جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز به جای دیگری...

...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
ایوان با وحشت عقب پرید و سرش محکم به دوش کله اژدری که از دیوار حمام آویزان بود خورد!ایوان بعد از مقادیری نفس نفس زدن و چندتا کار کلیشه ای دیگه به ارامی به آینه نزدیک میشه و دوباره به خودش نگاه میکنه.درون آینه جادوگری با سر براق،چشم های سرخ و بینی ماری دیده میشد!
ایوان کروشیویی به سمت آینه فرستاد اما تصویر عوض نشد.
با ترس و لرز گفت:یعنی...چی؟من چرا...شبیه ارباب شدم؟!

آب دهانش را قورت داد و این دفعه با قدرت بیشتری به آینه نگاه کرد.بی فایده بود.او واقعا شبیه لرد شده بود!همان قیافه،همان انگشتان بلند و کشیده و همان نگاه.
ایوان سریع از نگاه کردن به چشم هایش در آینه دست برداشت زیرا تا به حال مستقیم در چشم های لرد خیره نشده بود!
نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.دیشب که به اتاق خواب رفت ایوان بود ولی الان لرد ولدمورت است!

صدای در ایوان را از جا پراند.بلیز با صدایی خواب الود گفت:ایوان بیا بیرون بوقی.چیکار میکنی اون تو؟هر روز صبح زودتر میومدی بیرون!بدو من کار واجب دارم!
ایوان بدون توجه به اتفاقی که برای افتاده در را به سرعت باز کرد و رو به روی بلیز قرار گرفت.
بلیز:ااا...ارباب!شما اینجا چیکار میکنین؟مگه اتاق خودتون مرلینگاه نداره؟
ایوان گفت:ارباب چیه من ایوانم!نمیدونم چرا این شکلی شدم!
بلیز نگاهی به ایوان انداخت و لحظه ای بعد در حالی که میخندید گفت:ارباب جدیدا خیلی شوخ شدین!

ایوان که عصبانی شده شده بود کروشیویی نثار بلیز کرد و گفت:هرهر و زهر نجینی!
بلیز خودش را سریع جمع و جور کرد و دست به سینه ایستاد و گفت:ببخشین ارباب.عفو کنین
ایوان بلیز را به راه خود گذاشت و به طرف اتاق لرد به راه افتاد.باید با لرد صحبت میکرد و موضوع را به او میگفت.چون اگر خود لرد متوجه قضیه میشد آینده جالبی انتظارش را نمیکشید!
ایوان از پله ها بالا رفت و به اتاق لرد رسید.قلبش به سرعت میزد.میترسید که چگونه این موضوع را به لرد بگوید که برای بار دوم صدایی او را از جا پراند.
با عجله برگشت و بارتی را دید که از ردایش آویزان شده بود و به چشمانش خیره شده بود.

ایوان:بچه بوقی برو اون طرف.ول کن ردامو.
بارتی محکم تر ردای ایوان را چسبید و گفت:بابایی،قبلا رداهای با کلاس تری میپوشیدی.این که پوشیدی شبیه لباس خواب اون یاون بوقیه.
ایوان: کروشیو!دیگه نبینم به ایوان توهین کنی!
بارتی با تعجب خودش را جمع کرد و گفت:بابای حالت خوبه؟میخوای خاله بلا و خاله سیسی رو خبر کنم براتون معجونی چیزی درست کنن؟شما که همیشه میگفتین ایوان خیلی بوقه.
ایوان د حالی که بسته های پیشنهادی! کروشیو را پشت سر هم به سمت بارتی پرتاب میکرد گفت:یادت باشه،ایوان بهترین مرگخواره.کارش حرف نداره.از همه شما هم باهوش تره

بارتی با دیدن این وضع جیغ کشان(ک.ر بای جیمز!) به سمت پله ها دوید.ایوان هم خشنود از بلایی که سر بارتی آورده بود بدون اینکه در بزند وارد اتاق لرد شد.وقتی وارد اتاق شد تازه فهمید چه کاری کرده و خدا را شکر کرد که لرد در اتاق نبود.وگرنه اواکداورا کمترین چیزی بود که انتظارش را میکشید!
ایوان صدای لرد را از درون اتاق پشتی شنید که میگفت:نجینی،مار ابله بهت میگم باید مصرف مشنگ هات رو کم کنی.داری اضافه وزن میگیری.یادم باشه بهت رژیم بدم!
چندی بهت صدای فش فشی اومد و بعد لرد گفت:چرا اینو به زبون مارها نگفتم؟برای اینکه توی بوقی زبون آدمیزاد رو یاد گرفتی.وگرنه چطوری گفتی نمیخوای رژیم بگیری؟

ایوان با ترس سرفه کوچکی کرد.صدای لرد از اتاق پشتی به گوش رسید که میگفت:کی اومده تو اتاق من؟وای به حالت اگه دستم بهت برسه.حالا جرات میکنی...
لرد که از اتاق بیرون امده بود با خشانت بسیار به ایوان که با قیافه خودش کنار در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:ببینم تو کدوم بوق هستی که جرات کرده خودشو شکل من در بیاره؟کروشیو!
ایوان با زحمت گفت:ارباب عفو کنین،من ایوانم.نمیدونم چرا اینجوری شدم!من صبح بلند شدم دیدم این شکلی...
لرد که حسابی بر افروخته بود حرف ایوان را قطع کرد و گفت:کروشیو،حالا کارت به جایی رسیده که،کروشیو،خودتو جای من میزنی؟کروشیو،حالت رو میگیرم،آواکداورا،باید بهم بگی...نه!
لرد نگاهی به جسد ایوان انداخت و گفت:هوم؟چرا اینجوری شد.من داشتم شکنجه اش میکردم فقط.باید میگفت چرا اینطوری شده.

نجینی خودش را ذره ذره به پاهای لرد نزدیک کرد با ولع شروع کرد به فیس فیس کردن.لرد نگاهی به او انداخت و گفت:مگه من نگفتم باید رژیم بگیری؟
-فیش فیش فیش
-اضافه وزن داری بوقی...
-(ای بار با التماس)فیــــــــــش فوش فیشش!
لرد اهی کشید و گفت:خیلی خب بابا بخورش!فقط بهت بگم دیگه تا شب حق نداری هیچ چیزی بخوری...

در سویی دیگر در آشپزخانه انی مونی از بلاتریکس پرسید:ببینم تو ایوان رو ندیدی؟
بلا شانه اش را بالا انداخت و گفت:نه چطور مگه؟
آنی مونی قوطی فلزی خالی ای را روی میز انداخت و گفت:هیچی،بوق به هیکلش.همه زحمت هام رو هدر داد.دیشب گفت سرما خوردم بهم یه معجون بده.گفتم برو از تو قفسه معجون بردار.حالا اومدم میبینم برداشته معجون مرکبی رو که لرد برای ماموریت هفته بعد سفارش داده بود خورده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1387 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:یک روز به جای دیگری...

اتاق ساکت و سرد بود و روشنایی خیلی کمی که حاصل نور ماه بود فضای سیاه اتاق را کمی روشن کرده بود.ایوان روزیه روی مبل باشکوهی که در گوشه اتاق قرار داشت نشسته بود و لرد سیاه دست به سینه در مقابلش ایستاده بود.ایوان لیوان نوشیدنی را روی میز گذاشت و به لرد سیاه اشاره ای کرد.
-فراموش نکن که بقیه معجونم با خودت ببری.نمیخوام درست وسط کار تبدیل به خودت بشی.وقتی به سیاتل رسیدی حتما به من اطلاع بده.حالا میتونی بری.

ایوان تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.

لرد سیاه آینه ای را از روی میز برداشت و به چهره ایوان در آینه خیره شد.
-خوبه.بعد از مدتها میتونم به روز آروم و بی دردسر بگذرونم.


تق تق تق...

-بیا تو...

در اتاق به آرامی باز شد و بلاتریکس لبخند زنان وارد اتاق شد.با دیدن ایوان که روی صندلی مخصوص لرد نشسته بود لبخند روی لبانش خشک شد.چشمانش در تاریکی اتاق به دنبال لرد میگشت.
-ایوان؟؟تو تنهایی داری اینجا چیکار میکنی؟اونم رو صندلی مخصوص ارباب.پاشو بیا بیرون کلی کار داریم.آنیتا از صبح داره دنبالت میگرده.باید بری انجمن مشاورین.تا ساعت سه برگرد چون جلسه محرمانه مرگخوارا قراره تشکیل بشه.ضمنایادت نره سری به تالار بزنی.حالا برو بیرون باید گردگیری کنم.

ایوان بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.

انجمن مشاورین ایفای نقش:

ساحره ای کم سن و سال در حالیکه از شدت خجالت سرخ شده بود،مقابل میز ایوان روی صندلی نشست.
-ببخشید.من ...میخوام عضو ایفای نقش بشم.

-خب شو!از نظر من اشکالی نداره.

-ببخشید...آخه به من گفتن بیام سراغ شما.میشه راهنماییم کنین؟من شخصیت لینا لسترنج پاترو میخوام.میگن شخصیتای خیالی تایید نمیشن.پس آنیتا چطور تایید شده؟ضمنا من هشت سال پیش عضو بودم.بازم باید برم کارگاه؟سه سال پیش اجازه میدادین اعضا دو گروه داشته باشن.الانم میشه؟من چطور میتونم ناظر و حتی مدیر بشم؟

ایوان سرش را بین دستانش گرفت.به نظر میرسید در صورتیکه دخالت نکند ساحره تا ابد به حرف زدنش ادامه خواهد داد.احتمالا صبر ایوان هم بالاخره حدی داشت!
-به نظر من اول اون ردای مسخره صورتیتو عوض کن.بعد یه دستی به موهای مضحکت بکش.بعد یه سری به بخش جراحی پلاستیک سنت مانگو بزن شاید بتونن فکری برای دماغ پینوکیوییت بکنن.بعد برو نوشتن یاد بگیر.بعد بیا شاید بتونیم تحملت کنیم.

چند دقیقه بعد ساحره گریه کنان از انجمن خارج شد و ایوان را درمقابل نگاههای سرزنش آمیز آنیتا تنها گذاشت.

جلسه محرمانه مرگخواران:

-آآآآآآآآخ...

فریاد ناگهانی ایوان باعث وحشت لوسیوس شد و شیشه جوهر روی نقشه های فوق محرمانه برگشت.
-ایوان چه خبرته؟ببین چه بلایی سر نقشه ها اومد.

ایوان درحالیکه ساعد دست چپش را میمالید سر جایش نشست.
-این چه طرز علامت دادنه آخه؟این لعنتی عجب سوزش شدیدی داره.چرا هیچوقت هیچکدوم از شماها صداتون در نمیومد؟

مورگان درحالیکه سعی میکرد لکه های جوهر را پاک کند با عصبانیت بطرف ایوان برگشت.
-علامت لعنتی؟از وقتی مشاور شدی شجاعتت زیاد شده ایوان.دالاهوف!ایوانو برای سه ساعت بنداز اتاق تسترالها که یاد بگیره به علامت مقدس شوم نمیشه توهین کرد.یادت نره چوب دستیشو بگیری.

اتاق تسترالها:

ایوان با ردای پاره در گوشه ای از اتاق روی زمین سرد و نمناک نشسته بود.ساحره ای جوان و رنگ پریده با علاقه به چشمان ایوان خیره شده بود.
-الان بهتر شدی؟این موجودات وحشی به کسی رحم نمیکنن.خوب شد درست موقع غذا دادن بهشون آوردنت.نترس دیگه.اونا تا دوساعت سرگرم غذا خوردنن.

ساحره آه عمیقی کشید.
-ایوان عزیزم،این وضع تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟این که نشد زندگی.دیروز درست وسط پیشنهاد ازدواجت علامت شومت شروع به سوختن کرد.بعد از ازدواجمونم همینطوری میشه؟اربابت فقط به فکر خودشه.زندگی خصوصی شما هیچ اهمیتی براش نداره.هنوز رو پیشنهاد فرار من فکر نکردی؟

لرد سایه به فکر فرو رفت.ایوان و عشق؟چرا هرگز فکر نکرده بود که مرگخوارانش ممکن است برخلاف او عاشق شوند.حتی عاشق خدمتکار خانه ریدل...

در اتاق باز شد و صدای دالاهوف در فضای خالی اتاق پیچید.
-روزیه.اگه هنوز زنده ای بیا بیرون.مجازاتت تموم شد.انگار یادت رفته ناظر دیاگونی؟زود برو به کارات برس.بعدم سه ماموریت اختصاصی داری.باید همین امروز انجام بشن.گزارش کاملشونو شب میخوام.چقدر تو تنبلی!

صبح روز بعد سر میز صبحانه:

با ورود لرد سیاه همه مرگخواران از جا بلند شدند.لرد بی اختیار نگاهی به چهره خسته مرگخوارانش انداخت.شاید این اولین باری بود که اینطور با دقت به یارانش مینگریست.
-بشینین.لازم نیست هر روز از جاتون بلند بشین.یه موردی هست که میخوام قبل از شروع صبحانه بهتون بگم.از این به بعد علامت شوم روی دستتون فقط برای موارد خیلی اضطراری بکارمیره.ضمنا روزانه به هر مرگخوار بیشتر از یه ماموریت داده نمیشه.مورگان.شما هم امروز به درخواستای مرخصی که سه ساله رو هم جمع شده یه نگاهی بنداز.شاید بهتر باشه برای مرگخوارا مرخصی هفتگی درنظر بگیریم.

مرگخواران با تعجب از این همه تغییر،طبق عادت هر روز فریاد زدند:زنده باد لرد سیاه.

و با اشاره لرد سیاه مشغول خوردن صبحانه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/28 12:56:54
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/28 13:48:09
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1387 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین


نظر به اینکه به من اطلاع داده شد، داور دوئل بین مای لرد عزیز و همقطار گرامی خودم ایوان روزیه، هستم، درنتیجه سوژۀ دوئل رو مشخص می کنم.

یکی از دو سوژۀ زیر رو درنظر بگیرین (به دلخواه) و براش رول بنویسین. فرقی نمی کنه کدوم سوژه رو انتخاب کنین، فقط اول رولتون سوژۀ انتخابی رو هم مشخص کنین.

1- من اگر دامبلدور باشم!
باید خودتون رو، با همین خصوصیاتی که هرکدومتون دارین (به عنوان لرد سیاه، و یه مرگخوار وفادار... کلا آدمایی سیاه!) به عنوان دامبلدور فرض کنین و رول بنویسین.

2- یک روز به جای دیگری...
اگه یه روز صبح بیدار بشین و ببینین که جای طرف مقابلتون هستین، یعنی لرد بشه ایوان و ایوان بشه لرد، اونروز چه اتفاقاتی براتون میفته و چطور خودتون رو با شرایط طرف مقابل وفق میدین.

درصورت اعتراض به هردوی سوژه ها، تاپایان امروز به من اطلاع بدین تا سوژۀ جدید رو ارائه بدم.

فراموش کرده بودم تاریخ دوئل رو مشخص کنم. مهلت ارسال پست هاتون از امروز تا ساعت 12 نیمه شب پنج روز بعد، یعنی دوشنبه 30/10/1387 هست.


سعی کنین اونی که می میره، شما نباشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
به دلیل دیر زدن امتیازات دوئل و رفتن روی اعصاب لرد سیاه و اینکه قصد دارم مشاورین ایفای نقشو یکی یکی و بی سرو صدا پخ پخ کنم و ضمنا کلا از خودش و آواتارش خوشم نمیاد و میخوام سر به تنش نباشه ایون روزیه رو به دوئل دعوت میکنم.

در صورت قبول داور و وقت دوئل مشخص خواهد شد.

باشد که روزیه نباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل:

نارسیسامالفوی و جیمز سیریوس پاتر:

نارسیسا به آرامی به سمت آشپزخانه میرفت و در حالی که کم کم صدای تق تق کردن عصا اعصابش را خرد میکرد با فریاد گفت:جییییییمز!بالاخره جغد فرستادی ببینی مهمون ها کی میرسن؟
جیمز سرش را از آشپزخانه بیرون اورد و گفت:آره بابا ده بار که بهت گفتم.جغده رو نیم ساعت پیش فرستادم!االان دیگه باید جوابش برسه.
نارسیسا با ناراحتی نگاهی به جیمز انداخت و با خود فکر کرد که او اصلا عوض نشده است.هنوز همان قد و قواره قدیم را داشت و صورتش هم مثل همان موقع ها مانده بود.تنها چیزی که نشان از پیری اش میداد صدایش بود.صدایش دیگر همانند قدیم نبود.گرفته بود و نمیتوانست مثل قبل جیغ بکشد.همیشه وسط جیغ هایش به سرفه می افتاد.
شاید این بهتر بود.درست است که سن و سالی از او گذشته بود ولی قیافه اش چیزی را نشان نمیداد.ولی نارسیسا...
سعی کرد تاثیری را که گذر زمان بر خودش گذاشته بود فراموش کند.اگر مهمان ها در راه بودند باید زودتر وسایل پذیرایی را اماده میکرد.
میخواست بنشیند که به یاد نوشیدنی مخصوص افتاد.آن را برای همچین روزی در انباری نگه داشته بودند.با زحمتبه جلو خیز برداشت و به طرف در زیر زمین رفت.در راه با فریاد از جیمز پرسید:جیمی...اون پله اول زیر زمین رو درست کردی؟
صدای موسیقی ای که از آشپزخانه می امد باعث شد جواب جیمز را نشنود.به ارامی در زیر زمین را باز کرد و پایش را بر روی پله اول گذاشت...
جیمز در حالی که اشک هایش را پاک میکرد موهای سپید نارسیسا رو از روی ثورتش کنار زد و در حالی که چشم هایش را میبست گفت:من که فریاد زدم یادم رفته درستش کنم.چرا صدامو نشنیدی؟
-------------------------------------------
امتیازات ایوان روزیه:
نارسیسا مالفوی:30 امتیاز_ جیمز سیریوس پاتر 30 امتیاز

امتیازات لرد ولدمورت:
نارسیسا مالفوی 29 امتیاز_ جیمز سیریوس پاتر 30 امتیاز

امتیازات نهایی:

نارسیسا مالفوی 29.5 امتیاز_ جیمز سیریوس پاتر 30 امتیاز

برنده دوئل جیمز سیریوس پاتر


نتیجه دوئل:

بادراد ریشو و آنیتا دامبلدور:

...من چندین و چند بار گفتم با این طرح مخالفم.امکان نداره قابل اجرا باشه.
آنیتا با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید و به حضار نگاه کرد.چند روزی بود که طرح اصلاح قوانین جامعه جادویی جو شورا را بهم ریخته بود.بادراد در جایش تکانی خورد و گفت:این درست نیست.شماها همیشه عادت دارین حق موجودات جادویی دیگه رو زیر پا بذارین.ولی من نمیذارم این کار ادامه پیدا کنه.
آنیتا سعی کرد به اعصابش مسلط شود و گفت:ببین دوست عزیز،این طرح کارشناسی نشده،تازه اگه بشه هم فرقی...
بادراد با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و بعد از اینکه از روی میز پرید با مشت های گره کرده فریاد زد:من امروز میخوام حق همه موجودات جادویی رو از این شورا بگیرم!
آنیتا از روی صندلی بلند شد و با صدایی که لحظه به لحظه بالاتر میرفت گفت:برگرد و بشین سر جات.اینجا کوچه ناکترن نیست که هر طوری خواستی رفتار کنی.همه شماها عادت دارین همه چیزو بر علیه خودتون ببینین...
جمله آنیتا تازه تمام شده بود که بادراد گلدان چینی را که پشت سرش بر روی میز بود برداشت و محکم به طرف آنیتا پرتاب کرد.آنیتا از این حرکت جا خورد و سریع طلسمش را به سمت گلدان فرستاد.طلسم از فاصله چند میلیمتری گلدان رد شد و به ترتیت گلدان به سر آنیتا و طلسم به قلب بادراد فرخورد کرد...
همگی به دور انیتا و بادراد جمع شده بودن.کسی از آن وسط فریاد زد:چیز مهمی نشده.فقط چندتا خراش کوچیک دارن.یکی بگه شفا بخش بیاد اینجا...
----------------------------------------
امتیازات ایوان روزیه:
بادراد ریشو 28 امتیاز _ آنیتا دامبلدور 29 امتیاز

امتیازات لرد ولدمورت:
بادراد ریشو 29 امتیاز _ آنیتا دامبلدور 28 امتیاز

امتیازات نهایی:

بادراد ریشو 28.5 امتیاز _ آنیتا دامبلدور 28.5 امتیاز

نتیجه دوئل:مساوی

-----------------------------------------
همچنین یاداور میشود دوئل مري باود و تد ریموس لوپین ، هوکي و سالازار اسلیترین به دلیل تمام شدن مهلت ارسال دوئل ها و همچنین انصراف مری باود کنسل اعلام میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی سالمندان – دهکده ی هاگزمید :

- کروشیو!
- تق! این یکی هورکراکستم ترکوندم پدرجان!

صدای تق! مربوط به ترکیدن دوازدهمین بادکنک توسط دامبلدور در آن روز بود. لاشه ی بادکنک به آرامی بر کف خانه ی سالمندان فرود آمد.
- آلبوسی؟ بازم؟
پرستار آهی کشید، سرش را با تاسف تکان داد و بعد با صبر و حوصله، پیشبند دو پیرمرد را بست.
- به من دست نزن خون لجنی پست! آواداکداورا!
چوبدستی اسباب بازی ولدمورت، همراه با دندان مصنوعیش بر روی واکر آلبوس دامبلدور افتاد.
دامبل جیغی کشید و شروع به گریه کرد :
- چندششششششششم شد!

سه ساعت بعد :

آلبوس دامبلدور به آرامی و با دقت از پله ها پایین می آمد، دو دستش را محکم بر دسته های واکر میفشرد و در حالیکه لبش را گاز میگرف سعی داشت پایه های واکر را بر روی ریشش نگذارد.
لرد ولدمورت در پاگرد قبلی و پشت آلبوس :

و لحظاتی بعد، ویلچر ولدمورت با سرعتی سرسام آور از راه پله گذشت و آلبوس دامبلدور و ریش و واکرش را با پله ها یکی کرد!
صدای قهقه ی شیطانی ولدی در ساختمان خانه سالمندان پیچید....

همان لحظه – وزارت سحر و جادو :

راهروهای وزارت خاکستری رنگ و پر از تارعنکبوت بودند. سر های بریده ی جن های خانگی تا انتهای تالار اسرار، بر روی دیوار ها خودنمایی میکردند.
سی سال از وزارت هوکیِ جن میگذشت و امروز، نوه ی نوه ی نوه ی نوه اش به جستجوی سیریوس بلک به پشت طاقنما شیرجه زد و در حقیقت، به خاطر فشار زیاد مملکت که بر دوشش سنگینی میکرد ، همانند اجدادش خودکشی کرد.

همان وقت - پلوتو :

جیمزی که سی سال پیش زمین را به مقصد پلوتو ترک کرده بود و کوچکترین تغییری در ظاهر کودکانه و جثه ی کوچکش دیده نمیشد، به محض نزدیک شدن به پلوتو، یخ زد.
با همان سن و سال، همان چهره، همان جثه. تا ابد!

شهرداری هاگزمید :

آلبوس سورس پاتر توانست با کمک پروفسور کوییرل، هری پاتر، بارون خون آلود، راجر دیویس، کریچر و مک گونگال مرحوم مجوز ساخت سالن زیبا و بزرگ و گنده و گولاخش را، پس از یخ زدن جیمز سیریش در جو پلوتو، بگیرد و فرمانروای عالم شود و یوهاهاهاها !

همان لحظه – سایت ایرانی زوپس :

هری پاتر شصت و دو ساله بلاخره توانست زوپس را به یک سی ام اس برتر در جهان تبدیل کند و کلی گولاخ شود و بعد هم از ذوق سکته کند!

آخرین ساعات این روز پر حادثه – شهری مشنگی :

دستهایی بر روی کیبرد دوید. آدرس سایت www.Jadoogaran.org در نوار مرورگر تایپ شد :

Address Not Found!


مشنگ زیرلب ناسزایی گفت و صفحه ی مرورگرش را بست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 18 دی 1387 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تکرار... تکرار... تکرار...
روزهای تکراری، آدم های تکراری، حرف های تکراری، حتی موجود داخل آینه هم تکراری...

همچنان که به موجود داخل آینه زل زده یود، به سی سال پیش فکر کرد، زمانی که هربار در آینه می نگریست، خود را شادتر از دفعۀ قبل می دید. هیچگاه لبخندش برایش تکراری نبود، نگاهی که در آینه داشت، همچون نگاهی که به زندگی داشت، هربار متفاوت تر و زیباتر از قبل بود.

سی سال پیش، زمانی که با دوستانی آشنا شد که گرچه بسیار بسیار جوانتر از او بودند، ولی تفکری عمیق تر و پخته تر از او داشتند. هربار در دنیای جادویی ملاقاتشان می کرد، یا خنده هایی از ته دل برمی آورد و یا از شدت شوق ِ داشتن چنین عزیزانی اشک می ریخت. هدویگ، آنیتا، جیمز سیریوس، سوروس، بلاتریکس، بارتی، لرد، آرشام، تدی، بلیز، آلبوس سوروس، و خیلی های دیگر که کهولت سن، مجال پشت سر هم نام بردنشان را نمیداد.

با آهی عمیق آینه را روی میز گذاشت.با خود اندیشید: خیلی دیر پیداشون کردم، و خیلی زود از دستشون دادم. همراهیمون به یه سال هم نکشید. پیرتر از اون بودم که بتونم همپاشون بپرم.

به اتاق ساکت و سوت و کورش نگریست. سی سال پیش، چنان سرگرم دوستانش بود که هرگز فرصت پیدا نمی کرد به اتاقش نگاهی بیندازد و حتی یک جوراب را جابه جا کند ولی این روزها، جز مرتب کردن خانه / قصر / دژ / کلبه اش کار دیگری نداشت.

دوباره آه کشید: خسته ام! تحمل هیچی رو ندارم. کاش نوۀ کوچولوم یه کم جیغ کشیدن بلد بود تا جیمزی به یادم بیاد. یا زوزه می کشید تا تدی رو برام مجسم می کرد، یا شعر می گفت که آرشامو ببینم. کاش...

ولی این «کاش» ها شدنی نبودند. چون نوه ای درکار نبود. باز هم خیالات واهی... شاید داشت دیوانه می شد؟؟؟

صدای زنگ در را شنید. حتما دوباره یکی از همسایه ها کلید ساختمان را فراموش کرده بود و نمی توانست در را باز کند: باز این ماگلا و دست و پا چلفتی گری هاشون! حتی یه ورد ساده هم بلد نیستن که باهاش در رو باز کنن و مزاحم من ِ پیرزن نشن!

گوشی آیفونی که به خاطر همراهی با همسایگان ماگلش ناچار شده بود تهیه کند، برداشت:
- بله؟

از آنسوی آیفون:
- جیـــــــــــــــــــــــغ!

- عوووووووووووو... عووووووووووووووو

- به نظرت نیمۀ پر لیوانو داری می بینی یا نیمۀ خالی رو؟ اصلا لیوانی وجود داره؟

- هو هو ... هو هو هو!

- آوداکداورا!

- آبجی جون خونه ای؟

- هی نارسی! اگه درو وا نکنی بلاکت می کنم.

- کروشیو!

-

- باز داری گریه می کنی؟ من همیشه گفته م که شما دخترا خیلی لوسین.

- درو باز کن ز... جونم!

قلبش تکان خورد. همچنان که انگشتش را روی دکمۀ آیفون می فشرد، گوشی آیفون از دستش لیز خورد و با دست دیگرش قلبش را فشرد. به دیوار تکیه داد و کم کم به زمین رسید.

قلب 97 سالۀ نارسیسا مالفوی، تحمل این همه خوشبختی ناگهانی را نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/18 13:13:40
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/18 13:27:48
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/18 14:04:52
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 دی 1387 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام لرد عزیز ...

میخواستم در خوسات کنم که دوئلی رو که من درخواستش رو داده بودم و تدی عزیز قبول کرده بودند رو به دلیل کمبود وقت من کنسل کنید...

من شکست رو در برابر ایشون قبول میکنم و یک عذر خواهی هم بابت اتلاف وقتشون بهشون بدهکارم ...

مرسی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه... نه...! من نميميرم، مي فهمين؟ نميميرم!

اين اولين باري نبود كه نبرد سختي انجام داده بود، اما هميشه پيروز ميدان بود، هميشه!

تاوان اخرين مبارزه و پيروزي اش، ازكابان بود! ازكابان، براي هدفي عظيم! در انجا دائما در حال مبارزه با آن موجودات ديو سيرت بود، دائم به روزهايي كه گذشته بود فكر ميكرد؛ به قدرتي بي پايان! و به روزهائي كه خواهند آمد! يقين داشت كه برميگردد، قدرت دوباره باز ميگشت، هيچ شكي در آن نبود!

خنديد، اما احساس ضعف ميكرد...

به ياد روزي افتاد كه لرد برگشت. آنها از آزكابان فرار كردند تا به او بپيوندند. روز خوبي بود! چقدر چنگ انداختن باد در موهايش لذت بخش بود. نيمه شبي بود، اما درست به ياد نمي آورد كه چگونه، فقط مي دانست كه فرار طعم خوبي داشت!

سعي كرد قهقه اي بزند تا حريف بداند كه او اينبار هم پيروز ميدان است، اما نتوانست آن درد بي امان را تحمل كند. درد راه خنده را سد كرده بود....

اولين باري كه لرد را ديد، نگاهي تحسين آميز به او انداخته بود، گويا از اينكه به خاطرش آزكابان را تحمل كرده بود راضي بود. آه كه چقدر آن نگاه زيبا بود. هربار كه به خاطر مي آورد، احساس غرور ميكرد...

با دو دست، دلش را گرفت، از شدت درد دولا شد... آخر اين چه طلسمي بود؟!

يك بار ديگر به گذشته فكر كرد و به اينكه چقدر از سوروس متنفر بود! تنفر، تنفر تنفر! تنها چيزي كه با ديدن او در ذهنش تداعي ميشد، همان تنفر بود! اگر سوروس نبود، او همه كاره ي ارباب ميشد، او! ... بعد از پيروزي مي توانست سوروس رو هم نابود كند، و به لرد ميگفت: در جنگ مرد! چه لذت بخش...

پاهايش را به درون سينه اش جمع كرد. حس ميكرد تمام اجزاي بدنش در حال نابود شدنند. از شدت درد، چشمانش سرخ شده بودند، زبانش ورم كرده بود... نه! بايد زنده ميماند تا به لرد كمك كند...

اما حس ميكرد اينبار شكست خواهد خورد. نگاهي به مالي انداخت كه صورتش از شدت خشم، سرخ رنگ شده بود. و نگاهي به پاتر كه داشت با لرد مي جنگيد... همه چيز تقصير او بود، همه چيز!... آنها پيروز شده بودند، اما او همه ي كارها را خراب كرده بود! بايد او را ميكشت...

سعي كرد تا بلند شود، اما گويا ديگر هيچ كدام از اعضاي بدنش به فرمان او نبودند... بايد به لرد كمك مي كرد... يك بار ديگر خواست بلند شود، اما نتوانست...

نگاهي به لرد انداخت، كاش مي توانست براي اخرين بار به او ثابت كند كه چقدر او را... او را...

اما ... نگاهش بر روي لرد ثابت ماند و ديگر چيزي نديد.


جسد بي جان بلاتريكس لسترنج، جسدي مملو از دو حس متضادِ عشق و نفرت، بر روي زمين افتاده بود؛ بدون آنكه چشمي به خاطر رفتنش تر شود.


---

پ.ن: چون بادراد جدي نوشتن، من هم جدي نوشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه زیر ابر پنهان شده بود و زمین در ظلمت عجیبی فرو رفته بود. گرگی در دوردست زوزه ای کشید و بوفی ناله ای شوم سر داد. باران سرد قطره قطره بر زمین میخورد و می رفت تا شبنم صبحگاهی را درست کند . درختان همچون اشباح تیره رنگی عجیب و غریب به جلو و عقب خم می شدند. گویا می خواستند از ریشه خود ، از وجود خارج شوند و بروند ... بروند تا انتها!

درست در گوشه ای از سطح صاف و مسطح زمین دو فرد ایستاده بودند ... جنی با قدی حدود شصت سانتی متر ، چشمانی درشت ، گوش هایی دراز و دستان و پاهایی بزرگ.جن آنچنان در تفکر بود که خط عمیقی بر پیشانی اش حک شده بود.

در طرف دیگر زنی ایستاده بود و چشمانش را تنگ کرده و مستقیم به جن نگاه می کرد. از لباس راه راه آبی - قرمز رنگش می توان متوجه شد یکی از ارشد های شورای ویزنگاموت است.قد بلند بود موهای طلایی رنگش را در پشت سرش بسته بود. در دست راستش چوب دستی اش دیده میشد و آنچنان آن را محکم گرفته بود که دستش سفید شده بود!

_ جن مفلوک! هیچ وقت فکر نمی کردم از پشت بهم خنجر بزنی!
جن با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و با صدایی بم و کلفت در جواب زن گفت :آنیتا کلاً میدونی ... اسمش خنجر زدن از پشت نبود! اسمش...
آنیتا حرف جن را قطع کرد.
_ اسمش مار تو آستین پرورش دادن بود! ها ! کروشیو!
جن با لبخند ملیحی بشکن زد و در هوای مه آلود غیب شد.
طلسم از جایی که زمانی جن قرار داشت گذشته ، به درختی برخورد کرده و کمانه کرد.

_ برو به جهنم!
آنیتا با جیغ وحشتناکی به جلو پرتاب شد. جن درست پشت سرش ظاهر شده بود!
زن طلسم دیگری را به طرف جن فرستاد ولی این بار نیز اختر فقط آسمان طلمانی را روشن کرد.
صدای جن از میان هوا شنیده شد.
_ می دونستم هیچ وقت انسان ها نمی تونن جلوی جن ها قد علم کنن!بگیر!
جریانی ناگهانی و شفاف از میان هوا گذشته به بدن زن برخورد کرد. زن با فریادی بر روی گودالی از آب افتاد و قطره های آب به اطراف پا شیده شد.

جن بالای سر آنیتا ظاهر شد و به سرعت چوب دستی زن بیچاره را گرفت و به چشمان ناامید آنیتا نگاه کرد.
_ باهاش خداحافظی کنی!
صدایش سرد ، خشک و بی روح بود.
ترق!
چوب آنیتا با یک اشاره جن شکست.آنیتا کورکورانه و به زحمت بلند شد که طلسم دیگری به او برخورد کرد. فریادی از درد کشید و چشمانش تار شد...

جن به دور آنیتا چرخی زد و گفت : آخرین لحظات عمرت! نمی خوای حرفی بزنی؟
لبخند شومی بر لبانش نشسته بود.
تنها جواب آنیتا تفی بود که به صورت جن پرتاب کرد!
جن با دستان بزرگش صورت کثیفش را پاک کرد ... برای چند لحظه ای به مکانی نامعلوم خیره شد . صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود. و سپس ، دوباره و با نگاهی خشمگین به آنیتا خیره شد.
_ باید بری ... خوشحالم که دنیای جادوگری از وجود این چنین آدمی پاک میشه!

جن لحظه ای به آنیتا نگاه کرد. آنیتا درحالی که بر پشت دراز کشیده بود به آسمان نگاه میکرد و پلک نمی زد ...
آنیتا مرده بود ! قبل از اینکه جن کاری کند او مرده بود.

وقت رفتن بود! جن کارش را انجام داده بود ... جامعه جادوگری یکی دیگر از افرادش را از دست داده بود.

رعد و برقی زده شد ... رعد ، سکوت را شکست و برق ، تاریکی بی انتها را نورانی کرد.
باران شدت گرفت ... جن دیگر آنجا نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/15 10:17:28
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/15 10:27:26
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/15 10:32:39
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/15 10:43:09
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#