- خیله خب... اینجوری که پیش میره عاقلانه ترین کارو انجام میدیم. حالا که پارکینوسون خودش هم به آنتونین علاقمند نشون داده، بهتره اول برای اون اقدام کرد... بهتره راه بیفتیم، ما از دفتر زیاد دور نشدیم...
- چی چی رو میریم برای آنتونین خواستگاری! پس من چی، پانسی عشق اول و آخر منه!
ایوان در حالیکه نگاه چندشناکی به استر می کرد حرفش را قطع کرد و گفت:
- اِ... عشق تو... همون عشقی که اگه از جلوی طلسماش جا خالی نداده بودیم ما رو تبدیل به تاپاله های اژدها کرده بود!

- تو چی می فهمی، فنا شدن در را عشق چقدر زیبا و دلپذیره

-

استر بعد از گفتن این جملات و بدون توجه به قیافه اطرافیانش به سمت دفتر مدیران براه افتاد که ایوان گفت:
- یکی جلوی اینو بگیره تا کاری دست خودشو منوی مدیریت نداده!
کوییرل به سرعت چوبش را بیرون اورد و قبل از اینکه استر به خودش بیاید طلسم بیهوشی و قفل بدنی را حواله او کرد و گفت:
- آها... بهتر شد،فعلا اینو توی انبار جاروهای پرنده ببیندید تا سر فرصت بیایمو یه فکری براش بکنیم و تو بارون خون آلود، برو دنبال پانسی، نباید زیاد دور شده باشه... برو و اونو ببر به اتاق مدیران تا ما هم خودمونو برسونیم.
بارون خون آلود برای آخرین بار نگاه زهرآلودی نثار آنتونین کرد و سپس به درون دیوار مقابلشان فرو رفت.
بعد از رفتن بارون خون آلود همه به کمک هم پیکر بیهوش استر را درون اتاقک کنار راه پله قرار دادند و با عجله به سمت دفتر به راه افتادند.
جلوی در اتاق مدیران
کوییرل دستی به سرو صورتش کشید و در حالیکه دستارش را روی سرش محکم می کرد رو به آنتونین کرد و گفت:
- حالا که بختت یاری کرده و یه احمقی پیدا شده و بهت علاقمند شده، بپا که گند نزنی! تسترال بازی ممنوع، روشن شد!
-

- ببند اون نیشتو!

بالاخره بعد از نصایح فراوان، هنگامی که دونفر دیگر اعلام آمادگی کردند کوییرل چند ضربه آرام به در زد و آرام آنرا باز کرد و به همراه ایوان و آنتونینِ خواستگار پا به درون اتاق مدیران گذاشتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



این تومار ویزلی چیه برا من ردیف کردی؟ مالی ویزلی الان سابقه ی جنایی داره؟ خوشگله؟








می شیم ها!!

