جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  184 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  296 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن اصلی - خانه ریدل ها


- نمیدونم اطلاع دارید یا نه ، محفل ققنوس ، رقیب و مخالف همیشگی ما صبح امروز از اربابتون درخواست کمک کرده ، اونها در دنیای وارونه اسیر شدند و مشکلات عدیده ای براشون پیش اومده !

شور و نشاط عجیبی مریدان سیاهی را که تا لحظه ای قبل به آرامی و با علاقه به صحبت های اربابشان گوش فرا داده بودند فرا گرفت ! شور و نشاطی که حاصل از ضعف و مشکلات پیش آمده برای اعضای محفل ققنوس بود ... چرا پس لرد سیاه ادامه نمیداد سخنرانی دلنشینش را ؟ همه منتظر بودند تا ماموریت را از زبان لرد سیاه بشنوند ! ماموریتی که در آن باید به بدترین شکل ممکن محفلی ها را شکنجه میدادند ، گروگان میگرفتند ، از بین میبردند ، هجوم میبردند و میکشتند ... ماموریتی سرشار از نفرت و سیاهی !

بالاخره لرد سیاه با لحن خشک و نگاهی سرد به انتظار ها پایان داد : من از شما انتظار دارم که به دنیای وارونه برید و محفل رو از مشکلی که گریبان گیرش شده رهایی بدید !

یاکسلی که با توجه صحبت های لرد را گوش میداد ، لحظه ای ذهنش قفل شد ، با نگرانی به سایرین نگاه کرد و زمانی که حیرت و شگفتی را در نگاهشان دید ، مستقیما به چشم های سرخ و نافذ لرد چشم دوخت و سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت : به کمک محفل بریم و نجاتشون بدیم از مشکلشون ؟؟ درست میشنوم ؟

دالاهوف با سردرگمی پرسید : محفلی که همیشه به فجیع ترین شکل ممکن بهشون حمله کردیم و قصدمون فقط نابود کردنش بود ؟

لودو فی البداهه گفت : مسخرست !!

لرد سیاه چنین انتظاری را داشت ، ولی امیدوار بود مریدانش وضعیت را درک کنند و منظورش را متوجه بشوند ، با بی میلی همه را از نظر گذراند ، با وجود چنین مرگخوارانی احساس شرمندگی میکرد ! در جواب گفت : تصور میکردم متوجه بشید ! ما حمله میکنیم و اونها همیشه دشمن ما هستند ! ولی ما هیچ وقت درخواست کمک کسی رو رد نمیکنیم ، حتی اگر اون فرد درمانده دشمن همیشگی و خونی ما باشه !



ساعتی بعد - مقابل دنیای وارونه


قصر عجیبی و نسبتا بزرگی بود ، جادوگرانی که حوالی آن منطقه سکنی گزیده بودند ، شایعات زیادی را که اغلب برای سرگرم کردن خوانواده خود یا بازار گرمی در بین دوستانشان بود درست کرده بودند ؛ شنیده بودند که در دنیای وارونه همه چیز عکس واقعیت است و این گریبان گیر همه خواهد شد . چیزی که بیشتر چهره قصر را عجیب و غیر قابل باور کرده بود ، پنجره های چهار گوشی بودند که در مجاورت زمین قرار داشتند و در های بزرگی که مرتفع ترین مکان دیوار ها را احاطه کرده بودند و نردبان های راست شاخه ای که کمک میکردند تا از دیوار بالا بروند و به درب ورودی برسند !

- زیاد در مورد اینجا شنیده بودم ، ولی همیشه تصور میکردم فقط اتفاقاتی که توی قصر میفته وارونه هست ! فکرشم نمیکردم که خودش هم همینطور باشه !

بالاخره با مشقت خود را به درب ورودی رساندند و وارد قصر شدند ، درختانی بودند که رویشان خاک به وجود آمده بود و سیمان های نمای قصر با سنگ به یکدیگر چسبیده بودند !!!

هنوز سر در گم بودند که به کجا باید بروند و چه کسی نیاز به کمک دارد که جادوگر کوتاه قامتی به قدم هایی بزرگ خودش را به آنان رساند ؛ فربه بود ، موهایش به دسته ای رشته در هم و فر خورده که بسیار کوتاه بودند شباهت داشت که با جلوه ای نامناسب بر روی پیشانی بلندش جا خوش کرده بودند ، پوست صورتش کشیده بود و مقادیری ته ریش داشت . خجالتی به نظر میرسید و هنگامی که صحبت می کرد سرش را پایین انداخته بود تا ناخواسته مرتکب گناه نشود : من دامبلدور هستم ، نیاز مبرمی به شما بود ، خیلی خوشحالم که سریعتر خودتون رو به اینجا رسوندید !

فریادی توجهشان را جلب کرد ، پسرک قد بلند و خوش چهره ای داشت کودکانه به سمتشان میدوید و فریاد زنان میگفت : آلبوس آلبوس ! سیریوس به کمک نیاز داره ! کمک فوری !

بلیز : وای چقدر این پسره نازه ! چقدرم با وقار به نظر میرسه ، من واقعا علاقه خاصی به اعضای محفل دارم .

موجی از نفرت در چشمان دامبلدور پدیدار شد ، با عکس العملی سریع چوبدستیش را از ردا خارج کرد ، پسر را نشانه گرفت و با صدای زمختش فریاد زد : آواداکداورا !

پسرک مرده بود ... ولی شتابی که در هنگام دویدن داشت ، باعث شد تا به سمت جلو رانده شود و این خیال را به مرگخواران منتقل کند که پرتوی سبز رنگی که در قلب پسر فرو رفت خطای دید بوده !

بارتی که تحت تاثیر قرار گرفته بود ، با عصبانیت چوبدستی اش را به سمت دامبلدور گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد ، چوبدستی در عرض چند ثانیه تبدیل به دست گلی بزرگ و زیبا شد : تو ... تو چطور دلت اومد همچین کاری با اون پسر بکنی ! خیلی سنگ دلی ، خیلی ! حالم ازت بهم میخوره !

لحظه ای بعد سیریوس بلک و آلبوس سوروس پاتر به سمت دامبلدور دویدند تا شرح احوال سایرین را اطلاع دهند .

دامبلدور : باز که شما دو تا تغییر شکل دادید ! من چند بار باید به شما بگم که وقتی میخواید با من صحبت کنید به شکل واقعیتون در بیاید ، هر کسی رو که بتونید گول بزنید من رو نمیتونید !

سیریوس و آلبوس سوروس با شرمندگی ، تعظیم کوتاهی کردند ، لرزش خفیفی بدنشان را فرا گرفت ، برای تغییر شکل معذب بودند ، ولی به اجبار این کار را کردند . لحظه ای بعد سگ سیاه و غورباقه سبز و خپلی جای سیریوس و آلبوس سوروس را گرفته بودند !

دامبلدور : آهان ! چهره واقعی خیلی بهتر از دوز و کلکه !

سیریوس ، پارس کنان گفت : قربان ، سارا کنترلش رو از دست داده و داره جیمز و تد رو شکنجه میکنه ، مگورین هم به حالت مرگ داره سینیسترا رو کتک میزنه .

آلبوس سوروس ادامه داد : و لیلی اوانز و لارتن کرپسلی هم به جون هم افتادند و به شدت دارند هم دیگه رو کتک میزنن و از الفاظ رکیک استفاده میکنند .


ساعت ها بعد - دفتر لرد سیاه ، خانه ریدل ها


- ممنون از همه شما ، ما با یک تیر دو نشون زدیم ! هم جواب کمک دشمنمون رو دادیم و به کمکشون رفتیم و هم اینکه تونستیم واقعیت هایی رو در موردشون بفهمیم که خیلی ارزشمندند و در آینده بی تاثیر نخواهند بود برای ادامه روند کار ما !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ریش دامبل... پر ققی... یه چیزی توی دیاگون یا ناکترن!
ریش دامبل... پر ققی... یه چیزی توی دیاگون یا ناکترن!
ریش دامبل... پر ققی... یه چیزی توی ....

به طرز وحشتناکی از خواب بیدار شد! عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود. آنطرف صدای خر و پف گلرت به هوا رفته بود و اصلا" عین خیالش نبود که دماغ بهترین دوستش دوباره در حال سوختن است.
همیشه همینطور بود... هر وقت اون جادوگر پلید... اون مایه ننگ و رسوایی رو حس می کرد دماغش به شدت میسوخت، علت آنهم مشخص بود...


فلش بک

نوزاد کوچک و زیبایی در آغوش زن و مرد جوانی گریه می کند. در به شدت باز می شود و مردی در آستانه آن ظاهر می شود... مردی با موهای نامرتب و عینک ته استکانی بر چشم. تام ریدل برای دفاع از زن و بچه اش که نه... به قصد فرار بلند میشه ولی ...

- اکسپلیارموس! (طلسمی خیلی خفن برای کشتن!)

و مرد جا به جا میمیرد!

- اون بچه رو بده من ضعیفه!

مروپ گانت ریدل که از مرگ شوهرش خشکش زده، هول می کند و بچه را روی جلوی پای عله گذاشته و مقابل او زانو می زند:

- اگه به این بچه رحم نمی کنین... به من رحم کنین!

(در افکار عله)

-زپلشک! اینم که اصلا" بویی از مادری نبرده.. بهتره اول کار زنه رو بسازم و بعد برم سراغ بچه اش!

(از تفکر خارج می شویم)

- الاکســـــپیــــــــلـــــــیـــــــــــارموس! ( همون اکسپلیارموس فوق الذکر ولی بسیار خفن تر و شدید تر!)

طلسم از نوک چوب عله خارج میشه و اول به مروپ برخورد می کند، بعد از مروپ برگشته و به سمت بینی کودک می رود، بعد از بینی او دوباره منعکس شده و به عله برخورد می کند و در نهایت عله محو می شود!

(پایان فلش بک)

همینطور که در رختخواب دراز کشیده بود و دماغش را ماساژ میداد، به سرنوشت محتوم خودش فکر کرد. باید همه پیچ ها را پیدا می کرد تا دیگر عله قادر به ترمیم و بازگشت جسمش نباشد و بعد در نبردی نهایی که پیش گویی میشد حتما" باید در نحوه برخورد رخ میداد، با او روبرو میشد...چون دیگری نمی توانست زندگی کند، در حالی که آن یکی زنده است!

چشمانش را بست و تا زمانی که به خواب رفت دوباره نام پیچ های خنثی نشده!() را تکرار کرد...

ریش دامبل... پر ققی... یه چیزی توی دیاگون یا ناکترن!
ریش دامبل... پر ققی... یه چیزی توی دیاگون یا ناکترن!...

