جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:لرد بیخواب شده و با قصه هم خوابش نمیبرد،به همین خاطر مرگخواران تصمیم میگیرند به جای قصه،برای لرد "رول" بخوانند!

---------------------


_ پس بریم برای لرد رول بخونیم،اما کدوم رول و رول از کی باشه؟!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر کردند...اما خیلی سریع همهمه ای جمع را فرا گرفت...
_رول من ره بخونید...رول من شیر داره،مقوی و خواب آور هسته!
_رول منم شیر داره....رول من رو بخونید،رول بارفیو لهجه داره!
_روف رولاش بیناموسیه،لرد خوشش نمیاد....به نظرم رول من رو بخونید،به هر حال باید بهترین رول رو بخونید،بهترین رول هم از بهترین نویسنده اس،بهترین نویسنده هم...خب رنک بالا سر منو نیگاه کنید!
_نه...رولای رودولف شه نقطه ژیاد داره،همه اش هم شمبل کاریه ژود جمع میکنه داشتان رو،لرد خوابش نمیبره...ولی رولای من خوبه،رولای منو بخونید!
_مورفین رولای تو طنزه،خواب رو میپرونه از سر آدم!
_بسه!

با فریاد وندلین،همهمه مرگخواران فروکش کرد...سپس وندلین گلویش را صاف کرد و گفت:
_بهتره که قرعه بندازیم...اسم هر کی در اومد،میره تو اتاق برای لرد رولش رو میخونه،اگه لرد ضرف چن دقیقه نخوابید،باس بیاد بیرون،نوبت میرسه به نفر بعدی!

مرگخواران،از هیجان صدای تپش قلبشان را میشنیدند...همه منتظر بودند تا اسم آنها به عنوان نفر اول بیرون بیاید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/4/14 19:26:39
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بله! لرد تصمیمش را گرفت، به آرامی چوبدستی اش را زیر ردای سیاهش بیرون آورد و آن را به سمت لینی گرفت.
-شما به چه جرئتی ما رو تهدید کردی لینی؟

لینی که گویی تازه از خواب بیدار شده بود گفت:
-کی ارباب؟ من؟! ارباب! من غلط بکنم! ارباب! باور کنین اشتباه شده! ارباب! من نمی خواستم! ارباب! من فقط می خواستم شما خوب بخوابین! ارباب! ...
-بس کن دیگه! همین حالا بیا به اتاق ما!
لرد سیاه به اتاقش رفت و حشره آبی رنگ هم پشت سرش بال بال زنان وارد اتاق شد.

اتاق خواب لرد سیاه

ولدمورت روی تخت اش دراز کشید و پتو را به تا زیر چانه اش بالا کشید. در آن حالت هچون نوزاد غول پیکر و ترسناکی به نظر می رسید.
-خب لینی، فرمودیم که برامون قصه بگو.
-من ارباب!؟
-بله! خود شما!
-اممم...ارباب، چیزه...من قصه بلد نیستم!
-باید بگی لینی.

چوبدستی لرد به آرامی و به طرز تهدید آمیزی از زیر پتویش بیرون آمد. لینی در حالی که به نوک چوبدستی خیره شده بود، با صدایی لرزان، شروع به تعریف کرد:
-ارباب! یه روزی یه تسترال بود که با سه تا بچه اش زندگی می کرد. اسم بچه هاش شنگول، منگول و حبه انگور بود. بعدش یه روز...
-لینی؟
-بله ارباب؟
-شما ما رو چی فرض کردی؟ چرا اسم تسترال سفیدن؟
-اسم تسترال ها سفیدن؟!
-بله! سفیدن! مگه اینجا محفله؟
-ببخشید ارباب! اسماشون آوادا، کروشیو و ایمپریو بود...

لینی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-یک روز مامان تسترال میره بیرون و به بچه هاش میگه که من دارم میرم بیرون اگه مانتیکوره اومد در زد و گفت من مادرتون هستم، در رو براش باز نکنین.

چشمان سرخ لرد، درحال بسته شدن بود؛ کم کم داشت به خواب عمیقی فرو می رفت.
لینی نفس راحتی کشید و گفت:
-آخرش اینکه مانتیکوره سه تا بچه رو می خوره و خلاص!

ناگهان لرد از جایش بلند شد و فریاد زد:
-غلط کرده!
لینی در حالی که خشکش زده بود گفت:
-کی ارباب؟
-مانتیکوره! مگه اتاق تسترال های اینجا صاحب نداره؟! ما خودمون توی انجمن مون تاپیکش رو زدیم، سوژه دادیم اونجا، ماموریت دادیم حالا یک مانتیکور بیاد تسترال های ما رو بخوره؟
-ارباب این فقط قصه بود!
-برو بیرون لینی!

قبل از اینکه لرد بخواهد تغییر عقیده بدهد و چوبدستی اش را بیرون بکشد، لینی به سرعت از اتاق خارج شد و به سایر مرگخواران پیوست.

لرد فریاد زد:
-اگه تا پنج دقیقه دیگه خوابمون نبره، همتون خوراک نجینی میشین!

بیرون از اتاق

مرگخواران متفکرانه به یکدیگر خیره شدند تا ببینند که باید چه کنند، تا این که یکی از آنها گفت:
-شاید اگر برای ارباب، به جای قصه، رول بخونیم خوابشون ببره.
-

شاید این ایده، زیاد هم بد نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اينكه ايرما از اتاق خارج شد لرد به بقيه ي مرگخواران نگاه كرد. منتظر بود كه يكي از آنها بياد و يه قصه براش تعريف كنه بلكه اين بي خوابي از سرش بپره، اما هيچ كدوم جلو نميومدند. لرد با عصبانيت داد زد:
- دِ چرا منو نگاه ميكنين؟ :vay: يكي بياد ديگه.
ولي بازم هيچ كدومشون نرفت. كسي جرئت نداشت كه جلو بره. لرد همينجور عصباني داشت بهشون نگاه ميكرد و از روي عصبانيت با صداي بلند تري فرياد زد‌:
- خاك تو سرتون كنن! برين يكم از اون محفلي ها ياد بگيرين! يه قصه هايي براي آلبوس تعريف ميكنن كه به دقيقه نكشيده خوابش ميبره!
همگي اين سوال در ذهنشون بود كه لرد چطوري از قصه هاي محفلي ها خبر داره اما مگه كسي جرئت داشت اين سوالو ازش بپرسه! همه خيلي ترسيده بودند و ميدونستند كه اگه يكيشون جلو نره، لرد يه بلايي سرشون مياره كه مرغاي آسمون به حالشون عر ميزنن! در همين زمان ليني كه اصلا تو باغ نبود و فقط دنبال يه راه حل بود با ديدن پيانوي كنار اتاق لبخند گشادي زد و با خودش گفت:
- بالاخره اين رمانا يه روزي به دردم خورد!
پس رو به لرد كرد و گفت :
- ارباب من يه راه حل براي بيخوابي شما دارم.
- آخ جون قصه، بدو بيا كه خيلي خوابم مياد!
اما ليني حركتي نكرد.
- خب پس چرا نمياي؟
- آخه ارباب راه حل من كه قصه نيست!
- پس چيه؟!
- خب ميذارين اون راه حل رو عملي كنم؟
- اول بگو چيه؟
- نه ديگه، اول بگين ميتونم يا نه؟
و اينجوري بود كه يه كل كل طولاني بين لرد و ليني شروع شد. از اين طرف ليني ميگفت اول بايد اوكيشو بدي و از اون طرف هم لرد بود كه ميگفت اول بايد بگي ميخواي چيكار كني. اينقدر اين بحث ادامه پيدا كرد كه در آخر لرد خسته شد و ليني پيروز شد. پس ليني رو به رودولف كرد و گفت:
- برو يكم از شير اون گاوميش هايي كه اونجا هستن رو گرم كن و بيار بده به ارباب.
تا ليني اسم شير رو آورد لرد با عصبانيت گفت:
- نه ... مگه تو نميدوني من از شير حالم به هم ميخوره؟ من شير نميخوردم!
- اگه ميخواي خوابت ببره بايد شير بخوري.
- نه نه نه، من شير ن م ي خ و ر م.
و اين آغاز يه كل كل جديد بين اون دو نفر بود. ولي ايندفه لرد به هيچ وجه كوتاه نمي يومد چون از شير متنفر بود، حاضر بود بميره اما يه ذره شير نخوره اما در مقابل ليني هم كوتاه نمي يومد تا اينكه ليني گفت:
- يا شيرتو ميخوري يا من ميرم و تو ميموني بي خوابيت.
رلد سردرگم شده بود نمدونست بايد چيكار كنه! پس مدتي فكر كرد و بالاخره تصميم خودش رو گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/4 13:44:38
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/4 13:48:36
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب بخون دیگه...
-
- چی شده؟
- هیس!
- به ما گفتی...
- هیــــــــــس... رو با رودولف بودم!

رودولف: دِ!

لرد ولدمورت نزدیک به ربع ساعت به ایرمایی خیره شده بود که در سکوت مشغول کتاب خوندن بود و حتی یک کلمه هم حرف نمی زد. اعصاب لرد در حال خورد شدن بود؛ چیک ... چریک... چروک!

- بخون!

بیرون در مرگخوارها شروع به دویدن در مسیر های مارپیچ کردند و بعضی ناخن به صورت کشیدن، بعضی ها بی صدا جیغ زدن و شیرگاومیش های باروفیو خشک شد و ایرما هم سرجایش چند سکته را رد کرد و خواست بمیرد، اما چون می دانست لرد عصبانی تر می شود جرات نکرد بمیرد.

- خب خب ... اممم یه روزی یه کتاب داره بود که اسمش ریما... میرا... نه ا، ی، ر، م، ا، حالا برعکسش، امریا بود!

ایرما که همینجور ناخن می جوید و همونجوری سرجایش در حال آب شدن بود ادامه داد: عه... بعدش... این ایرما، نه...امریا هه که خیلی کتاب دوست داشت رفت!
- کجا رفت؟

لرد لبه پتو را که تا زیر چانه اش رسیده بود گرفته و با چشمان سرخ درشتش که مثل مار بودند، خیلی معصومانه به ایرما چشم دوخته بود:
- رفتش... خونه گریمولد!
- خونه گریمولد؟!
- غلط کرد! خواست بره خونه ریدل گمشده بود!

ایرما از درون یه چندتا جیغ کشید و خیلی درونی چنگ کشید به پوستش که مرگخوارا که از بیرون نگاه می کردند خیلی کف کردند و ایرما ادامه داد:
بعد این ایرما... یعنی امریا هه...
- عجب اسم مزخرفی داره، امریا. ادامه بده.
- ... رفتش کتابخونه، اونجا امریا هه یک کتاب دید که خیلی تمیز بود، خیلی سالم بود و خیلی چیزای خوب توش بود و عاشق کتابه شد و با همون کتابه ازدواج کرد و تا آخر عمر خوب و خوش زندگی کردن! تموم شد ارباب.
- داستانش اونقدرا هم گریه دار نبودا ایرما، ما متوجه شدیم شما خیلی احساساتی هستید... در کل خوشمون نیومد که بخوایم بخوابیم. یکی دیگه بیا! با کتاب ازدواج کرد؟! عجبا.

و لرد به مرگخوارانی که در آستانه در جمع شده بودند خیره شد، در این فاصله ایرما لرزان لرزان اتاق را ترک کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران مات و مبهوت و البته خواب الود به لرد که بی خوابی به سرش زده بود،خیره شدند...
_ارباب فرمودین قصه؟
_بله...ما خوابمون نمیاد اما میخواهیم بخوابیم...راه حلی پیدا کنید...قصه بگید،لالایی بخونید یا هر کار دیگه..خودتون چجوری میخوابید؟

مرگخواران به یکدیگر نگاهی کردند...
_من همون قصه و لالایی کارسازه برام!
_منم که باید تکونم بدن..چیه خب؟!از بچگی عادت کردم!
_من وقتی تلوزیون مشنگی و این سریالا رو میبینم خوابم میگیره،میخوابم!
_اتفاقا من هم تلوزیون مشنگی میبینم...ولی کویدییچ برتر ایران!اصلا میبینم اینقد خواب آوره که میخوابم!
_البته به شرطی که سرهنگ گزارش نکنه،چون یکهو جوری داد میزنه "وععععع توی دروازه" که خواب یک هفته آدم میپره!
_خواب چی هست؟!

مرگخوران به سمت رودولف که سوال بالا را پرسیده بود،سربرگرداندند...
_نمیدونی خواب چیه؟!
_ولش کنید...این دربونه،اصلا نمیخوابه،وظیفشه!
_اهم اهم!

با سرفه ساختگی لرد،دوباره همه توجهاشن به لرد جلب شد.لرد هم لب به سخون گشود...
_ما با بحث و صحبت های شما خوابمون نمیگیره!

از میان جمعیت،ناگهان پیرزنی کتاب به دست،با ویلچر راهش را از میان مرگخواران باز کرد و به لرد نزدیک شد...
_ارباب...من یک کتاب قصه دارم...میتونم براتون قصه بخونم!
_چه خوب...پس دیگه تا ایرما غصه میگه ما بریم بخوابیم!

مرگخواران قصد داشتند که بروند و به خوابشوان برسند.اما فقط قصد داشتند...زیرا که به نظر نمیرسید لرد به این زودی ها و توسط داستان خوانی ایرما،بی خوابیش رفع شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/4/4 0:56:31
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/4/4 1:04:09
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1395 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوجه ژدید:


- لینی! اینقدر بال هات رو تکون نده!
- هان؟ ارباب من که خواب بودم!

سکوت...

- خب پس... به خوابت ادامه بده...

مرگخواران در سکوت شب در گوشه و کنار اتاق لرد سیاه درازکشیده بودند تا زبانشان لال کسی سوء قصدی به جان اربابشان نکند.

- بس کن رودولف!

رودولف که به سختی بالای آباژور خوابیده بود، از جا پرید:
- غلط کردم! ببخشید ارباب! می بخشید ارباب؟ ارباب دیگه... ارباب من که کاری نکردم.

راستش را می گفت، کاری نکرده بود، اما خب! همیشه در خانه ریدل حق با لرد بود:
- همین ... هیچ کاری نکردن رو گفتیم بس کنی دیگه!
- ارباب هیچی هیچی هم نبود... خواب می دیدیم... جای شما هم خالی ارباب، ساحره ها همه جا بودن. همه جا پر از ساحره، درخت ساحره، ساحره ها تو هوا... ساحره تو دریا...
- رودولف!
- یکی شون هم بود می خواستم ابراز کنم علاقه رو...
- چوبدستی ما کو؟
- خرررر پفففف اصن!

رودولف هم به خوابش در بالای آباژور ادامه داد. لرد دوباره چشمانش را به سقف دوخت.

- از اتاق ما برید بیرون!

مرگخوارهای غرق خواب تشک و لحاف به دست، جیغ کشان رفتند بیرون.

- بانز تو هم برو!
- ارباب چهره و هویتم رو بردن خب، تکون نمی خورم از...
-
- ارباب من رفتم بیرون... مثلا!

لرد تاریکی خواست چوبدستی اش را بکشد که بانز رفت بیرون. هرچند خود لرد هم یک لحظه تعجب کرد که چه طوری بانز را دیده، ولی خب این موضوع اهمیت چندانی نداشت. مهم این بود که؛

- ما خوابمون نمی بره! یکی یک راه حلی پیدا کنه!
- ارباب معجون خواب آورـــ
- ماموریت جانبیتون هم خفه کردن هکتوره!

لرد ولدمورت از تخت پایین آمد و پاهایش را از لبه آن آویزان کرد، نمی دانست مرگخوارها چه خیالی دارند، اما خودش یک راه حل پیدا کرده بود:

- یکی بیاد... برای ما قصه تعریف کنه تا خوابمون ببره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 2 آبان 1394 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

-جن ها...موجودات...پستی ...هستن! تکرار کن!

-اوممم...ارباب...گناه ندارن؟

لرد سیاه برای شکنجه به چوب دستی احتیاجی نداشت...حداقل نه برای شکنجه مرگخواران! نگاهش کافی بود. مغز لاکرتیا خیلی زود متوجه شد که جن ها گناه ندارند. ولی قلبش...
-اوم. هر چی شما بگین ارباب!

دست هایش با طلسم نه چندان قدرتمندی بسته شده بودند. لرد سیاه خسته شده بود. از جن هایی که در طول خانه ریدل می دویدند و در مقابل گرفتن دستور به فریاد زدن جمله "من آزاد شدم" اکتفا می کردند.

لرد سیاه وینکی را فرا خواند!
-وینکی...بیا برای این توضیح بده که جن ها چه موجوداتی هستن!

وینکی ظاهر شد! جلو رفت...پاپیونی را که معلوم نبود در آن فرصت کم از کجا پیدا کرده بود، سفت کرد و با تکان دستش میکروفونی ظاهر کرد. وقتی با تکان بعدی بطری آب را ظاهر می کرد با حرکت دست لرد سایه مواجه شد که کم کم به طرف چوب دستیش می رفت.
-نه نه ارباب...اصلا لازم نبود وینکی رو مجازات کرد. وینکی خودش به زبان خوش شروع به صحبت کرد. ارباب درک کرد. وینکی هیچوقت اینقدر جدی گرفته نشده بود. وینکی جو گیر...وینکی رفت خود را کشت؟...نرفت خود را کشت؟ شروع به صحبت کرد؟ وینکی منتظر دستور بود...ارباب لطفا حرف زد. وینکی دستوری نگرفت. وینکی گیج شد. تعادل روحی وینکی به هم خورد. روح وینکی بد؟

با سکوت لرد، وضعیت وینکی بدتر و بدتر می شد. اشک در چشمان لاکرتیا جمع شد.
-ارباب...یه دستوری بدین. داره عذاب می کشه. طفلکی وینکی...

لرد سیاه متوجه شد لاکرتیا به این سادگی قانع نخواهد شد. تنها یک راه باقی مانده بود!
-وینکی؟ لاکرتیا اینجا زندانیه...و تو زندانبانش هستی. وظیفه داری براش درباره احساساتت حرف بزنی. مسلسلا رو بذار کنار. تا وقتی لاکرتیا رو درست نکردی دست زدن به مسلسل ها ممنوعه.

وینکی نگاهی به مسلسل هایش انداخت. آه سردی کشید. او در آن لحظه جن بسیار مصممی بود...مصمم برای این که هر چه سریع تر لاکرتیا را قانع کند که "وینکی جن بد!"...وینکی و بقیه هم نوعانش!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1394 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_دزد خونه ی ریدل ها تو بودی ملعون؟
_
_دستنوشته های هکتور رو هم تو برداشتی و باعث شدی پرنسس کوچولوی ما قرمز و زرد بشه؟
_
_دماغ ما رو هم تو برداشتی؟
_نه خدایی این دیگه پیش من نیس.

لرد سیاه با نهایت خشم به ریگولوس خیره شد. توی همین نصفه روز به اندازه ناکازاکی خسارت دیده بود،آنهم بخاطر یک بچه ی ملعون ابله بی ارزش جاستین بیبر. خشمی که درون نگاه لرد شعله میکشید باعث وحشت ریگولوس شد،انگار آتش درون چشمانش شعله می کشید.

_میگم که... توضیح میدم بخدا... باو...

لرد به او خیره شد... و در حالیکه زیر چشمی به اجناس دزدیده شده که جلوی رویش روی میز بودند نگاه میکرد با خشمی وحشتناک زمزمه کرد:
_گم شو فقط بیرون.

و ریگولوس که فقط منتظر دستور لرد بود که گم شود فقط بیرون، با افکت بدون هیچگونه بحثی به سمت در رفت. درست در آستانه ی در بود که با صدای لرد متوقف شد:
_بلک!
_
_حواسمون بهت هست.

ریگولوس نفس عمیقی کشید،و با تمام سرعتی که در توانش بود از لرد فاصله گرفت،هر چقدر که میتوانست . باید یک جا قایم میشد تا آب ها از آسیاب افتاده،ملتی که تمایل به جویدن خرخره اش را داشتند آرام می شدند.یک جای دنج،جایی که از فرط کسل کنندگی هیچ کس داخلش نیاید. نگاهش آهسته و با احتیاط به سمت در دفتر آرسینوس چرخید.

یک ساعت بعد

در حالیکه با خونسردی از داخل دفتر آرسینوس که قفلش را با بند کفشش باز کرده بود بیرون می امد،شیشه معجون سرخ رنگ را توی دستش چرخاند. پوزخند زد:معجون فرمانبرداری؟! مگه طلسمش نبود؟!

صدای جرینگ جرینگ به هم خوردن شیشه های معجون از درون جیب های معروفش شنیده میشد . همان طور که بی هدف قدم میزد،صدای قدم های کوچک و کوتاه کسی را حس کرد که کنارش شروع به قدم زدن کرد. زیر چشمی به او خیره شد... و لبخند زد:هی جن!

_هی ریگولوس!
_عمه منو ندیدی راستی؟!

نگاه جن با حسی مرکب از کنجکاوی و علاقه روی شیشه معجون توی دست ریگولوس ثابت شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/3/16 17:56:20
دلیل: "یک ساعت بعد" رو یادم رفته بود بولد کنم :|
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1394 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس چیزی را در جیبش چپاند و به سمت در خانه ریدل ها راه افتاد.آن چیز در جیبش وول میخورد و صدای خفه فریادش شنیده میشد.ریگولوس آرام زمزمه کرد:
-اوه جن کوچولو من میبرمت پیش عمه لاکی...اون عاشق جناست!

غافل ازین که عمه اش یعنی همان جن کوچک و زشت در جیبش بود.

-هی پسر اونقدی که تو جیبت وسیله گذاشتی انگاری هفتاد تا تسترال با بارشون رو اون تو جا دادی!

ریگولوس به مرد قمه بدست چشم دوخت و با لبخندی ساختگی گفت:
-جیبام مده!

-بررسی مدها هم از وظایف رودولف لسترنجه...آی ملت دزد رو گرفتم!

و با یک حرکت ناگهانی روی ریگ پرید و شروع کرد به ریگول تکونی(یعنی ریگول رو سر و ته تو هوا گرفت و تکونش داد)و وسایل زیادی که عبارتند از:قمه جدید رودی، لنگه کفش سیندرلا نارسی، تنبون مرلین، مجموعه وقایع نگاری نارنیا مورگانا، کفگیر راکی، پاتیل هکتور و در آخر یک عدد جن خانگی نقش بر زمین شدند.(بوق بر ادم ضایع).

ملت مرگخوار:
ریگی:

-دوستان من توضیح میدم..باو..

اما مرگخواران مجال ندادند و دزد خانه ریدل هارا کت بسته خدمت اربابشان بردند.

چند دقیقه بعدُمحل زندگی جن های خانگی!


لاکرتیا دوان دوان وارد صحنه شد و بر سر جن های خانه ریدل فریاد زد:
-ای ملت بپا خیزید و علیه انسان های خانه ریدل شورش کنید!

ملت جن:

-امممممم...بیاید حقتونو پس بگیرید بوقیا...هرکی هستش دستش بالا!
ملت جن:

-که اینطور...پس باید از یه راه دیگه وارد بشم!

لاکرتیا فکری داشت...شاید میتوانست از دفتر کار آرسینوس چند معجون خوب برای تحت فرمان درآوردن جن ها پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لاکرتیا ( خواهر الادورا و مدافع حقوق جن های خانگی) در پی شکایت محفل از مرگخوارا به دلیل عدم رعایت حقوق جن های خونگی، به خانه ریدل ها اومده. همراه با لاکرتیا یک دوجین جن خانگی بی سرپناه ِ گوگولی هم وارد خانه ریدل ها شدند. لرد پس از دیدن خرابی های به بار آمده و سر و صدای جن های خانگی، هکتور رو موظف می کنه تا به این مسئله به نحو احسن رسیدگی بکنه. هکتور برای کم کردن شر لاکرتیا نمیتوانست از ورد و طلسم استفاده کند، اما استفاده از معجون هایش همه جا آزاد بود!
هکتور معجون مرگی درست میکنه و به لطایف الحیل به خورد لاکرتیا میده. طبق معمول معجون هکتور درست عمل نمی کنه و لاکرتیا خودش تبدیل به جن خونگی میشه. هکتور در فکر اینه که چطوری از شر این جن خلاص بشه که با ورود ریگولوس بلک معروف به دزد ِ سر گردنه، کور سوی امیدی رو در برابرش احساس میکنه.

=============================

- اینجا چه خبره؟!

لرد سیاه در حالی که از در پاگرد پلکان عمارت ایستاده بود، این را گفت. چهره ی لرد اصلا دوستانه به نظر نمی رسید و هر لحظه ممکن بود منفجر شده و تمام اعضای جمعیت را با پیام game over رو به رو کند و خودش از جان اضافه ای که داشت، استفاده کند. مرگخواران همگی ساکت شده بودند، هیچ کس حتی جرئت سر بلند کردن نداشت. لرد به آرامی از پلکان پایین آمد و گفت:
- این چه وضع پست زدنه؟! این همه سوژه فرعی رو آوردین وسط ماجرا و سوژه اصلی رو فراموش کردین؟! چند بار باید توی نقد ها بهتون یاد آوری کنیم؟!

فرد ِ مجهول الهویهِ شل ِ تازه وارد نگاهی از سر نا امیدی به مرگخواران کرد. انتظار داشت از ورود حماسی و با شکوه او نیز همانند ورود ریگولوس حمایت کنند و نگذارند که از سوژه بیرون انداخته شود، ولی متاسفانه انتظارات نا به جا همیشه سر آدم را به باد می دهند!

- ارباب! این خودش اومد تو؛ ما کاری نداشتیم.
- خودش در رو باز کرد؛ اصلا نمیخواستیم این رو وارد سوژه کنیم ما!
- میخواست ساطوریمون کنه!
- تازه؛ ارباب به مدیریت شما ایراد گرفت، گفت ما لاغر مردنی هستیم! حتما از عوامل محفله که اومده شما رو خراب کنه!

لرد نگاه خطرناکی به فرد تازه وارد انداخت، از همان نگاه هایی که معلوم بود اجل طرف سر رسیده و دیگر امیدی به بازگشت وی نیست. لرد رو به مرلین کرد و گفت:
- روح این فرد رو کشف، ضبط و به عالم بالا منتقل کن، رسالتش رو توی این سوژه انجام داد! دیگه نیازی به حضورش نمی بینیم. جسدش رو هم بندازین توی باغچه، کود میشه، مفیده!

مرلین لبخند شیطانی ای زد. تمام مرگخواران به انضمام لرد سیاه به لحظه ی کشف و ضبط روح اون فرد نگاه می کردند، این اولین باری بود که مرلین می خواست از این کار ها بکند. مرلین رو به جمعیت کرد و گفت:
- امروز می خواییم حقه ی شعبده بازی "روح ِ خفن" رو نشونتون بدیم. اول به یه داوطلب از حضار احتیاج داریم... اوه بله! شما فرد مجهول الهویه! خب شما همینجوری وایسین اینجا. حالا تماشاگران محترم به بنده نگاه کنین؛ ما قراره روح این فرد رو از بدنش در بیاریم!

مرگخواران همگی کف و سوت زدند و مرلین را برای ادامه کار تشویق کردند. مرلین از خود بی خود شد و دستانش را به صورت موجی در هوا حرکت داد و چیز هایی زیر لب زمزمه کرد.
- حالا تو ای روح ِ مجهول الهویه، بیرون بیا! بیرون بیا!

چیز صورتی رنگی از بینی و گوش و چشم و دهن فرد مجهول الهویه بیرون زد! روح ها اصولا رنگ ها متنوعی داشتند! با اشاره دست مرلین روح به سمت عالم بالا رفت و به آدرس"عالم بالا، دست راست" نقل مکان کرد و جسد وی نیز با اشاره بعدی دست مرلین به حیاط خانه ریدل منتقل و به کود اصل ِ طبیعی مبدل شد. همگی دوباره برای مرلین کف و سوت زدند. مرگخواران محو شعبده بازی مرلین شده بودند اما هیچکس متوجه غیب شدن ریگول و هکتور نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!