جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1388 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به همراه دو مرگخوار گمنام و تازه وارد که چمدانهایش را حمل میکردند از خانه پدریش خارج شد.

مرگخواران برای چند دقیقه به وضع آشفته و نامرتب خانه خیره شدند.بلا اولین کسی بود که سکوت را شکست.
-چرا نشستین؟مگه نشنیدین ارباب چی گفت؟کلی کار داریم.به نظر من اینجه یه تغییر دکوراسیون لازم داره.کمی هم تعمیرات.بعدم تمیز و مرتبش میکنیم و ارباب بهمون افتخار میکنه.

بارتی خوشحال و خندان از ردای بلا آویزان شد.
-خاله ایندفعه هم با موهات تی بازی میکنیم؟

بلا با عصبانیت بارتی را از ردایش جدا کرد.
-بچه گفتم برو کنار...زود باشین باید از اتاق ارباب شروع کنیم.

مرگخواران به اتاق لرد سیاه آپارات کردند.بارتی که هنوز به سن قانونی برای آپارات نرسیده بود دوان دوان خود را به اتاق رساند.
-وای...بابایی نجینی رو نبرده؟

مونتگومری بیلش را با حالتی تهدید آمیز بطرف نجینی گرفت.
-جلو نیا.گفته باشم.سر بیلی خیلی سنگینه.بزنم نصف میشی.

روفوس به سختی آب دهانش را قورت داد.
-آروم باشین.سوالی رو که تو فرم مرگخواریمون پر کردیم به یاد بیارین:

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

ملت مرگخوار به جوابهای متملقانه ای که داده بودند فکر کردند.نجینی خمیازه ای کشید و داخل سبدش به خواب رفت.

مونتگومری نفس راحتی کشید.
-انگار کاری باهامون نداره.خب میتونیم کارو شروع کنیم.ایوان تو برو سراغ حموم.بلا اون چی بود گذاشتی زیر بالش لرد؟کمد ها و کشوها،زیر و روی تخت،همه جا رو تمیز کنین.موارد بی ناموسی رو هم ندیده بگیرین.شعار امروزمون اینه:ناموس ارباب ناموس ماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1388 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

پیانوی قدیمی روی زمین افتاده بود و کلیدها و جزوه های آن، بر کف کثیف خانه ریخته بود. تکه های لوستر مجلل، که حال جسمی شکسته و زشت به نظر میرسید، در تمامی اتاق دیده میشد. پر کوسنهای خالی شده در تمام اتاق پخش شده بودند. خانه ریدلها، بهم ریخته تر از همیشه به حال خود رها شده بود. سوسوی خورشید از لابلای پرده های کثیف اتاق وارد خانه شدند و روزی دیگر را برای ارباب و مرگخوارانش شروع کرد. ناگهان، صدای مهیبی سکوت خانه را درهم شکست. قطرات آب همچون سیل از لوله آب ، که گویا ترکیده بود، بر روی فرش نفیس و سبز رنگ جاری شدند. با شنیدن صدا، تمامی مرگخواران از خواب ناز پریدند. ایوان سراسیمه از اتاق خود خارج شد و همان طور که چشمان خود را میمالید، فریاد کشان گفت: پرسی! مگه نگفته بودم که این لوله آب رو درست کن؟
وی این را گفت و با منوی مدیریت خود لوله را تعمیر نمود.

چند دقیقه بعد

همگی دور تا دور میز صبحانه جمع شده بودند. میز که یکی از پایه هایش شکسته بود، بر روی سه پایه استوار بود.ناگهان، درب اتاق لرد، که بزرگترین اتاق خانه بحساب میامد، باز شد. همگی با ترس به لرد خیره شدند. لرد خمیازه کشان به سوی میز صبحانه آمد و سرجای همشگی خود نشست. لرد نگاهی به دور وبر خود انداخت و همان طور که لگدی ار زوی عصبانیت به میز میزد، گفت: اینجا چخبره؟؟مگه بمب ترکیده تو این خونه؟ شماها چه مرگخوارایی هستین که این خونه رو تمیز نمیکنین؟
بر اثر لگد لرد،میز که یک پایه کم داشت منهدم شده و بر پای مبارک لرد افتاد...

اتاق لرد

پژواک فریاد لرد هنوز در خانه ریدل میپیچید. چهره لرد که از عصبانیت سرخ شده بود، ترس بیشتری را بجان مرگخوارانش انداخت. لرد رو به مرگخوان کرد و گفت: میدونید چیه؟من به یک مسافرت نیاز دارم! من با دو مرگخوار مسافرت میرم شادی میکنم! در زمانی که من تو خونه نیستم، سایر مرگخوارا این خونه رو مثل دسته گل میکنن! وقتی من از مسافرت برگشتم میخوام این خونه تمیز و سالم باشه! اگر نباششه، بلایی سرتون میارم که مرگ آرزوتون بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس پاکت های تخمه را بهم نزدیک کرد و زیر لب گفت:
- برای این که طبیعی تر به نظر برسه، باید از الان شروع کنیم. اگه این کارو نکنیم مردم بهمون شک می کنن و نقشه لو میره!

بلاتریکس با عصبانیت به لوسیوس چشم غره ای رفت و چادرش را روی سرش کشید. ایوان پوزخندی زد و بلا دو دستش را جلو آورد:
- به منِ بیچاره کمک کنید. ایوا...نه یعنی بچم مریضه. شب جمعست...مرلین امواتتون رو بیامرزه. سالازار پشت و پناهتون باشه...به منِ بیچاره کمک کنید.

ایوان که پاهایش را آنقدر جمع کرده بود که کوتاه قد نشان داده شود با صدای لرزانی گفت:
- راست میگه مامانم. من بیچاره ام! من مریضم! من می خوام برم مدرسه پول کتاب و دفتر ندارم. به ما کمک کنید.

زن جوانی که موهای طلایی رنگش زیر کلاه بزرگ سبز رنگی پنهان شده بود در حالی که دست پسر دوازده ساله ای را در دست داشت، جلو آمد و سکه ای را در دستان بلاتریکس گذاشت. بلاتریکس از زیر چادر به نارسیسا خیره شد و با عصبانیت دندان هایش را روی هم سایید! اما با نگاه لوسیوس متوجه شد که بهتر است به روی خود نیاورد. نارسیسا دلسوزانه به بلاتریکس و ایوان نگاهی کرد و به طرف مغازه های آن طرف خیابان رفت. در همین لحظه مرد موقرمزی در حالی که نوزاد کوچکی را در دست داشت وارد پارک شد. لوسیوس به پرسی اشاره ای کرد و پرسی با صدای بلندی فریاد کشید:
- پشمک دارم...پشمک دارم...سیخی شیش هزار!

- پشمک رو سیخی می فروشن؟

پرسی نیشخندی زد و با صدای بلندتری فریاد کشید:
- پشمک دارم، پشمک دارم! یک پشمک فقط شش گالیون!

رون ویزلی به طرف پرسی برگشت و به پشمک های صورتی رنگ که در چوب های بلندی بهم چسبیده بودند، نگاهی کرد. سپس جیمز کوچولو را بالا اورد و گفت:
- می بینی عمو؟ دوست داری برات پشمک بخرم؟ خیلی خوشمزن ها!

جیمز دو ماهه جیغ کوتاهی کشید:
- اغون پاقون!

- فکر کنم منظورت این بود که خیلی پشمک دوست داری! البته جینی گفت هرچیزی رو نمی تونی بخوری. اما خب این که بد نیست. اتفاقا" خیلی هم خوشمزست. حالا برای این که دلت درد نگیره منم از پشمکت می خورم. بریم عمو؟

جیمز جیغ دیگری کشید و رون به طرف پرسی حرکت کرد. لوسیوس دقایقی ساکت ماند اما بعد تصمیم گرفت که نمایش را ادامه دهد:
- تخمه! تخمه...تخمه بوداده! تخمه ی مشنگی! تخمه ی مخصوصِ ساحره ها! تخمه ی مخصوص جادوگر ها! تخمه ی مخصوص نوزاد ها!

کلمه ی "نوزاد ها " را آنچنان بلند گفت که توجه رون را به خود جلب کرد. رون لبخندی زد و به جیمز کوچک نگاه کرد. جیمز جیغی کشید و رون متوجه شد که بهتر است از تخمه بگذرد! سپس به پرسی نزدیک شد و لبخندی زد:
- این پشمک ها شش گالیونه؟ می تونم ازتون خواهش کنم یکی به من بدید؟

پرسی لبخندی زد و یکی از پشمک هارا به رون داد. رون پول پشمک را داد و روی سکویی نزدیک پرسی نشست:
- بخور کوچولو. بخور ببین چه خوشمزست.

لوسیوس به پرسی چشم غره ای رفت و پرسی در حالی که تازه ماموریتش را به یاد آورده بود، به طرف رون رفت و به جیمز که تمام صورتش پشمکی شده بود نگاهی کرد:
- آخی چه کوچولوی نازیه!

- آره خب جیمز بچه ی هری پسره برگزیدست! باید هم ناز و بامزه باشه. اما از من نشنیده بگیرید...دلیل اصلی بامزگی این بچه اینه که مامانش جینی ویزلی خواهر منه!

رون همچنان حرف می زد که پرسی در یک لحظه جیمز را از دستان جیمز بیرون کشید و به طرف لوسیوس دوید. لوسیوس با تعجب به رون که چشمانش را بسته بود و سخنرانی می کرد نگاهی کرد. سپس در حالی که نگران موقعیتشان بود به ایوان و بلاتریکس اشاره ای کرد. لوسیوس و پرسی دویدند و بلاتریکس و ایوان پشت سرشان راه افتادند!

خانه ی ریدل:

- این بچه چرا اینطوریه؟ اگه نجینی این نوزاد رو بخوره، حتما مریض تر میشه. کروشیو ایوان! قیافه ی مظلومانه به خودت نگیر و توضیح بده که چه اتفاقی افتاده.

ایوان آب دهانش را قورت داد و به جیمز که بیرون روی پیدا کرده بود، نگاهی کرد:
- ارباب تقصیر ما نیست. فکر کنم به خاطر اون پشمکیه که رون تو حلقش کرد! باور کنید ما نمی دونستیم که این اتفاق می افته وگرنه نمی ذاشتیم که رون اون پشمک رو به خوردش بده!

لرد سیاه با عصبانیت به ایوان خیره شد.
- خودتون همه چیزو خراب کردید...خودتون هم درستش می کنید!

سپس جسد نجینی را برداشت و به اتاقش رفت. مرگخواران با ناراحتی به یگدیگر خیره شدند و به فکر فرو رفتند!


خانه ی پاتر ها:

جینی ششمین دستمال را نیز به زمین انداخت:
- بچه ی نازنینم! پسر گلم! چه بلایی سرش آوردی رون!

رون سعی کرد که خواهرش را دلداری دهد:
- جینی گریه نکن. جیمز نشد یه بچه ی دیگه. حیف این دستمال ها نیست که با اشک های تو خیس بشه؟

هری با عصبانیت به رون چشم غره ای رفت و هفتمین دستمال را به دست جینی داد. سپس پنجره را باز کرد و آهی کشید:
- رون میشه ساکت شی و دلداری بیخودی ندی؟ پسر نازنین ما دزدیده شده و تو مسئولی!

رون با ناراحتی به زمین زیر پایش چشم دوخت و حرفی نزد. جینی با ناراحتی به هری نگاهی کرد و دستمال هفتمش را هم به زمین انداخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 03:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
نجینی توسط ایوان روزیه و مونتگومری منهدم شده است!لرد سیاه به مرگخوارانش میگوید که برای نجات نجینی باید چیزی را که او از آن متنفر است پیدا کنند.یعنی گوشت آلبوس دامبلدور یا یک نوزاد جادوگر دیگر!
مرگخواران بعد از بحث و مشورت تصمیم به دزدیدن نوزاد هری پاتر و جینی ویزلی میگیرند.لوسیوس به مرگخواران اطلاع میدهد که روز شنبه بچه هری پاتر در خانه رون ویزلی خواهد بود و به همراه او به پارک خواهد رفت.پس آنها میتوانند بچه را در پارک بدزدند.
لوسیوس برای کسب اجازه از لرد سیاه به اتاق او میرود.
___________________________
لوسیوس گفت:
-ارباب، من فقط میخواستم ازتون برای اجرای ماموریت اجازه بگیرم و خواهش کنم که برای به دست آوردن گوشتی که لازم داریم چند مرگخوار در اختیار من بذارین.

لرد سیاه دستی روی جسد نجینی کشید.
-خب...میتونین برین.بلاتریکس و ایوان و پرسی رو با خودت ببر.وای به حالتون دست خالی برگردین.

لوسیوس تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.


روز شنبه-ساعت 5 صبح:

بلاتریکس خمیازه ای کشید.
-برای چی باید از الان کشیک بدیم؟آخه کدوم آدم عاقلی 5 صبح بچه رو میاره پارک؟ضمنا میشه توضیح بدی من چرا با این لباس اومدم؟

لوسیوس اطراف را کنترل کرد.
-باید همه جوانب رو در نظر بگیریم.و تو...این قیافه حق به جانبتو عوض کن.ناسلامتی تو گدایی.اون کاسه رو بذار جلوت و کمی هم آه و ناله کن.ایوان اینقدر تکون نخور.همون گوشه بشین مشقاتو بنویس.یه کم جمع و جورتر بشین.ناسلامتی بچه بلایی!نباید جلب توجه کنیم.

پرسی چوب بلندی را برداشت و با تعجب به آن خیره شد.
-البته این وسط یه مشکلی هست.این دم و دستگاهو گذاشتین جلوی من ولی گفته باشما.من بلد نیستم پشمک درست کنم.

لوسیوس تخمه ها را در پاکتهای کوچک ریخت و در پاکت را بست.
-حرف نباشه.باید نقشاتونو خوب بازی کنین.من کلی روی این نقشه فکر کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسيسا گفت : مورگانا ، اين چه پيشنهاد مسخره ايه كه تو دادي ؟

تو ميگي ما بريم بچه ي هري پاتر رو بدزديم ؟ حتي لرد سياه هم ...

بلا گفت‌:هوي سيسي ، مواظب حرف زدنت باش .

رودلف گفت: حالا چه خاكي تو سر بريزيم ؟

لوسيوس گفت : من يه فكري دارم ؛ وقتي كه مورگانا گفت جيني

ويزلي بچه دار شده ، يادم اومد .

بلا تريكس گفت : چي رو يادت اومد؟

نارسيسا با عصبانيت گفت : ميشه ازت خواهش كنم وقتي شوهرم در

حال صحبت كردنه ، اينقدر نپري وسط حرفش؟؟!!



لوسيوس لبخندي زد و ادامه داد : من يه دونه دوست دارم كه مغازه ي

خواروبارفروشي داره . مغازه ي اون توي بازار مركزيه . من ميرم ازش

ميپرسم كه ببينم چه وقت هايي اكثرا پاتر و زنش ميان پيش اون خريد

؛ آخه چندروز پيش وقتي باهاش صحبت ميكردم ميگفت كه پاتر

مشتري دائمي مغازه ي منه . و هر شنبه ميان از من خريد ميكنن .

همه ي مرگخواران در حال گوش دادن به صحبت هاي لوسيوس بودند.

ناگهان بلاتريكس گفت : نكنه تو و نارسيسا ميخواين باهاشون برين

خريد؟!



لوسيوس گفت : مثل اينكه تو برخلاف خواهرت ، بويي از ادب نبردي!!!

بلاتريكس چوبدستي اش را به سمت لوسيوس گرفت و لوسيوس هم

همين كار را كرد .

مورگانا گفت : بس كنيد ديگه ، بچه شديد؟!!

بلاتريكس چوب دستي اش را پايين آورد . لوسيوس هم كار او را تكرار

كرد .

مورگانا ادامه داد : لوسيوس ، ما به خريد خونواده ي پاتر چه كار داريم ؟

لوسيوس گفت :ما به خريد اونها كاري نداريم بلكه ما دنبال بچه ي اونها

هستيم . وقتي اونا ميرن خريد ، بچه هاشون رو با خودشون نمي برن

و اونها رو ميبرن به خونه ي رونالد ويزلي

- همون خنگه ؟

- آره ، همون خنگه .

- خب ، كه چي؟

لوسيوس گفت : كه چي نداره ديگه ، دراكو به من گفت كه پنج شنبه ي

هفته ي قبل كه نوه ي گلم ( اسكورپيوس ) رو به پارك برده ؛ فهميده

كه رونالد ويزلي به بچه هاش گفته كه شنبه ي هفته ي آينده ( پس

فردا ) هم ميبرشون پارك چون بچه هاش داشتن گريه ميكردن . پس

وقتي پاتر بخواد بره خريد بچه هاشو ميزاره پيش ويزلي و اون هم

ميخواد بچه ها رو ببره پارك پس يعني بچه هاي پاتر رو هم ميبره پارك .

پس شانس به ما رو كرده چون پاتر هر هفته شنبه ها با زنش ميره

خريد و ويزلي هم قول داده به بچه هاش كه شنبه ببرشون پارك پس ما

بايد وقتي كه ويزلي بچه هاي پاتر رو ميبره پارك اون كوچيكتره رو

بدزديم .

امَا اول بايد از ارباب اجازه بگيريم .

اين جمله را بلاتريكس گفت .

..............................................................
لوسيوس در اتاق ولدمورت را زد .

ولدمورت گفت : اين دفعه كي ميخواد آرامش منو به هم بريزه؟

لوسيوس گفت : ارباب ، لوسيوس هستم .

- بيا داخل .

لوسيوس وارد شد و گفت : ارباب ،‌ چيزه ... چطور بگم؟

- كروشيو لوسيوس ، چه طور جرئت ميكني جلوي من چيزچيز كني؟

لوسيوس گفت : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/4/11 12:11:37
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/4/12 11:36:43
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا در حالی که مجله هایی با جلد سیاه و قرمز را روی میز می گذاشت رو به ملت گفت:

-بیاین,اینم چند تا مجله درباره ی گوشت و خون و...

بلا در حالی که مجله ی رویی را برمی داشت گفت:

-اینا را از کجا پیدا کردی سیسی تو که از این چیزا نمی خوندی؟!

-حق با توی بلا.اینا رو چند وقت پیش دست دراکو دیدم بعدش هم تحریمشون کردم.

لوسیوس:

-پسرم از اولش هم عاشق کارای خطرناک و خفن بود.

نارسیسا با حالتی عصبی گفت:

-بسه لوسیوس!

-

دو دقیقه بعد

-هی ملت اینجا رو گوش کنین.

سپس مجله را صاف کرد و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:

-گوشت و خون از مهمترین عواملی هستند که تحت تاثیر مستقیم پاکی و سیاهی قرار می گیرند.بدین شرح که هر جادوگری که روحی پاک و سابقه ی صداقت گفتار داشته باشد دارای نرم ترین و قابل هضم ترین گوشت برای خوردن هست.البته در جهان امروز چنین چیزی نادر است اما برای این مورد می توان گوشت رهبر مرگخوارها یعنی آلبوس دامبلدور و هر نوزاد تازه متولد شده ای را مثال زد.اما گوشت سیاه....

بلا مجله را کنار گذاشت و گفت:

-خب اونجور که معلومه فقط گوشت نوزاد ها با گوشت دامبلدور برابری می کنه.ما می تونیم از این نکته استفاده کنیم.

نارسیسا در حای که با انزجار به خواهرش نگاه می کرد گفت:

-منظور چیه بلا؟!یعنی می گی ما یه بچه ی کوچولو را به خاطر یه مار بی ارزش...

-هی سیسی مواظب باش چی داری میگی.

رودلف با شادی کودکانه ای گفت:

-عالیه!من مطمئنم که مرگخوار ها حداقل از پس این یکی بر میان!این که کاری نداره.

لوسیوس هوشمندانه گفت:

-درسته رودلف ولی خودت که می دونی برای این کار در درجه ی اول به یک نوزاد نیاز هستش!

-

مورگانا که تا این هنگام ساکت بود گفت:

-به نظرم بتونیم یه کاریش بکنیم.آخه جینی ویزلی باز هم باردار شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا هم با نگاه بلا به طرف بتی رفت و با او از اتاق خارج شد.

- مای لرد، حالا نجینی کجا هست؟

- روی اون سکو

مرگخوارا با تعجب به سکو نگاه کردند

بلا: مای لرد ولی هیچی روی اون سکو نیست به جز یه چیز پهن

- کروشیو بلا، چطور جرئت میکنی؟ خب این همین نجینی منه دیه.

بتی دوباره از بیرون در شروع به گریه میکنه

لرد که بسیار ناراحت بود که از وردهای عادی استفاده میکنه با شرم گفت: سایلنسیو بتی!!!!

مورگانا درحالی که پس از شوت کردن بتی به درون اتاق اومده بود گفت:

-مای لرد،پس یعنی راهی برای نجات مار بزرگ و گرانقدر...

- کروشیو مورگانا. چرا صفات منو به مارم میدی؟هان؟

مورگانا: ببخشید مای لرد. منظورم این بود که راهی برای نجات مار متعلق به شخص بزرگ و گرانقدر شما نیست؟

- خب اگه نبود که احظارتون نمیکردم.

بلا که کمی که امیدوار شده بود که حالا میتونه بلاخره خودشو توی دل اربابش جا کنه بصورت ناگهانی ضدحال شدیدی میخوره و غش میکنه!!!

لرد:کروشیو بلا.

بلا که به شدت از اینکه لرد بهش توجه کرده بود(!) شاد شده بود به حالت عادی برمیگرده

لرد:

- خب، زمانی که داشتم از ذهن پزشک مخصوص دامبل یه چیزهایی کش میرفتم فهمیدم هرکسی نسبت به چیزی که بدش میاد عکس العمل نشون میده پس ما باید نجینی رو تو یه محوطه که واقعا چیزی که ازش بدش میاد رو حس کنه قرار بدیم اما بدبختی اینه که نجینی از یه محل بدش نمیاد از یه چیز بدش میاد

- اون چیه مای لرد؟

- گوشت آلبوس!!! و وظیفه شما هم اینه که برید و اونو برام بیارید.

سیبل گفت: اما مای لرد، شما خودتون هم نتونستید اون رو بکشید. ما چطوری باید اینکارو بکنیم؟

-کروشیو سیبل.چطور جرئت میکنی بگی اربابت توانایی مقابله با رئیس محفلیا رو نداره؟ ضمنا لازم نیست حتما اونو بکشید که. خیلیا هستن گوشتشون مثل اونه . منتهی شما اول باید بفهمید گوشت اون چطوریه!! حالا هم سریعتر برید بیرون! من میخوام با نجینی راز و نیاز کنم!!!

ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 04:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح

صدای گریه ای از اتاق لرد می آمد . بتی که آمده بود تا نجینی را با خود به بیرون برد این صدا توجهش رو جلب کرد.او به طرف اتاق لرد رفت، در زد و وارد شد و مات و مبهوت گفت : ایوان و مونتگومری....هر دو مردند...مای لرد حالتون خوبه؟اون چیه تو دستتون؟

- جینی...

- مای لرد چه بلایی سر نجینی آمده؟

لرد دستش را باز کرد و تکه پوست مار را به بتی نشان داد. بتی جیغی کشید و گفت : این امکان نداره ! کی این بلا رو سر نجینی آورده ؟

لرد سیاه در حالی که نمی تونست حرف بزنه به طرف دو جسد اشاره کرد بتی جیغی کشید و فریاد زد: آواداکداورا چطوری دلتون اومد نجینی رو بکشید .خوش شانس بودین که ارباب قبلا شما رو به سزای اعمالتون رسونده بود وگرنه ....

زانوهایش توان بدن بتی رو نداشتن برای همین او بر روی زمین افتاد و شروع به گریه کرد سپس با حالتی دردناک ،هق هق کنان گفت:مای لرد حالا بدون نجینی چی کار کنیم؟ من و اون تازه تصمیم گرفته بودیم بریم موزه ی لوور و نقاشی هایی رو که نجینی دوست داره رو برداریم. ولی حیف که عمرش قد نداد. مای لرد...

لرد سیاه که تعجب کرده بود گفت : کروشیو بتی ! خودت رو جمع و جور کن . تازه ممکنه هنوز امیدی وجود داشته باشه.

سپس دستمالی مشکی با گل های خاکستری از جیب ردایش در آورد و به بتی داد . بتی با چشمانی پر از اشک و قرمز رو به لرد کرد و گفت: یعنی واقعا راهی وجود داره .

لرد سیاه : کروشیو بتی ! وقتی اربابت چیزو می گه یعنی واقعیت داره. حالا برو به بقیه مرگخوارا بگو هرچه زود تر این جا بیان. این دو تا جسد رو هم ببر بیرون از اتاق تا قبل از این که بو بگیرن.

بتی هم که امیدوار شده بود، با جادو دو جسد را به دنبال خود به بیرون برد و رفت که به دیگران خبر بدهد.

پنج دقیقه بعد

بلا: مای لرد بتی بهمون گفت نجینی به شدت مریضه و شما ما رو احظار کردید . چه کاری از دست ما برمیاد.

لرد سیاه : نجینی حالش اصلا خوب نیست . (بتی دوباره شروع به گریه کرد. )کروشیو بتی ! یکی اینو از اتاق ببره بیرون !

مورگانا هم با نگاه بلا به طرف بتی رفت و با او از اتاق خارج شد.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/4/3 4:58:14
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- چاقو؟
-چاقو!
-قیچی؟
- قیچی!
- سوزن؟
- چاقو!
- گفتم سوزنو بده!
مونتگومری بلخند ساختگی به ایوان زد و بعد سوزن را به وی داد. ایوان نگاهی از روی خرسندی به مار نمود و بعد گوله پشمالوئی را که در دست داشت به دیگران نشان داد:میبینید؟هم مار سالم هست هم خرگوش.من از هون اول هم باید جراح میشدم.
مونتگومری با نگرانی به مار،که حال فقط قطعه ای از پوستش بجا مانده بود، کرد و گفت:اِ....خیلی خوب هستش.حالا بهتره ببریمش پیش لرد تا بدتر نشده.

ده دقیقه بعد

بازتاب شعلهای رقصان آتش شومینه در چشمان لرد دیده میشد.بجز صدای آتش، هیچ صدای دیگری در اتاق شنیده نمیشد. لرد نگاهش را از آتش، به دو مرگخواری که تازه وارد اتاق شده بودند دوخت و با بیحوصلگی گفت: چی شده؟ برای چی اومدین انیجا؟
ایوان که از ترس میلرزید، من من کنان گفت: یا لرد...مجینی رو براتون آوردیم....البته یکم پهن شده...ولی درست میشه.
لرد نگاهی به دو مرگخوار کرد و بعد گفت: خوب کوش؟ چرا من نمیبینمش؟
این بار مونتگومری جواب لرد را داد: اِ...تو دستای ایوان هستش.میبینید چه خوشگل شده امشب؟
لرد با چشمان حیرت زده به چیزی که بیشتر شبیه به جوراب بود تا مار خیره شد و با تعجب گفت: این...این نجینی من هستش؟....من شماهارو میکشم! من اون بیل مونتی رو تو گلوتون فرو میکنم!
صدای لرد که حال به فریاد تبدیل شده بود، رنگ را از چهره دو مرگخوار برد. مرگخواران همچنان با ترس به لرد، که لحظه به لحظه به آنها نزدیک تر میشد نگاه میکردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/30 14:07:18
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 11:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان همونطور که اشک میریخت گفت:نه، ولی میتونم پیدا کنم.تو همینجا بمون و تکه های نجینی رو جمع کن.مراقب باش کسی نفهمه چه بلایی سرش اومده.
ایوان با عجله بطرف اتاقش دوید.مونتگومری با محبت و علاقه سرگرم جمع کردن دل و روده نجینی از اطراف شد.طولی نکشید که ایوان با جعبه نخ و سوزن برگشت.مونتگومری تکه های نجینی را مثل پازل کنار هم چید و ایوان سرگرم دوختن نجینی شد.مونتگومری گفت:
-خوب بدوز.جاش نباید بمونه.اگه ارباب بفهمه حساب هر دومونو میرسه.
حدود یک ساعت بعد کار دوختن نجینی به پایان رسید.ایوان پیشانیش را پاک کرد و از مونتگومری پرسید:
-به نظر تو چطور شده؟
مونتگومری :راستش،کمی شبیه لحاف چهل تکه مادربزرگم شده ولی بد نیست.یه کمی آب بپاش روش به هوش بیاد.
ایوان سطل پر از آب را روی نجینی خالی کرد و نجینی چشمانش را باز کرد.درست در همین لحظه آنتونین دالاهوف در حالیکه هویج بزرگی در دست داشت و سوت میزد وارد محوطه شد.چشمش به قفس خالی خرگوش افتاد.با نگرانی پرسید:
-خ...خ...خرگوشه کو؟چیکارش کردین؟
ایوان به خرگوش سفید رنگی که سرگرم جست و خیز بود اشاره کرد و گفت:
-مگه نمیبینی؟داره اونجا بازی میکنه.
دالاهوف با عصبانیت جواب داد:
-اون که خرگوش منه.منظور من خرگوش لرد بود که تو این قفس گذاشته بود.ارباب چند ماهه که داره روی اون خرگوش تحقیق میکنه.باید هر طور شده پیداش کنین.
بعد از رفتن دالاهوف ایوان با ناراحتی به مونتگومری گفت:
-احتمالا این همون خرگوشیه که به عنوان پیش غذا دادیم به نجینی.مجبوریم درش بیاریم.
مونتگومری:ولی چطوری؟
ایوان:خرگوشه رو درسته بلعید.شاید هنوز زنده باشه.فقط یه راه داره.عمل جراحی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!