جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1387 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارتخانه ي سحر و جادو توسط چه كسي تاسيس شد، در چه سده اي تشكيل شد و چه وظايفي را در اختيار داشت؟ همراه با شرح وافي و كافي (15 امتياز

وزارت خانه توسط یکی از فرزندان مرلین تاسیس شده . نام این شخص مرلیانوس بود و از زن سوم مرلین در مصر در زمان یوزارسیف کبیر زاده شده

زمان : سده ای سوم از حکومت اخن اتون (امنهوتب چهارم ) بود ،در این زمان برد داری زیاد بود و قدرت جادوی امون هم زیاد بود به خاطر همین مرلیانوس به کمک یوزارسیف رفت تا معبد امون را نابود کنند .

وظایف : ازادی بردگان ، ازاد کردن یوزارسیف از زندان و بند دل زلیخاه
ذخیره کردن گندم ، پخش گندم بین مردم و ....

زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید. ( 15 امتیاز )

گودریک گریفیندور کبیر در دهکده زیبای متولد شد و از همان کودکی بین کودکان که بازی می کرد می زد همه رو شلو پر می کرد

در نو جوانی همیشه در نمایش نامه های مدرسه های مشنگی نقش شوالیه سفیدی به عهده می گرفت و می زد سیاهی باطل می کرد

در جوانی با هرکول به جنگ اژدها می رفت و کلا قدرت زیادی داشت و در شجاعت همتا نداشت

در میان سالی با یک مرد و دو زن بسیار دوست شد و قرار شد با هم مدرسه جادوی بنا کنند تا کودکان جادوگر مجبور نباشند برای درس خواندن برن مدرسه مشنگی .

مدرسه رو تاسیس کردن و هرکدوم گروهی را انتخاب کردند :

شجاع ها : گریفیندور
باهوش ها : راونکلاو
عادی ها : هافلاپاف
اصیل ها : اسلیترین

در یکی از این سالها ائ با سالازار دچار درگیری شد و مجبور شد سالازار را دچار شل و پر شدن حاد کند و بعد از ان سالازار با سر شکستگی از مدرسه خارج و دیگر برنگشت .

در زمان فوتش او را به همان روستا بردند و به افتخار او نام روستا را هم به نام او کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارتخانه ي سحر و جادو توسط چه كسي تاسيس شد، در چه سده اي تشكيل شد و چه وظايفي را در اختيار داشت؟ همراه با شرح وافي و كافي (15 امتياز


در سده دوم به دلیل مغشوشیت دنیای جادوگری و دنیای غیر جادوگری وزارت خانه تشکیل شد !

جادوگرانی که در سده اول قرار داشتند بدون هیچ رحمی مشنگ می کشتند و در جلوی چشم آنها به جادوگری می پرداختند.مشنگ ها نیز هر وقت بچه ی جادوگری یا جادوگری را می دیدند آن را از بین می برند زیرا هم از جادویشان وحشت داشتند و هم از این که روزی بر دنیا حکومت کنند.این جنگ ها حدود صد سال داشت تا این که کرام آلتوری پادشاه زمان مشنگ های بریتانیا منافع خود را در خطر می دید به فکر چاره ای افتاد.او بعد 10 سال توانست بالاخره با جادوگران آشتی کند و بتواند با آن ها به مذاکره بنشیند.ساحران نیز ریش سفید خود را به نام آنتونی کلیبریشن که حدود 100 سال عمر داشت و شخص عادلی بود را برای مذاکره فرستادند. آنتونی و کرام نیز قرار دادی امضا کردند که شرایط آن شامل سه جزء اصلی بود :

1-مشنگ ها و ساحره ها حق کشتن یکدیگر را ندارد.
2-ساحره ها نباید با انجام جادو مشنگ ها را بترسانند.
3-تا زمانی که این نوشته وجود دارد کسی حق پایمال کردن قوانین را ندارد.

متسفانه جادوگران زیادی از این دستوران سرپیچی می کردند و چون حکومت ساحران نمی توانست همه ی آن ها را بگیرد،پسر آنتونی (الکس) که جانشین پدرش بود به فکر ساختن مرکزی برای حکومت به تقلید از مشنگ ها افتاد .

و او کسی بود که توانست با ساختن جایی به نام وزارتخانه حق را از ناحق جدا کند.اولین کار هایی که در وزارتخانه انجام شد ساختن مرکز کاراگاهان و تنظیم قوانین جادویی با توجه به شرایط جادوگران و با الهام از قوانین مشنگی بود !

زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید. ( 15 امتیاز )

هلگا هافلپاف(از سال 300 تا 390)

هلگا هافلپاف معروف به ملکه ی سختکوشی و یکی از چهار بنیان گزار هاگوارتز،در جنوب انگلستان در خانواده ی پر جمعیتی به دنیا آمد.او حدود 6 برادر بزرگتر داشت که با پدر پیر خود زندگی می کردند.
پدر مریض بود و نمی توانست خرج کودکان خود را بدهد و از کوچترین کودکش یعنی هلگا متنفر بود!زیرا او را باعث مرگ زن زیبایش می دانست.همچنین هلگا تنها دخترش بود که بسیار زیبا بود و به زیباییش می نازید!

هلگا در کودکی به جادوگری علاقه ی زیادی داشت و نمی توانست جادوی خود را کنترل کند.او در سن 15 سالگی با سه برادر خود به سوی لندن حرکت کرد تا از استاد بزرگ،جادوگری بیاموزد.طولی نکشید که هلگا بعد از دو سال توانست بسیاری از فنون را بیاموزد و نمایشی از قدرت و سختکوشی خودش ارائه داد.

در راه برگشت به خانه دو برادر هلگا بایکدیگر درگیر شدند و یکی از برادرانش کشته شد. و برادری که قاتل بود هلگا را به جای خود به کاراگاهان معرفی کرد.هلگا حدود 20 سال به آزکابان می رود ولی چون کاراگاهان بالاخره واقعیت را می فهمند او را که حالا زنی 38 است را آزاد می کنند.

هلگا با این که زیبایی چشم گیرش را از دست داده باز به دنبال جادو رفت تا توانست در 44 سالگی ساحره ای قدرتمند بشود ولی او هنوز تشنه ی علم بود!

در سن 47 سالگی با زنی زیبا به نام هلنا ریونکلاو رو در رو شد که درست خصوصیت ها او را داشت،پس آنها با هم به سفر پرداختند.
در سن 56 سالگی او و سه بنیان گزار دیگر مدرسه ی هاگوارتز را بنا کردند و چون خود از خانواده ای مشنگ بود اجازه داد که در گروهش(هافلپاف) همه حتی بچه های مشنگ وارد شوند.

امروز هافلپاف هنوز که هنوز است نماد تلاش و سختکوش ترین گروه هاگوارتز است !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/12 22:49:56
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/12 22:55:21
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
1- وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی.

وزارت خانه ی سحر و جادو در اوایل سده ی پنجم جادوگری توسط لوییس پارکر تاسیس شد.
لوییس پارکر جادوگر صلح جویی بود که به تمام فنون جادوگری مسلط بود. او که در هشت سالگی پدرش در جنگ بین جادوگران و سانتور ها کشته شده بود قصد داشت با تاسیس وزارت خانه از جنگ بین جادوگرها و دیگر موجودات جادویی جلوگیری کند.

البته در سال های بعد به تدریج وظایف دیگری نیز بر عهده ی وزارت خانه گذاشته شد.
از جمله: محافظت جادوگر ها از حمله ی مشنگ ها و بالعکس، برقرار کردن رابطه با جادوگران دیگر کشور های جهان، پنهان کردن جادوگران و مکان های جادویی از دید مشنگ ها، کنترل غول ها و اژدها ها، برگزاری مسابقات کوییدیچ و برخی از امور هاگوارتز یعنی تنها مدرسه ی جادوگری آن زمان.

پس از مرگ لوییس پارکر پر او یعنی جک پارکر وزیر سحر و جادو شد. جک که بسیار نژادپرست و سلطه جو بود، قئانینی وضع کرد که باعث شد سانتور ها و جن ها بر علیه وزارت خانه شورش کنند و قوانین وزارت خانه را رد کنند. در یکی از همین شورش ها خود جک کشته شد و مردم شخصی به نام روبرت اشتراس را به جای او نشاندند. روبرت سعی کرد روابط با اجنه و سانتور ها را دوباره بر قرار کند اما هرگز موفق نشد رابطه ی اولیه را بازگزداند.

2- زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید.


سالها پیش گودریک گریفیندور، در درّه ای که اکنون به نام خود او یعنی گودریک است، در خانواده ی اصیل جادوگری به دنیا آمد. گودریک از همان یک هفته ی اول، استعداد خود را در جادگری نشان داد و یک روز که مادرش در خانه نبود (کجا بود خدا میدونه) احساس گرسنگی کرد و اسباب بازی هایش را به شیر تبدیل کرد* و خورد.

هر چه میگذشت، گودریک از پدر و مادرش چیز های جدیدتری می آموخت به طوزی که در 14 سالگی یک جادوگر تمام عیار شده بود و بر تمام فنون مسلّط بود.

گودریک بسیار شجاع بود و هرگز از هیچ چیز نمیترسید. او در شانزده سالگی با جادوگری هم سن و سال خود به نام سالازار آشنا شد و با او رابطه برقرار کرد.

گودریک و سالازار کم کم فهمیدند که هر دو یک هدف بزرگ را در زندگی دنبال میکنند : ایجاد مدرسه ای برای جادوگر های خردسال.
آندو تصور میکردند که اگر جادوگر ها را از سنین پایین در یک جا جمع کنند و آموزش دهند بسیار مفید است.

گودریک وسالازار با همدیگر برنامه های ساخت مدرسه را طرح ریزی کردند و بالاخره تصمیم گرفتند مکانی را پیدا کنند تا در آنجا قلعه ای بسازند که از دید مشنگ ها نیز پنهان باشد.

سر انجام مکانی در حوالی یک جنگل بزرگ یافتند. در آنجا ساحره ی جوانی به نام روونا ریونکلا خانه ای داشت و زندگی می کرد و خانه اش درست وسط جایی قرار داشت که گودریک و سالازار با محاسبات خود یافته بودند. روونا وقتی هدف گودزیک و سالازار را فهمید تصمیم گرفت با آن ها همکاری کند و آن ها نیز او را پذیرفتند. البته روونا به صمیمی ترین دوست خود یعنی هلگا هافلپاف هم خبر داد و او هم به آن ها پیوست.

سر انجام در 25 سالگی گودریک به کمک سالازار اسلیترین، روونا ریونکلا و هلگا هافلپاف هاگئارتز را بنا کرد و شروع به آموزش جادوگران 11ساله کرد.

گودریک تا 47 سالگی به آموزش ادامه داد تا این که بین او و اسلیترین اختلاف افتاد و اسلیترین رفت و آنها سه نفری به کار ادامه دادند.

سر انجام وقتی این سه نفر پیر شدند جادوگرانی از شاگردان خود را انتخاب کردند که در هاگوارتز تدریس کنند. گودریک کلاه خود را جادو کرد و به آن عقل و. دانایی داد تا پس از او شاگردان را گروهبندی کند.

گودریک تا 97 سالگی در کلبه ای در دهکده ای نزدیک هاگوارتز زندگی آرامی داشت و سرانجام در 97 سالگی به دلیل ایست قلبی فوت کرد.



* در آن زمان هنوز قانون تغییر شکل درباره ی غذا و سکه تصویب نشده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانك لانگ باتم در 1387/12/12 19:37:25
ویرایش شده توسط فرانك لانگ باتم در 1387/12/12 19:45:41
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
1)وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی ( 15 امتیاز )

در اواخر سده هشتم جهان جادویی در خطر آشکار شدن قرار داشت.بی احتیاطی های فراوان جادوگران ان دوران کار را به حدی رسانده بود که در مجامع مشنگ ها هر روز گزارشاتی از رخ دادن اتفاقاتی عجیب در بین مردم رد و بدل میشد.
کار تا انجا بالا گرفته بود که حتی بعضی از نمونه های جانوری جادویی کاملا توسط مشنگ ها دیده شده و به تصویر در آمده بودند.
در این دوران بحرانی بود که لیدیلیاس جوان تصمیم گرفت به این وضع سر و سامان بدهد.
او پسر بزرگ ترین خانواده اصیل جادویی ان دوران بود و قدرت های بیشماری در اختیار داشت.
ایده تاسیس وزارت سحر و جادو زمانی به ذهن او رسید که روزی یک مانتیکور به دهکده ای مشنگ نشین حمله کرد.او به کمک سه نفر از دوستانش مانتیکور را از آن منطقه فراری داد و ذهنش مردم ان دهکده را اصلاح کرد.
در همین زمان بود که تصمیم گرفت تا سازمانی تشکیل بدهد و انجام این امور را بدست آن بسپارد.گفت و گو های اولیه انجام شد و بعد از گذشت مدتی اولین وزارت خانه سحر و جادو در منطقه یورکشایر تاسیس گردید.
وظیفه این سازمان حفاظت موجودات جادویی در برابر آسیب جادوگران و بلعکس بود.همچنین وزارت تلاش میکرد موجودات جادویی را به منطقه ای امن و دور از دسترس مشنگ ها بفرستد.
این وزارت خانه به مدت دو سال فعالیت کرد ولی بعد از آن به علت نامناسب نبودن منطقه به لندن نقل مکان کرد.در این جا به جایی وزارت خانه گسترده تر شد و امور بیشتری را تحت پوشش خود قرار داد.بعد از گذشت مدتی کم کم کار و هویت این سازمان در میان جادوگران و ساحران رسمیت یافت و عملا به سازمان تصمیم گیری و سیاست گذاری بر زندگی موجودات جادویی تبدیل شد.
لیدیلیاس باقی عمرش را در راه گسترش وزارت و تبلیغ برای تاسیس سازمان های مشابهی در کشور های دیگر صرف کرد.او درست پنجاه سال بعد از تاسیس وزارت سحر و جادو در جشنی که به همین مناسبت برگذار شده بود از فرط خستگی و فشار کار دچار ایست قلبی شد و درگذشت!

2)زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید. ( 15 امتیاز )

سالازار اولین و آخرین فرزند خانواده خود بود.او در بزرگترین خاندان جادویی بدنیا آمده بود و غرور اجدادش را به ارث برده بود.از همان کودکی باهوش و موقعیت شناس بود و استعداد عجیبی در یاد گیری جادو داشت.به طوری که در پنج سالگی تمام طلسم هایی را که یک جادوگر بالغ میبایست میدانست فرا گرفته بود.
دوران جوانی سالازار به بررسی دنیای جادویی انگلستان گذشت.او به شهرهای زیادی سفر کرد و با فرهنگ های خاص تمام مناطق آشنا شد.چیزی که او را آزار میداد جمعیت چند برابری مشنگ ها نسبت به جادوگران بود.
او معتقد بود که تنها انسان هایی که ارزش زیستن شرافتمندانه را دارند جادوگران اصیل هستند.و مشنگ ها و جادوگران دو رگه تنها برای خدمت به جادوگران اصیل خلق شده اند.
او به خاطر دانایی و مهارت بی حدش در جادو به همراه سه نفر از دوستانش مدرسه جادویی هاگوارتز را بنا نهاد تا محلی برای اموز جادو به جادوگران نوجوان باشد.
با وجود اختلاف هایی که هر چهار دوست بر سر مسائل مختلف با بکدیگر داشتند پای به پای هم مدرسه را اداره کردند تا روزی که دعوای اصالت و ارزش شخصی میان سالازار و گودریک بالا گرفت.
سالازار معتقد بود تنها جادوگران اصیل ارزش آموزش دارند اما گودریک معتقد بود هم جادوگری حق دارد در هاگوارتز اموزش ببیند.
همین اختلاف بود که سالازار را به رها کردن مدرسه تشویق کرد.زیرا از نظرش هاگوارتز محلی شده بود برای پرورش خون لجنی ها!
او بقیه عمرش را صرف آموزش جادوی سیاه و نیمه تاریک جادوگری به خانواده های اصیل شد تا از این طریق روزی آنها بر خون لجنی ها پیروز شوند.
او در طی عمر طولانی اش به هفتصد جادوگر نوجوان اصیل زاده جادوی سیاه را اموزش داد و بزرگترین استاد جادوی سیاه تاریخ به حساب میرود!
بالاخره سالازار کبیر در شب سیزدهم ماه می در حالی که هنوز سالخوردگی نتوانسته بود بر او چیره شود از دنیا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1387 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
1)وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی ( 15 امتیاز )

آندروسین پانکرسون، پسری با موهای ژولیده و چشمان درشت آبی بود که در هفت سالگی پدر و مادرش را از دست داد.

هفت سال بیشتر نداشت که مادرش توسط مرگخواران شرور به قتل رسید. پدرش آنشب دیروقت به خانه آمد وبا دیدن جنازه ی خونین همسر و سر و روی آشفته ی آندروسین به همه چیز پی برد. او که در فکر انتقام بود فردا شب به دست همان دو نفر به قتل رسید.

آندروسین، مرگ پدر و مادر خود را از نزدیک دید و دچار شوک شدیدی شد. طوری که تا مدت ها نمی توانست صحبت کند.

دو ماه بعد از شدت گرسنگی به شهر لندن پناه برد و در یکی از مخروبه های پایین شهر آن ساکن شد. دردی که این کودک هفت ساله در وجودش داشت با کینه ای که همچون غده ای سرطانی تمام وجودش را احاطه کرده بود گره خورده بود و فکر انتقام را در ذهن کوچک پسرک پررنگ تر می کرد.

آندروسین در نه سالگی نامه از هاگوارتز دریافت کرد و راهی شد. پدر و مادر او هردو مشنگ بودند و او که به نوعی مشنگ زاده نامیده می شد مورد تمسخر همکلاسی هایش قرار گرفت. کلاه گروه بندی در کمال تعجب سایرین اورا به گروه اسلیترین انداخت و او خود بعد ها این چنین اندیشید که دلیل این انتخاب کینه ای بود که سراسر وجودش را تصرف کرده بود.

آندروسین در هفده سالگی از هاگوارتز فارغ التحصیل شد و به همان مخروبه ای بازگشت که مدت زیادی در آن زندگی کرده بود. این چنین گفته شده که او هفت ماه تمام در آن ساختمان بود و به آینده ی مبهمش فکر می کرد.

بعد از مدت ها گوشه گیری آندروسین با دو تا از همکلاسی هایش ساختمان مخروبه را بازسازی کرد تا راحتر در ان زندگی کند اما مدتی نگذشت که زمزمه ی حضور خراب کار های اسمشو نبر در دهکده طنین انداخت. آندروسین با نفرت به این زمزمه ها گوش می کرد تا سرانجام تصمیمی گرفت.

به همراه دو همکلاسی اش شروع به انجام فعالیت هایی بر ضد خراب کار های اسمشو نبر کرد و این خود جرقه ای شد برای احداث وزارت خانه سحر و جادو و به قدرت رسیدن او!


2)زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید. ( 15 امتیاز )


سالازار اسلیترین در شهر کوچکی چشم به جهان گشود. او که در خانواده ای اصیل و ثروتمند متولد شده بود بی توجه به اطرافیانش زندگی می کرد . غرور سالازار زبانزد خاص و عام بود و این غرور اورا از سایرین متمایز می کرد.

سالازار به طور عجیبی از کسانی که اصالت کامل نداشتند کنار گیری می کرد و مشنگ ها و مشنگ زاده هارا به شدت آزار می داد. پدر و مادر او چندی پس از تولدش به علت بیماری ناشناخته ای از دنیا رفته بودند و سالازار پیش مادر بزرگ پیرش که تنها مشنگ در خاندان آن ها بود زندگی می کرد. مدتی نگذشت که مادر بزرگ پیر رفتار عجیب سالازار را حمل بر بیماری روانی سختی گذاشت و او را مدتی بستری کرد.

سالازار بس از بیرون آمدن از تیمارستان، با فردی به نام گودریک آشنا شد که شجاعت بی حد و مرزی داشت. گودریک با شجاعت از آرزو هایش حرف میزد و سالازار با خود می اندیشید که آرزو های این مرد جوان چقدر با او فاصله دارد. مدتی نگذشت که سالازار اولین دوست در زندگی اش را پیدا کرد و بعد از چند روز با هلگا و راونا که از دوستان خوب گودریک بود آشنا شد و بعد از چندی به هلگا دل باخت. اما خود اصرار داشت که عشق بی معناست و این احساس فقط نوعی عادت است.

بعد از مدتی سالازار اسلیترین به همراه گودریک، هلگا و راونا مدرسه ی هاگوارتز را تاسیس نمود. او معتقد بود که تنها خون اصیلان باید قادر به تحصیل در ان مدرسه باشند . از این رو بین او و سه موسس دیگر درگیری پیش آمد و سالازار بعد از ساخت تالاری به نام تالار اسرار هاگوارتز را ترک نمود. او چنان می اندیشید که سرانجام نواده اش می اید و در تالار اسرار را باز کرده و همه ی گند زاده هارا خواهد کشت.

و شد آنچه شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/12/11 16:33:40
im back... again!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1387 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
(1) وزارتخانه ي سحر و جادو توسط چه كسي تاسيس شد، در چه سده اي تشكيل شد و چه وظايفي را در اختيار داشت؟ همراه با شرح وافي و كافي (15 امتياز)

در سده ی ششم، در دهکده ای نزدیک لندن، دختری به دنیا آمد که اورا کاترین نامیدند. پدر و مادرش که از جادوگران اصیل بودند، با به دنیا آمدن کاترین کاملا ناامید شدند. زیرا این دخترکوچولو، از هوش مادر و وقار پدرش بهره ای نبرده بود.

چندی بعد طی اتفاقی پدر و مادر کاترین، متوجه شدند که تمام آرزو هایشان برباد رفته است زیرا کاترین ظاهرا یک مشنگ بود.

[spoiler= همون اتفاقه!]
-مــــــــــامان من گشنمه.
-عزیز دل مامان، این که کاری نداره. توکه مث من خیلی باهوشی. یک اوکسیو بزن اون شیشه شیره بیاد تو دستت دیگه.
-ولی ماما اکسیو چیه؟ من بلد نیستم.
- این نشون میده که تو مشنگی. وای راونای عزیز، به ما رحم کن. دختر بیچارم مشنگه.[/spoiler]

این خبر به حدی برای پدر کاترین دردناک بود که قصد داشت اورا از خود براند اما مادر دخترک، به امام زاده راونا رفت و صد صلوات نذر کرد. بیست روز بعد با دیدن اولین جرقه های امید در او پدر و مادرش اورا به پیرترین فرد دهکده سپردند تا جادو را به وی بیاموزد.

کاترین که در زیر فشار های سخت معلم پیر فرسوده میشد در هشت سالگی از خانه فرار کرد. او که بسیار ترسو بود در شب تاریکی که شهر را احاطه کرده بود به کنجی پناه برد و به عابران خیره شد
-سوســــــــــــــک!

دخترک مو صورتی ای در حالی که جیغ می کشید سوسک سیاه رنگی را به مادرش نشان داد. زن پوزخندی زد و در یک ثانیه پایش را روی سوسک گذاشت.

کاترین با وحشت به حیوان مرده نگاه کرد و از ان پس تصمیم گرفت که از حیوانات پشتیبانی کند و این خود مقدمه ای شد برای اهدافی که بعد ها دنبال کرد. از این رو به مدت یک سال در همان مکان(کنج دیوار) نشست و هرچه سوسک و موجودات عابر به چشم می خورد در گوشه سمت چپ دیوار جمع آوری کرد. سالیان بعد ان کنج دیوار به ساختمان عظیمی به نام وزارت خانه ی سحر و جادو تبدیل شد.

چند سال بعد کاترین اولین وزارت خانه سحر و جادو را به منظور حفاظت از موجودات جادویی احداث نمود. اما اهدافش انچنان زیبا که در نظر داشت با وظایفش برابری نمی کرد.

[spoiler= چرا اهدافش یا وظایفش برابری نمی کرد؟]
-لیدی، اتفاق بدی افتاده. ارتش سیاه حمله کرده.
-هووم چی؟ ارتش سیاه؟
-بله، اونا هرچی سر راهشون بود نابود کردن.
-خب به من چه، این تو قرارمون نبود. من فقط قرار بود از سوسکا دفاع کنم.تیراندازا رو بفرستید.
- اما بانو، این کارا در جامعه جادویی معنایی نداره. ما تیر اندازی نداریم.
-نداریم؟ وای. حالا چی کار کنیم؟ این تو برنامه نبود.[/spoiler]

کاترین، در آن جنگ در اتاقی پنهان شد تا کارمندان وزارت خانه با ارتش سیاه مقابله کنند. پس از آن بیرون امد و استعفای رسمی خود را نوشت و برای همیشه از وزارت خانه خارج شد.

(2) زندگينامه ي موسس گروه خودتان را در ده الي پانزده خط بنويسيد. (15 امتياز)

سالازار اسلیترین در سده دوم جادوگری متولد شد. او که علاقه ی زیادی به خزندگان داشت مارها را قطعه قطعه می کرد و از صدای جیغشان لذت می برد. مدتی نگذشت که احساس کرد معنای جیغ کشیدن های مار های بیچاره را می فهمد و این خود دلیلی بر افزودن غرور بی حد و مرزش شد.

سالازار، با بی رحمی بچه های همسن و سال خود را آزار می داد و حس می کرد که این آزار لذتی بی پایان در وجودش ایجاد می کند.

[spoiler=آشنایی با گودریک گریفندور]
-بستنی منو بده. پسره ی زشت.
-نمی دمو و نمیدم. بستنیتو نمی دم. البته فکر نکنی که وقار و شخصیت خانواده ی من اون قدر پایین هست که به یک بستنی اهمیت بدم، اما کلا اذیت کردنت حال می ده.
-خیلی نامردی. خیلی.
- برو بابا، با اون ژاکت قرمزت.
- شما از خاندان اصیلی هستین؟ میشه با من دوست بشی؟ اون موقع همه بستنی هامو بهت می دم.
-با این که اصلا دوست ندارم که دوستی داشته باشم، ولی باشه می پذیرم.[/spoiler]

سالازار در هشت سالگی با گودریک دوست شد (طی کلیک کنید بالا) و سپس در نوزده سالگی همراه با گودریک و معشوقه هایش هلگا و راونا (ِ:D) مدرسه ی بزرگ جادوگری هاگوارتز را احداث کرد. او معتقد بود که در مدرسه ای با چنین امکاناتی، فقط افراد اصیل زاده باید قادر به تحصیل باشند که این فکر او شدیدا با مخالفت گودریک، هلگا و راونا مواجه شد. از این رو تالار اسرار را در هاگوارتز تاسیس نمود تا نواده واقعی اش راه اورا ادامه دهد.

سالازار سر انجام در هشتصد (!) سالگی به علت مارگزیدگی (طی دعوایی که با یک باسیلیسیک داشت)به سوی مرلین شتافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/11 0:56:20
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/11 1:06:21
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/11 1:19:31
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/11 18:23:53
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
جواب تكاليف جلسه ي سوم تاريخ جادوگري


(1) وزارتخانه ي سحر و جادو توسط چه كسي تاسيس شد، در چه سده اي تشكيل شد و چه وظايفي را در اختيار داشت؟ همراه با شرح وافي و كافي (15 امتياز)

در سده ي هفتم جادوگري، خاوير فان باستن old !! در همين گوشه، موشه ها چشم به جهان گشود. وقتي به كمك جادو توانست شيشه شير خود را جا به جا كند، خانواده ي فشفشه اش از ذوق مرگي زياد، او را به جادوگر پير و پاتال روستايشان كه نشانمرلين نام داشت، سپردند؛ تا تربيت اش كند.

نشانمرلين به او رموز چگونگي باكلاس بالا آوردن پنيرك را آموخت با بزرگتر شدنش، افسونهاي جادويي جاي اين رموز را گرفت و هي پيشرفته تر شد!

وي پس از چند وقت، نزد پدر و ننه ي شنگولش برگشت. اما خواهر و برادرهايش كه خيلي حسود بودند، از اينكه او اينقدر گولاخ بودند، فكشان بر زمين كشيده ميشد. براي همين براي از بين بردن او و دوستان خفني كه به خانه ميآورد نقشه هاي شومي ميكشيدند. و يا سعي در دزدين افسونها و معجون هاي او داشتند.

خاوير كه خيلي احساس ناامني ميكرد و دلش نميآمد خواهران و بارادرهايش را جادو كند، رفت و اون گوشه، موشه ها، جايي مخفي شد و در آنجا از جادوگران در برابر مشنگهاي خونخوار محافظت ميكرد.


آن مكان، كه وزارت سحرو جادو ناميده ميشد، تا ساليان سال فقط از جادوگران و ساحره ها حمايت ميكرد.

كم كم حيطه ي كار او گسترده و شامل همه ي موجودات جادويي شد. من جمله جنها، سانتورها و...

و در زمان آلبوس دامبلدور، در مواردي، از مشنگها در برابر آزار و اذيتهاي موجودات جادويي حمايت شد.


(2) زندگينامه ي موسس گروه خودتان را در ده الي پانزده خط بنويسيد. (15 امتياز)

گودريك گريفيندور، در گودريك هالو به دنيا آمد. پدرش آغاممدخان قاجار، از موسسين سلسه ي خفنزشان بود.
يك روز او كه جادو و گولاخي از سر و ريشش ميباريد، با پسر همسايه شان سالازار درحال كوييديچ كوچيك بازي كردن بودن، كه چشمشان به دو دختر افتاد كه در حال ساحرك بازي بودند. آنها هويجوري و بدون نقشه ي ذهني مهمي، با همديگر قرار گذاشتند كه وقتي بزرگ شدند، بزنند چش و چار شهرت را كور كنند.

چند سال گذشت. ابرهاي باران زا از منطقه ي سيبري به منطقه ي گودريك هالو حركت كرده و سيل بزرگي راه افتاد و باعث شد كه مردم براي كمك به يكديگر به خيابانها بريزند. گودريك، سالازار و هلگا و راونا را سوار پيكان گوجه اي اش كرد و از ميان سيل راه خود را گشوده و از آنجا رفتند.

هر كدام چيزي را كه بيشتر دوست داشت به عنوان يادگاري با خود برد:

گودريك شمشيري كه شمشير ساز معروف بادراد ريشو برايش ساخته بود به همراه برد؛... سالازار گردنبند يادگار ننه اش را؛... هلگا جامي را كه با آن از كودكي خاله بازي ميكرد؛... راونا هم تاج پلاستيكي اش را؛(البته بعدها آن را آب طلا داد و كسي به جز هلگا كه همبازي اش بود، چيزي از موضوع نميدانست جون عمه اش!!)

به هر حال، آن چار كله گنده ي عرصه ي جادو و خزگري، وقتي صندوق ذخيره ي ارزي شان خالي شد، چون خيلي درستكار بودند، مشغول به ساختن قلعه اي كردند، كه به اسم آموزش و پرورش، جيب ملت را خالي كنند.

گودريك كه خيلي شجاع بود، با عزمي راسخ پاچه هاي شلوارش را بالا زد و شروع به لقد كردن گل و سيمان كرد... سالازار كه خيلي متين و با وقار بود، درحالي كه گوشه اي بر كار نظارت ميكرد و مشنگهاي دور و برش را با پس گردني مورد تفقد قرار ميداد... راونا كه خيلي باهوش بود، در حالي دستش را تا بص النخاع در دماغش فرو كرده بود، با دست ديگرش مشغول اجراي جادو بر مصالح ساختماني بود... هلگا هم كه خيلي مهربان بود، به كرم هاي فلوبر غذا ميداد.

نهايتا قلعه ساخته شد و گودريك به همراه بقيه در آنجا ساكن شدند. گودريك كه اصولا رياست به ريش اش ميآمد، رئيس آنجا شد.

او كه از بچگي دختر عمه اش گودارا را دوست داشت، بلاخره قلعه اي هم تنگ پيكان قديمي اش زد و تشكيل زندگي داد. گاليون نداشتند ولي چقدر آن نان و جادو اي را كه ميخوردند ميچسبيد.

پس از سالها هر كدام از سران قلعه صاحب فرزنداني شدند. گودريك و سالازار و هلگا و راونا، با كوك شدن از طرف فرزندان و همسرانشان، با هم به بگو مگو پرداختند... گودريك فقط شجاعترينها را قبول داشت، سالازار اصيلترينها را، راونا باهوشها و هلگا همگي آنها را!!

سرانجام، سالازار كه درعين وقار و متانت، خيلي هم لوس بود، گيسهايش و به جاي ريشعايش چسباند و بعد از يه ساعت اعتصاب غذا از آنجا رفت› تا سياه و عهه شود!!
گودريك كه همچنان شجاع بود، تا آخر عمرش شجاع ماند، و در آخر عمرش، جان به مرلين تسليم كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1387/12/9 0:45:54
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1387/12/9 1:23:08
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی .


نقل قول:
- چه تعداد ماگل و ماگل زاده کشته شدن مک ؟!

جادوگر سیاه پوست ، شتاب زده به اطرافش نگاه کرد و زمزمه کرد : صدها نفر قربان ! هنوز تعدادشون رو به طور دقیق نمیدونیم ! چیزی که مشخصه اینه که هنوز هم دارن کشته میشن !

براد غرولند کرد : پس جادوگرها چه غلطی میکنن ؟! برای چی مبارزه نمیکنن با جادوگرهای شرور و سیاه ؟!

جادوگر مسنی که کمی آن طرف تر ایستاده بود ، پوزخندی زد و گفت : اونا فقط به فکره خودشون هستن ! همه دارن از خانواده ی خودشون محافظت میکنن و ماگل ها ذره ای اهمیت ندارن براشون !

براد فریاد زد : ولی اینطوری دیگه چه چیزی از کشوره ما باقی میمونه ؟! چه امنیتی دیگه ؟! و ادامه داد : سریعتر همه جادوگرها رو به یک جلسه ی اضطراری دعوت کنید ! ما باید یک سازمان اختصاصی داشته باشیم !

- سازمان اختصاصی قربان !؟

- بله ! سازمان ِ حفظ امنیت جادوگری !


قسمتی از تاریخچه ی تشکیل وزارت خانه رو مطالعه کردید ! همینطور که گفته شد ، در سده ی سوم ، جادوگر های شریر بیش از قبل به کشتار جمعی ماگل های بی گناه پرداختند و براد فابیان که نقش ِ برجسته ای در بین جادوگر ها داشت ، تصمیم به ایجاد سازمانی گرفت که بتواند کنترل کامل روی تمام مسائل مربوط به جادو و جادوگری داشته باشد ! از این رو با جلسه ای که ترتیب داده شد ، با موافقت اکثریت جادوگران و ساحره ها ، سازمان حفظ امنیت جادوگری به وجود آمد که وظیفه ی کنترل اعمال جادوگران و همینطور موجودات جادویی را داشت . بعد ها نام ِ این سازمان به وزارت سحر و جادو تغییر کرد و بخش های بیشتری برای کنترل بهتر و دقیق تر امور مربوط به جادو و جادوگری به آن اضافه شد !



زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید.

گودریک گریفیندور که هزار سال پیش میزیسته ، در یک خاندان ِ اصیل ِ جادوگری در جنوب ِ لندن دیده به جهان گشود . از همان ابتدا با خلاقیت ها و کارهایی که میکرد توانست به خانواده اش ثابت کند که توانایی و شجاعت کافی را دارد .

زمانی که همه ی نوجوانان و جوانان به مدارس متفرقه جادوگری میرفتند ، او تصمیم گرفت بزرگترین مدرسه آموزش علوم و فنون جادوگری را تاسیس کند تا دیگر نیاز نباشد هر یک از خانواده ها فرزندانشان را به نقطه ی نامعلوم و مدرسه ای متفرقه که احتمال ِ دیدن آنها توسط مشنگها و یا جادوگران ِ شرور میرفت بفرستند . او در نظر داشت بزرگترین مدرسه جادوگری را که از هر نظر مطمئن و امن بود تاسیس کند تا بزرگترین دغدغه خانواده ها دوری از فرزندانشان باشد ، نه فکر اینکه آیا فرزندشان جان ِ سالم به در میبرد یا خیر !

از این رو از کمک ِ سه تن از دوستانش هلگا هافلپاف ، راونا راونکلاو و سالازار اسلیترین بهره گرفت و این نقشه را با آن ها در میان گذاشت ، با اینکه آنها هم مانند خودش در سنین جوانی بودند ، ولی مطمئن بود که اگر هر چهار نفر با یکدیگر متحد میشدند ، توانایی بنا کردن این مدرسه و تدریس علوم و فنون جادوگری را در آن خواهند داشت . او معتقد بود که هر چهار نفر بایستی آرم و شیئی مختص به خود را داشته باشند تا بین ِ سایرین شناخته شوند ! از این رو ، گودریک شمشیر ، راونا تاج ، هلگا فنجان و سالازار یک گردنبند را به عنوان شی ء مورد نظر انتخاب کردند ، همینطور هر یک نام ِ فامیلشان را روی یک گروه گذاشتند و آرم ِ گروهشان را مطابق با میل ِ خود برگزیدند ! گودریک شیردال ، هلگا گورکن ، راونا عقاب و سالازار یک مار را برگزید !

همچنین گودریک معتقد بود شجاعت ، پدید آورنده ی عقل و درایت ، اصالت و نجابت و سختکوشی در یک فرد است !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
1.وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی .

وزارت سحر و جادو در اواخر سده چهارم و اوایل سده پنچم در شهر لندن و به همت وارلاک اول تاسیس شد.
وزارت سحر و جادو که یکی از قدیمی ترین تاسیسات جادوگری است برای جلوگیری از کشتار جادوگران توسط ماگل ها و بالعکس انجام شد.

همان طور که می دانید در قرون پانزده ، شانزده و هفده میلادی سوزاندن جادوگران در اروپا توسط ماگل ها فراوان شده بود و هرچند اکثر جادوگران می توانستند از چنگ ماگل ها بگریزند ولی بعضاً جادوگرانی بودند که با نیت خیرشان که کمک به ماگل ها بود ناخودآگاه هیزم سوزاندن خود را گرد می آوردند.

سرانجام جادوگران با پیشنهاد متفق القول خود زندگی زیر زمینی و در نهان را پذیرفتند و برای جلوگیری از هر گونه اشتباهی در این مورد وزارت سحر و جادو تشکیل شد. چندی بعد شاخه های متفاوت دیگری به وزارت سحر و جادو اضافه شد اعم از حقوق حیوانات ، حقوق جن های خانگی و...



2.زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید.

راونا راونکلاو در حدود هزار سال پیش در شمال انگلستان دیده به جهان گشود.
از همان بچگی پدر و مادرش وی را بابت عقل و هوش بسیارش تحسین و تعریف و تمجید می کردند و می دانستند که تک دخترشان به زودی شخصیتی خواهد شد که قسمتی از دنیای جادوگری را متحول خواهد کرد.

چندی بعد ، رونا راونکلاو در سن هفده سالگی از پدر و مادر خویش خداحافظی کرد و چون در آن زمان از سطح پایین جادوگری به ستوه آمده و زبان شکوه باز کرده بود به سمتی رفت که تا جایی که ذهن باهوشش اجازه می داد به جامعه جادوگری خدمت کند.

چندی بعد وی با هلگا هافلپاف ( که بعد ها نیز موسس گروه سخت کوشان هافلپاف شد ) آشنا شده و از آنجا افکار خود را برای تشکیل اولین مکانی که به جادوگران جوان و با استعداد جادو بیاموزد برای هلگا تشریح کرد.

چند ماه بعد هلگا هافلپاف و راونا راونکلاو برای ساختن و عملی کردن نقشه مدرسه علوم و فنون جادوگری با گودریک گریفیندور ( موسس گروه گریفیندور ) و سالازار اسلایترین ( موسس گروه اسلایترین ) آشنا شدند و بعد از پیدا کردن مکانی برای ساختن هاگوارتز مدرسه ای را ساختند که هم اکنون نیز در حال پروراندن جادوگران جوان می باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل در 1387/12/7 15:16:14
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
1.وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی .


وزارت سحر و جادو توسط بوزینیوس تالامیسوس کاراده ، فردی که در قرن 12 زندگی میکرد تاسیس شد.( دیگه استاد باید خودش بفهمه چه سده ای بوده!) وزارت خانه ی سحر و جادو ابتدا مکانی برای پنهان کردن جادوگران بوده است و هیچ ارزش غذایی دیگری.. چیز، ارزش دیگری ندارد. اما چند سال بعد تر، که یکی از ندیده های کاراده مشغول خواندن روزنامه بود متوجه حضور جادوگری شیطانی شد.. لرد ولدمورت.. و از آن پس؛ ملت را وادار به ساختن بخش های مختلف وزارت خانه کرد. هر شخصی را برای انجام کاری در رابطه با جادو گذاشت. به وزیر مشنگی هشدار داد که فردی خطرناک وارد دنیا شده است، اما با توهین روبرو شد. و سپس از آن به بعد وزارت سحر و جادو که مکان برای قایم شدن بود تبدیل به اداره ای بزرگ و وزارت خانه ای واقعی شد.

به نظر میرسید کاراده ی کوچک، کارش را به خوبی انجام میدهد اما او در واقع، فقط از ترسش این همه تلاش میکرد. اما نباید کارهای او و تاسیس یک وزارت خانه ی قدرتمند را حتی اگر برای حفظ جان خود نادیده گرفت.





2.زندگینامه موسس گروه خودتان را در ده الی پانزده خط بنویسید.

مجری تلویزیون گلوشو صاف میکنه .

ـ امم، اهم..! با سلام. بحث برنامه ی امروز که از جلسه ی قبل هم گفته بودیم زندگی نامه ی راونا ریونکلاو بوده است.

راونا در سال 1000 (!) به دنیا آمد. چرا علامت تعجب میذاری آقا، حقیقته! سپس در سال 1001 در اولین تولد زندگانیش اولین لبخندش را زد و با این کلمه آغاز به سخن گفتن کرد : " زن ! " البته این هوش سرشار او زبان زد و خاص و عام شد که راونادر اولین تولد عمرش سخن گفته است. بعد ها او یکی از چهار سر سازنده ی هاگوارتز شد. در آن شب های سخت و طاقت فرسا که تماما آه و ناله میکرد (!)، هافلپاف پیشش بود. ریونکلاو میدانست که هافل را عاشقانه دوست دارد . چندی بعد، سالازار در یک دعوا به او حقیقتی بس تلخ گوشزد کرد:

سالی: تو زن نیستی! تو مردی! تو یه مرد نا مرد ِ شبیه زن ها هستی! تو دو جنسه ای، اما بیشترت مرده! میدونی چرا تو تولد یه سالگیت گفتی زن؟ چون مردی!
راونا: بوقی میکشم پای..! ( سانســــــــــــور ! )
سالی: بکش منم .... !!! ( سانسور )

از مدیران هاگوارتز بعید بود اما بعد از آزمایشات بسیار راونا این حقیقت را درک کرد و زندگانی اش تیره شد و تار. و بعد از مدتی با جادو خود را ترمیم کرد و سپس با فردی که عاشقانه دوستش داشت ازدواج کرد واز او صاحب دختری شد. دخترش از بچگی عادت داشت گردنبند های مادرش را بدزدد.

روزی او یکی از وسایل خیلی مورد نیاز شب های مادرش را دزدید! آن وسیله حیاتی ترین چیز بود و مادرش بدون آن، نمیتوانست زندگی کند و شب ها به او خوش نمی گذشت.. راونا میتوانست از داروخانه یکی دیگرش را با رنگی دیگر تهیه کند، یکی نرم ترش را ! اما مال خودش را دوست داشت.. او از آن خیلی خاطره داشت.. تنها چیزی که شب هایش را خاطره انگیز میکرد.. بسه دیگه اینقدر کشش ندم، آنیت بلاکم میکنه. مسواکش رو میگم (!)!

راونا شب ها و روزها در خواب غلت میزد چرا که دهانش بوی گندیدگی میداد. او بالاخره شبی به اتاق دخترش رفت و مسواکش را درخواست کرد.

راونا: بچه پرروو من شصت روزه مسفاک (کپی رایت بای تره ور)نزدم!
هنا: به من چه؟
راونا:میزنم تو دهنتا، مسفاکمو بده.
هلنا: مامـــــــان! تو به من تهمت دزدی زدی؟
راونا:اون چیه پشتت قایم کردی؟
هلنا:مسواک تو که نیست.. یه چیز دیگه است!
راونا:

و از آن شب او تصمیم گرفت دیگر به هلنا اعتماد نکند. اما هلنا هنوز آن شب را به یاد داشت که چگونه مادرش او را با لگد از خونه بیرون انداخت و بنابراین انتقامش را گرفت و تاج ارزشمند مادرش را که جان پیچ تامی بود دزدید.

و برای خواندن ادامه ی داستان به کتاب هفتم هری پاتر مراجعه کنید....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب