جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1392 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی! به چه جراتی این این.....

نگاه خیره محفلی ها و ارواح(؟) جادوگران بزرگ به او باعث شد رفته رفته صدای لرد سیاه رو به خاموشی رود. احساس می کرد لحظه به لحظه در منجلابی که خود باعث و بانیش شده بود بیشتر غرق می شود. مغزش با شدت مشغول پیدا کردن راه چاره ای بود.
برای اولین بار در طول زندگیش آرزو کرد تا همان چهره جذاب و دلفریب تام ریدلیش را نگه داشته بود. به سختی از جایش تکان خورد تا روی در روی دامبلدور قرار گیرد. اکنون که یارانش او را تنها در این بلا رها کرده بودند، بایستی به شیوه ی جدیدی دست می زد.
- فکر می کنی، دارم بهتون دروغ میگم؟!
- نه ابدا من تصمیم دارم به شاگرد سابقم یه فرصت بدم و انتظار دارم برای نشون دادن حسن نیتت این پیشنهاد رو بپذیری تام.
- به من نگو...اهم....... باشه قبوله. از کی شروع کنم.... فردا خوبه.
- اوه... نه فرزندم برای انجام کار درست باید عجله کرد، پس بهتره همین الان همراه ما بیای.
- سرورم!
بلا که از تغییر ناگهانی لرد سیاه تا ان لحظه خشکش زده بود ناگهان به خودش آمد.
- سرورم من ترجیح می دم بمیرم ولی تن به...
- ساکت باش بلا، پیرمرد درست میگه. من حاضرم برای خدمت به جامعه جادوگری خودم رو فدا کنم. اینکار که درمقابلش هیچه!
- اما...
- بلا...خفه!
لرد سیاه این کلمه را به اهستگی تمام وقتی در مقابل انجمن خم میشد بر زبان اورد. بلا که در سرنوشت اربابش به زور شریک شده بود. لحظه ای به لرد سیاه نگاه کرد.
- آه.... لعنت.... خب باشه... منم در اینکار همراه سرورم خواهم بود.
بلاتریکس فقط به یک چیز می اندیشید، باید برای اخرین بار به سرورش اعتماد می کرد.

چند روز بعد

- زود باشین بلند شین تنبلا. باید کل خونه رو توی یک هفته تمیز کنیم.
لرد سیاه به سختی چشمانش را گشود دو روز از زمان بردگیش می گذشت. با ناراحتی به گردنبندی که به گردنش اویخته بود دستی کشید. بلافاصله چهره اش از درد در هم رفت. با نفرت و غیض به دستان تاول زده اش نگاهی کرد و نفرینی آهسته نثار دامبلدور کرد. در روز اول دامبلدور با هم فکری جادوگران اعظم تصمیم گرفت برای جلوگیری از نافرمانی احتمالی لرد سیاه و بلاتریکس گردنبندی را به هر کدام دهند تا قادر نباشند هیچگونه جادوی سیاهی را انجام دهند.
- مگه با شما دو تا نیستم. زود باشین!
- داد نزن موجود کریه! بلا بلند شو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/2/13 16:29:35
ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/2/13 22:15:19
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1392 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-اما... من باید دنبال کی برم؟
-زمانی که به کمکشون نیاز داشته باشیم بهت می گم.
-پس الآن باید چی کار کنیم؟
-باید به محفلی ها نشون بدیم که تام وقتی عصبانی بشه نمی تونه قدرتش رو کنترل کنه.
-چطور باید این کار رو بکنیم؟

دامبلدور حالتی متفکرانه گرفت و چند لحظه سکوت کرد،بعد به آرومی گفت :
باید کاری کنیم که تام احساس کنه خوار و خفیف شده .ما باید ازش انجام کارهایی رو بخوایم که در اول راه شاید راضی به انجامشون بشه ولی خیلی زود صبرش رو از دست می ده.

هری که چیز زیادی از حرف های دامبلدور نفهمیده بود گفت:
ببخشید پروفسور اما باید دقیقا چی کار کنیم؟
-تا چند دقیقه ی دیگه می فهمی.
-باشه.پس بلاتریکس چی میشه؟
-اون هم به ارباب محبوبش کمک می کنه.

در جمع اعضای محفل:
هری و دامبلدور به میان اعضای محفل برگشتند و دامبلدور نگاهی به محفلی ها که به اون خیره بودن کرد و گفت:
دوستان من،ای طرفداران سفیدی و ای دشمنان پلیدی و سیاهی،این مرد که سالها جان انسان های بی گناهی رو گرفته ادعا می کنه که از کارهای نفرت انگیز خودش پشیمونه و از ما طلب بخشش داره ...

دامبلدور مکثی کرد و نگاهی به لرد انداخت و ادامه داد:
دوستان،من تقاضای اونو می پذیرم .اما این فرد باید به همه ی ما ثابت کنه که واقعا از رفتار خودش پشیمانه و اگر به همه ی ما تصمیمش ثابت شد باید شروع به جبران رفتارهای ناپسندش کنه.

پس از حرف دامبلدور همهمه ای به پا شد و در این میان لرد گفت:
چطور باید بهتون ثابت کنم؟

پیر مرد محفل نگاهی به شاگرد برگشت ناپذیر خودش انداخت و گفت:
تو باید به ما نشون بدی که رفتارت تغییر کرده.تو از این به بعد باید به عنوان خدمتکار در مقر محفل ققنوس کار کنی و مطیع امر کریچر باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1391 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- لرد شما چرا همچین کاری کردید؟

ولدمورت با عصاش محکم به سر بلاتریکس میزنه و میگه:
- دختره احمق، میخوای لردت بمیره؟

بلا با ترس میگه:
- اوه،اوه نه، اصلا.

- زر زیادی موقوف!!

***

- پرفسور، بالاخره میتونید نقشه تان را بگید؟

- اوه بله، هری.
ما باید یک امتحان از لرد بگیریم؛ تام باید یک ازون پس بده که شامل چند مرحله است و بعد ثابت میشه که هنوز هم سیاهی درونش وجود داره؟ یا نه؟

هری متفکرانه دستی به چانه اش می کشد:
- شما واقعا یک نابغه اید، اما چه ازمون هایی؟
راستی شما حرف تام رو باور کردید؟

- نه،نه اصلا هری..تام برگشتنی نیست، فقط برای ثابت کردن بهتر به این محفلی ها!
نمیدونم، اما یک فکرایی دارم؛ باید چند نفر رو برام پیدا کنی!

- بله قربان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1391 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از محفلی ها که دلش برای لرد سوخته بود با دلسوزی گفت:
-آخی، گناه داره بیاید نکشیمش.
اما یک دفعه هری با عصبانیت گفت:
چی؟ آخه چرا شما ها نمی فهمید که داره گولتون می زنه؟ :vay:
لرد که دلش می خواست یه آواداکداوایی به هری بزنه تا دلش خنک شه سعی کرد عصبانیتش رو بروز نده و با همون حالت معصومانه گفت:
مگه شما ها انسان نیستید ؟مگه شماها خودتون نمی گید می خواید به دیگران کمک کنید؟مگه شماها نمی گید عشق از هر جادویی فرا تره ؟پس چرا با بخشیدن من این قدرتو بهم نشون نمی دید و منو به راه راست بر نمیگردونید؟
این حرف کاملا روی محفلی ها اثر گذاشت و باعث شد محفلی ها کم کم دلشون برای لرد بسوزه .اما هنوز هری سدی در مقابل هدف لرد بود و در حال حاضر لرد نمی تونست هیچ بلایی سرش بیاره و فقط بر بخت و اقبال نداشتش تکیه می کرد.
محفلی ها شروع کردن به بحث کردن درباره ی حرف های لرد،بعضی ها هنوز معتقد بودن که اون گناه کاره و باید کشته بشه اما بعضی هام فکر می کردن حرف ها لرد درسته و باید اونو راهنمایی کنن.
هری که این حرف ها رو می شنید رفت کنار دامبلدور و ازش پرسید:
پروفسور نمی خواید کاری بکنید؟نمی بینید ولدمورت داره محفلی ها رو گول میزنه ؟
-چرا هری .اما ما باید یه جوری اونا رو راضی کنیم که ولدمورت دوباره نتونه گولشون بزنه .
-پروفسور نقشه ای دارید؟
صبر داشته باش هری .صبر.من یه فکرایی دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1391/10/1 18:45:12
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1391 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه سعی کرد قیافه معصومانه ای به خودش بگیرد.بلا به لرد خیره شد.نگاهش اول متعجب و کم کم وحشتزده به نظر میرسید.
-ارباب؟ارباب حالتون خوبه؟قیافتون طوری به نظر میرسه که انگار یه چیزی تو گلوتون گیر کرده و همزمان یکی با لگد زده تو زانوی مبارکتون.

