جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 6 فروردین 1393 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام پادیفوت بی توجه فنجان آب کدوحلوایی را آورد و روی میز تام گذاشت.
ولدمورت جوان نگاهی به دست آسیب دیده اش انداخت و به فکر فرو رفت:

فلش بک:حدود 8 سال پیش

-هوم...هوم...هوم...هوم...

-چته اینقدر هوم هوم میکنی؟زود باش بگو دیگه :vay:

-با استعدادی ولی شرور هم هستی.میخوای بفرستمت هافلپاف؟

-نه بابا!از هافلپاف خوشم نمیاد.تازه شم چند سال بعد سوژه رولینگ میشه

-پس کجا؟

-گریفندور!!!!!

-بشین بینم بابا!تو که شجاع نیستی.

-ببین کلاه مسخره.شجاعت رو ول کن.منو بده گریف وگرنه چندسال بعد آتیشت میزنما!

- تهدید میکنی؟حالا که اینجوری شد میدمت اسلیترین

زمان حال:کافه مادام پادیفوت

خیلی سریع جرعه ای از نوشیدنی اش خورد و دوباره فلش بک زد.

دو ساعت پیش:مقر شروران خیلی بد بد

-پس تو ولدمورتی؟هان؟

-آره داشم.خودمم

-مودب باش...خب تو که دماغ داری.

-دماغ؟معلومه که دارم

-ببین تام...پسرم...ولدمورت که دماغ نداره.مو هم نداره.کلا کچله.رنگ چشمش هم قرمزه

-تو از کحا میدونی؟

-فکر کردی فقط خودت کتابای رولینگ رو میخونی؟

-کتاب رولینگ؟رولینگ که هنوز کتاب نداده.الان 30 سال قبل از بدنیا اومدنشه.

-راست میگی؟وا...یادم نبود خب پس میخوای شرور شی؟

-آره داشم

-خب اول یه چندتا ماموریت بهت میدم.باید اول مردم آزاری بکنی.مثلا میری زنگ در خونه یارو رو میزنی و الفرار...ساعت 12 ظهر با طبل راه می افتی تو کوچه خیابون و اینجور چیزا... بعدم باس بانک بزنی.آخر سرم باس بری تو سایتای مشنگا اسپم بدی یا هکشون کنی.

- :hyp: چی؟مسخره گیر آوردی؟

-کار ما همینجوریه عزیزم
-برو بابا.دیوونه...نفهم

-به کی بی احترامی کردی؟

و رییس شرور ها جوش آورد و چوبدستی اش را بیرون کشید و چندتا طلسم رنگارنگ نثار تام کرد.تام هم اتفاقا هنگام فرار دستش به لبه در گیر کرد و زخمی شد

زمان حال:کافه مدام پادیفوت

نگاهی به لیوان خالی انداخت و بلند شد.چند تا سکه لپرکان رو میز انداخت و دستهاشو تو جیبش گذاشت و عینهو جنتلمنا رفت بیرون.

فکر بکری داشت.مرگخواران...







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1393 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام پادیفوت جام آب کدوحلوایی را روی میز کوبیید و از او دور شد.
مرد جوان آهی کشید و دست دردناکش را روی میز جا به جا کرد.

فلش بک - 24 ساعت پیش - هاگوارتز:

- پروفسور دامبلدور، تو رو به ریش ِ مرلین! چیزی نیست که. یه کتابه چارتا ورد. بلدم خودم. درس میدم. سخت نگیر انقد!

- نــــــــــــــــخیرم. نمیدم. سخته. نمیخوام.
- آلبوســ..
-
- پروفسور! من بیکارم. بیکاری بحرانه ها. میرم جادوگر سیاه میشم نتونی جمم کنیا.

- تام! پسرم! تو دیپلمه ای! استادی توی هاگوارتز حداقل فوق لیسانس میخواد خب.
- بابا دفاع رو نخواستم اصن. یه واحد پرواز کوییدیچ بده بهم. یه کوافل میندازم تو زمین بازیشونو بکنن خودم میام میشینم تو دفتر چایی میخورم. این که دیگه لیسانس نمیخواد!
- دیر اومدی! همین ده دقیقه ی پیش دادمش به هوچ!

لرد ولدمورت جوان فریاد زد:
- من سه ساعته اینجا معطلم!! تو چجوری ده دقیقه پیش دادیش به هوج!؟

آلبوس دامبلدور دبه کرد:
- دیگه دادم دیگه. زورم رسید دادم!
-دامبلدور...این کارو نکن با من...من یتیمم..مال یتیم خوردن نداره وا!
- دیگه حالا! ما که خوردیم یه آبم روش!

تام ریدل آهی کشید و چشمانش را بست. قطره اشکی خونآلود از گوشه ی چشمش روی گونه اش چکید.
فوکس در بک گراند می خواند:
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن یا ریش!..

تام سرش را تکان داد و "باشه! عیبی نداره!" گویان،بی آن که به دامبلدور نگاه کند به سمت در دفتر مدیر رفت. اما در آستانه ی در ایستاد و به سمت پیرمرد نقره فام (!) برگشت و در حالیکه با مشت به سینه اش می کوبید فریاد زد:

- جزغاله شی الهی جز جگر بگیری! از بالای برج ستاره شناسی پرت شی چار دست و پا صاف ِ زمین شی دل و روده تو جم کنن!

و به محض دیدن دامبلدور خشمگین که با حرکتی غیر دامبلدورانه(!) چوبدستی اش را کشید و اشعه پراکنان! به طرفش دوید، پا به فرار گذاشت.

لرد در حال دويدن بود كه ناگهان آخرین طلسم دامبلدور از كنارش رد شد و دست راستش را زخمي كرد ، جاي زخم همانند زخم شمشيري شكافته شده بود و در زیر نور نقره ای ماه خونش میدرخشید.

پایان فلش بک

لرد ولدمورت انعکاس چهره ی خسته اش را در آب کدوحلوایی اش می دید. بیکار بود و حتی مطمئن نبود که گالیون کافی برای پرداخت بهای نوشیدنی اش را دارد یا نه؟

فلش بک - ساعتی قبل - انجمن سیاه شروران جهان:

- خب شما اسمت چی بود؟ آهان..ولدمورت!
ببین ولدمورت، ما هم برات مشنگ می گیریم ، هم اینكه آقای برونکا.. خانوم سامارا.... آقای دکتر کلاو ...اینا رو میاریم كه یه سكوی پرتابی هم باشه برات.
تو هم عوضش شرارت های اولتو پولی نمیگیری... شرارت بعدی رو هم حالا یك چهارم شرور های اینور میدیم بهت.ببین .. پیشنهاد بهتری هم بهت.. نمیدم!!

لرد ولدمورت جوان با مشت روی میز دبیر انجمن کوبید:
- هه... با این همه زحمت سكوی پرتابم میخواین ؟
هیچ سكوی پرتابی بهتر از زیرزمین خونه ریدل نی ... میبینمتون!!

پایان فلش بک


آب کدوحلوایی اش را سر کشید و دور دهانش را با آستین ردایش پاک کرد. بلند شد. چوبدستی اش را در مشت فشرد. وقتی برای تلف کردن نداشت. شرورهای کوچک و گم نامی در آن دنیا بودند که باید لقب مرگخوار را بهشان می داد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/1/4 16:02:42
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1392 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد


در نخستين روزهاي ماه فوریه، تقريبا يك ساعت پيش از غروب آفتاب مردي كه گويا پياده سفر مي كرد داخل دهكده ي هاگزميد شد .
سكنه ي كميابي كه در آن لحظه جلوي پنجره شان يا بر آستانه ي در خانه و مغازه اشان بودند، مسافر را با اضطراب مي نگريستند . مشكل بود كه رهگذري با ظاهري فلاكت بار تر او ديده شود.
مرد بعد از مکثی کوتاه ، نگاهي به اطراف كرد و پس از ديدن تابلوي كافه تریا مادام پادیفوت به سمت درب كافه حركت كرد .
به جلوي در رسيد، دستش را بلند كرد تا در را باز كند . ترديد داشت كه به داخل برود يا نه . نگاهي به اطرف كرد و سپس با دست لرزانش در را باز كرد و داخل رفت .
با باز شدن در زنگوله ي بالاي در به صدا در آمد و سوز سردي وارد كافه شد .

مرد بی توجه به نگاههای مادام پادیفوت و مشتریان داخل کافه به سمت میزی در انتهای سالن که درکنار شومینه قرار داشت رفت .دست راستش را دراز كرد تا صندلي را بكشد و بر روی آن بنشيند كه از سوزش ناگهانی دستش صندلي را به ناچار رها كرد ؛ با دست دیگرش صندلی را عقب کشید و به آرامي روي آن نشست ، سپس برای تجربه ی اندکی آرامش چشمانش را بست .

فلش بك
مرد به سرعت مي دويد ، چهره اش نشان مي داد كه از ماجرای ترسناکی فرار مي كند .
در حال دويدن بود كه ناگهان طلسمي سبز رنگ از كنارش رد شد و دست راستش را زخمي كرد ، جاي زخم همانند زخم شمشيري شكافته شده بود و در زیر نور نقره ای ماه خونش میدرخشید.
پايان فلش بك

- آهای آقا با شما هستم، چیزی می خورید واستون بیارم؟

مرد به آرامی خودش را جمع و جور کرد و درحالی که سعی داشت وضع آشفته اش را با عادی جلوه نمودن خودش کتمان کند با صدایی خسته و لرزان گفت :

- یک لیوان آب کدو حلوایی ، لطفا

---------------------
این داستان راجع به قبل شکل گیری گروه مرگخواران و پیدایش ارباب ولدمورت هستش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/10/30 22:00:36
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1392 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پادما گفت: صبر كن!

دافنه پرسيد : چرا؟

پادما ادامه داد : دقت كردين بدون اين كه من بفهمم وارد دفترم شد و اين كه راه رفتنش زنونه نبود و نه صداش؟

قيافه ى ساحره ها دورى شده بود كه انگار جن ديده اند و چشم هايشان نزديك بد از كاسه بيرون بزند.

آماندا زمزمه كرد و گفت: حالا اون كى هست؟

لينى از جايش بلند شد و گفت: اول بايد بگيريمش.

ساحره ها چوب دستى هايشان را به دست گرفتند و به سمت در حركت كردند.

در را كه باز كردند شخص شنل پوش كه پشت در بود سكندرى خورد و افتاد.

پادما شنل شخص را برداشت و گفت: به آنتونين دالاهوف خوش آمد بگين.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

به ياد قديما
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1392 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان همه ی سرها به سوی صدا برگشت.
شخص بیگانه جلوتر امد. شنل سیاهی پوشیده بود و نقابی نیز به چهره داشت.
آخر سر پادما طاقت نیاورد و گفت: میشه بپرسم شما کی هستی؟
ساحره جلوتر امد و با غرور بالای سر آلیس ایستاد و با دستش او را بلند کرد و خودش به جای او نشست.
نه تنها آلیس بلکه بقیه ساحره ها نیز از این حرکت او خشکشان زده بود.
پادما گفت: سوال من جواب نداشت؟
شخص ناشناس با بیتفاوتی گفت: نه، نمیشه!
آیلین که خونش از این همه مرموز بودن به خروش افتاده بود، داد زد: یعنی چی؟ پررو پررو اومده نشسته وسط جلسه طلبکارم هست. جمع کن کاسه کوزتو چه ژستیم گرفته واسه من. :vay:
شخص بلند شد و گفت: خودتون خواستید، من فقط میخواستم بهتون کمک کنم.
سپس به سمت در راه افتاد.
دافنه نگاهی به او و نگاهی به آیلین کرد و گفت: آیلین، شاید راست بگه. هیچکس که حاضر نیست این کارو انجام بده، شاید از پسش بربیاد.
آیلین: خوب، چیکار کنم؟
دافنه با هیجان پاسخ داد: برو بگو برگرده. بگو عصبانی بودی، اون حرفارو زدی.
آیلین جیغ صورتی کشید و گفت: چی؟ من؟ برم از یه ساحره که معلوم نیست از کدوم ناکجاآبادی اومده معذرت خواهی کنم؟ عمرا!
آماندا که دید هوا پسه، خودش آرام بلند شد و به سمت در راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1392 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی ساحره ها در فکر فرو رفته بودن،تنها صدای خنده های شیطانی آیلین بود که به گوش میرسید.
پادما با لحنی که کنجکاوی در آن موج میزد گفت:خب آیلین اگرم بخوایم با معجون مرکب این ماموریتو انجام بدیم موی سوروس رو از کجا بیاریم؟

آیلین به آرامی دستش را در جیب ردایش فرو کرد و از آن شیشه ای کوچک که یک تارمو به همراه کمی روغن در آن بود بیرون کشید،درحالی که خنده ای موذیانه بر لب داشت گفت:اینم از تار موی سوروس معجونم که همین الان در دفتر کارم در حال درست شدنه فقط یک چیز میمونه اونم کسیه که این ماموریت رو انجام بده!

همه ی اعضا:

آیلین پرسید:کسی نمیخواد به سازمان کمک کنه؟

مجددا همه ی اعضا:

آیلین در حالی که عصبانی بود آستین های خودشو بالا کشید و گفت:خودتون خواستید!

لینی گفت:خب آیلین خودتو عصبانی نکن دافنه این کارو انجام میده!

دافنه به لینی نگاهی کرد و گفت:تا آماندا هست چرا من این کاره جادویی رو انجام بدم؟

آماندا:امکان نداره!

ناگهان یکی از ساحره ها که صورتش در تاریکی نامشخص بود گفت:من این ماموریت رو انجام میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/9/22 3:07:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1392 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه ناگهان آیلین سرش را از روی میز بلند کرد و با تعجب به فلور خیره شد.
- چی شد؟گفتی دلورس مرگخوار نیست؟
فلور که همچنان بهتصویر زیبایش در آینه خیره شده بود با لحن بی تفاوتی گفت:
- گفتم که نیست...قبل از اینکه ایفای دلورسو بگیره بود ولی الان دیگه نیست.
آیلین زیر لب زمزمه کرد:
- عجیبه...زمانیکه نقش منو تایید کرد مرگخوار بود...حتما دقت نکردم...البته مهم هم نیست حداقل چندتا پست ملت رفتن سر کار!
ساحره ها:
با این همه برقی که در چشمان آیلین می درخشید از دید ساحره ها پنهان نماند. درحالیکه به طرز عجیبی شاد و سرحال میشد عکس قدیمی اسنیپ را تا کرد و درون جیب ردایش گذاشت. ساحره ها در سکوت به او خیره شدند که لبخند شومی به تدریج روی لب هایش ظاهز میشد. پادما پرسید:
- چی انقدر بامزه است؟
لبخند ایلین وسیعتر شد.
- ما نمی تونیم به سیوروس دسترسی داشته باشیم... هرچی باشه اون محفلیه و دیگه اینکه عمری حاضر بشه به دلورس نگاه کنه...ولی اینکه دلورس مرگخوار نیست کارمونو راحت تر میکنه. حداقل دیگه ارباب از ما ناراحت نمیشه...
آلیس پرسید:
- تو از کجا می دونی؟
آیلین با اندکی نگرانی گفت:
- چون مطمئنم لرد سیاه هیچ وقت از کاری که ممکن بود با یکی از مرگخواراش کنم خوشحال نمیشد ...داشتم چی می گفتم؟آهان!
او با شور و شوق دست هایش را بر هم زد و بلافاصله زاغی پرواز کنان از ناکجاآباد ظاهر شد و با سر و صدا روی شانه آیلین نشست. آیلین از جا برخاست و گفت:
- بزنین بریم خانوما!خیلی کار داریم!
دافنه با لحن سردی گفت:
- کجا قراره بریم؟نکنه یادت رفته ما رو هم در جریان نقشه بی نظیرت بذاری؟
آیلین که جو جادوگر پلید زیبای خفته بودنش زایل شده بود مجددا با اوقات تلخی روی صندلی نشست.
- این واضحه نیست؟دلورس که از احساسات پسر من نسبت به خودش خبر نداره داره؟ما از همین علاقه اش می تونیم استفاده کنیم یعنی.
سلسیتنا با سردرگمی پرسید:
- چه جوری باید این کارو بکنیم؟
پیش از آنکه آیلین بتواند پاسخی به این سوال بدهد لینی با هیجان گفت:
- گرفتم!یکی از ما باید شکل اسنیپ بشه و بره سراغ دلورس!
آیلین خنده ای کرد:
- دقیقا!و ازش بخواد تا ریاست هاگوارتزو بهش بده. هرچی باشه دلورس منوی مدیریتو داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1392 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آمــانــدا با افکت اهم اوهومی تمام حواس ها را به سمت خودش متوجه ساخت و گفــت:
-یــه مشکل خیلی کوچولو موچولویی هم این وسط وجود داره! این که من هر چی می گردم، می بینم دلوروس که مرگخوار نیست! دلوروس از عاشقان وزارت و منوی مدیریته وایسش سیاه یا سفید بودن که فرقی نمی کنه!

فــلــور در همان حال که به زور خودش را درون ســوژه می چپاند بــدون آن که رویش را از آینه ی کوچکی که در دستانش بود برگرداند، لــایــکِ پـروانه شکلی برای آماندا فرستاد و رو به آلیسِ سر افکنده گفت:
-آلیس ،عزیزم، ناراحت نشو ایــدت خیلی خوب بود! فقط مشکل اینه که دلو مرگخوار نیست! اگه دوست داری میریم مرگخوارشم می کنیم تا ایده ی تو هم اجرا بشه!

آماندا در حین آن که دهانش را با دستمالــی که انگار در تمام این پانصد سال روزی دو بار استفاده شده پاک می کرد، غــرید:
-فـلـور الآن به شعور کودوممون داری توهین می کنی این وسط؟

ناگهان با این جمله بحث پر سر و صدایی میان ساحره ها بالا گرفت. طوری که حتی اگر جیمزی به میان ماجرا می پرید و جــیــغ می کشید هیچ کس متوجه نمی شد!

آیلین که مــیزان امـیــدش رو به اتمام بود، سرش را روی میز گذاشت، عکس روغنیه سوروس چند ماهه که شیشه ی روغن مویی را تکان می داد و با اخم برای دوربین زبان در می آورد را در آغوش گرفت و گفت:
-اَه... مثــ که نمیشه... حق و حقوق ساحره هارو نمیشه گـرفت؛ آخرشم پسرتو میدن به یه وزغ... شایدم وزغو میدن به پسرت... نمیدونم...

دافنه نیز همچون لیوان داغ تر از شکلات جادویــیِ داغ سرش را با تاسف تکان داد و تائید کرد:
-والـــا،اونم یه وزغ زشت و ایکبیری! بیاین انرژیمونو واسه کارای شدنی نگه داریم! مطمئنا ما نمی تونیم دلوروس آمبریجو تبدیل کنیم به یه ساحره خوشگلِ جادویی با فرهنگه با ادب که رنگصورتی بهش بیاد و مورد پسند سوروس باشه بعد هم هر دوتاشونو ماه عسل بفرستیم هاگوارتز تبلیغ کنن برامون...

سپس رو به ساحره هایی که با لبخند های شیطانی در سکوت به او گوش می کردند با اندکی تردید ادامه داد:
-نمیتونیم دیگه، من مطمئنم نمیتونیم، مگه نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1392 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه که ساحره ها در حال تفکر بودند؛ در باز شد و آلیس با عجله وارد شد. رو به جمع ساحره ها کرد و گفت: واقعا ببخشید، این شبکه ی مشنگی اعصابمو خرد کرد و باعث شد اولین جلسه رو دیر برسم، درسته زیادم دیر نشده.

سپس یکی از صندلی های خالی را بیرون کشید و نشست.

ساحره ها که بند تفکرشان پاره شده بود، سکوت کرده بودند.

آیلین سکوت را شکست و گفت: خوب چی میگفتیم؟ پسرم عاشق دلورس شده؟ نه، نه، دلورس عاشق پسرم شده و ما باید برای تبلیغات تو هاگوارتز آدم پیدا کنیم.

آلیس با تعجب پرسید: مگه سازمان حمایت از ساحره ها نیست؟ نکنه سازمان حمایت از عاشقاس؟ من اشتباه اومدم؟

مالی تند تند قضیه را برای آلیس توضیح داد.
دوباره همگی به فکر فرو رفتند.

ناگهان آلیس از جا پرید و گفت: فهمیدم! مگه نمی گین دلورس از سوروس خوشش میاد و عاشقشه؟

ساحره ها:

-خوب باید ببینیم عشق دلورس در چه حدیه؟ یعنی عشقش به سوروس بیش تره یا مرگخواریتش؟ این ادامه ی راهو برای ما مشخص میکنه، اگه میخواست مرگخوار بمونه که هیبچی چون عمرا سوروس راضی بشه حتی باهاش حرف بزنه و اگه دلورس سوروسو بیش تر دوست داشته باشه باید یه چاره ی دیگه پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1392 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پادما روى صندلى نشست و شروع كرد به توضيح راه حل
ساحره ها:
پادما پرسید:
- موضوع چیه؟
دافنه صدایش را صاف کرد.
- ام خب...فکر نمی کنی یه چیزی رو یادت رفت؟
- مثل چی مثلا؟
فلور یک صندلی را جلو کشید و درحالیکه روی آن می نشست گفت:
- مثلا اینکه از ما دعوت کنی بشینیم.
پادما:
ساحره ها بعد از دقایقی گیس و گیس کشی بر سر اینکه کدام صندلی متعلق به کیست و بعد از رد و بدل کردن مقادیری طلسم عاقبت موفق شدند بنشینند. پادما نگاهی به جمع دوستانش انداخت و صدایش را با اعتماد به نفس صاف کرد.
- خوبه... حالا برسیم به اصل موضوع...من یه نقشه دارم. میریم دلورسو برای اسنیپ خواستگاری می کنیم بعد هم جفتشونو می فرستیم تو هاگوارتز تا برامون تبلیغ کنن.فکر خوبیه مگه نه؟الان ذوق کردین نه؟
ساحره ها:
لینی با ملایمت گفت:
- ایده فوق العاده ایه پادما فقط یه مشکل کوچولو داره...
پادما با تعجب گفت:
- مشکل؟من که مشکلی نمیبینم!
پیش از اینکه لینی چیز دیگری بگوید آماندا که هنوز خون از لب هایش می چکید گفت:
- مشکل اینجاست که اسنیپ یه محفلیه و دلورس یه مرگخوار و دیگه اینکه اسنیپ تا جاییکه یادمه عاشق سینه چاک لیلیه و احتمالا به همین سادگی قبول نمی کنه با زنی ازدواج کنه که همسن مادرشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!