جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1386 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت باشگاه هافلپافی های اصیل - قسمت 3 - در ادامه خوابگاه مدیران

چند صدای بلند و پشت سر هم مانند شلیک مسلسل شنیده شد و چند نفر به سرعت در خارج برج وحشت ظاهر شدند. شب بود و ماه انوار نقره فامش را به سمت زمین روانه می کرد و چمن ها و مناظر اطراف برج وحشت را روشن می کرد. اما در میان همه این مناظر زیبا برجی خوف انگیز و مطعلق به مرگخواران بنا شده بود و هافلپافی های اصیل هم می خواستند به بالاترین نقطه این برج ، اتاقی که گورکن طلایی در آن پنهان بود برسند و گنجینه دیرینه خود را از آنجا نجات دهند.
پیوز جلوتر از همه سرش را داخل دیوار کرد و بعد برگشت و گفت : « کسی انیجا نیست ، بهتره حرکت کنیم ! »
هافلپافی ها وارد شدند. صدای قدم هایشان بر سطح سنجی برج در کل محوطه می پیچید و طنینی رعب آور ایجاد می کرد.
ماندانگاس ناگهان ایستاد و با صدایی بسیار آرام برای اینکه مرگخواران نگهبان آن را نشوند گفت : « بهتره از این پله ها بالا بریم ... حالا که نقشه رو پیدا نکردیم باید بر طبق حدسیات حرکت کنیم ! »
همه با سر موافقت خود را اعلام کردند و به دنبال ماندانگاس از پله ها بالا رفتند. راه تاریک بود و آنها جلو پای خود را نمی دیدند. پیوز همچنان از دیوار ها سرک می کشید تا اگر مرگخوار در پس آنهاست به اعضای گروه خبر بدهد. وقتی به طبقه دوم رسیدند پله ها قطع شد !
ماندانگاس ناچارا وارد شد ... اما پیوز فراموش کرده بود کشیک بدهد ...
دو مرگخوار از انتهایی راهرویی که هافلپافی های اصیل در آن بودند قدم می زدند و مثل اینکه هنوز آنها را ندیده بودند.
ماندانگاس به سرعت فکر کرد. اگر فرار می کردند یا تی قصد پنهان شدن داشتند صدای پایشان حتما شنیده میشد ... پس چکار باید می کردند ؟؟
...


نقد شد!برسی رولهای خانه ریدل پست شماره 14

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/30 19:34:01
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/30 19:34:47
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
موجي عظيم و قدرتمند از باد زوزه كشان به طرف بلاتريكس حمله ور شد و پيكر او و همراهش را از جا كند و به هوافرستاد.بلاتريكس در حالي كه دست ها و پاهايش را ديوانه وار و وحشيانه در هوا تكان مي داد به سد ضخيم و سفتي كه پيش رويش بود كوبيده شد و پيكر او با صداي تالاپ بلندي بر زمين افتاد.
امكان نداشت آن همه حادثه و اتفاق در مدت كمتر از يك ساعت براي آنها رخ داده باشد.از طرفي در دل به لوسيوس لعنت مي فرستاد كه آن ها را به طرف آن در هدايت كرده بود و از طرف ديگر نگران او بود.سعي كرد كه از روي زمين بلند شود ولي دردي طاقت فرسا كه تحمل آن از عهده ي هر جانداري خارج بود به بدنش نفوذ كرد.
بعد از آن همه اتفاق وحشتناك فكر نمي كرد كه بتواند دردي را حس كند.اين خود نكته ي خوشايندي بود كه هنوز حس در بدنش باقي مانده بود.آرام بر روي زمين داراز كشيد و در حالي كه چشمانش كم كم بسته مي شد در آن سياهي و تاريكي مطلق به خواب فرو رفت.

***
اعضاي محفل


تانكس در حالي كه درد انگشت قطع شده اش به طرز وحشتناكي او را آزار ميداد ، با آن موجودات ريز و عنكبوت مانند كه همچون كرم هايي بدتركيب در حال خزيدن بودند مي جنگبد و طلسم هاي گوناگوني را به طرف آن ها روانه مي ساخت.هيولاهايي كه نامشان در هيچ كتاب و هيچ منبعي درج نشده و هيچ جادوگري تا به حال با آنان برخورد نكرده بود در مقابلشان ديده مي شدند.ده ها چشم ريز و يك دهان گشاد كه در درون آن نيش هاي بلندي تكان مي خوردند و به هم مي پيچيدند قابل مشاهده بود.بوي بد آنها همه جا را فراگرفته بود مايع لزج و چسبنده اي كه از بدنشان مي چكيد يكي از نقاط دفاعي آنان بود.
يكي از آن هيولا ها از بدن لوپين بالا رفت و دهانش را كه همچون دهان مار باز شده بود به طرف شانه ي لوپين گرفت و با دندان هاي كوچك و تيزش تكه ي كوچكي از گوشت وي را از جا كند.
لوپين نعره ي بلندي كشيد و با صداي بلندي گفت:
سيريوس ، تانكس بايد فرار كنيم.اينا خيلي زيادن.
و با دستش به راهي كه قبلا آنجا نبود اشاره كرد:
از اين طرف.