لرد در عین حال که چهره معصومانه اش را حفظ کرده بود نگاه خشمگینی نثار بلا کرد و مجددا بطرف محفلی ها برگشت.
-خب...الان این اوج معصومیتیه که من میتونم از خودم ارائه بدم.حالا به حرفهای من گوش کنید.ای فرزندان روشنایی...خب.من این کارا رو انجام دادم!ولی بپرسین چرا؟

ملت محفلی:چرا؟

لرد فکر این قسمتش را نکرده بود.با نگاهش از بلا کمک خواست.ولی بلا هرگز زبان نگاه ارباب را یاد نگرفته بود.
-چی ارباب؟بزنم تو دهن پاتر؟برای ریموس عشوه بیام؟به دامبل چشم غره برم؟به سیریوس رشوه بدم؟

لرد که کلا از بلا ناامید شده بود ادامه داد:
-نه ...منصرف شدم!نپرسین چرا.دلایل دیگه برای ما اهمیتی نداره.چیزی که مهمه اینه که من الان پشیمونم.خیلی پشیمون!آرزو میکنم کاش فرصتی داشتم و جبران میکردم.اصلا همین مو وزوزی منو اغفال کرد.

بلا:ارباب؟؟!!

-من جادوگر پاک و معصومی بودم.شرایط منو به این روز انداخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1391 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رفتار لرد و بلاتریکس داشت دل محفلی ها رو به درد می آورد و این دقیقا چیزی بود که لرد می خواست اما هری پاتر یکدفعه اومد جلوی محفلی ها ایستاد و گفت:
می دونم که دلتون داره براش میسوزه اما ما نباید کمکش کنیم .مگه یادتون رفته این انسان،نه حیف کلمه ی انسان که روی این لرد خبیث بذاریم.

سپس نگاهی سرشار از نفرت به لرد انداخت و ادامه داد:
مگه یادتون رفته چند نفرو کشت.خودتون خوب می دونین که اشخاصی که جونشونو توسط این پست فطرت از دست دادن چه انسان ها و جادوگران بزرگی بودن......

هری نیم ساعت به سخنرانی بلند بالای خودش برای محفلی ها ادامه داد و وقتی سخنرانیش رو تموم کرد .تمام نقشه های لرد نقش برآب شده بود و حالا محفلی ها با نگاه هایی سرشار از نفرت به لرد خیره شده بودن و لرد فهمید که نمی تونه از این راه خودشو نجات بده،پس باید دنبال راه دیگه ای می گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1391 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از فداکاری بلا خوشش آمده بود با نگاه عاشقانه ای رو به بلا گفت:

بلا ی عزیز،

من مرگ بدون ذلت رو ترجیح می دم تا اینکه به خاطر جون با ارزش من تو به التماس دربیای.

بلا که به پهنای صورتش اشک می ریخت رو به ارباب گفت:
ارباب من چقدر بهتون گفتم که محفلی ها وفا ندارن، ولی شما باور نکردین. حالا ما ملت مرگخوار بدون شما چیکار کنیم؟
ارباب با نگاه تفکرآمیزی گفت:

تنها کاری که می خوام بعد از مرگم انجام بدین اینه که نام و یاد منو زنده نگه دارید، فقط همین.

اعضای محفل که از این صحنه ی متاثر کننده، دلشان به رحم آمده بود، چشمانشان پر از اشک شد. ارباب که نقشه اش گرفته بود، چشمکی به بلا زد و تظاهر به دفاع از خود کرد و رو به محفلیان گفت:

