-هی...بابا؟ رفتی؟مطمئن باشم؟من از شوخی خوشم نمیادا.بابایی؟؟حالا چرا زنجیر داشتی؟رفتی جهنم؟
صدایی به گوش نرسید.لردسیاه نجینی را تکان داد.
-هی جونور.پاشو ببنیم.تنهایی میترسم خب.بابا؟میگم روح گذشته خودت نبودی؟یه روح کم نشد؟شد دیگه.موند دو تا روح.
نجینی با چشمان نیمه باز فش فشی کرد:(ترجمه:نخیر.دلتو خوش نکن.گفت سه روح در نیمه شبهای بعد.یعنی این حساب نمیشه.
)فردا شب:
بلاتریکس با نگرانی به چهره گرفته اربابش خیره شد.
-ارباب یه چیزی بخورین دیگه.امروز چرا اینجورین شدین آخه؟بابا یه کروشیو به من بزنین.
لرد سیاه آهی کشید.
-مورگان.امشب باید تو اتاق من بخوابی.
مورگان درحالیکه سوسیس بزرگی را قورت میداد سری تکان داد.
-ارباب من عمرا نمیتونم با اون هیولاتون یه جا بخوابم.منو بیخیال شین.
لرد نگاه معصومانه ای به مونتگومری کرد ولی مونتگومری با جدیت پشت دسته بیلش پنهان شد.لرد با عصبانیت از جایش بلند شد و بطرف اتاق خوابش رفت.
-نیایین.هیچکدومتون نیایین.من به شماها احتیاجی ندارم.
بعد از ورود به اتاق با احتیاط به ترتیب پشت در،داخل کمد ،زیر تختخواب و سبد نجینی را چک کرد.و وقتی از نبودن روح مطمئن شد نفس راحتی کشید.
-من که میدونستم همش خواب بود.من اصلا به روح اعتقاد ندارم.
ساعت سه نیمه شب:
لرد سیاه برای بار ششمم از خواب پرید.وحشتزده به دور و برش نگاه کرد.ظاهرا خبری نبود.
-هوم..من میدونستم.روح وجود نداره.
-واقعا اینطور فکر میکنی اسمشو نبر؟
صدای ظریف ساحره موقرمزی که کنار کلکسیون هوکراکسهای لرد ایستاده بود لرد را متوجه اشتباهش کرد.
-لیلی پاتر؟
...چیزه...اشتباه اومدی.باور کن..اتاق سوروس طبقه بالاست.اتاق سوم سمت چپ. 
ساحره لبخندی زد.
-تو باید حساب پس بدی ریدل!پاشو.باید باهم یه جایی بریم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




ترسیدم پیری!...صب کن ببینم! اصن تو اینجا چیکا میکنی!؟ 


...فقط یکی از آنها با علاقه و اشتیاق به چشمان عمه خیره شده بود.





