صدایی از دوردست خواند:
-سیاه تنبون چرا؛ تو شلوارت دیگه اون همه وفا نیست؛ سیاه تنبون بگو؛ نکنه تنبونت دیگه پیش ما نیست... تو این تنبونی که هستم؛ دارم میمیرم حالیت نیست؛ بازم تنبونتو تو دستم؛ میخوام بگیرم حالیت نیست...
سوروس حالی اش نبود که او و تنبانش چقدر در داستان زندگی آرسینوس نقش مهمی دارند. کل زندگی آرسینوس در حال حاضر بخاطر اسنیپ و رفیق سیاهش داشت به نابودی کشیده می شد.
-خوابیدی جیگر؟
-من؟ نه نه... داشتم تو افکار بلندپروازانه م سیر می کردم.

-نکن. لینی نشو. برو دنبال زبونِ مار.
آرسینوس باید دنبال راهی می گشت تا خودش را از مسیری که به مرگ ختم می شد، نجات می داد. آرسینوس باید تفکر می کرد. آرسینوس متفکر خوبی بود و کلی ایده های خوب خوب داشت تا بچپاند توی صورت بلاتریکس. بدین ترتیب میتوانست برای سال های طولانی، زندگی خوب و خوشی را ادامه دهد.
-نمیشه به جای مارزبون شدن، زبون مار بشی؟ به این صورت که یه باسیلیک پیدا کنی، زبونشو ببری و خودت به عنوان زبون ایفای نقش کنی.

بلاتریکس، ایده نوآورانه جیگر را بسیار جالب و زیبا یافت. چه بسا که زبان مار شدن به جای مارزبان شدن، خودش یک حرکت بسیار خفن بود و بلاتریکس را از همه بلاتریکس های دیگر متمایز میکرد.
-خوبه نظرت. برو و واسم یه باسیلیک پیدا کن و بیار.

-

آرسینوس تصمیم گرفت دیگر در زندگی خود فکر نکند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




اما سماور رحم نکرده و مستقيم به صورتش و يا به طور دقيق تر به دماغ بيرون زده اش برخورد کرد.