یاران من هرگز این عمل ناخوشایند شما رو فراموش نمی کنند و دستی بر روی موهای نداشته اش کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1391 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت که داشت قبض روح می شد راه دیگه ای نداشت جز اینکه دست به ردای دامبلدور بشه پس جلو رفت و پایین ردای دامبلدور گرفت و شروع کرد به التماس:
دامبل می دونم خیلی اذیتت کردم من غلط کردم.تو رو مرلین یه کاری بکن.
دامبلدور:نه تام .متاسفم اما کاری از دست من بر نمی یاد.
ولدمورت شروع کرد به گریه کردن:
گروبز اومدجلو و گفت:
تام ریدل ملقب به لرد ولمورت،لرد سیاه ،اسم شو نبر و.... هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه و تنها حکمی که برای تو قابل اجراست فقط اعدام است.
ولدمورت داشت با نگاه التماس آمیز گروبز رو نگاه می کرد که یکدفعه بلاتریکس خودشو جلو انداختو گفت:
نه.من اجازه نمی دم اربابو اعدام کنید.
ملت محفلی گه فکر می کردن بلاتریکس قصد جنگ داره ، چوبدستی هاشونو آماده کردن.اما بلاتریکس جلوی گروبز به زانو در اومدو گفت :
خواهش میکنم،التماس می کنم کاری به ارباب نداشته باشید.به جای لرد منو اعدام کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هری فریاد زد : بابا !
ناگهان نوز درخشان به ولدمورت خورد و او را پرت کرد . بلاتریکس فریاد زد : ارباب !
در میان دود سه نفر ظاهر شدن . یکی شون پسر مو قرمزی بود که زخم های عمیق بر صورتش داشت دیگری کچل بود و قیافه جدی و دیگری دختر ی با موهای قرمز هر سه لباس سیاه پوشیده بودن
دهن ولدمورت شد و گفت : بک ، کرلن فلک ، گروبز گریدی خدا ها ی جادوگران اینجا ؟!
وای مامان می خوام !
بلاتریکس : خاک تو گورم ارباب زشته جلوی ملت قباهت داره والا !
هری شده بود و گفت : اونا کی هستن ؟
دامبلدور جواب داد : انها خدا یان جادوگران هستن سه جادوگر مقدس با قدرت افسانی که می تونه یک دنیا نابود کنه .
گروبز دستی به طرف جمیز تکان داد و جمیز زنده شد .
گروبز گفت : تام ریدل تو گناه کردی گناه های بسیار من به عنوان خدا جادوگری تو را به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم می کنم .
گرنل گفت : محکوم شد
بک هم تایید کرد .

ولدمورت :
بلاتریکس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1391 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اعضای الف دال و محفل ققنوس به سمت دره گودریک آپارات کردند. هری پاتر برای گرفتن بلاتریکس لسترنج به همراه ارتش و محفل به آنجا رفت. در میان نبردش با ولدمورت پدر هری، جیمز پاتر، ظاهر شد و از هری دفاع کرد.

************************************
لرد سیاه بلند شد و با پوزخندی که گوشه لبش نشسته بود، رو به جیمز پاتر گفت:
هه تو هنوز زنده ای؟ تا اون جایی که یادم میاد تو رو خیلی وقت پیش کشتم، هنوزم صدای گریه های لی لی تو گوشمه، چه زن فداکاری بود، و بعد صدای قهقهه اش سرسرا رو لرزوند. هری با عصبانیت طلسم شکنجه رو به سمت لرد فرستاد ولی با جادوی بلا خنثی شد. هری با سرعت به سمت بلاتریکس رفت، تا با او مبارزه کند.
صدای خنده های لسترنج در گوشش طنین انداخت. یک آن به یاد گریه های مادرش افتاد. ولی تمام حواسش را به بلا داد و با نفرین خلع سلاح بلا را غافلگیر کرد و چوبدستی اش را چند متر آنطرف تر پرتاب کرد. خشم چشمان هری را کور کرده بود. بلا برای اولین بار از هری وحشت کرد، للرد و محفل نظاره گر هری بودند، ناگهان نوری سبز رنگ بلاتریکس لسترنج را نقش زمین کرد. او مرده بود، هری او را کشته بود.

هلهله ای بین الف دال و محفلیان به گوش می رسید. لرد خشمگین بود، برای دومین بار طلسم مرگ را به سمت جیمز فرستاد.

آواداکداورا...

این بار جیمز با طلسم بر روی زمین افتاد. هری نعره زنان به سمت پدرش دوید. بر روی زمین نشست و به جنازه ی پدرش خیره شد. لرد خنده ای سر داد و هری با عصبانیت جنازه پدرش را ترک کرد و با ولدمورت به مبارزه پرداخت.

در این میان سوروس اسنیپ با انزجاری بی اندازه به جنازه جیمز پاتر خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت