زمانی که کوییرل مطمئن شد که ایوان و آنتونین به آرزوی خودشان رسیدند، به اتفاق بارون خون آلود به سمت اتاقک جاروها رفت تا استرجس را از حبس در آورد و در عین حال او را متقاعد کند که دختران بسیار بهتر و شایسته تر از پارکینسون هم وجود دارند.
اما با آزاد کردن استرجس خیلی زود متوجه اشتباهشان شدند که فکر می کردند میتوانند استرجس را آرام و او ترغیب به انتخاب فرد دیگری کنند.
همین که استرجس فهمید پانسی به آنتونین جواب مثبت داده عصایش را بیرون کشید تا آنتونین را پیدا کند و او را به دوئل فرا بخواند.
کوییرل و بارون خون الود که اوضاع را خراب دیدند، با مشورتی کوتاه تصمیم گرفتند تا استرجس از تسترال خشم پایین بیاد و بلایی به سر کسی نیاورد، موقتا چوب جادویش را ضبط کنند.
.
.
.
استرجس مغبون و ناراحت، در حالیکه به بدبختی و بدشانسی هایش فکر می کرد، سرگشته و حیران از خوابگاه خارج شد.
- آخه من چه تخم اژدهایی فروختم که باید اینقده بدشانس باشم!
همینطور که با خود غرغر می کرد از خوابگاه دور شد و در پیاده روهای سنگ فرشی هاگزمید شروع به راه رفتن کرد.
- ... آنتونین نامرد، ای نارفیق، از پشت خنجر زن، حالم ازت بهم می خوره!
عبارت آخر را درحالیکه از شدت خشم سیاه شده بود فریاد زد جوری که توجه تعداد زیادی از رهگذرها را به خود جلب کرد. آنها متعجب به مردی که با خود زمزمه می کرد و گاهی به شدت با حالتی تهدید کننده سر و دستش را تکان می داد نگاه می کردند که وارد کافه هاگزهد شد.
ساکنان اطراف کافه ساعتی بعد دیدند استرجس با حالتی بسیار بدتر از قبل، از کافه خارج شد و به سمت خیابانی رفت که به خارج از دهکده منتهی میشد.
.
.
.
استرجس گیج از جام های نوشیدنی که در کافه پیاپی زده بود، آنقدر راه رفت تا اینکه دیگر رمقی برایش نماند و سرانجام در کنار درختی تنومند برزمین افتاد و بخواب رفت.
پس از گذشت زمانی نامعلوم:
بالاخره استرجس با ناله ای کرد و چشمانش را گشود. هوا تقریبا تاریک شده بود یا اینطور به نظرش رسید که شب شده. ناگهان از جایش جست و انگار که از خواب پریده باشد با وحشت پیرامونش را نگریست.
- من...من کجام!
استرجس بدون اینکه متوجه باشد از هاگزمید خارج شده و ناخواسته سر از جنگل ممنوعه در آورده بود.
- اوه خدای من... معلوم نیست چقدر راه اومدم. باید هرچه سریعتر را خروج رو پیدا کنم!
صدای خش خشی باعث شد رشته افکارش پاره شود. به سرعت اطرافش را نگاه کرد. برای یک آن بنظرش رسید که سایه بزرگی را دیده اما وقتی به همان نقطه سر برگرداند چیزی جز چند درخت بزرگ و بی قواره ندید.
- خش...خش...
با شنیدن دویاره صدای خش خش، آرام و با احتیاط دستش را در ردایش کرد تا چوب جادوییش را بیرون بیاورد، اما...
-
عرق سرد بر بدنش نشست. یادش امد که کوییرل عصایش را ضبط کرده بود تا دست به حماقتی نزند!
- خش... خشش..خــــــــــــتش!
-
اما با آزاد کردن استرجس خیلی زود متوجه اشتباهشان شدند که فکر می کردند میتوانند استرجس را آرام و او ترغیب به انتخاب فرد دیگری کنند.
همین که استرجس فهمید پانسی به آنتونین جواب مثبت داده عصایش را بیرون کشید تا آنتونین را پیدا کند و او را به دوئل فرا بخواند.
کوییرل و بارون خون الود که اوضاع را خراب دیدند، با مشورتی کوتاه تصمیم گرفتند تا استرجس از تسترال خشم پایین بیاد و بلایی به سر کسی نیاورد، موقتا چوب جادویش را ضبط کنند.
.
.
.
استرجس مغبون و ناراحت، در حالیکه به بدبختی و بدشانسی هایش فکر می کرد، سرگشته و حیران از خوابگاه خارج شد.
- آخه من چه تخم اژدهایی فروختم که باید اینقده بدشانس باشم!

همینطور که با خود غرغر می کرد از خوابگاه دور شد و در پیاده روهای سنگ فرشی هاگزمید شروع به راه رفتن کرد.
- ... آنتونین نامرد، ای نارفیق، از پشت خنجر زن، حالم ازت بهم می خوره!

عبارت آخر را درحالیکه از شدت خشم سیاه شده بود فریاد زد جوری که توجه تعداد زیادی از رهگذرها را به خود جلب کرد. آنها متعجب به مردی که با خود زمزمه می کرد و گاهی به شدت با حالتی تهدید کننده سر و دستش را تکان می داد نگاه می کردند که وارد کافه هاگزهد شد.
ساکنان اطراف کافه ساعتی بعد دیدند استرجس با حالتی بسیار بدتر از قبل، از کافه خارج شد و به سمت خیابانی رفت که به خارج از دهکده منتهی میشد.
.
.
.
استرجس گیج از جام های نوشیدنی که در کافه پیاپی زده بود، آنقدر راه رفت تا اینکه دیگر رمقی برایش نماند و سرانجام در کنار درختی تنومند برزمین افتاد و بخواب رفت.
پس از گذشت زمانی نامعلوم:
بالاخره استرجس با ناله ای کرد و چشمانش را گشود. هوا تقریبا تاریک شده بود یا اینطور به نظرش رسید که شب شده. ناگهان از جایش جست و انگار که از خواب پریده باشد با وحشت پیرامونش را نگریست.
- من...من کجام!

استرجس بدون اینکه متوجه باشد از هاگزمید خارج شده و ناخواسته سر از جنگل ممنوعه در آورده بود.
- اوه خدای من... معلوم نیست چقدر راه اومدم. باید هرچه سریعتر را خروج رو پیدا کنم!

صدای خش خشی باعث شد رشته افکارش پاره شود. به سرعت اطرافش را نگاه کرد. برای یک آن بنظرش رسید که سایه بزرگی را دیده اما وقتی به همان نقطه سر برگرداند چیزی جز چند درخت بزرگ و بی قواره ندید.
- خش...خش...
با شنیدن دویاره صدای خش خش، آرام و با احتیاط دستش را در ردایش کرد تا چوب جادوییش را بیرون بیاورد، اما...
-

عرق سرد بر بدنش نشست. یادش امد که کوییرل عصایش را ضبط کرده بود تا دست به حماقتی نزند!
- خش... خشش..خــــــــــــتش!
-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/1/11 14:20:05
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power










خب میگفتم کویی... لباس پانسی باید زر کوب شده باشه و منم یه کت و شلوار دنباله دار میخوام که پایینش موج نخوره و سرشونه ش برام بزرگ نباشه. شام هم که دیگه گفتن نداره... عالی ترین گوشت و ماهی. به اضافه ی انواع دسر ها و غذا های رایج...



این تومار ویزلی چیه برا من ردیف کردی؟ مالی ویزلی الان سابقه ی جنایی داره؟ خوشگله؟
