-چی چیو به تو اعتماد کرده.لرد فقط به یه نفر اعتماد میکنه،اونم منم.زود بدش به من.میخوام با دستای خودم برای سرورم ردا بدوزم.
مورگان با جدیت نجینی را بغل کرد.
-بهش نزدیک نشو.من به ارباب خیانت نمیکنم.کسی حق نداره بیشتر از یک متر به نجینی نزدیک بشه.
مونتگومری بیل گور کنی اش را از روی دوشش برداشت و با حالت تهدید آمیزی بطرف مورگان گرفت،ولی مورگان در مقابل چشمان بهت زده مرگخواران نجینی را کشان کشان به اتاق خودش برد.
بلاتریکس با عصبانیت در طول اتاق قدم میزد.
-گیر عجب موجودات ابلهی افتادیم ها...فردا جشن بزرگداشت اربابه و ما برای دوختن ردا فقط یه روز فرصت داریم.هر طور شده بایداندازه نجینی رو بگیریم.
ناگهان چشم بارتی به آنی مونی خوشحال و خندان افتاد که با سینی بزرگی بطرف اتاق مورگان میرفت.
-مونی...تو اون سینی چی هست؟
-شیر قبل از خواب مورگان...اینو نخوره خوابش نمیبره.
چشمان بلا برقی زد.
-اوه..مونی..تو فرصت خیلی خوبی برای خدمت به ارباب پیدا کردی.رودولف..بدو اون معجون خواب آورو بیار.مشکلمون حل شد.
رودولف با بی خیالی دست در جیب ردایش کرد و معجون را به بلا داد.بلا نگاهی مشکوکانه به رودولف انداخت.
-تو چرا تو جیبت معجون خواب آور حمل میکنی؟درباره این موضوع بعدا باهم حرف میزنیم.
بلا با کمک آنی مونی نصف شیشه معجون را در لیوان شیر مورگان خالی کرد.آنی مونی سوت زنان بطرف اتاق مورگان رفت.در زد و وارد شد.
ده دقیقه بعد:
آنی مونی با لیوان خالی از اتاق خارج شد.
-تموم شد.تمام شیرو سر کشید.تا سه دقیقه دیگه خوابش میبره.
سه دقیقه بعد صدای خر و پف مورگان بلند شد.مرگخواران با احتیاط در اتاق را باز کردند.نجینی کنار مورگان خوابیده بود.بلاتریکس با دستانی لرزان متر را از جیبش در آورد و به بارتی داد.
-خاله فدات بشه..بدو برو اون ماره رو اندازه بگیر.
-بارتی شانه هایش را بالا انداخت.
-نیمیرم.خطرناکه.بابایی گفته یه لقمه چپم میکنه.
بلا یا وحشت چند قدم به نجینی نزدیک شد.قطرات عرق روی صورتش برق میزدند.با احتیاط متر را روی نجینی گذاشت.
-خوب...این پنجاه سانتی متر،اینم نود و اینم چهل و سه...میشه چقدر؟
بارتی فورا جواب داد.
-میشه صد و هشتاد و سه....
نارسیسا با ذوق بارتی را تشویق کرد.
-آفرین تو چقدر باهوشی.فورا تونستی جمع بزنی.
بارتی لبخندی زد.
-مرسی خاله.جمع نزدم که،مگه نشنیدین بابایی گفت قدش صد و هشتاد و سه سانته؟
مرگخواران:
در تمام طول شب مرگخواران مشغول بردین و دوختن بودند.نزدیک صبح بالاخره کار دوختن ردابه پایان رسیده بود.با اولین سپیده صبح فریاد بلا مرگخواران خسته را از خواب بیدار کرد.
-بلند شین...روز جشن بزرگداشت ارباب رسیده.باید آماده بشیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

هیچی نفهمیده.



