
یک صبح عادی در خانه ی ریدل :
صدای فریاد لرد در خانه پیچید :
- بلیــــــــــــــــــــز!
- بله ارباب؟

- بیا اینجا! زود!
در اتاق لرد با شدت باز شده و بلیز زابینی مضطرب و سراسیمه وارد شد:
- چی شده ارباب؟
- کروشیو!
بلیز بر روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید:
- چچرا...ارباب؟

- همینجوری دورهمی! بلاتریکس!
با فریاد لرد در بلافاصله برای بار دوم باز شد و بلاتریکس لسترنج در حالیکه با تعجب به بلیز روی زمین نگاه میکرد، وارد شد.
- بله ارباب؟
- کروشیو! برو بیرون این بلیزو هم با خودت ببر!
با عربده ی لرد، رنگ از رخ بلا پرید و در حالیکه زابینی را کشان کشان با خود بیرون می برد در را پشت سرش به هم کوبید.
لرد چند لحظه خشمگین به در خیره شد و بعد چهره اش غمگین شد:
- نرین! تنهام خب!

شبی غیرعادی در خانه ی ریدل :
ساعت دیواری اتاق با روانه کردن سه طلسم کروشیو به اطراف، سومین ساعت صبحگاهی را اعلام کرد، به محض رها شدن آخرین طلسم، صدای زنجیر هایی در اتاق تاریک و سوت و کور طنین انداز شد...
لرد، خیس از عرق با عجله بیدار شد. حسگر های ماری اش وجود موجودی محرک را در اتاق گزارش میدادند، بی حرکت به اطراف چشم دوخت و سعی کرد! دیده نشود...
تیشششش ( افکت تغییر دید دوربین )
تصویر دوربین از سوم شخص به اول شخص تغییر کرد. به دید موجودی که به آرامی در راستای اتاق قدم میزد و صدای زنجیری که به پاهایش بسته شده بود مو را بر اندام سیخ میکرد. شخص مجهول از تاریکترین گوشه ی اتاق به لرد خیره شده بود که اگر چشم هایش سرخ نبودند و همانند چشم های گربه در تاریکی برق نمیزدند، سعیش برای پنهان ماندن نتیجه میداد!
- تام...
- هووووف...دامبل تویی!؟
ترسیدم پیری!...صب کن ببینم! اصن تو اینجا چیکا میکنی!؟
آی مرگخوارا بریزین اینجا دامبل تو اتاق منــ... 
- من آلبوس دامبلدور نیستم تام!
روح، در حالیکه زنجیر های بسته به پایش ناله میکردند، دو قدم جلوتر رفت و پیکر شفافش را نمایان کرد.
لرد با چهره ای رنگ پریده و لکنت زبان گفت : توو....؟!
تام ریدل پدر پوزخندی زد و به پسرش نزدیک شد:
- می بینم که واسه خودت لردی شدی تام!
- به من نزدیک نشو! اسم من تام نیس! من نمیخواستم اسم کثیف تو رو یدک بکشم مشنگ! نیگا : tom marvolo Riddleتبدیل میشه به I am Lord voldemort ! هان!؟ حال کردی؟ کفت برید!؟ یوهاهاهاها!

روح تام ریدل لرزشی کرد :
- چندشم شد پسره ی بی فکر! اه! اصن من نیومدم اینجا تا این اراجیفو بشنوم! اومدم بهت اخطار بدم! تو کارای وحشتناک زیادی در طول عمرت انجام دادی اسکروج!
-

- تام!*

- خو؟
- خو اینکه من میرم تام! اما در نیمه شب های آینده سه روح از کسانی که تو کشتیشون به دیدنت میان! اونا روح های گذشته، حال و آینده اند! باشد که رستگار گردی!
- کروشیو بابا!
- دیدی!؟ دیدی بلاخره گفتی بابا؟

اما تام ریدل قبل از آنکه لرد خشمگین اقدام دیگری بکند ناپدید شده بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

...فقط یکی از آنها با علاقه و اشتیاق به چشمان عمه خیره شده بود.





