جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

یک صبح عادی در خانه ی ریدل :

صدای فریاد لرد در خانه پیچید :

- بلیــــــــــــــــــــز!
- بله ارباب؟
- بیا اینجا! زود!

در اتاق لرد با شدت باز شده و بلیز زابینی مضطرب و سراسیمه وارد شد:
- چی شده ارباب؟
- کروشیو!

بلیز بر روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید:
- چچرا...ارباب؟
- همینجوری دورهمی! بلاتریکس!

با فریاد لرد در بلافاصله برای بار دوم باز شد و بلاتریکس لسترنج در حالیکه با تعجب به بلیز روی زمین نگاه میکرد، وارد شد.
- بله ارباب؟
- کروشیو! برو بیرون این بلیزو هم با خودت ببر!

با عربده ی لرد، رنگ از رخ بلا پرید و در حالیکه زابینی را کشان کشان با خود بیرون می برد در را پشت سرش به هم کوبید.
لرد چند لحظه خشمگین به در خیره شد و بعد چهره اش غمگین شد:
- نرین! تنهام خب!

شبی غیرعادی در خانه ی ریدل :

ساعت دیواری اتاق با روانه کردن سه طلسم کروشیو به اطراف، سومین ساعت صبحگاهی را اعلام کرد، به محض رها شدن آخرین طلسم، صدای زنجیر هایی در اتاق تاریک و سوت و کور طنین انداز شد...
لرد، خیس از عرق با عجله بیدار شد. حسگر های ماری اش وجود موجودی محرک را در اتاق گزارش میدادند، بی حرکت به اطراف چشم دوخت و سعی کرد! دیده نشود...

تیشششش ( افکت تغییر دید دوربین )

تصویر دوربین از سوم شخص به اول شخص تغییر کرد. به دید موجودی که به آرامی در راستای اتاق قدم میزد و صدای زنجیری که به پاهایش بسته شده بود مو را بر اندام سیخ میکرد. شخص مجهول از تاریکترین گوشه ی اتاق به لرد خیره شده بود که اگر چشم هایش سرخ نبودند و همانند چشم های گربه در تاریکی برق نمیزدند، سعیش برای پنهان ماندن نتیجه میداد!

- تام...
- هووووف...دامبل تویی!؟ ترسیدم پیری!...صب کن ببینم! اصن تو اینجا چیکا میکنی!؟ آی مرگخوارا بریزین اینجا دامبل تو اتاق منــ...
- من آلبوس دامبلدور نیستم تام!

روح، در حالیکه زنجیر های بسته به پایش ناله میکردند، دو قدم جلوتر رفت و پیکر شفافش را نمایان کرد.
لرد با چهره ای رنگ پریده و لکنت زبان گفت : توو....؟!

تام ریدل پدر پوزخندی زد و به پسرش نزدیک شد:
- می بینم که واسه خودت لردی شدی تام!
- به من نزدیک نشو! اسم من تام نیس! من نمیخواستم اسم کثیف تو رو یدک بکشم مشنگ! نیگا : tom marvolo Riddleتبدیل میشه به I am Lord voldemort ! هان!؟ حال کردی؟ کفت برید!؟ یوهاهاهاها!
روح تام ریدل لرزشی کرد :
- چندشم شد پسره ی بی فکر! اه! اصن من نیومدم اینجا تا این اراجیفو بشنوم! اومدم بهت اخطار بدم! تو کارای وحشتناک زیادی در طول عمرت انجام دادی اسکروج!
-
- تام!*
- خو؟
- خو اینکه من میرم تام! اما در نیمه شب های آینده سه روح از کسانی که تو کشتیشون به دیدنت میان! اونا روح های گذشته، حال و آینده اند! باشد که رستگار گردی!
- کروشیو بابا!
- دیدی!؟ دیدی بلاخره گفتی بابا؟

اما تام ریدل قبل از آنکه لرد خشمگین اقدام دیگری بکند ناپدید شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/2 17:48:05
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که بلا با سرعت بطرف آشپزخونه میدوید با موجود سیاهرنگی برخورد میکنه.
بلا:مگه کوری؟جلوتو نگاه کن خب.من سرگرم انجام ماموریتم.

