جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1396 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-رودولف الان داری چیکار میکنی؟
-تهدید!
-بعدش چی؟ بعد از تهدید باید وارد مرحله اجرایی بشی. میتونی بشی؟ بعد جواب ارباب رو چی میدی؟ وقتی که قوی ترین و باهوش ترین مرگخوارشو سر بریدی!
-میگم قمه های منو دزدیده بود. من متوجه این کار زشتش شدم. داشتم دنبالش میکردم که اونو متوجه زشتی کارش کنم. که یهو زمین خورد و قمه ای که تو دستش بود سر خودشو برید.

نقشه رودولف اصلا منطقی نبود. ولی رودولف هم انسان عاقلی محسوب نمیشد. برای همین اصلا بعید نبود که واقعا همین کار رابکند. آرسینوس فهمید که اینجا جای نشان دادن شجاعت و جسارت مثال زدنی اش نیست.
-بانو بلاتریکس من از شما عذرخواهی میکنم.

-شرط داره!

آرسینوس میترسید بپرسد که :چه شرطی؟
ولی قمه رودولف هنوز زیر گلویش بود و آرسینوس گلویش را بسیار دوست داشت. اگر گلو نبود کراواتش را باید به کجا میبست؟ البته جاهای مختلفی میشد بست. ولی هیچ کدام به وقار و متانت گلو نمیشد. در نتیجه سوالی را که دوست نداشت پرسید:
-چه شرطی؟

بلاتریکس وانمود کرد که به فکر فرو رفته.
-خب...من بیشتر شرایط مارزبان شدن رو دارم. از همه تون قوی تر و شجاع ترم. اصیل زاده هستم. لاغر هم که هستم. و این شباهتمو به مار بیشتر میکنه. من فکر میکنم برای مارزبان شدن فقط یک شرط کم دارم. من باید زبون یک مار رو بخورم! و حدس بزن کی قراره برام زبون مار بیاره؟

-اممممم...رودولف؟

-رودولف زبون کرم هم نمیتونه بیاره! تو آرسینوس. باید بری و برام زبون مار بیاری.

آرسینوس ساکت و آرام سر جایش ایستاد. ملت نگرانش شدند!
-هی...چی شد؟ سکته کردی؟

-نه...رنگ از رخسارم پرید. ولی چون نقاب دارم شما نتونستین این تغییر رو مشاهده کنین و رنگ پریدگی من هدر رفت. تو...الان...از من...میخوای...برم زبون دختر ارباب رو ببرم و برات بیارم؟

بلاتریکس اخم هایش را در هم کشید.
-زبونتو گاز بگیر! کی درباره نجینی حرف زد؟ مگه تنها مار دنیا نجینیه؟ تو باید بری و زبون یه مار دیگه رو بیاری! تو...خودت...تنهایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 20 خرداد 1396 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور با صداي بلند كمك ميخواست اما از آنجايي كه صداي دعواي مرگخواران بسيار بلند بود، هيچ كس صداي هكتور را نمي شنيد. هكتور وقتي فهميد كسي به كمكش نمي آيد، سريعا پاتيل پر از آبي را كه در كنارش قرار داشت روي سرش خالي كرد. از آنجايي كه موش ها از آب متنفر اند، سريعا به سمت سوراخ هاي خود رفته و از هكتور دور شدند.
- آخي... اينا ديگه از كجا پيداشون شد. به جان ارباب يه دقيقه ديگه ديرتر وارد عمل شده بودم، معلوم نبود چه بلايي سرم ميومد.

هكتور به سمت پاتيلش رفت و پس از اندكي تامل بالاخره متوجه شد كه به جاي درست كردن معجون مار زباني، معجون موش زباني را درست كرده است!

تالار اصلي

دعواي آرسينوس و بلاتريكس به تازگي تمام شده بود كه رودولف شروع كرد به صحبت كردن:
- آرسينوس، يكبار ديگه صداتو واسه زن من بلند كني من ميدونم و تو!
- برو بذار باد بياد... زن تو به قدر كافي خودش زبون داره، تو نميخواد از اون...

با قرار گرفتن يكي از قمه هاي رودولف زير گلوي آرسينوس، آرسينوس سكوت اختيار كرده و تسليم رودولف شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/20 15:27:58
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی لینی مشغول یادگیری زبان مار ها بود، مرگخوار ها هنوز در حال جر و بحث بودند؛ در بنی آن ها هکتور بود که میخواست هر چه زودتر به آزمایشگاهش برود.
او به سختی از بین جمعیت عبور کرد و به سمت آزمایشگاهش رفت. وقتی داشت در راهرو های خانه ی ریدل راه میرفت، ویبره هایش باعث افتادن تابلو های لرد سیاه و نجینی میشد و حتی چند لوستر هم پشت سرش افتادند!
ناگهان یک کلمه ی "سیس" شنید و سپس لینی را دید که به سرعت پرواز می کرد و نجینی هم دنبالش بود.
- بابا مگه من چی گفتم؟ فقط گفتم سیس!

بالاخره هکتور به آزمایشگاه معجون سازی اش رسید و مشغول درست کردن معجونی شد که کاری کند او به زبان مار ها تسلط پیدا کند.
- معجون میپزمو معجون میپزم، معجون یادگیری زبان مار ها.

هکتور همزمان شعر میخواند و معجونش را هم میزد.
یک ساعت بعد
همچنان هکتور مشغول هم زدن معجون میباشد.
دو ساعت بعد
تغییری در وضعیتش دیده نمیشود!
سه ساعت بعد
- تموم شد.

بالاخره هکتور دست از هم زدن معجونش کشید و گفت:
- وقت امتحان کردنشه.

یا روونا... چیزه ببخشید اشتباه شد... هکتور با ملاقه مقداری از معجون را خورد.
-ویشش سوشی شوسی...

ناگهان تمام موش هایی که در یک کیلومتری خانه ی ریدل قرار داشتند به سمت هکتور هجوم بردند و از بدنش بالا رفتند.
- آیی کمک... یکی کمک کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1396 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- سییییییییس شییییییییی شووووووووو سوووووووو سااااااا!

لنگ آرسینوس همین جا بود که در هوا ماند. اما به سرعت آن را پایین آورد و به تنظیمات اصلی خودش برگشت.
- اگه قرار بود همه با سین شین کردن مار زبان بشن که پاتیل سوراخ هکتور الان باید سالازار اسلیترین می بود.

بلاتریکس از این حرف اصلا خوشش نیامده بود اما مشخص بود برای اینکه بیش از این وز موهایش توسط آرسینوس خوابانده نشود، کوتاه آمده.

در تمام مدتی که مرگخواران مشغول بحث و کل کل با یکدیگر بودند، یکی از مرگخواران از فرصت استفاده کرده بود و مقدمات یادگیری زبان مار ها را برای خودش فراهم کررده بود.

فلش بک- دقایقی قبل- وسط دعوای مرگخواران

- از اونجایی که من مرگخوار باهوشیم باید بهترین راهو پیدا کنم. من باید سریع زبان مارها رو یاد بگیرم. به جز ارباب که مارزبان زنده ای نداریم. پیش ارباب هم که نمیتونم برم یادم بدن، پس باید واسطه ها رو حذف کنم و مستقیم برم سراغ تولید کننده. تولید کننده هم یعنی نجینی. من باهوش ترین پیکسی دنیام.

لینی بعد از مقادیری تعریف از خود و فدای دست و پای آبی رنگ خودش رفتن، به دنبال یافتن نجینی رفت.

پایان فلش بک- نزد لینی و نجینی

- نجینی میشه به من زبونتو یاد بدی؟ من حشره ای با آی کیوی بالام. زود یاد میگیرم.

نجینی زبان دو شاخه اش را بیرون داد و با لحنی غیر قابل اعتماد به لینی فیس فیس کرد.

- میدونستم که یادم میدی نجینی. تا حالا دقت کردی اسممونم با هم، هم آهنگه؟ این یعنی تفاهم!
- فیسسس سسسس!
- عه درس شروع شد. وایسا یادداشت کنم.
- فییییییسسسسسسسسسس سسس سیییییییس فیسسسسسسسسسسی!
- نه نه این خیلی سخت بود بیا از کلمات ساده تر شروع کنیم. سیس یعنی چی؟

از آن جایی که لینی اصلا به زبان مارها مسلط نبود، بهتر بود که کلمه ای هم به این زبان نگوید. اما لینی حشره ی کارهای بهتر نبود. به نظر میرسید کلمه ای که لینی بر زبان آورده نوعی توهین باشد چون بلافاصله نجینی با حالتی عصبانی دمش را در هوا چرخاند. انگار با زبان بی زبانی به لینی میگفت:
- همین دممو میزنم تو سرت که تبدیل به یه نقطه آبی روی دیوار بشیا. حشره ی مزاحم.

اما لینی پررو تر از این حرف ها بود.
- پس این یعنی دم در هوا چرخوندن. چه زود یه اصطلاح یاد گرفتم. البته شایدم دم نباشه. شاید منظورت بال بال زدنه چون لهجه ات خیلی غلیظه. شایدم یعنی پیکسی، آره آره حتما همینه، پیکسی به زبان مارها میشه سیس!

به نظر نمیرسید شروع لینی برای یادگیری زبان مارها چندان چنگی به دل بزند. در واقع او بیشتر داشت زبان مخصوص خودش را اختراع می کرد تا یادگرفتن زبان مارها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همگي به تكاپو افتاده بودند و به دنبال اين بودند كه بتوانند به زبان ماري صحبت كنند و آن خانه ي اجدادي لرد سياه را از آن خود كنند. همهمه ي بزرگي در سالن به راه افتاده بود. برخي از مرگخواران با هم بر سر گرفتن خانه قرن بوقي دعوا مي كردند و برخي ديگر دنبال چاره بودند و با تلفن هايشان از 118 شماره ي كلاس هاي آموزش زبان ماري را ميگرفتند.
در اين ميان بلاتريكس باصدايي كه فقط مختص خودش بود فرياد زد:
- چه خبره بابا.

توجه مرگخواران به سمت بلاتريكس جلب شد. آنهايي كه دعوا ميكردند، به دعواي خود خاتمه دادند و كساني هم كه در حال صحبت با 118 بودند تلفن هاي خود را قطع كردند.

- پياده شين همگي با هم دسته جمعي ميريم. الكي واسه خودتون برنامه ريزي نكنين و جنگ و دعوا هم را نندازين.از الان گفته باشم اون خونه واس ماس، يني كلش واس ماس.

آرسينوس جلو آمد و گفت:
- عهههه!!! نه بابا؟؟! حالا كي گفته كه اون خونه واسه تويه؟؟ اصلا، تو چيت از من بيشتره كه ميتوني صاحب اون خونه بشي اما من نميتونم؟؟ بعدشم، مثل اينكه تو شرط لرد سياه رو فراموش كردي!! تنها در صورتي ميتوني صاحب اون خونه بشي كه مارزبان باشي. هر وقت تونستي مثل مارا صحبت كني، اون موقع بيا و ادعاي مالكيت كن.

آرسينوس اين ها را گفت و به سمت درب خروجي سالن حركت كرد و همانطور با خود ميگفت:
- الكي هارت و پورت ميكنه. يه تبل توخالي بيشتر نيس، اون وخ واسه من ادعاشم ميشه.فكر ميكنه كيه!!

آرسي در حال خروج از درب سالن بود كه با صداي بلاتريكس سر جايش ايستاد:

- من يك مار زبانم.

سروصدا دوباره سالن را پر كرد. همگي از اين حرف بلاتريكس بسيار تعجب كرده بودند.
چندي بعد با صداي بهت زده آرسي مرگخواران دوباره سكوت كردند.

- تو چي هستي؟
- من يك مار زبانم.
- هههه!! شوخي با مزه اي بود. تو حتي نميدوني مار با كدوم (م) نوشته ميشه، حالا واسه من ادعا ميكني كه يه مار زباني؟؟؟!

و درحالي كه اداي بلاتريكس را در مي آورد، دوباره به سمت درب خروجي حركت كرد:
- من يه مارزبانم. ههه!! برو بابا كشكتو بساب.

اما همين كه خواست پايش را از سالن بيرون بگذارد با حرف بلاتريكس در جا خشكش زد و لنگ در هوا ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/9 17:39:23
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


مرگخواران جلوی تابلوی اعلانات خانه ریدل ها جمع شده بودند.
سکوت عجیبی فضا را پر کرده بود.
همه به تکه کاغذی که به تازگی روی تابلو نصب شده بود خیره شده بودند...طوری که انگار درک مطالب نوشته شده در آن پیچیده تر از ظرفیت تک تک آن ها بود.

-این...الان...یعنی چی خب؟
-نمی دونم. یعنی می دونم. ولی نمی دونم چطوری بیانش کنم!
-تو هیچی نمی دونی آرسینوس...فقط وانمود می کنی که می دونی.

بلاتریکس که کمی دیرتر از بقیه رسیده بود، با چهره ای جدی جمعیت را کنار زد و جلو رفت. نگاهی به کاغذ انداخت.
-چطور نمی فهمین؟ خانه گانت ها الان خالیه! چرا؟ چون گانتی وجود نداره! یه مورفین بود که اونم ماه هاست پیداش نیست. ارباب مایل نیستن خونه اجدادیشون خالی بمونه. و مایل نیستن به هرکسی بدنش. الان فقط یه شرط برای این کار گذاشتن...مار زبان بودن! هر کی مارزبانه می تونه به ارباب مراجعه کنه و صاحب این خونه بشه. خیلی هم منطقیه.

مرگخواران به فکر فرو رفتند. گرفتن خانه اجدادی لرد سیاه، افتخار بزرگی به شمار می رفت. ولی تا جایی که می دانستند، هیچیک از آن ها مارزبان نبودند.

در آن لحظه افکار مشابهی از ذهن همه می گذشت.

-خیلیا مارزبانن...ولی خودشون نمی دونن. تو موقعیت های خاص و حساس اینو می فهمن.
-اصلا شاید مادرزادی نباشه...شاید منم بتونم بشم.
-باید یه راهی داشته باشه.
-اون خونه باید مال من بشه!
-من از همین الان قهرم!

لیسا دیالوگ مناسبی برای این لحظات هیجان انگیز انتخاب نکرده بود...ولی این، چیزی را عوض نمی کرد! همه مرگخواران در آن لحظه فقط یک هدف داشتند...ماززبان شدن به هر قیمتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس که بخاطر دماغش به سمت چپ تمایل پیدا کرده بود و خلاف عقربه های ساعت روی کتری ای که سوارش بود میچرخید و محفلی های مو قرمز با اداهای مسخره و لوسشان را در برابر چشمانش با به پرواز درآوردن کتری ها همچنان مشغول دید.

هکتور را متوجه خود کرد و به گوشه ی تاریک اتاق چرخیدند و مشغول مشورت درمورد فکری که آرسینوس به ذهنش رسیده بود شدند.

هکتور که همیشه مقداری از معجون های مختلفی که میساخت همراه داشت، چاقویش را درآورد و قسمتی از بازوی خدمتگزار ِ سیاه ِ رودولف را جدا کرد ( ) و به محتویات شیشه ی معجونی که از زیر شنل بیرون کشیده بود اضافه کرد.

دود صورتی ِ چرکی از لوله بیرون زد و آرسینوس شیشه را از دستان هکتور قاپید و برای چند صدمین بار به سمت چپ پیچید و به سرعت همانطور که از کنار کتری های متحرکِ درون اتاق میگذشت، چند قطره از معجون را درون هر کدام میریخت. آخرین کتری را هم با آخرین قطرات معجون جادو کرد و به گوشه ای در آنسوی اتاق چرخید. هکتور درحالی که مشغول بازوی خونین رودلف بود چوب جادویش را حرکت داد و ورد مخصوص به معجون را به زبان آورد.

کتری ها به محض برخورد دست محفلی ها به بدنه‌شان شعله‌ور شده و بعد از فریادهای دردناک محفلی ها، سکوتی اتاق رو فراگرفت. هکتور با رضایت ضربه ای از روی هیجان به بازوی رودلف زد ( ) و به سمت آرسینوس که کتری اش از حرکت ایستاده بود رفت. محفلی ها بعد از دو دقیقه از حالت صامت و بی حرکت، با چشمان خنگ شده ای به همدیگر خیره شدند و سرشار از عشق تهوع آوری همدیگر را بغل کردند.

حالا که معجون عمل کرده بود و نیروهای منفی را درون کتری‌ها کشیده بودند، محفلی ها به حالت قبلی خود برگشته بودند. آرسینوس منوی مدیریتش را درآورد و طلسم بدن‌بندی روی محفلی ها اجرا کرد و آنها را روی رودولف سوار کرد و در هوا معلق کرد و همراه با هکتور به سمت قرارگاه محفل به راه افتادند تا همگی آن سفیدها را به خانه خود برگردانند.


پایان سوژه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1395 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس، رودولف و هکتور به یاد هدفشان افتادند!
-هر چه سریع تر باید اینا رو اصلاح کنیم! سفیدا...دور ما جمع بشین!

اما سفيدها اصلا قصد نداشتند دور آن ها جمع شوند.

- هي! آرسينوسى كه ديگه وزير نيست و اين دوره وزير نمى شه!

آرسينوس با شنيدن لقب سرخ پوستى اى که ويزلى ها برايش انتخاب کرده بودند، بازگشت تا ببيند کدام ويزلى نارنجى رنگى است که اينطور خطابش کرده.

اما اى کاش که برنمى گشت.

يک ويزلى در ابعاد ميکروسکوپى که گويا کوچکترين ويزلى بود، سماور طلايى رنگى اى مستقيم به سمت آرسينوس فرستاد. آرسينوس خواست فرياد بزند. خواست خودش را نجات دهد. آرسينوس قبلا وزير بود لياقت يک سماور بزرگتر را داشت. اما سماور رحم نکرده و مستقيم به صورتش و يا به طور دقيق تر به دماغ بيرون زده اش برخورد کرد.

دماغ که قبلا قوز داشت، به سمت چپ پيچيد. يك دماغ قوز دار چپکى. شبيه يک جاده ى پيچ دارى شده بود که دست انداز داشت.

يکى از ويزلى ها سريع يک علامت رانندگى کوچک روى دماغ آرسينوس جاگذارى کرد:
به چپ بپيچيد!


ويزلى ها:

آرسينوس عصباني رو به رودولف و هکتور بازگشت.
- نمى خوايد کمک کنيد؟

رودولف و هکتور سريع سوار کترى استيلى که مالى ويزلى به سمتشان پرتاب کرده بود شدند.

رودولف از بين يک جفت کترى که از رو به رو مي آمد رد شد. کترى ننه بزرگ آرتور را دور زد. از روى کترى جهازيه ى جينى پريد و به آرسينوس رسيد.
- از رودولف به آرسى، از رودولف به آرسى؟
- آرسى به گوشم!
اوضاع خرابه آرسى. نياز به کمک داريم.

آرسينوس از پيچ دماغش نگاهى به اطراف انداخت. شايد بايد سر پيچ يک آينه ى محدب مى گذاشت تا بهتر ببيند.

ويزلى ها که چشم حسود هم از بدبختى بهشان نمى خورد تا منقرض شوند، دور تا دور را پوشانده بودند. معلوم نبود از کجا؟! ولى کترى ها هم مثل ويزلى ها تند تند توليد مى شد و به دستشان مى رسيد.

آرسينوس بايد فکرى مى کرد اما ويزلى ها تا کشته نمى گرفتند، جشن کترى پرون ادامه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/1 2:11:49
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس به درون اتاق پرتاب شد و به دلیل سبک وزنی بیش از حد روی زمین فرد نیامد...یعنی نتوانست فرود بیاید.
در مسیر پروازش به کتری پرنده دیگری برخورد کرد. آرسینوس از بدو تولد، جادوگری بسیار زیرک و باهوش جلوه می کرد. و همین جلوه کردن کافی بود که آرسینوس یقه کتری پرنده را بگیرد و سوارش شود و در مسیری دایره وار دور اتاق به پرواز در آید.
-آهااااای....بکشین کنار!ویژژژژژژژ.... جادوگر نقاب دار داره میاد. یووووهوووووو...وزیر پرنده داره میاد.

-تو که دیگه وزیر نیستی!

کاخ آرزوهای آرسینوس پرنده فرو ریخت! بخاری که از لوله کتری خارج می شد کم و کم تر شد. کتری طاقت تحمل بار سنگین حقیقت را نداشت. و بالاخره آرسینوس سقوط کرد.
-نامردا...یک عمر براتون وزارت کردم. خدمت صادقانه کردم. لازمه اینو این جوری بهم بگین؟

جواب آسینوس کتری دیگری بود که درست با دماغش برخورد کرد. یعنی جایی که دماغی زیر ماسکش قرار داشت.
قسمت دماغ ماسک شکست و دماغ آرسینوس از ماسک بیرون زد.

-اووووه....دماغشو!
-برای همین قایمش کرده ها...اربابش می تونست از این دماغ شیش تا دماغ یدکی برای خود در بیاره.
-اینو چطوری زیر ماسک جاسازی کرده بود؟

پرواز کتری های دیگر، بحث را نیمه کاره رها کرد. آرسینوس که قصد داشت هر چه سریع تر موضوع را از دماغش منحرف کند پرسید:
-اینجا چه خبره؟

-جشن کتریه! سالی یه بار برگزارش می کنیم. کتری ها رو پرت می کنیم طرف همدیگه. هر کی زنده موند...

سکوت...

انتظار...

آرسینوس:خب؟ هر کی زنده موند چی؟

رون ویزلی سرش را خاراند.
-خب...راستش هنور در این باره تصمیم نگرفتیم. هر سال همه شرکت کننده ها کشته می شن. کسی زنده نمی مونه که تصمیم بگیریم چی می شه.

آرسینوس، رودولف و هکتور به یاد هدفشان افتادند!
-هر چه سریع تر باید اینا رو اصلاح کنیم! سفیدا...دور ما جمع بشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1395 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا انتهای پست شماره 211:

در اثر معجونی که آرسینوس و مروپ به خورد محفلی ها دادن، رفتار محفلی ها عوض شده و رفتار سیاه وارانه و خبیثانه ای دارن. آرسینوس از کارش پشیمون می شه و تصمیم می گیره اوضاع رو به حالت قبل برگردونه. هکتور پیشنهاد می کنه که سفید بودن رو از اول به محفلی ها آموزش بدن. در این بین محفلی ها از خانه گریمولد فرار میکنن و به خانه ریدل میرن، اما توسط مرگخواری به اسم رابستن آلوادور دوباره به خانه گریمولد برگردونده میشن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرسینوس که در زیر نقاب کبود شده بود و میخواست کراواتش را به گردن رابستن بیندازد و او را خفه کند، گفت:
- تو دقیقا چه فکری کردی که همچین کاری کردی؟!
- یعنی چی؟ فکری نکردم. فقط برشون گردوندم که بتونیم اونجا نگهشون داریم تا شماها بیاید آموزششون بدید.
- یعنی یه درصد هم فکر نکردی همونطور که فرار کردن و اومدن اینجا، میتونن فرار کنن و برن جای دیگه؟

رابستن از عرق خیس شد. البته در این دنیای بی کران، انواع مختلفی از عرق وجود دارد. برای مثال نوعی از عرق به دلیل گرمای شدید هوا میباشد. نوعی دیگر برای مواقعی است که انسان سر جلسه امتحان سمج مینشیند و نوع دیگر نیز عرقی است که در هنگام دیدن یک هیولا از انسان خارج میشود که به آن "عرق سرد" نیز میگویند. نوع آخر عرق نیز عرقی میباشد که به دلیل شرم و خجالت از انسان خارج میشود و اغلب با سرخی صورت نیز همراه است. اما در آن لحظه، رابستن به "عرق سرد" دچار شده بود.
بدنش به طور کامل خیس شده بود و حس میکرد که ردایش نیز کم کم به رنگ زرد بدرنگی در خواهد آمد. بالاخره ایستادن مقابل یک عدد وزیر و مدیر کراوات پوش که در آن لحظه در شرف انفجار بود، چنین عواقبی نیز در پی داشت.
- حاجی به مرلین من زورمو زدم.
- اشتباه گرفتی... حاجی تراورز نیستم.
- منظورم اینه که ببخشید خلاصه...

البته آرسینوس اصولا علاقه چندان خاصی به بخشیدن او نداشت، به خصوص با توجه به خراب کاری او در آن لحظه.
- حرف آخری برای گفتن داری، رابستن آلوئه ورا؟
- آلوادور هستم. میخواید بلاکم کنید یعنی؟!
- باو تو اصلا شناسه ساخته شده نیستی که بخوام بلاکت کنم... یعنی حتی مرگخوار هم نیستی پس. پس اصولا باید برگردی به همون عالم شناسه های ساخته نشده!

رابستن دچار شکست در ناحیه ستون فقرات شد. رابستن تحمل این بار را نداشت. کمر شکسته اش خم شد و ترک بزرگی در قلبش ایجاد شد. سپس گریه کنان همچون کودکانِ به دنبال قاقالیلی از محل گریخت و در افق محو شد.

آرسینوس سری تکان داد و بر خود درود و ستایش فرستاد که انقدر سریع و با دیپلماسی موفق به حل و فصل موضوع شده بود، سپس رو به مرگخواران کرد و گفت:
- کیا میان بریم خونه گریمولد و آموزشو شروع کنیم؟

آرسینوس چشمانش را باز کرد و اتاقی را دید که به جز یک عدد هکتور که بالا و پایین میپرید و یک عدد رودولف که فیگور بازو و پشت بازو گرفته بود تا عظلات فولادینش را به نمایش بگذارد، کاملا خالی بود.
- اوه... چاره نیست... بریم... فقط زودتر این جماعتو برگردونیم به حالت اول.

چند ثانیه بعد، میدان گریمولد:

آرسینوس، رودولف و هکتور به آرامی وارد خانه شماره دوازده که کاملا مرئی شده بود، شدند. از راهروی ورودی گذشتند تا آنکه به اتاق نشیمن رسیدند که در پشت در بسته آن سر و صدای زیادی می آمد.
آرسینوس در را به سرعت باز کرد و بلافاصله یک عدد کتری آهنی و پوسیده از کنار صورتش گذشت که موجب شد تعداد چشمان او به توان دو برسد.
- اینجا دیگه چه جهنم دره ایه؟!

رودولف و هکتور لبخندی زدند، نگاهی به یکدیگر کردند و او را مستقیم به درون اتاق پرتاب کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!