جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 06:07
نمایش جزئیات
آفلاین
راه زیادی باقی نمانده بود.
سوروس اسنیپ زیر درختی توقف کرد.نفس نفس میزد ولی علتش خستگی ن.ود.ترس از اتفاقی بود که دیر یا زود قرار بود بیفتد.سوروس نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد.
ترجیح میداد هرگز به مقصد نرسدولی راه فراری نداشت.

-سلام سوروس.تو بازم دیر کردی.
اسنیپ با شنیدن صدا جا خورد.

-زابینی؟خودت هم که همین الان رسیدی.اگه اشتباه نکنم به من گفته بودن که تو توسط چند غول غارنشین کشته شدی.
کاملا واضح بود که بلیز از یاد آوری این موضوع چندان خوشحال نشد.
-اوه..نه..اون ماموریت کمی با مشکل مواجه شد.ولی کسی کشته نشد..غولها اصلا قابل پیش بینی نیستن.حالا بهتره بریم تو.تو که نمیخوای لرد رو منتظر بذاری؟

سوروس با تردید به در بسته مقابلش نگاه کرد.مجسمه سنگی جلوی در به طرز عجیبی کسی را به خاطرش می آورد.بلیز با بی حوصلگی سوروس را کنار زد.چوب دستی را بطرف مجسمه گرفت.

-خوب...رمز امروز چی بود؟کروشیو..کروشیو...کروشیو...نور خیره کننده ای از چوب دستی بلیز خارج شد و به شدت با مجسمه برخورد کرد و... و در باز شد.

سوروس احساس کرد اعضای مجسمه از شدت درد منقبض شده.حتما دچار توهم شده بود.
دو مرگخوار بطرف طبقه دوم خانه حرکت کردند.

-سوروس..تو فکر میکنی ارباب ما رو به خاطر اشتباهاتمون میبخشن؟
اسنیپ با نا امیدی سر تکان داد.
-اشتباهات ما در این ماموریت خیلی بارز و مشخص بود.ما باعث شدیمیکی از هورکراکسها از بین بره.فکر نمیکنم بتونیم انتظار بخشش داشته باشیم.

صدای ناله ضعیفی از یکی از اتاقها به گوش میرسید.دو مرگخوار به مقابل در همان اتاق رسیدند.در خود به خود باز شد.
-اسنیپ...زابینی..بیایین اینجا..شما نصف جشن من رو از دست دادین.

با دیدن منظره داخل اتاق خون در رگهای بلیز منجمد شد.چند مرگخوار در گوشه و کنار اتاق روی زمین افتاده بودند و از شدت درد به خود میپیچیدند.دیوارهای اتاق از مایع سرخرنگی پوشیده شده بود.وضعیت رودولف از بقیه بدتر بود.خون تمام صورتش را پوشانده بود و یکی از پاهایش به طرز فجیعی شکسته بود.لرد سیاه بالای سر مرگخواری که روی زمین افتاده بود و به نظر میرسید لوسیوس مالفوی باشد ایستاده بود و لبخند میزد.مالفوی دوباره ناله ای کرد و تکان خورد.لرد سیاه به اطرافش نگاه کرد.ظاهرا منظره منزجر کننده اتاق اصلا ناراحتش نمیکرد.

-خوب خوب...شما منو کاملا نا امید کردین.مرتکب اشتباهات غیر قابل گذشتی شدین.فکر میکنم دیگه همه حاضر باشن.فعلا همین قدر مجازات کافیه.

صدای ضعیفی از گوشه اتاق به گوش رسید.
-سرورم لسترنج..بلاتریکس هنوز نیومده.
-اوه..چرا...بلاتریکس زودتر از همه شما اومد.اون کاملا امیدورا بود مورد بخشش لرد قرار بگیره ولی...فکر میکنم به اندازه کافی مجازات شده باشه...سوروس مجسمه سنگی جلوی در خروجی رو بیار.

سوروس بالاخره متوجه شد مجسمه به چه کسی شباهت داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات بلاتریکس لسترنج :

هفته ی بدی رو پشت سر گذاشتیم. خانه ریدل از فریاد های ارباب که پشت سر هم " کریشیو " رو داد می زد پر شده بود. سه روز پیش هم ارباب ما رو مجبور کرد که دژ رو آب و جارو کنیم... البته به عنوان تنبیه چون من مطمئنم که تا دو سه سال دیگه ارباب اونجا پاشو نمی زاره...چون تمیزه... و می دونید که...ارباب از تمیزی خوشش نمی آد!

لرد سیاه از دو شکست گذشتش به شدت عصبانیه... مرتب سر ما داد می زنه که چرا نرفتیم جواب سفیدها رو بدیم...بیش تر از همه هم منو مقصر می دونه... به من گفت که من پشیمونم که تو رو مرگ خوار خودم کردم!
من خیلی سعی کردم که جلوی سارا اوانز دووم بیارم ولی نشد... اما من هم یه نقشه ای براش دارم...
لرد تاریکی همین دیروز نظرش عوض شد و به من گفت که دیگه با سارا و بقیه محفلی ها کل کل نکنم! گفت کل کل با اونه مساوی با اخراج از مرگ خواری...

بعد هم یکی تو گوش آراگوگ خوابوند که چرا رفته به محفلی ها توهین کرده! فکر می کنم که شبا یه خوابایی می بینه...
به پرسی و جولیا و هوریس هم اخطار داده که به جای اینکه برن با حرفاشون اعصاب محفلی ها رو علیه ما تحریک کنن برن 10 خط مدرک بنویسن! البته می دونید که...اخطار ارباب یعنی شکنجه!

بلیز و رودلف و گراپ و آنی مونی هم یه چند وقتیه پیداشون نیست...فکر کنم یه جایی همین گله گوشه های خونه قایم شده باشن...خب حق دارن...می ترسن بگرینشون ببرنشون آزکابان!

ولی من خیلی ناراحتم! به خاطر ارباب... آخه اون هم ناراحته و مرتب گلدون رو می زنه تو سر ناجینی تا دلش خنک بشه! خیلی عصبی شده... هرچی هم براش آب قند می برم و براش غذاهای خوشمزه درست می کنم بازم نمی خوره و با من دعوا می کنه!

اما به نظر من هم نباید ارباب می رفت اون تهدید رو می کرد... آخه... خب... ارباب نباید محفلی ها رو دست کم بگیره! اون تهدید باعث شد در اولین روزهای بازگشتش جلوی ملت خراب بشه!
خب ... می دونید چیه؟... می دونید الان ملت چه فکر می کنن؟ می گن اسمشو نبرشونم سرش خورده به یه جایی یا از همین حرفا!
اوه...خدای من! چی دارم می گم! اگه ارباب این دفترچه رو پیدا کنه ، آواداکدورا که سهله من رو از سقف آویزون میکنه و جنازمو می ده ناجینی بخوره!
پس بهتره تا دیر نشده این ورق رو از بین ببرم!
چون امکان این که محفلی ها بریزن اینجا و اینجا رو تسخیر کنن خیلی زیاده و ممکنه اینو پیدا کنن و به ضعف های ما پی ببرن! پس من اینو پاره می کنم... به امید پیروزی سیاهی بر سفیدی...
سایه لرد فقید مستدام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا را خاموشي فرا گرفته بود..او منتظر شخصي بود كه به كمك او بتواند به مرگخواران بپيوندد.او داست كه نسل جادوگران را از گند زاده ها و مشنگ ها پاك كند.او از تمام آنها بدش مي آمد.
چشمانش در روشنايي اندك خورشيد ميدرخشيد و ميدانست كه با ورود به اين دسته،منتظر تعداد زيادي مرگ و لذت از شكنجه بايد باشد.قطرات اشك از چشمانش بيرون آمد و با سرعت بسيار كمي،انگار كه دوست نداشت از پوست او جدا شود،حركت ميكرد.
پدر و مادرش هم او را دوست نداشتند.آنها،او را از خانه بيرون كردند.از اين ميترسيد كه،براي ماموريتهايش در نقش يك مرگخوار،مجبور به كشتن آنها كند.درست بود كه آنها او را بيرون كرده بودند،ولي از هنوز آنها را دوست داشت.اصلا نميدانست كه آيا ميتواند براي مرگخواران كار كند؟لحظه اي پشيماني وجودش را فرا گرفت.

