_اگه گژاشتن بخوابیم.داشتم خواب یک عالمه مواد می دیدم.اومده بودن مژانی بهم می دادن.ای بگم سالاژار خفت کنه تامی ، اخه تو شی داری که این دختره ی کلاغ عاژت شده.اه اه.
بلاتریکس با عصبانیت به مورفین نگاه کرد و گفت :چیزی گفتی؟
مورفین لحاف را کنار زد و بسته ی سفید رنگی را در جیبش گذاشت و به ارامی گفت :ولم کن دیگه لامشب این همه ادم.اه .
بلاتریکس بی توجه به مورفین بقیه ی مرگخواران را بیدار کرد و در حالی که ردایش را صاف می کرد ، پوزخندی زد و گفت :ببینم ! مثل این که فراموش کردید امروز روز بزرگداشت اربابه.سیریوس تو باید موهای همه ی مرگخوارا به جز نارسیسا و من رو کوتاه کنی! اوهوی انی مونی بلند شو جمع کن خودتو ! تا یک ساعت دیگه فرصت داری یک غذای خوشمزه درست کنی.همون غذای مادربزرگتو که می گفتی خیلی خوشمزس.غذای مورد علاقه ی ارباب، دراکو پتو هارو صاف می کنی ! بارتی زمینو طی میکشی ،فنریر حمومو برق می اندازی.مار فهم شدید؟
فنریر با خونسردی به بلاتریکس نگاه کرد که پشت سر هم دستور می داد.سپس با لبخندی ساختگی گفت :اوه مرگخوارای بیچاره ی ارباب .شما باید الان کار کنین ولی من هیچ کاری نمی کنم.
بلا با عصبانیت به فنریر خیره شد که در وسط اتاق ایستاده بود و شپش های سرش را در می اورد و له می کرد
_
چطور فکر می کنی که می تونی کاری انجام ندی فنریر؟ اون شپش های میکربیتو هم بنداز کنار! سالن رو به گند کشیدی.فنریر با لبخند گفت :اما بلا ! ارباب که تو حموم رو نگاه نمی کنه.منم نمی خوام حمومو تمیز کنم.
_خیلی خب.پس تو باید همه رو بشوری به جز من که اجازه نمی دم هر دست کثیف میکربیی بهم بخوره.
ساعاتی بعد:
نارسیسا که پیراهن سبز رنگی پوشیده بود موهای دراکو را صاف کرد و اورا کنار خود نشاند.فنریر که بوی چربی بارتی گرفته بود و یک کیلو از عطر خورشت البالوی انی مونی راروی خود خالی کرده بود در کنار نارسیسا جای گرفت .بلیز در حالی که نارسیسا را باد می زد عطسه می کرد و بلاتریکس بالای سن ایستاده و ردایش را صاف کرد.
دقایقی بعد ولدمورت که نجینی را دور گردن خود بسته بود وارد تالار شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت و سعی می کرد خود را بی خبر جلوه دهد روی صندلی کنار پنجره نشست و فریاد زد :
_انی مونـــــــــــــــــی غذا کو؟
بلاتریکس که با این جمله ی لرد مطمئن شده بود لرد از همه چیز بی خبر است بلند گو را برداشت و با صدای رسایی گفت :
_1 ،2 ، 3 کروشیو امتحان می کنیم.خب صدام واضحه! مرگخوارای ارباب ، اکنون همه ی ما اینجا جمع شدیم تا جشن بزرگداشت لرد رو برگزار کنیم.او که همی بسیار برای شما ها زحمت کشید و شماهارا از بدبختی به اوج قدرت رسانید.البته هنوز به من نرسیدید .همین تو انتونین، یادت رفته که از تو یتیم خونه ی هافلپاف بیرون اوردنت؟ یا تو فنریر یادت رفته که از امین اباد گرگا بیرون اومدی؟ اوه ارباب همیشه ضعیف ترین هارو به قدرت می رسونه.البته من از اول قدرتمند بودم
.فنریر و انتونین که سرخ شده بودند از اتاق خارج شدند و بلاتریکس ادامه داد
_ همانطور که می دانید ما مدت هاست برای مای لرد هدیه ی گرانبهایی تهیه کرده ایم که امیدواریم ایشان از ما بپذیرند.تحفه ایست از برگ های سبز درویش!
نجینی به ارامی در گوش لرد گفت :این همون کادوییه که من بهت دادم.خودتو ذوق زده نشون نده تامی پررو میشن! فقط سعی کن بهشون بگی که بی خبر بودی از این هدیه.
لرد با عصبانیت نجینی را فشرد و گفت :باز به من گفت تامی! مار ابله! خودم می دونم چی کار کنم.
سپس به بلاتریکس و دیگر مرگخواران که منتظر واکنش او بودند خیره شد و با لحن خونسردی گفت
_ که چی بشه؟این لوس بازیا چه معنایی می ده؟ارباب اصلا خوشش نیومد .
بلاتریکس لبخندی زد و به ارامی گفت :اما سرورم ! این هدیه یک ردای نوئه.
ولدمورت _وااای ! یک هدیه ! یک ردای نو! این عالیه! ردای ارباب خیلی وقته سوراخ شده بود.مرسی بلا مرسی مرگخوارا.ارباب خیلی از شما راضیه.
بلاتریکس:
مرگخوارا:!!!!!!
نجینی:
ای خاک بر سرت کنم.کچل بی خاصیت.نارسیسا به ارامی بلند ش و به دراکو اشاره کرد تا هدیه ی لرد را بیاورد.دراکو با وقار بلند شد و به اتاق بارتی رفت .
دقایقی بعد :
دراکو:
مامان ! بارتی نشسته بود داشت با ردای لرد عمامه درست می کرد .مرگخوارا:!!!!
بلاتریکس با وحشت به صورت لرد نگاه کرد که ضایع می نمود.سپس در حالی که سعی می کرد گندی که بارتی زده بود درست کند گفت :
_نگران نباشید ارباب ، عمامه هم خیلی بد نیست، اگه خوب نبود با چند تا طلسم میشه درستش کرد.
با اجازه ی مای لرد :پایان سوژه:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

هیچی نفهمیده.


