آرتور ویزلی
از خانه ویزلی ها
- تولد نقش
- 1395/11/17
- آخرین ورود
- جمعه 25 شهریور 1401 14:20
- عضویت
- 1395/11/15
- پستها
- 633
آرتور در بیمارستان رو باز کرد و به سمت اتاقی که مالی درش بستری بود رفت. در رو باز کرد و نگاهی به مالی انداخت که تو خواب ناز به سر می برد. در رو بست و خیلی غمگین به سمت در بیمارستان رفت. خروجید و باز هم دامبلدور رو دید. دامبلدور دهان باز نمود تا سخن براند اما آرتور که میدونست دامبلدور اگر براند ز طویل بودن این سخن تو باقالیا چپ خواهد کرد، دو تا پا داشت، دو پای دیگه هم قرض گرفت و به سمت قبرستون فرار کرد. نگاهی به قبرستون انداخت. انواع و اقسام ارواح اونجا پرسه میزدن و انگار جشن گرفته بودن. بزن و برقصی بود بیصاحاب. با حسرت به ارواح نگاه می کرد و به یاد خوشی های خودش و خونواده در حال انقراضش افتاد. تو همین فازای دِپ و غم و اندوه بود که یه دفعه زرت! فکری به ذهنش رسید. با خودش گفت که اندر احوالات عجب آدم شوت پشمکی هستم که با وجود این همه روح و داشتن نیاز به یک روح برای پیوند روح به روح مالی زودتر به این فکر نرسیدم. کمی فکر کرد و به سمت جمعیت ارواح رفت:
-آم نلیکم ملت ارواح! مهمون نمیخواین.
جمعیت روح برگشتن و به آرتور نگاه کردن:
-چه میخواهی ای مردک مزاحم سرخ موی؟ رو تا ما به جشن و پای کوبیمان برسیم.
-آری! تو همچون مگسی بیصاحاب مزاحمی. برو تا نزدم شتکت کنم.
آرتور صداشو صاف کرد و گفت:
-عزیزان من. ای ارواح. الهی قربون سیستم نامرئییتون بشم. کمکم کنید. نیازمندم. به کمک یک روح آروم و مهربون و شجاع و چه بهتر اگه خانم باشه نیاز دارم تا همسرم رو نجات بدم. کسی هست که به من کمک کنه؟
ملت ارواح چه از نوع پاک و مهربون و چه ازنوع خبیث و بیصاحاب به حالت پوکر متغیر شدن و به آرتور زل زدن. مدتی گذشت و جشن و شادی ارواح به سکوت مرگبار تبدیل شد و آرتور هم مثل گربه شرک با چشمانی گرد و معصوم به اونها زل زده بود. پیر روحی از بین جمعیت ارواح بیرون جست و گفت:
-شرطی دارد ای مردک علیل ذلیل!
-چه شرطی؟
-باید قبول کنی که بعد از مرگ روح تو متعلق به ما خواهد بود. در غیر این صورت انگشت شست هم بهت نخواهیم داد.
-روحم؟! روح من به چه درد شماها میخوره؟
-اونش دیگه به تو مربوط نیست. قبول میکنی یه روح خوش دست بدم ببری برا خانمت. قبول نمیکنی هم برو گمشو بذار به جشنمون برسیم.
آرتور شونه ای بالا انداخت و قبول کرد. بعد از مدتی با یه مادمازل روح به سمت بیمارستان روانه شد.
-آم نلیکم ملت ارواح! مهمون نمیخواین.
جمعیت روح برگشتن و به آرتور نگاه کردن:
-چه میخواهی ای مردک مزاحم سرخ موی؟ رو تا ما به جشن و پای کوبیمان برسیم.
-آری! تو همچون مگسی بیصاحاب مزاحمی. برو تا نزدم شتکت کنم.
آرتور صداشو صاف کرد و گفت:
-عزیزان من. ای ارواح. الهی قربون سیستم نامرئییتون بشم. کمکم کنید. نیازمندم. به کمک یک روح آروم و مهربون و شجاع و چه بهتر اگه خانم باشه نیاز دارم تا همسرم رو نجات بدم. کسی هست که به من کمک کنه؟
ملت ارواح چه از نوع پاک و مهربون و چه ازنوع خبیث و بیصاحاب به حالت پوکر متغیر شدن و به آرتور زل زدن. مدتی گذشت و جشن و شادی ارواح به سکوت مرگبار تبدیل شد و آرتور هم مثل گربه شرک با چشمانی گرد و معصوم به اونها زل زده بود. پیر روحی از بین جمعیت ارواح بیرون جست و گفت:
-شرطی دارد ای مردک علیل ذلیل!
-چه شرطی؟
-باید قبول کنی که بعد از مرگ روح تو متعلق به ما خواهد بود. در غیر این صورت انگشت شست هم بهت نخواهیم داد.
-روحم؟! روح من به چه درد شماها میخوره؟
-اونش دیگه به تو مربوط نیست. قبول میکنی یه روح خوش دست بدم ببری برا خانمت. قبول نمیکنی هم برو گمشو بذار به جشنمون برسیم.
آرتور شونه ای بالا انداخت و قبول کرد. بعد از مدتی با یه مادمازل روح به سمت بیمارستان روانه شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!








... هن؟
... وایسا ببینم. ینی چی؟ منظورت چیه که دیگه نمیتونیم بچهدار شیم؟! 









...