شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
رفتار لرد و بلاتریکس داشت دل محفلی ها رو به درد می آورد و این دقیقا چیزی بود که لرد می خواست اما هری پاتر یکدفعه اومد جلوی محفلی ها ایستاد و گفت: می دونم که دلتون داره براش میسوزه اما ما نباید کمکش کنیم .مگه یادتون رفته این انسان،نه حیف کلمه ی انسان که روی این لرد خبیث بذاریم.
سپس نگاهی سرشار از نفرت به لرد انداخت و ادامه داد: مگه یادتون رفته چند نفرو کشت.خودتون خوب می دونین که اشخاصی که جونشونو توسط این پست فطرت از دست دادن چه انسان ها و جادوگران بزرگی بودن......
هری نیم ساعت به سخنرانی بلند بالای خودش برای محفلی ها ادامه داد و وقتی سخنرانیش رو تموم کرد .تمام نقشه های لرد نقش برآب شده بود و حالا محفلی ها با نگاه هایی سرشار از نفرت به لرد خیره شده بودن و لرد فهمید که نمی تونه از این راه خودشو نجات بده،پس باید دنبال راه دیگه ای می گشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
لرد که از فداکاری بلا خوشش آمده بود با نگاه عاشقانه ای رو به بلا گفت:
بلا ی عزیز،
من مرگ بدون ذلت رو ترجیح می دم تا اینکه به خاطر جون با ارزش من تو به التماس دربیای.
بلا که به پهنای صورتش اشک می ریخت رو به ارباب گفت: ارباب من چقدر بهتون گفتم که محفلی ها وفا ندارن، ولی شما باور نکردین. حالا ما ملت مرگخوار بدون شما چیکار کنیم؟ ارباب با نگاه تفکرآمیزی گفت:
تنها کاری که می خوام بعد از مرگم انجام بدین اینه که نام و یاد منو زنده نگه دارید، فقط همین.
اعضای محفل که از این صحنه ی متاثر کننده، دلشان به رحم آمده بود، چشمانشان پر از اشک شد. ارباب که نقشه اش گرفته بود، چشمکی به بلا زد و تظاهر به دفاع از خود کرد و رو به محفلیان گفت:
یاران من هرگز این عمل ناخوشایند شما رو فراموش نمی کنند و دستی بر روی موهای نداشته اش کشید.
ولدمورت که داشت قبض روح می شد راه دیگه ای نداشت جز اینکه دست به ردای دامبلدور بشه پس جلو رفت و پایین ردای دامبلدور گرفت و شروع کرد به التماس: دامبل می دونم خیلی اذیتت کردم من غلط کردم.تو رو مرلین یه کاری بکن. دامبلدور:نه تام .متاسفم اما کاری از دست من بر نمی یاد. ولدمورت شروع کرد به گریه کردن: گروبز اومدجلو و گفت: تام ریدل ملقب به لرد ولمورت،لرد سیاه ،اسم شو نبر و.... هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه و تنها حکمی که برای تو قابل اجراست فقط اعدام است. ولدمورت داشت با نگاه التماس آمیز گروبز رو نگاه می کرد که یکدفعه بلاتریکس خودشو جلو انداختو گفت: نه.من اجازه نمی دم اربابو اعدام کنید. ملت محفلی گه فکر می کردن بلاتریکس قصد جنگ داره ، چوبدستی هاشونو آماده کردن.اما بلاتریکس جلوی گروبز به زانو در اومدو گفت : خواهش میکنم،التماس می کنم کاری به ارباب نداشته باشید.به جای لرد منو اعدام کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
هری فریاد زد : بابا ! ناگهان نوز درخشان به ولدمورت خورد و او را پرت کرد . بلاتریکس فریاد زد : ارباب ! در میان دود سه نفر ظاهر شدن . یکی شون پسر مو قرمزی بود که زخم های عمیق بر صورتش داشت دیگری کچل بود و قیافه جدی و دیگری دختر ی با موهای قرمز هر سه لباس سیاه پوشیده بودن دهن ولدمورت شد و گفت : بک ، کرلن فلک ، گروبز گریدی خدا ها ی جادوگران اینجا ؟! وای مامان می خوام ! بلاتریکس : خاک تو گورم ارباب زشته جلوی ملت قباهت داره والا ! هری شده بود و گفت : اونا کی هستن ؟ دامبلدور جواب داد : انها خدا یان جادوگران هستن سه جادوگر مقدس با قدرت افسانی که می تونه یک دنیا نابود کنه . گروبز دستی به طرف جمیز تکان داد و جمیز زنده شد . گروبز گفت : تام ریدل تو گناه کردی گناه های بسیار من به عنوان خدا جادوگری تو را به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم می کنم . گرنل گفت : محکوم شد بک هم تایید کرد . ولدمورت : بلاتریکس :
اعضای الف دال و محفل ققنوس به سمت دره گودریک آپارات کردند. هری پاتر برای گرفتن بلاتریکس لسترنج به همراه ارتش و محفل به آنجا رفت. در میان نبردش با ولدمورت پدر هری، جیمز پاتر، ظاهر شد و از هری دفاع کرد.
************************************ لرد سیاه بلند شد و با پوزخندی که گوشه لبش نشسته بود، رو به جیمز پاتر گفت: هه تو هنوز زنده ای؟ تا اون جایی که یادم میاد تو رو خیلی وقت پیش کشتم، هنوزم صدای گریه های لی لی تو گوشمه، چه زن فداکاری بود، و بعد صدای قهقهه اش سرسرا رو لرزوند. هری با عصبانیت طلسم شکنجه رو به سمت لرد فرستاد ولی با جادوی بلا خنثی شد. هری با سرعت به سمت بلاتریکس رفت، تا با او مبارزه کند. صدای خنده های لسترنج در گوشش طنین انداخت. یک آن به یاد گریه های مادرش افتاد. ولی تمام حواسش را به بلا داد و با نفرین خلع سلاح بلا را غافلگیر کرد و چوبدستی اش را چند متر آنطرف تر پرتاب کرد. خشم چشمان هری را کور کرده بود. بلا برای اولین بار از هری وحشت کرد، للرد و محفل نظاره گر هری بودند، ناگهان نوری سبز رنگ بلاتریکس لسترنج را نقش زمین کرد. او مرده بود، هری او را کشته بود.
هلهله ای بین الف دال و محفلیان به گوش می رسید. لرد خشمگین بود، برای دومین بار طلسم مرگ را به سمت جیمز فرستاد.
آواداکداورا...
این بار جیمز با طلسم بر روی زمین افتاد. هری نعره زنان به سمت پدرش دوید. بر روی زمین نشست و به جنازه ی پدرش خیره شد. لرد خنده ای سر داد و هری با عصبانیت جنازه پدرش را ترک کرد و با ولدمورت به مبارزه پرداخت.
در این میان سوروس اسنیپ با انزجاری بی اندازه به جنازه جیمز پاتر خیره شد.
ناگهان با ديدن آنها نبرد متوقف شد و لرد يك نگاه عاقل اندر سفيه به دامبلدور كه چوبدستي اش را به حالت دوئل نگه داشته بود و يك نگاه به سوروس اسنيپ كرد و گفت : اوه... سوروس خوب شد كه اومدي در حال حاضر نيروي مرگخوارانم خيلي بهت نياز دارن.
آلبوس كه صورتش از خشم قرمز شده بود گفت : تام! بهتره الكي صحبت نكني سوروس با منه.
لرد جلو آمد و تنه اي به آلبوس زد كه او حتي به اندازه ي يك پر هم نلغزيد و گفت : سوروس بيا بريم ديگه كافيه! بايد بزنيم اين پير مرد و اون دار و دستش و اين بچه ها رو يك بار براي هميشه از بين ببريم.
در اين ميان سوروس كه به شدت سر در گم بود و نميدانست چه كند گفت : آلبوس من هيچوقت بهت خيانت نميكنم... سپس اسنيپ با آامش چوبدستي اش را در آورد و با سرعتي باورنكردني آن را به سمت لرد گرفت و نعره زد : آواداكداورا...
ناگهان دگيري دوباره شروع شد...
اعضاي مفل از هر سو تحت محاصره قرار داشتند و به شدت در اقليت بودند در يك سو دامبلدور با تمام توان براي خود راه باز ميكرد و به سوي لرد مي آمد و در طرف ديگر لرد با وحشيگري مرگخواران و محفلي ها را با افسون هايش پرتاب ميكرد تا به هري برسد...
اما ناگهان افسوني نوراني به طور اتفاقي به لرد برخورد كرد و او را به شكلي غير قابل تصور پرتاب كرد كسي كه آن طرف ايستاده بود جيمز پاتر بود كه در آن لحظه چهره اش پر از خشم و نفرت بود و با عصبانيت گفت : حق نداري دست كثيفتو به پسر من بزني...
مرد برگشت، فقط یک نگاه کافی بود تا هری وی را بشناسد؛ تک تک اجزای چهره اش شبیه خودش بود بدون ذره ای تفاوت.
- پدر؟
جیمز پاتر برگشته بود، جیمز پاتر!
- نــــــــــــــــــــــــه!
و شلیک انفجاز خشم لرد، ستون های سرسرا را لرزاند.
- بکشیدشون؛ نباید از اینجا فرار کنن!
جیمز پاتر در حالیکه سعی میکرد در برابر حمله ی ناگهانی مرگخواران مقاومت کند، فریاد زد:
- هری، زود باشین برین، بقیه رو بردار و برو، زود باش هری.
- نه پدر نه، من تنهات نمیذارم، تا آخرین لحظه با هم میمونیم! هرمیون، زود باش از لپرکان ها استفاده کن و محفل رو خبر کن. اونا میتونن کمکمون کنن!
- باشه هری، سعیم رو میکنم!
در حالیکه هرمیون سعی داشت با استفاده از لپرکان ها محفل ققنوس را خبر کند، هری و جیمز و بقیه ی اعضای ارتش دامبلدور سعی میکردند که جلوی ارتش بیست میلیونی() مرگخواران رو بگیرن!
- هرمیون، ما نمیتونیم بیشتر از این مقاومت کنیم، هر جوری شده باید از اینجا فرار کنیم، پس چی شد محفل؟
- بهشون خبر دادم، خیلی زود میرسن اینجا.
یک ربع بعد:
صدای آپارات های پی در پی حواس همه ی افرادی رو که داخل خونه در حال جنگ بودند رو پرت میکنه، اعضای محفل ققنوس رسیده بودند و در پیشاپیش اونها، البوس دامبلدور و سورس اسنیپ ایستاده بودند....
ولدمورت نشسته بود و نوشابه کدو حلوایی میل می کرد . مرگخواری امد و گفت : سرورم انها اینجان ..... . ولدمورت پا شود و ارام حرکت کرد و از در بیرون رفت . بلا تریکس لونا رو گرفته بود . هری نمی دانست که چه کند یک دفعه زخم قدیمی اش سوخت . ممکن نبود ؟ اون برگشته ؟ همه اعضا ارتش ناله کردن لرد ولدمورت رو به روی انها بود . - هری پاتر ، پسری که قهرمان شده ، هه فکر کردی می تونی بزرگ ترین جادوگر بکشی ؟ من رو ؟ منی که بیش تر از هر کس دیگه ای با مرگ بازی کردم ؟ بمیر اوادا کد..... . ناگهان مردی ظاهر شد و طلسم منحرف کرد . هری با تعجب به ان مرد نگاه کرد ان مرد شبیه خودش بود . خودش . پدر ؟ مرد برگشت خودش بود جمیز پاتر بزرگ برگشته بود . ..... ادمه دارد .
هري از اينكه پس از مدت ها با اعضاي الف دال به ماموريت ميرفت بسيار خوشحال بود ولي با ديدن آنها به ياد ماموريت سخت و خطرناكشان و احتمال كشته شدن همه شان در اين ماموريت افتاد.
هري يك قدم جلو آمد و پس از سلام و احوال پرسي با آنها شروع به توضيح نقشه هايش داد...
هري كه چهره اش كاملا جدي بود گفت : همونطور كه ميدونيد بلاتريكس لسترنج و گروهي از مرگخوارانش دوباره در اطراف دره ي گودريك ديده شدن و ما بايد اونها رو دوباره از بين ببريم اما اول ما بايد محل دقيق اونها و همينطور تعداد دقيقشون رو بفهميم من خودم چندين محل پيشنهاد دارم كه اوليش ميشه خونه ي قديمي پدر و مادرم!
نويل و لونا يك صدا گفتند: آخه چرا اون بايد اين خطر رو به جون بخره و بره اونجا؟؟؟
هري لبخند كوچكي زد و گفت : چون اونجا جايي بود كه لرد يك بار قدرتش رو از دست داده و احتمالا ميره اونجا اما اگر بريم اونجا و ببينيم كه روستا به طور كامل متروك و خالي شده يعني اونا به روستا حمله ككردن و يا كل مردم رو از بين بردن يا مردم رو به زور از اونجا بيرون كردن و يا حتي زندانيشون كردن و به همين دليل هر كدوم از خونه هاي روستا هم ممكنه محل مخفي شدن مرگخوارا باشه، ضمنا اين ماموريت خيلي خطرناكه هر كس ككه نميتونه بياد از همين الان بره...
اعضاي الف دال همه با او دست دادند و با او ماندند سپس هري آنها را از خانه بيرون برد و آنها با صداي پق بلندي به سوي دره ي گودريك آپارات كردند.
دره ي گودريك محل اختفاي مرگخواران
لرد سياه در خانه اي بزرگ روي صندلي اش نشسته بود، چشمانش سرخ و ترسناك تر از هميشه بود و همچنين اكنون پارگي هاي كوچك و بزرگي در رداي سياهش وجود داشت و چهره اش نيز حالت هايي از جنون و وحشيگري در خود داشت، حالت هايي كه بلاتريكس تنها كسي بود كه ميدانست به خاطر مرگ نجيني به وجود آمده بودند...
كمي دورتر از دره ي گودريك
اعضاي الف دال كه همه رداها و شنل هايشان را محكم به دور خود پيچيده بودند به آرامي به سمت روستا حركت كردند ولي ناگهان از آن طرف صدايي آمد و زني با چهره اي وحشتناك به سمت آنها حمله كرد و لونا را گرفت و به زمين انداخت اعضاي الف دال به سختي و با انجام انواع افسون ها موفق به گرفتن او شدند و هري پس از بررسي او متوجه شد كه....
خشم و کینه در چشم های لرد سیاه موج می زد . از زمان شکست مرگخوارانش در هاگوارتز و از همه مهمتر نابود شدن نجینی عزیزش حالت چشمان لرد سیاه تغییری نکرده بود. بلاتریکس به خوبی می دانست خشم لرد محبوبش زمانی کم می شود که هری پاتر به دست لرد کشته شده باشد و برای دست یافتن به این رویا حاضر بود از زندگی اش مایه بگذارد. در خانه ی گریمولد جینی که به تمام اعضای ارتش دامبلدور خبر داده بود سراسیمه پیش هری برگشت و گفت : هری به همه خبر دادم تا چند دقیقه ی دیگه اعضای ارتش اینجان . -خوبه . -هری نقشه ای داری؟ -بله . وقتی بقیه رسیدن براتون توضیح می دم. جینی و رون به هم نگاه کردن و هر کدام دوست داشتن بفهن نقشه ی هری چیه.پس از چند دقیقه صداهایی از بیرون از اتاق به گوش رسید .اعضای ارتش رسیده بودند.هری رون و جینی باهم از اتاق بیرون رفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.