ولی وقتی از جاش بلند میشه با چشمان خشمگین اربابش مواجه میشه.با ترس و لرز سرگرم پاک کردن ردای ارباب مبشه:ارباب ببخشید.من مو رو پیدا کردم.برای همین عجله داشتم.ولی ارباب تو راه یه سوالی ذهن منو بشدت مشغول کرد.شما با این تار مو میخوایین چیکار کنین؟با تار مو چطوری میشه کسی رو سربه نیست کرد؟

لرد سیاه تار مو رو میگیره و بطرف آشپزخونه میره:تو نمیفهمی دختر.معجون مرگبار من فقط با تار موی فرد مورد نظر درست میشه.اون ظرف عسلو بده به من ببینم.تا نیم ساعت دیگه اثری از عمه باقی نمیمونه.

نیم ساعت بعد

عمه محتویات تک تک بشقابها رو تا آخر خورده ولی هنوز به ظرف عسل دست نزده.لرد سیاه بی صبرانه به ظرف عسل نگاه میکنه.
لرد:عمه جان عسل میل کنین.زنبورای آنی مونی کلی براش زحمت کشیدن.

عمه با نفرت به عسل نگاه میکنه و میگه:نه پسرم.من به عسل آلرژی دارم.نمیتونم بخورم.

لرد سیاه:

ساعت هشت شب

لرد سیاه روی صندلی مخصوص فکر کردنش نشسته.با عصبانیت به سیبل نگاه میکنه.
لرد:چیکار داره میکنه این پیرزن؟

سیبل نگاهی به گوی بلورینش
میندازه و زمزمه کنان میگه:سرگرم بستن چمدوناشه ارباب.

لرد سیاه با خوشحالی از جا میپره:یعنی؟؟؟یعنی داره میره؟وای عالی شد.

-چی عالی شد تامی؟

با صدای عمه خانم لرد فورا به خوشحالیش پایان میده و چهره غمگینی به خودش میگیره:عمه خانم دارین تشریف میبرین؟این یه فاجعه اس.من فکر میکردم مدت زیادی اینجا میمونین.

عمه خانم لبخندی میزنه و بطرف لرد میره و با لحن شادی میگه:نه پسرم.جایی نمیرم.من میخوام یه حقیقتی رو برات اعتراف کنم.من مدتها بود میخواستم بیام پیش تو زندگی کنم.ولی چون از مال دنیا چیزی نداشتم ترسیدم قبول نکنی.ولی الان میبینم واقعا از موندن من خوشحال میشی.تصمیم گرفتم اینجا بمونم.راستی از اتاق تو خیلی خوشم اومد.اونجا میشه اتاق من.وسایل تو رو گذاشتم تو این دو تا چمدون.هر اتاقی رو که میخوای برای خودت انتخاب کن.به نظر من اشکالی نداره.

یک ساعت بعد

عمه خانم در حالیکه وسایلش ررو روی دوشش گذاشته به سمت نامعلومی حرکت میکنه.در همون حال زیر لب زمزمه میکنه:بیرونم کردی.هان؟با اون همه خفت و خواری؟خوب شد زود ماهیت خودتو بهم نشون دادی.از ثروت عظیم من چیزی به تو نمیرسه تام ریدل.همشو میبخشم به محفل ققنوس...تا چشت دراد!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حالی که میلرزید حوله اش را محکم به دورش پیچید و در حالی که صدایش از میان صدای بهم خور دن دندان هایش به گوش میرسید گفت:بلا الان وقتشه.برو سراغ این عجوزه و سعی کن از روی حوله اش یه تار موش رو برداری.نمیخوام تا بعد از ناهار اثری از این پیرزن باشه.فهمیدی؟
بلا سریعا تعظیمی میکنه و به سمت عمه خانم میره و در حالی که سعی میکنه زیبا ترین لبخندش رو بزنه میگه:عمه خانم،لرد دستور دادن تا هر کمکی لازم داشتین انجام بدم.

عمه لرد با نارضایتی سرش را تکان میدهد و میگوید:تام فکر کرده من مثل خودشم.نمیدونه که من الان در بهترین وضعیت سلامتی ام.نه مثل اون که لاغر و نحیف شده.
بلا سعی کرد عصببانیت اش را مخفی کند و بعد گفت:من لباس های شما رو گذاشتم دم در رخت کن.شما برین لباس بپوشین.منم حوله هاتون رو جمع میکنم میبرم.
عمه لرد این بار نگاه موشکافانه ای به بلا می اندازد و میگوید:من انسان خود ساخته ای هستم دختر.هیچ وقت به کس دیگه ای احتیاج نداشتم.فقط وقتی لباس هامو عوض کردم بگو تام بیاد منو کول کنه!!:دی

بلا با ناراحتی خودش را به لرد رساند و دستور عمه اش را به وی ابلاغ کرد.لرد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت:من میرم میبرمش.فقط بعدش برو تو رختکن ببین یه تار موی کوفتی پیدا میکنی یا نه!
لرد به طرف رخت کن میره و در زنان وارد میشه:عمه جان بیا...
-جییییییییغ!برو بیرون بی حیا،کی گفت بیای تو؟!