كوچكترين اشتباهي به معناي از دست رفتن جانشان بود.سيريوس بازوي سالم تانكس را گرفت و به طرف خود كشيد و به همراه لوپين آن موجودات جهنمي را كه ديوانه وار جيغ مي كشيدند را به حال خود گذاشتند و فرار كردند.سرعتشان بسيار بيشتر از آنان بود و بعد از چند دقيقه ديگر اثري ازموجودات باقي نماند.چند متر آنطرف تر پيكر بي جاني بر روي زمين افتاده بود.پيكري كه سفيدي صورتش در آن سياهي و ظلمت مشخص بود و در حالت چهره اش اثري از حيات ديده نمي شد.
تانكس كه فراموش كرده بود چند ساعت قبل قصد كشت بلا را داشت به طرفش هجوم برد و دستش را بر روي نبض او گذاشت و نفس راحتي كشيد.
بلاتريكس لسترنج زنده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1385 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
یک دسته ی عظیم موجوداتی خزنده و بدترکیب مانند زالوهایی درشت که سه چشم تو خالی داشتند بر روی جسم داهوف می خزیدند و با دهان های بدقوارها و دندان های زشتشان قصد خوردن او را داشتند. بلاتریکس بلافاصله از جایش برخواست و از جسم نیمه جان دالاهوف و آن موجودات وحشتناک دور شد. او به طرف لوسیوس رفت و با جادویی او را به هوش آورد کاملا معلوم بود که ناتوان است سپس گفت: "اکسیو وند" و چوبدستی گم شده اش را بازیافت. بعد با آخرین توانی که داشت همراه لوسیوس از آن جا دور شد.
او نمی دانست کجاست و به کدام طرف میرود حتی از محفلی ها هم خبری نبود بلاتریکس در دل آرزو کرد که ای کاش آنها نیز به بلایی سخت تر از دلاهوف مبتلا شده باشند، اما تنهایی و گذر در راهرو طویلی که نمی دانست به کجا می رسد همراه لوسیوس نیمه جان چنان باعث قوت قلبش نمی شد.
با تمامی قدرت چوبدستی اش را در دستش محکم نگداشته بود در حالی ترسان به پیش می رفت صدای جیغی بلند از دوردست به گوش رسید بلاتریکس سرش را به طرفی که صدا از آن جا آمده بود برگرداند مدتی تامل کرد ولی بعد به راه خود ادامه داد او در شرایطی بود که خودش بیشتر از همه به کمک احتیاج داشت و اگر هم می توانست این کار را نمی کرد. او میدانست این صدا به طور حتم متعلق به تانکس است. او در حالیکه سنگدلانه به سختی به پش می رفت احساس کرد هوا دارد سرد می شود مدتی بعد صدایی شروع شد و باد شدت گرفت مثل این بود که طوفان شده باشد بلاتریکس تنها در حالی که سعی می کرد سرپا بماند به دنبال جای امنی گشت اما موج طوفان به او نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1385 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در يك لحظه صداي غرشي برخاست وديوار ها به حركت افتادند . آن شش نفر هم در حالي كه با تمام وجود وحشت را حس مي كردند به ديوار هاي متحرك خيره شده بودند تا اين كه چرخش ديوار ها و راهروها به اتمام رسيد .
ــ لوموس !
نور چوبدستي بلاتريكس فضا را روشن كرد وهمه تالار بزرگي را ديدند كه داراي سقف بلندي بود و از چند لوستر قديمي آويزان شده و در ميان لوستر ها تارهاي عنكبوتي ضخيمي تنيده شده بود .
همه چيز آرام شده بود و فضا را سكوتي دلهره آور پر كرده بود اما وحشتي كه لحظاتي قبل حاكم بود از ميان رفته بود .
بلاتريكس با شك و ترديد جلو رفت و صداي قدم هايش در فضا پيچيده شد ، همه منتظر خطر ديگري بودند و ترس بر چهره شان سايه انداخته بود .
بلاتريكس نور چوبدستيش را به انتهاي تالار انداخت و بقيه پلكاني بلند را ديدند كه انتهايش نا معلوم بود .
دالاهوف : بايد چي كار كنيم ؟
لوپين : اين جا به هيچ وجه امن نيست . بايد راهي براي خروج پيدا كنيم .
و به سوي پلكان به راه افتاد ، پشت سر لوپين بلاتركس هم با
گام هاي لرزان پيش رفت و به دنبال آن دو نفر بقيه هم به راه افتادند .
به محض اين كه لوپين پايش را روي اولين پله گذاشت صداي جيغ بلندي به گوش رسيد و احساس ترس دوباره بازگشت . گويي تمام اشيا بي جان آن تالار در حال جيغ كشيدن بودند ، در و ديوار ، پلكان بي انتها ...
صداي جيغ امتداد مي يافت و حاضرين يكي پس از ديگري به روي زمين مي افتادند . اكنون ديگر مثل قبل مجبور نبودند درد جسمي را تحمل كننده آن صدا گويي روحشان را در هم مي فشرد و سرانجام صداي جيغ به پايان رسيد ولي كف تالار مانند هيولايي دهان باز كرد و همه را به داخل خود كشيد .

لو...لومو...آخ..
بلاتريكس : لوسيوس تويي ؟
بلاتريكس صداي دردآلودي را از سمت راستش شنيد و در حالي كه در تاريكي مطلق به روي زانوهايش افتاده بود كورمال كورمال دست هايش را جهت يافتن چوبدستيش روي زمين مي كشيد . وقتي به اين نتيجه رسيد كه اين كار فايده اي برايش ندارد به سمت فردي كه روي زمين افتاده بود رفت و چوبدستيش را از دستش بيرون كشيد و زير لب و با صدايي خسته گفت : لوموس .
نور چوبدستي بر صورت لوسيوس افتاد ، لوسيوس قدرت انجام هيچ كاري را نداشت و به نظر مي رسيد موقعي كه كف تالار دهان باز كرد وآنان را به سوي خود كشيد تمام استخوان هايش شكسته باشد .
بلاتريكس صداي خش خشي را از سمت چپش شنيد و به خيال اين كه قادر است بقيه ي همراهانش را پيدا كند از جا بلند شد و نوك چوبدستي لوسيوس را كه اكنون نوراني شده بود روبه رويش گرفت ولي از ديدن چيزي كه در برابرش بود جيغ كشيد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/11/1 11:59:02
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/11/2 10:43:50
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1385 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
صدا بیدار شده از خلا بود...صدایی سرد،محکم و وحشت انگیز...
در یک لحظه چند اتفاق با هم روی داد؛ نوری آبی، خیره کننده و سرد که در آن اهریمن حکم می راند تمام آن فضای پوچ و بی پایان را فرا گرفت، چشمان هر شش نفر آنها از درد و حیرت گشاد شد و هیولای روی دیوار با عصبانیت نعره کشید.
سینه هر شش نفر فشرده شد و آن نا کجا آباد خالی از هوا شد.
لوسیوس چوبدستی خود را به سمت سرش گرفت و فقط دهانش را مانند ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشد باز و بسته کرد.حباب کوچکی از هوا دور سر او ایجاد شد.
دیگران نیز کار او را تقلید کردند و دور سر هر یک از آنها حبابی تشکیل شد.نور محیط به آرامی رنگ باخت و آنها توانستند اثر وحشتناک آن را ببینند.لباسهایشان کاملا سوخته شده بود و سوختگی تا عمق گوشتشان نفوذ کرده بود.آن شش نفر تبدیل به شش موجود بی پوست و مو و سوخاری شده بودند،طوری که حتی نمیتوانستند به هم نگاه کنند.
چوبدستی هایشان به علت نامعلومی سالم مانده بود، اما صدمات جبران ناپذیری به بدن آنها خورده بود که حتی احساس درد را در آنها کشته بود.
یکی از چشمان دالاهوف از کاسه در آمده بود و جای خود ار به حفره ای توخالی و سوخته داده بود.همچنین یک دست و یک پای سیریوس تبدیل به ذغال هایی خشک شد بودند.
چهره غالبا بی رنگ لوسیوس مانند یک همبرگر نیم پخته شده بود و انگشتان دست بلاتریکس کاملا از بین رفته بودند.
صدایی به درون افکار بلاتریکس نفوذ کرد،صدای لوسیوس بود و در آن هراس و ترس موج میزد:
- این یه ارتباط ذهنیه...سعی نکنید جلوش رو بگیرید چون مطمئنا نه امکانش هست که حباب ها رو از بین ببریم و نه اینکه تارصوتی برامون باقی مونده...یه چیزی که من متوجه شدم اینه که اینجا یه سیاره نیست چون کوچکترین نوری دیده نمیشه...فقط عبور هیولاهای بسیار غول پیکر رو میشه دید...
مسلما دیدن یک انسان نیم پخته و زنده از نزدیک چندان جالب نیست مخصوصا اگر خودتان دچار این وضع شده باشید و تبدیل به یک استیک شده باشید.
اما دیدن این منظره برای آن شش نفر هرگز تازگی نداشت و آنها در طول عمر انسان هایی را دیده بودند که در اثر شکنجه های زجر دهنده دیگر شباهتی به یک انسان نداشتند.
به اطراف خود،به پوچی،نگاهی انداختند؛ تا چشم کا میکرد سیاهی و تاریکی مطلق بود و هر از چند گاهی ستاره دنباله داری در فاصله ای بسیار بسیار دور عبور میکرد.
لرزش شدیدی به همراه صدایی مهیب آنها را از جا پراند،یک ستاره دنباله دار با سرعتی باور نکردنی و دور از انتظار از چند ده کیلومتری آنها عبور کرد و دنباله ای از غبار و نور بر جا گذاشت.
لرزش ها بیش تر شد، بسیار بیشتر...و در یک لحظه همه آنها خاموش شد...آرامشی قبل از طوفان...و بعد در یک آن مجددا نور کشنده همه جا را روشن کرد...کرور ها ستاره دنباله دار با فاصله کم از کنرا آنها عبور کردند و آنها را تا مغز استخوان سوزاندند و همه به سمت یک نقطه در خلا حرکت کردند...برج وحشت!!
========================================
خودتون یه جوری درستشون کنین دیگه...

نقد شده در==>نقد پستهاي خانه ي ريدل ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 14:26:08
[b]The sun enter
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1385 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دست از مبارزه کشیده بودند. هیچ طلسمی در سایه روشن اتاق بر زبان رانده نمی شد و تنها سکوت بود که تازیانه خود را بر یکایک ثانیه فرود می آورد. دانستن این که در کجا به سر می برند مهم ترین مسئله ایی بود که ذهن ها را رها نمی کرد. شاید در آن میان به دنبال نشانی از چیزی آشنا بود.
ناگهان تانکس سکوت را شکست و با صدایی آهسته و لرزان گفت:
_ما کجا هستیم؟ اینجا کجاست؟
اما هیچ کس جواب آن را نمی دانست. مرگ خواران چند قدمی جلوتر ایستاده بودند و تنها انعکاس صدای تانکس را می شنیدند. سدی از سیاهی که در مقابلشان دیده می شد مانع از پیش رویشان شده بود.
لوپین چوب دستیش را به سوی تاریکی گرفت و آرام طلسم " الهمورا " را زیر لب زمزمه کرد. رشته باریکی از نور، سیاهی را شکافت و نمایی از آن چه بروی یکی از دیوار ها بود پدیدار گشت.
شکلی از یک حیوان 5 سر که از هر سرش خون روان بود و آن ها باریکه هایی را تشکیل می دادند که تا دیوار های دیگر کشیده می شد و ادامه داشت. حیوان حرکت نمی کرد. تنها چشمان به سوی آنان چرخید. انگار می خواست مطلبی را برای آنان بازگو کند. نگاهی غمگین که متعلق به حبس شدگان بود.
لوپین ، تانکس و سیریوس چیزی از آن چشمان و علامات دیگر متوجه نمی شدند. همه چیز تازه بود و هیچ چیز را برایشان روشن نمی کرد.
آن ها هنوز هم نمی دانستند که کجا هستند!
آن سه محفلی که محو تماشای آن موجود 5 سر شده بودند ، صدای قدم های کسی که به آن ها نزدیک می شد را نشنیدند.اما ناگهان لوپین چوب دستی خود را به سمت صدا برگرداند. در روشنایی آن چهره لوسیوس نمایان شد که با تعجب لوپین را می نگریست.
_خوبه...حالا از اینجا مستقیم می فرستمت آزکابان!
لوسیوس چوب دستیش را آرام پایین آورد و همان طور که به سمت دیوار مرموز می رفت گفت:
_زیاد هم دلتو خوش نکن لوپین... ما حالا حالا ها با هم کار داریم! البته فکر نمی کنم به این زودی بتونیم از اینجا خلاص شیم!
دوباره تصاویر روی دیوار ظاهر شد. لوسیوس که با دقت به آنان می نگریست پس از مدتی تفکر گفت:
_این تصاویر و این سالن تاریک منو یاد یه جایی میندازه که سوروس ازش زیاد تعریف می کرد. البته زیاد مطمئن نیستم ولی فکر می کنم اینجا برجه وحشته!
نگاه محفلی ها بر او خیره ماند. مطمئنا آن ها نیز چیز هایی در مورد برج شنیده بودند. مطالبی که زیاد خوش آیند نبود . حالا می توانستند معنی نگاه های آن موجود را بفهمند!
در آن میان که شاید همه در حال تفکر برای یافتن راه حلی برای خارج شدن بودند ناگهان صدای وحشتناکی سالن را پر کرد.
_چه کسی وارد برج شده است! باشد که سزای کارش را خواهد دید!



_______________________
نقد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/10/27 14:17:52
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 14:29:14
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدید.

در وزارت سحر و جادو در سازمان اسرار دری وجود دارد که هیچ وقت باز نمیشود. تاکنون خیلی ها سعی کردند از آن در رد بشوند و برای این کار انواع اقسام طلسم ها و فنون جادوگری را که فکر میکردند کارامد باشد بکار گرفتند اما هیچ کدامشان در هدفشان موفق نبوده اند اما به راستی پشت این در چیست؟
---------

- بجنبین ... بجنبین راه بستست باید دوباره برگردیم! لعنتی ها
- اما ما همین الان از اونجا اومدیم بیرون. نمیتونیم دوباره برگردیم.
- هر کار میگم انجام میدیم.
سه مرگخوار سرهایشان را در مقابل بارانی از طلسم ها که از دو سو به سمتشان میامد خم کردند و از سنگرشان فاصله گرفتند و با تمام سرعت به سمت دری که چند لحظه پیش از آن خارج شده بودند حرکت کردند. انگار این دفعه واقعا کار تمام مرگخواران تمام بود چرا که هفت هشت مرگخوار سراسیمه در مقابل سیلی از نیروهای وزارتخانه و محفل هیچ شانسی نمیتوانستند داشته باشند.
لوسیوس و بلاتریکس و دالاهوف برای چندمین بار در آن شب وارد اتاق دایره ای شکل آشنایی شدند که به طبقات بالاتر وزارت منتهی میشد. بلافاصله تا آخرین نفر از گروه سه نفره مرگخواران در را پشت سرش بست اتاق شروع به چرخیدن کرد. در اون میان لوسیوس با آشفتگی گفت:
- این دفعه هر طور شده باید راه خروج رو پیدا کنیم. بیرون میتونیم اپارات کنیم کافیه از اینجا خارج شیم.
اتاق دایره ای شکل با حرکت ناگهانی از چرخش باز ایستاد. بلافاصله هر یک از مرگخواران به سمت دری رفتند تا آن را باز کنند بلکه در پشت آن همان اتاقی باشد که آنها انتظارش را میکشند. اما درست در همان لحظه یکی از درها در آن سمت اتاق بشدت باز شد و سه نفر در حالی که طلسم های خودشان را با خشم به سمت سه مرگخوار میفرستادند وارد شدند.
بلا در حالی که از مقابل یک طلسم ارغوانی رنگ جاخالی میداد با نیشخند گفت:
- به به عمو زاده عزیزم به همراه یاران وفادار اون پیرمرد خرفت! ترکیب جالبیه.
و با طلسمی جواب او را داد. اما سیریوس توجهی به حرفهای بلاتریکس نداشت او بلافاصله به سمت دو همکار خود برگشت و فریاد زد:
- ریموس ، تانکس! نباید بزاریم از اینجا فرار کنند.
اما احتیاجی به هشدار سیریوس نبود! لوپین و تانکس هر دو وارد اتاق شده بودند تانکس مشغول مبارزه با دالاهوف بود و لوپین هم با لوسیوس در حال جنگیدن بود.
سه محفلی در حالی که مبارزه میکردند دائم نام مرگخواران را فریاد میزدند بلکه دوستانشان به کمکشان بیایند و سه مرگخوار نیز با تمام وجود در حال مبارزه با آنها بودند و هیچ کدامشان توجه به دری نداشت که آرام آرام داشت باز میشد. دری که هرگز باز نشده بود و هرگز کسی نمیدانست چه چیزی در پشت آن قرار دارد. در درون آن تنها تاریکی مطلق و سکوت بود گویی هیچ نور و هیچ صدایی قادر به رد شدن از آن در نبود.
ناگهان طلسمی درست در وسط اتاق خورد و انفجار بزرگی را پدید آورد به طوری که هر کدام از مبارزان به سمتی پرتاب شدند. لحظه ای سکوت برقرار شد اما همان چند لحظه هم کافی بود تا مرگخواران صدای چندین پا را بشنودند که از اطراف داشتند به سمت آنها میدویدند. آنها با مرگ فاصله ای نداشتند!
سه محفلی داشتند از جاهای خود بلند میشدند که که با دومین انفجار دود و خاک همه جا را فرا گرفت در آن میان لوسیوس به سمت دو همراه خود رفت و در حالی که به ردای هر دویشان چنگ انداخته بود به همان دری اشاره کرد که باز شده بود و فریاد زد:
-اونجا!
بلافاصله دو مرگخوار از زمین بلند شدند و همراه با مرگخوار سوم قبل از اینکه به سرنوشت خودشان، قبل از اینکه به چیزی که در آن اتاق در انتظارشان بود، فکر کنند وارد آن شدند. بلافاصله لوسیوس سعی کرد در را پشت سرش ببندد اما انگار در قصد حرکت کردن نداشت. با اولین طلسمی که از در وارد شد و درست از بین سه مرگخوار گذشت بلاتریکس جیغ کشید:
- در رو ول کن باید هر چه زودتر فرار کنیم!
سیریوس در حالی که با خشم از روی زمین بلند میشد فریاد زد:
- نباید فرار کنند دونبالم بیاید.
سه محفلی نیز مانند مرگخواران از در وارد فضای پشت آن شدند. درست همان لحظه که لبه شنل سومین نفر ناپدید شد در سویی دیگر دری به شدت باز شد و به دونبال آن فریادی حاکی از وحشت و تقلایی بیهوده برای دوباره باز کردن در. اما در دیگر بسته شده بود و آلبوس دامبلدور با آشفتگی در اتاق دایره ای شکل به سرنوشت سه همکارش فکر میکرد و اینکه شاید دیگر هرگز آنها را نبیندد.

به برج وحشت خوش آمدید!!!

_______________________
نقد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/10/27 14:18:05
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 14:32:57
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1385 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس به آرامي و باگام هايي نامطمئن به طرف گنبد رفت. تمامي اعضاي بدنش آرامشي خاص داشتند.
اميد همانند معجون خوشبختي در رگ هايش جريان ميافت. يعني بلا گنجينه را پيدا كرده بود؟
نگاهي به سقف اتاق انداخت. هنوز هم كسي او را زير نظر داشت. به نزديكي گنبد كه رسيد متوجه موضوعي غير طبيعي شد. هيچ دري وجود نداشت و جويبار و سر چشمه اش هم بسان ماري در علفزار ميان سنگ ها ناپديد شده بودند.
با دستاني خيس ديواره هاي گنبد را لمس كرد، شايد سنگي متفاوت و يا شكافي مي يافت. نمي دانست چه مدت در حال جستجو بوده اما دست هايش ديگر حس نداشتند و لرزه اي بدنش را فرا گرفته بود.
با دستاني لرزان به آخرين اميدش چنگ زد. چوبدستيش تمامي توانش را به كار گرفت و افسون هايي را به سوي گنبد روانه كرد. اتفاقي نيفتاد. چوبدستيش را به گوشه اي انداخت. احساس مي كرد مسافت زيادي را دويده. نفس هايش نامنظم و كوتاه به ديواره هاي سخت و نفوذ ناپزير بر خورد مي كردند.
آنها شكست خورده بودند. گنجينه و بلاتريكس هر دو مدفون در آن برج شوم باقي مي ماندند.
صدايي بم و آشنا دوباره در اتاق طنين انداز شد. يعني لرد بازگشته بود!؟ شبح بار دگر در مقابل سوروس شكل گرفت. اين بار در ميان وهم و نااميدي اي كه او را در آغوش كشيده بود شبح را شناخت.
لرد هيوگو با همان لبخند منحوس در مقابلش بود و چيزي هم در دستانش برق مي زد.
گنجينه صاحبش را يافته بود!



خب با تشكر از تمامي دوستان!! ماجرا تمام شد! فكر كنم بهتر باشه بيش از اين كش پيدا نكنه. در نتيجه شخص بعدي اي كه خواست بنويسه يك ماجراي جديد را در برج ايجاد كنه!!

موفق باشيد
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/25 20:17:05
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1385 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با آرامش خوفناکی به طرف آب سبز روان کشیده میشد. نه صدای قهقهه ها را می شنید، نه موجودات چندش آمیز اطرافش را می دید، و نه درد گزنده پاهایش را حس می کرد...

خم شد و با لذت در آب نشست. چه آرامشی! چه زیبا بود که می توانست امواج کوچک را حس کند! در اوج لذت صدای جرنگی شنید که حاکی از جدا شدن زنجیرهایش بود. آزادی! حالا می توانست به سرچشمه آب برسد، به سرچشمه آن آرامش دست نیافتنی!

به سادگی بر فشار ضعیف آب غلبه کرد و پیش رفت. درست در کنار گنبد رنگین بود. آبشار کوچکی از آنجا به پایین میریخت.. آنقدر نزدیک بود که می توانست دست دراز کرده و حسش کند. قدمی به جلو گذاشت، درست زیر آبشار بود.

با تعجب دریافت که پشت آبشار نورهای رنگینی می رقصند و جا عوض می کنند و سپس به درون سیاهی پوچی که در وسط قرار داشت، رخنه کرده و از بین میروند...

آهسته دست دراز کرد و سیاهی را لمس نمود. در یک آن وحشت سرتاپای وجودش را فراگرفت و فریادی از اعماق دل بیرون داد. سیاهی او را به خود می کشید، مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...

-----

سوروس با وحشت از پشت پنجره بلا را نظاره می کرد. می خواست فریاد بزند، هشدار دهد و او را از خطر برهاند. اما صدا در گلویش خشک شده و او را یارای فریاد زدن نبود!!

صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد که ارواحی در کنارش قهقهه می زدند.همانهایی که مانع رسیدنش به بلا شده بودند. با یک نگاه مرد را شناخت. بی توجه به خطراتی که تهدیدش می کرد به داخل دوید و با تمام توان فریاد زد:

_ ارباب...!!!

در امان بود! با وجود لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه قرن، دیگر چه کسی جرئت میکرد به او آسیبی برساند! لرد لحظه ای سر برگرداند و بی هیچ احساسی او را نظاره کرد. برق امید در چشمان سوروس دوید. اما ناگهان لرد پیچ و تابی خورد و به هوا بلند شد. همچنان که رنگ خاکستری به خود می گرفت و بالاتر می رفت، امید سوروس نیز به سراب مبدل می شد. چه ساده گول یک شبح را خورده بود!

لبخند تلخی زد و به سوی گنبد رنگین دوید. بلا آنجا مبحوس بود، آیا باید او را نجات می داد!؟ به سوی شبح خاکستری برگشت و با یادآوری لرد ناگهان چیزی در خاطرش زنده شد...

-سوروس، باید دنبال جویبار سبز رنگی رو بگیری و به سرچشمه اون برسی.باید سرچشمه رو پیدا کنی! و اونجاست که چیزی رو که براش ماموریت داری رو خواهی یافت!

درجا خشکش زد. گنبد! سرچشمه همین بود. گنج هیوگو مطمئنا آنجا بود...درون گنبد!همانجایی که بلاتریکس محبوس شده بود. بدنش به لرزه افتاد! یعنی ممکن بود؟ ممکن بود بلاتریکس لسترنج،مرگخوار سرافراز ولدمورت، جزئی از گنج نهفته ی لرد هیوگو شده باشد!؟



پست خيلي خوبي بود و ايراد خاصي بهش وارد نيست! بجز چند نكته ي بي دقتي:
نقل قول:
سیاهی او را به خود می کشید...

سياهي او را به سوي خود مي كشيد.
نقل قول:
مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...

تا ابد اسير مي شد.
نقل قول:
صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد

" منعطف" به معنيه پيچ و خم مياد! در جملت معني نميده...به جاش مي تونستي بنويسي معطوف.
نقل قول:
بلا آنجا مبحوس بود،

محبوس بود!

در كل همينطور كه گفتم خيلي خوب بود!!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/9/25 10:01:42
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/9/25 10:03:12
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/25 22:32:00
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1385 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوتی زجر آور که دل هایی مملو از رنج را به یکدیگر پیوند می داد، به کمک صدای شر شر آب و در هم فرو رفتن قطره ها فرو می شکست، با این حال هنوز احساس مرگ در زیر شاخه های فرو شکسته از غرور بر روی بلا فشاری فزون وارد می آورد.
محیط بیش از گذشته به تیرگی مایل نموده بود و تاریکی همچون سایه ای بر روی روشنی آشکار نشانده شده بود. سقف همچون روکشی از رنگ سیاه بالای قصر را پوشانده بود و در بیرون از پنجره، آسمان، ستارگان و حتی ماهی پرفروز دیده نمی شد. در سرزمینی دور افتاده و قصری نهان در زیر سلطه ی نیروهایی اهریمنی مرده هایی آرمیده بودند که روحشان در میان امواجی سهمگین از آب ها و آتشی هویدا همراه با رازهایی بی دلیل دفن شده بود.
در این میان محیط آن جا نیز بی نهایت خفقان آور به نظر می رسید و طریقه ی تنفس در آن جا نیز از بین افکار مغشوش بلا خارج دیده می شد... ناگهان صدای آب ها اندک اندک به پایان رسید. گه گاهی صدای چکه ی قطره ای کوچک بر روی سیل عظیمی از آب های راکد به گوش می رسید و جز آن سکوت محض... در میان هوا توده ای مه مانند همراه با گرمایی طاقت فرسا ایجاد شده بود که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسید... ناگهان بر روی دیوارهای قصر علامت و نشانه هایی ظاهر شدند که در میان تاریکی با رنگ هایی آشکار نمایان بودند... به آرامی نورشان روشن می شد و بعد به سرعت به سیاهی مبدل می شد؛ به همین خاطر بود که تشخیص آن ها از عهده ی بلا بر نمی آمد.
هنوز به طور کامل در آب فرو نرفته بود. صدای ناله های مکرر او در تالار بسته ی آن جا طنین می انداخت و انعکاس آن باری دیگر به گوش می رسید... بلا لحظه ای نفسش را با حرص بیرون داد و بعد به صورتی عمیق هوا را در بینی های خود فرو کشید و بر روی زانوهایش فشاری زیاد وارد آورد. از درد به خود پیچید. چهره اش بیش از گذشته منقبض شد و در هم فرو رفت. در حالی که به سختی تلاش می کرد بیش تر از گذشته روی پاهایش بایستد، چشمانش را بست... حسی عجیب در درون او نشئت گرفته بود... هنوز کلمات لرد سیاه در گوش هایش می پیچید... اما به درستی که راه اصلی را نمی دانست... و تنها به راه رهایی از دشواری های آن جا می اندیشید !
بین زیبایی و رازهای نهفته ی قصر و ظلمت قبر های آن فردی با پاهایی آهنین و تحکمی خالصانه گام برمی داشت. بلا با شنیدن آن لبانش را - که خشک شده بود - باز کرد و آن را کمی تر کرد. سپس نام لرد را زیر لب زمزمه کرد و بعد از گذشت چندین ثانیه با فریادی بلند از جای برخاست. سرش به شدت گیج می رفت و تشخیص محیط برایش بی نهایت دشوار بود. در این بین صدایی از فاصله ی نه چندان دور به گوش رسید:
- بلا... !
بلاتریکس به شنیدن نام خود از خوشحالی بر خود بالید. لبخندی بی رمق بر روی لبان او نقش بست و آرامشی بی نظیر ژرفای وجودش را فرا گرفت. اما طولی نپایید که همین احساس نابود شد و جای آن را تشویش و اضطرابی ناشی از فضا پر کرد.
صدای فریادی گوش خراش و موحش شنیده شد:
- مواظب باش... !
در همان لحظه باری دیگر صدای شرشر آب ها به گوش رسید. اما سرانجام این بار توانست بلا را مجذوب خود کند. او نیز بدون معطلی به طرف بلا حرکت کرد، با این حال در بین راه او نیز عاملی مانع از این کار شد........
-------------------------------------------------
اگه سوژه رو خراب کردم پستم رو در نظر نگیرین !

نمي خوام نوشتت رو نقد كنم فقط يكي دو مورد كه به ذهنم مي رسه رو ميگم.
نوشتت خيلي سنگين بود و علتش هم توصيفات زيادي بودن كه به كار بردي. البته فضاي برج رو خيلي زيبا به تصوير كشيدي اما متاسفانه خيلي هم بي روح بود.
اين همه توصيف وقتي در جهت اصل داستان نباشن و زياد هم باشن نوشته رو خسته كننده مي كنن. در كل به نظرم بايد سعي كني به داستانهات روح بدي!
در حقيقت از توصيفات زياد با كلمات سنگين بپرهيز و سعي كن شخصيت هاي نوشتت رو انساني تر جلوه بدي.
يه نكته ديگه هم اينكه بعضي جاها تكرار فعل رو در جملات پشت هم داشتي!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/16 11:13:18
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/16 11:20:46
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s