نقل قول:
ملت...درخواست نقد، فقط در تاپیک نقد. نه زیر پست!
سرورم عفو بفرمایید.
نادانی و فراموشی بنده ی حقیر زیاد شده. در عوض مهارت رول نویسیمان کاهش یافته! درخواست نقد داریم اگر مرحمت بفرمایید.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
بررسی پستهای انجمن مرگخواران

ملت...درخواست نقد، فقط در تاپیک نقد. نه زیر پست!
نادانی و فراموشی بنده ی حقیر زیاد شده. در عوض مهارت رول نویسیمان کاهش یافته!

من دیگه خجالت میکشم درخواست نقد بدم. ولی خب میدونم دلیلش فعالیت کم اخیرم بوده و همش توی وسواس اینم که عقب رفتم؟ در جا زدم؟ جلو رفتم؟
لرد سیاه به لیست نگاهی کرد.
-دِل؟ ما اینجا اعضای بدن هم عضو کردیم؟ انگار حسابتون از دستمون در رفته خودت رو نشون بده دِل..
خیلی خوب بود! از اسمت استفاده خوبی کردی. دیالوگ لرد هم جالب بود. ولی اشکالش بعد ایجاد می شه:
دِل به آرامی از میان جمعیت مرگخواران رد شد و در حالی که عصایش که به زمین میخورد چرق چرق صدا میداد با حال زار و نزاری جلوی لرد سیاه ایستاد.
-دلفی!؟... سر و وضعت چرا اینجوریه؟ نیمه ی اسمت کجاست؟ مگه نگفتیم ربع و نیمتونو جایی جا نذارید؟...
-وینکی برگشته.وینکی باید اربابو کشت. باید دستورو اجرا کرد.
وینکی پیش از آن که هر کسی بتواند کاری بکند مسلسل را سمت لرد سیاه گرفت و ماشه آن را کشید...
و لرد سیاه محو شد! کاملا... بدون هیچ اثری!
هنوز مرگخواران در حالت پیش گریه قرار داشتند که دیدند ارباب دوباره در جای خودش پیدا شد.
همه در حالت پیش شادی قرار گرفتند اما با شنیدن صدای ارباب حالت همه شان به پیش ترس و در ادامه آن ترس تبدیل شد.
-یکی از هوکراکسامونو حروم کردی جن! حالا فقط ده هز... فقط شیش تا برامون مونده! برو و توی محدوده هزار فرسنگی ما نپلک! نبینیمت جن!
وینکی که نسبت به گونه انسانی از پردازنده کند تری بهره میبرد تازه از حالت پیش ترس به حالت ترس در آمد و در رفت ولی با خودش گفت:
-ارباب این طوری من "اِل"مو از دست میدم.این طوری فقط میشم "د" یه دال مسکون ارباب.
یه دال مسکون یا کلا یه حرف مسکون خونده نمیشه ارباب، صدا نداره، من بی هویت میشم ارباب.
-خب... ما تصمیمونو گرفتیم دِل! از اونجایی که ما خلوت تنهاییتو نمیبینیم، پس وجود نداره! هر چیزی که ما نبینیم یعنی وجود نداره...
در این میان بانزِ وجود ندار با بهت سعی در هضم این جمله داشت.


من خیلی برای نقد کردن استرس دارم! هم وقتی که میخوام نقد بشم هم وقتی میخوام نقد کنم!
-لیسا تورپین!
لیسا خیلی آرام جلو رفت.
لیسا تنها یک شیشه ی جا مربای کوچک به دست داشت.
-این ها قهردون من هستن ارباب. با ارزشترین دارین دارایی من این ها هستن.
-ارباب باید رفت توی گونی. وینکی باید با ارزش ترین داراییشو نابود کرد تا جن با نابود کننده ی خوب شد.
همه ی مرگخواران با تعجب به وینکی که سرش پر از خون بود نگاه کردند.وینکی خیلی غیر منتظره وارد شده بود.
ملتِ ارزشمند ترين دارايي به دست، با دهن هاي باز به وينكي كه خيلي جدي، سعي در نابودي اربابشون داشت، خيره شدن.
وينكي نتونست راه كار بعديش رو ارائه بده. چراكه ليسا با ظرف محتوي قهر دوني هاش، فرق سر جن بيچاره كوبيد!
وينكي بي هوش روي زمين افتاد و ظرف قهردوني ها هم شكست، قهر دوني ها، با فرياد "قهر،قهر،قهر" خاكستر شدن.
ارباب بايد اجازه داد وينكي داراييش رو نابود كرد و بعد دستورات ديگه داد! وينكي جن مُعَمِلِ خوب ؟
آستوريا با دست خالي، در حالى كه سعى ميكرد دست چپش رو قايم كنه، جلو رفت!
-دستت رو تكون بده... هوم واقعا چيزي نيست، اما حس ميكنيم چيزي رو پنهان ميكني آستوريا! خيلي خب! حالا كه چيزي نداري واسه نابود كردن، فردا شب خودت رو نابود ميكنيم! حالا برو تا نَفَر بعدي جلو بياد!
آستوريا كه نميدونست از اينكه ارزشمند ترين داراييش، روي ساعد دست چپش، جون سالم به در برده خوشحال باشه، يا بخاطر آخرين شب زندگيش گريه كنه، سر جاش برگشت و نفر بعد، جلو رفت.






لرد سیاه، رودولف را از روی خودش برداشت و با لگد از پنجره شوت کرد بیرون و به وینکی گفت:
- این دفعه به طور استثنا لازم نیست تو با ارزش ترین داراییت نابود کنی؛ حالا تا به سرنوشت رودولف محکومت نکردیم، خودت، خودت محکوم کن!
وینکی رفت جلوی پنجره و خودش پرت کرد پایین. بعد از چند ثانیه صدای وینکی به گوش رسید.
- وینکی خودشو به سرنوشت رودولف محکوم کرد... وینکی جن خوب حرف گوش کن؟
- خب نفر بعدی، آماندا... آماندا چرا انقدر فامیلیت مسخرس؟![]()
- چه کنم ارباب، فامیلیم خودم انتخاب نکردم.![]()
- خب تو برامون چی آوردی؟![]()

آماندا در کیسه ای که با خودش آورده بود را باز کرد و خودش را درون آن انداخت!
- ما خودمون برای چنین کاری خسته نمیکنیم پس راهی نیست میتونی بری سر جات بشینی!
آماندا که معلوم بود نا امید شده و در دلش دعا میکرد نظر لرد سیاه عوض بشه رفت و سرجایش نشست و مشغول گریه شد! لرد سیاه به لیست نگاه کرد و دنبال اسم نفر بعدی گشت.

- سییییییییس شییییییییی شووووووووو سوووووووو سااااااا!
لنگ آرسینوس همین جا بود که در هوا ماند. اما به سرعت آن را پایین آورد و به تنظیمات اصلی خودش برگشت.
- اگه قرار بود همه با سین شین کردن مار زبان بشن که پاتیل سوراخ هکتور الان باید سالازار اسلیترین می بود.
لینی بعد از مقادیری تعریف از خود و فدای دست و پای آبی رنگ خودش رفتن، به دنبال یافتن نجینی رفت.
فلش بک- دقایقی قبل- وسط دعوای مرگخواران
نجینی زبان دو شاخه اش را بیرون داد و با لحنی غیر قابل اعتماد به لینی فیس فیس کرد.
- عه درس شروع شد. وایسا یادداشت کنم.![]()
از آن جایی که لینی اصلا به زبان مارها مسلط نبود، بهتر بود که کلمه ای هم به این زبان نگوید. اما لینی حشره ی کارهای بهتر نبود. به نظر میرسید کلمه ای که لینی بر زبان آورده نوعی توهین باشد چون بلافاصله نجینی با حالتی عصبانی دمش را در هوا چرخاند.
انگار با زبان بی زبانی به لینی میگفت:
- همین دممو میزنم تو سرت که تبدیل به یه نقطه آبی روی دیوار بشیا. حشره ی مزاحم.
به نظر نمیرسید شروع لینی برای یادگیری زبان مارها چندان چنگی به دل بزند. در واقع او بیشتر داشت زبان مخصوص خودش را اختراع می کرد تا یادگرفتن زبان مارها.
آره واقعا. تام هم يكي بود مثل بقيه. و گيريم كمي خوش تيپ، ولي رودولف هم چيزي كم نداشت. تازه رودولف هيكل ورزشي هم داشت و از يه خانواده ي اصيل بود.
- تو نمي توني به من زور بگي. يا هر دومون تميز مي كنيم يا من دست به اين برگه ها نمي...
تام دوباره چوبدستيش رو درمياره.
- مي زنم.![]()
تام سرش رو به علامت رضايت تكون ميده.
- همه رو خودم تميز مي كنم. تو هم كمي لم بده... ارباب.![]()
كثيف كثيف بدون اينكه چيزي رو از روي زمين برداره، يه نيم ساعتي جارو مي زنه. اما از طول اتاق كم نشد!
تام بدون معطلي چوبدستي مي كشه و يه وردي زمزمه مي كنه به سمت رودولف.
اما هيچي نشد!
تام بدون معطلي چوبدستي مي كشه و يه وردي زمزمه مي كنه به سمت رودولف.
- فكر كنم تو اين اتاق چوبدستي كار نمي كنه.