چندی بعد لرد در حالی که لبخند شیطانی میزنه عمه اش را دوش گرفته که از شدت عصبانیت و خجالت سرخ شده!
بلا هم لبخند خبیثانه ای میزنه و وارد رخت کن میشه.
بلا:نگاه کن کار ما به کجا رسیده.حالا هی باید این جا رو زیر رو کنم.خب بذار کف زمین رو ببینم...آهن پیدا کردم،بذار اول چکش کنم مطمئن بشم مال خودش باشه.
بلا طلسمی طلایی رنگ را روی تار موی پیدا شده اجرا میکند و بعد تصویر تسترال مخصوص لرد روی هوا شناور میشه!

بلا تار مو را دور می اندازد و میگوید:مگه تسترال ها مو داشتن؟تا اونا که استخر نمیرن!
چشمش به تار موی سفیدی افتاد که به دیوار اتاق چسبیده بود.تار مو را بلند میکند و طلسم را اجرا میکند.این بار تصویر عمه لرد در حالی که عصایش را در هوا تکان میدهد نمایان میشود!
بلا با خوشحالی مو را درون قوطی فلزی که از جیبش در اورده بود میگذارد و به اخرین سرعتی که میتواند بدود به سمت آشپزخانه میرود تا قبل از اینکه آنی مونی ناهار را سر سفره ببرد مو را به او برساند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

عمه لرد سیاه پیر و مریض است و قصد دارد اموالش را برای لرد سیاه باقی بگذارد ولی قبل از مرگ میخواهد مطمئن شود که لرد لیاقت این ثروت را دارد.برای همین راهی خانه ریدل میشود.لرد سیاه از یک طرف سعی در جلب رضایت عمه(که کار ساده ای هم نیست)دارد و از طرفی نقشه سر به نیست کردن عمه را میکشد.لرد و مرگخواران بعد از وزرش صبحگاهی به اصرار عمه خانم راهی استخر میشوند.لرد سیاه که شنا بلد نیست بشدت دچار مشکل شده.
-----------------------------------------------------------------
مرگخواران با چشمان متعجب به ارباب بزرگ لرد ولدمورت کبیر که بطرزخفت باری سوار بیل مونگومری شده و با چوب جادویش پارو میزد خیره شدند.هر چند دقیقه یکبار زمزمه هایی به گوش لرد سیاه میرسید.

-آخی ارباب..ببین چطوری میلرزه.ترسیده طفلکی.
-یعنی به خاطر گلگومات نتونست شنا کنه؟ولی چه استیل شنای عجیبی داشت ها.
-من فکر میکنم به خاطر دماغش بود.آدم هر چی دماغش درازتر باشه راحتتر میتونه موقع شنا کردن اونو از آب بیرون بیاره و نفس بکشه.دماغ ارباب که چسبیده به صورتش...
-حرف نزن سوروس...برو به ارباب کمک کن بیاد بیرون.

سوروس با عجله جلو رفت و لرد و بیل را با یک حرکت از استخر خارج کرد.لرد به محض خروج از استخر بیهوش شد.عمه با عجله بطرف لرد رفت.
-بکشین کنار.دور و بر مصدومو خلوت کنین.بذارین ببینم چی شده.تامی؟؟پسرم؟؟صدای منو میشنوی؟

لرد حرکتی نکرد.عمه از جا بلند شد.
-خب...ظاهرا زیادی آب قورت داده.باید تنفس مصنوعی بدین بهش.تو!شروع کن.

نارسیسا با نفرت به چهره زشت اربابش خیره شد.لوسیوس درحالیکه تیوب اردکی شکلی دور کمرش بود دوان دوان خودش را به نارسیسا رساند.
-عمه جان همسر من مریضه.آنفولانزای ماری گرفته.بهتره با لرد تماس نداشته باشه.

عمه نگاهی به مرگخواران کرد.هر یک از مرگخواران بطور عجیبی به میله های کنار استخر و کنترل دمای آب علاقمند شده بودند. ...فقط یکی از آنها با علاقه و اشتیاق به چشمان عمه خیره شده بود.
-نه مو وزوزی...تو نه.موهات جلوی تنفس بچمو میگیره.اصلا برین کنار ببینم.این کار خودمه.
عمه مرگخواران را کنار زد و به لرد نزدیک شد.کنار لرد نشست و به آرامی خم شد.لرد سیاه با بی حالی گوشه چشمانش را باز کرد و از دیدن منظره مخوفی که در حال نزدیک شدن به او بود از جا پرید.
-وای نه.من خوبم.نه عمه جان.واقعا لازم نیست.من الان بشدت دارم نفس میکشم.

عمه سوتی را که به گردن داشت در دهان گذاشت.با صدای سوت مرگخواران و لرد کنار استخر صف کشیدند.عمه حوله اش را برداشت.
-اینطور که معلومه شماها استعداد شنا ندارین.از شنا کردن منصرف شدم.

صدای"آخییش" نامحسوسی از صف مرگخواران به گوش رسید که مونتگومری بعدها سر بیلش شرط بست که صدا از سمت لرد سیاه آمده بود.

عمه به رختکن اشاره کرد.
-برین لباساتونو بپوشین.وقت ناهاره.

لرد سیاه و بلاتریکس درحالیکه به طرف رختکن میرفتند با شنیدن کلمه ناهار نگاهی به هم کردند.فرصت خوبی برای سر به نیست کردن عمه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/22 11:06:00
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1387 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
_كروشيو مورگان.لازم نكرده كه پري دريايي بشي.ارباب الان حالش خوب نيست.
لرد این را گفت و سپس پاهایش را آرام داخل آب نمود.
- وییی...انگار به آدم سکتومسمپرا زدن..وییی!

صدای گرومپ گرومپی زمین را لرزاند.مرگخواران همه با ترس به منشاء صدا نگاه کردند.در چهار چوب در،پای غول آسای گلگومات دیده میشد.گلگو بزرو خود را از در رد نمود و سپس با صدای بلندی گفت:
عمه...گلگی عمه را دوست داشت..گلگی الان اومد شنا کرد.
گلگومات با قدمهای تند بسوی استخر دوید.صدای گرومپ گرومپ پا تمام استخر را پر نمود.لرد با چشملان باز به گلگومات،که لحظه لحظه به استخر و وی نزدیک تر میشد نگریست و با ناباوری گفت:
گلگو جلوتر نیا...گلگو الان ارباب له میشه...گلگو نه!گلگو جلونی...

گلگومات با خوشحالی به داخل استخر پرید و موج بزرگی از آب را تشکیل نمود.عمه شنا کنان بسوی گلگومات رفت و گفت:
پس شنا بلدی نه؟آفرین آفرین.
-گلگو شنا بلد بود...فقط گلگو یک چیزی رو زیر پاهاش حس کرد...گلگو ندونست اون چیز چی بود.

ناگهان، جسم سفید رنگی از اعماق آب به بالا آمد.لرد که سعی میکرد خود را بالای آب نگه دارد، همان طور که دست و پا میزد گفت:
عجب آب خوبیه...خیلی...بلق...آبش عالی..جون میده برای...شنا کردن..بلق.
لرد که سعی میکرد خود را شناکن ماهری جلوه دهد لبخندی به عمه زده و بعد روی خود را از عمه بازگرداند.
-مونتی!اون بیل رو بده به من.
-بیل؟میخواین زمین رو بکنید توی استخر؟
- بدش...بلق ...فضولی نکن.
-چشم...میندازم بگیرید.
مونتگومری بیل را بسوی لرد پرتاب نمود.لرد بیل را بزرو گرفت و خود را بر آن آویزون نمود.باید سریعتر از آب بیرون میرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/21 14:05:31
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/21 14:08:07
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:ده دقيقه بعد
مكان :در كنار استخر


عمه خانم با خوشحالي به طرف اب شفاف(!)استخر حركت كرد و بعد به نارسيسا كه با انزجار به اب استخر خيه شده بود نگاهي كرد و لبخندي زد و در ميان موجي از اب پنهان شد.

مورگان به سوروس نگاه كرد كه جعبه روغنش را در دست گرفته بود و با بغض به اب استخر نگاه مي كرد.سپس دمپايي هايش را در اورد و مايوي خال خالي اش را بالا كشيد و گفت :
_سو چي شده؟ نمي خواي بپري تو اب؟
_ولم كن مورگان.حوصله ندارم. امروز بدترين خبر زندگيمو شنيدم.