ناگهان،مردي سياهپوش جلوئش ظاهر شد.شخص سياهپوش به اطراف نگاه كرد.آنجا دهكده اي ويران شده بود كه ديگر هيچكس در آن زندگي نميكرد.عروسك هاي يك دختر كوچك گوشه اي افتاده بود و خاك بر رويش نشسته بود.فرد سياهپوش خم شد و آن را برداشت و لبخندي زد.با دست اشاره كرد و آن جوان هم دنبال او رفت.در راه انواع وسايل را ديد.چوب دستي،جارو پرنده نيمبوس 2000،كتاب طلسم هاي سال سوم هاگوارتز و بسيار وسايلي متفاوت ديگر،كه قابل استفاده نبودند.به اين فكر ميكرد كه روزي بچه هايي در آنجا زندگي ميكردند و با خوشحال بازي ميكردند و هيچوقت فكر نميكردند ممكن است،چه بلايي بر سرشان بيايد.آيا بچه ها هم روح داشتند؟

بعد از مدتها قدم زدن،جادوگر سياهپوش بالاخره شروع به حرف زدن كرد.
-اين ها را مرگخواران انجام داده اند.خيلي وحشتناك است ولي ما از اين كارها لذت ميبريم.آيا با اين احوالات تحمل داري كه به گروه ما بپيوندي؟اگر منصرف شدي،همينجا آپارات كن و فرار كن.مطمئن باش،از اين كارت جلوگيري نميكنم.
لحظه اي مكثت كرد،با پايش قفسي را كنار زد و دوباره ادامه داد:
-اين كار نياز به روحيه اي قوي و قدرتي وصف ناپذير ميخواهد.هر فردي نميتواند عضو شود.براي عضويت بايد از همه چي بگذري.از همه چي!آيا هنوز قبول داري كه به گروه ما بپيوندي!؟

پسرك كه تصميم خود را گرفته بود،با صدايي لرزان گفت:
-بله ميتوانيم.من دوست دارم كه جامعه جادوگري از خون لجني ها و مشنگ ها پاك شود.من تا آخر عمر به لرد وفادار ميمانم!هر كاري هست بگوييد تا انجام دهم!

آن شب،او تصميم خود را گرفته بود و مرگخوار شد.هفته ها بعد،كشتار و شكنجه افراد را نتوانست تحمل كند و اقدام به خودكشي كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

خاطره ...
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-آواداكدورا ...
نور سبز، از چوبدستي‌ام كه به نورسبزها عادت كرده بود، بيرون جهيد و به سينه مردي لاغراندام اصابت كرد!

پسرك كه افتادن پدرش را ديد، گريه كنان به سويم آمد: پدرم رو زنده كن ... التماس ميكنم ... پدرم رو زنده كن ...

چوبدستي‌ام را جلو اوردم و به جايي كه فكر ميكردم سر پسرك آنجا باشد گرفتم: آواداكدورا ...

همچنان صداي گريه‌ي پسرك مي‌آمد ...
پايين را نگاه كردم و پسرك را ديدم كه قدش از آنچه هست ميزدم كوتاهتر بود! دستانش را كه بالا آورده بود به زحمت تا شكمم ميرسيد!

حسي چندش‌آور به من هجوم مي‌آورد كه موجب شد پسرك را با كروشيو از خود دور كنم!
پسرك كه به خود ميپيچيد همچنان كنار پدرش زانو زده بود و گريه ميكرد ...

مرگخواري، كه ارباب به همراهيم فرستاده بود، به سمت پسرك خيز برداشت!
به ياد آوردم كه او از قزوينيان فراري‌اي بود كه به ارباب پيوسته بود ...


از آنجا دور ميشدم و صداي گريه‌ي پسرك را كه زير ضجه هايش گم ميشد را از پشت سرم ميشنيدم ...

مرگخوار همكارم دوان دوان خود را به من رساند! از اون نپرسيدم سرانجام چه شد! او هم مانند من ميدانست كه هيچكس نبايد ميفهميد مرد را چه كسي كشته است، حتي پسركي پنج ساله ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ... سینه اش با هر نفس بالا و پائین می رفت... دیگر نمی توانست تحمل کند...با هر نگاهی به هر صفحه تاریخ جادوگران خشمش بیشتر میشد.
نمی توانست تحمل کند نژاد بدتر از نژاد برتر پیشی گرفته و باعث شده آنها همچنان با طلسم خود را از دید آن مشنگ ها پنهان کنند.
تقریباً از همان ابتدا جادوگران سفید خود را از دید مشنگ های خار و ذلیل پنهان می کردند ولی سیاهان و آنان که خون اصالت در رگ هایشان جاری بود با این امر مخالف بودند.
دلیلی نداشت که جامعه مشنگ آزادانه عمل کند و این در حالی بود که آنها باید هر کار را در خفا و پنهان بودن انجام میدادند.

و از همان ابتدا نیز خون اصیل ها را بد و آن کثافت زاده ها را سفید و خوب می نامیدند...
آیا واقعاً مرگ خواران خوب بودند یا بد؟ آنها برای آزادی عمل خدشان مقابله میکردند... آنها نمی خواستند از نژاد پست و خوار عقب بیفتند و به خاطر آنها کار های مهمشان مخفیانه انجام شود.

ورقی دیگر زد...خشمش بیشتر شد...مشنگ ها جادوگران را میکشتند ... ( البته اگر قادر به این کار بودند) آنها را زجه میدادند و از خود طرد میکردند.
و این درست نبود.
خرناسه ای از سر خشم کرد و بلند شد ... حال دیگر وقت خدمت به کسی بود که می خواست آنها را از پستی و خواری در بیاورد...
لرد ولدمورت تنها مدعی ای بود که قادر به انجام این کار بود!

کمی بعد او در حالیکه سرش را جلوی هیکل گران پیکر سرور خود پائین آورده بود نشان یک اسکلت و مار بر روی بازویش حک شد.
"هم اکنون وقت پاک سازی دنیا بود!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز گرم در بیابان

شنهای بیابان داغ و راون بود و کف پاهای هیولا را میسوزاند.بیابان در سکوت فرو رفته بود و تنها چیزی که این ارامش را بر هم میزد صدای شلاق زدن های رذیلانه و زوزه های دردناک بود.

موجود عظیم جثه گاری بزرگی را که با صندوقهای شاتوت صحرایی اندود شده بود حمل میکرد.

پارچه ژنده ای را به دور کمر خود بسته و دیگر هیچ به تن نداشت.صاحب گاری بر جای گاه نرم خود تکیه زده بود و هراز گاهی ابی خنک را که با خود به همراه اورده بود مینوشید اما هیچ گاه از هیولا غافل نمیشد.هر گاه سستی را در پاهای او میافت با شلاقی که در دست داشت او را به جلو میراند.

راه درازی در پیش بود....

کافه شاتوت صحرایی

در دهکده هاگزمید کنار مغازه الیوندر کهنه کار کافه ای قدیمی با مشتری های سنتی قرار گرفته بود که ان را شاتوت طلایی مینامیدند.نوشیدنی های این مکان که از عصاره ی شاتوت گرفته میشد در دنیای پر رمز و راز جادو جایگاه خاصی برای خود به دست اورده بود.

اما چیزی که مردم کنجکاو را به سوی کافه میکشاند حضور غولی عظیم در کالبد خدمت کار این کافه بود.

چند روزی بود که در کافه بحثهایی در مورد به قدرت رسیدن مردی جاه طلب شنیده میشد.

مردی که تصمیم به سلطه بر کل دنیا را دارد.حتی این موضوع به پیام امروز هم کشیده شده بود.بعضی ها به این مسئله میخندیدند و بعضی دیگر نگران و ناراحت میشدند.میترسیدند که نکند گریندل والدی دیگر در حال ظهور است.

صحبت هایی که میشد حاکی از این بود که این مرد به دنبال پیروانی برای خود است.پیروانی که اهداف شیطانیش را عملی کنند.

در حالی که مردم با بی توجهی در این باره صحبت میکردند.هیولا با دقت به کلمه کلمه این صحبتها گوش میداد.او به فکر ازادی بود.سلطه بر جهان وسوسه انگیز بود.اما ایا ارباب سیاه او را به جمع مریدانش راه میداد.باید مطالب بیشتری را در رابطه با او میفهمید.شاید تنها راه ازادی او میبود.

و چند روز بعد موقع طلوع خورشید صبگاهی وقتی مغاز دار درب کافه رو گشود هر چه گشت و صدا زد اثری از هیولا نیافت.

ورودی خانه اربابی ریدل

با حسرت به پنجره های خانه اربابی نگاه میکرد نشانه هایی از حیات در خان ب چشم میخورد دودی که از دودکش به بیرون ترواش میکرد و نوری که از پنجره های به بیرون پرتاب شده بود این مسئله را تایید میکرد.

ایا او را به جمع خود میپذیرفتند.

قدم پیش گذاشت و چند تقه به در زد.

داخل خانه اربابی

اکنون رو در روی مردی زیبا چهره زانو زده بود حتی در این حالت هم از مرد کمی بلند تر بود.

صدایی سرد و بیروح پرسید:
-اسمت چیه هیولا؟!

با لکنتی که به ذهن کندش مربوط میشد جواب داد.
-اس..م من ه..ست گرا..و..پی

مرد درست در چشمان هیولا خیره شده بود گویا داشت در ذهنش کند و کاو میکرد و سوالهای خود را از ذهن او میپرسید.

گراوپ این را حس میکرد.

گویا برای ارباب جدید مهم نبود که او از چه قومیست برای اون فقط قدرت مهم بود.فقط قدرت و همینو بس.

-خب گراوپی برای اینکه وفاداریتو به من ثابت کنی یه کاری برات دارم.که البته فکر کنم ازش استقبال کنی(چشمانش ریز کرد و هیولا را از نظر گذراند)نظرت چیه که بریو یه درس خوب به اون کافه دار پیر بدی...هان؟!

تنها چیزی که از خانه به بیرون تراوش میکرد صدای خنده های دیوانه وارد یک هیولا بود.

چند روز بعد

پیام امروز

امروز صبح ماموران وزارت سحرو و جادو جسد جوزف ژاوسکی کافه دار محبوب هاگزمید که به طرزی فجیع خفه شده بود را پیدا کردند.این در حالیست که از غولی که در مغازه او خدمت میکرد نیز خبری نیست.ماموران وزارت به این خدمتکار عظیم مشکوک هستند.


و اکنون نشان سیاه بر بازوی بزرگ و پشم الود هیولا خودنمایی میکرد او یک خادم وفادار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/1 9:23:43
آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 05:11
نمایش جزئیات
آفلاین
چون روز روشن بود ، گویا همین دیروز بود که ...

صحنه در تاریکی مطلق فرو میره و دوباره در حالیکه بک گراند زرد مایل به نارنجی داره روشن میشه و خاطرات گذشته رو نمایش میده

پسرک جوان موقرمزی که سنش چیزی در حدود 20 یا 22 سال بود ، روی کف پوش قدیمی و خاک گرفته خانه ریدل ها مقابل لرد سیاه با نهایت افتادگی و شادی زانو زده بود و در حالیکه زبانش از فرط شور و شادی بند آمده بود و در پوست خود نمی گنجید ، به سخنان گوهر بار و ارزشمند لرد سیاه گوش فرا داده بود .

دوربین با ظرافت به سمت جلو هدایت میشه ، و روی لرد سیاه و پسرک جوان زوم میکنه

پسر که از تعجب با دهان باز به لرد سیاه خیره شده بود ، تعظیم بلند بالایی میکنه و با خوشحالی و افتخار هر چه تمام تر ، بازوی سمت چپش رو مقابل لرد سیاه قرار میده و با نهایت رضایت به پرتوهای سرخ رنگی که از عمق چوبدستی لرد سیاه روی بازو و مچ دستش جاری می شده چشم دوخت .

دوربین به سمت عقب سوق داده میشه ، لحظه ای توقف میکنه ، سطل دود گرفته ای رو از فاصله چند متری نمایش میده ؛ به آرامی به سطل نزدیک میشه و به شیوه هنرمندانه ای وارد سطل میشه و این بار هم تنها چیزی که رویت میشه سیاهی هست ، سیاهی مطلق

پرسی ویزلی که اکنون تا حدودی شکسته شده بود ، با مرور خاطرات پیوستن به جرگه سیاهی و خدمت به ارباب خودش ، سعی میکنه بیشتر از گذشته طوری باشه و طوری فعالیت کنه که مهمترین ملاک در فعالیتش رضایت لرد سیاه باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
امارت اشرافی در زیر نور ماه دلگیر تر از همیشه نمایان بود . صدای پرندگان و جانوران شب بود که رعب انگیز تر از همیشه ماه را رنگ باخته تر میکرد . نوری که از داخل خانه ساطع میشود در بین درختان خمیده سایه می افکند و آنها را غول های شب میساخت . صدای جیر جیرک کوچک تنها صدایی بود که سکوت سنگین گروهی را که پشت باغ جمع شده بودند میشکست . هر از گاهی صدای ناله ای از میان جنگل بلند میشود و دل ها را به آتش میکشید ، فریادی رقبت انگیز که مو را به تن تجمع شنل پوش سیخ میکند .

یکی از شنل پوش ها که موهای ژولیده اش از کنار شنل اش بیرون زده به بقل دستی خود گفت : میگن به لرد خیانت کرده ؟
- نه ، باعث تاخیر شده ، اون باید زودتر از این ها میمرد ، برنامه ها رو بهم ریخته .
- پس نتونسته اونو بکشه ؟
- لرد اینطور مطرح کرد .

ناگهان فریادی بلند شد و به همان سرعت خاموش شد .

لرد از بین درختان بیرون آمد و کمربندش را محکم کرد ... پشت سرش نجینی فیش فیش کنان با شکمی ورم کرده حرکت میکرد . لرد لیوان شیرموزی از غیب ظاهر کرد و یک نفس سر کشید و سپس گفت : به نظرم این بچه لوسیوس زیادی سوسوله ... حقش بود نجینی بعد از شکنجه بخورتش

از وسط جمعیت یکی وز وز کنان پرسید : ارباب دراکو چه گناهی مرتکب شده بود ؟

لرد به دنبال صدا گشت ، اما آن را پیدا نکرد و اخم کنان گفت : رفته بود محفل ، بدون اجازه من بچه ها رو اذیت کرده بود .

و این چنین بود که لرد بچه ها رو دوست میداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس تصمیم خود را گرفته بود او ماه ها با خود کلنجار رفته بود
تا به امروز که تصمیم قطعی خود را گرفت زاخاریاس تصمیم گرفته بود تا آخرین قطره خونش را در راه سلطه تاریکی و خدمت به به لرد سیاه بدهد.
شب سردی بود و هوا سوز داشت او داشت با جاروی سفری خود به سمت مخفیگاه ارباب حرکت می کرد چون شنیده بود این روز ها تمام خطوط جسم یابی کنترل می شود. او نمی خواست تا مخیفیگاه اربابش را لو بدهد.
باد صورت زاخی را نوازش می کرد او با سرعت از کنار جنگل مخوفی عبور می کرد و مناظر وهم انگیز آنجا را پشت سر می گذاشت زاخاریاس به محل مخیگاه نزدیک تر می شد هیچ برگشتی وجود نداشت او مصمم بود زاخاریاس یک مدرک دال بر وفاداری اش به ولدمورت داشت او به در وازه های گورستانی که به عنوان مخفیگاه ولدمورت استفاده می شد نزدیک شد از سرعت خود کاست و از جارو پایین پرید دو مرگ خوار جلوی در گورستا ایستاده بودند و گپ می زدند زاخی نفسش را حبس کرد و نزدیک رفت
ـ دورود بر شما برادران
مرگخوار ها جوب دستی هایشان را کشیدند و به صوی زاخی نشانه رفتند.
یکی از مرگخوار ها گفت :تو دیگه کی هستس این جا کاروانسرا نیست برگرد و برو وگرنه می کشمت.
زاخی : من خبرای مهمی برای ارباب دارم
مرگخوار ها که تعجب کرده بودند کمی با هم پچ پچ کردند و بعد یکی از آن ها داخل رفت و چند دقیقه بعد باز آمد
ــ می تونی ارباب رو ببینی شانس آوردی که ارباب الان دنبال نیروی تازه اند به نفعته که کار مهمی ئاشته باشی کار احمقانه ای هم نکن.
زاخاریاس وارد گورستان شد همه جا تاریک بود و این ور و اون ور قبر هیی به چشم می خورد و چند درخت بی برگ هم در محوطه بود وسط گورستان کلبه ای وجود داشت. زاخاریاس لحظه ای ایستاد و بعد در زد و وارد شد

در کلبه صندلی مرمری بزرگی رو به شومینه و پشت به شومینه قرار داشت ولی بقیه وسایل کلبه داغان شده بود
زاخاریاس جلو رفت تعظیم کرد:
ــارباب
ــ پس تو می خواهی به ما بپوندی برای این که من به وفاداری تو اعتماد کنم چه کردی؟

ــارباب من یک محفلی رو کشتم ولی قبل از مرگش اطلا عات جالبی داد اونا این مخفیگاه رو پیدا کردن من هم آدرس رو از او گرفتم قرار 2 روز دیگه به این جا حمله کنن.
ولدمورت که تعجب کرده بود گفت:
ــپسر تو خدمت بزرگی به من کردی آستین دست چپت رو بزن بالا

زاخاریاس که از ته قلب لبخند می زد فریادی کشید و بعد به خالکوبی دستش خیره شد
............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i]
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل تالار سنگي طويلي كه قطران باران بر شيشه هايش برخورد مي كند ، دو نفر در حال صحبت با يكديگرند ، يكي روي صندلي باشكوهي نشسته و ديگري در برابر آن مرد روي زمين زانو زده و منتظر شنيدن حرف هاي اوست .
لرد : لسترنج مي خوام به يه ماموريت بري .
رابستن : امر بفرمائيد ارباب .
لرد : بايد بين محفلي ها بري و بينشون تفرقه بندازي ... براي شروع كار سختيه ولي من ازت انتظار دارم .
رابستن : جانم فداي لرد تاريكي .
سپس از جايش بلند شد ، تعظيمي كرد و از تالار خارج شد .
هنوز مردد بود ، نمي دانست كه مي تواند اين ماموريت را انجام دهد يا نه . حتي لحظه اي به فكرش رسيد كه دوباره پيش لرد بازگردد و براي انجام اين ماموريت اعلام ناتواني كند .
ندايي دروني به او گفت : اگه پيش لرد بري و از انجام ماموريت سر باز بزني مطمئن باش مي كشتت . اگه هم به ماموريت بري احتمال كشته شدنت بالاست . حواست باشه كه هنوز علامت شوم روي دستت داغ نخورده ، مي توي فرار كني تو هنوز كاملا به عنوان مرگخوار شناخته نشدي .
و اين گونه شد كه رابستن در نيمه ي شب از آن جا فرار و خود را از لرد دور ساخت و مدتي را مدام در ترس از خشم لرد زندگي كرد .


رابستن كه توانسته نشاني لرد سياه را بيابد با پشيماني به نزد او باز مي گردد وسعي مي كند به اين نينديشد كه لرد سياه به خاطر فرارش در شش ماه پيش و نافرماني از او چگونه با او رفتار خواهد كرد .شايد اگر موفق نمي شد كه از ماموريت محفلي ها اطلاع پيدا كند هرگز بازنمي گشت و خطر مرگ وشكنجه ي لرد سياه را به جان نمي خريد ولي رابستن اميد داشت ...اميد به بخشش لرد .
رابستن در حالی که ترس تمام وجودش رو پشونده بود ، استوار ولی با درونی لرزان در برابر ولدمورت ایستاده بود و جرات بلند کردن سرش را نداشت .
لرد سياه پشت به رابستن روي مبلي نشسته واز آينه ي قدي رو به رويش كه ماري در پايين آن چمباتمه زده و فيس فيس مي كند به رابستن خيره شده .
لرد سياه : لسترنج... شجاعت خوبي دراي ولي در عين حال يه ترسوي تمام عياري . هيچ كدوم از مرگ خوارهاي من در خواب هم نمي تونن نتيجه ي خيانت به لرد رو تصور كنن ولي تو به راحتي فرار كردي ...ولي مي تونم بگم كه اگه علامت شوم روي دستت حك مي شد امكان نداشت جرعتشو پيدا كني كه از من نافرماني كني درست نمي گم لسترنج ؟
رابستن مكث مي كند ، ابتدا سرش رابالا آورده و به چهره ي لرد نگاه مي كند . پنجره ي كثيف و مات اجازه ي ورود انوار طلايي رنگ خورشيد را تا حد زيادي مي گيرد و به همين دليل تالار كم نور و تاريك است ، همان گونه كه لرد سياه مي پسندد .
رابستن در حالي كه صدايش مي لرزد : حق با شماست ارباب .... اما من براي بازگشت پيش شما يه هديه آوردم ...چيزي كه شايد بتونه كار احمقانه ي منو در چند ماه گذشته جبران كنه .
لحن صداي لرد سياه تغيير مي كند : چه نوع هديه اي ؟
ماري كه در پايين آينه ي قدي چمباتمه زده به طرز تهديد آميزي فيس فيس مي كند .
رابستن : اطلاعاتي در باره ي محفل .
لرد سياه : منتظر شنيدنش هستم ...شايد بتونه كمي از مجازاتت كم كنه .
رابستن كه حالا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده بود گفت : محفلي ها نشوني چند تا از مرگخوار ها رو گير آوردن و قرار شده كه به اون جا حمله كنن و نشوني شما رو از زير زبونشون بيرون بكشن .
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن چشم پوشي كرد واو را بخشيد .


رابستن در حالي كه آستين دست چپش را بالا مي زند : جانم فداي لرد سياه .
لرد سياه : اميدوارم ديگه اشتباهات گذشته رو تكرار نكني .
رابستن : مطمئين باشيد ارباب .
لرد سياه چوبدستيش را بالا برد و در حالي كه در نوكش نور سرخ رنگي مي درخشيد آن را پايين آورد .
رابستن از درد فرياد كشيد و در همان لحظه علامت شوم در ساعد دست چپش حك و رابستن در میان فریاد هایش لبخند رضایتمندانه ای زد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!