ارزش نداره برای یه دفترچه پوسیده اینجوری کنی هری هم همین حرف رو تکرار کرد اما رون جواب داد: -راستی چه خبر از اون آسیاب متروکه هری پاسخ داد: -مصمم که دیگه داره سقفش میریزه پایین بعد همه با هم رفتن بالا که بخوابن
پایان
ببخشید من تازه کارم خوب داستان نمینویسم ولی قول میدم پیشرفت کنم تایید نشد! لطفا داستانهای تایید شده رو بخونید مطمئنم میتونید خیلی بهتر از اینها بنویسید حتما هم لازم نیست از همه کلمات استفاده کنید. در ضمن معرفی شخصیتتون هم خیلی کوتاه بود. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/2 12:15:26
شب بود در برج نجوم پروفسور سینسترا بالای سر بچه های سال ششم ایستاده بود تا صورت های فلکی را کامل کنند هری برای لحظه ای شینشه تلسکوپ را پایین آورد براستی که از آن جا خانه های نزدیک به هاگوارتز را می توانست ببیند.
به پایین آسیابیمتروک نزدیک یکی از خانه ها نگاه کرد مصمم بود که سگی بزرگ و سیاه رادیده است که آن جا پرسه میزد.احمقانه به نظر میرسید که آن سگ سیریوس باشد. ناخود آگاه به یاد سیریوس افتاد به یاد خاطرتش با او در روز هایی که در خانه ی پوسیده ی میدان گریمولد اقامت گزیده بودند بغض گلویش را گرفته بود . اشک های کوچکی از گوشه ی چشمانش روانه شد حاضر بود نصف عمرش را بدهد ولی باز هم آن خنده های پارس مانند سیریوس را بشنود
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط damby در 1388/10/16 22:10:44 ویرایش شده توسط damby در 1388/10/16 22:17:51 ویرایش شده توسط damby در 1388/10/16 22:19:40 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/10/17 17:39:31
اگرچه شیرینی خاطرات پوسیده ی الستور مودی او را مصمم تر می کرد تا به بازی احمقانه ای که سالها پیش بخاطر سوءتفاهم کوچکی که بین او و "آنها" در گرفته بود ، خاتمه دهد ، اما انگار هیزم اجاق کینه توزی های "آنها" همچنان شعله ور بود . الستور که در تمام این سالها در دهکده ای متروک در بالای آسیاب آبی ِ دوست هم قطارش در ارتش ، به اشتباهات گذشته اش فکر میکرد ، حسرت روزهای خوش دوران جوانی اش و تدریس در هاگوارتز را با دیدن نمای مه گرفته ی مدرسه ، از پشت چشمی تلسکوپ شکسته ی بالای آسیاب پر می کرد. و الستور خندید ، و کسی نفهمید او به "آنها" خندید ، به اشتباهات خندید ، به خودش خندید ،یا ... اما خندید! و به چشمی تلسکوپ خیره شد ...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/10/7 12:36:34
کلاس درس ادبیات تازه تموم شده بود ، هری با سرعت از پله های در خروجی پایین میرفت تا بره پیش جینی و از اونجا خب خیلی احمقانه س که بگم می خواستن برن کجا ، اما توی راه رون رو دید که کنار مجسمه ای پوسیده نشسته بود و به طرز غریبی در حال تفکر بود ، پس مسیرش رو تغییر داد و به سمت رون رفت و گفت : _ هی چطور داری پسر؟
و محکم به پشت رون زد. رون با نگاه درمونده ای به چشمای هری نگاه کرد و انگار می خواست بگه [...] اما لبخندی زد و گفت :
_ [...]!
هری خیلی ناراحت شد و گفت :
_ لوله ی تلسکوپ [...] خودت! فک کردی کی هستی ؟! باز بهت محبت کردم سرت گیج رفت؟!
رون که انگار حوصله ی ادامه ی بحث رو نداشت با عصبانیت گفت :
_ آخه من نمیدونم "باد روده" چه ربطی داره به شقیقه؟! مردک برگشته گفته با کلمه های آسیاب ، تلسکوپ ، خاطرات ، مصمم ، ارتش ، متروک ، اجاق و کوچک بشینیم جلمه بسازیم! عقده ای ×...×!
هری خندید و کسی نفهمید که هری به رون خندید ، به مردک خندید ، به خودش خندید ،یا چی ... اما خندید! و رفت ...
تایید نشد! گرچه شما نیازی به تایید هم ندارید میتونید شخصیت مورد نظرتون رو معرفی کنید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/10/6 17:43:01
دامبلدور در بالای برج رصد خانه ایستاده و پشت تلسکوپپو سیده ایی پنهان شده و به آسمان خیره شده بود . ستاره های کوچک در آسمان سو سو میزدند ، شاید اگر پرفسور مگ گو ناگال در همان لحظه وارد آنجا می شد و دامبلدور در آن حالت احمقانه که همچون پسر بچه ها به آسمان خیره شده بود میدید ، نگاهی سرزنش بار به دامبلدور می کرد ومی گفت: آلبوس! اینکارا از تو بعیده! اما دامبلدور در خاطرات گذشته اش سیر می کرد وهیچ توجهی به محیط اطرافش نداشت ...
بالاخره دست از رصد ستاره ها کشید وبه سمت اتاقش رفت امروز اتاق دایره ای شکلش چقدر متروک به نظر می رسید!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/10/1 12:55:39