مورگان با نگاهي مشكوك سوروس را متوجه خود كرد.سپس در حالي كه سعي مي كرد خود را ناراحت نشان دهد گفت:
_امروز بدترين روز زندگي من بود مورگان.نمي دوني كه چه نامه هايي دريافت كردم.
_چه نامه هايي دريافت كردي؟كي دريافت كردي؟چرا دريافت كردي؟
_دو نامه ي وحشتناك،يكي از سازمان ر.س.ل يكي هم از ليلي.
_خب چي نوشته بود توش؟ر.س. ل چيه؟چرا به تو نامه داده؟اين قضيه مشكوك به نظر مي رسه. تصویر تغییر اندازه داده شده

سوروس اهي كشيد و بعد با كلافگي به مورگان نگاه كرد و گفت :ر .س .ل كارخونه ي روغن سازي هستش كه به افتخار من تاسيس شده.ليلي هم گفته بود كه ديگه نمي خواد منو ببينه.حالا اونو ولش كن ،ر.س.ل رو بگو كه ديگه گفته بهم روغن نمي ده چون مصرفم بيش از حده. تصویر تغییر اندازه داده شده

در همين لحظه عمه خانم با صدايي نسبتا راضي فرياد كشيد :اهاي سوروس چرا نمي اي تو اب؟ خيلي اب گرميه.
سوروس اهي كشيد و زير لب خطاب به مورگان گفت : پيرزن نمي فهمه كه اگه من برم تو اب روغن موهام شسته ميشه وبعد مجبورم كه اين بسته رو هم حروم كنم.هييي.

مورگان پوزخندي زد و بعد به طرف استخر رفت و با يك شيرجه ناپديد شد.دقايقي بعد سوروس جعبه روغن را بوسيد و توي اب پريد.

نارسيسا با انزجار به اب درون استخر خيره شده بود و بلاتريكس كه ردايش را دور خود مي پيچيد سعي مي كرد كه از در پشتي خارج شود.در همين لحظه عمه خانم بار ديگر به سطح اب امد و لبخندي زد :
_هي دخترا بياين تو اب.بدون شما اصلا خوب نيستا.بياين تو.

نارسيسا دهانش را باز كرد تا حرفي بزند كه با نگاه غضبناك خواهرش ساكت شد.بلا نگاهي به نارسيسا كرد و بعد زير لب به ارامي گفت :
_يادت رفته كه هدف ما چيه؟همين الان برو توي اب.

نارسيسا با ناراحتي چشمانش را بست و وارد استخر شد.
_هي دختر تو هم بيا ديگه.
_چشم عمه خانم.البته كه من براي خشنود كردن شما هركاري مي كنم. تصویر تغییر اندازه داده شده

سپس در حالي كه در دل اورا نفرين ميكرد متوجه لرد شد كه در گوشه اي كز كرده بود و ردايش را دور خوب مي پيچيد. در همين لحظه عمه خانم بار ديگر فرياد زد :
_تامي ، تو چرا نمي اي توي اب؟بيا تو پسرم بيا تو .

لرد با ناراحتي به فكر فرو رفت .

فلش بـــــــــــك دوران كودكي :

_متاسفم.شما از نسل ..
_من از نسل چي هستم ها؟ايا اصيله؟ايا اصيل نيست؟
_شما از نسل..
_اميدوارم اصيل باشه.مرلين كنه اصيل باشه.حتما اصيله.
_شما از نسل..
_اگه اصيل نباشه كه اشتباه شده.چون من خودم اصيلم. تصویر تغییر اندازه داده شده
_شما از نسل گربه سانان هستيد متاسفانه!
_چــــــــــــــي؟

پايان فلش بــــــــــك دوران كودكي.

لرد با وحشت به استخر نگاه كرد و بعد به چهره ي منتظر عمه خيره شد و گفت :
_عمه جان راستش من نمي تونم بيام تو اب.
_ولي مي اي توي اب.
_عمرا

ده دقيقه ي بعد :
_مي دوني سوروس الان احساس مي كنم كه شبيه چيز شدم..
_شبيه چي شدي؟
_شبيه اين پري دريايي هايي كه در اب شنا مي كنن و ارزو هاي مردمو براورده مي كنن.
_ تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد در حالي كه سعي مي كرد قطرات اب را از روي خود بتكاند با عصبانيت به مورگان نگاه كرد كه با پاهايش اورا خيس مي كرد.سپس غريد
_كروشيو مورگان.لازم نكرده كه پري دريايي بشي.ارباب الان حالش خوب نيست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/19 20:48:52
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/19 21:44:27
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_ شنا؟ داری شوخی میکنی بلاتریکس!
بلاتریکس در حالیکه از شدت عصبانیت لب بالاییش می لرزید جمله اش رو دوباره تکرار کرد.
_ شنا! عمه خانومتون دستور دادن بریم استخر خونه ریدل ها!
بلاتریکس آنچنان عبارت " عمه خانوم " رو با تحکم و عصبانیت ادا کرد که لرد کمی قرمز شد.

_ خیلی خب . فکر میکنم ننه بزرگ ، بابا بزرگ ماگلیم یک استخر داشته باشن تو زیر زمینشون! مورگان تو میری و با دو سه تا طلسم ، استخر رو تمیز می کنی. و پیش به سوی رختکن ...

رختکن خانه ریدل ها!
نارسیسا روی زمین سرد و کثیف رختکن میشینه.
_ یعنی چی که دو تا رختکن نداره؟ آخه مگه میشه؟
لرد با تاسف آهی کشید.
_ نمی دونم ! ولی آخه دیگه ننه بزرگ و بابا بزرگم که نیازی به رختکن مجزا نداشتن!

بلاتریکس در حالیکه اشک درون چشماش رو پاک میکرد گفت.
_ بهتر نیست بی خیال استخـــ
فریاد عمع خانوم که از طبقه بالا شنیده شد جمله بلاتریکس را قطع کرد.
_ عزیزان عمه ! برای شنا حاضر هستین؟

لرد فریاد کشید: نه عمه جان. پنج دقیقه دیگه تو استخر منتظر شما هستیم!
بادراد : خب دیگه ! من که جنم مایو ام رو اشتراکی با هوکی استفاده میکنم!! شما ها دست به کار بشین دیگه خواهشا!بلا ... نارسی ...
لوسیوس خشمگینانه میاد و جلوی نارسیسا می ایسته.
_ چطور جرئت میکنی به زن من این توهین رو بکنی؟ها؟ بزنم شپلخت کنم؟

فریاد لرد مرگ خواران رو وادار به سکوت کرد.
_ خیلی خب دیگه! بسه! میبینین که من هم باید مایو ام رو بپوشم! شما هم به کار خودتون مشغول باشین ...
در یک حرکت آنی صحنه اسلوموشن میشه و ردای لرد ولدمورت به طرف هوا پرتاب میشه.

کلیک کلیک کلیک!( افکت عکس گرفتن! )
ریتا اسکیتر از ناکجا آباد جلوی لرد می ایسته.
قلم پر تند نویس به سرعت عبارتی را بر روی دفترچه نوشت. ریتا لبخند خبیثانه ای زد و قبل از اینکه ناپدید شود زیر لب گفت :

تیتر پیام امروز فردا :
" لرد ولدمورت و لحظه ی تاریخی! "

لرد : این کی بود ؟
مرگ خواران بی توجه به سوال لرد با برانداز کردن ارباب ابرقدرتشون از خنده ریسه رفتند!
_ مرگ! زهر هلاهل! بوقیا ... مگه چشه؟شما ها چرا مایوتون رو نپوشیدین؟

بادی : راست میگه! بلاتریکس ، عمه خانوم منتظرن ! سریعتر مایوتون رو بپوشین.
بلاتریکس درحالیکه با عصبانیت به بادراد نگاه میکنه مایوش رو میپوشه که متاسفانه از تجزیه و تحلیل این صحنه مبارک عاجز هستیم.

همچنین تمامی مرگ خواران مایوهایشان را پوشیده و به طرف استخر حرکت میکنند ولی در این بین تنها کسی که نگران به نظر می رسید لرد ولدمورت بود که از شنا کردن متنفر بود ... به عبارت بهتر ، نمی توانست شنا کند!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/19 11:28:59
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/19 11:31:38
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عجله از جا بلند شد.
-عمه جان شما ادامه بدین.من مجبورم به مشکلات اینا رسیدگی کنم.بدون من هیچ کاری از دستشون برنمیاد.

عمه به آرامی بطرف میله بارفیکس رفت.
-برو تامی...ضمنا به اون دختره هم بگو بعدا بیاد اتاق من.معجون خوبی برای از بین بردن وز مو و از اون مهمتر برای از بین بردن شوهر...

لرد سیاه و بلاتریکس به سرعت از سالن ورزش خارج شدند.بلاتریکس در گوش لرد زمزمه کرد.
-ارباب معجونی که برای سر به نیست کردن مهمون عزیزمون دستورتهیه شو داده بودین تقریبا آمادس.ولی مثل معجون مرکب احتیاج به مو یا ناخن فرد مورد نظر داریم.

لرد سیاه وارد سالن غذاخوری شد.همه مرگخواران از جا بلند شده و تعظیم کوتاهی کردند.
لرد بطرف بزرگترین میز رفت و نشست.بلاتریکس با یک حرکت سریع بارتی را که سمت راست لرد نشسته بود به طرف دیگ سوپ پرت کرده و کنار لرد نشست.
مرگخواران به سرعت سرگرم آماده کردن صبحانه لرد سیاه شدند.مونتگومری شانزده قند در فنجان چای لرد سیاه انداخت و با بیلش سرگرم به هم زدن چای شد.

لرد آهی کشید.
-خب.پس معجون داره حاضر میشه.درباره مو و ناخن من فکر میکنم تو از پس این کار بر میای.عمه از تو خوشش اومده بود.البته اگه از موهات فاکتور بگیریم(بلا با حالتی عصبی دستی به موهایش کشید.)تو باید هر طور شده خودتو بهش نزدیک کنی.یک لحظه هم ازش جدا نکن.سعی کن خودتو تو دلش جا کنی و درفرصت مناسب چیزی رو که احتیاج داری ازش بگیر.فهمیدی؟

بلا از جا پرید و تعظیم بلندی کرد.
-بله ارباب.من همین الان میرم سر وقت ماموریتم.

سالن ورزش:

عمه شیب تخته دراز نشست را سه درجه بیشتر کرد.
-تامی؟تویی؟

بلا معصومانه ترین لبخندی را که برایش ممکن بود زد.
-نه عمه جان.ارباب دارن به کاراشون میرسن.من اومدم که ببینم برای کمک به شما کاری از دستم برمیاد؟

عمه عرق ریزان در حال دراز نشست رفتن بود.
-آره دختر جون.اولا چند قدم برو عقب.موهات داره میره تو دهنم.اون حوله رو بده به من.ببینم شماها اینجا استخر دارین؟الان وقت شنای منه.به تامی و مرگخوارا هم بگو حتما بیان.میخوام شنا یادشون بدم.

بلا با به خاطر آوردن آخرین اقدام لرد برای یاد گرفتن شنا با چهره ای گرفته بطرف سالن غذا خوری حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ساعت و 55 دقیقه بعد...

_ یک ، دو ...یک ، دو ...

بلاتریکس با نفرت به عمه لرد نیم نگاهی انداخت و آرام در گوش آنی مونی زمزمه کرد : پیرِ خرفت ؛ ای کاش اونقدر ورزش کنه که نفسش بند بیاد و بمیره...سه ساعت ما رو اینجا الاف خودش کرده!

آنی مونی کش و قوسی به بندش داد و خمیازه عمیقی کشید.
_ ولی من فکر میکنم این اگه یکم دیگه ورزش کنه ، طول عمرش زیاد میشه و ما باید حالا حالا تحملش کنیم، این ارباب هم که همش مایه دردسر ماست...

بلاتریکس چشم غره ای را نثار آنی مونی کرد و با عصبانیت غرید:
دفعه آخرت باشه اینجوری در مورد ارباب حرف میزنی ها! طفلکی ارباب هم از دست این دیوونه به تنگ اومده ، نیگاش کن ترو خدا! انگار نه انگار هفتاد سالشه...از من چهارده ساله بهتر ورزش میکنه...
آنی مونی : چهارده سالته!؟
_ آره ؛ مگه نمیدونستی؟ حالا اونو ول کن بیا بریم یه جوری ارباب رو نجاتش بدیم! این پیرزن مجبورش کرده تا پا به پاش ورزش کنه...

آنی مونی در حالیکه سعی میکرد خنده اش را کنترل کند به ولدمورت که در حال دراز نشست کردن بود، نگاه کرد.

ولدمورت : شونصد و بیست و شیش...هن...هین.. شونصد و بیست و هفت...هن...هون... عمه جون بسه دیگه..هن...هان...شونصد و بیست و هفت...وای مردم ننه!

عمه خانوم که با قدرت و توانی بیش از پیش ، ورزش میکرد و به نظر میرسید که دم به دم بر نیرو و اراده اش افزوده میشود ، رویش را به سمت ولدمورت کرد و گفت : اوه تامی،عزیزم؛ برای همینه که اینقدر لاغر مردنی شدی ها!

در فکر ولدمورت :
همین الان دوازده کیلو آب کردم ، بعد میگه لاغری!!

عمه خانوم همچنان به صحبت هایش ادامه میداد.
_ آخه این چه زندگی ِ که تو برای خودت درست کردی...تو مثلا" لردی ، برادر زاده منی!

ولدمورت زیرلب غرید.
_ بدبختی منم اینه که برادر زاده ی تو ام...

عمه خانوم ، دست از ورزش کردن کشید و با چشمان ریز و تیزبینش به ولدمورت خیره شد.
_ چیزی گفتی تامی جون؟نشنیدم.
_نه عمه جون؛ شما ادامه بدید...
و با صدای آرام زیر لب تکرار کرد : مگه اینکه دستم به شما مرگخوارای نامرد نرسه...تیکه تیکه اتون میکنم، منو اینجا با این خل و چل تنها گذاشتین رفتین دارین صبحونه میخورین!؟

عمه خانوم با نشاط و شادابی ورزش کردن را از سر گرفت.
_ داشتم میگفتم ، منو میبینی با این سنم چقدر پر شورم ؟ به خاطر همین ورزش کردنه ، الان اونقدر احساس سبکی و شادابی میکنم ، که فکر کنم یه حدودا" دو سالی به عمرم اضافه شد!

ولدمورت : عهی...ای خدا

در همان حین بلاتریکس بر بالای سر ولدمورت آمد و در حالیکه سعی میکرد خود را مضطرب و نگران نشان دهد ، گفت : ارباب مشکل بزرگی پیش اومده ، لطفا" هرچه سریعتر خودتون رو برسونید!
و دور از چشم عمه چشمکی را روانه ولدمورت ساخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/10/15 21:56:10
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/10/15 23:09:18
im back... again!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
_ حالا گریه نکن گلگو جان. بیا بریم خودم برات می خرم. تام! یادت باشه بعد از ورزش صبحگاهی بیا اتاقم باهات کار دارم..

لرد:.

_اوه نگاه كن.چرا آه مي كشي تامي ؟من كه مي دونم تو چقدر ناراحتي.عمه قربونت بشم اگه زن بگيري درست ميشه.
_نه عمه خانم.من كه فكر مي كنم دليلش چيز ديگه اي باشه.

سپس نگاه خشمناكي به مرگخوارانش انداخت.عمه خانم با عشوه ي خاصي كيف طلايي رنگي را كه با لباس ورزش ابي رنگش ست كرده بود روي ميز گذاشت و گفت :
_خب آره راست ميگي.اون موضوع صحبت ديروزمون بود.مطمئا به خاطر دستپخت اين خادم كچلته.عمه جون نگران نباش تا وقتي كه من اينجام خودم زير نظر مي گيرمش.اوه چهرت نشون ميده كه خيلي از اين موضوع راضي هستي عمه جون.خب عزيزم مي دونم كه از دست اينا هم حرص مي خوري.عمه قربونت بره درستش مي كنم.

لرد با مشاهده ي انگشت اشاره ي عمه اش كه به سوي مرگخواران اشاره مي كرد لبخندي زد و اين يك حرفش را در دل تاييد كرد.
_خب عمه جون.بيا بيا بريم ورزش صبحگاهي كنيم عمه.بريم ظهر شد.بعدا درمورد اينا حرف ميزنيم.

لرد با خشم سرش را پايين انداخت و به طرف در رفت .عمه خانم كه متوجه نگاه هاي خيره ي مرگخواران شده بود لبخندي زد و دستانش را بهم ماليد و گفت :
_اشكالي نداره.شما هم مي تونيد بيايد.هي مو وزوزي كه با شوهر داشتنت تموم برنامه هامو بهم ريختي..اينا رو جمع و جور كن و بيا.


سالن ورزشي خانه ريدل:

_اييي اووويي عهههههي ايوووووووم نيـــــــــــاااي ايييي اي ننه!(افكت ورزش )

لرد و مرگخواران با تعجب به پيرزن تقريبا هفتاد ساله نگاه مي كردند.عمه خانم با خوشحالي از روي تردميل پايين امد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت گفت :
_مي دوني تامي؟اين ورزشا به من انرژي مي ده.اصلا خدارو چه ديدي؟شايد اين مدتي كه اينجا هستم اين ورزشا طول عمرمو افزايش بده.

لرد:
مرگخوارا:!!!!!
_تازه عزيزم.حضور اين خادمين تو مخصوصا اون مووزوزيه و اون كچله به من نيرو ميده.به نظرم بهتره كه هرروز هنگام ورزش در كنار من باشن.

بلاتريكس كه با شنيدن اين حرف از شدت عصبانيت سرخ شده بود به سرعت گفت :عمه ي لرد به سالن صبحانه تشريف بيارين.وقت صبحانست.
_اوه نه مووزوزي من مي خوام يكم ديگه ورزش كنم .احساس شادابي مي كنم.شما برين.البته تو مووزوزي و تو كچل بي قواره همراه با تامي عزيزم بمونين.نگران نباشيد..ورزش كردن من خيلي طول نميكشه.

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl