جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پادگان ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1390 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ پیرمرد؟
- چی پیرمرد؟

ناگهان در منفجر شد و دو نفر به سرعت از آن بیرون رفتند.
صدای داد و فریاد هایی از بیرون شنیده می شد.

- مرتیکه ی بوقی... به بوس کوچولوی من میگی پیرمرد؟ پیرمرد اون بابای الاغ سوارته.
- بوق... بوووووق... بوووووووق... آلبوس خوشگله ی من پیرمرده؟ از بلاتریکس تو خوشگل تره.
- آواداکداورا.
- کروشیو.
- آواداکداورا.
- جریوس.
- اکس پلیارموس.

دقایقی بعد گلرت و پرسیوال از در پادگان اومدند تو و به محفلی ها نگاهی انداختن.

محفلی ها:

گلرت گفت:
- خوب به عجق من گفت پیرمرد. منم زدم از وسط جرش دادم.

پرسیوال هم به تأیید حرف گلرت گفت:
- خوب آره دیگه. به بوس کوچولوی منم بگه پیرمرد که نمیشینم نگاش کنم.

آلبوس که شدیداً تحت تأثیر قرار گرفته بود به سمت پدرش رفت و در آغوشش گرفت و گفت:
- آه پدر. مرسی. اصلاً مثل اینه که به یه کوه تکیه دادم. مرسی بابایی.
- قربونت برم بوس کوچولو.

سپس آلبوس به سمت گلرت رفت تا از خجالتش در بیاد.
در همین حین جیمز به سرعت به آسپ گفت:
- اوه اوه... چشماتو ببند تا بابایی مثل تاپیک گورستان ریدل شپلخمون نکرده.

ناگهان عله پاتر از ناکجا آباد ظاهر شد و رو به دوربین در نقش آقا پیام گفت:
- بله بینندگان عزیز. وقتی بچه یه کار اشتباهی میکنه، بزنین لهش کنین تا دفعه ی بعدی جرئت نکنه حتی بهش فکر کنه.

بعد از جدا شدن گلرت و آلبوس از همدیگه سیریوس پرسید:
- حالا چقد خسارت زدین بهشون؟

پرسیوال گفت:
- من که یه اکسپلیارموس زدم 10 تا چوب منفجر شد.
- منم یه جریوس زدم ولدمورت از وسط جر خورد، ولی وقتی داشتم میومدم تو دیدم داره با چسب نواری می چسبونندش.()

گودریک پرسید:
- حالا چقدر بودن؟
- یه 60 نفری مرگخوار با 6 تا تانک مشنگی و 100 تا سرباز مشنگ.
- یا حضرت مرلین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/14 12:28:48
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/14 12:29:42
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: پادگان ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

جسیکا پاتر در حالی که چوبدستیش را به صورت دورانی میچرخاند بلند گفت:
_ اسپکتوپاترونوم! ()

از چوبدستی جسیکا یک قوی سفید زیبا بیرون آمد و جسیکا ماهرانه دستش را چرخاند و آن را در پهنه آسمان آبی و زیبا مانور داد. در همین حال ناگهان یک باز شکاری سپید از سوی دیگر آسمان ظاهر شد و با نوک به داخل شکم قو رفت و قو دود شد و از بین رفت.

در روی زمین گلرت پوزخند میزد () گودریک سوت میزد () و پدر پرسیوال بلند میگفت: کیه؟ کیــــــه؟
جسیکا که حسابی عصبانی بود در حالی که چوبدستیش را روی دستش میزد به آنها نزدیک شد و گفت:
_ کار کدوم یکیتون بود؟ چطور جرات کردید سپر مدافع خانم معلمتونو از بین ببرید؟

همه ساکت بودند و هیچ حرفی نمیزدند. جسیکا وقتی دید کسی صحبت نمیکنه گفت:
_ الان معلوم میشه! زود همتون یه سپر مدافع بسازید میخوام ببینم!

در همین هنگام دامبلدور از در ورودی پادگان وارد شد و به سمت آن ها آمد. پدر پرسیوال که کلی خوشحال شده بود به استقبال پسرش رفت و بعد از اینکه لپ اونو کشید، گفت:
_ چطوری بوس کوچولوی من؟
آلبوس: پدر! بوس؟
پدر پرسیوال: همون آلبوس دیگه!
آلبوس: پدر محترم! من دیگه بزرگ شدم خوب نیست جلوی جمع اینطور با من برخورد کنی!

جسیکا، گودریک و گلرت هم نزدیک شده بودند و از این برخورد تعجب کرده بودند. پرسیوال دستش را روی شانه آلبوس انداخته بود و آلبوس در حالی که گلویش را صاف میکرد گفت:

_ سلام بر ساحره شجاع محفل، سلام بر جد شیردلم و سلام بر گلرت، دوست همیشگیم. ()
مارو ببخشید. عوارض کهولت سنه و پدرم نمیتونه خودشه کنترل کنه.

در همین حال ناگهان صدای خنده وحشتناکی از خارج از پادگان آمد و سیاهی همه جا را در برگفت. صدا به پشت درهای پادگان رسید و بلند گفت:
_ دامبلدور! پیرمرد! پادگانتو محاصره کردیم! همتون باید تسلیم بشید. ()

صدا صدای لرد ولدمورت بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390 06:12
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور همراه جینی براه افتاد . مرگخواران از لای در با خیال راحتتری دور شدنشو تماشا میکردن . خستگی ناشی از ماموریت و خشم ناشی از دیدن جینی خاطرات قدیمیو در ذهن لونا زنده کرد . با حرکتی سریع و ناغافل درو سریع باز کرد و به دیوار کوفت . جلوی چشم حیرتزده مرگخواران بطرف جینی رفت .

لونا جینی رو از پشت هلش دادو با کروشیو و طلسمهای مخوف سیاه موهای قرمزشو سوزوند . لباساشو بحالت تیغ درآورد . دندوناشو دراز کرد . نهایتا هم دستاشو از پشت بهم گره زدو بگوشه ای پرت کرد . جینی بهمون سرعتی که وارد داستان شد از داستان خارج شد . ولی لونا راه خروجو بلد نبود . پس با حالت به دامبلدور که با مهربانی به این صحنه نگاه میکرد زل زد .

محفلیها با خروج ناگهانی لونا از اتاق و باز شدن در متوجه حضور مرگخوارا شده بودن . لردسیاه غفلتو جایز ندونست و دستور حمله داد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: پنجشنبه 31 شهریور 1390 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بیرون از خانه در حالیکه اطرافیان محاصره اش کرده بودند و راه را بسته بودند توان ورود به خانه را نداشت. در این زمان جینی دوان دوان وارد صحنه شد :
-دامبلدور ..... دامبلدور ..... بهتره زود تر بیای ...... هری دیشب یه خواب بد دیده ..... الان هم جای زخمش می سوزه ! زودتر بیاین والا از دست میره ها !
دامبلدور دستی به ریش معروفش می کشد و می گوید : تازه از
پادگان رسیدم و .... پس بذار یه سری به مرلینگاه بزنم بعد بریم! باید اونجا فکر کنم!
جینی : آخه خیلی دیر میشه !خونه ما هم مرلینگاه داره ! اونجا میرین !
دامبلدور با اکراه در حالیکه هنوز جمعیت استقبال کننده محاصره اش کرده اند ، همراه جینی به راه می افتد .

خانه گریمولد :
- مثل اینکه به خیر گذشت!
مرگخواران نفس راحتی می کشند ورز عرق خود را پاک می کند.
رز : اونجا رو !
توجه مرگخواران به محلی که رز نشان می دهد معطوف می شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: پنجشنبه 31 شهریور 1390 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه:]دامبلدور به مدت یک هفته برای تعطیلات به جوجوبا رفته و محفل رو به سوروس اسنیپ سپرده!سوروس هم طی نامه های جعلی همه محفلیا رو( اعم از جادوگر و ساحره، بچه و بزرگ) برای گذراندون دوره آموزش نظامی به پادگان دعوت کرده.قراره طی این مدت مرگخوارا وارد مقر محفل بشن و اونجا رو غارت کنن...ولی دو نفر از محفلیا(جیمز و تدی)، از زیر این آموزشا در رفتن و تو محفل موندن. لرد و مرگخوارا به سختی موفق میشن از طلسمهای امنیتی دامبلدور عبور کنن و وارد خانه گریمولد بشن.ولی اون شب شب چهاردهم ماهه و تدی تبدیل به گرگینه شده...لرد و مرگخوارا بطرف طبقه بالا فرار میکنن و وارد اتاق دامبلدور و سرگرم غارت کردن اون میشن که یهو جیمز وارد اتاق میشه.درحالیکه مرگخوارا سرجاشون خشکشون زده جیمز با لبخندی شیطانی با صدای بلند تدی رو به اونجا دعوت میکنه.
لرد و مرگخوارا دست و پای جیمز رو میبندن و از اتاق خارج میشن.درحالیکه هر لحظه منتظرن مورد حمله گرگینه قرار بگیرن.رز ویزلی اشتباها سوروس اسنیپ رو به جای گرگینه بیهوش میکنه.
[/spoiler]


لرد سیاه به آرامی خم شد و جسد سوروس را در آغوش گرفت...مرگخواران با تعجب به این صحنه غم انگیز خیره شدند.

-آه ارباب...چقدر وجود شما مملو از رحم و شفقته!
-ارباب گریه نکنین...خوب میشه...
-ارباب نمرده ها...فقط بیهوش شد!

لرد سیاه سرش را بلند کرد.برخلاف تصور مرگخواران لبخند موذیانه ای روی لبهایش نقش بسته بود.
-عالیه...اگه به گرگه برخوردیم همینو به خوردش میدیم.

مرگخواران که از این همه قساوت به وجد آمده بودند پشت سر اربابشان حرکت کردند....خبری از گرگینه نبود...بدون هیچ خطری به در خروجی نزدیک شدند...درست در آخرین قدم سوروس تکانی خورد و چشمانش را باز کرد.
-ارباب؟اوه ارباب..من این صحنه رو هرگز فراموش نمیکنم!

لرد سیاه با انزجار سوروس را روی زمین پرتاب کرد.درحالیکه روغنهای باقیمانده روی دستهایش را با ردای آستوریا پاک میکرد گفت:
-هیچ معلومه تو برای چی اومدی اینجا؟اون سفیدا رو ول کردی تو پادگان؟اگه یهو هوس کنن...


حرف لرد با سرو صدا و همهمه ای که از خیابان گریمولد به گوش میرسید و لحظه به لحظه نزدیکتر میشد قطع شد.


-پروفسور دامبلدور خیلی خوشحالیم که برگشتین.این اسنیپ جونمونو به لبمون رسوند...بیچاره مون کرد.ما رو وادار میکرد جادو کنیم!
-اگه بدونین چه تمرینایی میداد.من شخصا روزی سی ساعت بالای طناب آویزون میموندم.آخرشم مجبورم میکرد به جای پایین اومدن طنابو ببرم!
-حتی نمیذاشت من آشپزی کنم!نمیذاشت دست به کفگیر و ملاقه بزنم.فاجعه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: چهارشنبه 30 شهریور 1390 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رز، چوبدستی به دست و به شکل ویببره ، کمی لای در اتاق را باز کرد.
-ارباب نیستش.

لرد با حالت یک ابرو انداخته بالا(!) نگاهی به رز کرد.
-خب دختره ی بوقی، برو بیرون و ببین کجاس.

رز با شنیدن حرف لرد، از حالت ویبره خارج و به شکل ویبره حرارتی درامد.
-ارباب...چیز...ناکام از دنیا میرما!

ولی با دیدن چوبدستی لرد که در حال خارج کردن جرقه های قرمز و سبز، از خود بود، به سمت راهرو رفت.
-ارباب هیچی نیس؛ امنه...بیاین!

با دستور لرد، مرگخواران به صف و اینبار پشت سر لرد از اتاق خارج شدند؛ رز جلو تر از بقیه و در نقش تخریبچی گرگینه، از پله ها پایین رفت، که:
-استیوپیفای! ارباب بیهوشش چیز...یعنی... .

لرد رز را به گوشه ای شوت کرده و نگاهی به آخرین پله انداخت و با پیکر بیهوش سوروس اسنیپ که خبر را از بلیز شنیده و به خانه ی گریمولد آمده بود، رو به رو شد.

لرد:
رز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1390/6/30 15:32:27
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سریع یقه اولین مرگخوار دم دستش رو میگیره و اونو به سمت در پرتاب میکنه:
- رز تو اولین کسی هستی که قربانی اربابت میشی. بعدا به خانواده‌ات باقی مونده‌هات رو تقدیم میکنم!

بعد به سمت در کمد میره و با تکان مختصر چوب جادوییش اون رو از جا میکنه و جیمز رو از داخلش میکشه بیرون و با لحن شیطانی میگه:
- پسرم حیفه که تو توی این مهمونی شرکت نداشته باشی. تو که دلت نمیخواد رفیقت گرسنه بمونه؟ پس تو هم برو ور دلش.

و اون رو هم به سمت رز پرت میکنه و میگه:
- البته حرفم رو اصلاح میکنم، ور دلش نه...توی دلش.

صدای قدم های تدی لحظه به لحظه نزدیک تر میشه. جیمز میخواد فرار کنه اما رز با دست عصب گردنش رو به شدت فشار میده تا نتونه از جاش تکون بخوره!
- کور خوندی بچه، هیچ جا نمیری! اولین کسی که قراره خورده بشه تویی.

صدای نعره وحشیانه‌ای به گوش میرسه و تدی در هیبت گرگ در حالی‌که روی کف سالن لیز میخوره و به دیوار میخوره دوان دوان به سمت در نزدیک تر میشه...نزدیک تر میشه...نزدیک میشه...نزدیک میشه و ... بـــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــب!

مورفین که در رو در آخرین لحظه به روی گرگینه بسته بود نگاهی به لرد میندازه و میگه:
- فکر کردم خسارتش از خورده شدن اینا کمتر باشه خب، چیه مگه!

لرد به آرامی طول اتاقو طی میکنه و به در نزدیک میشه. از بیرون در هیچ صدایی به گوش نمیرسه. لرد یقه جیمز رو میگیره و اونو اونقدر بالا میاره تا رو به روی صورتش قرار بگیره و بعد میگه:
- تو دردسر افتادی کوچولو!
و همه مرگخوارها به قیافه وحشت زده اون میخندن.

چند لحظه بعد جیمز روبان پیچ شده و روی یکی از میزها کنار جعبه‌های مجله‌های فکاهی دامبلدور قرار گرفته. مرگخوارها تک تک مشغول بررسی و غارت اتاق هستند و رز به همراه یه مرگخوار دیگه دم در کشیک میده و به صداهای بیرون گوش میده.

- ارباب هنوز هیچ صدایی نمیاد. اجازه میدین درو باز کنم یه لحظه؟
- اگه دلت میخواد یهو بپره و سرت رو برای کله پاچه فردا صبحش از تنت جدا کنه حتما بازش کن!
-

بلاتریکس دسته ای از چیز میزهای فلزی دامبلدور که کاری جز فرت فرت کردن و خرت خرت کردن بلد نیستن رو به ارباب نشون میده و میگه:
- ببخشید ارباب، وقتی همه چیز رو برداشتیم، چطوری میخوایم از اینجا خارج بشیم؟ یعنی با توجه به اون گرگینه ای که احتمالا اون بیرون داره با عصبانیت چرخ میزنه!

- رز، حرفم رو اصلاح میکنم. بهتره یه مرگخوار لای درو باز کنه ببینه اون بیرون چه خبره!
رز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1390/6/30 13:28:40
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 شهریور 1390 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای کشیده شدن پنجه های تدی به در و دیوار به وضوح شنیده میشد و لرد که دستپاچه شده بود دست هایش را بیشتر از همیشه تکان داد و گفت:

- جیمز! حتی یه ببر گرسنه هم این همه آدم نیاز نداره!

جیمز با خونسردی ناخن هایش را از نظر گذراند و گفت:

- ولی فکر کنم حداقل به دو نفر نیاز داشته باشه! و براش فرقی نداره که اون از طبقه ی پیشه وران باشه یا لردان!من توی این کمد قایم میشم چون روحیه لطیفه نمیتونم خون ببینم.

جیمز به سمت کمد رفت و هیچ کس جلویش را نگرفت. در واقع مرگخواران دستپاچه تر از آن بودند که به حرکت او توجه کنند.
هر یک به یک سمت می دویدند و دست هایشان را در هوا تکان میدادند و جیغ میزدند.

- ساکت شید!

با فریاد لرد همه به خود آمدند.

- این طور که بوش و صد البته صداش میاد، اون توله گرگ نیمه دگرگون نمای، دورگه ی بلاجر، داره میاد بالا تا دو نفرمون رو نوش جان کنه.

لرد مرگخواران را از نظر گذراند.

- و مطمئنم که همتون در چنین شرایطی ترجیح میدین که لردتون زنده بمونه و براش جان فشانی میکنین.

دهان لرد با لبخندی شیطانی مزین شد.

- دو راه دارین. راه یک. خط دفاعی ببندین. راه دو. دو نفر از اعضا رو به خوردش بدین و بقیه فرار! فقط هر کاری میکنین سریعتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: چهارشنبه 23 شهریور 1390 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با عجله و مخفیانه به طبقه ی بالا رفته و در نزدیک ترین اتاق چپیدند.
آگوستوس گوشش را به در چسباند و لحظاتی همانطور ماند و بعد گفت: ظاهرا متوجه ما نشدن ارباب.

- خوبه! غارت رو از همین اتاق شروع می کنیم. هر چیزی که فکر می کنید باارزشه رو بردارید. جستجو رو بی سر و صدا انجام بدین. اینجا که خالی شد میریم اتاق بعدی. مفهومه؟ کسی هست که نفهمیده باشه من چی گفتم؟

یک مرگخوار ننه مرده ای دستش را بالا برد: ارباب، ما نفهمیدیم!
- آواداکداورا! بقیه فهمیدن؟
- بــــــــــــــــــله!
- خوبه! شروع کنید.

مرگخواران شروع کردند به گشتن اتاق.

زنوفیلیوس قوطی کوچکی را برداشت و به لرد نشان داد: ارباب، این باارزشه؟
لرد نگاهی به قوطی انداخت: به نظرت کرم فلوبر باارزشه؟ احمق!برو دنبال چیزهای باارزش!... غذای کفتر دامبل رو نشون من میده میگه باارزشه؟... خود دامبل رو دو نات نمی خرن. حالا غذای کرکسش رو میخواد بدزده. هه!... هممم؟ غذای فلامینگوی دامبل؟!

لرد جَلدی پرید و قوطی را از دست زنوفیلیوس قاپید: گفتی این غذای شترمرغ دامبله؟
- باارزشه ارباب؟
- نه! ولی وقتی غذای لک لک دامبل تو این اتاقه یعنی این اتاق، اتاق دامبله! با دقت همه جا رو بگردید. هر چیزی که به ریش دراز مربوط میشه رو بردارید. همه ی اسناد و مدارک مخفی محفل رو جمع آوری کنید. حتی یه تار از خاطرات قدحش رو جا نذارید. کتاب های پیچیده ی جادوهای سفید و سیاه و هفت رنگ رو فراموش نکنید. ابر چوبدستی، ابر شنل، ابر سنگ جادو... هیچی رو جا نذارید.

جنب و جوشی غریب در میان مرگخواران فِتاد و با عجله همه جای اتاق را زیر و رو کردند. هرچه که مربوط به دامبلدور بود جمع آوری شده و در گونی ها و ساک ها ریخته می شد.
مرگخواران چنان سرگرم غارت بودند که متوجه باز شدن در اتاق نشدند و تنها با شنیدن صدایی بچه گانه بود که به خود آمدند:

- چه جسارتا! چطور جرات کردین وارد اتاق پرفسور دامبلدور بشین و اینقدر راحت فضولی کنین؟

عکس های خصوصی دامبل از پارتی های شبانه اش از دستان آنتونین روی زمین ریخت. ایوان شورت گل منگلی دامبلدور را به سرعت به بقچه ی حمامش برگرداند. لینی بیگودی های مخصوص ریش دامبلدور را در کشو گذاشت و رز دست از بلعیدن ذخایر هفت ساله ی آلوچه و لواشک دامبلدور کشید. همه ی مرگخواران به چارچوب در؛ جایی که جیمز نیم وجبی ایستاده بود خیره شدند.

لبخندی شیطانی بر لبان جیمز نشست و بعد:

- جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! تدی! اگه می خوای منو بخوری من تو اتاق دامبلدورم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/6/23 14:50:37

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: پادگان نظامى
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با شنیدن این جمله با احتیاط به سمت تد چرخید. مدتی در سکوت گذشت سکوتی که رز نیز قادر به شکستن آن نبود!

سرانجام لرد سیاه دست از بررسی کردن موقعیت جدید برداشت. بنظر می رسید حق با رز بود. تد در حالت طبیعی نبود.

- هوم... ببینم امشب چندم ماه میشه؟

همه مرگخواران حاضر مشغول محاسبه و حساب کتاب شدند تا سرانجام لوسیوس گفت:
- سرورم.. طبق محاسبات امشب دقیقا چهاردهم ماه میشه چطور مگه سرورم؟

اما قبل از اینکه لرد سیاه حرف یا حرکتی کند لوسیوس و سایر مرگخواران متوجه منظور سروررشان شدند!

ایوان ترسان لرزان گفت:
- س...س...روم... بهتره همه با هم فرار کنیم!
اما بلاتریکس حرفش را قطع کرد:
- نه احمق! چطوری می خوای فرار کنی وقتی راهمون رو بسته شده مگه تو اون هیکل گنده رو جلوی در نمی بینی!
- هر دوتون ساکت شین! وقتی بهتون علامت دادم پشت سر من همه به سرعت می ریم طبقه بالا... اماده... حالا!... اوخ لهم کردین احمقا!گفتم پشت سر من بدوید نه جلوتر از من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power