آلبوس در حالی که با انگشتانه باریک و لاغرش ریشهایش را میمالید و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود گفت:
_ باید طبق نقشه عمل کنیم..... سپس سرش را به طرف راستش برگرداند تا اوتو را بهتر ببیند ، دامبلدور ادامه داد و گفت:
_ میدونم تو نگران آنیتا هستی، منم احساس خطر میکنم ... ولی اینو یادت باشه ، نمیشه همینطور به صورت بداهه همه ی کارها انجام بشه!.... جنگ سختی رو در پیش داریم!....خیلی سخت.....
همه ی محفل به حرفهای دامبلدور گوش میدادند ، به طوری که بعد از سخنانش با یکدیگر در مورد افکاری که در ذهن دارند ، بحث میکردند!
جسی خودش رو به استرجس که نزدیک پنجره ایستاده بود ، رساند وبا صدای خیلی آهسته گفت:
_ حالا چی میشه؟؟....یعنی کی میریم آنیتا رو نجات بدیم؟؟؟
استرجس که به عکس العمل های اوتو و بی قراری های وی نگاه میکرد ، گفت:
_ خیلی زود ، خیلی دیر!.....زمانش تا اطلاع ثانوی معلوم نیست....در همین حال به دامبلدور که روی صندلی خویش در بالاترین نقطه ی اتاق بود اشاره کرد و گفت:
_ هر وقتی که پروفسور بگه !
کمی آنطرف تر دخترا که غم و استرس از چهرهایشان کاملا مشخص بود به ، به سمت جسی میرن و میگن:
چو: ببینم ، استرجس چی گفت؟
جینی در حالی که سرخ شده بود ، گفت:
_ اگه دیر بجنبیم ممکنه بلایی سره آنیتا بیاد ،مگه نه؟؟
هرمیون هم که کتاب وردهای زیر زبونی را برای بار هفتم مرور میکرد گفت:
_ من یه فکری دارم!!!
جسی که از شدت عصبانیت دور اتاق میچرخید به سمت هرمیون دوید و گفت:
_ چه فکری؟؟؟
هرمیون که اشتیاق دخترا و بعضی دیگر را که در اطرافشان نشسته بودند را دید ، گفت:
چطوره ما یه نقشه ای بکشیم ؟... بعد بریم به دامبلدور بگیم؟؟...._شاید خوب باشه؟؟؟
چو دستی به موهایش کشید و گفت:
_ خوب اگه اینجوریه..... بهتره به سیریوس ، استرجس و اوتو هم بگیم!....اونا هم میتونن نظر بدن!!
ء*ء*ء*ء*ء*ء*ء* 5 دقیقه بعد *ء*ء*ء*ء*ء*ء*ء*ء*ء
هرمیون که گیج شده بود ، تن صدایش را بالا برد و گفت:
ساکت
اوتو که خون جلوی چشمانش را گرفته بود گفت:
_ ما جمع شدیم اینجا فکرامونو روی هم بزاریم! نه حرفهای حاشیه ای بزنیم!....... در همین حال رویش را به سمت جسی و استرجس برگرداند!
چو اخمی کرد و گفت:
_ من میگم بریم طی یک عمل انتحاری حالشونو بگیریم!

سیریوس در حالی که دستهایش را به هم قفل کرده بود گفت:
_ نه..این خوب نیست! باید یه کار دیگه کرد!
جسیکا دستشو بلند کرد و گفت:
_ چطوره یه نامه بفرستیم!
تق....گوپس...تق
صدای جییییییییییییییغ دخترا گوش فلک را کر کرده بود.
همگی چوبدستی خود را در دست گرفته بودند و منتظر کوچکترین حرکتی شده بودند تا توانایی های خود را در معرض نمایش قرار دهند!
دامبلدور به سمت صدا رفت و در حالی که با گامهای سریع پیش میرفت گفت:
سیریوس ، اون سنگ چیه ؟؟؟
استرجس و سیریوس به سمت پنجره ای که اکنون چیزی به جز خرده شیشه های شکسته و چوبهای فرسوده ازش باقی نمانده بود، رفتند!
سیریوس نزدیک سنگ شد ، در همین حال دامبلدور در مقابل او قرار گرفت و چند ورد را روی آن شی انجام داد ، که گویا هیچ اثری نداشت!
دامبلدور و همه ی اعضای محفل از وجود آن شی نامعلوم به شدت احساس خطر میکردند تا اینکه.........
هومک...با اجازه اومدم جای دامبلو بگیرم و بنقدم!
جسیکا جان راستش این ادامه خوبی برای پست اوتو نبود. تو پست تو تا جایی که من فهمیدم دامبلدور کسی بود که اهمیتی به نقشه اوتو نداده و به نقشه های خودش فکر میکرد..! در حالی که تو کتاب فرق میکنه. دامبلدور همیشه به نقشه ها و نظرات افراد اهمیت قائله.
"خیلی زود، خیلی دیر!" این به نظر من خیلی خوب بود! هرچند که بیشتر به دامبلدور میومد تا استرجس.
و بلاخره...قسمت آخر اون سنگ معلوم الحال!
کاملا مشخص بود که تو آخرش بلاتکلیف موندی! اصلا از این قسمت خوشم نیومد!
البته این جا باحال بود: "منتظر کوچکترین حرکتی شده بودند تا توانایی های خود را در معرض نمایش قرار دهند!"
یه خورده هم مثل خود من علامت تعجب زیاد استفاده میکنی! سعی کن کمتر استفاده کنی...
و...میترسم بگم! این یکی دیگه آخریشه! راستش تق...گوپس..تق صدای مناسبی برای شکستن پنجره نیست...بیشتر شبیه دعوا میمونه!
یه خورده سعی کنی میتونی خوب بنویسی! ناامید نشو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

و دوباره به اوتو نگاه كرد...
و بالافاصله غيب شد........

(دامبلدور-ناظر انجمن)