راه زیادی باقی نمانده بود.
سوروس اسنیپ زیر درختی توقف کرد.نفس نفس میزد ولی علتش خستگی ن.ود.ترس از اتفاقی بود که دیر یا زود قرار بود بیفتد.سوروس نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد.
ترجیح میداد هرگز به مقصد نرسدولی راه فراری نداشت.
-سلام سوروس.تو بازم دیر کردی.
اسنیپ با شنیدن صدا جا خورد.
-زابینی؟خودت هم که همین الان رسیدی.اگه اشتباه نکنم به من گفته بودن که تو توسط چند غول غارنشین کشته شدی.
کاملا واضح بود که بلیز از یاد آوری این موضوع چندان خوشحال نشد.
-اوه..نه..اون ماموریت کمی با مشکل مواجه شد.ولی کسی کشته نشد..غولها اصلا قابل پیش بینی نیستن.حالا بهتره بریم تو.تو که نمیخوای لرد رو منتظر بذاری؟
سوروس با تردید به در بسته مقابلش نگاه کرد.مجسمه سنگی جلوی در به طرز عجیبی کسی را به خاطرش می آورد.بلیز با بی حوصلگی سوروس را کنار زد.چوب دستی را بطرف مجسمه گرفت.
-خوب...رمز امروز چی بود؟کروشیو..کروشیو...کروشیو...نور خیره کننده ای از چوب دستی بلیز خارج شد و به شدت با مجسمه برخورد کرد و... و در باز شد.
سوروس احساس کرد اعضای مجسمه از شدت درد منقبض شده.حتما دچار توهم شده بود.
دو مرگخوار بطرف طبقه دوم خانه حرکت کردند.
-سوروس..تو فکر میکنی ارباب ما رو به خاطر اشتباهاتمون میبخشن؟
اسنیپ با نا امیدی سر تکان داد.
-اشتباهات ما در این ماموریت خیلی بارز و مشخص بود.ما باعث شدیمیکی از هورکراکسها از بین بره.فکر نمیکنم بتونیم انتظار بخشش داشته باشیم.
صدای ناله ضعیفی از یکی از اتاقها به گوش میرسید.دو مرگخوار به مقابل در همان اتاق رسیدند.در خود به خود باز شد.
-اسنیپ...زابینی..بیایین اینجا..شما نصف جشن من رو از دست دادین.
با دیدن منظره داخل اتاق خون در رگهای بلیز منجمد شد.چند مرگخوار در گوشه و کنار اتاق روی زمین افتاده بودند و از شدت درد به خود میپیچیدند.دیوارهای اتاق از مایع سرخرنگی پوشیده شده بود.وضعیت رودولف از بقیه بدتر بود.خون تمام صورتش را پوشانده بود و یکی از پاهایش به طرز فجیعی شکسته بود.لرد سیاه بالای سر مرگخواری که روی زمین افتاده بود و به نظر میرسید لوسیوس مالفوی باشد ایستاده بود و لبخند میزد.مالفوی دوباره ناله ای کرد و تکان خورد.لرد سیاه به اطرافش نگاه کرد.ظاهرا منظره منزجر کننده اتاق اصلا ناراحتش نمیکرد.
-خوب خوب...شما منو کاملا نا امید کردین.مرتکب اشتباهات غیر قابل گذشتی شدین.فکر میکنم دیگه همه حاضر باشن.فعلا همین قدر مجازات کافیه.
صدای ضعیفی از گوشه اتاق به گوش رسید.
-سرورم لسترنج..بلاتریکس هنوز نیومده.
-اوه..چرا...بلاتریکس زودتر از همه شما اومد.اون کاملا امیدورا بود مورد بخشش لرد قرار بگیره ولی...فکر میکنم به اندازه کافی مجازات شده باشه...سوروس مجسمه سنگی جلوی در خروجی رو بیار.
سوروس بالاخره متوجه شد مجسمه به چه کسی شباهت داشت.
آنلاینها
6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
خاطره ...
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


... پشت سرش نجینی فیش فیش کنان با شکمی ورم کرده حرکت میکرد . لرد لیوان شیرموزی از غیب ظاهر کرد و یک نفس سر کشید و سپس گفت : به نظرم این بچه لوسیوس زیادی سوسوله ... حقش بود نجینی بعد از شکنجه بخورتش 