9 از 10
اگه به بابا عله نگفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/2/6 1:27:01
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/6 12:58:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 7 فروردین 1387 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
قطار مشكي رنگ ، داشت به سمت هاگوارتز حركت ميكرد. چه روز عجيبي بود. هري پاتر در كوپه اي بود كه دراكو مالفوي ، (صميمي ترين دوستش در آينده ) در آن نشسته بود. امروز اولين روز رفتنش به هاگوارتز بود.
در همين هنگام دو نفر وارد كوپه شدند.
_ سلام من فرد هستم.
_ من هم جرج ، برادر دوقلوي فرد هستم.
هري كه با چشماني بيروح به آن دو زل زده بود گفت: پس چرا اصلا شبيه به هم نيستيد؟
فرد شانه اش را بالا انداخت و بعد هردو از كوپه خارج شدند.
دراكو رو به هري گفت: شكلات مي خوري؟
هري موافقت كرد و شكلاتي را كه دراكو بهش تعارف كرده بود برداشت.
دراكو گفت: از خودت و خانوادت بگو هري. مي خوام بشنوم كه دامبلدور چه بلايي به سر خانوادت آورد.
هري خنديد و گفت: همون طور كه ميدوني دامبلدور پدر و مادرم رو كشت و منو ، خاله و شوهر خالم ، يعني عمو ورنون و خاله پتونيا بزرگ كردند. اونا عالي هستند. بهترين كساني كه تابه حال در عمرم ديده بودم. من يه پسرخاله ي لاغرمردني هم دارم كه خاله و عمو ورنون هميشه كتكش ميزنن. اون بدبخت هميشه توي اتاقش زندانيه ولي ما با هم دوستان خوبي هستيم.
دراكو سري تكان داد و گفت: دوست داري تو چه گروهي باشي؟
هري خنديد و گفت: خب معلومه. اسلايترين.
دراكو با نااميدي گفت: خب..من دوست دارم توي گريفندور باشم. ولي من و تو باز هم مي تونيم با هم دوست باشيم. مگه نه؟
هري سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد.
در همين هنگام ، دختر و پسري در حالي كه با هم بگو و بخند مي كردند وارد كوپه ي آن ها شدند.
دخترك به هري چشم غره اي رفت و به رون گفت: بيا بريم رون. اينجا خيلي كوپه ي مزخرفيه.
رون و دخترك در عرض يك ثانيه از كوپه بيرون آمدند.
دراكو با لحني غمگين گفت: اسمش هرميون گرنجره. يك اصيل زاده است. پدر من اونو ميشناسه. ميگه پدرش از طرفداران دامبلدوره.
رون ويزلي هم اون يكي بود. خيلي مخش كار ميكنه. درسش عاليه و يك مشنگ زادست. باهاش توي ايستگاه آشنا شدم.
هري سرش را تكان داد و گفت: اصلا ازشون خوشم نيومد.
دراكو لبخندي زد و گفت: بد نيستن. راستي ميدوني مدير اين جا كيه؟
هري: كجا؟
دراكو خنديد و گفت: خب معلومه. هاگوارتز!
هري گفت: آره. لرد ولدمورت. خيلي آدم خوبيه.
دراكو جواب داد: عاليه. تازه ، ريشش رو نديدي! خيلي بلنده. ولي خيلي پيره.
هري خنديد و گفت: دوست دارم ببينمش.
در همين هنگام قطار از حركت ايستاد.

6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/15 17:22:53
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 7 فروردین 1387 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات هری پاتر در اولین سال تحصیلیش :

هفته ی اول– سه شنبه- ساعت 12 ظهر.

امروز ، اولین روز من در مدرسه ی هاگوارتزه .
باورتون نمیشه ، خاله پتونیا و عمو ورنون مدام می گفتن پدر و مادرم رو یه جادوگر شرور به اسم ولدمورت کشته و زخم روی چونمو به وجود آورده ، اما هاگرید حقیقتو بهم گفت ، گفت که مرگ پدر و مادرم و زخم مثلثی شکل چونه ام فقط به خاطر یه سانحه ی اتومبیل بوده.
هاگرید مرد جالبیه ، قدش حدود نیم متره و کوتوله اس.
من دو تا دوست پیدا کردم ، هرمیون ویزلی و رون گرنجر ، بیشتر وقتم رو با اون ها می گذرونم .
این مدرسه مدیرم داره !!!
یه پیرمرد ریش سفیده ، ولی ریشش خیلی کوتاهه ، در حد میلیمتر هم نیست !
درس ها هم خوب پیش میره .
وقتی برای اولین بار چشمم به پروفسور فلیت ویک افتاد زخم چونه ام درد گرفت ، پروفسور فلیت ویک قد بلندی داره و چشماش خیلی سرد و مشکیه.

هفته ی دوم – یکشنبه – 3 صبح

من اینجا اصلا مشهور نیستم ، هیچکس منو نمیشناسه . ولی یکی از هم تالاری هام اسمش نویل لانگ باتمه ! حافظه ی معرکه ای داره و تو درس معجون سازی عالی عمل می کنه ، گیاهشناسیش ضعیفه اما با این حال خیلی معروفه ! بهش حسودیم میشه.
میگن پدر و مادرشو یه جادوگر شرور شکنجه کرده ! با پدربزرگش زندگی می کنه.

هفته ی سوم – چهارشنبه – 9 صبح

این روزا هوا خیلی گرمه و بچه ها برای تفریح همه ی وقتشون رو توی جنگل می گذرونن ، البته تنها کسانی که دوروبر دریاچه ی ممنوعه می پلکن خواهر های دوقلو ی هرمیون هستن ، اونا خیلی شرورن .
البته خانم نوریس سعی می کنه جلوشون رو بگیره ، ولی معمولا ناموفقه .
خانم نوریس سرایدار مدرسه ی ماست ، اون خانم خیلی مهربونیه و به نوعی مامان مدرسه است .
خانم نوریس یه گربه به اسم فیلچ داره که خیلی غرغروئه.


هفته ی چهارم – شنبه – 5 عصر

امروز من سعی می کنم مار زبونی رو از سیموس فینیگان یاد بگیرم ، حس می کنم خیلی بی عرضه ام . هر کسی یه شیرین کاری بلده ، ولی من چی؟
چیز دیگه ای که باعث ناراحتیم میشه جن های خونگی هاگوارتزند ، اونا توی آشپزخونه زندگی می کنند اما با این حال مدام از ما غذا کش میرن ! امروزم همین کار رو کردن !
امروز تازه متوجه شدم ما اینجا شبحم داریم ، من دوستشون دارم .
نیک خون آلود ، پیوز روح مهربان و بارون بی سر از بهترین دوستان من هستن.
شایعه شده مدیر مدرسه یه نوع سنگ جادویی رو توی طبقه ی ممنوعه پنهون کرده که سه تا سگ یک سر ازش محافظت می کنن ، نویل خیلی اون دور و بر می پلکه ... به من چه ؟ من باید برم درسمو بخونم ، بعد می بینمتون.

هفته ی آخر – دوشنبه – 10 شب

الان که دارم این یادداشت رو می نویسم پشت میز شامم ، صدای کف و سوت بچه ها کر کننده است ، نمی دونم چرا گریفندور داره مدام امتیاز میگیره ، نویل لانگ باتم معروف با تواضع روی صندلیش نشسته و مدیرمون ، دامبلدور مدام بهش امتیاز میده .
نمی دونم چطوری با اختلاف ده امتیاز برنده شدیم ولی فکر می کنم نویل یه کارایی با اون سنگ جادو انجام داده... دامبلدور یه چیزایی هم از ولدمورت و جنگش با نویل گفت... نویل یه جستجوگر معرکه اس ، در حالیکه من تا حالا یه بارم یک پاک جاروی هفت رو لمس نکردم ... همه خیلی دوستش دارن... خوشا به حالش...
______________

به سیریوس بلک : نقد و امتیاز لطفا !
-----------------
راستی... نگین دفترچه خاطرات شکلک نداره ، نشسته کشیده .

نقد شد!
همانا برادر رول زيبايي بود و ما را كلي خنداند..ما به شما تبريك ميگوييم كه بعد از مدت ها لبخند رو بر دهان ما آوردي و همين..شما 7 امتياز(از ده)ميگيري!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/1/20 19:34:09
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1387 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در کلاس معجون سازی
پرفسور اسنیپ ببخشید میشه که به نویل در ساخت معجون بدبختی کمک کنم؟
این صدای هرمیون بود که با چشمان زیبایش به صورت ایکبیری { }اسنیپ نگاه می کرد
اسنیپ با مهربانی دستی به موهای هرمیون کشید و گفت : بله عزیزم مشکلی نداره! راستی چه موهای زیبایی داری دوشیزه گرنجر .
هرمیون به هری زد و گفت : پرفسور ممکنه که رون و هری هم ته کلاس اسم فامیل بازی کنند؟ اخه حوصله ی معجون سازی ندارن!
اسنیپ با خنده گفت : اره عزیزان گروه اسلایترین برین بازی کنید اشکالی نداره.

مالفوی با دیدن تواضع اسنیپ به خودش جرات داد و گفت : پرفسور من معجونم رو تموم کردم ممکنه که با کراپ ارام صحبت کنیم؟

اسنیپ گفت : ساکت باش مالفوی معجونتو تموم کردی؟ بزار ببینم .همممم این که خیلی تلخ شده .مطمئنم گیاه کاملیونسش کمه .دوباره درستش کن مالفوی.نمی دونم این بچه های گروه گیریفندور جرا این اینقدر ادم رو حرص می دهند

پانسی پاریکسون در حالی که سعی می کرد معجون رو رقیق کنه گفت : هرمیون می گم موهات خیلی خوشکلن ها.

ناگهان اسنیپ گفت :بچه ها کی می دونه که معجون بدبختی چه چیزی لازم داره که توی کتاب هیچ اشاره ای به ان نشده است ؟
پروتی پتیل دستش رو بالا برد : من می دونم من می دونم من بگم اقا ؟ ... من می دونم ..
اسنیپ بی توجه به پروتی گفت : دوشیزه گرنجر شما نمی دونید؟
هرمیون در حالی که سرخ شده بود گفت : پرفسور شما می دونید که من درسم خیلی خوب نیست می دونید که توی هیچ کدوم از امتحانات سمج نمره نیاوردم .نمیشه جلوی بچه ها ضایم نکنید؟
اسنیپ با بی تفاوتی گفت : شما بگو پروتی پتیل
پروتی با خنده گفت : معلوم دیگه ضد طلسم اکاوادورا
اسنیپ با خشم گفت : بشین پروتی .
مالفوی دستش را بالا برد اسنیپ به او اجازه داد مالفوی گفت : گیاه شلبمواتاناونونمون
اسنیپ با انزجار او را نگاه کرد و گفت : اوه مالفوی درست گفتی .مثله همیشه .ولی خیال نکن همیشه می تونی درست بگی .چون امروز موهات رو بد شونه کردی من 20 امتیاز از گیریفندور کم می کنم!
مالفوی سرجاش نشست .
بچه های اسلایترین بوِیژه رون و هری و هرمیون :

6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/4 18:57:08
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/4 19:01:33
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هري گفت: نگران نباشيد خاله جون! من دوباره تابستون بر ميگردم. قول ميدم.
پتونيا كه مشغول پاك كردن اشك هايش بود جواب داد: باشه عزيزم. باشه..
ورنون دستي به سر هري كشيد و گفت: موفق باشي پسرم.
پتونيا بار ديگر هري را در آغوش كشيد و برايش دست تكان داد.
دادلي گفت: دلم برات تنگ ميشه هري!
پتونيا فرياد زد: دادلي! زود برو تو اتاقت. زود...
دادلي با ترس به طرف اتاقش دويد.
هري لبخندي زد و براي اعضاي خانواده اش دست تكان داد و با هاگريد طرف ماشين شش در هاگريد رفتند.
هاگريد و هري سوار شدند.
هاگريد گفت: تو خونوادتو ميشناسي هري؟
هري گفت: البته. خاله پتونيا زياد ازشون حرف زده. اونا از دوستان صميمي ارباب بزرگ لرد سياه بودند كه توسط دامبلدور خائن كشته شده اند.
هاگريد گفت: خوبه كه اينو مي دوني.
ماشين روشن شد و با سرعتي باورنكردني به طرف گريگوتز حركت كرد.
هاگريد گفت: ميرم از صندوق پول بردارم. تو توي ماشين بمون.

حالا هري و هاگريد به كوچه ي دياگون آمده بودند.
هري گفت: من ميرم قسمت ردا فروشي.
هاگريد هم گفت: و من ميرم برات چوبدستي بخرم.
هري وارد مغازه ي ردا فروشي شد و پسري با موهاي طلايي ديد كه روي يك صندلي نشسته.
هري از پسر پرسيد: تو بايد دراكو مالفوي باشي.
دراكو گفت:آره. مي خواي بياي هاگوارتز.
هري گفت:آره. اومدم ردا بخرم. تو مي خواي تو چه گروهي باشي؟
دراكو فكر كرد و گفت: گريفندور. تو چي؟
هري جواب داد: خب معلومه. اسلايترين...

دوست عزیز این تاپیک تک پستیه. لازم نبود پست هاگرید رو ادامه بدید. برای آشنایی بیش تر با تاپیک پست اول تاپیک رو بخونید. موفق باشی!
5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/26 3:26:43
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1386 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس – دنیای وارونه

هری بر روی صندلی گرم و نرمش کنار شومینه نشسته بود و در حال خواندن روزنامه ی مورد علاقه اش بود که ناگهان :
تق....تق...تق....

عمو ورنون نگاهی به دادلی کرد و گفت : دادلی ، برو در رو باز کن داداشت پاهاش درد میکنه نمی تونه بره در رو باز کنه .
دادلی به سمت در رفت و در را باز کرد . مردی لاغر اندام با کت و شلوار شیک پشت در ایستاده بود و با دیدن دادلی تعظیم کوتاهی کرد . دادلی آن مرد شیک پوش را به داخل خانه راهنمایی کرد .
دادلی : بابا ، مهمون داریم ...
عمو ورنون که در حال مطالعه ی روز نامه بود ، روز نامه را کنار گذاشت و به سمت در رفت .
مرد شیک پوش رو به عمو ورنون کرد و گفت : شما باید .... ورنون دورسلی باشین ، درسته ؟
ورنون با کمال احترام گفت : بله ... ولی من... شما را به یاد نمی یارم !
آن مرد لبخندی زد و گفت : من رو بیوس هاگرید هستم و از مدرسه ی نمونه دولتی هاگوارتز میام ... مدیر مدرسه ی ما آقای تام ریدل یک ای میل از طرف مدرسه برای شما ارسال کردند که شما جوابی بهشون ندادین ، و من برای همین این جا اومدم .
آهـــــــــان ! ... یک ای میل برام اومد ، ولی من فکرنکردم جدی باشه و فکر کردم که سر کاری هستش .
- نه... نه.... اصلا سر کاری نبود و از طرف مدرسه ی ما ارسال شده بود و از شما خواسته شده بود هری رو پیش مردمش که مثل شما جادوگر نیستن برگردونین .
ورنون به هری نگاه کرد و به هری گفت : دوست داری باهاشون بری ؟
هری از جایش بلند شد و به سمت ورنون آمد و گفت : شما تو این سالها به من خیلی مهربونی کردین و هرچی خواستم برام فراهم کردین ، من شما رو خیلی دوست داشتم و شما رو مثل خانواده ام دونستم پس هرچی شما بگین ؟
ورنون دست هایش را بر روی شانه های هری گذاشت و گفت : پسرم ... به نظر من بهتره که باهاشون بری چون الان جامعه ی جادویی با وجود جادوگر خطر ناکی مثل دامبلدور و دوست صمیمیش گریندل والد خیلی خطر ناک هستش و برای یک غیر جادوگر می تونه خیلی بیشتر خطر ناک باشه پس از نظر من بهتره که تو باهاشون بری ...

در این لحظه پتونیا به سرعت از آشپزخانه خارج شد و هری را در آغوش کشید و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : نه ... من هریم(هری من ) رو بهتون نمی دم ... اون مثل پسر منه و اگه ببرینش من میمیرم ......

9 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/26 3:20:26
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 بهمن 1386 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: انباری زیر پله.

- آخ مامان چی کار میکنی ... ولم کن. اون ماژیک دیگه چه کوفتیه؟
- اوه ورنون ببین روی پیشونی دادرز چی کشیدم! عین صاعقه شده.
- اوه خیلی طبیعی به نظر میرسه! پسرم منو مادرت از همین لحظه به قهرمان کوچولومون افتخار میکنیم! از الان سرنوشت جادوگران به تو بستگی داره.

صدای مستکبرانه ای از پشت انبار به گوش میرسه...
- وقت غذاست. زود بخورید و به انباری برگردید ...

دادلی: مامان هری به ما زور میگه! بهمون غذا نمیده. مارو اینجا زندانی کرده. من از عنکبوت میترسم!
پتونیا: غصه نخور به زودی نامه ای از هاگوارتز میرسه و سرنوشت تو رو عوض میکنه.
دادلی: هاگوارتز دیگه چه کوفتیه؟

هفت سال بعد

دو شناسه فراموش شده سرگرم پچ پچ میباشند.
اولی: دادلی اسمشو نبر رو کشت.
دومی: اون یک قهرمانه.
اولی: ما باید صاحب فرزندان زیادی بشیم. بچه های ما همه باید در آینده مثل دادلی بشند..
دومی: اوه تحت تاثیر قرار گرفتم. من میخوام اسم اولی رو دادلی سوروس درسلی بذارم!
اولی: حالا کجا داری میری؟
دومی: بریم بچه دار شیم دیگه!

همون لحظه عله با یک سیم سرور مشغول باز کردن راه خود به سمت هسته زوپس میباشد!
عله: .. هن هن .. کی این ماژولا رو دستکاری کرده .. هن هن .. اینجا همه چیز وارونه شده .. هن هن .. من باید بفهمم کدوم بیناموسی زخم روی پیشونیمو کش رفته!

ناگهان نیروی جاذبه ای از ماوراء هسته زوپس به عله میرسه و پاهای عله رو از زمین جدا میکنه و عله به صورت وارونه به سمت سیاهچاله ای ناشناخته واقع در کهکشان آپاچیماسایاما ها منتقل میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1386 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود و آفتابی که از طرف غرب طلوع کرده بود کم کم به طرف شرق میرفت تا غروب کند .
دامبلدور که بالاخره توانسته بود سمت وزارت سحر و جادو را به خود اختصاص دهد با شتاب به طرف دخمه اش در هاگوارتز ترانزیت کرد تا آثار جرم و جنایتش علیه جامعه جادوگری را با خود بردارد و به مخفی گاه جدیدش پناه ببرد .
کمی بعد آنجا بود اما هاگوارتز خالی از دانش آموزان ، در سکوتی محض فرو رفته بود . دامبلدور که از این وضع تعجب کرده بود چوبش را آماده نگاه داشت و بر سرعتش افزود تا هر چه سریعتر بتواند نقشه اش را اجرا کند . نقشه ی شومی که با کشتن هری ، پسری که زنده ماند همراه بود !

بالاخره خود را به دخمه اش رساند ، اما وضع آنجا با همیشه فرق داشت . انگار روحی به اتاق دمیده شده بود تا تمام حرکات دامبلدور را در خود ضبط کند .
دامبلدور هم گول نخورد و فوری طلسمی برای محافظت از خود زیر لب زمزمه کرد . اما به محض اینکه خواست آخرین حرف را به لب بیاورد ، نوری کور کننده ایجاد شد و ...

آلبوس پرسیوال آلفرد دامبلدور بالاخره بعد از ماه ها و سال ها تعقیب و گریز در چنگال تنها کسی که از او میترسید ، یعنی تام ریدل افتاد !

نقد بشه لفطا !

6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/11/28 16:45:56
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 0:55:40
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 1:01:12
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1386 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به آهستگی در خیابانی که به خانۀ بلاتریکس می رسید قدم می زد و با خاموش کن جیبی اش برق چراغ ها را می دزدید. به خانه که رسید موشی را دید که در کنار خانه مشغول دیدن خانه است. به او گفت : خوشحالم که میبینمتون پرفسور پتی گرو.
پتی گرو کم کم به حالت انسان در اومد و گفت : این شایعات حقیقت داره پرفسور ولدمورت؟ همه می گن که دامبلدور نارسیسا و لوسیوسو کشته ولی طلسمی که به دراکو فرستاده به سمت خودش برگشته و همه میگن که اون رفته!
ولدمورت گفت : آره اینا حقیقت داره! اما اون نمرده ! اون برمیگرده. شاید20 شاید 30 شایدم 50 سال دیگه! هیچکس چیزی نمی دونه!
پتی گرو گفت : حالا اون پسر کجاست دراکورو می گم؟
ولدمورت گفت : آوری را فرستادم بیاردش.
پتی گرو گفت : به نظر شما اون فرد قابل اعتمادیه؟
ولدمورت گفت : من به اون اعتماد کامل دارم پیتر.
ناگهان نور بزرگی درخشید و موتوری غول آسا از آسمان فرود آمد و آوری از آن پیاده شد و گفت :
بفرمایید پرفسور ولدمورت. تو خرابه های خونۀ اونا دالاهوف رو دیدم و اون موتورشو به من قرض داد.
پتی گرو گفت : حالا کی مکان اونا رو لو داده؟
ولدمورت گفت : سیریوس بلک.
سپس بچه را از آوری گرفت و نامه ای را که برای خالۀ موگل دراکو ، بلاتریکس نوشته بود را روی سینه اش گذاشت و او را جلوی در آن ها گذاشت.
پتی گرو گفت : یعنی این کار درستیه پرفسور؟
ولدمورت گفت : بله ...! من این طور فکر می کنم.
و سرنوشت دراکو مالفوی در همانجا رقم خورد. پسری که زنده ماند!


لطفا نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده