هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
سیبل به نشانه موفقیت انگشت شستشو بالا می بره!لرد در حالی که روی مبل راحتی کافه نشسته و روفوس و لودو اونو با پر طاووس باد می زنن زاخاریاس رو احظار می کنه.

-بله قربان
-زود بیا پشت اربابتو ماساژ بده بسی خسته شدیم
-یه پها

بلا در حالی که داره سینی قهوه ارباب رو براشون میاره تنه ای به سیبل میزنه تا کارشو شروع کنه.سیبل سرفه خفیفی می کنه و میاد نزدیک تر.

-سرورم آیا مایلید فالتونو بگیرم؟
لرد بادی به غبغب میندازه و با سرافرازی دستش رو میاره جلو و میگه:«بله ارباب از فال خوشش میاد »

سیبل دست لرد رو میگیره، یکی دوبار انگولک می کنه و شروع می کنه به فال گرفتن؛

-بذارید ببینم...شما به زودی به مقدار هنگفتی گالیون اشراف پیدا می کنید و زندگی مفرح و گولاخانه ای خواهید داشت(لرد لبخندی پیروزمندانه میزنه).شما در آینده گولاخ خواهید شد و روز به روز درصد گولاخیتتون بالا خواهد رفت (بلاتریکس چپ چپ بهش نگاه می کنه و سیبل آب دهنشو قورت میده) شما بیش از حد محبوب و گولاخ خواهید شد...

لرد که از شنیدن جملات تکراری خسته شده بود با بیحالی گفت:«یه چیز جدیدتر بگو اینو خود ارباب هم میدونه »

سیبل در حالی که دستپاچه شده بود با ترس و لرز دوچندان ادامه داد:شما گولاخ و ثروتمند میشید و حسابی گولاخ میمونید و...(نگاهی به بلاتریکس، که از شدت خشم خونش به جوش اومده بود، میندازه و آب دهنشو برای دهمین بار قورت میده)که....که....که...

لرد:که چی؟

-امممم......چیز.....شما باید با بلا عروسی کنید

ملت:تصویر کوچک شده


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۳:۳۸ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6188
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی به عنوان فالگیر تو کافه سیاه مشغول بکار میشه.در یک فرصت مناسب بلاتریکس از سیبل میخواد که درباره اون(بلا)، چیزایی رو که ازش(از سیبل) میخواد به لرد سیاه بگه.

__________________________
سیبل کمی فکر کرد.
-ولی وجدان کاری من این اجازه رو بهم نمیده.شرافت و غرور و درستکاری خیلی مهمتر از...

بلاتریکس آهی کشید و کیسه ای پر از گالیون جلوی سیبل انداخت.چشمان سیبل برقی زد و کیسه را برداشت.نگاهی به سکه های طلایی داخل کیسه انداخت.
-خب...الان که فکر میکنم میبینم هر چیزی یه قیمتی داره!باشه.کاری رو که ازم خواستی انجام میدم.

با شنیدن صدای جیلینگ(!)در بلا و سیبل بطرف در نگاه کردند.در به تندی باز شد و روفوس با شیپور کوچکی که در دست داشت وارد کافه شد.
-دید دیرییییید....ورود عالیجناب اعلیحضرت والامقام ارباب بزرگ...

دست لاغری از لای در نمایان شد و یقه روفوس را گرفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد.

-برو بمیر با این اعلام ورودت.انگار من میتونم دو ساعت دم در منتظر تموم شدن نطق این بمونم.

بلاتریکس با دیدن شخص تازه وارد از جا پرید و تعظیم کنان بطرف او رفت.
-ارباب خیلی خوش اومدن.ما رو سرافراز کردین.چه عجب از این طرفا.یعنی ما رو سرافراز کردین.اینو دوبار گفتم ...نه؟

لرد با حالتی کلافه روی یکی از صندلیها نشست.
-بسه!چقدر حرف میزنین همتون.لودو چند دقیقه پیش بهم گفت که فالگیر خوبی استخدام کردین و ارباب به فال و فالگیری علاقه داره.برای همین تصمیم گرفتم بیام فالمو بگیرین.روشن شد؟

بلا با دستپاچگی به سیبل اشاره کرد.
-بله ارباب.البته ما قصد داشتیم امشب فالگیرمونو برای دستبوسی خدمتتون بیاریم.چه بهتر که خودتون تشریف فرما شدین.الان میگم قهوه تونو آماده کنن.

بلا به آشپزخانه رفت.
-سیسی قهوه ارباب رو حاضر کن.یادت باشه غلیظ و بدون شکر باشه.سیبل تو هم فراموش نکن چی باید بگی.




Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- اوه! اين مار رو ميبينهي لودو؟ لرد سياه به زودي به تو ماموريتي ميده كه اگر درست انجامش بدي ... ثروت ... شهرت ... مقام ... عزت نزد لرد ... همه اين ها رو به دست مياري! بيا اين ماهي رو ببين، اون هيپوگريفو ميبيني كه چي بال هاي بزرگي داره؟ اينا همه نشونست لودو! سعي كن تو ماموريتت موفق شي! تو خيلي خوش شانسي!
لودو كه تا آن لحظه دل و دماغ هيچ كاري نداشت با خوشحالي تمام بلند شد و بدون اعتراض به قيمت دو برابر پول قهوه را پرداخت كرد و از آن جا خارج شد!
- آفرين سيبل! تو شاهكاري، هيچ پيشگويي به گرد پاي تو نميرسه
- قابلي نداشت عزيز، فقط اجرت ما فراموش نشه.
- صبر كن! وقتي امشب كارتو درست انجام دادي هيچه قدر بخواي خودم بهت ميدم! كاري ميكنم كه به جاي فالگيري تو اين كافه بزرگترين انجمن طالع بيني دنيا رو تاسيس كني! فقط تو اون چيزارو درمورد من به لرد بگو...


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۲۲ ۲۲:۱۱:۰۳

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۰ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
از بکستان!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 158
آفلاین
بلا به ارامی به سیبل نزدیک میشه و میگه:
-البته باید یه زحمت کوچیک برام بکشی...
سیبل:باشه.هرچی که باشه انجام میدم.
بلا:این جا نه!باید خصوصی باهات صحبت کنم.
..................................
چند دقیقه بعد بلاتریکس با لبخند شومی از انبار کافه بیرون امد.و دوباره رو به سیبل کرد و گفت:
-البته میتونی امروز روی مشتریای دیگه تمرین کنی.ولی وای به حالت اگه خراب کنی سیبل...
سیبل:نه نگران نباش.کار تقریبا اسونیه.
جیلینگگگگ(صدای باز شدن در کافه)
بگمن وارد کافه شده بود.
بلا:سلام لودو.چه خبرا؟
لودو:هیچی.طبق معمول بدبختی!سیبل تو اینجا چیکار میکنی؟
سیبل:اومدم به دوست قدیمی ام بلاتریکس سر بزنم!
بقیه:
سیبل متوجه شده بود که خراب کرده است با نگاه لرزانش نگاهی به بلاتریکس کرد و در همان لحظه بلا گفت:
-در واقع سیبل میخئاد برای من کار کنه.
لودو:چیکار؟
بلا:خب در واقع تنها کاری که میتونه بکنه.فال بگیره!راستی لودو امروز تمام قهوه های ما نصف قیمته.میخوای؟
لودو:چله تابستون کی قهوه میخوره؟ولی چون نصف قیمته باشه.
سیبل با دستپاچگی گفت:
-خب حتما یه فال قهوه هم میخوای مگه نه؟
لودو که توی تنگنا قرار گرفته بود گفت:
-ااااا....نمیدونم.....شاید.
سیبل:پس براش یه فال هم بنویس بلا.
..........
چند دقیقه بعد لودو مشفغول نوشیدن قهوه بود.
سیبل:تهشو نگه دار.
لودو:باشه
بلا:سیبل بیا اینجا.حواست باشه ها.فکر کن داری برنامه امشبو برای لرد اجرا میکنی.توی خونه ی ریدل!
...
سیبل:خب لودو....چیز های سیاهی میبینم....اره...مثل اینکه لرده...داره بهت فرمان میده...اره....


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹

سیبل  تریلانیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
سوژه جدید:


ظهر یک روز زیبای جادویی،کافه تفریحات سیاه:

-اعتراف میکنی یا بکشمت؟ببین من با کسی شوخی ندارم.حرف بزن.همدستات کجا قایم شدن؟

سکوت...

-پس خیال نداری حرف بزنی؟باشه.این چیزیه که خودت خواستی.من بهت فرصت دادم.میتونستی خودتو نجات بدی.مطمئن باش دیر یا زود تک تک دوستاتو پیدا میکنم و به جهنم میفرستم...بگیر که اومد.

بلاتریکس با عصبانیت مگس کش بزرگی رو که بالای سر پشه اسیر شده گرفته پایین میاره.درست در همین لحظه نارسیسا سر میرسه.با دیدن منظره دلچسب جسد پشه له شده روی میز کافه اخم میکنه و میگه:
-هی بلا....داری چیکار میکنی؟الان یه مشتری بیاد تو چی میشه؟یا بدتر از اون...مامورای کنترل بهداشت وزارت بیان!


جیلینگگگگ(صدای باز شدن در کافه)

بلا درحالیکه سعی میکنه با دستش جسد پشه رو قایم کنه خم میشه تا شخص تازه واردو شناسایی کنه.
-نگران نباش سیسی...سیبل اومده.بشین سیبل.مثل همیشه آیس گوی میخوری؟

سیبل آه بلندی میکشه و روی یکی از صندلی ها میشینه و زیر لب زمزمه میکنه:
-نه...من چیزی نمیخوام.راستش اصلا پولی ندارم که بابتش بپردازم.اهو اهو اهو...

نارسیسا با نگرانی به سیبل نزدیک میشه.کنارش میشینه و دستشو میگیره و میگه:
-اوه...من خیلی متاسفم سیبل.میگفتن حقوقی که اون پیرمرد میده کفاف یه زندگی تسترالی رو هم نمیده.حالا چیکار میخوای بکنی؟

چشمای سیبل برقی میزنه.اشکاشو با آستین نارسیسا پاک میکنه.
-خب...میدونی...من فکر کردم حالا که همه ما مرگخواریم درست نیست شما رو از استعدادهای شگفت آورم محروم کنم.برای همین تصمیم گرفتم لطف بزرگی بهتون بکنم و از این به بعد اینجا مشغول به کار شم.چطوره؟

نارسیسا نگاه ملتمسانه ای به بلاتریکس میندازه و من من کنان جواب میده:
-مم...میدونی؟راستش بلا خوشش نمیاد اینجا همکار داشته باشیم.همیشه میگه خود منم به زور تحمل میکنه.اصلا اینجا چه کاری از دست تو برمیاد؟

سیبل دماغشو بالا میکشه:من...خب...من فال میگیرم.اینجا کافس و بیشتر مشتریا قهوه میخورن.من میتونم فالشونو بگیرم!

بلا لبخند شرورانه ای میزنه:خب...راستش الان که فکر میکنم میبینم بد نیست یه همکار داشته باشیم.اونم از نوع مووزوزی تر...شاید ارباب با دیدن این پی به زیبایی ذاتی من ببرن!

سیبل بدون اینکه منتظر جواب نارسیسا بمونه با خوشحالی از جا بلند میشه.
-عالی شد.من از همین الان کارمو شروع میکنم.لطفا هرکی قهوه خورد به من اطلاع بدین.اکسیو پیشبند...

درحالیکه سیبل سرگرم بستن پیشبندشه نارسیسا آرزو میکنه که حداقل اون روز کسی سفارش قهوه نده!


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۰ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
از بکستان!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 158
آفلاین
دامبلدور جا خالیی داد که خودش هم تعجب کرد.
-این کارا بهت نمیاد پیر مرد.

-به دامبلدور نگو پیر مرد.

دامبلدور چوبدستی اش را پیچ عجیبی داد و رشته ای نورانی دور ولدمورت را گرفت.ولدمورت چوبدستی اش را مثل کارد تکان داد و پاره شد.حسابی شلوغ شده بود.مرگخواران بیرون امده بودند. و ولدمورت را تشویق میکردند.و شعری میخواندند که برای دامبلدور اشنا بود:
اونی که دلقکمونه دامبله

اونی که پیر و خرفته دامبله

کسی که تو خونه دنیا اومد ولی

اشغال دونی هم زیادشه دامبله
....
-تام.به مرگخوارات حشدار بده....

-بیسواد هشدار با هـ دو چشمه

-چه فرقی داره مگه دارم تایپ میکنم؟

-کسی که بلد نیست هشدار بنویسه با لرد ولدمورت میخواد دوئل کنه؟

-هه هه به همین خیال باش.

انها که کاملا جیمز را فراموش کرده بودند ناگهان صدایی به گوش رسید:
له وی کورپوس!

ولدمورت برعکس شد و بلافاصله با اشاره چوبدستی خود به زمین برگشت.
-جیمز؟مگه نمیخواستی کروشیو روش انجام بدی؟

-نه در شآن من نیست.

-ببین تام نصف توئه یاد بگیر

-برو بابا با اون ریشات.

-خب دیگه وقت رفتنه.

شپرق

پایان سوژه


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
بلاتريكس نگاهي شيطاني به دامبلدور انداخت و گفت: بريم پيري!
دامبلدور بلافاصله دستانش را جلوي بلاتريكس گرفت و گفت: صبر كن! من خودم هم ميتونم به راحتي اين مشكل رو دفع كنم! اربابتون بيخودي شما رو فرستاده. بگين بياد دم در چون من كمك نميخوام و با خودش كار دارم!
بلاتريكس سرافكنده و نااميد بازگشت و گفت: ارباب، دامبول با خود شما كار داره.
- اي بابا! چرا دست از سر ما برنميداره اين پير خرفت؟
لرد دوباره به سراغ دامبلدور رفت و گفت: هي پشمك، وقت من ارزشمند تر از اونه كه وقف تو بشه. همين الان دقيقا بگو كه چي كار داري وگرنه گورتو گم كن!
- مواظب حرف زدنت باش تامي! من اين بچه رو آوردم اين جا كه خودش تو رو قصاص كنه و اگر مقاومت كني من به شخصه باهات درگير ميشم، گرچه اصلا به اين كار مايل نيستم!

- من وايستم كه اين بچه كوچولو منو طلسم كنه؟ عمرا! بايد وارد عمل بشي دامبلدور. موهاهاهاهاهاها! كروشيو!
و دوئل سختي بين آن دو درگرفت...


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۰ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
از بکستان!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 158
آفلاین
-ولی اخه تام اینکه دلیل نمیشه.

- ببین دامبل من و تو اختلافای زیادی داریم.اگه بخوای شروع کنی...

-تام اونی که تو انجام دادی طلسم شکنجه نبوده.

-پس طلسم چی بوده؟

-بهتره خودت ببینی...جیمز؟کجایی بابا جون؟

ولدی که خیلی مشتاق شده بود شروع به صدا زدن جیمز کرد.

-جیمز عمویی؟پدر...ا ببخشید ...

-تام کمک نکنی سنگین تری
.
بالاخره جیمز از زیر ردای دامبل بیرون امد.
-خب؟چشه؟

-احتمالا به دلیل عصبانیت زیاد ((کروشیو)) رو با ((کلاشیو)) که طلسم غیب کننده ست اشتباه گرفتی!

-چی؟:O

-برای هر کس پیش میاد تام

-حالا چش شده؟

جیمز پشت کن.پشت کن عمو.

پشت بدن جیمز کاملا غیب شده بود.

-خب من میبرمش تو و درستش میکنم.

-نه تام .جیمز حامل اطلاعات مهمی از محفله.

خب پس...

ناگهان فکری خبیثانه در ذهن ولدی شکل گرفت.

-خب پس یکی از مرگخوارانمو میفرستم تا ترمیمش کنه.

در امارت:
بلاتریکس یه فرصت دیگه داری جبران کنی.اگه این نقشه رو خوب اجرا کنی....

چند دقیقه بعد لسترنج جلوی دامبل بود.
.
.
.
.
.


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۴۷ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
ارباب: بلاتريكس
در همين لحظه صداي تق تق در به گوش رسيد و بلاتريكس را لحظاتي نجات داد.
روفوس به سرعت از ميان مرگخوار ها پريد و رفت دم در. در را باز كرد و گفت: بله؟ امرتون؟ اين جا خانه ريد...
پيرمرد سالخورده ي قدبلندي با عينك نيم دايره اي شكل و ريش بلند نقره فام و لبخندي مليح جلوي در ايستاده بود.
دامبلدور چوبدستي به دست بدون اين كه لبخندش از صورتش محو شود گفت: من ميدونم اين جا كجاست، با تامي كار دارم. لطفا صداش كنيد بياد.
- جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

روفوس جيغ كشان در را كوبيد و رفت و پشت لرد پنهان شد!
- خفه شو روفوس! مگه سالازار كبيرو ديدي كه اين جوري جيغ ميزني؟
- نه ارباب! دامبلدور پشت در وايستاده! كاملا هم مسلح!
- اون پير خرفت اين جا چي كار ميكنه؟
- با شما كار داره ارباب!
- با من؟ حتما اومده كه افتخار كشته شدن به دست ارباب رو كسب كنه! الان ميرم حسابش رو بزارم كف دستش.
لرد چوبدستي اش را برداشت و مصمم آن را به دست گرفت و پس از نفس عميقي و خنده ي كوتاه شريرانه اي به سمت در راه افتاد.

- اوه دامبلدور!! اين جا چي كار ميكني؟ اومدي به دست ارباب كشته بشي يا اين كه منو براي تدريس در هاگوارتز استخدام كني؟ البته بايد بدوني كه من ديگه مدت هاست كه علاقه اي به تدريس ندارم. پس يا همين جا بايست و بمير و يا گورتو گم كن.
- ببين تامي، من براي هيچ كدوم اين كارها اين جا نيومدم. اومدم باهات تصفيه حساب كنم. اولش كه نزاشتي ما جشن تولدمون رو راحت برگزار كنيم و دردسر درست كردي و خودتونو هم قالب كردي، گفتم گذشت كنم. اما اين دليل نشد كه چون از يه مرگخوار بدبخت عصباني هستي تو روز تولد ريموس عزيز اين بچه رو طلسم كني! اون هم طلسم شكنجه گر. من اومدم حق تو رو بزارم كف دستت!

- مشكلي نيست دامبلدور ولي از اين بچه منظورت كدوم بچه بود؟
- همين بچه ديگه! اه، جيمز كجا قيبش زد؟ جيمزي؟ كجايي عمو؟ بيا، عمو ولدي ترس نداره خيلي مهربونه! كجا قايم شدي بابا؟
لرد كه متوجه تكان خوردن ريش دامبلدور شده بود گفت: فكر كنم لاي ريش هات قايم شده دامبلدور
- اوه! الان خفه ميشه كه!
دامبلدور دستش را در ريش خود فرو كرد و به كنكاش پرداخت و پس از چندي كند و كاو گوش جيمز را كشيد تا از ريشش بيرون بيايد. جيمز با ديدن ارباب جيغ بنفشي كشيد و با يويو به صورت دامبلدور كوبيد و سپس پشت او پنهان شد.

- خوب دامبلدور، من هر وقت دلم بخواد هر كس رو كه عشقم بكشي هر طلسمي كه هوس كنم ميكنم. مشكلي داري بگو تا همين جا خونت رو بريزم.
لرد چوبدستي اش را به سوي دامبلدور گرفت و منتظر پاسخ او ماند
.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۱۰ ۳:۰۹:۴۴

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۹

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
خلاصه سریوس از شلوغی استفاده کرد و فرار کرد.

لرد که عصبی بود گفت:

- تا دو دقیقه ی دیگه یا همه ی مرگخوارا بر میگردن امارت یا دیگه بر

نمیگردن...

و خودش غیب شد.



در امارت:

همه ی مرگخوارا زانو زده بودن و لرد با عصبانیت راه میرفت...

یهو جیغ زد:

-کار کی بوده؟جواب بدین!

همه سرهاشونو پایین انداخته بودن و از ترس میلرزیدن.که

بلاتریکس دستشو برد بالا و گفت:

-سرورم...م...من!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۸ ۱۴:۴۷:۱۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.